جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] حمام عمومی هافلپاف

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 15 فروردین 1386 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
آیدن فریاد زد : " بدوید ! "
سدریک و درک می دویدند و ورونیکا در حالی که پیکر کم جان اما را بر دوش داشت سعی می کرد به آن ها برسد.
آیدن بی توجه به صدای خرناسی که هر لحظه نزدیک تر می شد می دوید و سدریک هم دنبالش بود . در یک لحظه ناگهان درک ایستاد ، نگاهی به سمت صدا کرد تا توانست موجودی عجیب را ببیند که شاید توصیف آن غیر ممکن باشد. شاید اژدها بود ، یا ماری غول پیکر یا سالمندری عظیم الجثه ! هر چه بود با صدایی وحشتناک و رعب آور به سمت آن ها می دوید. درک در جا خشک شده بود و به موجود چشم دوخته بود . شعر را در ذهنش مرور می کرد :
هان که بايد گذريد از بر اژدرماری
کان بميرد تنها، با ضربه­ای بر قلب پيش

جرقه ای در ذهن درک زده شد. شروع به دویدن کرد ، چندین متر از دوستانش عقب افتاده بود ، با تمام توانش می دوید تا توانست به آیدن برسد . در حال دویدن فریاد زد : " آیدن ، اون خنجر رو بده به من ! "
- " چی ؟ "
- " اون خنجر رو زود بده به من ! "
ایدن خنجر را به درک داد و با سرعت بیشتری به دویدن ادامه داد. آفتاب داغ نارنجی رنگ در آسمان قرمز رنگ می تابید ، و شاید می سوخت ، و فضا را به غایت گرم کرده بود.
درک خنجر را در دست فشرد و ایستاد . به سمت اژدرمار ( یا هر موجود جهنمی که بود ) ایستاد و پاهایش را در شن های سرخ و سوزان محکم کرد. شاید اگر ساعاتی پیش بود حتی جرات نداشت در مقابل یک شبح بایستد اما در این لحظه ، این موقعیت ، با اثیر شدن اریکا و حال بد اما چاره ای جز شجاعت نداشت . ایستاد تا برای دوستانش ، تا پای مرگ بجنگد .
موجود عظیم الجثه به سی متری او رسیده بود . صدای فریاد سدریک را شنید : " درک این کار رو نکن ! "
اما این فریاد ها برایش مفهومی نداشت . درست در چند متری موجود جهنمی قرار داشت و هیچ راه بازگشتی در مقابلش نمی دید ، تنها راه مقاومت به خاطر دوستانش بود.
خنجر را بالا برد و درست در لحظه ای که به بلندای ابدیت می انجامید توانست با سطح صاف خنجر پوست سخت اژدرمار را حس کند . خنجر را در سمت چپ سینه آن موجود فرو برد .
صدای فریاد آیدن را شنید : " نه ... قلب اژدرمار توی پای راستشه ! "
اما دیگر دیر شده بود . اژدرمار با دمش ضربه ای به درک زد و او حدود ده متر به عقب پرت شد. خنجر خونین را در دستش فشرد و بار دیگر به اراده قدرت دوستی بلند شد .
اژدرمار به سرعت جلو می آمد. درک چشمانش را بسته بود ، شاید معجزه بود ، شاید تقدیر بود ، شاید هم قدرت بی انتهای دوستی و عشق بود ؛ اما هرچه بود دستان درک را درست به سمت پای راست اژدرمار و درست به وسط قلب او هدایت کرد و در یک لحظه اژدرمار فریادی از درد کشید ، کمی بر روی پایش معلق ماند و ناگهان به زمین کوبیده شد و عشق بار دیگر قدرتش را به نمایش کشید.
درک با لبخندی بر لب به سمت دوستانش حرکت کرد. هیچ چیز در آن لحظه نمی توانست خوشحالی پنتاهاف را از بین ببرد به جز :
- " اون جا رو نگاه کنید !!! " ...
------------------------------------------------------
نمی دونم خوب نوشتم یا نه ! لطفا نقدش کنید !!!











عالی بود . واقعا عالی بود .
به جرات می تونم بگم که یه پست بی نقص بود . و این برام خیلی عجیبه که با توجه به این سابقه ی کم تونستی چنین پستی رو بزنی .

نمی دونم که تا به حال توی گروه دیگه ای هم فعالیت داشتی یا نه ، ولی باید بگم که این پستت فراتر از حد انتظار من بود از تو ، به عنوان یه تازه وارد .

فضاسازی ، هیجان داستان ، توصیفات به جا ، به کار بردون قواعد نگارشی اونم کاملا بی نقص ، پاراگراف بندی مناسب ، همه و همه از نقاط برجسته و بارز نوشته ت بودن .

طول پستت هم مناسب بود . نه زیاد کوتاه بود که تا خواننده بیاد بفهمه چی شده ، ببینه پست تموم شده ، و نه اونقدر بلند بود که فرد رو خسته کنه .

اگه همینطور ادامه بدی ، دیگه چیزی از بهترین نویسنده های سایت هم کم نداری .

آفرین . موفق باشی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/1/15 20:13:50
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/1/17 12:39:06
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 15 فروردین 1386 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
پيوز جان خيلی ببخشيد اما به نظر من اين تاپيک موضوع خيلی جالبی داره و تموم کردنش به اين زودی کار درستی نيست. پس من پست پيوز عزيز رو ناديده مي­گيرم و از پست لودو ادامه ميدم.
----------------------------------------------------------------

