جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 1 فروردین 1386 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور که حالا در دلش بارقه ی امیدی پیدا شده بود با صدایی بلند تر از پیش گفت: همه حاضرین؟؟؟
اعضا یکصدا گفتند: بله!!
و به سوی مکان های مختلف پراکنده شدند...

اعضای محفل به دو گروه تقسیم شدند تا استر را بیابند. گروهی به همراهی دامبلدور به طرف راست و گروه دیگر به به همراهی لوپین به طرف چپ رفتند...

گروه دامبلدور که از مسیر سمت راست رفته بودند ، احساس نفس تنگی می کردند. اتاق تاریک و تاریک تر می شد و هر چه که جلو می رفتند ، با هوایی آکنده از غبار رو به رو می شدند .احساس خفگی چون بازویی بر گلویشان چنگ می انداخت . هری که طاقتش تمام شد و گفت:

- قربان ، فکر نمی کنید داریم بیهوده راه می ریم؟ به نظر انتهایی نداره ! فکر کنم باید مسیر سمت چپ را انتخاب می کردیم.

دامبلدور خونسردانه برگشت و رو به همه ی محفلی ها گفت:
- طاقت داشته باشید عزیزان من...به نظر نمی رسه که انتهایی نداشته باشه...فقط صبر کنید تا ببینیم ...
همه اطا عت کردند و به مسیر خود ادامه دادند...


در سویی دیگر دسته ای دیگر از محفلی ها که از مسیر سمت چپ به دنبال استر رفته بودند ، وضع و حالی بهتر نداشتند. گرمای طاقت فرسای محیط باعث شده بود تا سرعت گام هایشان کمتر شود..
انها همچنان مسبیر های پیچ در پیچ را می گذارندند که ناگها ن نور کور کننده ای شروع به تابیدن کرد. همه دستهایشان را روی چشمانشان گذاشته بودند و از بین انگشتانشان منبع نور را جست و جو می کردند که ناگهان لوپین فریاد زد:

- اوه... نگاه کنید اون استر...

همه ناگهان متوجه استر شدند که بدون توجه به نور، آرام آرام به زنجیری طلایی نزدیک می شود...

همه با دیدن زنجیر به یک چیز فکر می کردند:
" یکی دیگه از گنجینه ها "

استر که به نظر طلسم شده بود ،دیگر چند گامی با زنجیر طلایی فاصله نداشت که ناگهان شعاع نور سبز رنگی با سینه ی استر برخورد کرد و استر بیهوش بر زمین افتاد.

همه برگشتند و جهتی را که طلسم از آن سو پرتاب شد ه ،بود دنبال کردند...
سینیسترا فریاد زد:
-اون دامبلدوره...

خب پستت برای خودش و به خودی خود خوب بود!
اما خب در پست های قبلی اعضای محفل وارد یک اتاق شدند! من فکر نمی کنم که یک اتاق اینقدر راهروهای تو در تو و پیچ در پیچ داشته باشه!
این از نظر من مشکل داشت و با مسیر اصلی داستان نمی خوند!

اما اگه بخواییم به پست قبلی و وجود یک اتاق توجهی نداشته باشیم پست قشنگی بود!
با این پست نشون دادی که خیلی قشنگ می تونی همه چیز رو توصیف کنی!
در یک قسمت نوشته بودی دامبلدور گفت : " طاقت داشته باشید عزیزان من " خب به نظر من این اصلا به دامبلدور نمی خوره و نمی تونم تصورش کنم که دامبلدور الان اینو گفت!
قشنگ تر بود اگه می گفتی " دامبلدور همان طور که در مسیر خود حرکت می کرد بدون آنکه حتی به پشت خود نگاهی افکند خون سردانه گفت : طاقت داشته باش هری! "
آخر پستت رو هم خیلی زیبا تموم کرده بودی...آفرین!
برای اینکه روی نوشتت کار کرده بودی من به خود پستت امتیاز می دم!
امتیاز پست 4 از 5 به همراه یه A!
در مجموع 9!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در 1386/1/1 19:16:13
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/1/2 21:58:13
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 27 اسفند 1385 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور زمزمه کرد: لوموس!
اما هیچ اتفاقی نیفتاد و نوک چوبدستی دامبلدور همچنان خاموش ماند. دامبلدور به فکر فرو رفت. چرا چوبدستیش کار نمیکرد؟؟ آیا خراب شده بود؟؟؟
با این فکر برگشت و گفت: بچه ها طلسم نور رو اجرا کنید
وقتی جمله دامبلدور به پایان رسید فریاد کلمه لوموس در تمام زیر زمین پیچید. اما باز هم نوری پدیدار نشد. دامبلدور که در آن تاریکی چیزی را نمیدید گفت: استرجس بیا اینجا. صدای منو دنبال کن و بیا
دامبلدور منتظر جواب استرجس شد. اما پس از مدتی صدایی نشنید. با اینکه هنوز اعضا رو نمیدید کورمال کورمال به سوی نقطه ای رفت و گفت: بچه ها استرجس پیش کیه؟؟؟
لارتن گفت: پرفسور اینجاس....
اما بقیه حرفش را خورد زیرا فهمید استرجس دیگر در کنار نیست.ناگهان دامبلدور به یاد چیزی افتاد. به سوی پرده رفت که بار دیگر کشیده شده بود و آن را کنار زد. جام عظیم الجثه مقداری اتاق را روشن کرد. هری به سوی یکی از شیشه ها رفت و آن را کنار زد و با استفاده از چوبدستی خاک آن را زدود. بقیه اعضا هم به همینکار مشغول شدند. ظرف چند دقیقه در اتاق نوری کوچک که منبع آن مدال ها بودند پدید آمد. همه اعضا در زیر آن نور جمع شدند.دامبلدور در میان جمع به دنبال استرجس گشت و گفت: استرجس کجاست؟؟؟
همه اعضا با تکان دادن سر مطلع نبودن خود را اعلام کردند.
دامبلدور با صدایی آرام گفت: اعضای محفل! استرجس به عنوان قربانی شناخته شده. این جام متعلق به خانواده جیمزه اما طلسمی که بر رویش به کار رفته طلسم قربانی گیره. وقتی کسی به وسیله ای که این طلسم بر رویش اجرا شده دست میزند خشکش میزند. میتوان آن طلسم را خنثی کرد ولی در اینصورت در محلی که آن شئ هست تاریکی به وجود آمده و فرد غیب میشود.
لوپین گفت: دامبلدور! ما چطور میتونیم استرجس رو نجات بدیم؟؟؟
دامبلدور ادامه داد: تا وقتی اون رو پیدا نکنیم نمیتونیم خارج بشیم و برای پیدا کردن اون تنها باید بگردیم. در ضمن این طلسم نمیتونه فرد رو از یک فضای در بسته خارج کنه فقط در ریزترین سوراخ ها او را نگه میدارد
با شنیدن این سخن دامبلدور، همه اعضا یک فکر در ذهنشان نقش بست: ما استرجس را نجات میدیم!!
دامبلدور که حالا در دلش بارقه ی امیدی پیدا شده بود با صدایی بلند تر از پیش گفت: همه حاضرین؟؟؟
اعضا یکصدا گفتند: بله!!
و به سوی مکان های مختلف پراکنده شدند
---------------------------------------------------------------------------------------

