جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 8 اردیبهشت 1386 21:41
نمایش جزئیات
آفلاین
پس با هیجان گفت:فهمیدم.معنی اسم من.اگه گفتید معنی اسم من چیه؟
ویولت،لارتن و ویکتور با سردر گمی به او خیره و منتظر ادامه تو ضیحاتش شدند.
سینیسترا با هیجان گفت:سینیسترا به معنای شیطانه.علاوه بر اون در روایات سینیسترا دوشیزه ای هستش که دیوانه وار عاشق ستاره ها بوده و سرانجام هم خودش رو میکشه تا به ستاره ها برسه و اون ها رو از نردیک ببینه.
وقتی دید بچه ها هنوز با حیرت دارند او را نظاره میکنند ادامه داد:اه!شما که انقدر خنگ نبودید!شیطان و دختری که به عشق ستاره ها خودش رو کشت.من همیشه از بچگی عاشق ستاره بودم.یادمه یه روز رفته بودم رو پشت بوم تا ستاره ها رو دقیق تر ببینم و از پشت بوم افتادم و بدجوری صدمه دیدم.اگه من حاضرم به خاطر عشق دیرینه ام ستاره ها اینطور جون خودم رو به خطر بندازم،چه تضمینی هستش که شما رو،دوستام رو قربانی نکنم؟
سپس نگاهش را از ویولت دزدید:میبخشید رفیق.من یکی نیستم.من شما هارو و اعضای محفل رو دوست دارم.
هر چهار نفر در سکوت به فکر فرو رفته بودند.حالا دیگر هیچکدام نمیخواستند که به دژ مرگ بروند.اما نه!یک نفر هنوز مصمم بود که برای اثبات لیاقتش به دژ مرگ برود و سرافرازانه برتری خود را به رخ دوستانش بکشد.و او کسی نبود جز...
_ویولت.پس تو چی؟تو چرا نباید میرفتی؟
ویکتور این را پرسید و نگاه پرسشگرانه اش را بر ویولت دوخت.ویولت شانه اش را بالا انداخت.
_:نمیدونم.من فقط میدونم که ویولت به معنی گل بنفشه یا رنگ یاسیه.بودلر هم ریشه لاتینش یعنی نهایت بدشانسی.ولی هیچکدوم از اینا رو من تاثیر نگذاشته.من میرم.چه با شما.چه بی شما.من باید ثابت کنم یه ترسو نیستم.بچه هم نیستم.
سینیسترا شتابزده گفت:ویولت بچه نشو.اگه سارا،استر و دامبلدور معتقدند که تو نباید بری حتما دلیلی داره.
ویولت جواب داد:چطور وقتی شماها میخواستید دلیلی نداشت؟من میرم.من که بچه نیستم...
در همین حین که چهار محفلی مشغول بگو مگو بودند دیگران در راه دژ مرگ و با دردسرهای مختلف دست و پنجه نرم میکردند...

خب داستان رو خوب پیش برده بودی. دلیل نرفتن سینیسترا رو هم خوب نوشته بودی.
نام خودت رو هم خوب معنی کردی و کاری کردی که نفرات بعد بتونن کاری کنن که دلیل نرفتن ویولت رو هم بفهمن اعضا
اما فضاسازی خوبی نداشتی. بیشتر پستت هم دیالوگ بود. دیالوگ هات هم خوب بودن
آخرش رو هم خوب تموم کرده بودی

اعضا سعی کنن که اعضایی رو که با دامبلدور رفتن رو هم در نظر داشته باشن و کارهای اونا رو هم بنویسن


