جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1385 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
در راستای قانون شرکت فیلم های اخیر در اسکار بنده فیلم "عیادت" رو یه بازسازی میکنم و تویه این اسکار شرکت میدم!

پیشنهاد میکنم دوباره بخونین یه چندتا قسمت کوچولو بهش اضافه کردم و بعضی جمله هاشو یه کم تغییر دادم!
-----------------------------------------------------------------------------------


تصوير با افكت Fade In from White از سفيدي مطلق به سياهي ميره!
صداي باد و رعد و برق شنيده ميشه و در سياهي نوشته اي ظاهر ميشه...


عیادت



بازيگران:
آلبوس دامبلدور
لرد ولدمورت
هري پاتر
كينگزلي شكلبوت
سرژ تانكيان
مينروا مك گونگال
هاگريد
فنگ
گيلدروي لاكهارت
و بيگانه

موسيقي و صداپردازي: استرجس پادمور!!
حمل و نقل: مرلين كبير!
تهيه كننده: وزير مردمي سابق!!
دوربین فیلمبرداری: سونی مدل 1078 جادویی!
کارگردان: اسکاور


نوشته ها از بين ميرن و تصوير با افكت Fade In from Black از سياهي مطلق به فضايي بسته از يك اتاق وازد ميشه...


هووووو....هووووووو.....هووووو!

-هن!...اهن!...آي كمرم...آخ پام...آي دستم....هاااااي يكي تلفنو جواب بده!

هوووووو.....هووووو.....هووووووو!

-كسي نيست تلفنو جواب بده؟....هييييييي....يعني يه بـــــــــوق هم پيدا نميشه تلفنو جواب بده؟

فردي از داخل آشپزخانه فرياد ميزنه: چيزي گفتي آلبــــــــــــوس؟
آلبوس: نه عزيزم گفتم كه الان ميرم تلفنو جواب ميدم!

آلبوس كشان كشان همراه عصا خودش رو به سمت تلفن ميكشونه!

آلبوس: الو!...الوووو!...الـــــــو!....اللللو!...چرا حرف نميزني؟....چرا لال مردی؟...چرا فوت ميكني؟...چرا مرض داري؟...یعنی مگه مرض داری؟....تو كي هستي؟...الـــــو؟
-يك بيگانه!...تق!

آلبوس: چه مشکوک!....اي بوق بر هر چي تفلونه!!...اصلا چرا ما تو خونمون تفلون داريم؟...كدوم بوقي اي از اين تفلون هاي ماگلي خريده؟
دوباره همان فرد از داخل آشپزخانه فرياد ميزنه: چيزي گفتي آلبــــــــــــــوس؟
آلبوس: نه عزيزم شما به كارت برس مزاحمت نميشم!

دوربين از زير فرش حركت ميكنه و به در ورودي آشپزخونه ميرسه!....مينروا مك گونگال در حالي كه يك عدد زنبيل قرمز رنگ به دست داره از آشپزخونه بيرون مياد.

مينروا: آلبوس هيچي تو خونه نداريم. من دارم ميرم پيش مادام رزمرتا يه جعبه نوشيدني ازش بگيرم!!
آلبوس: آره برو بخر فقط یه جعبش کمه دو جعبه بخر!()
مینروا: آره هم واسه مهمونا لازم داريم هم بدم تو بخوري يه كم قوت بگيري مرد!!

و نگاهي به چهره ي معصوم دامبلدور كه از شدت كسالت بر روي كاناپه لم جانانه اي داده مي اندازد و در يك لحظه ي تاريخي دلش براش آلبوس ميسوزه!

مينروا: سوپتم تو مايكروویو جادوییه!!...خواستي برو بردار بخور!(خداييش كي تا حالا يه جمله چهار كلمه اي گفته بود سه تاش فعل باشه؟!)


دوربين يك لحظه حرفه اي عمل ميكنه و دور تا دور مينروا مك گونگال ميچرخه و بعد به همراه مينروا از در خونه بيرون ميره. بعد به همين صورت كه داره همراه مينروا تو پياده رو ميره ناگهان در حدود پنج شش نفر از روبرو به سمت دوربين ميان!...در جلوی دوربین هم یه نفر علامت پیروزی نشون میده!(البته این قسمت از دید کارگردان دور موند!)
افراد به دوربين ميرسن و دوربين مينروا رو ول ميكنه و ميچرخه و ميچسبه به اون افراد!


يكي از افراد كه سر كچلي داره دست لاغرش رو از زير شنل كهنش بيرون مياره و با انگشتان باريكش به زنگ در فشار وارد ميكنه. لحظه اي بعد يك عدد كاغذ پوستي جادويي جلوي اون افراد ظاهر ميشه كه روش نوشته شده:

"زنگ خراب است لطفا نخ متصل به زنگوله را بكشيد!"

فرد كچل: اين آلبوس تو خونه ي ماگلي هم دست از اين ارزشي بازيا برنميداره!
و دستش رو به سمت نخ ميبره و اونو ميكشه!


دلنگ دلنگ ديلينگ ديلينگ دولونگ دولونگ!(با افكت زيبايي خوانده شود!...اين كار اثر استرجس پادمور است!!)(با تشكر از وزير مردمي سابق به خاطر تهيه ي زنگوله! و با تشكر از حمل زنگوله توسط مرلين كبير!)


دوربين در يك لحظه برقي-انتحاري از سوراخ كليد وارد خونه ميشه و آلبوس رو نشون ميده كه عصاش رو بر زمين ميكوبه و با فشار فراواني كه بر كمرش داره وارد میشه از جا بلند ميشه و به سمت در ميره!
در لحظه ي انتحاري دوم یه حباب بالاي سر آلبوس ظاهر ميشه كه نشان دهنده ي تفكرات عميق و ژرف اوست!

"آيا به خاله بازي بپردازم و در را باز ننمايم؟!...آيا ممكن از گرگي در پشت در باشد و لازم باشد كه دستهايش را به من نشان دهد؟!....آيا....اوه!...اصلا چرا من دارم ميرم درو باز كنم؟...چرا نروم لم بدهم و در را با چوب جادو باز ننمايم؟!"

و بدين صورت دامبلدور از يك قدمي در دور ميزند و هيكلش را بر روي كاناپه جاي ميدهد و با چوبدستي اشاره اي به در خانه مینماید و در باز ميشود!
ناگهان دامبلدور شونصد نفر رو پشت در خانه ي خود ميبيند كه هر كدام چيزي به دست دارند.

آلبوس:

فرد كچل از ميان جمعيت بدو بدو جلو مياد و شروع به حرف زدن مينمايد!

فرد كچل: آلبوس ميدونم كه سورپرايز شدي ولي بايد بهت بگم كه ما همه خبردار شديم كه تو داري ميميري و اومديم به عيادتت!...اين هوركراسس را از من به عنوان يادگاري بپزير!

و يك عدد كادوي بسته بندي شده به دست آلبوس ميدهد.

در اين لحظه صحنه متوقف ميشه و يك حباب بالاي سر فرد هوركراسس دار ظاهر ميشه!

" "

دوربين به سمت كادو ميره و چسب کادو رو باز میکنه! و داخل اون ميشه...در داخل كادو يك عدد شامپو براي موهاي چرب قرار داره كه محتويات آن نشان از قدمت تاريخي اين شامپو دارد!!...دوربين دوباره به حالت نرمال خود برميگرده...

آلبوس: دوستان!...منو واقعا شگفت زده كرديد!...احسنت...احسنت بر شما دوستان خوب! ....اوه هاگريد خيلي ممن.....!....هننننننننننننن!

در اين لحظه دوربين هاگريد رو نشون ميده كه آلبوس رو چند سانتي متري از زمين به هوا بلند كردي و به شدت اونو ميفشاره!!


صحنه ناگهان تاريك و روشن ميشه....دامبلدور بر روي تخت خود در طبقه ي بالاي خونه خوابيده و همه ي افراد دورش نشستند.

هاگريد: چيزي نشده پروفسور چيزي نشده...نگران نباشين فقط دو سه تا از دنده هاتون شكسته!...قول ميدم سريعا خوب ميشن!
دامبلدور: هگر برو اون سوپ منو همراه قرصام از تو آشپزخونه بيار لطفا...اشكالي نداره خودتو ناراحت نكن!

هاگريد در حالي كه داره دو سه تا اشك خيلي معصومانه ميريزه از اتاق خارج ميشه كه ناگهان يك عدد سوپرسگ بر روي تخت دامبلدور ميپره!!

فنگ: واق عوووو قرررررر!!!(زيرنويس فارسي!: سلام عمو دامبلدور!!)

و فنگ خودش رو به سمت بالاي تخت ميكشونه و لب دامبلدور رو براي ابراز احساسات ليس ميزنه!!
آلبوس در يك لحظه به اين صورت() در مياد!(با تشكر از بچه هاي گريم!)

آلبوس: توله سگ بي ناموس!

و با يك دست به پشت فنگ ميزنه و فنگ به بقل كينگزلي پرت ميشه!

ولدمورت: آلبوس حالا مريضيت چي هست؟...شنيدم ايدز گرفتي!
هري:‌ از تو بعيد بود پروفسور!
آلبوس: من؟...ايدز؟...نه منو اغفال كردن...من مريضي اي گرفتم كه از بردن اسمش هم ميترسم

در اين لحظه دوربين تبديل به دوربين مخفي ميشه و در حالي كه آلبوس و ولدمورت و هري در حال گپ زدن هستن به سمت فنگ ميچرخه كه در بقل كينگزلي قرار داره!
در يك لحظه كه كينگي حواسش نيست فنگ پوزش رو وارد جيب كينگي ميكنه و چيزي رو گاز ميگيره و قورت ميده!!


آلبوس: آره منو واقعا دوستان اغفال كردن!
سرژ: اغفال!...نه آلبوس اينو نگو من ياد خاطرات گذشته ي خودم ميفتم!


-فلش بك-

دوربين به سمت پسركي چهارده پانزده ساله ميره كه در يك كوچه ي تنگ و باريك در حال بازي كردنه!

سرژ نوجوان: برو جاروي من!...تو بهتريني...تو پوز هرچي پاك جاروئه رو ميزني!...برو حيوون!!

