جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  185 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: چهارشنبه 21 شهریور 1386 00:22
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا بشدت سرد بود آنقدر سرد که حتی دم و بازدمت میتوانست یخ بزند.
اما سه دسته جارو مثل همیشه گرم بود آنقدر گرم که حتی میتوانستی براحتی آپ پز شوی.
روبیوس هاگرید روی صندلی مخصوصش در انتهای کافه لم داده بود و نوشیدنی کره ایش را همانطور که از لب و لوچش به پائین میریخت یک نفس بالا میداد.
آن شب خیلی خوشحال بود چون قرار بود یک شخص مجهول الهویه برایش تخم شاخدم مجارستانی را بیاورد و این یعنی رسیدن به یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیش فقط همین یکی باقی مانده بود! اگر موفق میشد شاخدم مجارستانی را که از بقیه اژدها ها سرسخت تر و وحشی تر بود بزرگ کند دیگر اژدهائی در این دنیا باقی نمیماند که او موفق به نگهداری و بزرگ کردنش نشده باشد!
بالاخره لحظه موعود فرا رسید دو شخص شنل پوش به آرامی پا به درون کافه گذاشتند.
هاگرید که در زمینه معامله با افراد شرور و قاچاقچی حیوانات خطرناک سابقه زیادی داشت بمحض رویت آنها پی برد که مرلین فرشته هائی که باید برایش تخم اژدها بیاورند را فرستاده است!


_خب رفیق زودتر بده ببینمش بیشتر از این طاقت ندارم یالاا بدو تا بزور ازت نگرفتمش
_بیا بگیرش
_ایول ایول خودشه چقدر قشنگه چقدر زیباست چقدر رمانتیک بنظرتون تو دنیا چیزی قشنگ تر از یه تخم اژدهای سالم وجود داره؟
_فکر نکنم!
_خب من باید زودتر برم اینو تو یه جای گرم و نرم بذارم تا زبونم لال یه موقع تو رشدش اثر نذاره/دستتون درس امیدوارم هر چی از مرلین میخواهید بهتون بده/چند گالیون تقدیم کنم؟
_ما پول نمیخوایم داداش
_چی؟مگه میشه؟!....با این لطفی که در حق من کردید اگه بگید کل زندگیمم بهتون بدم میدم بخصوص که سرمم حسابی گرم شده فکر کنم دوباره تو خوردن نوشیدنی کره ای افراط کردم!
_کل زندگیت در برابر چیزی که ما میخواهیم هیچه!
هاگرید با تعجب به آن دو شنل پوش نگاه میکرد/چشمش از یکی به دیگری میپرید و بالاخره روی فردی که صحبت میکرد بشته ماند
_خوب گوش کن آقا گنده هه! ما آدمای جستجوگری هستیم که نمیتونیم یه جای دنیا بند شیم! توی یکی از سفرهائی که به اقصی نقاط جهان داشتیم یه افسانه درباره گنجی که در نزدیکی هاگوارتز مدفون است شنیدیم البته هیچ کس آن را باور نمیکرد ولی ما با سمج بازی ای که کردیم بالاخره تونستیم از قضیه سر در بیاریم/جالبه که بهت بگم این افسانه حقیقت داره!
چشمان هاگرید به شکل گالیون شدند!
_آره درست شنیدی حقیقت داره/چهار بنیان گذار هاگوارتز در زمان تشکیل این مدرسه برای اثبات حسن نیتشان به هم هدیه ای بیکدیگر دادند/بعد ها سالازار اسلایترین وقتی که با گودریک گریفندور مشکل پیدا کرد و از هاگوارتز رفت در جائی کمی دورتر از هاگوارتز هدیه گودریک به خودش را در زیر خاک مدفون کرد.
و آن هدیه کلیدی بود که میتوانست تمام درهای قفل جهان را بگشاید/حتما میفهمی چی میخوام بگم یعنی اگه اونو پیدا کنیم میتونیم صاحب تمام پولهای گرینگوتز شویم!
_هاگرید که آب از دهانش سرازیر شده بود به تندی گفت خوب اون کجاست؟
_گفتم که در جائی دورتز از هاگوارتز ولی فکر نمیکنم بتونی حدس بزنی ممکنه همین الان زیر پات باشه/بله طبق مشخصاتی که ما داریم اون کلید دقیقا در جائی خاک شده که بعدا این کافه رو روش بنا کردن!

