جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 23 فروردین 1386 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ششم سپتامبر ، ساعت هفت و سی دقیقه صبح ، سرسرای اصلی :
هري , رون و هرميون روزی دیگر را آغاز کرده بودند ، در حين خوردن صبحانه بود ، كه جغدها از راه رسيدند ، نسیمی ملایم همراه با ورود جغدها به درون سرسرا وزید ، هری مانند همیشه انتظار نامه و یا بسته ای را نمیکشید ، به همین خاطر وقتی هدویگ را بین هزاران جغد سراسیمه یافت ، با تعجب نگاهی به رون و هرمیون انداخت ، آن دو نیز برای جواب شانه های خود را بالا انداختند ، هدویگ مسرور و در عین حال سراسیمه مقابل ظرف شیر هری فرود آمد ، لحظه کوتاهی صبر کرد و بلافاصله بعد از اینکه نامه از پایش جدا شد ، پر زد و مانند همیشه به جغد دانی رفت ، حتی صبر نکرد که هری در جواب به لطف او پرهایش را نوازش کند .
هری با عجله نامه را پاره کرد ، رون همانطور که سعی میکرد لقمه بزرگی را قورت دهد ، نگاهی به نامه انداخت و گفت : هاگریده
هري و رون و هرميون عزيز سلام .
مي خواستم ... بگم ..بگم ... كه ...
فنگ مریضی سختی گرفته ، واقعا
حالش بده ، در واقع میخواستم ازتون
که ، که لطف کنید و از دفتر اسنیپ
پادزهر کورانوس برام بیارین . میدونم
که کار سختیه ، ولی خواهش میکنم
ازتون .
هاگريد
بعد از خواندن نامه هر بدون هیچ صحبتی از بلند شدند و به سمت دفتر اسنیپ روانه شدند ، نيمه ي راه هرميون در حالی که لبش را گاز میگرفت ، با متانت گفت :
- وايسين !
هري گفت :
- چيه ؟
رون گفت :
- حال فنگ بده . بايد زودتر پادزهرو به هاگرید برسونیم !
هرميون که سعی میکرد ، موهای وزوزیش را مرتب کند گفت :
- ببينين . اگه به اسنيپ بگيم پادزهر میخوایم ، اولا که نمیده ، دوما سوال پیچمون میکنه که برای چی میخوایم ، اگر هم بگیم برای هاگرید میخوایم اون تو دردسر ميفته و اگه نگيم و بريم بدزديم خودمون تو دردسر ميفتيم . به نظر من نريم ، خیلی بهتره
هري با پرخاشگري گفت :
- چي ؟ حالا يه بار هاگريد ازمون يه كاري خواست . بايد براش انجام بديم . اون بهترين دوست ماس .
رون گفت :
- منم موافقم رفیق
هرميون لحظه ای مردد ماند و بعد گفت :
- باشه . ولي هر چي شد نگين نگفتيا .
هري گفت :
- بجنبين .
هر سه در راهروهايي كه به سمت دخمه ها مي رسيد به راه افتادند ، بعد از زمان کوتاهی هنگامي كه به در دفتر اسنيپ رسيدند هرميون با زيركي از سوراخ در نگاه كرد تا مبادا اسنیپ در اتاق باشد ، بعد رو به هري گفت :
- خب . برو ديگه . ما اينجا نگهباني ميديم .
هري من و مني كرد و سپس گفت :
- باشه . پس وقتي اومد صدایی در بیارین تا فرصت داشته باشم خودمو قایم کنم .
رون گفت :
- باشه . برو ديگه .
هري گفت :
- حالا چي بر دارم ؟
هرمیون با کم رویی گفت :
- عجبا ، خوبه خودت خوندی ، پادزهر کورانوس .
هری لحظه ای مردد ماند و گفت :
- من از کجا اینو پیدا کنم ، نمیدونم چیه
و سپس با سر در گمی رو به رون کرد و گفت : رون ، تو اینجا کشیک بده ، منو هرمیون بریم تو
هري و هرميون به داخل رفتند و مشغول گشتن شدند . رون هم در كناري نشست و چشمانش را بست .
هري و هرميون با سرعت هر چه بيشتر و با صداي هر چه كمتر مشغول جستجو در کمدها شدند ، بالاخره بعد از نیم ساعت پادزهر کورانوس را پیدا کردند ، هری در حالی که زیر لب اسنیپ را لعن میکرد به سمت در رفت ، دستگیره آن را کشید ، ولی ...
سوروس اسنیپ با عجله درون اتاق خزید ، نگاهی به چهره درمانده آن دو کرد و گفت :
- به به پاتر و دوشیزه گرنجر !
هری با درماندگی زیر لب گفت :
- رون
سوروس اسنيپ با صدای کشداری گفت :
- مي بينم كه خيلي سخت مشغول به دزدي هستين . اين دوستتون هم كه اينجا خوابيده . اينجا چي كار مي كردين ؟
هري آب دهانش را قورت داد و گفت :
- ما ؟ ما اينجا دنبال شما مي گشتيم كه اينا ( و با انگشت سبابه اش به پادزهر اشاره کرد ) رو ازتون بگيريم . شما هم نبودين و ما هم ...
اسنيپ فرياد كشيد :
- شما چي ؟ شما هم از نبود من استفاده کردین و مواد من رو کش رفتین ؟ بهتون اجازه میدم برین ولی میخوام که راس ساعت 6 اینجا باشین ، هر سه تاتون
هري و هرميون یکصدا گفتند :
- چ ... چ ... شم . پروفسور .
هری با عجله به سمت رون رفت ، لگدی به زانویش زد ، رون که از ماجرا بی خبر بود با تعجب گفت :
- چي شد ؟ مواد رو نگرفتين ؟
هري گفت :
- ساكت شو . بيا بهت بگم .
هر سه با بيشترين سرعتي كه در خود يافتند دويدند و ... پا به تالار عمومي گريفندور نهادند . در آنجا هري و هرميون تمام ماجرا رو از سير تا پياز براي رون تعريف كردند و ... ظهر هنگامي كه با دست خالي پيش هاگريد رفتند , هاگريد از آنها پرسيد :
- چي شد ؟ مواد رو نياوردين ؟ چي شده ؟
و باز هم هري و هرميون از سير تا پياز ماجرا رو تعريف كردن . هاگريد به آنها چند بار گفت :
- من ميام مي گم تقصير من بوده .
و آنها در جوابش گفتند :
- نه . ما اگه مي خواستيم تو رو تو دردسر بندازيم از اول به اسنيپ مي گفتيم .
ولي هاگريد روي حرف خودش ايستاد و بعد از ظهر به دفتر اسنيپ رفت و به او ماجرا را گفت . سوروس هم گفت :
- پس كه اينطور . دانش آموزان رو اجير مي كني كه بيان و كاراتو انجام بدن ؟
هاگريد جواب داد :
- نهو من سگم مريض شده . مگه نمي فهمي ؟
سوروس اسنيپ پوزخندي زد و گفت :
- خب . من مي رم پيش دامبلدور و بهش گذارش مي كنم .
هاگريد از اين حرف اسنيپ ناراحت شد و گفت :
- به درك . هر كاري مي خواي بكن .
و اسنيپ پيش دامبلدور رفت و تمام ماجرا را گذارش كرد . دامبلدور كه كمي از حرفهاي اسنيپ خسته شده بود گفت :
- سوروس هاگرید سگش مريض شده بود و مي خواست اونو درمان كنه و اون دانش آموز ها هم مي خواستن بهش كمك كنن . نيت بدي ه نداشتن ، ازت میخوام که لطف کنی و جسارت اونها رو ببخشی .
اسنیپ با چهره ای لبریز از خشم به دامبلدور نگاه کرد ، و بدون آنکه صحبتی کند از دفترش خارج شد !