ناگهان دوربين به هوا ميره و دوباره به زمين مياد و اين دفعه سر كوچه رو به نمايش ميگذاره!
در سركوچه فردي در جلوي يك ساختمان نيمه ساخت در حال بيل زدن است و گرد و خاک زیادی رو به وجود آورده...
اما فردي بسيار خوشتيپ و خوش هيكل با لباسي ليمويي رنگ در حال قدم زدن به سمت سرژ نوجوان است!

-هي پسر...بيا اينجا!
سرژ: بله آقا؟
-پسر خوب...ميخواي معروف بشي؟...ميخواي مشهور بشي؟
سرژ: نه آقا من يه جاروي پرنده ميخوام!
-اه!...اين جاروي رفتگري آشغالي رو بريز دور...تا كي ميخواي با اين بازي كني؟...اگر معروف بشي ميتوني هزارتا چوب جارو براي خودت بخري!

سرژ انگشت اشاره اش را در دهانش ميكند و شروع به فكر كردن مينمايد و بعد از تفكرات بسيار شروع به سخن گفتن مينمايد!

سرژ: آقا اجازه؟
-بگو پسرم!
سرژ: آقا چه جوري ميشه مشهور و معروف شد كه بشه جارو خريد؟!
-آفرين به تو پسر گلم كه اينقدر سوالاي تپل ميپرسي!...من صداي تورو واقعا ميپسندم پسرم...تو ميتوني خواننده ي خوبي باشي!
سرژ: آقا اجازه چه شكلي ميتونم خواننده بشم؟
-دستتو بده به عمو تا ببرمت خوانندت كنم!

و بدين ترتيب سرژ اغفال ميشه و به همراه آن فرد خوشتيپ كه بي شباهت به گيلدروي لاكهارت نبود از خانه و كاشانه و محله ي خود دور ميگردد!

-فلش فوروارد!-

سرژ: منو اون موقع گيليدي اغفال كرد دامبل...يادته يه بار اون موقع ها منو نصيحت كردي و گفتي كه به حرفش گوش نكنم؟
آلبوس: آره خوب يادمه...من اون موقع صد و ده سالم بود!!!
سرژ: ولي من به حرفت گوش نكردم...من واقعا....

و در يك لحظه از آسمون خون ميچكه و سرژ اشك ميريزه و فريادي بلندتر از فرياد سرژ آسمون هارو پر ميكنه!


-در لاي ريش هاي سرژ!-
يكي از قطره هاي اشك سرژ در بين تارهاي ريشش ميلغزد و در بين چند عدد ريش كت و كلفت گير ميكند!!
ناگهان چندين عدد شپش به سمت اين قطره آب هجوم ميبرند!

شپش اول: بچه ها بپريم شنا كنيم!..آب شور شوره!
شپش دوم: چه استخر نازي!
شپش سوم: بچه ها بپرين خودتونو بشوريد!...ديگه از اين موقعيت ها گير نميادها!

و چند لحظه بعد تمام شپش ها در حال شنا كردن و شوخي هاي شهرستاني با يكديگر در درون استخر به وجود آمده هستند!



سرژ در اين لحظه طاقت نمياره و غيب ميشه!
در اين لحظه دوربين ميچرخه و هاگريد رو نشون ميده كه يك سيني غذا و چند عدد قرص را به سمت دامبلدور ميبره...فنگ در گوشه اي از صحنه در حال فين فين كردن است!

هاگرید: بیا پروفسور...هم برات سوپ آوردم هم قرص...
دامبل: من این شربتو با چی بخورم؟...تلخه...یه نوشیدنی بیار برام هاگرید...
هاگرید: اوه پروفسور...اینقدر النگو نباشید!...بنداز بالا تلخ نیست!

فنگ در همون گوشه دوباره در حال فین فین کردن است!

دامبل: هاگريد بهتره به سگت ياد بدي چه شكلي خودشو راحت كنه!...از اولي كه اومدين داره فين فين ميكنه!
هاگريد: بلده پروفسور!...باس بهش دستمال بدم!!

و هاگريد از درون جيبش يك عدد پارچه سه و نيم متري بيرون مياره و بر روي سر فنگ ميندازه و سر فنگ رو مچاله ميكنه!!
فنگ بعد از اين حركت باز در حال فين فين كردنه و در يك لحظه برقي بر روي هري ميپره و بوهاي خفني ميكشه و پوزش رو ميخواد به زور درون جوراب هري بكنه!!!

هاگريد: اين سگ چش شده؟...باس يه چيزي تو جورابت باشه هري!
هري: من؟...با مني؟...نه به خدا من هيچي تويه جورابم ندارم...حتي يه بسته!!!


ناگهان صحنه كاملا سياه ميشه و بر روي صفحه اين جمله ظاهر ميشه:

"چند دقيقه بعد!"


دوربين درون شومينه اتاق قرار گرفته و در حال فيلمبرداريه...هري و كينگي در حال كشيدن يك بسته از مواد هستند!!

هري: جنشش مرغوبه ها كينجي!...از كج خريدي؟
كينگزلي: كاريت نباشه...برو ولدي رو راژي كن بياد يه كم حال كنه!

هري به سمت ولدمورت ميره و چند كلمه در گوشش نجوا ميكنه و لحظاتي بعد ولدمورت در كنار هري و كينگي در حال انجام عمليات است!

ولدمورت: چه ژيگره هري!...يادم باشه يه هوركراسسمو توش بزارم!...خيلي فاژ ميده!



دلنگ دلنگ ديلينگ ديلينگ دولونگ دولونگ!

آلبوس: ...مينــــــروا!!!...بدويين قايم شين!
بقيه: ولي كجا بريم؟
آلبوس:‌ من نميدونم بدويين قايم بشيم!

و آلبوس در ذهن خود فكر ميكنه كه چه كاري انجام بده و در بين ياد گيليدي رحمت الله عليه نيز مي افته!
ناگهان گيليدي از سوراخ كليد كمد بيرون مياد!

آلبوس: به موقع رسيديي گيليدي!...همه برين تو سوراخ!!..بدويين!
گيليدي: چي؟...يعني چي؟...اينجا كجاست؟....كي بود منو احضار كرد؟

در اين لحظه دوربين جنب و جوش داخل اتاق رو به بهترين وجه ممكن نشون ميده!

دامبلدور با تمام سرعت به سمت هاگريد ميره و اونو به داخل سوراخ كليد كمد فشار ميده!!
گيليدي: ولي اين كه اين تو نميره!!
دامبل: پس تو چه شكلي ميري اين تو؟!...اينم ببر تو!...بدو!

دامبلدور در يك حركت عصباني-انتحاريك بازوي گيليدي رو ميگيره و دست هاگريد رو در دستان گيليدي قرار ميده!
گيليدي به داخل سوراخ كليد وارد ميشه و هاگريد رو به دنبال خودش ميكشه و دامبلدور هم هاگريد رو از پشت هل ميده!(اينجا ميشه يه ژانر براش گيرآورد بيگي!...ژانر زورچپوني!!)

فنگ: عوووووووووووووووووووووووووووووو!
دامبل: چي شده عمو؟!
فنگ: واق عووووووي واق واق!!(زيرنويس فارسي: دست شويي دارم!)
دامبل: اي بميري!!...برو همون پشت تخت كارتو بكن فقط زود!!


و فنگ كه دمش سيخ شده بود به پشت تخت ميره!

دامبل: بدويين ديگه شما چرا هنوز نشستين پس؟...بدويين برين...جمش كن اون منقلو!

و ميره و دست ولدمورت رو ميگيره و بلند ميكنه!...در اين لحظه ولدمورت بازوي هري رو ميگيره و اونو زير شنل خودش قايم ميكنه و كينگي هم كه دست در دست هري داده بود به همراه اون كشيده ميشه!

دامبل: بدو تام!...چقدر چاق شدي...زياد ميخوري...بدو برو تو!

و سريعا به سمت ميز توالت مينروا(!) ميره و يك عدد كرم رو مياره و به سر ولدمورت ميماله و از طرف سر اونو به داخل سوراخ كيليد فشار ميده!



آلبوس: اوووووووووف!


دامبلدور چوبدستي خودشو تكون ميده و در خونه باز ميشه!(توجه كنيد كه اتفاقات فوق در عرض چند ثانيه انتحاري-برقي انجام گرفته بود!)

مينروا وارد خونه ميشه...

مينروا: آلبوس بيا برات نوشيدني مادام رزمرتا خريدم!!...آلبــــــوس!....آلبوس!.... آلبوس اين بوي چيه از كنار شومينه مياد؟....مواد...منقل!
آلبوس: ب...ب...ب...باور...باور كن من بي تقصيرم ميني!...اومدن عيا...
مينروا: ........(سانسور!)



و دامبلدور اشك ميريزد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://godfathers2.persiangig.com/hammers/Pro
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1385 01:07
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
و چكاوك مى خواند...

از سرى فيلم هاى خيلى كوتاه به سبك نو

كارگردان: مرلين كبير


تيتراژ

تاريكى... مقدار زيادى نوشته از جلوى صفحه نمايش ميگذرد. نوشته هاى نامفهوم كه خواندنش اهميتى ندارد. گويند نام كارگردانان و نويسندگان تنها چيزهاييست كه خواندنش اهميتى ندارد، درحاليكه چيزهاى ديگرى نيز هستند كه ارزش خواندن ندارند.

در تاريكى پيش ميرويم... آن دور دورها.... نورى پيدا... ميتراود در هوا... پيش رود دوربين با نور... لحظه لحظه رو به جلو... دوربين... ميشود پيدا آن بيرون... نور... صدا... آواز غم انگيز خاطره ها... نور... صدا... دوربين... اكشن!!!!

فيلم كوتاه آغاز ميشود

نغمه، صوت، آوا... همه باهم پيش ميرويم. دوربين ما همان آواى خوشيست كه از اعماق قلب يك چكاوك مى تراود. از روزنه نور كه همان دهان پرنده است خروج ميكند و به هواى تازه.. سبزه زار و درختان وارد ميشود.... دوربين از تاريكى روشن دل پرنده به بيرون مى شتابد (و دوربين همان آواى خوش پرنده است) و خود را به اوج ميزند. دوربين لحظه اى به پشت سر برميگردد. چشم نداشته اش بر چكاوكى مى افتد، و دوربين هاى نامرئى‌ ديگر كه پشت سر هم از دهان چكاوك خارج مى شوند.. او...