پست خوبی بود..فقط یه ذره پیچیده بود...
این پیچیدگی هم وقتی بیش تر شد که می خواستی در مورد طلسم شدن استرجس و غیب شدنش توضیح بدی!
اما از اول اگه بخوام بگم : خب اول پستت گفته بودی " آیا خراب شده بود ؟؟؟ " این جمله زیاد جالب نبود ...چون یه چوب دستی یه وسیله میکانیکی و یا برقی نیست که خراب بشه...پس گفتن خراب شده برای چوب دستی جالب نیست و نباید اینو می گفتی!

این جمله " بچه ها استرجس پیش کیه؟؟؟ " خب قشنگ نبود! مگه استرجس بچس که پیش یکی باشه !
اگه می گفتی " استرجس کجاست؟ کسی می تونه ببیندش؟ " و یا یه همچین چیزی...و بعد هم بقیه جمله!
این خطاب هم که نوشته بودی " اعضای محفل" یه جوری رسمیه! اول جمله هیچی نمی نوشتی بهتر بود!
در مورد غیب شدن استرجس و اینکه باید پیداش کنن چیزی ندارم بگم ولی در کل می گم که به نظر من سوژه جالبی نبود! یه سوژه جدا از موضوع اصلیه!
نفر بعدی سعی کنه که داستان رو به سوژه اصلی برگردونه! می تونه در این جست و جو یکی از گنجینه ها رو هم پیدا کنه!

امتیاز پست 5/3 از 5 به همراه یه Bدر مجموع 5/7!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/28 19:22:58
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/28 19:43:09
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 27 اسفند 1385 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک آن تمامی اعضا متوجه شدند که ...
استرجس خشک شده بود!

استرجس مانند یک جسم یخی بی حرکت روی زمین افتاده بود ... همه وحشت زده به استر نگاه می کردند.. آیا او مرده بود؟ این سئوالی بود که در ذهن همه نقش بسته بود... همه به جام زل زده بودند..
دامبلدور بر خلاف همه به جام نگاهی کرد و سریعا" به بالین استر رفت . چوب دستیش را بالا برد و آرام زیر لب وردی را ادا کرد . استر تکانی خورد و کم کم پلک هایش را باز کرد. دامبلدور نگاهی به جمع محفل که مات و مبهوت به استر نگاه می کردند ، کرد و گفت:
چرا معطلید؟ بیاین کمکش کنین بلند بشه.

ریموس به همراهی بورگین زیر بقل استر را گرفتند تا اوراز زمین بلند بشود.

لارتن کنجکاوانه پرسید: اما اون چی بود قربان؟ مثل جام های دیگه نبود. روش هیچ گرد و خاکی نبود. انگار تازه اینجا گذاشته شده ...

لارتن کمی مکث کرد ، بعد انگار که چیزی را به خاطر آورده باشد گفت:
شاید کار مرگخوار هابوده؟اونها می دونند هری به چیزهایی که از پدر و مادرش مونده علاقه داره و برای همین روش یک طلسمی گذاشتن.

دامبلدور: بله... اما این طلسم یک طلسم نا بخشودنی نبود.. این یک طلسم ساده بود..

هری که احساس گناه می کرد ، گفت:
-اما اونها هدفشون چی بود ه از گذاشتن این طلسم؟!!

هنوز جمله هری به پایان نرسده بود که تاریکی همه جار ا فرا گرفت ...
همه وحشت زده به اطرافشان نگاه می کردند و کورکال کورمال را می رفتند.. آیا اتفاق دیگری در حال رخ دادن بود...


پست خوبی بود و می تونم بگم که داری پیشرفت می کنی!
خوب کاری کردی استرجس خشک شده رو به جاهای باریک نکشوندی! چون اینجوری از داستان هم منحرف می شدیم!
آخر پستت هم خوب بود!
خوبه که سعی می کنید سوژه بدید و این باعث جلو رفتن داستانه! چیز دیگه ایی نمی تونم در پستت بگم و فقط یه غلط املایی...بقل نه بغل!

