ایگور کارکاروف
از قلعه دورمشترانگ
- تولد نقش
- 1396/07/22
- آخرین ورود
- امروز ساعت 03:06
- عضویت
- 1384/11/01
- پستها
- 3125
آغاز فلش بك!
چند اژدها بر فراز هاگوارتز پرواز ميكرد و هر فردي را ميديدند با آتش دهانشان ابتدا او را ميكشتند و بعد با دندان هاي تيزشان او را ميگرفتند و با حركتي آن را به اعماق شكم بزرگ و بي نهايتاشان ميفرستادند.
همه مردم از وحشت به آنها نگاه ميكردند.دلهره و ترس در وجود آن ها نهفته بود و حتي وزارت خانه هم با كاراگاهاش نتوانسته بود آن ا
ژدها رو شكست دهد.
-چجوري اين اتفاق افتاد آخه؟
-مثل اينكه يكي از معلم هاي هاگوارتز يك عدد تخم شاخدم پرورش ميداده كه و بعد از اينكه از تخم در اومده هم از او مراقبت ميكرده كه يك روز او فرار ميكند از هاگوارتز.هفته ها بعد كه از ماجرا گذشته بود ناگهان اژدها با چند اژدها ديگه مثل خودش آمدند تا انتقام بگيرند.
همه در ترس و وحشت به سر ميبردند و به لرزه افتاده بودند كه ناگهان شخصي كه انگار دامبلدور جوان بود به بيرون از هاگوارتز آمد.
نگاهي به آنها انداخت و دستي به چونه اش كشيد.
-اون مرد ديوونه شده؟الان اژدها ها نابودش ميكنند.عجبا!يكي بره اون رو نجات بده.
همهمه بلند شد و همه از دامبلدور خواستند كه كنار برود و جايي پنهان شود ولي او چوب دستي خود را در آورد وبه صورت ناگهاي نوري آبي تمام فضا را فرا گرفت.بعد از چند ثانيه نور از بين رفت و مردم دامبلدور را ديدند كه ايستاده و خبري از آن اژدها نبود ديگر!
پايان فلش بك!
هنوز آن مرد اخبار روزنامه ها و كار دامبلدور رو فراموش نكرده بود..او نبايد ميذاشت كه هاگريد تخم اژدها پرورش دهد.بايد با كمك يكي ديگه جلوي او را ميگرفت.حالا كه دامبلدور هم زنده نبود معلوم نبود كه چه شخصي ميخواهد جلوي اژدها رشد پيدا كرده را بگيرد.شايد داشت بيخودي حساسيت نشان ميداد ولي بالاخره بايد با يك شخص اين موضوع را در ميون ميذاشت.پس با سرعت بلند شد و از سه دسته جارو بيرون رفت.
-اين يارو كي بود ديگه؟ديوونه فقط تو سه دسته جارو نداشتيم كه اونم پيدا شد.
آن مرد نزديك خانه دوستش بود.دوست دانايي كه در هاگزميد زندگي ميكرد.در زد و ... !!
چند اژدها بر فراز هاگوارتز پرواز ميكرد و هر فردي را ميديدند با آتش دهانشان ابتدا او را ميكشتند و بعد با دندان هاي تيزشان او را ميگرفتند و با حركتي آن را به اعماق شكم بزرگ و بي نهايتاشان ميفرستادند.
همه مردم از وحشت به آنها نگاه ميكردند.دلهره و ترس در وجود آن ها نهفته بود و حتي وزارت خانه هم با كاراگاهاش نتوانسته بود آن ا
ژدها رو شكست دهد.
-چجوري اين اتفاق افتاد آخه؟
-مثل اينكه يكي از معلم هاي هاگوارتز يك عدد تخم شاخدم پرورش ميداده كه و بعد از اينكه از تخم در اومده هم از او مراقبت ميكرده كه يك روز او فرار ميكند از هاگوارتز.هفته ها بعد كه از ماجرا گذشته بود ناگهان اژدها با چند اژدها ديگه مثل خودش آمدند تا انتقام بگيرند.
همه در ترس و وحشت به سر ميبردند و به لرزه افتاده بودند كه ناگهان شخصي كه انگار دامبلدور جوان بود به بيرون از هاگوارتز آمد.
نگاهي به آنها انداخت و دستي به چونه اش كشيد.
-اون مرد ديوونه شده؟الان اژدها ها نابودش ميكنند.عجبا!يكي بره اون رو نجات بده.
همهمه بلند شد و همه از دامبلدور خواستند كه كنار برود و جايي پنهان شود ولي او چوب دستي خود را در آورد وبه صورت ناگهاي نوري آبي تمام فضا را فرا گرفت.بعد از چند ثانيه نور از بين رفت و مردم دامبلدور را ديدند كه ايستاده و خبري از آن اژدها نبود ديگر!
پايان فلش بك!
هنوز آن مرد اخبار روزنامه ها و كار دامبلدور رو فراموش نكرده بود..او نبايد ميذاشت كه هاگريد تخم اژدها پرورش دهد.بايد با كمك يكي ديگه جلوي او را ميگرفت.حالا كه دامبلدور هم زنده نبود معلوم نبود كه چه شخصي ميخواهد جلوي اژدها رشد پيدا كرده را بگيرد.شايد داشت بيخودي حساسيت نشان ميداد ولي بالاخره بايد با يك شخص اين موضوع را در ميون ميذاشت.پس با سرعت بلند شد و از سه دسته جارو بيرون رفت.
-اين يارو كي بود ديگه؟ديوونه فقط تو سه دسته جارو نداشتيم كه اونم پيدا شد.
آن مرد نزديك خانه دوستش بود.دوست دانايي كه در هاگزميد زندگي ميكرد.در زد و ... !!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هر کسی جرات داره بیاد جلو
(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
)
(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
)


میگه:چظور میتونی اینقدر سنگدل باشی؟میدونی قرار این پول به کیا برسه؟این قراره خرج یه مشت بچه معصوم و بیگناه رو در بیاره.قراره دل یک کودک یتیم معصوم رو شاد کنه...





اون با من ، من اون زخم رو ازش میگیرم و با خجالت و اینا ادامه میده : میگم آقا یه ماسکی چیزی بدید من بزنم به صورتم ، به صورت آنتحاری زخم رو از لباسش کش برم ... آره اینطوری راحت ترم ؛ ولی وقتی با چهره 
به این حالت:
تغییر میکنه و همه نقشه هوریس رو تایید میکنن.
داد میزنه:وایسا حالشون رو بگیرم!ولم کن بذار بکشمشون آلبوس!نفس کش!
!عزيزم،وزارت سحر و جادو همه اين راه ها را كنترل ميكند و ما هم مرگخوار هستيم!مثل اينكه سبيلت رو مغزت هم تاثير گذاشته نه؟