4.5 به اضافه یه B در کل 8.5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/9 15:39:34
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/9 15:48:33
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/9 15:51:01
But Life has a happy end. :)
Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 7 اردیبهشت 1386 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان ویکتور از جا پرید و گفت: من فهمیدم. یادمه یادمه. مادرم اون موقع میگفت که باید به خاطر خصوصیت منحصر به فردش براش اسم بزاریم. به اسم من توجه کنید. ویکتور. اونها نمیتوانست اسم ویکتوری رو برای من بزارن اما یادتونه توی اون دوئل تمرینی با لارتن من تنها با چند تا طلسم عادی برنده شدم؟؟؟ همینه خصوصیت من پیروزیه.
سینیسترا با تعجب گفت: اما دامبلدور چرا نباید نخواد پیروز بشه؟؟؟
- چون مادرم همیشه میگفت من 2 نوع هستم. هیچ وقت معنیشو نمیفهمیدم اما حالا میفهمم. اگه من در یک جنگ با مرگخواران پیروز بشم خودخواه میشم. قلبم با خودخواهی سیاه میشه و ولدمورت خیلی راحت منو به طرفش میکشونه من نمیتونم جلوی این کار رو بگیرم
ویکتور این را گفت سپس رو به دیگران کرد. او ادامه داد: خب این از دلیل دامبلدور برای نبردن من.اگه من میمودم برای خودم بد میشد. من نمیتونستم مانع بشم که نیمه سیاهی که در بدن من هست بزرگ نشه اما حالا میتونم. چون نه خودخواه شدم و نه مغرورم. اصلا هم خودمو از دامبلدور سرتر نمیدونم اگر شما میخواید برید برید من نمیام. من نمیخوام مرگخوار بشم
ویکتور ساکت شد.
چند دقیقه در سکوت گذشت و این بار نوبت لارتن بود که سکوت را بشکند: رنگ نارنجی رنگ خون. دامبلدور بارها گفته بود که دژ مرگ از سنگ هایی به رنگ خون ساخته شده. من عاشق رنگ نارنجیم. معلومه اگه یک بار یه خونه رو با رنگ نارنجی ببینم حاضرم همه کار بکنم تا اونجا بمونم. دامبلدور اینو میدونسته که من حاضرم به این خاطر.... مرگخوار بشم.
باری دیگر سکوت حکم فرما شد.
سکوت.... سکوت و باری دیگر سکوت.
ویولت که انگار چیزی به شدت آزارش میداد با خودش کلنجار میرفت. سینیسترا به او خیره شد و پرسید: چیزی شده ویولت؟؟؟
ویولت کمی مکث کرد اما بعد گفت: گرسنه ام
ویکتور نیز گفت: منم گشنمه
لارتن نیز حرف آن دو را تأیید کرد.
سینیسترا نیز به تأیید حرف آن 3 از جایش برخاست و همراه دیگر دوستانش به سمت آشپزخانه رفت و ناگهان به یاد آورد
پس با هیجان گفت:..........

خب ریموس عزیز پستت بیشتر مکالمه بود و اصلا به فضاسازی پرداخته نشده بود.البته از دلیل های خوبی برای لارتن و ویکتور استفاده کرده بودی.موضوع را هم برای نفر بعد قرار دادی چون باید در مورد سینیسترا و ویولت بگه.پستت فاقد اشکالات نگارشی و املایی بود.در کل سعی کن بیشتر به فضاسازی پستت بپردازی.
موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/7 18:50:30
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/2/7 19:14:57
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 7 اردیبهشت 1386 00:52
نمایش جزئیات
آفلاین
ویکتور اولین نفری بود که سکوت را شکست:وایسا ویولت.شاید اگه یه کم فکر کنیم بفهمیم کدوم خصوصیات ما نباید توی دژ مرگ باشه؟
لارتن با لحنی فیلسوفانه گفت:احتمالا اونجا به رنگ نارنجی حساسیت دارن!نارنجی را به خاطر بسپار!لارتن رفتنیست!
ویکتور با خشم غرید:آره.رفتنیه.چون من میکشمش!
سینیسترا با عصبانیت فریاد کشید:میشه جفتتون خفه شید؟
لارتن هم عصبانی شد:با من اینطوری حرف نزن...
صدای آن دو کم کم بالا میرفت و مشغول داد و فریاد بر سر یک دیگر بودند.در این لحظات به جای آن که با هم متحد شوند داشتند دق دلیهایشان را سر هم خالی میکردند.آنها خشمگین بودند.خشمگین از خرابی اختراع ویولت.خشمگین از بی طلاعی خودشان.خشمگین از تنهایی و عجز خودشان.خشمگین از...خودشان.
همانطور که سینیسترا و لارتن و ویکتور بر سر همدیگر داد و فریاد میکردند ویولت به دیوار تکیه داده و به آنها میخندید.در انتها سینیسترا عصبانی چشمش به ویولت افتاد که داشت میخندید و داد و هوارش به آسمان رفت.
_:نیشتو ببند!به چی میخندی؟
ویولت همانطور که میخندید گفت:به شماها!مث بچه کوچولوها رفتار میکنید و سر هم داد میکشید در حالی که اگه یه ذره فکر کنید میبینید سر چه چیز مسخره ای دارید دعوا میکنید و وقتتون رو تلف میکنید.
سینیسترا لختی* اندیشید و پرسید:ما سر چی دعوا میکردیم؟
با این سوال هر سه به خنده افتادند.
لارتن از ویولت پرسید:خب خانوم باهوش!شما که دعوا نمیکردی بگو به نتیجه ای رسیدی؟
ویولت جواب داد:خب نه دقیقا!ولی یه فکرایی کردم.
ویکتور پرسید:چه فکری؟
ویولت یک صندلی را جلو کشید و روی آن نشست:خب.اول از همه.اینجا کسی هست که نخواد به دژ مرگ بیاد؟
وقتی کسی جوابی نداد ویولت ادامه داد:خب.پس همه ما میریم.دوم.یه ذره فکر کنید ببینید تو عمرتون توانایی خاصی از خودتون بروز ندادید؟
همه به فکر فرو رفتند.سوال سختی بود جواب سخت تری داشت.کاش میشد مانند روزهای تحصیل در هاگوارتز به سراغ استاد بزرگتری بروند و پاسخ خود را بیایند.ولی افسوس!دنیای واقعی با مدرسه تفاوت زیادی داشت.حالا آنها خود استاد خودشان بودند.
ناگهان ویکتور از جا پرید و گفت:...
=============
*=لختی به معنی لحظه ای.کمی.اندکی.