سه دسته جارو پذیرای هر تیپ آدمی و از هر قماشی بود و هاگرید و شنل پوشان این را از یاد برده بودند که با احتیاط صحبت کنند/جادوگری که در میز کناری آنها نشسته بود در ظاهر مشغول نوشیدن نوشیدنی اش بود ولی گوشهایش بشدت بسمت آنها جلب شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1386 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی ماجرا باز هم به صورت انتحاری!
:سلام عرض کردم سرکار خانوم.
ویولت یه نگاه از مدلای نگاه بلا به رودولف به پرسی میندازه:عرض کردی که کردی.خب که چی؟
زخم هری به طرز بسیار زیبایی بر روی یقه بلوز ویولت خودنمایی میکرد:
پرسی:خب میدونین اونی که الان شما زدین به یقه تون،چیزه...
ویولت که کلا دختر آسلامی هست و اینا و در طول عمرش به هیچکدوم از خوی ها نگاه هم نکرده آمپرش کم کم میره بالا:خب که چی؟به تو چه؟اصلا تو به چه حقی به یقه من نگاه میکنی که این سنجاق سینه رو ببینی؟
پرسی که به این شکل دراومده:میگه:چظور میتونی اینقدر سنگدل باشی؟میدونی قرار این پول به کیا برسه؟این قراره خرج یه مشت بچه معصوم و بیگناه رو در بیاره.قراره دل یک کودک یتیم معصوم رو شاد کنه...
صدای ولدی توی پس زمینه ذهن پرسی پخش میشه:من بعدا به حساب تو یکی میرسم.
پرسی در همون پس زمینه جواب میده:ولدی جون بذار این سنجاقه رو کف برم بعدا با هم صحبت میکنیم!
پرسی همونطور به گریه کردن ادامه میده:میدونی چندین میلیون کودک بی سرپرست تو دنیا وجود داره؟میدونی...؟
ساعت ها بعد:
ملت مرگخوار:
پرسی و ویولت به دنبال همدردی با کودکان بی سرپرست:
ویولت:واقعا متاثر شدم.من چطور میتونستم اینقدر سنگدل باشم که این همه پول رو از کودکان یتیم دریغ کنم؟بیا پرسی.تو واقعا من رو متحول کردی!
پرسی با نیش باز سنجاق سینه رو از ویولت میقاپه و رد میکنه به بلا اینا:خوشوقت شدم از دیدنتون.شما ساحره بسیار نیکوکاری هستید.اگر خواستید برای انجام کارهای نیک بیشتر با این شماره که میدم خدمتتون تماس بگیرید...
شپلخ!با وجود آپارات کردن،پرسی زودتر از بقیه ملت مرگخوار به خونه ریدل میرسه!
همون شب:
_حالا بیا اینجا...آها بیا وسط.هوریس سیبیلت رو جمع کن از زیر دست و پا!!
ملت مرگخوار که به شدت از این موفقیت عظیم مشعوف هستن دارن در اوج جوگیری بندری و اینا میرن!!
پرسی که شباهت خاصی با مومیایی پیدا کرده در یک لحظه ولدی رو میبینه که داره بهش نزدیک میشه!!
ولدی:به من میگی کودک یتیم معصوم بچه؟
پرسی:نـــــــــته!ولدی جون من!نکن این کار رو!مادر جان!هینگامه!ویولت!
شوووووت....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/6/10 22:46:54
But Life has a happy end. :)
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1386 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
ماندانگاس که در حال بررسی یکی از قابلمه ! های عتیقه بود ، با صدای دخترانه ای گفت : من که اینجام ... شمام هر چی میشه به من گیر بدید . آناکین که فکش از تعجب بسته نمیشد ، بصورت مبهمی میگه : یعنی کار کی میتونه باشه ؟

رودولف : هوووم
بلا : هوومک
دانگ : هوومز
ایگور : هومیز
زاخاریاس : هوویج

پرسی که به رنگ لبو در آمده بود ، فریاد زد : ای کوفت ، مرض ، درد بی درمون ، زهر مار ... بپاشید ببینید کار کیه دیگه ... . مرگخوارا که دست و پای خودشون رو گم کرده بودن توی محوطه پخش میشن ؛ لرد سیاه که به صورت کاملا آستکباری شاهد قضایا هست ، پیش خودش میگه : تو رو جادوگرای سیاه قرون وسطا مرگخوارای ما رو ببین .

بعد از دقایقی مرگخوارا دور هم جمع میشن

رودولف که نفس نفس میزد : من دیدمش ... من دیدمش ... بودلر ... بودلر ، من دیدم که ... من دیدم که اون زخم رو به جای سنجاق سینه داره ازش استفاده میکنه ...

آناکین که تعجب کرده بود فریاد میزنه : ای ابلهه ، احمقه ، بیشعور و با دیدن چهره خوفناک بلا توقف میکنه و ادامه میده : تو که یه قدمیش بودی ، باید بزور ازش میگرفتی اون صاعقه رو ، نباید میزاشتی از اون زخم با ارزش به جای سنجاق سر و سینه و هر کوفت دیگه ای استفاده کنه .

رودولف زیر زیرکی نگاهی به بلا میکنه و میگه : اوهوم ... راستش من میخواستم اونو بگیرم ازش ... ولی خوب ... میدونید که ...

پرسی که خوشحال بود و موقعیت رو مناسب میدید ، اصرار کرد : خوبه ... عالیه ... محشره ... اون با من ، من اون زخم رو ازش میگیرم و با خجالت و اینا ادامه میده : میگم آقا یه ماسکی چیزی بدید من بزنم به صورتم ، به صورت آنتحاری زخم رو از لباسش کش برم ... آره اینطوری راحت ترم ؛ ولی وقتی با چهره مرگخوارا مواجه میشه ، ادامه میده : نه فکر کنم همینطوری برم بهتره ، نبابا من و ویولت این حرفا رو نداریم که و به سمت جایی که ویولت در اونجا به سر میبره رهسپار میشه ...

مقابل ویولت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1386 20:52
نمایش جزئیات
آفلاین
_شیء اول،لنگ کفش بانویی که حاج کالین را ارشاد کرد و باعث شد او آسلامی گردد.از 10 برو بالا!
همین لحظه یکی با ریشی که به دامبل میگفت:زکی!بیشین بینیم باو!جیغ زد:اوا خاک عالم!هزار بده من بردم!
چند قیقه بعد لنگ کفش به طرز غریبی مفقود میشه!!
_شیء بعدی:عکسی از مرگخوار معروف،رودولف لسترنج در دوران تجرد!از 20 برو بـ...
شی مورد نظر به طور مرموزی به همراه بلاتریکس و رودولف ناپدید میشه!!ملت مرگخوار که به این شکل در اومدن گراوپ رو میفرستن تا با ملایمت مسئول حراج رو توجیه کنه که آدم نباید این همه ملت شریف رو منتظر بذاره!!
دانگ:آناکین؟این زخمه چقدر میرزه؟
آناکین:خب زیاد،زیاد،خیلی زیاد تر از زیاد!
دانگ به شدت بعد از قرن ها به فکر فرو میره!!
مسئول حراجی که آثار ملایمت گراوپ در جای جای صورتش به چشم میخوره به صجنه برمیگرده:شیء بعدی:زخم معروف هری پاتر،پسری که زنده ماند،پسری که نمرد،پسری که ولدی رو دربه در کرد،پسری که خیلی خرشانس بود!از دو زار برو بالا!
سارا:یعنی چی!زخم یک پاتر رو فقط دوزار میفروشین؟
همون لحظه از پشت صجنه به سارا اشاره میکنن که منظور از دوزار،دو هزار گالیون بوده!ملت مرگخوار همگی باهم پولاشون رو میریزن رو میز.رودولف و بلاتریکس هم پدیدار میشن تا بلا با مهربانی و عطوفت رفقا رو مجبور کنه جیبشون رو خالی کنن.
بلا:بلیز،کروشیو،اون نات رو از گوشه جیب کتت در بیار.دانگ،ساعت ویولت رو که کش رفتی بذار رو میز.له وی کورپوس،رودولف،من در مورد اون حلقه ازت بعدا میپرسم،بذارش رو میز،کروشیو!
با کمک ها و مساعدت های بلا و دانگ حدودا 5،شیش هزارتا جمع میشه!پس از زد و خورد های فراوان تصمیم میگیرن این افتخار رو به گراوپ بدن تا قیمت بده(فقط چون کراوپ یه ذره استخون بندیش درشت تر بوده)
گراوپ:ما شیش هزار گالیون قیمت داد!
مسئول حراجی:دیگه نبـ...(با نگاههای مهربانانه ملت مرگخوار میفهمه که واقعا دیگه نبود!!)بسیار خب این هم زخم پاتر تقدیم به شما.کو؟اینا...
ملت:چی شده؟
مسئول حراجی:زخم نیست!یکی دزدیدتش!!
آناکین:کسی دانگ رو ندیده؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/6/10 21:14:04
But Life has a happy end. :)
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1386 20:19
نمایش جزئیات
آفلاین
همین لحظه نور شدیدی اتاق رو در بر میگیره...
همین لحظه نور شدیدی اتاق رو در بر میگیره...
همین لحظه نور شدیدی اتاق رو در بر میگیره...
همین لحظه نور شدیدی اتاق رو در بر میگیره...
و همچان
نور شدیدی اتاق رو در بر میگیره...

صاحب کافه: آقا یکی اون مهتابی رو خاموش کنه وسط روز. پول برقش رو از جیب دامبلدور میدین یا اون لرد سیاهتون؟

این جمله تاثیر عجیبی بر رو ملت گذاشت . یا صحیحتر بگیم بر روی دو نفر از ملت . ریموس و دانگ. ریموس که تحت تاثیر جو خفنناک اونجا قرار داشت میپره یقه ی صاحب کافه رو میگیره و با داد و هوار میگه :

- من مهتابیم. منو خاموش کنن؟ هان؟ منو خاموش کنن؟ بزنم بکشمت بوقی؟

از اون طرف هم دانگ در حالی که مشغول شمارش موجودی حساب ریموس و صاحب کافه بود . هی به صاحب کافه سیخونک میزنه میگه :

- از جی کی میخوای پول برق رو بدی؟ هان؟ از جیب کی؟ فقط اسمش رو به من بگو . سه سوته برات جیبش رو خالی میکنم . هر چی توش بود نصف . نصف. تازه قبض برقت رو هم خودم میبرم گرینگوتر میدم .

طبق اطلاعات به دست آمده از بیمارستان سنت مانگو . صاحب کافه بعد از این حمله همه جانبه ی عصبی در بخش بیماران ضایعات مغزی بودن امکان تعمیر (!!!!!) بستری شده و تا آخ عمر در آن مکان به سر خواهد برد .

بعد از خاموش شدن لامپ مهتابی (!!) توسط یکی از مشتری ها . دامبلدور که با جادو صداش رو بالا برده بود با چند داد همه رو ساکت میکنه.
دامبلدور: شما مرگخوار ها برای چی به اینجا حمله کردید؟ هدفتون از این کار چی بود؟ چرا حراجی ما رو خراب میکنید؟

ملت مرگخوار: والا عرضم به حظورتون ما فقط اومدیم تو حراجی زخم کله ی این پسره عله ! .. چیز .. یعنی پاتر رو بخریم . میخوای کادو کنیم بدم لرد دلش شاد بشه

دامبل که فهمیده بود این ها بوقن سعی کرد بهشون توضیح بده حراجی یعنی چه!!!!

دامبل : خوب چرا حراج رو خراب کردید؟ اینجا ما شیعی رو که میخوایم برای فروش عرضه کنیم برای همه به نمایش میگذاریم و هر کس یه قیمت پیشنهاد میده . ما این شیع ی رو ( در اینجا جای زخم) به اون فرد میفروشیم.

بعد از اینکه مرگخوار ها کاملا توجیح شدند . عملیات حراج آغاز میشه .

در همین لحظه بلاتریکس به همراه رودلف مثل بچه های خوب در از کافه میان تو تا در حراجی شرکت کنند . ( لازم به ذکره در این مدت رودلف اولا توضیح داده که چرا با ناموس مردم دوئل میکرده و دوما توجیح شده که نباید با ناموس مردم دوئل کنه)

حراج آغاز میشود ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آناکین مونتاگ در 1386/6/10 20:43:54
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1386 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از این که هوریس پیشنهادشو بده آناکین احساس کرد یه چیزی داره تو همون جیبی که موجودیش یه سره کم میشه وول میخوره.طی یک حرکت آنتحاری دستش رو میکنه تو جیبش و یک دست دیگه رو میگیره!
آناکین:جیییغ!من سه تا دست دارم!من سه تا دست...
همین لحظه دست رو میکشه،دست هم خودش رو میکشه،خلاصه این میکشه و اون میکشه!آناکین دست رو تعقیب میکنه و به یک صورت در این وضعیت:میرسه که متعلق به دانگه!
آناکین:این دست توئه؟
دانگ:نچ!دست خودته!
آناکین:نه دست توئه!
قبل از این که دانگ جواب بده هوریس پیشنهادش رو میگه:برای این که این محفلی ها رو بیرون کنیم.دانگ رو میفرستیم بینشون.اینطوری هم موجودی جیب ما افزایش پیدا میکنه،میتونیم دوسه هزار گالیون رد کنیم به وزارتخونه ای ها بیان اینجا محفلی ها رو جمع کنن برن.
کسی توجهی به دانگ که داره با زر زر میگه«من نمیخوام بمیرم»نمیکنه و به پیشنهاد هوریس گوش میدن.کم کم همه قیافه ها از این حالت:به این حالت:تغییر میکنه و همه نقشه هوریس رو تایید میکنن.
آن سوی جبهه جنگ:
آلبوس:ریموس؟کوشی تو؟
همین لحظه ریموس رو از لای دست و پای چهارتا مرگخوار بیرون میکشه،ریموس که قیافه اش این شکلیه: داد میزنه:وایسا حالشون رو بگیرم!ولم کن بذار بکشمشون آلبوس!نفس کش!
آلبوس:داری تیکه تیکه میشی!نامردا نمیکنن حداقل با هم قد خودشون طرف شن!جریوس ماکزیممومیوس!
همین لحظه هر چهار مرگخوار به مولکول های وجودشون تجزیه میشن.اونور کافه سارا و ویولت دارن پشت به پشت هم حال اینا رو میگیرن.
سارا:این دیگه کیه؟این که رودولفه!جوجه برو با بزرگترت بیا!بلااا!تو چطور اجازه میدی ناموست بیاد با دختر دوئل کنه هان؟
همین لحظه بلا با آمپیر بالا ظهور میکنه،یقه رودولف رو میگیره و بلافاصله ناپدید میشه.چند دقیقه بعد:
ویولت:سارا!من احساس میکنم از موجودی جیبم کم شده!
سارا:دقیقا من هم همین احساس رو میکنم.
ویولت:جیییییغ!بیناموس!چطور جرئت میکنی دستت رو بکنی تو جیب من؟سارا این دانگ رو بچسب تا حسابش رو برسیم!
همین لحظه نور شدیدی اتاق رو در بر میگیره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/6/10 19:57:29
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/6/10 20:18:14
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/6/10 20:50:16
But Life has a happy end. :)
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1386 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
درود بر لرد سیاه

--------------------------------------------------------
در همین هنگام مرگخوار ها چیزی رو در افق دیدن که به سمت شان می آمد پس چوب دستی هایشان راکشیدند و صبر کردند تا جسم نا شناخته نزدیک شود :
ایگور: این چیه دیگه؟؟
آناکین که همچنان از مو جودیش کم می شد
گفت:
من چه می دونم باید نزدیک تر بیاد تا ببینیم

وقتی شی نزدیک شد
هورییس فریاد زد : اه بابا این که زاخیه
زاخی که از جاروش پیاده می شد گفت:
ارباب بهم دستور داد که بیام این جا
چرا وایستادید بریم دیگه
در حالی که مرگخوار ها شانه به شانه هم حرکت می کردند وارد کافه شدند ولی هورییس خیکش لای در گیر کرد
و داد زد:
بابا من گیر کردم کمک!!
زاخی با کمک ایگور به زور هورییس رو کشیدن تو :
آناکین: حالا باید چی کار کنیم؟
ایگور: باید کافه رو بگیریم
زاخی :خب مساله این جاست که چجوری؟
هورییس:خب این جوری دیگه
هورییس به سمت کافه چی حرکت کرد
در حالی که ملت همه این جوری
به سیبیل هورییس نگاه می کردند هورییس چوبدستی اش را کشید:
هورییس :این کافه از همین لحظه در اختیار ماست فهمیدی؟؟؟
کافه چی که از ترس می لرزید آرام آرام به سمت زنگ خطر رفت
ایگور که فهمید به زاخی و آناکین اشاره کرد که همه ی مشتری ها رو گروگان بگیرند و خودش پرید روی کافه چی ولی ناگهان در باز شد و محفلی ها داخل شدن آلبوس که جلوی همه بود
گفت:اونا رو ول کنید
ولی زاخی نفرینی به سمت محفلی ها فرستاد و میز بزرگی را برگرداند و مرگخوار ها پشت میز سنگر گرفتند طلسم ها و نفرین ها سالن رو پر کرده بود و از برخورد اونا رنگ های گوناگونی تشکیل می شد ایگور که طلسمی رو به صورت ریموس کوبوند گفت:
باید اینا رو بندازیم بیرون هورییس که یک پایش زخمی شده بود گفت : یه راهی هست .........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1386/6/10 19:55:30
[i]
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1386 18:25
نمایش جزئیات
آفلاین
پنج مرگخوار با خوشحالي و حس عجيبي كه حاكي از برتري آنها نسبت به بقيه بود،سينه هايشان را جلو دادند و به طرف سه دسته جارو به راه افتادند.بعد از گذشت چند كليومتر كه ديگر نفسي در دهان آنها نبود بروي نيمكتي نشستند و به فكر فرو رفتند.

ايگور كه دوست داشت با آن دختر زيبا مرگخوار دوست شود و ازدواج كند نياز داشت تا در بين مرگخواران شخصي مهم باشد.لرد تاريكي ها او را تاييد كند.او حتما بايد اين كار را براي لرد انجام ميداد.
رودولف به فكر بلاتريكس بود كه او طا طلاق دهد و با دختري ديگر ازدواج كند.اگر او هم ميتوانست در بين مرگخواران معروف شود،بلاتريكس ديگر نمي توانست جلوي او را بگيرد.
آناكين هم به فكر پول هاي درون جيبش بود و اصلا به كاري كه بايد انجام ميدادند فكر نميكرد.در اين بين فقط هوريس بود كه دستي بر زير چونش كشيد و گفت:
-ببينم چرا ما پيدا ميريم؟براي چي ظاهر نميشيم اونجا؟
- !عزيزم،وزارت سحر و جادو همه اين راه ها را كنترل ميكند و ما هم مرگخوار هستيم!مثل اينكه سبيلت رو مغزت هم تاثير گذاشته نه؟

در همين احوالات بود كه ناگهان اتوبوس شواليه با سرعت جلوي آنها پيچيد و درش باز شد تا سوار آن شوند.
- !نويسنده عوض شده؟يعني رولينگ رفته؟تا حالا نديده بودم كسي جز هري پاتر از اين شانسا بياره!عجب!همه چي دنيا بر عكس شده!
اين رو شپش پير به فرزندش گفت و در همان وضعيت افتاد و سكته كرد.

اتوبوس شواليه با سرعت به حركت در آمد هوريس كه هنوز ايستاده بود محكم به طرف شيشه اتوبوس رفت و پخش آن شد.آقا چند دفعه گفتيم تو اتوبوس بشينيد؟عجبا!!
آناكين كه هنوز مشغول شمردن پولهايش بود نيشخندي به هوريس زد و به كارش ادامه داد.


20 دقيقه بعد!

مرگخوران دم در رستوران ايستاده بودند و با دقت به صداهاي عجيب درون كافه گوش ميدادند به جز آناكين كه براي باز بيستم،پولهاش درون جيبش را ميشمرد.
-اه چرا كم شد؟از اون موقع كه شمردم هر دفعه يك گاليون كم ميشه!يعني چي آخه؟(پتك)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]Igor[/en] در 1386/6/10 19:05:10
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1386 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


















پست آغازین جنگ
-در ظهر تابستان،برف میبارد.عجیبا غریبا!!!
این رو یکی از شپش های پیر،در حالیکه یک پا را بر روی پای دیگرش انداخته و سیگاری زیر لبش بود؛به نوه اش گفت.

انبوه برف بر درخت های جنگل نشسته و زندگی را برای جانورانی که در آن میزیستند ؛هر لحظه سخت تر میکرد.

کلیه ی موجودات و حیوانات از قبیل شپش ،کک و ....سعی بر آن داشتند تا سر های خود را از میان بستنی نشسته بر سبیل های اسلاگهورن ، بیرون بکشند اما همه ی کوشش آنها با شکست مواجه میشد زیرا بستنی مذکور از مقابل پارک ماگلی "ملت" خریداری شده و ارتفاعش به بلندی برج ایفل بود.

آناکین:وقتی بهت میگم یه ژیلت بخر،ناراحت میشی.همه ی ما تموم کردیم و تو تازه اول کاری.بخور دیگه.

کمی آن طرف تر از جاییکه اناکین ایستاده ،پرسی،رودولف و ایگور نیز نگاه های چپ چپ خود را نثار سبیل های اسلاگهورن کرده و به صورت کاملا شاکی به چشمانش خیره شدند.

اسلاگهورن:اگر گذاشتید یه بستنی بخوریم.یه روز تونستیم ارباب رو بپیچونیما...
رودولف:چی؟ارباب رو پیچوندیم؟کی؟کو؟کجا؟
پرسی:راست میگه خوب.پیچوندیم دیگه.
رودولف:نه خیر.ما اومدیم اینجا مختصات جغرافیایی منطقه رو برای ماموریت های بعدی مورد بررسی قرار بدیم.
پنج مرگ خوار:

در همین هنگام بادی از سوی شمال وزیدن گرفته و پس از بلند کردن خاک،آن را مستقیم به سمت چشمان پنج مرگ خوار هدایت میکند.اسلاگهورن در یک حرکت غریزی بستنی را رها کرده و چشمانش را دو دستی میچسبد.آناکین نیز در یک حرکت غریزی تر،چشمانش را رها کرده و به طرف نون بستنی قیفی که بر روی زمین افتاده؛حمله میبرد(چماق).
اما در حالیکه دهانش دو سانتیمتر با نان بستنی فاصله دارد،خشکش میزند.
تبلیغی در کنار بستنی،بر روی زمین افتاده.
نقل قول:
حراج بزرگ
هری پاتر،پسری که زنده ماند،برای کمک به کودکانی که پدر و مادر های خود را در جنگ از دست داده اند؛زخم خود را به حراج میگذارد.
مکان:مهمان خانه ی سه دسته جارو
زمان:از امروز،به مدت یک هفته.

ملت مرگ خوار:
هورریس:نظرتون چیه این زخم رو برای ارباب خریداری کنیم؟به عنوان یک هدیه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1386/6/10 17:59:06
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/article/view.article.php/2115/c29]هری پاتر و شاهنامه(به دست آمده ا�
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: پنجشنبه 30 فروردین 1386 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
_ 3...4...5...6...7...8... دیگه گورکن عزیزتو نمی بینی ها!8...دیگه حتی بهش فکر نکن...8...: رفقا بعد از 8 چنده؟
این جمله رو بورگین در حالی که با دست آزادش سرش را می خواراند خطاب به دیگر اوباش گفت!
پیوز در حالی که لبخندی از سر تمسخر داشت قهقه ای زد و گفت : خوب معلومه دیگه! 10
ناگهان خنده همانند توپ در کافه منفجر شد.
در این گیر و بیر ناگهان لودو که تنها همدردش را در بند اسارت میدید پرید و یقه ریموس ، یکی از اوباش رو گرفت و خطاب به بورگین گفت : حالا اون گورکن رو بده یا اینکه باید با بهترین دوست گنگسترتون خداحافظی کنید!
بورگین که این جملات را شنید خیلی آرام به طرف در رفت و سعی کرد فرارش طبیعی جلوه دهد.
با خود فکر کرد...
این چه کاریه می کنی بورگین ؟ الان تو رگ خواب لودو رو تو دستات داری اون وقت میخوای فرار کنی؟
ولی عزمش را جزم کرد!اگر تا دقایقی دیگر فرار نمی کرد به زرس قاطع کارآگاهان سر می رسیدند.زیرا دیگر آنقدر در کافه سر و صدا بلند شده بود که دیگر جای هیچ مخفی کاریی نبود.
خیلی زود دیگر اوباش هم از نقشه بورگین خبر دار شدند.
لودو نیز قدمی به جلو گذاشت و چوبش را به که به طور هراسناکی در روی جمجمه ی ریموس گذاشته بود بیشتر فشار داد...
_ خیلی اروم علیرضا رو بزار پایین و گورتو گم ک...
هنوز حرفش تمام نشده بود که بورگین جستی سریع زد و در را باز کرد و پا به هوای آزاد گذاشت.
به دلیل اینکه در کافه ی تاریک به سر می برد نور خورشید چشمانش را آزار داد.
کمتر از چند ثانیه تمامی دار و دسته بورگین جلوی یک اتوبوس بزرگ و قرمز رنگ را گرفته و خیلی سریع سوار آن شدند.
چند ثانیه بعد ، هم زمان با خارج شدن لودو و مرگ خواران از کافه راننده اتوبوس و کمک راننده ان ارنی مک میلان با شدت به بیرون پرت شدند.
خیلی سریع لودو فهمید که دار و دسته ی گانگستر ها " اتوبوس شوالیه " را تسخیر کرده اند.
-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0
ادامه ماموریت در اتوبوس شوالیه
اولین پست ماموریت را هم خودم خواهم زد.
با تشکر
بورگین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!