دوربين برميگردد و به مسيرى مينگرد كه در آن شاخه و برگ فراوان است.. در كنارش دوربينهاى ديگر با درختان جنگل برخورد ميكنند و به وضوح نور و طراوت را در شاخسار آنها مشاهده ميكنيم... دوربين همچنان به راه خود ادامه خواهد داد... نرم و سبك.. دوربين هاى ديگرى به زمين و آسمان ميخورند و نور مى‌پراكنند... اما اين تصوير سيركننده ما به كجا خواهد رسيد؟

كلبه اى از دور پيدا... مرد تنها... نشته بر كنار جوى ... انتظار ما را مى كشد.. دوربين لحظه لحظه به سمت قلب مرد نزديك ميشود... و در آن فرو مى‌رود...
مرد آواز پرنده را شنيده است... چكاوك خواند، براى جنگل، براى هوا، براى‌آسمان، براى زمين، ... و براى‌ مرد... انگار روحى دوباره به وجود مرد خراميد.

مرد در كنار جويبار است. دلش از برخورد آوازها (دوربينها) مى تپد..

تصوير قلب او را نشان مى دهد.. قلبى تنگ ، اما روشن... گل عشقى بردميده از آن دل... دوربين با آن گل نيز برخورد ميكند و در آن حل مى شود..

تصوير سياه مى شود.

تيتراژ

نوشته اى اين بار مفهوم تر بر صفحه نمايش ظاهر مى شود:

" و صداى پرندگان آوازه خوان را نه با گوش، كه با جان مى شنوند"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1385 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
امپراطوري هافلپاف



گروه مستند سازي جادوگران تقديم ميكند

اثري ديگر از كمپاني اچ او سي

پس از سالها خاموشي


فصل پنجم:و ... هم اكنون




توضیح:هر يك از اين پنج قسمت در كنار تشكر و سپاسگزاري از كساني كه به هافل خدمت كردند وضعيت اين گروه خوب و دوست داشتني رو بيان خواهد كرد.

هافلپاف شکست ناپذیر بود دلیل آن هم جز همدلی و همیاری بچه‌ها با یکدیگر نبود.در این دوران سدریک به تنهایی سکان نظارت هافلپاف را در دست داشت و یکه تاز این میدان شده بود.در آن سمت نیز اسپراوت که در دوره آناکین مونتاگ به عنوان کاپیتان موقت گذاشته شده بود و پس از آن در کمال بی شرمی ماندگار شده بود سعی در احیا مجدد تیم هافلپاف می‌کرد زیرا با آغاز ترم هاگوارتز جنگ کوییدیچی هاگوارتز نیز شروع میشد.در این زمان بود که پدیده نوظهوری به نام لودو بگمن ظاهر شد.او با فروتنی تمام و بدون توجه به محیط ساکت تالار با پستهای خود سعی به راه اندازی مجدد تاپیکها به کمک دو یار همیشگی یعنی ورونیکا و اریکا گردید.

و آن زمان بود که توجه مدیران به این جوان محجوب جلب شد و او را به نظارت برگزیدند.ولی از آن سمت فعالیت ورونیکا روز به روز کمتر میشد و این مشخص میکرد که جادوی تسخیر سایت از او رخت بربسته است.

لودو بگمن با نیرویی مضاعف و با انگیزه عالی به فعالیت خود ادامه داد.او با پیش گرفتن سیاستهای جذب اعضای تازه وارد به ایفای نقش و از آن سمت در دست داشتن نظارت انجمن بیا تو جادوگر منتظریم جهت رسیدئن به هدف خود یعنی سربلندی و رونق هافلپاف از جان تلاش کرد.در آن سمت بود که بالاخره سدریک نتوانست دوری ادوارد را تحمل کند و او نیز به تبعیت از وی از نظارت استعفا داد.به نظر می‌رسید نظارت هافلپاف طلسم شده بود بطوری که هر فرد نمیتوانست بیش از مدت کوتاهی بر آن سلطه کند.


زمزمه‌هایی از گوشه و کنار در مورد جانشین سدریک زده میشد.فعالیتهای مخفی برای جذب نظر مدیران نیز ادامه داشت.از آن سمت تیم کوییدیچ هم با مشکل ضعف روحیه افراد و عدم اعتماد به نفس آنها مواجه بود.اعضای تیم مرتبا استعفا میدادند ولی اسپراوت که نمیخواست سبب آبروریزی هافلپاف او باشد,مانع زفتن آنها از جمله سدریک دیگوری ,بهترین جستجوگر تاریخ تیم کوییدیچ هافلپاف و ادوارد جک,جن خانگی استثنایی تیم میشد.


پس از این همه کش و قوس سرانجام فردی که لیاقت هیچ کس جز او نظارت نبود و بدون هیچ گونه حمایت و پارتی بازی به فعالیت بی وقفه برای زنده ماندن هافلپاف ادامه میداد به نظارت رسید و او کسی نبود جز اریکا زادینگ که با فعالیتهای مثال زدنی,یاد و خاطره هلگا را زنده میکرد و مایه سرفرازی ساحره های هافلپاف شده بود.




او به لودو پیوست تا در کنار همدیگر هافلپاف را از نو بسازند.هر دو در ابتدای راه بسیار هماهنگ عمل میکردند و با عشق به هافلپاف کار خود را ادامه میدادند.ولی بار دیگر مشکل دیگری دست در گریبان هافلپاف شد و آن شروع امتحانات ترم اول بروبچز هافلی بود .


هافلی‌ها که نیز بمانند رول در زمینه درس نیز در دنیای واقعی خود بسیار کوشا بودند به جنگ با امتحانات رفتند و بار دیگر باد سردی در هافلپاف شروع به وزیدن کرد.در این میان تنها تاپیک‌های زنده,تاپیک کوییدیچ تیم هافلپاف و تاپیک هافلاویز بود.


اسپراوت با نزدیک شدن اولین مسابقه که مسابقه با قهرمان ترم پیشین یعنی راونکلاو بود فعالیت خود را در این تاپیک دوچندان کرد تا بلکه بتواند غیرممکن را ممکن سازد.جمع نمودن و هماهنگی اعضای تیم در میان امتحانات برای او دردسرهایی به همراه داشت.آنها به هر ترتیب در مسابقه شرکت کردند چون هافلپاف هیچ گاه از میدان بدر نمیرود و دلیل آن چیزی جز تپیدن تک تکم قلبهای هافلی برای اعتبار هافلپاف نبود.قلبهایی که با هم و برای هم می‌تپیدند.مسابقه برگزار شد و گروه در اضطراب اعلام نتیجه ماند.




در آن سمت با نزدیک شدن تاریخ اتمام امتحانات اعضای هافلپاف بار دیگر برگشتند.سرانجام نتیجه مسابقه اعلام شد که شوکی را بر همه وارد نمود ,هافلپاف قهرمان ترم پیشین را در نهایت ناباوری شکست داده بود و این برای همه غیرقابل باور بود و فقط و فقط یک پیام میداد:
هافلی میتواند اگر بخواهد
چنان که در تاریخ خود این امر را نشان داده بود.صدای قدمهای اعضای غیور هافلپاف در راهروهای قلعه بار دیگر به گوش میرسید و نوید آغاز روند تازه‌ای در آن میداد که با حمایت دو ناظر غیور و زحمتکش آن یعنی اریکا و لودو و با پشتیبانی اسکاور دستمال فروش این امر در حال آغاز شدن بود.پس ای دیگر عزیزان سایت مواظب خود باشید زیرا بار دیگر قطار هافلپاف شروع به حرکت نموده است تا شگفتی دیگری رقم زند.بار دیگر امپراتوری قدرت گرفته است تا به همگان ثابت کند:
هافلپاف مکان سخت‌کوش ترین اعضای هاگوارتز است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در 1385/10/25 23:30:35
فریا
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1385 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
جشنواره اسکار در حال برگزاری بود در هالی ویزارد درب اصلی سینما بسیار شلوغ بود فرش قرمزی را برای هنر پیشه های معروفی مثل سرژ کینزلی اسکاور نارسیسا و غیره داشتن برای طرف داران خود دست تکون میدادن بوس سند تو آل میکردند ، هوا سرد بود یک روز سرد از ماه دی کم کم جمعیت برای تماشای فیلم میان عشق وظیفه وارد سینما شدن ودیگه کسی در خیابان مقابل سینما نبود و تازه ماجرا از این جا شروع شد ...


مردی که ردای مشکی با ماسک وحشتناکی زده بود مقابل درب اصلی سینما نمایان شد و با چوب دستی خودش همه چراغ های خیابان را خاموش کرد و حالا خیابان کاملا تاریک شده بود و تعداد بسیار زیاده دیگری از این ماسک داران پیدا شدن.

و با فرستادن نفرین های آتش وار تابلو های تبلیغاتی که روی آنها نوشته جشنواره اسکار زمستانه هالی وزارد.

مرگخواران لحظه به لحظه بر تعدادشان اضافه میشد ..

یکی از مرگ خوارن به طرف درب رفت و نگهبانی که از موضوع مطلع شده و سعی دات فرار کنهو بقیه رو صدا کنه رو دنبال کرد :

نگهبان: کمک کمک ... مرگخواران حمله کردند! کمک!
مرگ خوار چوب دستی خودش رو به طرف نگهبان ناشنه رفت نوز سبز رنگی به نگهبان برخورد و در جا خشک کرد و به زمین انداخت.

نقاب داران وارد سالن نمایش فیلم شدن و از آخرین ردیف ها شروع به حمله به مردم کردند همه جا رو نفرین ها و آتش داست فرا میگرفت ردیف های جلویی هنوز به خاطر پخش صدای فراگیر دالبی دیجیتال فیلم میان عشق وظیفه هنوز متجوه نشده بودن ...

هری ، رون و دو برادر دوقلویش جرج و فرد نیز در اولین ردیف بودن...

رون در حال صحبت با هری در مورد فیلم بود...