4 از 5 به همراه یه B ...در مجموع 8!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/28 12:25:19
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 27 اسفند 1385 08:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تمامی اعضای محفل با شنیدن فریاد برگشتند و متوجه بورگین شدند که سعی می کرد با لگد چیز هایی را از دور و برش دور کند.
لوپین که با مشاهده این صحنه خنده اش گرفته بود گفت : نترس این ها مارن؟!
بورگین که همچنان حالت انزجار را می شد در صورتش دید گفت : مارن؟واقعاً نمیدونستم!نمیگی نیش بزنن؟
این بار دامبلدور به جای ریموس جواب داد:فقط مار کوارارامپوره!یک مار بی خطر...
و با این حرفش لبخندی بر لبان تمامی اعضا نشت.
اعضا دوباره به راه افتاده بودند که به تالار دوباره به سرعت وسیع و گسترده شد ولی این بار خیلی متفاوت از زمان قبل!
اتاق با نور سفید رنگی پر شده بود که باعث میشد برق مدال ها بیشتر به چشم بیاد ولی این بار این اتفاق نیفتاده بود!
با اینکه در حدود ده بیست مدال در قفسه هایی از چوب بلوط گذاشته بودند باز هم آنقدر مدل ها خاک گرفته بود که دیگر برقی از آنها به چشم نمیخورد.
دامبلدور همچنان به مدال ها نگاه میکرد و حالت چهره اش حاکی از این بود که خاطره هایی شیرین بریاش باز گوش شده اند.
سپس گفت : اینجاهم نیاز به نظافت داره.
در گوشه ای هری به مدال های خاک گرفته نگاه می کرد و به هر مدالی که میرسید با دستش خاک رویش را پاک می کرد تا بتواند اطلاعاتی را که روی مدال حک شده بود بخواند.
مدال اول حاکی از سال 1980 بود.زمانی که هنوز به دنیا نیامده بود.مدال طلایی که نشان میداد پدرش در مسابقات کوییدیچ هاگوارتز شرکت کرده و رتبه اول را ازآن خود کرده.
در کمال تعجب مدال بعدی مال مادر ،لیلی بود!او هم در مسابقات کوییدیچ رتبه آورده بود.
متاسفانه هیچ یک از این خاطرات برایش معلوم نبود و یا هیچ کدام از این مدالها را نمی شناخت.
- هی اینجارو ببینین!
صدای استرجس بود که نزدیک یک پرده مخملی و سیاه رنگ بود و داشت آن را برانداز می کرد.
سپس با یک حرکت سریع دست،پرده را کنار کشید.
به ناگاه تمام چشم ها به شیئی که روی یک میز بود معطوف شد.
جامی عظیم الجثه و طلایی رنگ در روی میز به چشم می خورد که علی رقم خاک گرفتگی دیگر مدال ها ، بر روی این مدال حتی یک ذره هم خاک نبود.
_ صبر کن استرجس!
صدای دامبلدور بود که مخواست به استرجس که هم اکنون دستش در نزدیکی جام بود هشدار دهد تا شیئ عجیب را لمس نکند...
ولی دیگر دیر شده بود و فریاد خفه ای از دهن استرجس بیرون اومد و همانند یک تنه درخت بر روی زمین افتاد.
در یک آن تمامی اعضا متوجه شدند که ...
استرجس خشک شده بود!

-0-0-0-0-0-0-0-0-0

باز نیاین بگین هری میتونه این رو خوب کنه ها!
اینو یک جور دیگه خوب کنین

خب پست زیاد جالبی نبود! آخراش بد نبود اما اولاش اصلا....
قسمتی که داشتی در مورد اون مارها و اسمشون توضیح می دادی به هیچ وجه جالب نبود و به دل نمی نشست!
یه جورایی خارج از پست می زد و آدم رو از تو حس می کشید بیرون!
این قسمت رو " اتاق با نور سفید رنگی پر شده بود که باعث میشد برق مدال ها بیشتر به چشم بیاد ولی این بار این اتفاق نیفتاده بود!با اینکه در حدود ده بیست مدال در قفسه هایی از چوب بلوط گذاشته بودند باز هم آنقدر مدل ها خاک گرفته بود که دیگر برقی از آنها به چشم نمیخورد. " رو نتونسته بودی خوب توضیح بدی!
می خواستی بگی که قبلا نور مدال ها اتاق رو روشن می کرد ولی حالا چون خاک گرفتن اینجوری نیستن! اما خیلی موضوع رو پیچونده بودی! بهتره بگم جمله اولت زیاد خوب نبود!
باید می گفتی " سال ها پیش وقتی کسی وارد اتاق می شد نور سفید رنگی که فضا را در بر گرفته بود باعث می شد برق مدال ها چشم ها را بیش تر به سوی خود بکشاند! اما حالا... " و بقیه جمله ...یعنی جمله دوم!
اما در میانه پست!
تو مطمئنی که لیلی هم چون جیمز از کوییدیچ خوشش میومد! من که اینطور فکر نمی کنم!
در اواخر پست هم نوشته بودی " همانند یک تنه درخت " بیچاره استر مگه چقدر چاق و بزرگه گه مثل یه تنه درخت باشه! ( چکش!) در آخر هم علی رقم نه و علی رغم!

خب همین...امتیاز پست 2 از 5 به همراه یه C چون به نظر میومد می خواستی قشنگ بنویسی اما نشده بود!