فضاسازی ضعیف بود. مطمئنا روی پستت وقت کمی گذاشتی. داستان رو پیش نبرده بودی و دیالوگهای خوبی هم نداشتی.
با این حساب 2.5 از 5 به همراه یه D در کل 4.5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/7 9:36:58
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/7 9:37:24
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/7 15:54:04
But Life has a happy end. :)
Re: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 5 اردیبهشت 1386 14:07
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس ادامه داد:
- ما می دونیم که طبق افسانه :
نقل قول:
« سال ها پیش لرد ولدمورت، با استفاده از استخوان های دایی و مادربزرگش یک اسکلت درست کرده.او اینکار رو در جلوی پدربزرگ و پدرش کرده و از اشک آنها نیز یک لیوان پر کرده.افسانه میگوید لرد ولدمورت با ریزریز کردن استخوان های دشمن اصلیش و اضافه کردن اون به اشک های پدر و پدربزرگش یک معجون فوق العاده به دست میاره و وقتی اون معجون رو بر روی اون اسکلت بریزه اسکلت جان میگیره و به صورت یک مرگخوار با قدرت های جادویی بسیار فراوان در خدمت لرد ولدمورت در میاد. اون میتونه اعضای بدنش رو به هرچی میخواد تغییرشکل بده و به صورت نامرئی همه جا راه بره. طبق گفته این افسانه اگر تا 2 سال هیچ آسیبی به این جسم نرسه، اون تکثیر میشه و به این ترتیب لرد ولدمورت حاکم دنیا میشه»

- اما بعضی نکات دیگه هم وجود داره!......
صدای آرتور به گوش رسید که گفت:
- چقدر مگس زیاد شده!
و بعد....فففف...ففففف....فففففف.....
سینی با خشم گفت:
- تو هم با این اختراع هات! باید همین الان خراب می شد! حالا از کجا بفهمیم چی می گن.
ویولت گفت:
- احتمالا با مگس اشتباه گرفتنش و....
لارتن به سرعت به سمت در رفت و گفت:
- الان ته توش رو در میارم!
اما به محض اینکه در را باز کرد با ریموس روبرو شد که پشت در ایستاده بود و با دیدن لارتن انگشتش را تکان داد و گرفت و گفت:
- کسی نمی تونه بره پایین! البته فقط برای چند دقیقه. دستور دامبلدوره.
لارتن هم با نا امیدی امیخته با خشم به داخل اتاق برگشت. چند دقیقه ای که مثل چند سال بود سپری شد و بعد سارا و استرجس با لبخندی ساختگی وارد شدند. سارا گفت:
- ببینین دوستان به دلایلی شما نمی تونین توی این عملیات شرکت کنین! در واقع....
اما تازه واردها قبلا تصمیم خودشان را گرفته بودند پس ویکتور با قطع صحبت سارا گفت:
- من که از اول هم نمی خواستم بیام!
سینی هم گفت:
- اینجا هم نباید خالی بمونه!
استرجس با تعجب نگاهی به سارا انداخت و گفت:
- خب من خوشحالم که شما موقعیت رو خوب درک می کنین. بدونین که اگه شما رو نمی بریم برای این نیست که...
لارتن به سرعت گفت:
- خوش بگذره! ما هم طلسم های جدید رو تمرین می کنیم!
سارا که به خشم پنهان در صدای لارتن و بقیه پی برده بود، گفت:
- کسی برای خوش گذرونی نمی ره. امیدوارم حداقل اینو درک کنین.
بعد هم از در بیرون رفت. استر هم نگاهی به همه انداخت و حالتی به خود گرفت که انگار می خواهد چیزی بگوید، ولی انگار پشیمان شد و او هم از در بیرون رفت.
ویولت با عصبانیت گفت:
- آخه نمی شد طبیعی تر نقش بازی کنین! فکر کنم بو برده باشن.
لارتن گفت:
- نه فکر نکنم! فقط باید آماده باشیم. این تنها فرصت ماست....چی شده سینی!؟ چرا ناراحتی؟
سینی با دو دلی گفت:
- ولی من نگرانم! یعنی ادامه اون افسانه چی بوده؟ اما نکنه....
ویولت:
- اما و اگر نداره! هستی یا نیستی! هر کی با این کار موافق نیست الان بگه.
ولی تنها سکوت بود بر فضا حاکم شد.....


پست متوسطی بود. فضاسازی خوبی نداشت. دیالوگ هات هم زیاد خوب نبود. فکر کنم روی پستت کمتر از دیگر پستهات وقت گذاشتی. درضمن بهتر بود بیشتر درباره اون نکات توضیح میدادی.
قسمتی نوشته بودی که سینیسترا گفته ادامه افسانه چی بوده
اگه خوب پست های قبلی رو خونده باشی تمام اعضای محفل از کل افسانه با خبر بودند و افسانه ادامه دیگه ای نداشت.تنها چند خصوصیات این چهار نفر باعث میشد تا نتونن به دژ برن و این قسمتی از افسانه نبود و تنها چیزی بود که دامبلدور فهمیده بود
نفر بعدی سعی کنه حتما اون خصوصیات رو ذکر کنه
3.5 از 5 به همراه یه B در کل 7.5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/2/5 14:40:46
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/5 16:09:13
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/7 15:54:02
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 اردیبهشت 1386 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولت در حالی که اندکی خشم در صدایش موج میزد به لارتن گفت:ببینم آقای کرپسلی.شما همیشه به همه بدگمان هستید؟
ویکتور هم سری تکان داد:گل کاشتی لارتن!اونا که دارن ما رو هم میبرن.
لارتن با ناراحتی گفت:بچه ها ولی ممکنه که اونا بدون ما برن و این فقط....
سینیسترا به میان حرف او پرید:میبخشید.شما از نعمت شنوایی بی بهره ای؟گفتن همین الان.
لارتن حرف او را تصحیح کرد:نگفتن همین الان.گفتن امروز...
ویولت با عصبانیت موهایش را کنار زد:مگه تو نگفتی که استر و سارا میخوان ما باهاشون بریم؟پس مشکل چیه؟تازه به جز ما تازه واردای دیگه ای هم هستن.مث ادوارد بونز یا جرج ویزلی یا...
در این هنگام سارا به درون اتاق آمد و وقتی چهره برافروخته ویکتور،سینیسترا،ویولت و صورت ناراحت لارتن را دید با تعجب پرسید:هیچ معلوم هس چتونه؟چرا آماده نمیشید؟داریم میریم ها!
لارتن پرسید:ما هم باید بیایم؟
سارا با تعجب به آن چهار نفر خیره شد.نکند صجبت او و استرجس و دامبلدور را تصادفا شنیده باشند؟علاوه بر آن مشکل دیگری هم بود.صجبت آن سه ادامه یافته و سخنی به میان آمده بود که نباید.
سارا محتاطانه سینیسترا که از بقیه عاقلتر بود مورد خطاب قرار داد:میشه بگید اینجا چه خبره؟مگه قاره نیاید؟البته باید بگم که شما دقیقا با ما همراه نمیشید...
لارتن لبخند پیروزمندانه ای بر لب آورد:میبخشید.پس ما تا کجا میایم؟
سارا با احتیاط صحبتش را ادامه داد:حقیقتش ما به این فکر افتادیم که شاید بهتر باشه...
در این هنگام استرجس با عجله وارد اتاق شد و با گرفتن دست سارا او را به دنبال خود کشید:بیا سارا!یه مشکلی پیش اومده.دامبلدور میگه فردا راه میفتیم.
در با صدای بلندی بسته شد و هر چهار نفر تنها ماندند.
لارتن مغرورانه خندید:دیدید گفتم؟اونا نمیخوان ما رو ببرن.
صورت ویکتور از عصبانیت سرخ شد:ولی ما میریم.بدون اونا.و ثابت میکنیم که تا چه حد ما رو دست کم گرفتن!
سینیسترا اما دقت بیشتر به خرج داد و اندیشمندانه پرسید:اما بچه ها.یه چیزی رو یادتون نره.استر گفت یه مشکلی پیش اومده.کسی نمیدونه چه مشکلی؟
ویولت لبخندی زد:ای بابا!سینی جون تا ویولت رو داری غم نداری!
سپس از جیبش میکروفون هایی به شکل مگس و بسیار ریز را درآورد:من مثلا یه مخترعم ها!!
مگس را راه انداخت و گوشی را بین هر چهار نفر تقسیم کرد.میکروفون مگسی به اتاقی رفت که سارا،دامبلدور و استرجس مشغول صحبت بودند.صدای هراسان استرجس به گوش رسید.
_:نمیفهمی چی میگم؟اون چهارتا نباید بیان!ربطی به تازه وارد بودنشون نداره!اون چهار خصیصه نباید تو دژمرگ جمع شن!
رنگ از چهره هر چهار نفر پرید.کدام خصوصیات آنها را از نزدیکی به دژ مرگ بر حذر میداشت؟
===========================
این چهار نفر یه خصوصیاتی دارن که اگر با هم تو دژمرگ جمع شه مشکل به وجود میاره.


پست بسیار خوبی بود. فضاسازی زیاد خوبی نداشت اما دیالوگ های عالی داشت. سوژه ی مورد نظرت هم خیلی زیبا بود.
آخر پستت هم خیلی زیبا بود. سوژه ی خوبی برای نفر بعدی دادی. میکروفون مگسی هم بد نبود
اگه همینجوری ادامه بدی جدی نویس ماهری میشی
4 از 5 به همراه یه B در کل 8 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/4 23:39:25
But Life has a happy end. :)
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 اردیبهشت 1386 14:35
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای جیر جیرک ها از پنجره ی باز به داخل می آمد و سکوتی عجیب بین ویولت ، لارتن ، سینستریا و ویکتور بود.
هم اکنون فقط همگی به یک چیز می اندیشیدند...
آیا محفل اعضای بی تجربه را نمی خواهد؟آیا آنها دیگر به درد محفل نمی خورند؟
این سوال به طور عجیبی در مغز هر چهار نفرشان صدا می کرد و آنها را وادار به فکر کردن به این موضوع می کرد.
لارتن با نگاهی حزن آلود به ساعت دویاری بزرگی که بر دیوار بزرگ و خاک گرفته شده نصب شده بود بود ، نگاهی انداخت و ناگهان چشمانش از فرط تعجب گرد شد!
ساعت 2 نیمه شب بود
آنقدر این موضوع مغز آنها را مشغول کرده بود که حتی زمان هم در دستش نبود. سریع سه محفلی تازه کار دیگر را که نیز همانند وی ، در خود بودند و تکان داد و باعث شد تا رشته ی افکارشان پاره شود.
_ لعنت بر این شانس!ساعت دو نیمه شب هست ...
ویکتور که تازه به خود آمده بود خطاب به لارتن گفت : خوب منظورت از این حرف چیه؟
_ اینکه حتماً محفلی ها تا به حال حرکت کرده اند!
_ اوه نه!
این صدایی بود که ویولت از فرط تعجب از دهانش بیرون پرید.
لارتن سریع بلند شد و پالتوی قهوه ایش را پوشید و پشت سرش ویکتور نیز در حالی که داشت کت فراک قهوه ای رنگش را بر تن می کرد به هوای دید زدن خانه خارج شدند و سینستریا و بودلر ، در اتاق تاریک ماندند.
ویکتور و لارتن از پلکان به طرف پایین آمدند.
پله ها زیر پاهای سنگینشان قژ قژ می کرد. سکوتی وهم ناک بر خانه نشسته بود و تاریکی مطلق بر خانه حکم فرما بود.
لارتن با صدایی آرام خطاب به ویکتور گفت : بعله! کار از کار گذشته و محفلی ها بدون اینکه مارو با خودشون ببرن حرکت کرده اند!
هال و پذیرایی و نیز اتاق خواب های خالی تایید کننده حرف لارتن بود.
سرانجام وقتی ویکتور و لارتن بدون هیچ ثمره ای در حال برگشتن بودند ، ویکتور به لارت گفت : من تشنمه!میرم یکم برای خودم نوشیدنی بریزم.تو همین جا متتظرم باش!
و به طرف آشپزخانه حرکت کرد...
یخچال سفید رنگ در آن تاریکی قابل مشاهده بود.
سرانجام وقتی ویکتور به یخچال رسید آهی از سر تعجب کشید.
بر روی یخچال نامه ای بود که انگار از طرف آقای ویزلی به خانم ویزلی بود.
سریع لارتن را که در هال منتظرش بود صدا کرد.
کمی بعد لارتن نیز به وی پیوست و او نیز متوجه نامه شد.
ویکتور چوبش را بیرون کشید و ورد " لوموس " را زمزمه کرد.
نوری زرد رنگ تمام آشپزخانه را در بر گرفت.
سر انجام هر دو محفلی شروع به خواندن نامه کردند.
مالی عزیزم.
امیدوارم که بدونی همیشه به یادت هستم. همون طور که یقین دارم از ماموریت خبر داری باید بگم من همراه با دیگر محفلی ها همراه با آلبوس دامبلدور به طرف دژمرگ حرکت کردیم.بهتره دیگه چیز اضافه ای ننویسم ولی به زودی می بینمت.
ارادتمند همیشگی ات
آرتور
ناگهان لبخندی بر لبان لارتن نشست و خطاب به ویکتور گفت : تو هم به همون چیزی که فکر می کنم فکر می کنی؟
ویکتور با تکان سر تایید خود را نشان داد.
باید به دژ مرگ می رفتند. برای ثابت کردن لیاقتشون به محفلی هایی که فکر می کنند تازه کار ها هیچ چیز نمی دانند.


طبق پست های گذشته لارتن صحبت ها رو تا نیمه شنیده و زود قضاوت کرده در صورتی که قرار شده تازه واردها هم با محفلی ها برن دامبلدور هم در پست قبلی گفته همه راه بیفتن و دیگه اونا نباید فکر کنن که چرا نمیخوان اونا رو با خودشون ببرن.
متأسفانه باید بگم این پست نادیده گرفته میشه

اعضا از پست قبل ادامه بدن


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/4 15:35:12
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/4 15:38:25
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/4 16:04:59
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 25 فروردین 1386 16:55
نمایش جزئیات
آفلاین
در مقر مرگخواران

- ارباب! ببخشید ولی....
لرد ولدمورت با صدای بسیار بلندی گفت: ولی چی؟؟؟؟ ولی چی بلیز زابینی؟؟؟
بلیز با ترس و لرز لب باز کرد: ارباب منو ببخشید ولی محفلی ها از قضیه با خبر شدن
-چـــــــــــــــــــــــــی؟
این صدا در تمام اتاق پیچید. بلیز دیگر نتوانست ترس خودش را پیدا کند و لرزید. او میدانست تنبیه سختی در پیش رو دارد.
پس از گذشت مدتی لرد ولدمورت با صدای آرامتری ادامه داد: بلیز! فکر کنم باید بدونی چی در انتظارته نه؟؟؟
سپس چوبدستی را از ردایش خارج کرد و
- اریاراسموس
هاله ای تیره رنگ دور بلیز را پوشاند. صدای جیغ های بلیز شنیده میشد که از میان هاله به گوش میرسید. در همان حال ولدمورت به فکر فرو رفته بود.
- خب حالا که اونا فهمیدن مطمئنا میان اونو پیدا کنن ولی من باید جلوشونو بگیرم ولی چطوری؟؟؟ برای ساختن اون آدم باید 1 سال اونو توی یخچال بزارم و از اون مهمتر نباید از اون استفاده کنم. اما مطمئنا محفلی ها تعدادشون بیشتر از ماست مگر اینکه....
و فکرش را با صدای بلند ادا کرد: از یک اسکلت و از اشک قلابی استفاده کنیم
از قرار معلوم شکنجه بلیز تمام شده بود گرچه او به شدت میلرزید اما تمام حواسش متوجه اربابش بود.

در همان زمان در خانه شماره 12 میدان گریمولد

لارتن با فکر خود به سوی اتاقی رفت که اعضای محفل در آنجا مشغول بحث بودند و با صدای آرامی گفت: ویولت، ویکتور و سینیسترا با من میاین؟؟؟
و خود به سوی اتاق خودش راه افتاد
در درون اتاق
- خب از قرار معلوم اونها میخوان ما رو به مأموریت نبرن چون فکر میکنن ما بی عرضه ایم باید بهشون نشون بدیم که همه کارها رو بلدیم
سینیسترا و ویولت که با تعجب به او چشم دوخته بودند آثاری از خشم در چهره شان نمایان شد. سینیسترا گفت: ولی اونها گفتند همه رو احتیاج دارن. نمیشه که ما رو نبرن
لارتن در حالی که به موهای نارنجیش دست میکشید گفت: نه اونا همه اش نقشه بود! اونا به احتمال زیاد شب راه میفتن.
ویولت که بسیار خشمگین مینمود گفت: واقعا که! اما ما چطوری میتونیم....
اما صدای ویولت در صدای دامبلدور گم شد که میگفت: امروز راه میفتیم همگی آماده بشید......

خب ریموس عزیز پستت در حد خوبی بود.در ابتدا توانسته بودی که شرایط را در مقر لرد ولدمورت به تصویر بکشی و بعد از آن نیز توانسته بودی به لارتن و بقیه نشان دهی که گاهی اوقات تصمیمات زودگذر سبب شرمندگی است.موفق باشی
4 امتیاز به همراه B در کل 8 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/26 22:06:59
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 25 فروردین 1386 02:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه پست ریموس....
-------------------------------------------------
همه در خانه ی شماره 12 گریمولد بودند و مضطرب، از تصمیماتی که در اتاق مجاور گرفته می شود.

در اتاق دامبلدور.....
استر و سارا بعد از اجازه ورود با اشاره دامبلدور روی دو صندلی حاضر می نشینند و منتظر صحبت های دامبلدور می شوند. دامبلدور با سکوت غریبی پشت به آن ها و رو به پنجره می ایستد و به منظره روبرویش خیره می شود.
پنجره! پنجره ای خاص که فقط در این خانه است. پنجره ای جادویی که هر کسی منظره دلخواهش را درون آن می بیند.
صدای دامبلدور بلند شد:
- این حرف رو به شما که با سابقه هستین می زنم. این عملیات یه عملیات معمولی نیست. واقعا حتی خطر مرگ برای همه وجود داره...
سارا به سرعت گفت:
- ولی قربان! شما که می دونین ما....
دامبلدور با حرکت دست سارا را به سکوت دعوت کرد و گفت:
- بله سارا! می دونم! شما از چیزی نمی ترسین. بخاطر همین قلب پاک هم عضو محفل هستین! ولی موضوع اینه آیا درسته که اعضای تازه وارد رو به این ماموریت ببریم؟ من می خوام با شما که به بچه ها نزدیک ترین در این باره مشورت کنم.
استر گفت:
- خب...درسته...این ماموریت خطرناکه ولی اگه تازه وارد ها رو ببریم می تونن کارهای مفیدی انجام بدن. از همه مهمتر برای ما برتری نفرات مهمه!
دامبلدور به سارا نگاه کرد و گفت:
- و شما خانم اوانز!
سارا هم گفت:
- من هم با نظر استر موافقم.

پشت در و درون راهرو....
لارتن پشت در تا جایی که دامبلدور درباره بردن تازه واردها صحبت کرده بود شنیده بود که با شنیدن صدای پا قبل از این که کسی او را در آن حالت ببیند از اتاق دور شد و با خود گفت:
- باید به ویولت و ویکتور و سینی بگم! اونا می خوان ما رو جا بذارن! فکر می کنن ما بی عرضه ایم!
........................

خب لارتن عزیز در انتهای پستت یک موضوع موقت را آغاز کردی که این برای دست نفر بعد را باز میذاره.طبق معمول پستت فاقد اشکالات نگارشی و املایی بود ولی نقطه قوتی به جز انتهای آن نداشت.در کل پست متوسطی بود.
5/3 امتیاز به همراه B در کل 5/7 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/1/25 3:14:50
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/26 21:52:21
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 23 فروردین 1386 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور به فکر فرو رفته بود. او داشت مي انديشيد که چگونه بايد چنين موجودي را نابود سازنند.
صداي ضربه زدن به در شنيده شد. دامبلدور گفت: بفرماييد.
استرجس و سارا وارد شدند. استرجس گفت: چيزهايي از اعضاي شنيديم. با ما کاري داشتيد؟
دامبلدور مدتي درنگ کرد و گفت: البته. ريموس که بهتون گفته مگه نه؟.
سارا گفت: بله اما شما واقعا مطمئنيد که اين حقيقت داره؟
_ سارا اگه حقيقت هم نداشته باشه ما بازهم بايد دنبالش بريم. چون بي توجهي بهش ممکنه خيلي خطرناک تر باشه. البته ما مي تونيم اميدوار باشيم. چون هري هنوز سالمه. مسلما اون براي کامل کردن معجونش به هري نياز داره.
سارا و استرجس نگاهي بهم کردند.
در قرارگاه.
همه ي اعضاي محفل در آشپزخانه جمع شده بودند و داشتند پيرامون موضوعي صحبت مي کردند که صبح آن روز در کافه متوجه اش شده بودند.
هري در گوشه اي از ميز به دور از بقيه نشسته بود و به نوشيدني کره اي اش زل زده بود. فکر او هم مانند بقيه درگير اين خبر جديد بود. مشکل ديگري بر مشکلاتش با ولدمورت افزوده شده بود. هري با خود انديشيد که ولدمورت واقعا آماده و محيا به جنگ آنها خواهد آمد.
در همين هنگام استرجس نيز به آن ها پيوست همه ساکت شدند تا شايد خبر جديدي از او بشنوند اما استر به طرف لوپين رفت و در گوشش چيزي زمزمه کرد سپس هر دو برگشتند و به هري نگاه کردند. لوپين تعجب زده به نظر مي رسيد. تانکس را صدا زد و از آشپزخانه بيرون رفت. پس از مدتي آن ها به آشپزخانه برگشتند با اين تفاوت که تانکس مي کوشيد نگاهش را از هري بدزدد. هري اين بار مطمئن شد که اين گفتگوهاي اسرار آميز در مورد اوست. حالا ديگر او در مرکز توجه قرار گرفته بود. هري براي بار ديگر از دست اين نگاه هاي خسته کننده عصباني شد و آشپزخانه را ترک کرد. او مي توانست صداي زمزمه هايي را که با خروجش از آشپزخانه اوج مي گرفت بشنود.
او پله هاي را دوتايي بالا رفت و در اتاقش خود را بر روي تخت انداخت. باران به شدت با شيشه هاي اتاق برخورد مي کرد و برق آسمان گهگداري بر اتاق و چهره ي هري سايه روشن مي انداخت. هري احساس کرد به شدت سردش شده است. ناگهان چنجره ي اتاقش در اثر باد شديد باز شد و شمع روي ميز را خاموش کرد. حالا اتاق تاريکتر از قبل شده بود. هري به سمت پنجره رفت و به زور آن را بست اما وقتي رويش را برگردانند در اثر نور رعد و برق اندام کسي را ديد که رو به رويش ايستاده بود.

الادورا عزیز در پایان پست ریموس لوپین ذکر شده که استرجس و سارا برای گفتگو در مورد این ماموریت به پیش دامبلدور بروند و آنها در این مورد اطلاع داشتند , بنابراین تا اواسط پستت کلا نقض می شود پس لطفا دیگر اعضا از پست قبلی یعنی پست ریموس لوپین ادامه دهند .موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/23 22:22:38
همه ی ما به واقعیت جادو ایمان داریم، اما جادوی ما چوبدستی هایمان نیست، بلکه قلبهامان است.
[img]http://i14.tinypic.com/2u94e
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 23 فروردین 1386 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید
هوا سرد بود.به سوی خانه دامبلدور میرفت. افسانه ای را که از سیریوس شنیده بود برای خود بازگو میکرد. به خانه ی دامبلدور رسید. اندکی درنگ کرد و بعد در زد. دامبلدور در را باز کرد و اجازه داد وارد شود.چراغ روشن بود. لوپین گفت: دامبلدور! افسانه ای رو شنیدم که مطمئنم باید شما بشنوید
آلبوس گفت: گوش میدم
و سپس بر روی مبل راحتی نشست و گوش فرا داد
- « سال ها پیش لرد ولدمورت، با استفاده از استخوان های دایی و مادربزرگش یک اسکلت درست کرده.او اینکار رو در جلوی پدربزرگ و پدرش کرده و از اشک آنها نیز یک لیوان پر کرده.افسانه میگوید لرد ولدمورت با ریزریز کردن استخوان های دشمن اصلیش و اضافه کردن اون به اشک های پدر و پدربزرگش یک معجون فوق العاده به دست میاره و وقتی اون معجون رو بر روی اون اسکلت بریزه اسکلت جان میگیره و به صورت یک مرگخوار با قدرت های جادویی بسیار فراوان در خدمت لرد ولدمورت در میاد. اون میتونه اعضای بدنش رو به هرچی میخواد تغییرشکل بده و به صورت نامرئی همه جا راه بره. طبق گفته این افسانه اگر تا 2 سال هیچ آسیبی به این جسم نرسه، اون تکثیر میشه و به این ترتیب لرد ولدمورت حاکم دنیا میشه»
لوپین حرفش را به اتمام رساند. دامبلدور در تمام این مدت با هیجان به او چشم دوخته بود گویی این افسانه را قبلا نشنیده بود
بعد سری تکان داد و گفت: ما سعیمونو میکنیم
سپس شنلش را پوشید به کافه ای رفت که در آن اعضای محفل منتظر آلبوس بودند. لوپین نیز به دنبال او رفت.

در کافه

اعضای محفل در فکر بودند میدانستند که این یک مأموریت دیگر است اما خطرناک تر از همه ی آنها. باید از آن اسکلت به سختی محافظت میشد اما اعضای محفل قسم خورده بودند که حتی به قیمت جانشان با لرد ولدمورت مبارزه کنند و میدانستند نباید آن را بشکنند پس با صدایی که اندکی ترس در آن به وضوح احساس میشد به دامبلدور اعلام کردند که با او به آن مأموریت می آیند.
در پایان دامبلدور گفت: ممنون که هنوز به قسمتان پایبند هستید. ما در روز 3 شنبه یعنی 4 روز دیگر راه میفتیم و تا اون موقع از سارا اوانز و استرجس پادمور میخوام برای گفتگو راجع به این مأموریت به اتاق من در خانه شماره 12 گریمولد بیان
سپس با صدای پاقی غیب شد. و بعد از آن تمام اعضای محفل کافه را ترک گفتند و به سوی خانه ی شماره 12 گریمولد پرواز کردند
-----------------------------------------------------------------------
سوژه توی پست واضحه دیگه

ریموس سوژه خوبی برای ادامه دادن مطرح کردی.یک اشکال پستت این بود که پس از اینکه لوپین به دامبلدور این موضوع را گفت , اعضای محفل بدون هیچ اطلاع قبلی در کافه حاضر بودند بهتر بود قبل از آن در پستت از طریقی اطلاعی به اعضای محفل داده میشد.بهر صورت سوژه خوبی است و میتوان آنرا به خوبی ادامه داد.موفق باشی.

5/3 امتیاز به همراه B در کل 5/7 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/1/23 15:37:19
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/23 22:08:39
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/23 22:11:35
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/24 19:42:23
تصویر تغییر اندازه داده شده