رون: هری ببین چجوری ققنوس سره مالفوی کلاه گذاشت و ناموسش رو برد.
هری: آره ، قیافه دراکو هم دیدنی بوده...
رون یک نگاه به پشت سرش میکنه و دوباره به پرده سینما نگاه میکنه و سایه مردم که در حال فرار هستن و روی پرده سینما افتاده بود رو میبنه و جیغ میکشه :
مرگخواران!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جادوگران
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1385 17:23
نمایش جزئیات
آفلاین
Hco تقديم ميکند
* امپراطوري هافلپاف*
گروه مستند سازي جادوگران تقديم ميكند.
اثري ديگر از كمپاني اچ او سي
پس از سالها خاموشي
فصل4: قدرت در دست اجنه خاکی

واقعا اكنون سرنوشت هافلپاف چه بود ؟

كنفرانس هاي پي در پي ، گفتگو هاي فراوان و مفصل در تاپيك هاي هماهنگي ، جلساتي با حضور تمامي اعضا ( كه تا آن زمان اينكه تمام اعضا در جلسات شركت كنند ، بي سابقه بود ) همه وهمه در راستاي بالا كشيدن مجدد هافل بود .

هر كسي با دادن بهترين پيشنهاد ها سعي در كمك به هافل داشت . نگراني در تمامي بچه ها كاملا محسوس بود . از طرفي با ديدن وضعيت حاكم بر گروه، سوالي در ذهن تمام اعضا بوجود آمده بود :
به راستي چرا هيچ ناظري نمي توانست براي مدتي طولاني در هافلپاف ماندگار شود ؟

سرانجام در يكي از كنفرانس هاي شبانه ي تابستان بود كه تنها جن خاكي گروه براي نظارت اعلام آمادگي كرد .او كسي نبود جز * ادوارد جك *
هافل رو به قوي شدن رفت . تاپيك هاي رول بهترين دوران خود را تجربه كردند . چون در همين برهه از زمان بود كه دو تن از بهترين و خبره ترين نويسندگان گروه، به تاپيك ها حمله كردند و با جان و دل به بازسازي مجدد تاپيك ها پرداختند .

جالب تر از همه اين بود كه اين دو تن هيچ گونه شناختي نسبت به هم نداشتند . اما بعد از مدت كوتاهي بود كه به يكباره بقيه متوجه شدند كه تمام تاپيك ها با پست هاي اين دو نفر پر شده . و اين دو تن كساني نبودند به جز :
* ورونيكا ادونكور* و* اريكا زادينگ *

بقيه ي اعضا با ديدن فعاليت هاي خستگي ناپذير اين دو فرد بود كه به تكاپو افتادند . و اين موضوع ديگر به راستي غير قابل انكار بود كه هافلپاف كنوني كوچكترين شباهتي با آن هافل زاقارتي نداشت . تعداد پست هايي كه روزانه در تالار مي خورد غير قابل باور بود.

و اين گونه بود كه رول گروه هم فعال شد . اما ...
در همين بين بود كه فردي ظهور كرد و با ادعاي اينكه نسبت به همه ي هافلپافي ها ، هافلي تر است، شروع به به هم ريختن تاپيك ها كرد . او كسي نبود جز * ارني مك ميلان *

گستاخي هاي اين فرد بيش از اينكه باعث ناراحتي اعضا شود مايه ي تعجب آنها بود . اما بالاخره باز هم بچه ها موفق شدند و ارني سايت را به كلي ترك كرد .

در همين زمان بود كه آناكين مونتاگ ، ناظر اسبق هافلپاف، با فعاليتهاي شبانه روزي و مستمر خود در اسليترين ، توانست شناسه ولدمورت را بدست آورد و ولدمورت قبلي تبديل شد به بارون خون آلود .

و اين گونه بود كه هافلپاف دومين ولدمورت را به جامعه ي جادوگري تحويل داد . هافلپاف دامبلدور پرور و ولدمورت پرور.

در اين ميان، ادوارد جك ، اين جن خاكي فداكار، براي پيشرفت هافل از جان خود مايه گذاشت . اخلاق و رفتار آرام و محترمانه و در عين حال قاطعانه ي او، مثال زدني و ستايش برانگيز بود .همين كه ناظر فعلي ، يكي از اعضاي خود گروه بود كه با پوست و گوشت خود بحران هافلپاف را حس كرده بود، براي بچه ها از همه بيشتر مايه ي تسكين بود . به گونه اي كه براي حل تمامي مشكلات خود به ناظر گرانقدرشان مراجعه مي كردند .چون مي دانستند كه مطمئنا گره كارشان به دست او گشوده خواهد شد.

اما با هرچه فعال شدن بيشتر گروه ، ادوارد دست تنهاتر ميشد و نظارت سخت تر . و درست در همين موقع بود كه * سدريك ديگوري* با شناسه ي سابق * اوتو بگمن* به كمك او شتافت .
ولي اخلاق و رفتار او درست نقطه ي مقابل ادوارد بود . به گونه اي كه او يكي از بهترين و فعالترين اعضاي گروه را تا مرز بلاك شدن هم پيش برد.

به هر روي ، بچه ها با پشت گرمي به اينكه ادوارد مانند كوهي پشت آنها ايستاده و حامي آنهاست ، به فعاليت خود ادامه دادند.
ناظر جديد هم قابليت هاي فراوان و منحصر به فرد خود را داشت. اما حرف بچه ها يكي بود : * ادوارد يه چيز ديگه ست*

اما مشكل بعدي با باز شدن مدارس به وقوع پيوست . طي چند روز اول بازگشايي مدارس در هافل پرنده هم پر نمي زد . فقط در آخر هفته ها بود كه جنب و جوش محدودي در تالار مشاهده ميشد .

ولي از عظمت و مصيبت فاجعه كم نشد . مشكلات به همين جا محدود نشد . فاجعه ي بعدي بچه ها را در بهت و حيرتي وصف ناپذير فرو برد و آن چيزي نبود جز
* استعفاي ادوارد جك ، اين جن خاكي مهربان ، از سمت نظارت گروه *

و اينك رنج بردن اعضاي گروه از تعويض متوالي ناظرها ، باعث فهميدن آنها شده بود و ذهنشان را به تلاش براي شناختن عميق اين مشكل وا مي داشت . تا بدين جا، در طول كمتر از چهار ماه ، تمام سختي ها و تلخي هاي گروه را شناخته بودند و به فهم و درك عميق مربور رسيده بودند . و...
از آن به بعد ديگر خود فهميدن باعث رنجشان مي شد . ديگر ، هم از فهميدن خودشان رنج مي بردند و هم رنج فهميدن آنچه كه اعضاي ساير گروه ها قادر به درك آن نبودند ، نمي فهميدند و نمي ديدند به جانشان نيش مي زد و آزارشان مي داد . ولي هر قدر در ناداني ميشد درجا زد، در فهميدن نمي شد . وقتي چشمهاي اعضاي گروه به روي اين حقيقت تلخ باز شد ديگر نمي توانستند آنرا ببندند و خود را به نفهمي بزنند.

نه ... مشكلات وجود داشت . رنج حاصل از اين همه تلاش و نتيجه نگرفتن وجود داشت . اما در درون بچه ها ... با بچه ها و در كنار آنها...


ادامه دارد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1385 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام یزدان پاک

Hco تقدریم میکند

امپراطوري هافلپاف

گروه مستند سازي جادوگران تقديم ميكند

اثري ديگر از كمپاني اچ او سي

پس از سالها خاموشي

فصل سوم : --> افتخار.شكست.شكوه <--


باز امپراطوري با بحراني عظيم رو برو شد

با رفتن هلگا و دیگر اعضا ، این هافلپاف بود که در حال از دست دادن قدرتش بود و روز به روز ضعیف تر و پوچ تر میشد ..

بعد از رفتن هلگا ، فعالیت معنیء دیگر به خود گرفته بود و هیچ فردی هیجانی برای فعالیت نداشت و این دلایل باعث شد که اعضا پراکنده شوند و به تالارهای دیگر بروند و کاملا تالار خالی بشود ..

در اين هنگام بود كه پيتر پتيگرو تنها ناظر هافل ماند و با تلاش بسيار سعي كرد پايه هاي هافل از هم نپاشند اما افسوس كه علي رغم تلاش زيادش اعضا همكاري نكرده و هافل رو به ضعيف شدن گذاشتند ..

در اين شرايط بود كه ريموس لوپين مدير آن وقت سايت به نظارت هافل انتخاب شد و همراه با پتيگرو به نظارت پرداختند و راهی جدیدی را برای قدرتمند شدن هافل باز نمودند ..

در همان ابتدا ريموس مخالفاني پيدا كرد و حرفها و انتقادات زيادي از نظارت وي شد و اوضاع بار دیگر به حالت خود برگشت ..

اين كش مكش ها تا انجا ادامه پيدا كرد كه چند عضو برتر سايت از هافل اخراج شدند كه از جمله ي انها ميتوان به

اوتو بگمن انيتا دامبلدور البوس دامبلدور اشاره كرد که در آن زمان آنها جزو فعال و بهترین ها بودند ..

هافل با از دست دادن اين اعضا روز به روز ضعيف تر و به اصل خودش نزديك تر ميشد و داشت ميرفت تا به همان گروه زاقارتي كه بوده تبديل شود ..

مدتي بعد ريموس از نظارت استعفا داد و پتير پتي گرو نيز از سايت رفت و هافل بي ناظر ماند و بدون كوچكترين عضو فعالي ! ..

هفته ها ميگذشت و در حالي كه در هاگوارتز تمام گروها در حال افزايش امتيازات خود بودند هافل خاموش مانده بود و به جز عددی غیر از 0 ، هیچ عددی بر روی امتیازات نمایان نمی شد ..

تا مديران به فكر افتادند و مارولو گانت را با شناسه زاخارياس اسميت به هافل فرستادند و این هافل بود که بار دیگر به دسته فردی جدید افتاد تا بلکه بتواند این تالار را فعال سازد ..

زاخارياس براي فعال كردن هافلپاف سعي به تحريك هافلي ها براي فعاليت كرد بعد از دعوت كردن اعضايه ديگر به گروه هافلپاف ، اوضاع در حال تغییر کردن بود ..

اناكين مونتاگ هم با شناسه اناكين استنبز به هافل امد و در كنا ر زاخارياس نظارت را عهده دار شد ..

اين دوره را ميتوان دوره ي شكوه هافل پس از در هم شكسته شدن ناميد که دورانی پر از خاطره و شکوفایی هست ..