در مجموع 5....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/28 12:22:27
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 26 اسفند 1385 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین حین صدای فریاد لارتن از بالا به گوش رسید: کمک! این یه تله شیطانه! داره ما رو با خودش.....
ولی دیگر نتوانست حرفش را ادامه دهد زیرا تله شیطان دهان او را بست.
دامبلدور برگشت و رو به هری کرد و گفت: هری! نیروی خاصی درخودت حس میکنی؟؟؟
هری برگشت و گفت: نه
دامبلدور با هراس گفت: در اعماق وجودت جستجو کن
هری سعی کرد ببیند آیا نیرویی در بدنش هست که او تا به حال احساسش نکرده باشد.
ناگهان فهمید که نیرویی را در دستانش دارد که هرگز نداشته با صدایی آرام اما واضح به دامبلدور گفت: دستام! توشون نیرویی هست که هرگز حس نکرده بودمش
دامبلدور گفت: تکونشون بده هری. ازشون بخوا کسانی رو که قربانی کردن آزاد کنن
هری گفت: ولی چجوری؟؟؟
دامبلدور گفت: فقط سعی کن به دستت دستور بدی. چطوری نداره. فقط باید با تمام وجود بخوای قربانی ها آزاد بشن
هری با تمام نیرویی که داشت فکر کرد: قربانی ها رو آزاد کن! قربانی ها رو آزاد کن
- هواااااااااااااااااااااااااااااااااااای
ناگهان 3 نفر از بالا باشدت از پله ها سر خوردند.
هری گفت: این چی بود؟؟؟
دامبلدور لبخند زنان گفت: هری اینخونه جادو شده! بعضی از وسایلش به دستور پاتر ها کار میکنن! وقتی به اون وسایل نزدیک میشی نیروی کنترل آنها به پاتر منتقل میشه. آن تله شیطان هم همینطور بود!
هری گفت: پس چرا اون بدون دستور من اون ها رو گرفته بود؟؟؟
دامبلدور گفت: این طلسم نمیتونه احساسات یه گیاه رو ازش بدزده فقط میتونه بهش دستور بده. اون چه تو بخوای چه نخوای مثل همیشه قربانی میگیره ولی تا تو نخوای نمیتونه کسی رو بکشه یا آزاد کنه چون نیروی عملکرد خودکارش ازش گرفته شده
هری برگشت و گفت: ممنون پرفسور! حالا بهتره به راهمون ادامه بدیم
تمامی اعضای محفل به راه افتادند. در میانه ی راه کم کم اتاق تنگ تر و نور کم تر میشد. تا جایی که اتاق به قدری تنگ شد که تنها میتوانستند پشت سر هم راه بروند. نور همچنان کم و کمتر میشد که ناگهان صدای فریادی برخاست:
وااااااااااای
........
------------------------------------------------------------------------------
کنترل نیرو که تخیلی نبود. اگر بود قفله هم بود دیگه!!!

خب راستش باید بگم که آره...باز هم یه جورایی تخیلی بود!
اما عمقش کمتر بود یعنی یه جورایی میشه اونو به حقیقت وصل کرد..اما اون قفل رو من می تونم تصور کنم که اینجوری شده اما این داستان رو خب یه مقداری کمتر!
ببین ریموس عزیز تو می تونستی دلایل دیگه ایی برای فریاد لارتن پیدا کنی! مثلا اینکه کسی اومده باشه!
می دونم که این خیلی تکراریه ولی یه طلسم اهریمنی هیچ وقت نمی تونه از خودش صدا درست کنه! می تونه؟ و یا دلایل دیگه ایی که بشه به همه چی ربطش داد!
بهتر بود جای این جمله " هری برگشت و گفت: ممنون پرفسور! حالا بهتره به راهمون ادامه بدیم " هم می نوشتی " هری در فکر فرو رفت که شاید این بهترین راه برای گرفتار کردن مرگ خوارا باشه! "
البته شاید من اینطور فکر میکنم ولی یه جورایی به اونا ربطش می دادی قشنگ تر بود!
خلاصه اینکه باز هم تلاش کن! تو می تونی....

امتیاز پستت 3 از 5 به همراه C ....در مجموع 6!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/26 23:04:31
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1385 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
من زیاد از این تیکه ها که هری چیزهایی رو از باباش یادش میاد ، خوشم نمیاد . موقع مرگ جیمز هری خیلی کوچیک بوده.
-------------------------------------------------------------------------
حالا همه کنار همان کمد بودند. انگار که اصلا جایی نرفته بودند.آلیشیا سعی داشت به زخم پشت گردن ریموس رسیدگی کند. هری چشم از چنگ بر نمی داشت. انگار که اگر به آن نگاه نکند آن را از دست می دهد.
دامبلدور دستش را به پشت هری زد و گفت: پاشو پسر. هنوز زیرزمین مونده. جایی که پدرت بهش خیلی علاقه داشت و مدال های کوییدیچ و خیلی چیزهای دیگه رو اونجا نگه می داشت. یه بار اونجا رو به من نشون داد. حیرت انگیز بود.
همه به طرف زیرزمین حرکت کردند. رون یک شکلات غورباقه ای از جیبش درآورد ولی با نگاه چپ هرمیون آن را به جیبش برگرداند.
وقتی از پله ها پایین می رفتند، هری حس می کرد همه به او توجه دارند و سنگینی نگاه آن ها را حس می کرد.
در زیرزمین قفل بود و تلاش لارتن که سعی کرد آن را با طلسم الهمورا باز کند نیز بی نتیجه ماند.
دامبلدور دستانش را روی قفل گذاشت و متمرکز شد. هری متوجه شد که هرمیون مشتاقانه به اعمال دامبلدور چشم دوخته و رون به آرامی بسته شکلاتش را باز می کند.
دامبلدور به آرامی گفت: این یک قفل ساده خانوادگیه و فقط یک پاتر می تونه اونو باز کنه. هری ؛ فقط کافیه دستتو روی اون بزاری .
وقتی هری دستش را روی قفل گذاشت، احساس کرد قفل گرم می شود و بعد از چند لحظه قفل باز بود.
همه وارد شدند جز لارتن.
لارتن با حالتی گوش به زنگ گفت: من یه صدایی از طبقه بالا شنیدم. نمی دونم ؛ شاید خیالاتی شدم.
دامبلدور گفت: بهتره تو و ریموس و آلیشیا با احتیاط یه نگاهی بندازین.
یک چیزی به هری می گفت که این یک تله است. ولی به هر حال الان آنجا بودند. نزدیک گنجینه پدرش. در یک زیرزمین که بزرگتر از زیربنای خانه به نظر می آمد. همه به پیشنهاد دامبلدور برای جستجو تقسیم شدند.
در همین حین صدای فریاد لارتن از بالا به گوش رسید....