صدايش خسته بود و طنين هشدار گونه­ای در پس خود پنهان داشت.
درک دهانش را باز کرد اما قبل از آنکه جواب دندان­شکنی نثار آيدن کند باری ديگر زمين به لرزه در آمد؛ غرش­هاي سهمناکی به گوش رسيد و شکاف­هايي عظيم در جای­جایِ زمين، دهان باز کرد. ماسه­هاي سرخ­رنگ به هوا خواستند و با حرکات دايره­وار گردبادی مهيب پديد آوردند.
سدريک، درک و ورونيکا با هراسی که در تک­تک اعضاي صورتشان محسوس بود دگرگون گشتن زمين و آسمان را نظاره مي­کردند. آيدن که برای تفهيم کلماتش مجبور بود فرياد بکشد گفت:
- بهتره زودتر خونتونو تو چشمه بريزيد وگرنه وضع از ايني که هست بدتر ميشه!
جابه­جايي سنگ­ها، چرخش آسمان و فوران خونآبه از زمين... وضعی بدتر از آن مگر ممکن بود!
- بهم اعتماد کنيد!
ديگر مجالی برای فکر کردن باقی نمانده بود، هر لحظه امکان داشت آسمان و زمين آن­ها را در خود فرو بلعد. درک و سدريک به طرف آيدن خيز برداشتند و ورونيکا اِما را بر دوش کشيد. برقی در دست آيدن درخشيد و لحظه­ای بعد خنجر طلايي و کنده­کاری شده­ای ميان انگشتانش نمايان شد.
- دستاتونو بياريد جلو.
وحشت سراپای وجودشان را فرا گرفت اما راه ديگری وجود نداشت. هر سه نفر دستشان را بالا آوردند؛ ورونيکا دست اِما را نيز جلو کشيد.
- اونو نمي­تونيم ببريم... حرکتمونو کند ميکنه!
نگاه­هاي خشمناک آن سه کافی بود تا آيدن بدون بر زبان راندن حتی يک کلمه­ی ديگر سرش را زير انداخته و به کارش برسد.
هنگامی که خنجر دست درک را شکافت صدايش در نيامد، سدريک تنها اخم­هايش را در هم کشيد و ورونيکا با آهي خفيف دردش را تحمل نمود؛ با جاری شدن خون از دست اِما ديگر رنگی بر پوست وی باقی نماند.
آنگاه جويبار خون پاک و شفاف پنتاهاف، قطره قطره به درون چشمه چکيد و با فرو رفتن آخرين قطره در خونآب، امواجی ضعيف و اسرارآميز در سطح آن پديدار گشت...
به يک باره بادی شديد وزيدن گرفت. بادی که زوزه­کشان سنگ­ها و صخره­ها، خاک و ماسه­ها و هر آنچه در اطرافشان بود به حرکت درآورد اما پيکر خميده و تار پنتاهاف به طرز شگفت­انگيزی ثابت مانده بود، گويا نيرويي غيرطبيعی آن­ها را به زمين مي­چسباند و اجسام معلق در هوا را با فاصله­ی نه چندان زيادی از آن­ها مي­راند.
همگی چشمانشان را بستند و فريادشان با زوزه­هاي باد در آميخت.
لحظه­ای به نظر رسيد تحت فشاری که از هر سو پذيرا مي­شدند خواهند مرد اما لحظه­ای بعد نه تنها فشار از بين رفت بلکه باد نيز از حرکت باز ايستاد.
نسيم گرمی صورتشان را نوازش ميداد و سکوت بر فضا حکمرانی مي­کرد... نمي­دانستند چرا اما اين نشانه­ها در نظرشان شوم بود. پنتاهاف به آرامي پلک­هايشان را گشودند و نگاهی به اطراف انداختند.
با ديدن آسمان آرام و هرچند قرمز و همچنين خاک­هاي ساکن و هر چند سرخ آسودگی خيال در چهره­هاي سدريک، درک و ورونيکا نمايان شد. اما آيدن حالتی کاملاً متفاوت داشت... صورتش عاری از هر گونه احساس بود و در حالی که گوش به زنگ به نظر مي­رسيد اطرافش را در جستجوی چيز نامعلومي از نظر مي­گذراند. ناگهان چشمانش در حدقه ثابت ماند و با نفس بند آمده گفت:
- بچه­ها، هر چيزی ديديد و شنيديد نترسيد! فقط دنبال من بيايد.
در همان لحظه صدای غرش­مانندی به گوش رسيد، غرشی که بی­شبيه به خرناس حيوانی عظيم­الجثه نبود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 فروردین 1386 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
نمی دونم کار درستی می کنم یا نه ، اما می خوام داستان رو تموم کنم با اجازه ناظر و بقیه اعضا
------------------------------------------------
سدریک فریاد زد : " من تا وقتی که اما حالش خوب نشه هیچ کاری نمی کنم ، فهمیدی ! "
ایدن پوزخندی زد و سرش را برگرداند و ناگهان برگشت و با مشت به صورت سدریک کوبید .
خون از دماغ سدریک جاری شد . کم کم پایین صورت سدریک پر از خون شد و قطرات خون شروع به چکیدن کرد و درست در میان آب های زلال چشمه دوم افتاد !!
آیدن فریاد زد : " نه. ......... "
ورونیکا گفت : " چی شده ؟ "
آیدن پاسخ داد : " سدریک ، اون در واقع با بهشت عهد کرد ... اون خونش را در چشمه ی زلال بهشت ریخت !! "
ورونیکا و درک نگاه به هم کردند . آیدن که خیلی عصبانی شده بود خواست به سدریک حمله کند که درک جلو پرید. آیدن بی توجه مشت هایش را بر صورت درک می کوبید او حتی به ورونیکار هم حمله برد تا بالاخره توسط درک و سدریک مهار شد ، اما یک جای کار ایراد داشت : در این درگیری ها خون همه ، حتی خود آیدن درون چشمه بهشت ریخته بود و هیچ راه گریزی نبود جز اینکه : " اما بیا و خونت رو در این چشمه بریز ! "
ورونیکا این جمله را با صدای لرزان گفت.
درک گفت : " اما ....
ورونیکا حرفش را قطع کرد و گفت : " اما و اگر نداره ، قانون شماره 347 # در بند 73 آئین نامه دنیای جادویی : درواز های بهشت به همه جا راه دارد ! "
سدریک پرسید : " یعنی چی ؟ "
- " یعنی اینکه می تونیم از بهشت به جهنم راه پیدا کنیم و مراحلی رو که ازیزل گفت پشت سر بگذاریم . اما سریع خونت رو درون اون چشمه بریز ! "
اما اطاعت کرد. چند قطره خون بیشتر نریخته بود که نور سفید و عجیبی همه جا را فرا گرفت و از میان نور صدایی شنیده شد : " ای گروه پنتاهاف ، شما با عهد کردن با فرشته برین سیروز (Siroze) طلسم شیطانی ازیزل را شکستید ، هم اکنون دوستان شما آزاد خواهند شد و نیروی اراده شما تا ابد در یاری فرشته برین خواهد بود ، و شما همگان را از راز بزرگ بیعت با سیروز آگاه خواهید کرد . "
نور محو شد. سکوت بود و سکوت تا اینکه از دور دست سایه ی دو نفر مشخص شد که در حال حرکت در میان شن ها بودند.
زمان چیز بیهوده ای بود . ثانیه ای ، ساعتی ، ماهی یا سالی ، فرقی نمی کند اما مدتی گذشت تا اینکه چهره آن دو نفر واضح شد : اریکا و یک پسر.
آلبرت به سرعت دوید و فریاد زد : " آیدن ..
به محض اینکه آیدن و آلبریت ب همدیگر بر خورد کردند نور زرد رنگی حاصل شد و آن ها در بغل یکدیگر پریدند. اریکا با فاصله کم بعد از آلبرت رسید و نو زرد پر رنگ تر شد .
بار دیگر نوری سفید منتشر شد و صدایی زیبا : " فرشته برین شما را حفظ خواهد کرد ، شما نور اتحاد هافلپافی ها را ، رنگ عشق را و قدرت سیروز را دیدید. اکنون شما به نقطه ای که از آن آمده اید بر خواهید گشت و تا ابد با بهشت و فرشته برین عهد خواهید داشت ، حتی بعد از مرگ "
--------------------------------------------
شاید عالی نشده باشه ولی فکر نمی کنم بد نوشته باشم ... به هر حال خیلی خوشحال میشم که نقدش کنید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 9 فروردین 1386 02:05
نمایش جزئیات
آفلاین
صدايي كلفت كه بسيار دهشتناك و مخوف به نظر ميرسيد، به همراه فريادهايي ضعيف و در عين حال دردآور و نامشخص اين ابيات را همچون پتكي در مغز پنتاهاف كوبيد!

سكوت... سكوت... سكوت...
تنها صدايي كه به گوش ميرسيد سكوت بود و ديگر هيچ!

كم كم صداي سكوت جاي خود را به صداي آهنگين جريان آب ميداد...
پنتاهاف داشتند به خود مي آمدند...

پس از چند لحظه كه همگي در شوك به سر ميبردند و در مغز خود به دنبال جواب سوالاتي مبهم ميگشتند! سوالاتي كه حتي خود آنان صورت آن را نميدانستند! پنتاهاف به خود آمدند!

درك احساس ميكرد كه سرش گيج ميرود و چشمانش سياهي ميرود... سدريك روي زمين زانو زد... اما به نظر بيهوش افتاده بود و ورونيكا تنها ميگريست و در اين بين آيدن مشغول كاري بود...!
- آيدن چيكار ميكني؟
- دارم مقدمات سفرمون رو آماده ميكنم...
- يعني هيچ راه ديگه اي نيست؟!
- نه!
سكوت...

مناظره ي سدريك با آيدن كه همچنان مشغول كاري بود بي نتيجه ماند!

- آها...
- چيكار ميكني... آيدن!
آيدن كف دست خود را بريده بود... خون ابتدا به آرامي و سپس به سرعت از دست وي جاري شد... آيدن دستش را برفراز نهرِ خونالود گرفت و سپس دستش را در نهر فرو كرد...
پس از مدتي كه آيدن با چشماني بسته، در حالي كه سرش را بالا گرفته بود، دستش را در آب نهر باز و بسته ميكرد و حتي در آن سرخي ِ نهر نيز مشخص بود كه خون زيادي از آيدن به نهر ميرود، ناگهان دست خود را بيرون كشيد و مشت كرد و رو به آسمان... البته آسماني همرنگ زمين سرخ! فرياد زد:
- برادر... آيدن داره مياد!!!

پنتاهاف متحير و نگران در حالي كه هنوز معنا و مفهوم آن شعر را درك نكرده بودند، فقط به حركات آيدن چشم دوخته بودند...

- هي... بچه ها. بلند شيد... پاشيد! بايد خونتون رو در اين نهر بريزيد!
- آيدن...
آيدن اجازه نداد درك صحبتش را تمام كند و بلافاصله گفت:
- چيه؟!
- هيچي... فقط...
- فقط چي؟!
- ببين آيدن... ما بايد درست تصميم بگيريم! بايد اول فكر كنيم... اصلآ ما ميتونيم به اونا برسيم؟! يا ما هم داريم ميريم كه تو اين سرزمين لعنتي...

در همين لحظه ناگهان زمين به خود لرزيد...! غرش هاي وحشتناكي از دل زمين به گوش ميرسيد! به نظر زلزله اي عظيم در شرف وقوع بود! زمين حركت ميكرد... به نظر هر لحظه ميخواست شكافي بردارد! تمامي بچه ها به نظر عصبي و بسيار خسته ميرسيدند! و دلهره و تشويش مغز و روح آنان را به اثارت برده بود و قدرت اراده و كنترل را از آنها صلب!

آيدن كه به نظر ميرسيد اراده اي فولادين دارد در آن اوضاع در حالي كه باصداي بلند صحبت ميكرد تا بر صداي غرش هاي زمين غلبه كند گفت: دوستان... شما اومديد دوستتون رو نجات بديد! و هيچ راه ديگه اي واسه نجات اون وجود نداره...
ورونيكا: اّما... اّما ما ميتونستيم به بزرگترهاي مدرسه خبر بديم... پروفسور دامبلدور...
سدريك اجازه نداد كه ورونيكا حرفش را ادامه دهد و درحالي كه آيدن هم قصد صحبت كردن داشت گفت: وروني جان، آيدن راست ميگه؛ حالا كه ما وارد اين جهنم شديم و راه برگشتي هم نداريم، بنابراين با اميد به آينده جلو ميريم!
درك و وروني به نشانه ي تاييد سر تكان دادند و آيدن نيز لبخندي زد... اما اِما حركتي نداشت...! غرش و تكان هاي زمين نيز ديگر اكنون متوقف شده بود!

وروني: اِما... اِما... حالت خوبه! بچه ها بيهوشه!
آيدن: ما هرچه سريعتر بايد خونمون رو در آب بريزيم... ولش كن فعلآ.
وروني: چي چي رو ولش كنم... اِما حالش خوب نيست!
آيدن: ما كه نميتونيم همه رو فداي يكي كنيم... بهتره همينجا بزاريمش.
درك در حالي كه عصباني به نظر ميرسيد گفت: ببينم ما براي نجات اريكا اومديم... حالا بزاريم اِما همينطور اينجا بمونه؟؟!
سدريك به سمت آيدن اشاره كرد و گفت: آيدن تو فقط به فكر نجات برادر خودتي... بهتره اين فكر رو از سرت بيرون كني كه ما خودمون رو فداي رسيدن تو به هدفت كنيم! ما همه با هم اومديم، و با هم به همراه اريكا و برادر تو برميگرديم...!
آيدن به اين صحبت ها پاسخي نداد و تنها با صدايي ضعيف گفت: بهتره تا دير نشده خونتون رو بريزيد تو نهر...

----------------------------------------------------
ببخشيد كه خيلي خوب نشد! مدت مديدي بود كه رول جدي ننوشته بودم!

در ضمن خواهشآ زياد داستان رو كش نديد... و به هيچ عنوان هم پست طولاني نزنيد.

ويرايش: اوه.. اوه... پست خودم هم كه طولاني شد! لطفآ شما طولاني نزنيد.. به خدا حس خوندنش نمياد... تاپيك ميخوابه. الان هم اين تاپيك با اين موضوع قشنگش اين مدت خوابيده بود واسه همين بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/1/9 2:36:53
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اسفند 1385 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان نيز آن­ها را به بازی گرفته بود. به نظر مي­رسيد ثانيه­ای بيش از هنگامی که در کنار آن باتلاق به استراحت نشسته بودند نگذشته باشد اما در حقيقت يک ساعت بود که به باتنشينان چشم دوخته و در چهره­های غمناکشان سرنوشت خود را دنبال مي­کردند؛ آيا در صورت عدم موفقيت در نجات دوستانشان و بازماندن از رسيدن به دروازه­ی بهشت، به بدبختی و فلاکت­زدگی آن جانوران دچار مي­شدند؟
- بچه­ها، بهتره ديگه راه بيفتيم... بايد خودمونو به منطقه­ی "جِيسِر" برسونيم.
آيدن که به زحمت بر روی زانوهای سست و لرزان خود ايستاده بود با صدايي بس لرزان­تر اين جمله را به زبان راند. سدريک و درک از باتلاق چشم بر گرفته و برخاستند. ورونيکا همانطور که به اِما کمک مي­کرد تا از جای برخيزد با درماندگی پرسيد:
- اونجا ديگه کجاست؟!
- اونجا مي­فهميم برای پيدا کردن بردارم، آلبرت و دوست شما که فکر کنم اريکا بود بايد چه کار کنيم.
پنتاهاف دوباره بر روی شن­هاي داغ قدم گذاشتند؛ گويي با هر گامی که به جلو بر مي­داشتند به مرتبه­ی سوزان­تری از جهنم وارد ميشدند.
در آن هنگام که موجودات زشت و کريه­ی جهنمی چشمان حريصشان را به آن­ها دوخته بودند و باد و طوفان­هايي که شن و ماسه را با ضربات شلاق­مانند بر صورتشان مي­کوفتند، اميد به نجات دوستان و رهايي از آن دوزخ، بعيد و حتی ديوانه­وار به نظر مي­رسيد.
درک در حالی که ردا و بلوزش را در مي­آورد به جانورانی که هر لحظه حلقه­ی محاصره­شان را تنگ­تر مي­کردند اشاره کرد و با صدای خس­خس مانندی گفت:
- خوبه که بهمون حمله نمي­کنن! هرچند نگاه­هاشون هم مو رو به بدن آدم سيخ ميکنه...
آيدن با خونسردی غيرقابل درکی گفت:
- هميشه انقدر آروم نمي­مونن. وقتی به جيسر برسيم اول از مرحله­هايي که بايد بگذرونيم با خبر ميشيم و بعد... هرکس بايد يک قطره از خونشو تو چشمه بريزه و اينطوری پيمان مي­بنديم که تا زمان پيدا کردن گمشده­مون ساکن جهنم و در خدمت ازيزل هستيم... اون موقع اين حيوونا­ آزادن که هر آسيبی ميخوان به ما برسونن...
هضم اين جملات و معنای آن چند ثانيه­ای طول کشيد اما بعد از آن نيز کسی سخنی به ميان نياورد؛ زبان همه از ترس و وحشت بند آمده بود.
سرانجام ورونيکا که ديگر توانی در پاهايش نمانده بود و تنها اراده­اش برای نجات اريکا او را به جلو مي­راند با سوء­ظن پرسيد:
- آيدن، تو که يه دفعه به اونجا رفتی و مي­دونی بايد چه کار کنيم، چرا خودت به ما نميگي؟
- مراحل تغيير ميکنن!
- منظورت چی...
ورونيکا جمله­اش را ناتمام گذاشت. درواقع صحنه­ای که رو­به­رويشان قرار گرفته بود باعث شد همه سر جاهايشان ميخکوب گردند.
ناحيه­ای بود پوشيده از خاکی سرخ­رنگ. گويي همه­چيز آنجا شروع ميشد و همانجا نيز پايان مي­يافت. با وارد شدن به آن منطقه، مسيری که پشت سر گذاشته بودند محو و نابود گشت و با صدای قُل­قُل هراس­انگيزی دو چشمه از زير زمين جوشيدن گرفت... يکی قرمز و شبيه به خونآب بود و ديگری سفيد و زلال.
قبل از آنکه پنتاهاف از حيرت صحنه­ای که در برابر ديدگانشان قرار گرفته بود بيرون آيند صدايي در فضا طنين افکند، صدايي که تا مغز استخوان را مي­لرزاند...

نَبُود مسير برگشت، زين منطقه­ای پيش
کاين تازه بُوَد دورنمای سفری پيش

گر تو داری گمشده نزد من اکنون
پس گوش سپر تا شنوی نصيحتی پيش

يک نفر يا يک گروه، چند مرحله دارد پيش
گر اول بار نشود پيروز، باز دارد پيش

هان که بايد گذريد از بر اژدرماری
کان بميرد تنها، با ضربه­ای بر قلب پيش

وانگه بسپاريد راهی چند
کاندر آن گذرند ديوها پيش

پنج الماس از برای هر يک
کاشتن سخت است اما يافتن پيش

وانگه که رسيديد برِ دروازه­ی من
بينيد ياران خود بر صليبی پيش

يک نفر يا يک گروه، چند مرحله دارد پيش
گر اول بار نشود پيروز باز دارد پيش

آنگاه شوم حاضر و گردم ظاهر
وانگاه روم در تَنِتان تا شويد مغلوب پيش

گر شويد پيروز ليک کس نتوانست
گردند ياران شما زنده و آزاد پيش

حال ريزيد قطره­ای از خونتان در خونآب
تا شود پيمان برای بندگی از بر پيش

ورنه نوشيد زين آب مقدس، بس گواراست
بازگرديد و يارانتان گردند خدمتگذاری چند پيش

----------------------------------------------------------------------------
منظور از ديو کلاً موجودات جهنميه؛
کاشتن هم به معنی قرار دادن الماس در جايي خاص؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 5 اسفند 1385 18:56
نمایش جزئیات
آفلاین
چگونه ديوارهاي حمام مي توانستند قهقهه بزنند يا چگونه گوش انسان مي توانست چنين قهقهه اي را تحمل كند، مهم نبود. اينكه چند تا از بچه ها هنوز كنار ديوار هاي حمام نيمه جان افتاده بودند، مهم نبود. اينكه در نيم ساعت گذشته چقدر عذاب كشيده بودند، مهم نبود. فقط يك چيز اهميت داشت؛ كهنه كتابي مخوف، كه اكنون چون راهي ناگذير در برابر آنها بود. حمامي كه تا چند لحظه پيش، اتاق اعدام آنها بود همينك بهشتي مي نمود كه هر نظري راجع به ترك آن احمقانه مي نمود و در پيش رويشان دروازه هاي دهشت انگيز جهنم گشوده شده بودند.
چاره چه بود؟ تصميم چه بود؟ بايد به دنبال دوستانشان مي رفتند يا خود را از كتاب مصون مي داشتند؟ آيا راه حلي منطقي نبود كه كتاب را همان جا نابود كنند تا حداقل ديگران به دام آن گرفتار نشوند؟ چه بايد بكنند اين خام بچگان؟
شايد هرگز اين راز آشكار نشود كه دِرِك در آن هنگام چرا و به پشتوانه چه نيرويي اراده اي باب ميل مام بزرگ همه آنها، هلگا هافلپاف بزرگ، گرفت و استوار گفت: "بايد بدنبال دوستان رويم. آيدن، دراز مدتي اسير اين كتاب سياه بوده اي و اگر بخواهي خود را از آن دور نگه داري، جاي هيچ سرزنشي نيست. فقط بگو كه چگونه بايد اين نبرد را آغاز كنيم؟"
آيدن برخاست و مصمم به چشمان درك خيره شد. صدايش لرزشي را كه درك انتظار داشت، نداشت: "چگونه از اين نبرد سر باز زنم كه مام بزرگ، هلگا، به اين سبب مرا براي خروج از جهنم ياري كرد تا راهنماي شما باشم. اگر از اين سفر سر باز زنم چگونه در آبگينه چهره خود را نظاره ايستم؟"
درك جوان زهرخندي زد و كتاب را برداشت. نگاهي به مصبب مصيبت ها انداخت و با صدايي نه بلندتر از نجوايي مصمم اما ترسيده گفت: "پس به وظيفه ات عمل كن و در اولين گام بگو كه چگونه بايد اين نبرد را آغاز كنيم؟"
كتاب خود، آيدن را از جواب گفتن آسوده كرد. تابشي از انوار سرخ جهنم حمام تالار را روشن كرد. پيكر درك، سوار بر انوار آتش گون پيچ و تاب خورد و به آرامي در كتاب فرو رفت و به همان آرامي نيز، طنين فرياد دردآلودش رو به خاموشي تاخت. نور سرخ، آخرين پرتو هاي تهديد آميزش را روي صورت پيكرهاي خشك شده تاباند و سپس به جايگاهش، در اعماق جهنم بازگشت.
اولين تنديسي كه از شوك به در آمد، آيدن بود. لبخندي به تلخي تمام رنج هايي كه در آن سال ها كشيده بود، زد و گفت: "رو به دنباله روي درك جوان دارم. كس ديگري هم هست كه بخواهد در اين راه سخت و تيره ما را همراهي كند؟"
سدريك از جا جست و گفت: "هافلپافي ها هرگز تنها نخواهند بود. نه تا زماني كه خون هلگاي كبير در رگي فرزندي از فرزندان آدم در جريان باشد." سدريك دستي كه دير زماني در طلب اسنيچ هاي طلايي بود، را به سوي خطرناك ترين بلاجر تاريخ دراز كرد. "ازيزل! مرا نيز به اعماق دامت فرو بر كه در دام بودن با دوستان گوارا تر از آن است كه چون موش هاي ترسو خود را كنار كشيم."
چه نيرنگي در كار بود و چه دامي گشترده كه خندانه مستانه ازيزل اين چنين آشكارا لرزه بر زمين و زمان مي انداخت؟ چه هيزمي آن آتش سرخ را به پا كرده بود كه پرتويش اين چنين دهشت بار پلك ها را به بسته شدن وا مي داشت؟ چه دردي داشت اين سفر كه هر كس پا در آن راه مي گذاشت، چنين سوزناك فرياد مي كشيد؟
آيدن نگاهي به جمع انداخت. "مي بينيد كه ازيزل چه مشتاق است تا كسي را به اعماق دنيايش فرو خورد؟ اميدوارم مدت زيادي به انتظار ديگرا همراهان نمانيم." سپس آيدن نيز رفت تا دوباره به دنبال بدارش، جستجو را آغاز كند.
دو نفر بعدي اِما و ورونيكا بودند كه پشت سر آيدن وارد كتاب جهنم شدند. شايد هلگا مي خواست نشان دهد كه وفاداري وفادارانش فقط در پسران نيست و حتي ترسيده ترين دختران اين دير(1) هم به هنگام لزوم به شجاعت سايرينند.

********************
ساعت ها از ترس خشكشان زد. تمام حس هايي كه زماني در يك انسان بود، به دردي جان سوز بدل شدند و در قالب اشك هايي از درد نامتناهي جوشيدند. چه سرانجامي در انتظارشان بود كه چنين سرآغازي داشت؟
پس از دراز مدتي كه هيچ ساعتي آن را ندويد؛ آن گاه كه درد سوزان چشمه هاي اشك را خشكاند و آرزوي مرگ و خلاصي چون ويروسي در ذهنشان گسترش ميافت؛ شن هاي داغي بدن مسافران را پذيرا شد. به داغي همان درد.

شايد زماني اين پهناور ضربه هاي سم آهواني زيبا را كه مي خراميده اند، تحمل كرده باشد. شايد زماني شاخ هاي گوزنان چون پرچم هايي در اين دشت به احتزاز در آمده باشند. شايد زماني كسي اين دشت را سبز از چمن ديده باشد. ولي مطمئنا آن زمان در وراي خاطرها بوده است.
اكنون چشم تيزبين ترين عقاب ها نيز انتهاي ريگزارهاي سوزان را نمي ديد. حتي اثري از سراب هم نبود، ريگ هاي داغ و تل ماسه ها و ناله هاي سوزناك. جهنم چه عذابي بيش از آنجا مي توانست داشته باشد؟ آيا جهنم هم مي توانست عجيب تر از آنها باشد؟ چگونه ممكن بود وسط چنين كوير خشكي باتلاق وجود داشته باشد؟ باتلاق هايي پر از مايع درد، و بخار هايي از عذاب خالص.

پنج تازه وارد، تازه از جا برخاسته بودند كه متوجه شدند، همه آن چه شن مي نمود، شن نبود. موجوداتي به سمت آنها مي خزديدند. به راستي كه پوستي متشكل از شن و ماسه داشتند. با چشماني كه پر شده از همان مايعي بود كه باتلاق هاي آن جا را پر كرده بود. پنتاهاف(2)، گروه پنج نفري هافلپافي ها، به سرعت راهشان را به سوي ناكجايي در انتهاي دشت عذاب انتخاب كردند.
به راستي چرا ساعتي در آن مكان وجود نداشت، حال آنكه نياز به ساعت بيش از هر جايي احساس مي شد. چه مدت بود كه آن راه بي انتها را پا مي كوبيدند. چند بار زمين خرده بودند و چند بار باد وحشي شن ها را به سمت چشمانشان هدف رفته بود؟ چند بار باتلاق ها، كه تنها آب هاي موجود در آن مكان نفرين شده بودند، عذابشان را چون فرياد دردآوري از زبان ساكنانشان به گوش آنها كوبيده بودند؟
پنتاهاف در كنار باتلاق بزرگي تسليم خستگي شد. زانوها به اسارت خستگي در آمدند و ريگ ها از ميان پارگي هاي لباس ها، پوست آنها را با زبان هاي داغشان ليسيدند. آيا به آن اندازه توان داشتند كه آه كشند؟ به هر حال فرقي نمي كرد؛ باتشينان(3)، موجوداتي كه در باتلاق هاي آن دشت ساكن بودند، اين وطيفه را به جاي آنان انجام ميدادند.
توجهشان به باتشيني كه در آن باتلاق ساكن بود، جلب شد. به مانند ديگر باتشيناني كه ديده بودند، نيمه پاييني بدنش در باتلاق فرو رفته بود. شايد هم پايين تنه اي نداشت. ولي بالا تنه اش پوشيده از ماده پر كننده باتلاق بود كه به طرز مشمئزكننده اي، به جاي مو از سرش مي روييدند و به درون باتلاق سرازير مي شدند.
باتشين آوازي سر داد. صداي عجيبي داشت. به عظمت ترس، به خوف انگيزي آن دشت، به فلاكت بازنده، به واقعيت خود آنها. آواز پر قدرتي كه ظاهرا تنها دليلي بود كه باتشين به خاطر آن در زمره دارندگان وجود قرار مي گرفت. آوازي چنين(4):
ندايي از اعماق دشت است ... گـر چـه نـادي آن زشـت است
شـكـسـت و خـواريِ باتشين ... عـلـت هـمـه آن فـقط بود اين
كـه وقـت ترسيدن از شيطان ... بـر اسـب لـج بـيـفـشردم ران
آمـد كـه قـدرت نـمايي كند او ... نـشـد نـصيبش جز آبي بد بو
بـبـيـن مـنـو بـكـش منو ازيزل ... جـــز درد نــيـسـت در ايـن دل
آيدن به سختي گفت: "باز هم پرتويي از اميد است كه دلش را درد فراگرفته، بسيار موجوداتي را ديدم كه ديگر دلي نداشتند."
...
--------------------------------------
(1) : دير همون گروه در مدرسه هاگوارتز است.
(2) : پنتاهاف رو از تركيب "پنتا" و "هافلپاف" گرفتم. اگه اشتباه نكنم "پنتا" تو يوناني به معني پنج بود. تو شيمي زياد استفاده ميشه ولي ممكن اشتباه كرده باشم. اگه اشتباه كردم نفر بعدي درستشو بنويسه و لطفا بهم بگين.
(3) : باتشين رو از تركيب "باتلاق" و "نشين" گرفتم به معني "باتلاق نشين"
(4) : اين شعر رو تا مي تونيد با لحن فرياد و زجه بخونيد. هر چه بيشتر اين كارو بكنين، به منظور من نزديك تر ميشين.
-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-
خب لطفا هر دو تا ناظر بيان نقد كنن. اگه بقيه هم وقتي ميان پستو ادامه بدن، نظرشونو راجع به اين بگن خوشحال مشم. ولي قبل از اين كه نقد كنين يه دو مورد رو خودم بگم:
1- مي دونم كه طولاني شد، ولي خب تقصير من نيست اصلا تو خونم نيست كه كوتاه بنويسم و البته فك كنم بايد وسطاي اين پست قطعش مي كردم و مي ذاشتم براي نفر بعد ولي خب دلم نيومد يه همچين فرصتي براي نوشتن اينا رو از دست بدم.
2- يه خورده لحن رو حماسي كردم كه به خصوص توي ديالوگ ها تو چش مي زنه. ولي خب گفتم اگه وسط اين نوشته، ديالوگ ها رو به همون لحن محاوره اي بنويسم خيلي ضايع ميشه.
3- خب فك كنم طرز نوشتن اين پست با بقيه پستا (پستاي قبلي) فرق داشت، لطفا هم نظرتون رو راجع به اين نوع نوشتنم بگيد و هم اين كه اشتباه كردم وسط اون نوشته هاي قبلي با اين شيوه نوشتم؟
4- من اين پنج نفر رو از بين اونايي انتخاب كردم كه تو پستاي قبلي مصدوم نبودن. مثلا احتمالا شخصيت لودو رو بايد حتما مياوردم ولي خب تو پستايي قبلي لودو بيهوشه و درك اونو كول كرده، بنابراين نمي تونسته به اين سفر بياد.
5- فك نكنم وقت بشه اين پست رو دوباره خوني بكنم، لطفا غلطهاي املايي و تايپي رو بيخيل شيد.
*** راستي يه چيزي ميشه من از الآن پست خروج از كتاب يعني وقتي پنتاهاف به دروازه بهشت مي رسن رو ريزرو كنم؟
خيلي دوست دارم اون پستو من بنويسم. اگه اجازه هست





درك جان پستت واقعا پست پر محتوايي بود . گرچه ده دقيقه زمان برد تا اون رو دقيقا و با موشكافي تمام بخونم.

فضاسازي و توصيفاتت واقعا عالي بود . واقعا عالي . طوري كه زبانم از بيان اون قاصره . پستت خيلي قشنگ خواننده رو مي بره توي بحر همون زمان . و مي تونه تمام اون اتفاقات و رنج و درد رو به خوبي با تمام وجودش درك كنه . از اين نظر تاثير بسزايي داشت .

ايرادهات با توجه به اينكه ظاهرا وقت نكردي كه از روي پستت دوباره بخوني ، انگشت شمار بود . خيلي توي پستت دقيق شدم ، اما جز چند تا ايراد نگارشي چيزي نديدم . كه اون ها رو هم مطمئنا مي تونستي با يك بار خوندن از روي پستت ، رفعشون كني.

پاراگراف بندي هم با توجه به تغييرات موضوعات رولت خوب بود . ايراد بارزي نداشت.

فقط يه چيزي:
* شايد زماني اين پهناور ضربه هاي سم آهواني زيبا را كه مي خراميده اند، تحمل كرده باشد. * ( شايد زماني اين پهناور، ضربه هاي سم آهواني زيبا را كه مي خراميده اند، تحمل كرده باشد. )
عدم رعايت كاما در اينجا خوندن جمله رو براي خواننده دشوار مي كنه.

نوع بيان نوشته و ديالوگ هات هم خوب بود . از اين نظر كه به قول خودت حماسي نوشته بودي . كار سختي هست ولي به خوبي از پسش بر اومده بودي . ولي اين طور نوشتن ، خوندن پست رو حتي براي خواننده هم مشكل مي كنه . طوري كه بايد ششدانگ حواسش به نوشته ها باشه . اصلا نمي گم كه اين طرز بيان بده ، فقط گفتم كه اين نكته رو هم در نظر بگيري. اتفاقا پست تكنيكي اي بود كه هر كسي توي نوشتن اين گونه پست ها قهار نيست.

واژه سازيت هم جذاب بود . و كار خيلي خوبي كردي كه در انتهاي پستت نحوه ي ساختن واژه هاي جديدت رو هم توضيح داده بودي . ( پنتاهاف ) هم درست بود . اشتباه نكرده بودي.خلاقيت جالبي به كار برده بودي.

پستت طولاني بود . ولي حوصله ي فرد رو سر نمي برد . ولي خواهشا ديگه تا اين حد طولاني پست نزن . اين پستت هم به خاطر اينكه از معدود پستهاي عالي بود ، بهش گير ندادم.

و در مورد آخرين نكته . بذار فعلا داستان پيش بره ببينيم چطور هست . بعدا به دروازه ي بهشت هم خواهيم رسيد .

موفق باشي درك هميشه عاشق نقد .

از اونجايي كه اريكا جان نقد طولاني زدن
مجالي نموند!
و اين پست رو از اين طولاني تر نميكنم!!!
فقط خيلي كوتاه بايد بگم:
توصيفاتت زيبا بود، ولي در چند مورد (زياد نبود!) اشكالاتي درش ديده ميشد!
در مورد ديالوگهات هم كه گفتي... درسته كه ريتم حماسي داره پستت ولي دليلي نميشه ديالوگ ها رو هم به همون نحو بنويسي.
نظر خاصي ندارم در مورد اين كه نحوه ي ديالوگها چطور بود! و آيا ميخورد به تاپيك يا نه! چون زياد تفاوتي نداشت.
ولي بايد بگم كه سبك زيبا و جالبي بود، ميتوني بيشتر روش كار كني، ولي نه به اين شكل، بلكه در جاي خودش و يا به يه نحو جالب تري وسط پستاي ديگه! فكر ميكنم خيلي عالي بشه!
توصيفات و فضا سازي خيلي خوب بود!
ديالوگ ها رو هم گفتم! اگر معمولي هم مينوشتي هيچ فرقي نداشت و شايد بهتر هم ميشد! اينجوري يه جورايي مصنوعي جلوه ميكنه!
زياد صحبت نميكنم!
فقط در مورد اون پستي كه گفتي از الان رزرو كني! نه عزيزم! اينطوري هام نيست! بهترين راه اينه كه اين تاپيك رو زير نظر بگيري، هر وقت نوبتش شد، سريع بپستي!
راستي، ديگه پست با اين طول نزني كه خودم قيچيش ميكنم!!!

در كل پست عاليي بود! تبريك ميگم بهت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط درک در 1385/12/6 13:23:41
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/12/8 22:27:16
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/12/9 23:54:22
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1385 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
آیدن در حالی که صورتش به شدت در هم رفته میگوید:زمستون بود.یا پاییز...نه نه!زمستون بود...با برادرم آلبرت رفته بودیم گردش..یعنی یه جورایی از خونه در رفته بودیم...یه جنگلی در خونه مون بود که آل همیشه میگفت که احساس میکنه اونجا زیاد تر از اونی که باید گرمه و منم همیشه بهش میخندیدم!آره خب ما هم رفتیم تو جنگل.از لحظه ورود خیال میکردیم که یکی در تعقیبمونه.آل خیلی ترسیده بود ولی من خیال نداشتم تا وقتی خورشید غروب نکرده برگردم.وسط راه یهو یه چیزی خورد به آل من برگشتم و جلوی خودم یه دفترچه درب و داغون دیدم...قبل از این که من کاری بکنم آل که خیلی عصبانی بود به سمت دفترچه پرید و یه صفحه از اون رو کند.همون موقع یه دفعه ایستاد.پشتش به من بود ولی آروم آروم برگشت...چشماش...اون...آل نبود...
در اینجا اشک در چشمان آیدن جمع شد و هق هق سر داد.
سدریک به آرامی شانه او را فشرد و گفت:میدونم آیدن خیلی سخته ولی اطلاعات تو حیاتیه.ما برای پیدا کردن داداش تو و اریکا با این اطلاعات نیاز داریم.لطفا ادامه بده.
آیدن به سختی خودش را کنترل میکنه و ادامه میده:خب...با چشمهای قرمز و خب خیلی وحشتناک بود...به سمت حمله کرد و من فرار کردم.شاید یه ربعی دنبالم میکرد که یه هو یه موجود وحشتناک از بدنش بیرون اومد و با آل به سمت کتاب رفت.اون آلبرت رو تو کتاب پرت کرد و به من گفت که اگر گمشده مو میخوام میتونم...
ورونیکا با وحشت به میان حرف او دوید:چی گفت؟چه شرطی برای گرفتن اون گذاشت؟
آیدن آب دهانش را قورت داد:5 نفر...فقط 5 نفر میتونن برای نجات گمشده وارد کتاب بشن...اونها در راه قعر جهنم مسیری مرگباری رو طی میکنن...اگه تونستن این راه رو برن.گمشده رو نجات بدن و برگردن به دروازه بهشت که هیچ و گرنه...
دنیس وحشتزده پرسید:وگرنه چی؟؟
آیدن به آرامی گفت:تمام گروهی که ما رو حمایت میکنن...نا آخر عمر در قعر جهنم خدمتگذار ازیزل خواهند بود...
رنگ از چهره بچه ها پرید و قهقه ای وحشیانه حمام را فرا گرفت...
***
هورا!یکی پست من رو نقد کرد و من الان ذوق مرگم!پاراگراف بندیم چه طور بود؟راستی یکی از اونایی که تو این سفر هست باید خودم باشم ها!هیچی نباشه
داداش من اونجاست!!



آيدن جان واقعا ازت ممنونم كه پستاي به اين خوبي ارائه ميدي. حالا منظورم از * به اين خوبي * چيه .
با توجه به روند پستايي كه توي تاپيك هاي مختلف مي زني ، مي بينم كه به خوبي داري پيشرفت مي كني. حالا مي پردازيم به پستت.

سوژه ت خيلي خوب بود. واقعا پست اما رو خيلي جالب ادامه داده بودي. از اين نظر بايد بگم كه قشنگ بود . آفرين ! فضاسازي و ديالوگهاي افراد هم جالب و به جا بود . ولي ميتونستي به اون قسمتي كه آيدن داره وقايع رو تعريف ميكنه بيشتر بپردازي . هر چي باشه بالاخره اون سال 1967 وارد كتاب شده بود . اگه اين قسمت رو بيشتر مي پروروندي ، پستت زيباتر ميشد .

و اما پاراگراف بندي كه در موردش صحبت كرده بود . بابا ... تو يه چيزي رو مي چسبي بعد يه چيز ديگه رو ول مي كني . پاراگراف بنديت خوب بود ولي فاصله ي بين كلمات و علائمي كه استفاده كرده بودي خيلي مشكل داشت . منظورم Space هست. مثلا وقتي از علامت تعجب استفاده ميكني و بعد بدون هيچ فاصله ي كلمه بعدي رو تايپ مي كني ، خواننده نه تنها به اون علامت توجهي نمي كنه ، بلكه خوندن پست رو هم براش دشوار مي كنه .

اينجا رو ببين: [/color

[color=660000] يه جنگلی در خونه مون بود که... ( بهتر بود مي نوشتي يه چنگلي نزديك خونمون بود كه... )

آيدن به سختی خودش را کنترل ميکنه و ادامه ميده ( بهتر بود كه از فعل ماضي استفاده مي كردي : آيدن به سختی خودش را کنترل كرد و ادامه داد )

بازم مي گم كه پست خوبي بود . موفق باشي .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/11/22 23:09:10
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 19:52
نمایش جزئیات
آفلاین
به يک باره فضای بخار گرفته­ی حمام، خشک و نفس کشيدن به آسانی مقدور شد.
بچه­ها با ترديد به سمت پسر گام بر مي­داشتند و او در برابر ديدگان حيرت زده­ی آن­ها به زحمت از جايش بلند شد و دستش را سايه­بان چشم­هايش کرد؛ گويي حتی آن نور کم هم وی را مي­آزرد.
بچه­ها به نزديکی پسرک رسيده و قيافه­اش را برانداز کردند... چهره­اش همچون بيچارگانی مي­نمود که زجر زيادی کشيده­اند؛ موهای در هم گره خورده، صورتی کثيف و زخم­آلود و چشمان گود رفته­ای که اکنون با معصوميت به آن­ها زل زده بود.
سدريک لحظه­ای مردد ماند اما بالاخره خيلی آهسته به طرف او رفت. ورونيکا لب رنگ پريده­اش را گزيد و با دلواپسی گفت:
- نه سدريک! ... ممکنه الان ازيزل تو بدن اون باشه!
اما سدريک بدون توجه به او و در حالی که با نگاهی موشکافانه به پسر که گويا "آيدن" نام داشت نگاه مي­کرد، جلو و جلوتر رفت.
- حالت خوبه، رفيق؟
آيدن با صدايي آهسته و زير گفت:
- ش... شما آلبرت رو نديدين؟
سدريک سرش را برگرداند و با تعجب نگاهی به بقيه انداخت، سپس دوباره رو به آيدن کرد و جواب داد:
- ما اينجا کسی به اسم آلبرت نداريم!
ناگهان آثار ترس و وحشت در تک­تک اعضای چهره­ی آيدن ظاهر شد... دهانش بازماند و پيکرش به رعشه افتاد؛ مانند آن بود که دچار حمله­ی صرع شده باشد!
همه از ترس فرياد زدند و خود را عقب کشيدند اما سدريک به موقع زير بغل او را گرفت و کشان­کشان به طرف استخر برد. سدريک پسر را بر روی کف سرد حمام خواباند و اندکی آب به صورت بی­روحش زد؛ بدنش از لرزه باز ايستاد و نفس نفس زد.
- بهتري؟ ... چی شد يهو؟!
- اون... اون روح... ازيزل!
ورونيکا با شنيدن اين نام از زبان آيدن به طرف او رفت و شانه­هايش را گرفت، به چشمانش خيره شد و پرسيد:
- تو مي­دونی اون چيه؟ اول وارد بدن يکی از دوست­هاي ما شد و بعد هم بقيه رو آلوده کرد... حالا هم که دوستمون توی کتاب کشيده شد و به جاش تو اومدی! ... هيچ معلوم هست قضيه چيه؟
آيدن بلافاصله از جا پريد و همانطور که چشمانش از ترس گشاد شده بود گفت:
- صبر کن ببينم... الان چه ساليه؟
ورونيکا اخم کرد و در پاسخ گفت:
- 2007، چطور مگه؟
آيدن دستی به موهاي آشفته­اش کشيد و با نفس بند آمده گفت:
- غيرممکنه! ... من سال 1967 وارد اون کتاب شدم!
دهان همه از تعجب باز ماند و ناخودآگاه به طرف آيدن رفتند و يکي يکي کنار او، سدريک و ورونيکا نشستند.
دنيس که ابروهايش را در هم کشيده بود گفت:
- برامون بگو چي شد.
و آيدن شروع به شرح وقايع کرد.



بازم يه پست عالي ديگه از اما .

هيچ ايرادي توش پيدا نكردم . فضاسازي ، ديالوگها ، قوانين نگارشي ، سوژه و ... همه و همه خوب بود . به خصوص سوژه كه واقعا جاي كار داره . اندازه ي پستت هم مناسب بود . و از همه بهتر اين بود كه توي همين اندازه
ي مناسب تونسته بودي به خوبي حالات افراد رو توصيف كني
و يه سوژه ي ناب رو هم به وجود بياري .


موفق باشي عزيز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/11/22 23:13:21
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 بهمن 1385 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
دمای هوا به طرز وحشتناکی بالا رفته بود.ولی هیچکدام از بچه ها نمیتوانستند برای نجات خود اقدامی بکنند.وحشت سر تا پای آنان را فراگرفته بود.حتی دیگر صدای نفس نفس زدن هایشان که گاه با یک ناله توام میشد نمیامد.ورونیکا نمیتوانست دیگر به کتاب نگاه کند.
هق هق کنان خود را به سمت سدریک کشانید:سدریک.سدریک.ما نمیتونیم....اریکا.چرا این طوری شد؟آخه همه چیز آروم بود.ما شاد بودیم.اریکا اینجا بود.چرا همه چیز عوض شد؟
سپس گویا دیگر برایش قوتی نمانده زانو زد و سر بر زمین نهاد.به یاد روزهایی که شاد و خوشحال به دور هم جمع بودند.به یاد روزهایی که فارغ از غصه سر به سر هم میگذاشتند.به راستی چه شد که اینگونه شد؟
ناگهان درک که تا آن لحظه با وحشت به وقایع اتفاق افتاده مینگریست و نمیتوانست هیچ بگوید.فریادی زد و با دست لرزانش به کتاب اشاره کرد.به راستی اتفاقی در شرف وقوع بود.کتاب به شدت میلرزید و با نوری قرمز رنگ و وحشیانه احاطه شده بود.سدریک به زحمت ورونیکا را که خشکش زده بود.بلند کرد و با تمام سرعتی که میتوانست از کتاب مخوف دور کرد.کتاب دیگر نمیلرزید ولی از زمین بلند شده بود و در هوا معلق بود.بچه های هافلپاف خود را به دورترین نقطه از کتاب رساندند و با حیرت شاهد وقایع بودند.نور قرمز رنگ لحظه به لحظه پررنگ تر میشد.تا این که چون هاله ای دور کتاب را گرفت و بچه ها فقط شبح اتفاقات را میدیدند.در آن میان ورونیکا با زبان بی زبانی توجه آنان را به پیکری که از وسط کتاب بیرون میامد جلب کرد.بله به راستی شخصی داشت از وسط کتاب بیرون می آمد.آن فرد ناگهان از کتاب به بیرون پرت شد و پس از برخورد با دیواره حمام نیمه جان بر زمین افتاد.نور قرمز از میان رفت و کتاب بر زمین افتاد.سامانتا شادمانه از پیدا شدن اریکا به سمت پیکر نیمه جان دوید.ولی او اریکا نبود.پسری بود با چهره کثیف و موهای مشکی که ردایی با نشان هافلپاف بر تن داشت.بر روی آن ردا با نخی طلایی رنگ و ظریف این نام گلدوزی شده بود:آیدن لینچ...
***
این اولین پست منه و من واقعا شرمنده ام اگر مزخرفه!آخه من جدی نویسیم بد نیست و گفتم بیام خودم رو مثل نخود بیارم تو داستان!




سلام آيدن جان! چقدر عجولي پسر!!!

و اما نقديوس؛؛؛
از اونجا كه اولين پستته وارد جزئيات نميشم و فقط يه سري نكات رو متذكر ميشم، تا پست هاي بعديت رو ببينم...

نكته اول كه لازم ديدم بگم اينه كه پستت بايد به خوبي با پست هاي قبلي پيوند بخوره، يعني در ادامه ي اونها باشه.
حالا پست تو در ادامه ي پست هاي قبلي بود، ولي بايد خيلي بهتر شرايط حاكم بر حمام رو به تصوير ميكشيدي. بهتر بود مثلآ با توصيف حموم پستت رو شروع ميكردي. (اگه بخوام كلي بگم بهتره با يك فضا سازي خوب پست جدي رو شروع كني!) و به دنبالش توصيف حالات بچه ها بعد از شنيدن اون صداي ها و خنده ها و... و بعد ادامه ي قضيه كه نوشتي.
ولي در كل به عنوان اولين پستت خوب بود، ولي در پستهاي بعدي انتظار بيشتري ازت دارم.

توصيفاتت به عنوان پست اول خوب بود، ولي بهتره يكم بيشتر روشون كار كني. و فضا سازيت رو هم بهتر كني!

اما بزرگترين مشكل پستت پاراگراف بنديش بود. كه خيلي خيلي مهمه! يعني ظاهر نوشته هم بايد مثل محتواش خوب باشه. مگرنه اون تاثير خودش رو نداره. اون قسمت آخر پستت رو بايد در حداقل سه پاراگراف تقسيم ميكردي. اين مطلب رو در پست هاي بعديت حتمآ رعايت كن. يادت نره! هيچ وقت نوشتت نبايد ظاهري متراكم داشته باشه.

ايده ي داستانت هم خوب بود... خيلي جاي كار داره براي نفرات بعدي!

در كل به عنوان پست اول، پست بسيار خوبي بود. آفرين!
اگر نكاتي كه گفتم رعايت كني، خيلي جاي پيشرفت داري.
منتظر پستاي بعديت هستم.


موفق باشي
لودو بگمن؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/11/17 20:09:35
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 14:23
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه­ها به سمت کتاب گام بر مي­داشتند و صدای قدم­هايشان در حمام مي­پيچيد. درک که لودو و دنيس را به دوش مي­کشيد نفس­نفس مي­زد و هنگامي­که بقيه گرد کتاب حلقه زدند، پيکرهای خاموش آن دو را به گوشه­ی ديوار تکيه داد و نزد سايرين رفت.
چند ثانيه­ای همه ساکت شدند و با حالتی عصبی نگاه­هايي را رد و بدل کردند. سرانجام سدريک، دست لرزانش را بسيار محافظ­کارانه به طرف کتاب دراز کرد... نفس­ها در سينه حبس شده بود و صدای تپش ديوانه­وار قلب­ها به گوش مي­رسيد. در يک لحظه که به بلندای ابديت مي­نمود، سدريک جلد چرمی کتاب را لمس کرد... اما هيچ اتفاقی نيفتاد.
بچه­ها باز هم ساکت ماندند؛ نمي­دانستند بايد از اينکه گزندی به سدريک نرسيد ابراز خوشحالی کنند يا به خاطر آنکه اريکا از کتاب بيرون کشانده نشد ناراحت باشند. سدريک کمی درنگ کرد و بالاخره کتاب را برداشت... جلد چرم کتاب، سنگين و ورق­هاي پوستی و ضخيمش، پاره پاره بود.
ناگهان ورونيکا کتاب را از دست سدريک قاپيد و سراسيمه آن را ورق زد، گويي در صفحات زرد و پاره­اش به دنبال اريکا مي­گشت... اما او هيچ چيز پيدا نکرد؛ در تمام صفحات نوشته­هايي به زبانی غريب به چشم مي­خورد که با استفاده از مرکب قرمز رنگی نگاشته شده بود. او چنان محکم کتاب را در دست گرفته بود که بند انگشت­هايش به سفيدی مي­گراييد.
همه نا اميد شده بودند و دوباره نفس کشيدن برايشان دشوار شده بود. درک به سمت لودو و دنيس شتافت و سدريک خطاب به بقيه گفت:
- راه ديگه­ای نمونده... بايد يه جوری در رو باز کنيم... ورونيکا اون کتابو بنداز و بيا کمک!
هنگامی که بچه­ها استخر را دور مي­زدند ورونيکا همانطور که هنوز کتاب را در دست داشت و اشک از چشمانش سرازير شده بود، آهسته گفت:
- اريکا!
قطره­ای از اشک او بر روی صفحه­ی کثيف و زرد کتاب چکيد... ورونيکا جيغی کشيد و کتاب را انداخت. جلد چرم کتاب گرمای آتش گونه­ای از خود منتشر مي­نمود و هنگامی­که بر زمين افتاد صفحاتش با سرعت سرسام­آوری شروع به ورق خوردن کرد. بچه­ها که در حال دور زدن استخر بودند لحظه­ای سر جايشان ميخکوب شدند و سپس به سمت ورونيکا و کتاب شتافتند.
ورقه­هاي کتاب از حرکت بازايستاد و بر روی صفحه­ای ثابت ماند. نوشته­های آن صفحه محو شدند و لحظه­ای بعد دوباره به شکل حروفی که برای آن­ها قابل خواندن بود پديدار گشتند. ورونيکا خم شد و کتاب را برداشت. قبل از آنکه او شروع به خواندن کند صدايي در حمام پيچيد... صدای اريکا بود که طنين خوفناکی پيدا کرده بود و تا مغز استخوان نفوذ مي­کرد.
- ازيزل (Azazel)، جن ساکن در هوا و خادم شيطان. مأمنش وجود انسان­ها و غذايش روح آن­هاست. ازيزل، تنها در بدن آدمی قادر به تنفس است و با کوچکترين تماسی منتقل شده و در صورت عدم امکان تماس، به اختيار خود از وجود ميزبان خارج مي­شود. پس از گذشت پانزده دقيقه اگر ميزبانی برای خود نيابد از درگاه شيطان طرد شده، از دنيای آدميان بيرون کشيده مي­شود و در سوزان­ترين طبقه­ی جهنم، جاودانه مي­ماند.
و آنگاه صدای قهقهه­ی مستانه­ای حمام عمومی را به لرزه درآورد.

-------------------------------------------------------------------------
تورو خدا اگه بده بگيد تا فردا حذفش کنم
با تشکر


نقديوس؛؛؛

به هيچ عنوان پست بدي نبود. ديگه نبينم از اين حرفا بزني ها...

به قول اريكا: يه پست عالي ديگه در اين تاپيك...!
به قول خودم: عجب پستاي خوبي ميخوره اين تاپيك...!

يه مشكل، اون هم اين كه در پست دنيس همه داشتند به سختي نفس ميكشيدند و داشتند ميمردند و... ولي در اين پست همه صحيح و سالم بودند(). يعني به اون شكل نبود! در پست دنيس و همچنين پست قبل، همه سراسيمه بودند و... اما در اين پست به اون شكل نبود! اما خوب ميشه اينها رو به سوژه پردازي خوبت در پست بخشيد. و به نظر من اين خيلي مهمتره!

يه مطلب كه قبلآ نگفتم اين كه روي شروع و پايان نمايشنامت بيشتر كار كن. (بيشتر فكر كن.) البته معمولآ پايانها خوبه. در اين پستت هم پايان نمايشنامت خوب بود ولي ميتونستي شروع جذابتري داشته باشي... ولي باز هم خوب بود!


در كل پست زيبايي بود.
ايده پست هم قشنگ بود و ديالوگ ها و توصيفات صحنه ها هم بسيار مناسب و دراكثر موارد بسيار زيبا بودند.

تلاش قشنگت قابل تحسينه.


مرسي
لودو؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/11/17 3:48:31