هافل گروه فعال شده بود و اناكين و زاخارياس هم تلاشهاي فراواني كردند كم كم در هاگوارتز گروه هفالپاف موفق به كسب امتيازاتي شد و توانست خودی نشان بدهد ..

تا اينكه بعد از حدود سه ماه اناكين استنبز با شناسه اناكين مونتاگ به اسلايترين برگشت و زاخارياس اسميت با شناسه بادراد ريشو به راوانكلاو رفت و باری دیگر اوضاع اسبق هافل برگشت ..

باز هم بحران اكنون سرنوشت هافل چيست

ادامه دارد.....

با تشکر از اسکاور و ادوارد جک .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاتر , رولینگ خزیده کردت !!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1385 17:06
نمایش جزئیات
آفلاین
HOC تقديم ميکند...
**امپراطوری هافلپاف**

فصل دوم: اولين ساحره بر مسند قدرت

با توجه به اينكه زاخارياس و سرز از چهره هاي مطرح ان دوران به حساب مي آمدند پس به زاخارياس پيشنهاد شخصيت دامبلدور و به سرز پيشنهاد شخصيت لرد ولد مورت داده شد.

دوام لرد بودن سرز چندان زياد نبود و پس از حدود يك ماه به ديار اصلي خود يعني هافلپاف بازگشت. اما متاسفانه از آن پس فعاليت شاياني درون هافل نداشت.

اما زاخارياس با شخصيت دامبلدور پس از كش و قوس هاي فراوان بالاخره به درجه مدريت نايل گشت و حتي تا اين اواخر هم با همين شخصيت كهن در حال فعاليت بود.

اما در بين همين كش مكش ها بود كه شخصيتي جديد ظهور كرد .
شخصيتي چنان فعال كه كلاسهاي هاگوارتز از دستش به امان نبودند و يك تنه هافل را به سوي قدرتمند شدن جلو ميراند و اين شخصيت كسي نبود جز ساحره ي توانا * هلگا هافلپاف*

بعد از كم شدن فعاليت سرز در تالار و رفتن دامبلدور(براي مدتي محدود) از سايت، هلگا هافلپاف به نظارت هافل برگزيده شد. البته لازم به ذكر است كه چند مدتي در كنار دامبلدور قدرت نمايي ميكرد.
اما پس از رفتن دامبلدور يك تنه مسئول كارهاي خويش شد.

در اين زمان هافل به اوج صميميت خود رسيده بود و اعضا همه نسبت به يكديگر شناختي كافي داشتند و خود را عضوي از يك خانواده ميدانستند.

اما دست سرنوشت باز هم بر ضد هافلپاف برگ تقدير را رقم زد و با يك مشكل كوچك سيستمي، براي مدتي تقريبا طولاني، هلگا هافلپاف را از دسترسي به نت محروم كرد .

پس از بازگشت هلگا و از بين رفتن اشكالات فني ، متاسفانه فعاليت هلگا زياد دوام نياورد. در همين مدت بود كه
*پيتر پتيگرو* كنار هلگا به نظارت رسيد و فعاليت هلگا هر روز كمرنگ از روز ديگر شد. تا جايي كه تقريبا فعاليتش قطع شد

و باز امپراطوري با بحراني عظيم رو برو شد.

ادامه دارد...

*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*
+ با تشكر فراوان* از لودو بگمن*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1385 10:58
نمایش جزئیات
آفلاین
فرار از آزکابان

بازیگران : ققنوس
فنگ
برودریک بود
سرژ تانکیان
ادی ماکای
آوریل لاوین
آنیتا دامبلدور
هدویگ
و .... هری پاتر

کارگردان : Don Siegel (همون کارگردان فرار از آلکاتراسه)



صفحه سیاه و تاریک، هیچ چیز قابل رویتی که ارزش بحث کردن رو داشته باشه مشاهده نمیشه، سکوت، سکوت، سکوت....ملت حوصلشون سر میره و یک آدم بیماری محض خنده، پلاستیک پفکش رو باد میکنه و اونو با صدای «تق» میترکونه! قلب ملت به طور هماهنگ تو دلشون جابجا میشه و شروع میکنن اون انسان بیمار رو فحش دادن و اصلا درک نمیکنن که خب بابا یارو بیماره دیگه! چرا نمیفهمین؟! چرا شما اصلا جنبه رفتار با یه بیمارو ندارین؟! چرا نمیتونین این قضیه رو درک کنین؟! شما اصلا آدمین؟!

-: جیـــــــــــــــــــــــــــــغ!
کلهم سکوت فیلم به این صدای جیغ به فنا میره و فیلم شروع میشه!
صفحه روشن میشه و یه روزنامه رو توی یه جفت دست نشون میده، تیتر روزنامه به طور واضح قابل خوندنه، هرچی باشه چهل و سه بار این صحنه رو گرفتن تا نور و زاویه و همه چی واسه دید تماشاگر عالی باشه!
«چهار بنیانگذار حذب دستگیر شدند»
صدای یه دختر به گوش میرسه که تند تند داره مقاله رو میخونه و سعی داره دیالوگش در این سکانس بیشتر از یه دقیقه نشه : شب گذشته، چهار بنیانگذار حذب لیبرات دموکرات جادوگریالیستی که در طی یک اقدام ناموفق قصد حمله به خوابگاه مدیران و ترور یکی از آنان را با بمب افکنی که گلوله های برف اتمی تولید مینمود داشتند، با حمله به موقع ماموران دولتی ناکام مانده و دستگیر شدند و هم اکنون در زندان آزکابان به سر میبرند.
- : مــــــــــــــــا! آزکابان؟
دوربین زوم اوت میکنه و نمای کلی مکان مورد نظر رو نشون میده. آوریل هنوز داره روزنامه رو میخونه و ادی با شنیدن این خبر در حالت تعجب به سر میبره. آنیتا دو دستی بر فرق سرش میکوبه و هدویگ هم اون بالا مالاها واسه خودش هوهو میکنه و ابراز تاسف داره.
ادی تلویزیون رو روشن میکنه و دقیقا جی تیوی نیز همین اخبارو پخش میکنه و کسی نمیبینه که اون زیر یه فیلم ویدئویی گذاشتن و کل این قضیه ضبط شده اس!
گزارشگر : بینندگان عزیز! ما مصاحبه ای با هری پاتر، شخصی که قصد ترور ایشون رو داشتن انجام دادیم! اقای پاتر! شما چطور زنده موندین؟
هری با یه نیشخند موذیانه دوربین رو نگاه میکنه : بله! بنده صحنه را دیدم و در ابتدا از ترس به خود لرزیدم! سپس در طی یک اقدام سرعتی، ییهوو جاخالی داده و آنها رو کنف نمودم! هر هر هر!
یه گیتار زاررررررت میاد وسط صفحه تلویزیون و باقی خنده های شیطانی هری پاتر به گوش بچه ها نمیرسه. آوریل گیتارشو همون بغل میندازه و شروع میکنه گریه کردن. هر چی باشه وجود دختر در این جور صحنه ها فقط به درد گریه میخوره.
آنیتا در اوج هق هق : حالا....حالا....فرررررت (دماغشو کشید بالا که بهش نگن دماغو) چیکار کنیم؟
ادی سینه رو میده جلو، شکمو میده ته : نجاتشون میدیم!
آنیتا : چه جوری؟
ادی : اینجوری!
و چراغهای اتاق به طور همزمان خاموش میشه، فقط یه چراغ مطالعه رو میز روشن میمونه و دقیقا زیر نور چراغ نقشه زندان آزکابان به چشم میخوره، چهار عضو حذب در چهار طرف میز میشینن، ادی یه لوله کاغذ از دستیار کارگردان میگیره و میذاره اون بغل و جوسازی تموم میشه. در حالیکه ادی داره نقشه اش رو توضیح میده، دوربین از پنجره خروج میکنه و از سلول حذبیا دخول میکنه!
برای جوسازی بیشتر سلول، یک عدد سلول بدون پنجره انتخاب شده که کلا خیلی تاریکه و سایه مبهمی از چهار نفر دیده میشه. فردی با ریشهای بلند، فردی با بارونی خیلی بلند که یقه اش تا دماغش رو گرفته، فردی با زبون خیلی خیلی بلند که از دهنش آویزونه و دستها و پاهاشم رو زمینه و اینجا تماشاگر باهوش میفهمه که این فرد، سگه، و آخرین فرد هم که کلهم پرپریه و مشخصه که نوعی پرنده اس.
دهن فرد ریشو باز میشه : اه! بی شرفا من الان کلاس کنکور دارم! امسال قبول نشم کی جوابگوئه هان؟
ققی : ببند سرژ! داد و فریاد فایده ای نداره!
سرژ : اصلا همش تقصیر توئه! من مگه بیکارم از اونجا پاشم بیام واسه این نقشه مسخرتون؟ داشتم درسمو میخوندم واسه خودم دیگه! من امسال قبول نشم تو جای من میری سربازی؟ آره؟!
فنگ : خفه میشین یا پاچتونو بگیرم؟
ققی : ولی از حق نگذریم اصل حال بود! درسته که گلوله اصلیمونو نتونستیم بزنیم ولی اون فرعیا هم خیلی حال دادن!
برودریک یقه پالتوشو یه خورده بیشتر میکشه تو صورتش : ولی اون دستگاه منحنی زنی که دست من بود خیلی چیز ردیفی بود! اگه نگرفته بودنمون الان .....
ققی : بیخیل بود! من مطمئنم نجات پیدا میکنیم! بچه ها نمیذارن ما اینجا بمونیم....

***پانصد متر دورتر، ابتدای جزیره***
سه سیاهپوش روی زمین و یک پرنده بالا سر اونا داره بال بال میزنه و آروم روی شونه یکیشون میشینه.
ادی : ایول! همینجاس! بچه ها دقت کنین! از این خط سفید پامونو اونورتر بذاریم نگهبانا میفهمن! از همینجا باید نقب بزنیم بریم!
آنیتا : ولی اگه جزر و مد بشه چی؟ آب بیاد تو این تونله فاتحمون خونده اسا؟
ادی : هیووم، نه! من جدولهای جزر و مد رو بررسی کردم، ما دقیقا چهار ساعت و سی دقیقه وقت داریم که اونا رو از اینجا بکشیم بیرون، وگرنه آب وارد تونلمون میشه و اون موقع دیگه....
آوریل : بسه دیگه! شروع کنین! هییییییع!
و اولین کلنگو میزنه به خاک و همینجا زمینو میکنن و به سمت زندان پیش میرن.