پستت خوب بود! متعادل نوشته بودی و به هیجان کشوندیش و این خیلی خوبه!
من پست هایی که آخرشون یه اتفاقی می افته رو خیلی دوست دارم! چون مشتاق میشم ببینم بعدش چی می شه!
اما در مورد متن داستان! یه جمله اولای پستت داشتی " انگار که اگر به آن نگاه نکند آن را از دست می دهد. " خب در اینجا اگه از انگار استفاده نمی کردی بهتر بود ! می گفتی " احساس می کرد که اگر به آن نگاه نکند آن را از دست می دهد." قشنگ تر بود!
این جمله " هری حس می کرد همه به او توجه دارند و سنگینی نگاه آن ها را حس می کرد. " هم نمی دونم برای چی نوشته بودی...چرا باید نگاه ها سنگین باشه..
خلاصه اینکه من منظورت رو از این جمله نفهمیدم و فکر می کنم وجودش خیلی الزامی نبود!
گفتن خوردن شکولات قورباغه ایی هم شاید یه تنوعی باشه ولی یه مقداری با کل متن و کلا حس داستان هماهنگی نداشت!
خب همین...می دونم که خیلی جای پیشرفت داری..پس باز هم تلاش کن!

امتیاز پست 5/3 از 5 به همراه یه C ! در مجموع 5/6....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/26 20:04:00
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1385 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
هری آرام به سوی چنگ رفت. صدای چنگ هر لحظه اشتیاق او را برای لمس کردنش بیشتر میکرد. به نزدیکی چنگ که رسید در اعماق ذهنش صدای آن را به یاد آورد زمانی که در خواب بود و پدرش برایش مینواخت واقعا شیرین بود. آن چنگ متعلق به کودکی او بود ولی چرا انقدر برای هری ارزش داشت؟؟؟
کلماتی را از دور دستها به یاد آورد: راز این چنگ را بیاب پسرم
جمله ای که سال ها پیش در یکی از شب ها پدرش به او زده بود. احساس میکرد باید این کار را به انجام برساند. دست پیش برد. اما چیزی مانع از دست زدن هری به چنگ میشد. نامه را به خاطر آورد: بر روی گنجینه ها طلسم های اهریمنی به کار رفته است
بله او یکی از گنجینه ها را پیدا کرده بود و حالا باید طلسم اهریمنی آن را خنثی میکرد. کاش دامبلدور در کنارش بود و او را راهنمایی میکرد اما.....
حالا او تنها بود. باید از نیروی فکرش کمک میگرفت. اما چطور؟؟؟؟ اون حتی کلمه ای درباره نفرین های اهریمنی نشنیده بود.
صدایی در فکرش پیچید: از نیروی نهفته در خونت کمک بگیر
هری برگشت. هنوز تنها بود. پس آن صدا ازکجا بود؟؟؟
بار دیگر صدا آمد: از نیروی مختص خودت استفاده کن
صدا کاملا آرام و دل نشین بود. هری به فکر فرو رفت: نیروی نهفته در خونش، نیروی مختص خودش چه میتوانست باشد؟؟ مار زبانی؟؟؟ نه. آن نیرو به خودش اختصاص نداشت. اما.....
پس چه چیزی بود. مدت ها در فکر فرو رفته بود. ناگهان خاطره ای را به یاد آورد: دامبلدور روزی به او گفته بود: تو نیرویی داری که هیچکس نداره
و هری پرسیده بود: اون خاطره چیه؟؟؟
دامبلدور خنده کنان گفت: عشق هری عشق
بله! نیرویی که هیچ کس نداره عشق خالصی است که در بدن او نهفته است. و در اصل در خونش نهفته است. نیروی عشقش را جمع کرد. سعی کرد به کمک کردن به دیگران و به عشقش به تمامی عزیزانش فکر کند. دستانش را آرام ارام جلو برد. مانعی جلوی دستانش را نگرفت ولی تا دست هری از نقطه ای که در ساعاتی پیش نتوانسته بود از آن بگذرد گذشت هوا رو به تیرگی رفت. صدای تقی شنیده شد و ناگهان دوباره فضا روشن شد. هری به اطراف نگاه کرد. تغییری در اتاق دیده نمیشد. پس بار دیگر با سرعت بیشتری دستش را به سوی چنگ برد و بلاخره بر چنگ زد.ناگهان هری احساس کرد بار دیگر حلقه ای دور او را گرفته است. پس از چند لحظه هری زانو زده در مقابل چشمان دامبلدور ظاهر شده بود. اما صدای چنگ هنوز قطع نشده بود.
به اطراف نگاه کرد. چنگ در کنارش بود
لبخندی زد و گفت: یکی از گنجینه ها رو پیدا کردم
دامبلدور با لبخند گفت: البته هری! البته


پست خوبی بود! تخیلی هم خب باید بگم که نه خیلی وقت اون قسمتی که می خواست به چنگ دست بزنه!
البته اون هم زیاد نبود! اما بزار از اول شروع کنم!
یه جمله اول پستت داشتی که گفته بودی " جمله ای که سال ها پیش در یکی از شب ها پدرش به او زده بود. " فعلش یه مقداری نا متناسبه...بهتر بود می گفتی " گفته بود!
" در مورد اون صدا هم کاش آخرش می گفتی برای کی بود مثلا می گفتی " هری برگشت. هنوز تنها بود. پس آن صدا ازکجا بود؟؟؟ صدا برایش آشنا بود." اینجا این جمله رو اضافه می کردی و بعد از جمله آخر هم می گفتی که " هری نفس عمیقی کشید...حالا او می توانست به وضوح حضور پدرش را لبخندی بر لب داشت را در اتاق حس کند! " یا یه همچین چیزی!
" مدت ها در فکر فرو رفته بود." این جمله هم یه مقداری نا معقول بود! خب نباید می گفتی مدت ها..اینجوری آدم فکر می کنه که چند سال هست که توی اون اتاقه!
و صد البته نباید این مدت به چند ساعت هم بکشه چون اگر اینجوری بود دامبلدور بیکار نمی موند!
بهر حال اگه می گفتی " مدتی در فکر فرو رفت." مناسب تر بود!

همین فعلا!
امتیاز پست 5/3 از 5 و به همراه یک B به خاطر تلاشت برای پیشرفت!
مجموعا 5/7!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/26 19:59:36
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1385 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
میشه توضیح بدین منظور از گنجینه های لیلی و جیمز چیه؟!
______________________________________
آلیشیا چشمانش را تنگ کرد و به درون تاریکی نگاه کرد,سیاهی درون جنگل بسیار غلیظ بود و چشمانش قادر به تشخیص چیزی نبودند.پس از چند دقیقه تلاش از جایش بلند و شد و رو به ریموس و چو گفت:من دیگه از اینجا نشستن خسته شدم اگه تنها راه, رفتن توی تاریکیه من ترجیح می دم امتحانش کنم.
ریموس و چو بدون هیچ حرفی ایستادند و به تاریکی خیره شدند.
ریموس در حالی که نور چوبدستی را می چرخاند, به دقت اطرافش را بررسی می کرد.ناگهان چیزی توجهش را به خود جلب کرد,با اشتیاق فریاد زد:اینجا رو نگاه کنید یه علامت!
دو نفر دیگر با سرعت به کنارش آمدند.او درست می گفت فلش زرد رنگی روی زمین به چشم می خورد که سمت تاریکی را نشان میداد.
آلیشیا گفت:حالا چی کار کنیم.
چو با لحن محکمی گفت:من که بهش اعتماد می کنم. و به سوی تاریکی قدم برداشت...

ده دقیقه در تاریکی مطلق راه رفتند و مسیری را که فلش های زرد نشان می دادند, دنبال کردند.تا اینکه چو روزنه نوری را در دوردست تشخیص داد و به سوی آن دوید...روزنه رفته رفته بزرگتر شد تا اینکه, بالاخره توانستند راه خروجی باریکی که را که پشت تخته سنگ ها از نظر پنهان بود, تشخیص دهند.ابتدا ریموس از حفره خارج شد و آهی از تعجب کشید.بعد از او چو و آلیشیا هم بیرون آمدند و به صحنه مقابلشان نگاه کردند.
آنها در مسیر رودی که زمانی در دره گودریک جاری بود ایستاده بودند و خانه در چند کیلومتری آنها و داخل دره دیده میشد.
آلیشیا گفت:اون کمد یه راه فرار بود!
چو که باد ملایمی موهایش را حرکت می داد, با سر تایید کرد و گفت:احتمالا جیمز برای فرار از حمله احتمالی اونو ساخته بود و فلش های روی زمین برای این بودن که تو تاریکی راهشونو به بیرون پیدا کنن.اما چرا اون شب ازش استفاده نکرد؟
چو و آلیشیا به هم نگاه کردند...
ریموس که از اینکه دوباره به فضای باز برگشته بود, خوشحال بود نفس عمیقی کشید و به سمت خانه به راه افتاد.

*******
هری دوباره تنها مانده بود,احساسی به او می گفت کسی مراقب اوست, کسی که عمدا باعث شده بود, او دوباره تنها بماند.ولی آن فرد هر که بود دچار اشتباه شده بود,هری به هیچ وجه ترسی از آن مکان نداشت و حضور در محل زندگی والدینش اعتماد به نفس بی سابقه ای را در او ایجاد کرده بود و احساس می کرد نیروی والدینش در آن مکان به او منتقل می شود.با قدمهای محکمی به سوی یکی از درها پیش رفت و دستگیره آن را چرخاند,در صدایی داد و روی لولاهایش چرخید.در مقابلش اتاقی قرار داشت که غرق نور بود...
هری چند بار پلک زد تا چشمهایش به نور عادت کند,بعد اطراف اتاق را از نظر گذراند.اتاقی بود دایره ای شکل و مرتب که پرده های زربفتی از پنجره های آن آویخته بود و چلچراغ عظیمی روی سقف نورافشانی می کرد.درست در وست اتاق چنگ طلایی رنگی روی چهارپایه چوبی اش قرار داشت و خود به خود آهنگ ملایمی را می نواخت.به محض اینکه هری به آن نگاه کرد زخم روی پیشانیش شکافت...
هری از شدت درد روی زمین زانو زد,پس از مدتی درد فروکش کرد و هری دوباره به چنگ که مظلومانه در حال نواختن بود نگاه کرد.چیزی شیطانی در چنگ وجود داشت,چیزی که از ورای ظاهر زیبای آن به بیرون می تابید و تمام وجود هری را پر از نفرت می کرد.

