پروفسور سینیستراOld
از وقتی ایرانسل اومده!
- آخرین ورود
- یکشنبه 24 دی 1391 16:43
- عضویت
- 1385/10/27
- پستها
- 256
مرحله ی اول
-فاطی ...فاطی ...فاطی جون...
ولدمورت در داخل اتومبیل آخرین سیستم ماگلیش به طرف شمال برای گذارندن سیزده به در روانه هست و در اثر آهنگی که گوش می دهد سرش را به طرز بی ناموسانه ای تکان می دهد و تنها صدایی که از او به گوش می رسد تنها " فاطی پاتر "است که به طرز آهنگینی آن را باخود تکرار می کند.ولد مورت در خیابان ها به یاد ایام جوانی در حال تیک آف کشیدن است و هر از گاهی بوقی می زند:
-بوق .. بوق .. بو بو بو بوق....
هاگرید: چه خبرته ... ارزشی بی اتیکت... می دم بلاکت کنند!؟ حالا یه رول بهت دادیما بی جنبه؟! مثل آدم رانندگیتو کن!
ولدمورت به این سیزده به در خیلی امید داشت. شاید می شد با تریپ فرندشیپ؟! ....شاید با یه بازی کوییدیچ ساده؟! اما روحیه ی خشن فاطی این جرات را از او می گرفت؟! اگر با یک بیل یا چکش حسابش را می رسید چه می شد؟! تاریکی وجودش چون ویروسی بود که او را از بیان احساساتش باز می داشت اما ...
-اقا بزن کنار... یک ساعته داریم چراغ می دیم... آقا بزن کنار...چند مورد خلاف داشتی ...سرعت غیرمجاز..تیک آف تو بزرگراه...آلودگی صوتی... آقا می گم بزن کنار دیگه؟!...
مرحله ی دوم
نور نقره فام ماه روی دریاچه کوچک پارک افتاد بود . هاگرید که مضطرب به اطرافش می نگریست به سمت یکی از نیمکت های طرف درخت های سرو و بلوط پارک می رفت. نسیم خنکی موهای بلند هاگرید را نوازش می داد. پارک در سکوت ارامش به سر می برد و گاه تنها صدای هوهویی ان را به هم میزد.
صدایی همراه توام با هیجان از نیمکت چوبی به گوش می رسید:
-وه..هاگرید اومدی بالاخره..داشتم نگرانت می شدم...کجا بودی؟
هاگرید در حالی که عرق سرد روی پیشونیش را با یک دستمال سفید و گلدوزی شد پاک می کرد ، لبخندی زد و کنار دست زن نشست.
هاگرید: راستش یه کم کار داشتم توی جنگل ممنوعه؟خودت که می دونی اون حیوانات خوشگل و کوچولو وقتی برای من نمی ذارن!
زن همراه با عشوه و ناز : حتی برای من، هگر ِِ عزیزم!؟
هگر: اوه نه ماکسیم عزیز ! تمام وقت من ارزونیه تو !
زن که حالا معلوم شده بود مادام ماکسیم هست ، لبخندی زد و گفت:
-ممنون!نگاه کن چه شب قشنگیه! ستاره ها دارن چشمک می زنن!
و سرش را به طرف ستاره ها بالا برد.هاگرید که هم چاره ای نداشت سرش به اجبار به طرف آسمان چرخاند!
ستاره ها که از همیشه بیشتر به نظر می رسیدند ، به این شب سرد جلو ه ای دیگر بخشیده بودند.هاگرید در حالی که مستاصل به نظر می رسید بی نتیجه سعی می کرد تا جمله ای را برای گفتن پیدا کند.ماکسیم همچنان در حال تماشای آسمان بود که هاگرید ناگهان دستهای گرمش را روی شانه های خود احساس کرد .
وچند لحظه بعد...
واق واق واق...
هارگید احساس کرد صورتش خیس شده است.چشمانش را باز کرد و فنگ را دید که صورتش را لیس می زند.
هاگرید غرغری کرد و به طرف پنجره رفت وبا حسرت به آسمان بالای سرش نگاه کرد ،جایی که تا چند لحظه ی پیش درکنار ماکسیم به آن چشم دوخته بود ...
مرحله ی سوم
كوييرل :ببين هري به خاطر اين مختلط بودن
كه هگريد داد ميزنه .....
هگريد : هوـــــــآهاي ــ هوـــ آهاي منكرات اومد !
تالار عمومی گریفیندور از رقص نور رنگ گرفته است.هدویگ و اش ویندر در بالای سن در حالی که پشت پیانو نشسته اند در حال خوانندگی هستند!آلبوس در حال بندری زدن است و مینروا برایش دست می زند .اوریل و ادی با هم دنس می روند
و ...( به دلیل پایین بودن سن بعضی از خوانندگان از توصیف ادامه ی این قسمت معذوریم!)
صدای هیلکوپترها و تانک ها یی که به سمت هاگوارتز لشکر می کشیدند به گوش می رسید.
کماندو ها با چند ملق و چرخ و فلک در حالی که چشمهایشان بسته است خود را به میان جمع حاضر می رسانند.
ارتشبد: اینجا محاصره شده خانووم ها اقایون حجاب آسلامیشون را رعایت نمایند تا ما چشمامونو وا کنیم!
هدی و اش : حالا بیا اینجا.. بیا اینجا ..اونجا نه.. حالا بیا اینجا ...اونجا نه...
کماندو ها چشمانشان را باز می کنند:

و چند لحظه ی بعد...
ارتشبُد : به من فقط یه ماچ ..فقط یه ماچ.. فقط یه ماچ بده... آها حالا بیا...دستها بالا...شله...
ملت منکراتی ها :

---------------------------
خسته نباشی
-فاطی ...فاطی ...فاطی جون...
ولدمورت در داخل اتومبیل آخرین سیستم ماگلیش به طرف شمال برای گذارندن سیزده به در روانه هست و در اثر آهنگی که گوش می دهد سرش را به طرز بی ناموسانه ای تکان می دهد و تنها صدایی که از او به گوش می رسد تنها " فاطی پاتر "است که به طرز آهنگینی آن را باخود تکرار می کند.ولد مورت در خیابان ها به یاد ایام جوانی در حال تیک آف کشیدن است و هر از گاهی بوقی می زند:
-بوق .. بوق .. بو بو بو بوق....
هاگرید: چه خبرته ... ارزشی بی اتیکت... می دم بلاکت کنند!؟ حالا یه رول بهت دادیما بی جنبه؟! مثل آدم رانندگیتو کن!
ولدمورت به این سیزده به در خیلی امید داشت. شاید می شد با تریپ فرندشیپ؟! ....شاید با یه بازی کوییدیچ ساده؟! اما روحیه ی خشن فاطی این جرات را از او می گرفت؟! اگر با یک بیل یا چکش حسابش را می رسید چه می شد؟! تاریکی وجودش چون ویروسی بود که او را از بیان احساساتش باز می داشت اما ...
-اقا بزن کنار... یک ساعته داریم چراغ می دیم... آقا بزن کنار...چند مورد خلاف داشتی ...سرعت غیرمجاز..تیک آف تو بزرگراه...آلودگی صوتی... آقا می گم بزن کنار دیگه؟!...
مرحله ی دوم
نور نقره فام ماه روی دریاچه کوچک پارک افتاد بود . هاگرید که مضطرب به اطرافش می نگریست به سمت یکی از نیمکت های طرف درخت های سرو و بلوط پارک می رفت. نسیم خنکی موهای بلند هاگرید را نوازش می داد. پارک در سکوت ارامش به سر می برد و گاه تنها صدای هوهویی ان را به هم میزد.
صدایی همراه توام با هیجان از نیمکت چوبی به گوش می رسید:
-وه..هاگرید اومدی بالاخره..داشتم نگرانت می شدم...کجا بودی؟
هاگرید در حالی که عرق سرد روی پیشونیش را با یک دستمال سفید و گلدوزی شد پاک می کرد ، لبخندی زد و کنار دست زن نشست.
هاگرید: راستش یه کم کار داشتم توی جنگل ممنوعه؟خودت که می دونی اون حیوانات خوشگل و کوچولو وقتی برای من نمی ذارن!
زن همراه با عشوه و ناز : حتی برای من، هگر ِِ عزیزم!؟
هگر: اوه نه ماکسیم عزیز ! تمام وقت من ارزونیه تو !
زن که حالا معلوم شده بود مادام ماکسیم هست ، لبخندی زد و گفت:
-ممنون!نگاه کن چه شب قشنگیه! ستاره ها دارن چشمک می زنن!
و سرش را به طرف ستاره ها بالا برد.هاگرید که هم چاره ای نداشت سرش به اجبار به طرف آسمان چرخاند!
ستاره ها که از همیشه بیشتر به نظر می رسیدند ، به این شب سرد جلو ه ای دیگر بخشیده بودند.هاگرید در حالی که مستاصل به نظر می رسید بی نتیجه سعی می کرد تا جمله ای را برای گفتن پیدا کند.ماکسیم همچنان در حال تماشای آسمان بود که هاگرید ناگهان دستهای گرمش را روی شانه های خود احساس کرد .
وچند لحظه بعد...
واق واق واق...
هارگید احساس کرد صورتش خیس شده است.چشمانش را باز کرد و فنگ را دید که صورتش را لیس می زند.
هاگرید غرغری کرد و به طرف پنجره رفت وبا حسرت به آسمان بالای سرش نگاه کرد ،جایی که تا چند لحظه ی پیش درکنار ماکسیم به آن چشم دوخته بود ...
مرحله ی سوم
كوييرل :ببين هري به خاطر اين مختلط بودن
كه هگريد داد ميزنه .....
هگريد : هوـــــــآهاي ــ هوـــ آهاي منكرات اومد !
تالار عمومی گریفیندور از رقص نور رنگ گرفته است.هدویگ و اش ویندر در بالای سن در حالی که پشت پیانو نشسته اند در حال خوانندگی هستند!آلبوس در حال بندری زدن است و مینروا برایش دست می زند .اوریل و ادی با هم دنس می روند

و ...( به دلیل پایین بودن سن بعضی از خوانندگان از توصیف ادامه ی این قسمت معذوریم!) صدای هیلکوپترها و تانک ها یی که به سمت هاگوارتز لشکر می کشیدند به گوش می رسید.
کماندو ها با چند ملق و چرخ و فلک در حالی که چشمهایشان بسته است خود را به میان جمع حاضر می رسانند.
ارتشبد: اینجا محاصره شده خانووم ها اقایون حجاب آسلامیشون را رعایت نمایند تا ما چشمامونو وا کنیم!
هدی و اش : حالا بیا اینجا.. بیا اینجا ..اونجا نه.. حالا بیا اینجا ...اونجا نه...

کماندو ها چشمانشان را باز می کنند:


و چند لحظه ی بعد...
ارتشبُد : به من فقط یه ماچ ..فقط یه ماچ.. فقط یه ماچ بده... آها حالا بیا...دستها بالا...شله...
ملت منکراتی ها :

---------------------------
خسته نباشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ـ «خدا را دیدی؟»
ـ «خدا؟… دیوانه شدهای؟… کجا ست؟»
ـ «همین که میپرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
ـ «خدا؟… دیوانه شدهای؟… کجا ست؟»
ـ «همین که میپرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»

)
)
نه بابا پارتی چیه! اینجا کتابخونه اس حاجی! مکان فرهنگیه! این صحبتا چیه میکنی؟!
خالی میبنده جون تو!




حالا کجاشو دیدی! ببین این حرکت رو...حمیــــــــــــد؟!...بیا اون آهنگ مخصوص رو بزن، من حرکت موزونشو برم!
: بسه دیگه این همه
: چی ؟! چی میگی عزیزم . چی میگی ماکسیم جونم ؟
منم بابا ... کوئیرل .
. این استوانه ی 220 تُنی از اینجا تکون نمی خوره .
) .