***سلول بچه های حذب***
ققی و سرژ و فنگ، آروم مثه یه زندانی بی آزار یه گوشه نشستن و سرژ با خودش فرمولهای حرکت سقوط آزاد رو دوره میکنه. در سمت دیگه برودریک سانت به سانت دیوارو مورد بررسی قرار میده و هر از چند گاهی با کله اش مقاومت اون ناحیه رو بررسی میکنه!
ققی : بود داری چه غلطی میکنی؟! میدونی که هیچ رقمه اینجا راه فرار نداره!
برودریک بر میگرده و کلاهشو یه خورده میده بالا : بچه شدی دیگه! میگم بچه ای میگی نه! من خودم یه عمری اینجاها رفت و آمد داشتم! همه این سلولها یه نقطه سست دارن! از اونجا دقیقا به بیرون جزیره راه داره! اره!
ققی : ایول ایول! به کارت ادامه بده! ما هم برات دعا میکنیم!
سرژ : .... ارتفاع اوج برابره با سرعت اولیه به توان دو به روی دو برابر شتاب ......
صدای سرژ تو زونکن میپیچه و همینجوری که صدای سرژ ضعیفتر میشه، صدای «بنگ بنگ» قویتر میشه.
آوریل : چقد دیگه مونده ادی؟
ادی : دقیقا دو ساعته که اینجاییم، تا حالا نصف مسیر رو کندیم، با این حساب دو ساعت دیگه طول میکشه اونا رو بگیریم.....خوبه! میرسیم! شماها استراحت کنین!
هدویگ : پس من الان معجونو بخورم؟
ادی : هووم! آره! الان بهترین موقعست! یه خورده دیگه هم نگه دار واسه برگشت!
در اینجا فیلمبردار یه خورده برایتنس و کانترست (Brightness, Contrast) تصویر رو زیاد میکنه تا چشم تماشاچیا در نیاد و چیزی غیر از سیاهی مطلق تونل ببینن! هدویگ از توی کوله پشتی یه معجون که از خودش نور و جرقه و اینا ساطع میکرد در میاره و نصفشو میره بالا، یه خورده بالا پایین میپره و یهو مثه شیطان جزایر تاسمانی (اون کارتون باحاله دیگه، اسمش همین بود) درجا فرفره میزنه و به نقب تونل ادامه میده!

- : یافتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!!
ملت : چیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو؟!
- : بی جنبه های بدبخت! یه حرفو طولانی زدما!
ققی : بیخیل بری! چیو یافتی؟
برودریک : همون نقطه سست رو دیگه! ایناهاش اینجاس! اینو بکنیم تمومه!
سرژ از شدت خوشحالی به سمت نقطه سست با کله میدوئه و کله اش میره تو دیوار گیر میکنه و دیگه بیرون هم نمیاد!
ققی : افرین بود! من میدونستم تو آخرش یه چیزی بیشتر از یه کارمند سابق دیوانه میشی!
برودریک : چاکریم! فنگ! بیا اول سرژو بکش بیرون، بعد هم نقب بزن!
سرژ : هممممم! ممممم! ممم؟! هههههههههمممممممم!!
فنگ : عوووو عووووووو!
و با این دو زوزه خودشو آماده میکنه و به سمت سرژ حمله میکنه و امیدوارانه نصف بیشتر هیکل سرژ رو تو دهنش میگیره و با قدرت تمام دندوناش رو فشار میده و سرژو میکشه بیرون. سرژ با فریاد معروف خودش تن همه زندانیان و نگهبانان رو به لرزه میندازه!
فنگ به سمت سوراخ حمله میکنه و شروع به کندن میکنه و به سرعت یه تپه خاک کنار سلول درست میشه که بچه های پشت صحنه از سقف ریختن پایین.

در سمت دیگه تونل، هدویگ دست از حفر کردن برمیداره.
هدویگ : عربده رو شنیدین؟
آنیتا : آره، فکر میکنی دارن شکنجشون میکنن؟
هدویگ : نمیدونم، باید عجله کنیم.....میگم ادی، این تونله آخرش به کجا ختم میشه؟
ادی : طبق محاسبات من، به نقطه ای از سلول که بهش میگن نقطه سست!
آوریل : ادی، تو این همه چیز میز از کجا میدونی؟
ادی : دست کم گرفتیا! ما یه عمر تو کار نقشه کشی و زندان و این سیستما بودیم!
آنیتا : کی میرسیم ادی؟
ادی : اینو دیگه نمیدونم، بذار یه پریسکوپ بزنم ببینم کجاهائیم....
آنیتا : صدای آب هم میاد، میشنوین بچه ها؟
هدویگ : آره، شاید چاه نفته؟ آخ جوووووون! پولدار شدیم!
ادی یه پریسکوپ میگیره و میزنه بالا و شروع به نگاه کردن به دور و اطرافش میکنه، یه خورده بعد با یه احساس شرمندگی مضاعفی لوله رو میاره پایین....
ادی : بچه ها.....گند زدیم!
آوریل : نگو که از دفتر رئیس زندان سر درآوردیم!!
ادی : هووم....نه دیگه! انقدرا هم گند نزدیم! ما فقط.....فقط.....زندانو رد کردیم! الان اونور زندانیم!
دوربین راهشو از زیر خاک به تونل فنگ اینا پیدا میکنه و در دوردستها صدای آه و ناله های ادی به گوش میرسه.
فنگ : ااا بچه ها چقد ردیف! اینجا قبل ما یکی دیگه هم تونل کنده!
ققی : جدی؟ ایول! پس بدوئین بریم....
برودریک : بهتر نیس در حین رفتن راه رو پشت سرمون ببیندیم که کسی نتونه دنبالمون بیاد؟
ققی : چرا! ایول! همینجوری که جلو میریم پشت سرمونو خاک میریزیم....
سرژ : بذار من قاتیش یه خورده تف بزنم قشنگ سفت شه! دیگه راهش غیرقابل استفاده هم میشه....
ققی : هرچند که اوج بی شخصیت بودنت رو نشون میده ولی اوکی، مشکلی نیس! تف مالی کن!
سرژ اولین پرتاب تف رو انجام میده و صفحه سیاه میشه، بعد با رنگ سفید نوشته میشه : یک ساعت بعد

ادی اینا در جای قبلی ققی اینا قرار دارن و ققی اینا در ابتدای جزیره هستن.
ادی : هووم...مشکوکیوس....اینجا چرا بسته شده؟
ملت :
ادی : اه! خب به من چه! مگه من پرش کردم؟ مگه من راه رو پشت سرمون بستم؟ نمیخوام! من آوریلو طلاق نمیدم!
ملت :
آوریل : پریسکوپ بزن خبر مرگت ببینیم کجائیم! اه! خاکو نگاه! لامصب مثه سیمان شده!
ادی دوباره پریسکوپ میزنه و بعد از چند دقیقه موفق به کشف محل میشه.
ادی : بچه ها، ما زیر سلول ققی اینائیم!
ملت :
ادی : ......ولی سلولشون خالیه، فقط یه تپه خاک اونجا وجود داره و یه سوراخ فرار .......
آنیتا : نه........
هدویگ : یعنی اونا فرار کردن؟
ادی با سرش کل این قضیه رو تایید میکنه، صدای گریه این چهار تن تو ذره ذره خاک غرق میشه!

فنگ : اا اینجارو.....یه کیف پول!
ققی : جوووون! چقد توش مایه اس؟
فنگ با دندونش میزنه کیفو جرواجر میکنه، از توش چند عدد پاکت آدامس موزی به همراه یه کارت ملی میفته بیرون! ققی با ناامیدی توی پاکتهای آدامس دنبال پول میگرده و برودریک کارت ملی رو مورد بررسی قرار میده.
برودریک :
سرژ : هان چیه؟
برودریک : این کارت ملیه ادیه! ادی اینا اینجا بودن....
ققی پاکت آدامس موزی رو پرت میکنه تو دریا و نشون میده که اندازه یک دونه جوی بلغور نشده هم به محیط زیست اهمیت نمیده!
ققی : خاک بر سر ادی کنن! صد تومن هم تو کیفش پیدا نشد....بری تو چی گفتی؟
برودریک : گفتم ادی اینا اینجا بودن....ایناها اینم رد پاشونه.....
فنگ در حالیکه داره جا پاها رو بو میکنه یه استخون بالا سرش روشن میشه و بندری میزنه!
فنگ : فرررت فرررت (صدای بوکشیدن) این جا پای ادیه.....این واسه آنیتاس.....این هم که انقد گنده اس واسه آوریله....خاک بر سر خر پا!! اینم که رد پاهای هدویگه.....
سرژ : پس خودشون کدوم گورین؟
فنگ ردپاها رو دنبال میکنه تا بالاخره به ابتدای تونل ورودی میرسه!
ققی : اوه نه!!
برودریک : آره!
ققی : اونا ته تونل گیر کردن!
چهار بنیانگذار :
دوربین روی اشک ققنوس چون خاصیت شفابخشی و این چیزا داره زوم این میکنه و دوباره روی اشک یه نفر دیگه زوم اوت میکنه که معلوم میشه آنیتاس!
ادی : اونا ما رو نجات میدن....
چهار عضو دیگر حذب :

تیتر روزنامه پیام امروز روز بعدی : چهار بنیانگذار حذب از آزکابان فرار کردند و در سلول آنها، چهار تن دیگر از اعضای حذب پیدا شده اند. جواب این معما که چطور این اتفاق افتاده است هنوز در هاله ای از ابهام قرار دارد...


تیتراژ پایانی :
آزادی.....کجایی آزادی......

اه اه خاک بر سرت کنن! این چه تیتراژ خزیه گذاشتین؟ چی؟ هنوز آماده نشده؟ اهان ایول! رسید! اهم! با عرض پوزش!