هوم...به نظرم خوب بود!!

به اندازه ای خوب بود که تایید بشه....ولی همه جای پیشرفت دارن!!

موفق باشی!!

تایید شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/24 2:40:06
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 23 فروردین 1386 09:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هری، رون و هرمیون سر میز صبحانه نشسته بودند. هرمیون مثل همیشه داشت از اون کارای نفرت انگیزش می کرد( کتابی رو به جامش تکیه داده بود و خر می...یعنی مطالعه می کرد!:) :hammerو رون هم هلف هلف نون و کره و هر چی به دستش می رسید می لمبوند. فقط این وسط هری بود که به حغدای متعددی که هو هو کنان بالای سرش پرواز میکردند و مملو از حس وظیفه شناسی، نامه رو سرش پرت میکردن، خیره شده بود و با تعجب به این فکر می کرد که چه عجب نمردیم و واسمون نامه اومد! :mail:
هری اولین نامه رو ورداشت و بازش کرد. یه دفعه صدای کرکننده ای تو سرسرا پیچید:
« پسره ی دروغگوی دودره باز، مگه قرار نبود تو کتاب هفتم بری لردولدمورتو پیدا کنی بکشی؟ تو که هنوز نشستی که! بی تربیت! »
هری که از خجالت سرخ شده بود، سرش رو بالا آورد .کل ملت دانش آموز بهش خیره شده بودن. و در بدترین شرایط، موقعی که پروفسور مگ گونگال داشت از اون نگاههای سرزنش آمیزش میکرد و بچه های اسلیترین سوت می زدن، رون با تعجب یه نامه ی سنگین و بزرگ رو ورداشت و بازش کرد.
_آخخخخخخخخخ!
از توی پاکت، اشعه های نقره ای رنگی به هری برخورد کرد . گوشهای هری هر کدوم به اندازه ی یه دیگ بخارپز شده بودن و در حالی که ازشون دود بیرون میزد ، سوت میکشیدن. این دفعه دیگه واقعا سرسرا از خنده منفجر شد. هرمیون با دستپاچگی چوبدستیشو به طرف هری گرفت:
_ وای خدای من!!! لینکاردیوم!
هری نفس راحتی کشید. ظاهرا اثر اون طلسم توی پاکت از بین رفته بود . هری در برابر خنده و صداهای تمسخرآمیز بچه ها و نگاههای زیر ذره بینی مگ گونگال، به رون و هرمیون اشاره کرد که برن بیرون.
_ هری پاتر حیا کن////هاگوارتزمونو رها کن
آن سه قدم زنان سعی می کردن هر چه سریعتر به تالار عمومی برسن که شخص بانمکی جلوی اونا ظاهر شد:
_ سلام هری پاتر. آیا درسته که شما مردم را سرکار گذاشته اید؟ ارادتمند شما فرگوس فینیگان...
هری: چی می گی تو؟ من؟ من پسر برگزیده ام!
فرگوس: شما از چه نظر پسر برگزیده اید؟ ارادتمند شما فرگوس فینیگان...
تا هری خواست جوابشو بده ، هرمیون دستشو کشید و نامه ای رو که یه جغد قهوه ای رو سرش انداخته بود نشون هری داد:
_ اینو ول کن بابا... شنیدم یه کم:yclown:. اینو بخون ببین چی نوشته...
رون: احتمال میدم فحش نوشته باشن.
_ نه...یه نگاه به آدرسش بنداز...از طرف چو چانگه...
هرمیون با کمی اضطراب، نامه رو در دستان لرزان هری گذاشت. هری که به هیچ وجه انتظار چنین خبری رو نداشت، نامه رو گرفت و مشغول خوندنش شد...
_ آیا درسته که شما با چو چانگ رابطه ی عاشقانه داشتین؟ ارادتمند شما فرگوس فینیگان...
هرمیون: شات آپیوس!
فرگوس:
هری چشمان خیاریشو بالا آورد و با خوشحالی به هرمیون و رون خیره شد.
رون: هری اون....اون چی نوشته؟

هری بی هیچ حرفی، نامه رو جلوی چشم رون و هرمیون گرفت. روی اون فقط دو کلمه به چشم میخورد:
تایید شد!
فرگوس:


باحال بود

ولی با ملت شوخی های اینجوری نکن میخونن ناراحت میشن!

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/24 2:36:47
در گذرگاه زمان، خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد...
عشقها می می?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 23 فروردین 1386 02:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی با کلمات

**این جوری که من نوشتم تقریبا داستان در داستانه که خیلی دوست دارم و البته بنا به دلایلی خیلی کوچولو و کم حجم اینجا به صورت نمایشنامه نوشتم.
روایتی که روایت می کنه راویی که راوی خودش روایت کننده ای دیگه داره که منم.**

**و البته نکته ی دیگه اینکه من باید خدمت جناب پادمور عزیز ناظر گرامی عرض کنم که این متن همون متنه اما با تغییراتی جدید. البته تغییرات فقط در مورد صدای مرد و زن نوشته ی قبلی و اضافه ی تکمیلی خودم هستش. **
((یک زن و یک مرد جوون.حدودا هفده هیجده ساله که پسر دارای موی بهم ریخته ی عجیبی است که اتفافا بلند هستش و تا روی شونه هاش بهم ریختگی ش ادامه داره و چشماش یه جور سبز یشمی هستش که در نوع خودش ایننم عجیبه و دماغش کمی کشیده اما خیلی زیباست و چند خراش هم در کنار صورتش وجود داره حالی که یک سری نوشته به صورت دستی رو می خونه و دختره هم در کنارش با موهایی مشکی و البته خیلی صاف و چشمایی مشکی که به پسر خیره شده و ...اوه بله پسر داره اون نوشته هارو واسش می خونه))

دختر: تو مطمئنی می خوای در مورد این قضیه بنویسی...اخه ...

پسر: خب میدونی فکر میکنم این اتفاق جالبی بوده که مطمئنم به همین صورت اتفاق افتاده. فکر کن... فکر کن که اگه ما این تئاتر و روی صحنه ی تئاتر هاگوارتز اجرا کنیم چقدر قشنگ می شه. خودت می دونی که با همه ی حرف هایی که پشت سر بابای منه همه هنوز خیلی دوسش دارن و بچه ها همه دوست دارن از گذشته ی خودش و پدرش باخبر بشن.خب اینم که در مورد بچگیشه.حتما خوششون میاد. حالا که تئاتر هاگوارتز شکل گرفته و تازه کاره. من می خوام با این سوژه ها هم اونا رو اشنا کنم با پدر و پدربزرگم و هم یه نوع رابطه رو بنویسم...ببین این تیکش و بخون (در حالی که یه برگ رو از بین بقیه بر میداره و به دست دختر می ده)

(نور صحنه روشن می شود و اولین صحنه ی قرار گرفته در مقابل چشم تماشاگران سایه روشن چند نفر که در حال صحبت باهم هستند و البته در انتهای صحنه بر روی یک دست کاناپه نشستن و کل صحنه هم تصویری از یک دفتر ..شاید دفتری شبیه به دفتر مینروا مگ گونگال)

- ببینم لی لی هری کجاست؟

- بردمش پیش مادلی(شاید شفابخش استخدام در هاگوارتز که در حال حاضر خانوم پامفری عهده داره مسئولیتشه) و مینروا توی درمونگاه.

- خب اینجوری خیلی بهتره ... راحت تر می شه صحبت کرد.

(پیرمرد از زن رو برمی گرداند و نگاهش در بین او و مرد دیگری که در سمت چپ زن نشسته حرکت می کند ) خب جیمز...فکراتو کردی؟ راجبه اون پیشنهادی که بهت دادم.

- خب پرفسور من و لی لی خیلی به این موضوع فکر کردیم و یه...یه تصمیم نو تر گرفتیم (در حالی که روی شونه ی مرد دیگری که در کنار او ایستاده می زنه با لبخند نگاهی رضایت آمیز به او و لبخندی به زن که حالا اسمش لی لی هست می زنه و رو به پرفسور ) فکر کردیم شاید بهتر باشه که سیریوس این کارو بکنه.

- خب...البته فکر قشنگیه...اما فکر نمی کنی ممکنه براش خطرناک باشه..؟؟ سیریوس...میدونی که اگه ولدمورت بفهمه میاد سراغت ها.

- اوه دامبلدور...یعنی می خوای بگی من نمی تونم...میدونی که من پدرخونده ی هری هم هستم.

- نه سیریوس.منظور من این نبود. من میگم اینجوری ممکنه یه موقعی برات...

- من کاملا آماده ام دامبلدور.

- خب باشه. پس ...باشه حالا که هم تو و هم جیمز و هم ...لی لی!!!؟؟؟ تو چی؟

- راستش پرفسور من هم همین عقیده رو دارم. راستش ما فکر کردیم این جوری کاملا ولدمورت و گمراه می کنیم. چون اون مطمئنا فکر می کنه شما رازدار هستی. این جوری خیلی از وقتش گرفته می شه.

- خب پس حالا که موافقید همتون...پس بهتره هرچه زودتر انجامش بدین. ...(دامبلدور با اشاره به دو مرد دیگر که تا حالا ساکت بودند ) ریموس...پیتر...بهتره شما هم بیاید. نباید موقع اجرای افسون کسی اینجا باشه.

- بله پرفسور....سیریوس جیمز لی لی امیدوارم موفق باشین.

- خب سیریوس امیدوارم درست اجراش کنی.

-ممنونم پرفسور.

- اااممم...پیتر میشه تو یه چند لحظه صبر کنی...

-اوه من...بل..بله...حتما.

(درحالی که دامبلدور و ریموس از در بیرون میرن لی لی به سمت پیتر میاد و اونو دعوت به نشستن در جایی بین خودش و جیمز و روبروی سیریوس که حالا دیگه ایستاده دعوت می کنه)
- ببین پیتر ما یه فکری کردیم. ...راستش می خواستیم...البته می تونی روش فکر کنی و حتی قبوئل هم نکنی ها...اما

- اما ما گفتیم بهت بگیم خیلی بهتره تا از قبل پیش بینی کنیم که قبول نمی کنی...

- اوه..مم..ممنون...خب...اون..اون کار...

- ببین ما ازت می...

-جیمز بزار من بهش بگم. ببین پیتر ما می خوایم به جای من تو رو رازدار کنیم.

(پیتر در حالی که نگرانی و یه شعف خیلی نامحسوس توی چهره اش و صداش بود سکسکه ای کرد)
- یعنی...یع...من...این...این ...

-ببین اصلا لازم نیست نگران باشی. هیچ کس جز من و سیریوس و لی لی از این قضیه خبر نداره و این جوری می شه به راحتی ولدمورت و کاملا گمراه کرد...

- در ضمن پیتر سیریوس هم خوذدشو به خاطر احتیاط و حفظ جون تو مخفی می کنهخ که ولدمورت و مرگ خوارا دنبال اون باشن تا تو.

- هم چنین من خودم یه جای امن برات سراغ دارم که می تونی اون جا مخفی شی.

-خ...خخخخ...خب .من.من اصلا نگررر..نگران نیستم....و...ووووقتی ششما...ببگین همه چی حلله.

دختر: ببین بهتر نیست که اسمشونم می نوشتی که اگه یهویی کسی خواست نمایشنامه رو بخونه بفهمه راحت که گفته ها از کیه؟

پسر: می دونی راستش فکر می کنم اینجوری بیشتر باعثه توجشون می شم.تفکیک گفته هارو می تونن در صورتی که شخصیت ها رو بشناسن انجام بده و این یعنی اینکه مجاب می شن صاحبهای شخصیت هارو هم یعنی مامان بزرگم و بابابزرگم و بقیه رو بشناسن.

** این جوری که معلومه باید باز مزاحمتون بشم و یه توضیح بدم پسر ماجرای من که داره ماجرایی رو روایت میکنه نسبتی داره با لیلی و جیمز و...البته هری. من فرض کردم خانوم رولینگ توی کتاب اخر و هفتم هری رو زنده نگه می داره و البته هرمیون رو. و هری صاحبه یه پسر می شه. اینکه همسر هری کیه و ایا فرزند دیگه ای داره و حتی اسم این پسر چیه و دختره باهاش چه رابطه ای داره و کی هستش راستش بهتره فعلا نگم.**

-پس حالا که تو هم موافقی...(رو به جیمز و لی لی ) بهتره که شروع کنیم.

- خب پس بی زحمت برو و هری رو هم بیار و ...

- و تموم شد ارباب.
(جمله ی اخر پیتر در قهقهه ی مستانه ی دهشناکی فروخورده شد.)
- اوه تو کارتو خوب انجام دادی دم باریک. خیلی هم خوب.
- مم...ممنون ارباب...وظ...وظیففه ببود.

دختر : اوه نگاه کن ببین ساعت چنده....همین جوری نشستیم به خوندن یادمون رفت. الانه که کلاسمون شروع بشه. مثه اینکه یادت رفته ها. الان کلاس تغییر شکل داریم.
پسر : اوه ... اوه راست می گی ...فقط مونده یه بار دیگه با گرنجر در بیفتیم.
دختر : ای بابا...پرفسور گرنجر. مثه اینکه معلمه ها و در ضمن بهترین دوست بابات بوده و هستش.

خوب حالا که تو به این طرز نوشتن علاقه داری میتونی اونو تقویت کنی و از حالت خسته کننده درش بیاری....مثلا این قسمت پررنگ آخریه به نظرم ضروری نبود....!! پیشنهاد میکنم پستای اش ویندر رو بری بخونی...ممکنه به دردت بخوره...البته تا حدودی!!

در ضمن اینقدر زیاد ننویس اونوقت هیشکی پستتو نمیخونه...میتونی یه پست با یه موضوع متفاوت بزنی!؟ نمیخوام پستا تکراری باشن...کسی که وارد رول میشه اول باید سوژه های مختلف درست کنه!

تایید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/24 2:26:12
مذهبم ایران است
وجودم سهراب است
مکتبم باران است
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 فروردین 1386 12:25
نمایش جزئیات
آفلاین
روز اول يكي از سال هاي تحصيلي :
از خواب بيدار شد و كسي را نيافت . لباسهايش را پوشيد و از پلكان مرمري جلوي در خوابگاه به پايين روانه شد , در آنجا هم كسي را نيافت و به ناچار و به تنهايي از حفره ي تابلوي بانوي چاق پايين پريد و از پلكان متحركي كه بسيار خلوت بود يكراست به سمت سرسراي اصلي حركت كرد . در راه نويل , ارني مك ميلان و فرد و جرج را ديد . به سرسراي اصلي كه رسيد , از نظاره ي هرميون و رون كه در انتظارش نشسته بودند به خنده افتاد و رون متوجه آمدنش شد . رون يكراست به سمتش هجوم برد و او را در آغوش كشيد . هرميون هم به محض اطلاع يافتن از ماجرا از جايش بلند شد و پيش هري رفت .
هرميون پرسيد :
- سلام . تابستون چي كار كردي ؟ دغ نكردي ؟
او گفت :
- نه بابا . يه ماه با دورسلي ها بودم و بقيه را در محفل بودم .
رون گفت :
- ا ... خوش بحالت كه تومحفل بودي . من كه تمام تابستون داشتم با مامانم ترشي درست مي كردم .
او و هرميون به اين حرف رون خنديدند و مشغول به خوردن صبحانه شدند كه ناگهان صدايي را شنيدند :
- هووووو ... هورررر ... هووووو !
رون گفت :
-آخ جون جغدا !
او با تعجب گفت :
- ا .. ا... اون هدويگه ؟
هرميون گفت :
- آره درسته .
... او نامه را از پاي هدويگ باز كرد و شروع به خواندن كرد :
سلام . از اين كه سال تحصيليه
جديد رو با آرامش شروع كردي
خوشحالم . مي دونم كه يه
مدت پيش دورسلي ها بودي
و يه مدت هم محفل . مي دوني
كه من توي محفل نبودم . چون
رفتم به هاگزميد و اونجا سگ
يه مرد پير شدم . خونه ي اون
مرد درست روبروي كافه ي
هاگزهد هست .اگر به اون طرفا
يه سري هم به من بزنين .
فين فيني
او از اين نامه خوشحال شد و بدون وقفه با شادي تمام صبحانه را خورد و ... در اولين سفر به هاگزميد با سيريوس ملاقات كرد و جوياي حالش شد و به اين اميد كه در سفر بعدي هم او را ببيند با دوستانش به قلعه بازگشت .
___________________________________________________________
ببخشيد كه ديالوگ هاش كمه ولي شما به بزرگيه خودتون ببخشيد . خدا كنه اين داستانم مورد قبول شما قرار بگيرد .

ببین....داستان جدید چیزیه که سعی بشه از متنهای قبلی توش استفاده نشه! ولی این الان همون داستانه که یه خورده از متنا عوض شده!!

در ضمن، بذار یه خورده بگذره حداقلش دو روز، یه چیزی به ذهنت برسه، بعد بزن!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسي ويزلي در 1386/1/21 12:30:26
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/21 16:30:18
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 فروردین 1386 11:12
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام لطفا قبل از اینکه داستانم را بخوانید به این توضیحات دقت بفرمایید
داستان من در قسمت بازی با کلمات با شناسه نمایشی روتا اسکادی تایید شد بعدش من شناسمو تغییر دادم به کینگزلی شاکلبولت و در اینجا هم همان طور که مشخصه با همین شناسه می خوام داستانم را بدم خلاصه منظورم اینه که در تاپیک بازی با کلمات تایید شدم.
امیدوارم که بعد از این مرحله در قسمت معرفی شخصیت به مشکلی بر خورد نکنم .
متشکرم از زحمات شما در این سایت کینگزلی شاکلبولت
-----------------------------------------------------------------------------------------------
- وحالا این شما و این هم داستانم:
سر تا سر شب را کابوس دیده بود وقتی از خواب پرید متوجه شد که تمام بدنش از عرق خیس شده .عینکش را به چشم زد , لباسها و ردایش را پوشید و به سالن عمومی گریفندور رفت . کمی از پنجره به بیرون نگاه کرد ابر ها هوا را پوشانده بودند .اسمان کدر بود . صبح گرفته ای بود . برای صبحانه ای زود به سرسرای بزرگ رفت .
بعد از مدتی رون و هرمیون هم به او پیوستند .همین طور که هری مشغوله خوردن صبحانه بود , هرمیون با نگرانی او را نگاه می کرد اخر سر ازش پرسید : هری دیشب هم کابوس دیدی ؟ هری دروغکی گفت :نه. هرمیون با خشم گفت :به من دروغ نگو , از رنگ و رویت معلومه . همین که هری دهانش را باز کرد تا جوابش رو بده , جغد های نامه رسان وارد سرسرای ورودی شدند , هری که طبق معمول انتظار دیدن هدویگ را نداشت با دیدن جغد اشنای سفیدی که نامه ای به منقار داشت بسیار تعجب کرد بطوری که فکر جواب دادن به هرمیون از سرش رفت .
هری با هیجان خاصی نامه را باز کرد. رون همان طور که دهانش پر از غذا بود پرسید : از طرف کیه؟
هری قادر به حدف زدن نبود قلبش تند تند می تپید کاردی که دستش بود با صدای جرینگی بر روی میز افتاد.
هرمیون سریع پرسید چی شده ؟ رون سعی می کرد به زور نامه را از دست هری بگیرد !
تا اینکه هر دو با شنیدن صدای هری روی صندلیشان میخکوب شدند ; هری زمزمه کرد: نامه از طرف دامبلدوره.
باورکردنی نیست یعنی این یک حقه از طرفه ولدمورت و مرگخوارانشه ؟ولی هری با تمام وجودش می دانست که این نامه از طرفه خوده البوس دامبلدوره . این نامه بوی او را می داد
چیزی مثل یک تپش یک نبض در وجود هری بر این مساله دیوانه وار تاکید می کرد ولی مشکل اینجا بود که دامبلدور از او خواسته بود که با وجود خطری که هری را تهدید می کرد هاگوارتز را ترک کند و به دیدن او در دره گودریک برود این از کارهای دامبلدور نبود او همیشه سعی می کرد که هری را در جای امن نگه دارد.
دو روز تمام رون و هرمیون مغز هری را خوردند تا او را ازاین کار منصرف کنند .بالاخره در نیمه های شب سوم هری مصمم از تخت و خوابش پایین امد عینکش را بر روی بینی اش صاف کرد و چوب جادوییش را در دستانش فشرد...

هوم .... فقط چون دامبلدور توش بود و همی من تحت تاثیر قرار گرفتم تایید میشه...!

ولی جای پیشرفت داره! که امیدوارم این پیشرفت تو رول اتفاق بیفته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/21 16:07:35
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1386 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
پست من در بازي باكلمات .
اين هم داستانم در كارگاه نمايشنامه نويسي :
سال اول تحصيلي هري پاتر در هاگوارتز :
صبح زود از خواب بيدار شد و ديد همه در خوابند . دراين فكر بود كه :
- حالا كه واسه كوييديچ انتخاب شدم يه جاروي پرنده لازم دارم . ولي از كجا بيارم . اين مسأله ي مهميه .
به آرامي لباسش را عوض كرد و از خوابگاه بيرون رفت . در راه چندين نفر از گروه هاي ديگر مدرسه را ديد و با آنها سلام و عليك كرد و با آنها آشنا شد . و بالاخره به پلكان مرمري سرسراي ورودي رسيد از آنجا با سرعت دويد و به ميز صبحانه رسيد ... حدود نيم ساعت بعد هرميون و رون وارد سرسرا شدند كه در همان لحظه جغد هاي نامه رسان هم رسيدند . ناگهان هري هدويگ را ديد كه با بسته اي بزرگ به طرفش در حال پرواز است ... بسته را كه باز كرد و گفت :
- هورا ! آخ جون !
رون با تعجب گفت :
- چي ؟ اين جارو ... نيم ... نيمبوس دوهزاره .
هرميون گفت :
- بهترين جارويي كه تا به حال ساخته شده . با سرعت 250 كيلومتر بر ساعت بيشترين سرعتو داره ...
هري نامه را از پاي هدويگ باز كرد و ديد كه هدويگ به سمت پروفسور مينروا مك گونگال مي رود ... هنگامي كه هدويگ روي پاي پروفسور نشست او سرش را نوازش كرد و به هري چشمكي زد .
رون گفت :
- واي . چه خوب شد . كي اينو خريده و فرستاده ؟ ولي هركيبوده خيلي پول داده . ببين تو نامه چي نوشته ؟
هري نامه را باز كرد و خواند :
هري عزيز سلام . شنيدم كه براي تيم
كوييديچ گروه گريفندور انتخاب شدي .
اينو از پدرت به ارث بردي . من براي هديه
اين جارو رو خريدم و براي تو فرستادم .
اگر قبول كني خوشحال مي شوم .
خدا نگهدارت
هرميون گفت :
- آدم خيلي زرنگي بوده .
رون پرسيد :
- چرا ؟ يعني از كجا فهميدي ؟
هرميون گفت :
- آخه يه جوري نوشته بو نه يعني با يه دستختي نوشته بود كه كسي نفهمه كيه . ولي هري واقعا خوش بحالت . خوب شد ديگه , بالاخره براي مسابقه اي كه امروز بعد از ظهر با اسليتريني ها داري يه چيزي گير آوردي . صد در صد مي برين .
رون گفت :
- هري . فرد و جرج هم توي تيم هستن . اونا ضربه زنن . كارشون عاليه . اونا از بقيه ي بازيكنا در برابر بلادجر ها محافظت مي كنن . حالا خودت تو بازي مي بينيشون .
[color=CC0000]
هوم...نوشته خوبی بود ولی سوژه کاملا تکراری بود....باید سعی کنی سوژه نو بدی...فکر میکنم اونقدر خوب باشی که اگه سوژه جدید و غیر تکراری(چیزی که تو کتاب نباشه) تایید بشی!

فکر میکنم دفعه بعد تاییدت کنم!

تایید نشد

[/color]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/20 21:25:39
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1386 00:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هري در كنار رون و هرميون نشسته بود و با اشتهايي نزديكك اشتهاي رون صبحانه ميخورد و هر از گاهي هر دو شاهد نگاه هاي زير چشمي هرميون بودند كه انگار ميخواست به انها بگويد چه خبرتونه؟...
هرميون هم در حاليكه كتابش را به يك جام تكيه داده بود مشغول هم زدن چاي بود
در همين حين دنيس كريوي با ان جثه ريزش مقابل انها نشست : سلام بچه ها....
هري و رون در جواب او فقط به تكان دادن سرشان بسنده كردند ولي هرميون كه حالا داشت به ان دو چشم قره ميرفت د جواب دنيس گفت :سلام دنيس...
هرميون ديگر بايك تيك عصبي چايش را هم ميزد و هري احساس ميكرد كه هر لحظه ممكن است كه هرميون بر سر انها فرياد بكشد و بگويد : يواش تر.. بخوريد...
ولي خوشبختانه فرود هدويگ روي ميز باعث شد كه توجه هر سه انها به او جمع شود هري ابتدا فكر كرد كه هدويگ براي ديدن او امده ولي وقتي كه هدويگ پايش را جلو اورد هري متوجه نامه ايي كه همراه خود اورده بود شد و ان را از پايش باز كرد و به هدويگ اجازه داد كه از داخل ظرفش كمي تگه نان بخورد
رون در حالي كه دهاني پر از كيك خامه اي داشت گفت :از طرق خيه؟
رون با اين كارش باعث شد كه هرميون نگاه خشم الودي به او بكند
هري نامه راباز كرد باديدن دست خط نامه فورا صاحب ان را شناخت نامه از طرف لوپين بود كه از هري خواسته بود در مراسم عروسي اش به عنوان ساقدوش او شركت كند هري با هيجان نامه را ميخواند و اصلا متوجه چها ر چشم ديگري كه به نامه دوخته شده بود نبود.
هري بعد از اينكه نامه را كاملا خواند با خود فكر كرد كه اين اولين عروسي جادوگري است كه او در ان شركت ميكنه ان هم به عنوان ساقدوش داماد...

هوم....من حس میکنم که تو از اونایی هستی که وقتی وارد رول میشن سعی میکنن هرجور شده خودشونو بهتر کنن!!!

سوژه هم خوب بود....واسه همین...تایید شد! به شرطی که بهم ثابت کنی اشتباه فکر نکردم! تو رول میبینمت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/19 16:05:27
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 17 فروردین 1386 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
بامرگ دامبلدوربلاخره اسنیب به آرزوش رسیده بود ومعلم دفاع دربرابر جادوی سیاه شده بود. هری که از این وضع خیلی واهمه داشت ویه حدس هایی زده بود که باید اتفاقاتی افتاده باشد.به گفته پدر خوانده اش عمل کرد که گفته بود هری ازتمامی اتفاقات منو باخبر کن نامه ایی به او نوشت وتمامی موضوع رو شرح داد.چند روز منتظر بود تا جواب نامه برسد.

بلاخره هدویگ پس چند روز اومد هری باسرعت به سمت خوابگاه رفت رون وهرمیون که طبق معمول که پیش هری نشسته بودند وقتی این وضع رو دیدند فهمیدند که باید خبری باشه بنابرین به دنبال اورفتند.

باچی شده چی شده های رون وهرمیون هری مجبور شد نامه رو بلند بخونه.

هری:سلام هری من ازچندنفر شنیدم که دوباره لردسیاه مثل اینکه قدرت گرفته وحالا معلمی اسنیب رو ازتو شنیدم این دو موضوع خیلی مشکوکه واحتمالا باید ربطی داشته باشند.مک گوناگل که اعتماد دامبلدور به اسنیب رو دیده وحالا که مدیر شده اسنیب رو معلم کرده.تو لطفا حواست باشه وهر اتفاق کوچیکی رو به من اطلاع بده.

سیریوس

هری که چند بار نامه رو بلند خوند هیچ متوجه گذر زمان نشدووقتی که سرش رو بلند کرد رون رو دید که پشت پنجره وایستاده وهرمیون نزدیک شومینه نشسته وهرکدام درحال فکر کردن بودندکه اسنیب مرگ خوار ولدمورت ویا دشمن او؟

تا جایی که یادمه وقتی اسنیپ دامبلدورو کشت سیریوس مرده بود!!

داستانت خیلی کم پرداخت شده بود...بخصوص اون نامه خیلی عجیب بود...مک گونگال خودش دیده که اسنیپ دامبلدورو کشته بعد براساس حرف دامبلدور اونو معلم کرده؟ اسنیپ هم با اون کارش تو هاگوارتز مونده؟

یه خورده بر اساس کتاب بنویسی هم بد نیست!!

پیشنهاد میکنم برو یه خورده انجمن هارو بخون و ببین چجوری مینویسن...البته تو انجمنها هم وفادار به کتاب نیستن...ولی نه تا اید حد!! اینجوری کل داستان رولینگ عوض شده!

تایید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/18 19:44:42
[b][size=medium][color=0000FF][font=Arial]واقعا کی جوابگوی تصمی�
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 17 فروردین 1386 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی با کلمات

----------------------------------------------------------
صدای زن:تو مطمئنی می خوای در مورد این قضیه بنویسی...آخه ...
صدای مرد :خب میدونی فکر میکنم این اتفاق جالبی بوده که خانوم رولینگ از کنارش راحت گذشته.
ببینش...اینا دست نوشته هامه ...بخون:


((نور صحنه روشن می شود و اولین صحنه ی قرار گرفته در مقابل چشم تماشاگران سایه روشن چند نفر که در حال صحبت باهم هستند و البته در انتهای صحنه بر روی یک دست کاناپه نشستن و کل صحنه هم تصویری از یک دفتر ...شاید دفتری شبیه به دفتر مینروا مگ گونگال))

- ببینم لی لی هری کجاست؟

- بردمش پیش مادلی(شاید شفابخش استخدام در هاگوارتز که در حال حاضر خانوم پامفری عهده داره مسئولیتشه) و مینروا توی درمونگاه.

- خب اینجوری خیلی بهتره ... راحت تر می شه صحبت کرد.
((پیرمرد از زن رو برمی گرداند و نگاهش در بین او و مرد دیگری که در سمت چپ زن نشسته حرکت می کند )) خب جیمز...فکراتو کردی؟ راجبه اون پیشنهادی که بهت دادم.

- خب پرفسور من و لی لی خیلی به این موضوع فکر کردیم و یه...یه تصمیم نو تر گرفتیم ((در حالی که روی شونه ی مرد دیگری که در کنار او نشسته می زنه با لبخند نگاهی رضایت آمیز به او و لبخندی به زن که حالا اسمش لی لی هست می زنه و رو به پرفسور )) فکر کردیم شاید بهتر باشه که سیریوس این کارو بکنه.

- خب...البته فکر قشنگیه...اما فکر نمی کنی ممکنه براش خطرناک باشه..؟؟ سیریوس...میدونی که اگه ولدمورت بفهمه میاد سراغت.

- اوه دامبلدور...یعنی می خوای بگی من نمی تونم...میدونی که من پدرخونده ی هری هم هستم.

- نه سیریوس.منظور من این نبود. من میگم اینجوری ممکنه یه موقعی برات...

- من کاملا آماده ام دامبلدور.

- خب باشه. پس ... حالا که هم تو و هم جیمز و هم ...لی لی!!!؟؟؟ تو چی؟

- راستش پرفسور من هم همین عقیده رو دارم. راستش ما فکر کردیم این جوری کاملا ولدمورت و گمراه می کنیم. چون اون مطمئنا فکر می کنه شما رازدار هستی. این جوری خیلی از وقتش گرفته می شه.

- خب پس حالا که موافقید همتون...پس بهتره هرچه زودتر انجامش بدین. ...((دامبلدور با اشاره به دو مرد دیگر که تا حالا ساکت بودند )) ریموس...پیتر...بهتره شما هم بیاید. نباید موقع اجرای افسون کسی اینجا باشه.

- بله پرفسور....سیریوس جیمز لی لی امیدوارم موفق باشین.

- خب سیریوس امیدوارم درست اجراش کنی.

-ممنونم پرفسور.

- اااممم...پیتر میشه تو یه چند لحظه صبر کنی...
-اوه من...بل..بله...حتما جیمز.
((درحالی که دامبلدور و ریموس از در بیرون میرن لی لی به سمت پیتر میاد و اونو دعوت به نشستن در جایی بین خودش و جیمز و روبروی سیریوس که حالا دیگه ایستاده دعوت می کنه))

- ببین پیتر ما یه فکری کردیم. ...راستش می خواستیم...البته می تونی روش فکر کنی و حتی قبول هم نکنی ها...اما

- اما ما گفتیم بهت بگیم خیلی بهتره تا از قبل پیش بینی کنیم که قبول نمی کنی...

- اوه..مم..ممنون...خب...اون..اون کار...

- ببین ما ازت می...

-جیمز بزار من بهش بگم. ببین پیتر ما می خوایم به جای من تو رو رازدار کنیم.
((پیتر در حالی که نگرانی و یه شعف خیلی نامحسوس توی چهره اش و صداش بود سکسکه ای کرد))
- یعنی...یع...من...این...این ...

-ببین اصلا لازم نیست نگران باشی. هیچ کس جز من و سیریوس و لی لی از این قضیه خبر نداره و این جوری می شه به راحتی ولدمورت و کاملا گمراه کرد...

- در ضمن پیتر سیریوس هم خودشو به خاطر احتیاط و حفظ جون تو مخفی می کنه که ولدمورت و مرگ خوارا دنبال اون باشن تا تو.

- هم چنین من خودم یه جای امن برات سراغ دارم که می تونی اون جا مخفی شی.

-خ...خخخخ...خب .من.من اصلا نگررر..نگران نیستم....و...ووووقتی شما...ببگین همه چی حلله.

صدای زن: ببین به نظرت بهتر نیست برای خواننده ها جلوی هر کسی که می خواد حرف بزنه اسمشو هم بیاری...این جوری نمی شه به راحتی تشخیص داد که کی چی می گه
صدای مرد: خب راستش قصدم هم همینه...می خوام خواننده تلاش کنه و دقیق بشه تا خودش از لحن گفته ها بفهمه کی چی می گه.


-پس حالا که تو هم موافقی...((رو به جیمز و لی لی )) بهتره که شروع کنیم.

- خب پس بی زحمت برو و هری رو هم بیار و ...

- و تموم شد ارباب.
((جمله ی آخر پیتر در قهقهه ی مستانه ی دهشناکی فروخورده شد.))
- اوه تو کارتو خوب انجام دادی دم باریک. خیلی هم خوب.

- مم...ممنون ارباب...وظ...وظیففه ببود.

صدای زن: اوه نگاه کن ببین ساعت چنده....همین جوری نشستیم به خوندن یادمون رفت. مگه قرار نبود بریم تئاتر.
صدای مرد : اوه ... اوه راست می گی ...بریم.



باید نوشته مربوط به عکس باشه!!

ولی داستانت خودش خوب بود، ولی این چیزایی که پررنگ نوشتی یه خورده قاطی کرد، لازم نیست نشون بدی که یه ماگل داره درمورد اینا فکر میکنه، اینجا دنیای جادوگریه و ما میخوایم جادوگر باشیم! واسه همین از نظر یه ماگلی که کتاب میخونه یا فیلم میبینه بررسی نکن!!

دوباره بزن...تایید میشی حتما!

تایید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط SIB--سیب در 1386/1/18 18:39:39
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/18 19:38:09
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/18 19:40:15
مذهبم ایران است
وجودم سهراب است
مکتبم باران است
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 فروردین 1386 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- هری ... !
- آ .. آ ... آی
فریاد رون و سپس هری که صدای تلاپ سنگین و جیرینگ جیرینگ حبابهای شیشه ای زیر او بدرقه شان کرد، همه را هراسان ساخته و موجب شد دست از کار بکشند و با نگرانی به هری چشم بدوزند که با چهره ای در هم رفته در میان توده ای از شیشه های خورد شده که بخار ازشان بر می خاست، ولو شده بود و کمرش را می مالید.
- اوه متاسفم
جینی چشم غرّه ای به رون رفت و هری گفت:
- می تونی دفه بعد که باهام کار داشتی بیایی پیشم و آروم صدام کنی !
با کمک جینی که پیش امده و دستش را گرفته بود از جا برخاست و با دیدن چهره ی هرمیون ادامه داد:
- چیزی نیست هرمیون حالم خوبه !
- ولی ... حبابها
هری غافلگیر به زیر پای خود نگاه کرد و جینی با خشم گفت:
- رون ... ببین چیکار کردی
رون در حالی که تا بناگوش سرخ شده بود با دستپاچگی گفت:
- چی ز ... چیزی نشده، الان درستشون میکنم !
و مضطرب نگاهی به هرمیون انداخت که به یاد تلاشش برای تهیه معجون درخشان هفت رنگ در شرف گریستن بود.
- پس بی زحمت بخارشون رو هم از هوا جمع کن
جینی به فضای اطرافشان اشاره کرد که به لطف بخار های رنگین هر لحظه به رنگی در می آمد.
نویل زیر چشمی نگاهی به هرمیون انداخت و آهسته پرسید:
- سمی نیستن ؟!
آهی کش دار آمیخته به " نه " از جایی که هرمیون ایستاده بود به گوش رسید و او ادامه داد:
- ولی بهتره پنجره ها رو باز کنید، روی پوست بی تاثیر نیست.
دستانش را پیش آورد، هم اکنون همه به راحتی می توانستند درخشش رنگها را بر روی پوست دست او ببینند. غمگین گفت:
- روغن مادام پامفری تاثیر چندانی روش نداره !
نویل بلافاصله به سوی دو پنجره بسته اتاق رفت و پس باز کردن آنها هراسان به بازتاب تصویر چهره خود در پس شیشه کدرشان نگاه کرد ...


ادامه دارد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا بلک در 1386/1/16 17:46:40
این نیز بگذرد !