شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
تو این زمونه گریفی نمی مونه گریف چیه تاپیک چیه پست کدومه رفته شور و شوق هر چی فعاله چند تا پست تویک روز خیلی محاله فعال تو گریف کم پیدا می شه ارتشُ بردن چی حالا می شه تو این تاپیکا پست رفته از یاد سکوت قلب استر شده فریاد
کی گفته که تو این زمونه گریفی نمیمونه میخوای بگم گریف چیه پست کدومه ؟ گریف یعنی صمیمیت که هست بین ما تو کل این سایت بزرگ ما بهترینیم ، بین تالارها تاپیک یعنی یه چیزی مثل همینجا هر کسی چیزی میگه واسه بچه ها اگر که تو ندونی که پست کدومه باید بری سریع تر تو از این خونه کی گفته رفته شور و شوق همه تو یه روز چار تا (4) پست زدم ، این کمه ؟
جام هاگوارتز ازآن گریفیندور جام کوییدیچ ازآن گریفیندور همه جامها ازآن گریفیندور بهترین جامها از آن گریفیندور بهترین گروه ها گریفیندور گریفیندور گریفیندور گریفینندور --------------------------------------- سوژه بهتر پیدا نکردم
قنچه بیارید..... لاله بکارید خنده برارید....قهرمان شده گریفیندور استر خوشحاله .....جسی سر حاله همه خوش حالیم .... قهرمان شده گریفیندور کف بزنید و شادی کنید ....نیت به قهرمانی کنید کف بزنید و شادی کنید ....نیت به قهرمانی کنید قهرمان کوییدیچ شدیم .....ما شاد شدیم...چه عالیه. پوز هافل یا اسلایترین یا راون رو زدیم زمین چه عالیه.
تو این زمونه گریفی نمی مونه گریف چیه تاپیک چیه پست کدومه رفته شور و شوق هر چی فعاله چند تا پست تویک روز خیلی محاله فعال تو گریف کم پیدا می شه ارتشُ بردن چی حالا می شه تو این تاپیکا پست رفته از یاد سکوت قلب استر شده فریاد
مجوز تاپیک سلام به همه شاعران گریفندور و اعضای محترم. توی این تاپیک هر جور شعری خواستین میتونین بگین. لطفا شعرتون قالب شعری داشته باشه. این تاپیک نظم هست نه نثر. شعرها فقط باید برای گریفندور باشه. موضوعات اصلی اشعار : تالار گریفندور (در سایت ) تالار گریفندور (در کتاب ) اعضای گریفندور. تاپیک های گریفندور تاریخ گریفندور
موضوعات فرعی اشعار : هر موضوعی غیر از موضوعات اصلی که به ذهنتون رسید. هر موضوعی غیر از موضوعات اصلی ، اما برای گریفندور.
اشعار میتونه به صورت کل کل باشه. یعنی یکی شعر میگه ، نفر بعدی میاد پس از نقل قول شعر مورد نظر در جواب اون یه شعر دیگه میگه.
اگر کسی کل کل نخواست میتونه یه پست همینجوری ( اما در یکی از قالب های شعری ) بزنه.
ناظر محترم تالار جناب استرجس به شرطی اجازه راه افتادن این تاپیک رو دادند که استقبال بشه. پس کسانی که خواهان سربلندی گریفندور هستند ، تراوشات ذهنیشونو بریزن تو این تاپیک. از همه اعضا و شعرای گریفندور ، مخصوصا لیلی اونز و هدویگ که در تاپیک اشعار جادویی سابقه دارند ، درخواست میکنم با اشعار گریفندوری خود ، از پاک شدن این تاپیک جلوگیری نمایند.
با تشکر.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1385/12/29 8:27:53
بسی گشتیم شرمنده بر این اوضاع زدیم خنده نداستم چگونه بود گمان بردم یه دونه بود* نخواهم که کنم کاری که برخیزد هزار زاری فقط گویم یه چیز دیگر که قلب من شده پر پر که با ویوی نباشد نای** مرا لطفا بخوانید وای مرا مادری نباشد اگر هم قسمی باشد به روح مادرم باشد!! اینم از اولین شعر ما. پاورقی:*=یعنی فکر کردم فقط یه دونه اونم آوی شعر گفته! **=یعنی از ویوی خوشم نمیاد.لطفا اگر خلاصه میکنید بگید وای. ممنونم!!
الا ای ویوی خوشگل،مامانی! مقررات ریون تو ندانی؟! ببین این جا که بینی دیوان است! که در آن شاعران را جایگاه است سُرا شعر و بزن پشتک و چارکُشت*! که اینجا را نشاید بوق آغُشت* نگه دار اندرون احساس خود را اگر خواهی شوی ویوی بابا! که اینجا جای ارزش بازی اش نیست که نمره ی خشانت هیر هست بیست!* تو نیکی می کن و در دجله انداز که خرناسی کشیم همچون یه گرّاز! _______________ *:برای جور در اومدن قافیه ت اضافه کردیم! *:یعنی به قولی به اینجا نبوقین ملت!! *:هیر=here البته به دلایل قافیه به صورت hir خوانده شود!
خلاصه ش اینه که ابراز احساساتتون رو بذارین توی چتر باکس و مسنجر! من خیلی به شعر علاقه دارم نمی خوام چشماشو گریون ببینم اونو از عشق پشیمون ببینم توی این دو سه روز زندگی دل نازک اونو خون ببینم!(منظور تاپیکه!) خلاصه اینکه فقط شعر یا نثر یا متن ادبی!! فقط!!! خواهش می کنم بذارین این یه تاپیک حداقل روال معمول خودشو داشته باشه! جون ماااااااااااااااااااااادرتون!!
یه مشکلی فقط این شعر داره، انگار فقط خودم میتونم با وزن درست بخونمش، از توانایی بقیه خارجه، عیبی نداره!
اندر احوالات نظارت، مختص نظارت ریونکلاو :
چه بگویم ز نظارت که دلم زان خون است/اینها همه حرفهای دلی محزون است موهای سرم گشته سپید از این کار/به جهنم، این پاداش من ِ منفور است کس نپاید بیش از 6 ماه باین کار سترگ/ که به تحقیق و تفحص عملی ملعون است ز ادیت و دیلیت پستها کاری بیش نیست/لکن قسمم به جانت کان هم زور است چه بگویی گه بگویند «های پست ما چه شد؟»/تو توانی گفت که آن در قسمت محذوف است؟ گر نگرخیدی و دادی این چنین پاسخ را/ مطمئن باش که مغزت اندکی معیوب است زان سبب کو میکند آنچنان داد و فغان/که گویی او بسان کوزتِ مظلوم است بِشِنو کلام آخر، باین ذلت تن نده / که برایت همچو قرص سیانور است
(ببخشید که مصراع آخرش خیلی مسخره شد، چیزی به ذهنم نرسید)
من باب حال! و در پیرو این ابتکار ! نهیم مسجعی که هست چه مال! حیکم حمیدالدین جوات بلخی بسیجیانی قزوین نژاد ، معروف به برادر حمید ، در قرن بیست و یکم در روستایی از توابع طهران دیده به جوهان (جهان) گشود . وی از شعرای بی نام و بی آبروی دوران خود بود ، و آثاری چون « بی ناموس نامه » ، « جمال و مصنوع جادو » ، « معنوی مذهبی » ، « دیوان زاخی» به دلیل وجود حس لطیف و دید ژر بی ناموسی ایشان ، شهرت محلی هم ندارد! در این پست ، اثری به نثر مسجع از وی را می خوانیم که از کتاب « علهجات نامه » مستخرج گشته!
پاچه خار نامه!
علِیا! مفتاح ما را تو فتوحی! و تو آتشفشان توی کوهی! علِیا ، هدفت از مدیر کردن کوییرل از ادراک خلق جداست و داوریت برای جشنواره خیلی خداست! علِیا ، تنها تو می گویی از خودم معذرت می خواهم و تنها تو گویی که برای تولد از جیب خود می کاهم! ما را تو جگر طلایی و تو آورنده ی هر بلایی! علیا خودت گفتی که توی رول خدایی و مولایی شرم نمی نمایی؟؟! سرژ به اون خوفایی ندارد چنین ادعایی! علِیا پاچه ات چه پر خارش و ابر کرامتت برای خارندگانش چه پربارش! پس اگر زینگونه است نظری به ما انداز و پاچه ات را برای ما کن دراز ، می خارانیمش برایت به غایت! و کن تو در عوضش لطفی در نهایت! کلیک گردان بر لینک مدیریت ، و تیک بنه بر شناسه ما دسترسی بی نهایت! پس تو جگر طلایی ، ولی به شرط آنکه پنجاه هزار تومن به ما بدهی ماهی!