All the people up top on the side and the middle
Come together lets all bomb and swamp just a little
Just let it gradually build from the front to the back
All you can see is a sea of people some white and some black
Don't matter what color, all that matters we gathered together
To celebrate for the same cause don't matter the weather
If it rains let it rain, yea the wetter the better
They ain't gonna stop us they can't, we stronger now more than ever
They tell us no we say yea, they tell us stop we say go
Rebel with a rebel yell, raise hell we gonna let em know
Stomp, push, shove, mush, **** **********, until they bring our troops home
(eminem - mosh)


با تشکر از :
- تیمارستان شفتزکلاه برای اجازه دادن حضور یکی از بیماران آنجا در سالن سینما
- شرکت تولیدی تلویزیون صنام که یکی از تلویزیونهای اضافه اش رو برای تبلیغ بیشتر به ما قرض داد، همینجا پوزش میطلبیم که مارک تلویزیون در کادر دوربین قرار نداشت
- چرم مشهد که اجازه داد یکی از کیفهای پولی که ساختن رو جرواجر کنیم
- بچه های مهد کودک گلباران که زحمت خوردن آدامسهای موزی رو کشیدن و فقط پاکتها رو برای ما باقی گذاشتند، بگذریم که قرار بود تو یکی از بسته ها دو تا دونه آدامس بمونه ولی به هرحال عرضه کم بود و تقاضا زیاد!
- آنیتا دامبلدور که تو فیلم مثبتترین نقشش در زمینه گریه و اشک و این موارد بود
- پیام امروز که دو سری روزنامه تقلبی برای ما تولید نمود
و ...........
- بچه های حذبی که کلهم خیلی گل هستن و همیشه از خجالت مدیران در میان و مهم نیست که در این راه زندانی بشن، بمیرن یا هر چیز دیگه!

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 23 دی 1385 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
مستند هالی‌ویزارد!

نگاهی به روند فیلم‌سازی جادوگران – هالی‌ویزارد!

نویسنده و فیلمبردار: سوروس اسنیپ
کارگردان: برناردو برتولوچی!

توجه: تمام فیلم بصورت لوکیشن پخش میشود.
====================
دهه 1350:
نام فیلم: کدخدای قلب عاشق!
بازیگران: هری و چو

شرح فیلم: یه ساحره ای داره تو خیابون راه میره که یه دفعه 4 تا لات مست بهش گیر میدن و چادرشو از سرش میکشن دختره جیغ میزنه و هری یه دفعه پیداش میشه و اون 4 تا لات و رهگذر ها و عوامل فیلم و… همه رو یه جا له و په میکنه و دختره رو میبره خونه و ازش نگهداری میکنه ... بعدشم دختره(توجه کنید دختره) عاشقش میشه و میره پیش هری و میگه بیا پسر عموی نامرد منو بزن و باهام ازدواج کن بعدش با هم ازدواج میکنن و همه چی به خوبی تموم میشه!
نکته کلیدی: هری پسر فقیر و باقالی فروش و دختره تریپ مایه دار...
نکته کلیدی 2: مرحوم پرویز ظهوری هم این وسط واسه اینکه تماشاچی ها حوصله شون سر نره هی تو فیلم شکلک در میاره و کلمات ویتامین و اون با من را به شدت!بیان میکند.
پیام فیلم: فقط آدمای فقیر و درویش مسلک لیاقت عشق دخترای مایه دار رو دارن !

نام فیلم: جیمی خفن!
بازیگران: جیمز پاتر- لیلی اوانز

شرح فیلم: جیمی خفن یه پسر فقیر و خوش تیپه که کارای خلاف میکنه تا خرج 6 تا خونواده رو در بیاره و این وسط یه دختر پولدار میاد که جیمز محل سگم بهش نمیذاره و به دختره بر میخوره و میخواد حال جیمز رو بگیره اما یه دفه عاشقش میشه و جیمی بازهم نگاه سگ بهش نمیکنه ولی دختره اینقد سیریش میشه که داش جیمی قبول میکنه و بله رو میگه و فیلم تموم میشه در حالی که جیمز و دختره دست در دست هم به همه چیز های مادی پشت میکنند و میرن تو بیابون با هم زندگی کنند!
نکته: رضا کرم رضایی نقش پرویز ظهوری رو در این فیلم بازی میکنه!!
نکته2: این جیمی(جیمز) خفن بعد از این که دختره(لیلی) رو طلاق میده میره امریکا بهش میگن جیمی امریکایی!
پیام فیلم: به دختر که رو ندی عاشقت میشه.
***پیام کلی هر دو تا فیلم:تنها کاری که ساحره ها بلدند عاشق شدنه!
-----------------

دهه 1360:
نام فیلم:قاچاق مرگ
بازیگران:لوسیوس مالفوی پور - بازیگر زن هم نداریم!

شرح فیلم: یه عده قاچاقچی هرویین با یه عده دیگه دعواشون میشه و همدیگه رو میکشند و پلیس هم اینجا هیچ کاری نمیکنه و آخر سر پلیسا میان وسط و همه مرده ها رو جمع میکنن (تریپ نعش کشی) و داستان تموم میشه!
نکته: صحنه پایانی فیلم همیشه یک گل در حال جوانه زدن یا صدای شرشر آبه! تا اینجوری ما بفهمیم که گل امید در حال جوانه زدنه!!!
نکته 2: لوسیوس مالفوی پور همیشه آخر فیلم باید بمیره و البته اول آدم خوبی میشه بعد میمیره.
نکته3: رد پای سوروس اسنیپ توی همه خرابکاری ها به چشم میخوره.
نکته4: صحنه درگیری آخر فیلم حتماً باید وسط صحرا باشه.
پیام فیلم: پیام خاصی ندارد!
-----------------
نام فیلم: به خاطر یک گونی تریاک!!
بازیگران: لوسیوس مالفوی پور- بازیگر زن در حد سیاهی لشگر

شرح فیلم: یه پدری یه کامیون داره که باهاش مواد قاچاق میکنه و اصلاً وجدان نداره ولی به جاش یه پسر با وجدان داره و یه روزی این پدره به همراه محموله ای که داره جا به جا میکنه لو میره و بالاخره جناب سرهنگ دامبلدور میگیره و میندازتش زندان و فیلم تموم میشه! پسره هم این وسط نقش هویج رو بازی میکنه!!
نکته: در چند صحنه فیلم پدره باید حسابی اون پسر مثل دسته گلشو بزنه تا انزجار ما از پدره در حد انفجار بشه و از زندان رفتن پدره دلمون خنک شه!
نکته2: طبق معمول مادر پسره به رحمت خدا رفته!
پیام فیلم: زنده باد سرهنگ دامبلدور!
***پیام کلی: ایول لوسیوس مالفوی پور!
-----------------
دهه 1370:
نام فیلم: حاجی سیدت هنوز زنده است!
بازیگران: تعداد زیادی بازیگ
ر
شرح فیلم: عراقی ها 70 تا تانک و شستاد تا سرباز و 200 تا موشک و 900 تا تفنگ دارن ولی ایرانیای جادوگر دو تا چاقو و نیم کیلو موز و یه تفنگ با ۴ تا تیر دارن و در نهایت همه اون تانکا منفجر میشن و عراقی ها یا میمیرن یا اسیر میشن و ایرانیا فقط دو تا زخمی میدن که یکیشون زخمش در حد کشیدگی عضله چهارسر رانه!!!
نکته : عراقی ها باید شخصیتی پپه و نفهم و ترسو داشته باشند ...
نکته2 : هیچ اسمی از صدام در فیلم برده نمیشه!
پیام فیلم: جنگ خیلی چیز راحت و آب خوردنی بوده و این همه شهید که ما دادیم احتمالاً توهم بوده!
-----------------
دهه 1380:
نام فیلم: بوران عشق در چکاچک شرشر ثانیه ها !!!
بازیگران: هری گلزار- هرمیون افشار

شرح فیلم: یه پسر خیلی پولدار(چون نیمبوس 206 آلبالویی داره!!!) و احتمالاً گیتار هم داره وقتی داره تو کافی شاپ "هات چاکلیت جاماییکایی" میخوره خیلی خیلی اتفاقی میبینه که یه دختره داره از خیابون جولوی کافی شاپ رد میشه و از اونجایی که پسره خیلی مایه دار بوده و هرکاری که میخواسته میکرده پس عاشق دختره میشه و میره جولوش میگه بیا دوست دخترم بشو و فیلم تموم میشه!
نکته: پسره بابا نداره!
نکته2: دختره به احتمال 90 درصد فقیره و شیپیش داره تو جیبهاش دو بارو جم میزنه !!! (ایول شیپیش...)
پیام: با206 هر گونه غلطی میتونی بکنی!
-----------------
نام فیلم: بیا صدام کن جیگر نانازم!
بازیگران: رون حیایی- پادما فولادوند

شرح فیلم: هم پسره و هم دختره جفتشون پولدارند و از اول فیلم هم قراره ازدواج کنند و آخر فیلم هم ازدواج میکنند!جریان فیلم بیشتر حول و حوش وقایع روزانه این دو تا زوج عاشق میگذره و نصفشم پشت تلفن!
نکته: این وسط حتماً باید این دختر و پسر یه روز ببرن اماکن بخوابونند وگرنه فیلم فروش نمیکنه(بخش اعتراضی فیلم!!!)
نکته2: پدر و مادر پسره و دختره در این فیلم نقش شلغم نیم پز رو ایفا میکنند!
نکته3: جارو و موبایل نقشی حیاتی رو در فیلم ایفا میکنند!
پیام: لامصب عجب جیگری شده بود پادما فولادوند!
***پیام کلی:عشق مشق سرش گرده!!
-----------------
دهه 1390:
نام فیلم: دوست دختر پدرسگ !
بازیگران: شروین و شرمین و پدی!(همون پدرام)

شرح فیلم: پسره دوست دخترشو میبره خونه و با هم میشینن تلویزیون نگاه میکنن و چیپس "با تو" میخورن! شب هم دختره زنگ میزنه به خونش و میگه فردا صبح بیاید دنبالم من امشب پیش شروینم کار داریم...!(یه چیزی تو مایه های جلب مخفی !!)و آخر فیلم هم دختره پسره رو قال میذاره و با یه پسر دیگه دوست میشه و میره خونه این پسر جدیده که تلویزیون فلترون دارند!
نکته: پسره و دختره به هیچ وجه با هم ازدواج نمیکنند!
نکته2: شروین گرنجر نوه‌ی هرمیون، شرمین مالفوی نتیجه‌دراکو و پدرام پاتر نتیجه‌ی هری می‌باشد!
پیام: علم بهتر است یا دختر!؟
گوینده: ضمناً فیلم "دیشب دهن بابات بو سگ مرده میداد آیدا" به عنوان فیلم برگزیده 100 سالگی سینما جادوگران برگزیده شد!