*******
اما درون خانه غوغایی بر پا بود همه افراد محفل که پس از سرگردانی در مسیرهای انحرافی جیمز و لیلی به خانه بازگشته بودند,در حال جستجو برای یافتن هری بودند و در این میان دامبلدور لحظه به لحظه نگران تر می شد.

__________________________________
خب افراد رو برگردوندم توی خونه هری هم به یکی از گنجینه ها که توسط ولدمورت طلسم شده نزدیک شده.ادامه بدین...

پست خوبی بود...اما سعی کن که دیگه اینقدر طولانی ننویسی البته می دونم که برای این بود که بچه ها رو برگردونی! خب پستت متعادل بود!

اول پست خیلی جالب بود و از نتیجه گیریت خوشم اومده!
اما قسمت دوم! خب یه چنگ...بد نبود! نمی تونم بگم که چیز جالبی نبود ...یه وسیله جدید بود! خب اشکالی نداره خوبه! جای ادامه دادن هم داره!
دوست داشتم که این رو یکی از بچه ها توی پستش می گفت اما حالا خودم می گم که مطمئنا لیلی و جیمز به خاطر همون چنگ هری رو کشیدن داخل اون کمد!
از لحاظ جمله بندی هم خوب بود و من مشکلی توش نمی بینم! اما در مورد سوالی که کرده بودی...
خب من فکر میکنم که اون گنجینه های اشیاء ی هستن که هری بوسیله اونها می تونه اصرار ولدمورت رو کشف کنه!
شاید هم کلا اونها فقط یه گنجینه هایی باشن که هریفقط اونها رو به این خاطر می خواد که یادی از پدر و مادرش رو براش زنده می کنه! و یا یه هم چین چیزی...
هر کسی می تونه یه برداشتی بکنه...ولی بهر حال اون گنجینه ها برای هری مهمه!

امتیاز پست 13 و یه B دیگه...برای اینکه خیلی خوب نوشته بودی!

در مجموع 17 امتیاز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1385/12/25 16:10:48
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/25 17:16:51
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1385 09:33
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق های تو در تو
رون گفت: ما باید با هم باشیم......
ناگهان یک تیرگی خاص از جلوی چشم همه گذشت و ناگهان اتاق ها روشن شد. نور چوبدستی ها خاموش شد و سپس در یکی از اتاق ها به صورت خودکار باز شد. بادی سرد به درون اتاق وزید و ناگهان دوباره اتاق ها در تاریکی فرو رفت و بار دیگر چوبدستی ها روشن شد ولی سرما ازبین نرفت.
سرما تا مغز استخوان نفوذ میکرد. دامبلدور به سوی اتاقی رفت و دستگیره را به پایین فشار داد ولی درباز نشد. بقیه اعضا به جز هری همین نتیجه را گرفتند. وقتی هری دستگیره را به پایین فشرد، در با صدای قیژی واز شد. چیزی تمام اعضا را به سوی در کشید. همه در حال ورود بودند که دامبلدور بلافاصله در را بست.
دامبلدور زمزمه کرد: تله ی اهریمنان.
چوبدستیش را تکانی داد و به سوی دری گرفت که باز شده بود: آریباسریکاربورن
ناگهان صدای تقی از اتاق برخاست.سرما از بین رفت و بار دیگر تمامی اتاق ها باز شدند.
رون پرسید:پرفسور دامبلدور چی شده؟؟؟
دامبلدور لبخند زنان گفت: تله ی اهریمنان هر کس را به سوی خودش میکشد و آنان را میکشد. این طلسم هم خنثی کننده این تله بود. مطمئنم اون کمد هم یکی از همین طلسم ها بوده که فقط برای هری تنظیم شده بود.
اعضا بار دیگر وارد اتاق ها شدند. ولی پس از 10 دقیقه همه ی آنها در یک جا بودند. همه اتاق ها به تالار اصلی ختم میشد. ناگهان چشم دامبلدور به یک وسیله ماگلی افتاد.
برگشت و به دیگران گفت: اون چیه؟؟؟
هری لبخندی زد و گفت: اون آسانسوره قربان!!!
ولی ناگهان بر سرش کوبید و گفت: قربان کار این آسانسور بالا بردنه و ما شاید بتونیم باردیگر به بالا برگردیم
دامبلدور گفت: شاید هری! شاید
و سپس همراه بقیه اعضا به سوی آسانسور رفت
آسانسور کاملا خاک گرفته بود. هری دستش را بر روی دکمه ای گذاشت و در خاک گرفته آسانسور به کنار رفت. درون آسانسور هیچ چیز جز گرد و غبارد دیده نمیشد.
- برینبارنیگارزدود
گرد و غبار با طلسم ویولت بودلر از بین رفت و بقیه اعضا وارد آسانسور شدند.
هری دکمه ای را فشرد.آسانسور شروع به بالا رفتن کرد و پس از مدتی از حرکت ایستاد. در باز شد. هری پا به بیرون گذاشت ولی خود را در همان اتاق یافت. ناگهان در آسانسور بسته شد و بقیه اعضا همراه دامبلدور به بالا رفتند. هری بار دیگر تنها مانده بود!

پستت مثل اتاق های تو در تو ، تو در تو بود!
بهتر هم بود که سه تا جا رو توصیف می کردی!
داخل پستت هم از یک اتفاق به اتفاق دیگه می پریدی...با این وجود که تو از دو نفری که پست های قبلی تو رو زدن خیلی بیش تر در محفل پست زدی ولی باید با کمال تأسف بگم که پستات یه جورایی همون طور که قبلا هم گفتن تخیلی هستن و به قشنگی داستان های ساده نمی شن!
نمی خوام بگم که بد می نویسی و یا سعی نمی کنی که خوب بنویسی و یا اصلا به نقد های من توجهی نداری اما تو باید بتونی خیلی ساده بنویسی و حدالامکان اتفاق های خلاف عادت توی پستت نیاری!
اما نقد پست :
جمله " بقیه اعضا به جز هری همین نتیجه را گرفتند " نمی دونم معنیش چی بود و چرا این رو در پستت به کار بردی! نه ربطی به جمله قبلی داشت و نه بعدی! شاید هم من اینطور فکر می کنم!

این جمله " ولی ناگهان بر سرش کوبید و گفت " هم زیاد جالب نبود! خب بله اون آسانسوره ولی دیگه سر به کوبیدن نداره! باید می گفتی " هری نگاهی به چهره متعجب دامبلدور افکند و افزود : "

خب آخر پستت هم زیاد جالب نبود! بهتره که هر چه زود تر داستان به دره گودریک برگرده!
قابل توجه نفر بعدی!

امتیاز پست ،7 به علاوه C که میشه 10!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/25 13:21:38
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1385 02:43
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
هری با خشونت فریاد:اینجا اتاقمه!! و به سمت کمد رفت و دستش را به داخل نور فرو برد.ناگهان کمد غرشی کرد و هری به داخل آن کشیده شد...
آلیشیا با وحشت فریاد زد:هری!!نه.....کمک


با صدای فریاد آلیشیا همه وارد اتاق شدند. و آلیشیا را در حالی که دو دستش را روی سرش گذاشته بود و گریه می کرد پیدا کردند.
دامبلدور ابتدا با تمرکز چند ورد را روی کمد امتحان کرد و گفت: این کمد یک نوع پورت کی(رمزتاز) پیشرفته ست. یعنی هر دفعه که کسی بره توش فرد رو به مکان های مختلفی می فرسته. احتمالا دو یا سه مکان. ما باید به کمک هری بریم. نوبتی رد می شیم . اگه شانس بیاریم ممکنه یه گروه برن اونجایی که هری رفته. یادتون باشه هر گروه باید راه برگشت رو پیدا کنه. امیدوارم کسی تک نیفته.
اول از همه دامبلدور داخل کمد رفت و در یک لحظه ناپدید شد. بعد هرمیون، آلیشیا، لارتن، ریموس ، رون و دیگران به نوبت وارد کمد شدند.

دالان زیر زمینی
هرمیون، لارتن و چند محفلی دیگر به جایی تاریک منتقل شده بودند و وقتی چوب دستی هایشان را روشن کردند ، فهمیدند در یک راهروی زیرزمینی نمناک و سرد هستند.
لارتن فریاد زد: هری!
و پژواک صدای خودش را بارها شنید.
هرمیون: احتمالا هری اینجا نیست. چون اگه بود نباید زیاد دور می شد. ما باید راه برگشتو پیدا کنیم.
گروه حرکت خودشونو شروع کردند و هر چه بیشتر پیش می رفتند بوی مشمئز کننده ای در هوا بیشتر می شد.....

جنگل تاریک
ریموس ، آلیشیا و چند نفر دیگر دریافتند که در جنگلی تاریک هستند.
ناگهان یک چیزی از پشت سر با ریموس برخورد کرد و او را به زمین انداخت و به طرف دیگر پرواز کرد.
آلیشیا در حالی که به ریموس در بلند شدن کمک می کرد گفت: این دیگه چی بود. خیلی بزرگ بود. تو حالت خوبه؟
ریموس: من خوبم. باید مراقب اطراف باشیم.
سپس هر دو چوبدستی هایشان را روشن کردند ولی چیزی آن اطراف نبود جز تنه قطور درختان که در تاریکی سیاه بودند و در میان درختان یک فضای خالی وجود داشت که مانند جاده ای به دل جنگل می رفت و در واقع آنها را فرا می خواند....

اتاق های تو در تو
دامبلدور، رون و دیگران در اتاقی ظاهر شدند و هری را حیران وسط اتاق یافتند.
هری با حالت شرمساری گفت: من...من خیلی بی فکرم. همتونو به دردسر انداختم.
دامبلدور با لبخند همیشگیش گفت: ولی این راهی بود که بلاخره باید می آمدیم تا به گنجینه برسیم. حالا باید ببینیم اینجا چه جور جاییه.
آنها در اتاقی بودند که سه خروجی داشت.
دامبلدور: خب همگی تقسیم بشین و ببینین توی این اتاق ها چیه و به کجا راه داره؟
اما بعد از چند لحظه فهمیدند هر کدام از اتاق ها خود سه خوروجی دارد.
رون به آرامی گفت : ما باید با هم باشیم....


در مجموع پست خوبی بود!
ولی اگه داستان کمد رو اینقدر پیچیده نمی کردی بهتر بود! چون معمولا باید داستان متناسب با اسم تاپیک باشه برای همین بهتر بود که از دره گودریک خارج نمی شدیم!
البته من می دونم که قصد تو از این کار دادن سوژه بود اما اگر سوژها داخل خود دره باشه مناسب تره!
اما در مورد نقد خود پست :
این خوب نبود که می گفتی " چند محفلی دیگر " یه عضو محفل همیشه باید بقیه اعضای محفل رو به خوبی بشناسه و اگر کسی رو هم یادش نیست که بهتره اینجوری نباشه و حدالامکان از همه استفاده کنه نگه که حالا یه چند محفلی رفتن اونجا!
خودت باید منظورمو بفهمی که چی می گم!
قسمت پایانی پست هم زیادی در خروجی واسش ساختی! این یه مقداری گیج کننده است که اگه اینطوری نبود همراه هیجان ماجرا هم مشخص بود!
اما برای اول کار کلا خوب بود!

امتیاز پست 10 به علاوه یه D که کلا می شه 12!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/25 13:18:43
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