هوووومک...باید چرت و پرت بنویسیم؟هاااا!منم که از خدامه
مجموعه ی گرانبهای سفرنامه ی اسمیت! هوا بسی گرم و طاقت فرسا بود...اندر احوالات بدی بودیم...دختری شایسته و متین را در خیابان غضنفر مشاهده کرده بودیم و اندر کف آن باقی بودیم! به همین صورت پیش میرفتیم که ناگاه دوباره آن دختر را نظاره کردیم...کف از سر و رویمان بارید و خلاصه کف اندر کف شدیم دختر جلو آمد و خود را در شرف نگاه ما نهاد...دهانمان باز شد تا سخنی از زیبایی آن بانو بگوییم که مهلت نداد و زبان به سخن گشود...به ما سلام کرده و دُهان ما را باز نهاد...دوباره سلامی کرد و با رخی خشمناک به نظاره ی ما نشست...اندر قیافه اش چیزی دیدیم بسی آشنا اما توجه ننمودیم...دوباره سخن گفت که هی فلان سلام کردیم ما نیز با کمی تته پته بالاخره جوابش را دادیم و نتوانسته جلوی خود را بگیریم و سخنی بیهوده و نکبت باری به زبان آوردیم:ای وووو!چه خانم با شخصیتی!با من ازدواج میکندنده؟ احساس نمودیم قفایی به طرف گردن ما می آید و در راه هوا را می شُکافد...به تدریج دردی بسی ناتوان کنند در ناحیه بالای ستون فقراتمان حس نمودیم و اندر همین احوالات به خود فحشی رکیک دادیم! دختر که احوالات ما را چنین دید ایشششی به زبان آورد و ما را ترک نمود...ما نیز به همین منظور فحش رکیک دیگری به خود نثار کردیم... راه خود را گرفته و رفتیم...در راه چند بزغاله ی بدقیافه دیدیم که ما را تا حدودی به یاد چهره ی خودمان در آینه می انداخت...کمی جلوتر عمارتی زیبا را نظاره کردیم اما به علت تمام شدن کف اندر کف آن نماندیم و به راه خود ادامه دادیم...از دور بانگی رسید که ای فلان به کجا می روی؟ ما نیز برگشتیم و دختری همچو آن بزغاله های در راه دیدیم که از پنجره آویزان شده بود و ما را می نگریست...دخترک بانگ دیگری داد که ای فلان می دانی به کجا شده ای؟اینجا عمارت پدری ماست؟تو یا با من ازدواج می نمایی یا توسط نگهبانان عمارت به طرزی خفنگ شکنجه خواهی شد...به رکی این دختر فحش رکیکی که تا بحال نه گفته و نه شنیده بودیم نثار کردیم و مصمم به ادامه ی راه شدیم...دوباره بانگی رسید...اینبار از سواری خشن و هیکلمند(!)...او جلو آمد و دست در یال (!) ما کرده و ما را از هوا آویزان نمود...به ما فرمود یا با دختر صاحب قصر ازدواج میکنی و به خوبی و خوشی می زیی و یا شکنجه می شوی و خواهی مرد...اینبار دیگر فحش رکیک را به زبان آوردیم و به مرد نثار نمودیم...مرد نیز از زشتی آن فحش دو دست را به دهان برد و ما را ول نمود...ما نیز با چنان سرعتی جیم شدیم که گاو در عمر خود جیم نشده بود! مرد همچنان اندر احوالات آن فحش مانده بود و دنبال ما را نیز نگرفت...ما نیز به کوهستان گروییدیم و از آن بالا رفتیم و غاری را برای گذراندن شب انتخاب نمودیم... نتیجه ی اخلاقی:عله نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه ادامه خواهد داشت.... -------------------------- هووومک...حال نداشتم کلمات قلنبه سلنبه پیدا کنم به بزرگی خودتون ببخشید! من که با شعر ها اصلا حال نمی کنم!به نظر من اینجوری هم سوژه ش بیشتره هم باحالتره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورن اسميت در 1385/10/24 18:49:56 ویرایش شده توسط كورن اسميت در 1385/10/24 18:53:52
[b][size=medium][color=336600][font=Arial]ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد.دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ، به کدام درگاه