و تیتراژ با بالا اومدن اسامی دست اندرکاران پخش میشه:

کنترل رو بر میدارمو... کانالو عوض میکنمو...
دوباره تبلیغات کالا... وسطاشم مال سینما...
کم میارم و آخه تو رو (بیگانه رو)... تو رو به یادم میارمووو...
پا میشم میرم به سینمااا... تا ببینم بیگی رو من حالاا...
ملت همه نگران حذبن... اما پستایی که زدی یه پا حکمن
( میدونم تیتراژش خیلی مسخره شد! ولی باید یه جورایی به فیلم ربط داشته باشه دیگه! )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شک نکن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 23 دی 1385 13:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام

باری دیگر فیلمی دیگر از کمپانی برادران حذب بروی پرده رفت :

روز پیوستن به سیاهی

• تیتراژ شروع فیلم :

بنام نامی آن کس که آفرید

گروه کودک و نوجوان شبکه جادوگران تقدیم میکند !!

:.:.:.::. هالی ویزارد .::.:.:

با حضور و افتخار :
ققنوس
سرژ
برودریک بود
فنگ
هدویگ
پرسی ویزلی
کریچر
کوییرل
بینز


فیلمبرداران :
ایگور کارکاروف
سوروس اسنیپ

صدابرداران :
نیک بی سر
باک بیک

آهنگساز :
روبیوس هاگرید

تدارکات :
مرلین کبیر !!

حمل و نقل :
مرلین کبیر !!

اسپانسر :
پرفسور کوییرل

استودیو :
گلهای شادی  میدان آفریقا

دست اندر کاران :
پرسی ویزلی
هری پاتر
بارون خون آلود

نویسنده ، تهیه کننده ، مدیر گروه هنری ، کارگردان :
پرسی ویزلی
دستیار کارگردان : آرامینتا ملی فلوا

== صحنه در سیاهی مطلق فرو میرود ==
و روشن میشود

تصویر نمایی از یک حوض آب رو به نمایش میزاره ، به درون فواره های حوض فرو میره ، از حوض بیرون میاد و به سرعت به سمت آسانسور میره ؛ از دریچه ای کوچک وارد میشه و نمایی از یک در براق و جلا خورده رو نشون میده :

----- دفتر منشی وزیر سحر و جادو -----

دوربین درون دفتر رو نشون میده ، درون اتاق میچرخه و دیوارها رو به نمایش میزاره ؛ صداهای گنگی شنیده میشه ، همزمان دوربین روی یکی از تصاویر زوم میکنه که آرم وزارت سحر و جادو و تصویر حوضچه جادویی هست .

و بالاخره ، تصویر افراد درون اتاق :
پرسی ویزلی در حالی که مودبانه پشت میز نشسته و پاهایش رو روی هم انداخته در حال صحبت هست :
ببینید هدویگ الان تنها چیزی که مهم هست وزارته !
بینز در حالی که سعی میکنه قهوش رو بنوشه میگه : نه عزیز من مهمترین مسئله گروه و افراد لرد سیاهن !
فنگ که بی تاب شده بود گفت : واق ووق ووواق وق واااااااق ( نخیر مهمترین مسئله حذبه ! )

سرژ که به صحبتهای رد و بدل شده بی اعتنا بود به سرعت گفت : نه عزیزان من مهمترین مسئله ریشه !!!
پرسی لبخندی زد و ادامه داد : ما باید افراد لرد رو ...
کوییرل بدون اینکه صبر کنه حرف پرسی رو قطع کرد و گفت : ببین افراد لرد هیچ اهمیتی ندارند !

پرسی ابروهایش را بالا برد و گفت : ببینم ، اینجا موضوع بحث رو من مشخص میکنم . در ضمن تو اینجا چیکار میکنی ؟ و با نگاهی پرسشگرانه افراد درون اتاق رو از نظر گذروند !
کوییرل گفت : من اسپانسرم !!

++++ در حالی که دوربین روی صورت کوییرل زوم کرده ، پرسی ادامه میده ++++

اسپانسر دیگه برای چی ؟ لبخندی زد و ادامه داد : بله داشتم میگفتم ما باید افراد لرد سیاه رو تحت حمایت خودمون قرار بدیم ، اونا احتیاج به کمک دارن !
ققنوس در حالی که سعی میکرد حشره ای که درون حفره کوچک میز رفته بود رو با نوکش بگیره گفت : یعنی میخوای عملا طرفداریت رو از لرد سیاه و افرادش به اثبات برسونی و نشون بدی ؟

پرسی گفت : نه عملا ، ولی به نظرم حالا که دامبلدور مرده شاید بتونیم با کمک لرد وضعیت دنیای جادویی رو بهتر کنیم !
فنگ با شنیدن اسم لرد واق واقی کرد ؛ برودریک بالاخره صحبت کرد و گفت : ببین ویزلی اون میخواد دنیای جادویی رو که دامبلدور به کمک افراد زیادی سر و سامون داده و مرتبش کرده ، به یکباره نابود کنه و به تسلط خودش در بیاره !
پرسی چند ثانیه سکوت کرد و سپس گفت : ما میتونیم دنیای جادویی رو به اون بسپریم و همگی به اون بپیوندیم .

کریچر که تا این لحظه مات و مبهوت به روزنه ای از نور خیره شده بود ، لب به سخن گشود و گفت : ولی میدونی که اگه دنیا رو به اون بسپریم اون میخواد همه چیز رو خراب کنه .

پرسی سریعا جواب داد : ولی وقتی که اون ببینه دنیا در اختیارشه و برای اون هست چرا دیگه بخواد نابودش کنه !
فنگ در حالی پنجه هاش رو روی زمین خاک آلود میکشید و رده هایی روی آن ایجاد میکرد گفت : قققق واق واق ( نه نمیشه )
هدویگ پرهاش رو به هم زد و گفت : فرض میکنیم که دنیای جادویی رو دست اون سپردیم ، اونم گرفت و به خوبی کارها رو انجام داد و خرابکاری نکرد ؛ ولی با وجود کارهای وحشتناکی که اون کرده ، قتلها ، آزار ها ، ما یا هر کسی میتونه اون رو تحمل کنه ؟ میتونه سلطش رو بپذیره ؟!

==== بعد از یکساعت و تقریبا سه ربع ====
در حالیکه همه بلند شده بودن و میخواستن برن پرسی از یکایکشون تشکر کرد :
- خیلی ممنون از برادرای عزیز حذبی ، راهنمایی های خوبی کردید !
فنگ : وووووووق ( خواهش میکنم )
هدویگ : نوش جان !!
برودریک : از شما ممنون !
ققنوس : خواهش میکنم ، ولی این حفره های میزت خیلی بلندنا ! آدم یه کرم رو نمیتونه از توش بکشه بیرون !
پرسی لبخندی زد و زیر لب گفت : آدم ؟!!
بینز چشمکی زد و از دیوار خارج شد .
سرژ که سعی میکرد ریش هاش رو با نوک انگشتش فر کنه گفت : قابلتو نداشت
هدویگ به آرامی به دستان پرسی نوک زد ، پر زد و از پنجره اتاق بیرون رفت ، ولی بعد از چند ثانیه در حالیکه پر و بالش سیاه شده بود و سرفه میکرد بیرون اومد .
پرسی لبخند خشکی زد و با مغرورترین لحنش گفت : عذر میخوام یادم رفت زودتر بگم ، اونها پنجره های مجازین !
و بالاخره نوبت کوییرل رسید ، پرسی گفت : خوش آمدید ، اسپانسر عزیز !!!!

-----------------
اتاق خالی شده بود و باری دیگر سکوت سنگینی فضای دفتر رو احاطه کرده بود . دوربین سعی داشت تمام نقاط اتاق رو بگیره ، از تارهای عنکبوت دورهای سقف ، تا لانه های سوراخ سوراخ مورچه ها در کف اتاق کنار دیوارها .
پرسی باری دیگر وارد دفترش شد و در حالی که با دستمال کاغذی معطر خود پیشانیش را خشک میکرد گفت : ولی تنها چیزی که برای من اهمیت داره ، سلطه ارباب بر کل جهان است و سعی میکنم این هدف رو تحقق ببخشم ؛ و از دفتر خارج شد ، در اتاق را قفل کرد و دوربین و عوامل را در اتاق مبحوس کرد !



= = = پشت صحنه = = =

فیلم که به اتمام رسید ، صدای جابجا شدن کلید در قفل اتاق شنیده شد و پرسی وارد اتاق شد و در حالی که سعی میکرد کراواتش را باز کند از عوامل تشکر میکرد .
پرسی : بچه ها دستتون درد نکنه ، خسته نباشید !


= تصویر عوامل فیلم رو میگیره =

صدا برداران هنگامی که دارن میکروفون و دستگاه های صوتی رو جمع میکنن به دوربین لبخند میزنن ، هاگرید سعی داره ارگش رو جمع کنه و با شصتش به دوربین اشاره میکنه و میگه موفق باشید ، مرلین هم که امروز پوست استخون شده و همش در حال جمع کردن و جابجا کردن وسایل هست .
پرسی از اون طرف داد میزنه : مرلین یادت نره کف اتاق رو هم ییهو جارو بکشی !
بازیگران که دوباره در اتاق گرد هم اومدن به همراه عوامل برای دوربین دست تکون میدن و دوربین خاموش میشه !


------ تیتراژ پایانی -------

صدای موزیک ملایمی شنیده و میشه و در پایان تیتراژ :

با تشکر از :

مدیریت و معاونت استودیوی گلها
کلانتری 119 تهران
مرکز مطالعه بروی حشرات ( بدلیل اجاره حشراتشون برای فیلم )
مدیران سایت جادوگران
عله پاتر مدیریت سایت زوپس و جادوگران
خانه ریدل ها ( بدلیل اجازه در باره بحث در مورد لرد سیاه و مرگخواران )
و دیگر عزیزانی که ما را در ساخت این فیلم یاری نمودند .


* باشد تا همگی افتخار حضور در ارتش سیاهی را کسب کنند *

پایان تیتراژ





با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری