جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  108 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  218 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: یکشنبه 6 خرداد 1386 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
اگه توی داستان گند زدم حلالم کنید
.................
مکالمات کلیکوپتر با مرکز فرماندهی سا عت 8:10 دقیفه
- از کفتر به مرکز ... از کفتر به مرکز ... مرکز جان به گوشی
- کفتر جان ،اینجا مرکز بگوشیم
-مرکز جان در حال تعقیب یک شی عجیب هستیم . گویا اسبی است که تعدای انسان سوارش هستند . طولش چهار و نیم متر و عرضش نیم متر است ... دستور چیه
- کفتر جان گویا چند تا ماشین هم اعزام شدن اگه مشکلو حل میکنن ، شما برگرد.
- سرعتشون زیاده ، ما با ماشین ها 20 دقیه فاصله داریم.
- ...تعجب ... چطور ممکنه یک اسب با چندین سر نشین از ماشین ها الگانس ما جلو بزنه ...
- مرکز ... من دیگه نمی تونم دنبالشون برم ... سرعتشون سرسام آوره ... از من هم جلو زدن .
-...خیلی تعجب ....
و اما هدی و دوستان ....
هدی در حالیه که به پشت سر نگاه میکرد گفت : همشون رو جا گذاشتیم ، آفرین مگورین . حالا اگه مارو به هاگوارتز برسونی یه هویج اضافی تر بهت می دم.
...........................
خوب اگه داستانو خراب کردم معضرت می خوام می تونین در نظر نگیرینش .

فعلا ....
یا علی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: جمعه 4 خرداد 1386 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
اگه فکر می کنین این ساعت ها با هم تناقض دارن باید بگم که خطای دیده!!! فکر می کنین!

-------------------------------------------
ساعت 7:40 دقیقه ی شب:
شب بود ... ماه پشت ابر بود ! تاریکی بود و سکوت ... جاده ای خاکی ... از ان دور دور ها صدای سم اسبی به گوش رسید ... صدا نزدیک و نزدیک تر می شد و همراه با آن تصویر نا واضحی از جانوری عجیب در تاریکی شب نمایان می گشت!!!!!...
پی تی کو پی تی کو پی تی کو پی تی کو ...... !!!!
- مگور تند تر برو!!! ساعت یه رب به هشته!!!
جانور دیگر به وضوح قابل روئیت بود و آن چیزی نبود جز .. مگورین که از سر و کولش آدم آویزون بود ! استر دقیقا جلوی بقیه نشسته بود و به یه چوب یه نخ بسته بود و به نخه هم یه هویج بسته بود و گذاشته بود جلو دهن مگورین!!!!( ) مگورین هم در تلاش برای رسیدن به هویج مثل چی می دوید!!!!
ساعت 7:59 دقیقه ی شب، زندان اوین:
هدی با اضطراب به ساعتش نگاه می کنه .. انتظار چقدر سخته .... امون نمی زاره برا آدم لامصب!!!!هدی برای حفظ آرامشش روی تخت می شینه و از تو پراش دو تا میل بافتنی و یه کاموا در میاره و شروع می کنه به بافتن!!! زندان بود و سکوت ... تنها صدای برخورد میل های بافتنی به گوش می رسید ... هدی یه نیم نگاه به ساعتش می ندازه ... ساعت هشته!!!!
ناگهان سر استر از پشت میله های پنجره ی کوچک و خاک گرفته! سلول دیده می شه هدی با کمال تعجب به اون صحنه نگاه می کنه ... استر یه چشمک می زنه و با یه دونه از این وسیله ماگلیا که باش آهن می برن( اسمشو بلد نیستم! ) شروع می کنه به بریدن میله ها ... در سیم ثانیه اونارو می بره و در حالی که عرق روی پیشونیش رو پاک می کنه رو به هدی می گه:
- hurry up!
هدی به سرعت می ره و روی شونه های استر وای میسته و یه نگاه به پایین می ندازه!!! همه ی بچه ها روی همدیگه واستاده ن! و مگورین پایین تر از همه با شنیدن صدای سوت استر! شروع می کنه به راه رفتن!!! ولی کمی جلو تر یه قالب صورتی رنگ به چشم می خوره که روی اون نوشته شده:
soap!!!!
مگورین سمشو می زاره رو قالب و لیز می خوره و میفته و وقتی به بالا نگاه می کنه تعدادی آدم رو می بینه که به شدت دست و پاشونو تکون می دن و بهش نزدیک و نزدیک تر می شن!!! و دیگه چیزی نمی بینه!!!!
چند دقیقه بعد همه سوار بر مگورین در حال فرار هستن و چند تا ماشین پلیس دارن تعقیبشون می کنن!
- اوه نه همه مونو می گیرن ... اونا ما رو می کشن ... نه .... نه ....
- آروم باش هدی!!! اونا فقط چند تا ماشینن!!!
ناگهان یک هلیکوپتر پلیس از پشت پیچ جاده نمایان می شود!!!
- ماااااااااااامااااااااااااااااااااان!!!!!

-------------------------------
بازم می گم من تحت تاثیر هیچ انیمیشنی قرار نگرفتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
؟!
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 2 خرداد 1386 21:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو



! ساعت 7:00 شب !
همه درحالي كه داخل هم ميلوليدند (؟!) وارد ماشيني شدند كه همزمان بوي تند بنزين هم به مشام ميرسيد.
مگورين سمش رو به صندلي راننده كشيد و گفت :
- شما از كارت هوشمند سوخت استفاده نميكنين !؟ ... ما كه اينجوري تا برسيم به مقصد كمه كمش آسم ميگيريم !
همه : !
در همين حال راننده هويجي نارنجي رنگ از داخل داشبرد ماشينش بيرون آورد و به مگورين داد !
مگورين : !
لارتن همچنان موشكافانه به راننده مينگريست !


كمي جلو تر !
استرجس به محض ديدن ماشين پليس رو به راننده كرد و گفت:
- آقا كمربندتون رو بستين !؟
راننده نگاهي به استر كرد و گفت:
- من كه راننده نيستم ؟ اين ويكي روي پاهام نشسته من از داخل آينه بقل دارم بيرون رو نگاه ميكنم!

در همين حال صدايي كه گوش فلك را كرد ميكرد ، شنده شد:
- ميني ماينر نارنجي رنگ بزنن كنار !... ميني ماينر نارنجي رنگ بزنن كنار ! لطفا !
اين صداي آشناي پليس بود!
مامور پليس كمي جلوتر آمد ، و از ديدن افراد زياد داخل ماشين چشمانش گرد شد و فقط نگاه كرد.
هنوز دهان پليس باز نشده بود كه سينيسترا گفت:
- آقا ما همياره پليسيم ! !
پليس دستي به ريشش(!) كشيد و گفت:
- بله مشخصه كه چقدر همكاريم! راننده از ماشين پياده شه ! ماشين ميره داخل پاركينگ ! ... به دليل حمل غير مجاز اسب ؛ مسافر زياد ، سرعت غير مجاز و .... !
همگي در حالي آهي جانكاه ميكشيدند از ميني ماينر پياده شدند !
!
در همين حال ليلي ساعت را پرسيد ، و سينيسترا جواب داد كه ساعت 7:30 دقيقه ي شب است !
از كمي دور تر نور چراغ شب نمايي ديده ميشد !
لارتن به تابلود خيره شد و سپس در كمال ناباوري گفت:
- زندان اوين 5 كيلومتر !!!!
بچه ها : !!!


-------
اميدوارم بد نشده باشه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 2 خرداد 1386 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هدي با خود اندیشید:
- آيا خواهند آمد!؟

همان موقع بيرون هاگوارتز......

همه بر و بچ خوابگاه كنار جاده ايستاده بودند. ماشين هاي ماگلي با سرعت رد مي شدند. با رد شدن هر ماشين صداي استر به گوش مي رسيد:
- مستقيم!...... آزكابان 7 نفر!...... مستقيم!....... آزكابان دربست!

با شنيدن كلمه دربست اولين ماشين با شدت زد روي ترمز و با اينكه 180 تا سرعت داشت توي 2 متر ايستاد!

همه نگاهي با مشكوكيت به ماشين انداختند. آيا هر 7 نفر توي يه ميني ماينر جا مي شدند!؟ لارتن بصورت به ميني ماينر نگاه كرد و گفت:
- ميني ماينر نارنجي! چقدر آشنا به نظر مي رسه!

استر در حالي كه در جلو رو باز مي كرد گفت:
- خب! من و ويكي و لارتن جلو ميشينيم! ليلي و سيني و مگورين و سارا هم عقب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/3/2 19:16:52
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/3/2 21:48:24
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 2 خرداد 1386 10:27
نمایش جزئیات
آفلاین
هوممم دیدم کسی ادامه نمی ده گفتم با اجازه ی مادر و پدرم تغییر سوژه بدم ... خدا رو شکر منطقه ی نظامی هم نیست! حالا ناظرا موافق بودن که بزارن باشه موافق نبودن باز هم زارن باشه! شاید فرجی شد یکی اومد پست زد!

----------------------------------------------

Once upon a time!
خوابگاه بزرگی بود که کلی چیز(=دختر، پسر، جانور و ... ) در آن زندگی می کرد ... همه با خوبی و خوشی روزها را سپری می کردند و این خنده بود که لا مصب هیچ گاه از لبان آن ها محو نمی گشت ... در یکی از روزهای زیبا و بهاری همراه با رنگین کمان در شرق و چه چه پرندگان و صدای بالا و پایین پریدن ماهی مرکب در دریاچه؟! که آرامش خاصی را بر آن فضای دوستانه حاکم می کرد ... در گوشه ای از تالار دخترکی غمگین و تنها نشسته بود و روزنامه ای که بر آن مهر سکرت زده بودند در دستش بود ...
تیتر روزنامه:
برادر یک زن کافیست!
در پایین تیتر عکس پرنده ای که به بال هایش بال بند( دست بند) بسته بودند و روی سرش پارچه ای کشیده بودند و در حال پیاده شدن از یک ماشین نظامی بود دیده می شد .... پایین تر کلماتی از قبیل : مهریه ... سنگین ... اجرا و این ها به چشم می خورد ....
لیلی در حالی که روزنامه ی فوق سری را به طور پنهانی می خواند دیگر نخواند و آن را پایین گرفت و زیر لب زمزمه کرد ...
- اوووووووووه هدی!!!!
لیلی نفس گرم کسی بر روی شانه اش را احساس کرد ... لذا! به سرعت برگشت و دید همه ی بروبچز از انسان گرفته تا حیوان روی روزنامه خم شده اند در حالی که با دستمال های طرح دار در رنگ ها و اندازه های مختلف اشک های خود را پاک می کنند!! در این بین چند هق هق چند تن از دختران گریفیندور به گوش می رسید( به یاد گذشته ها! )
آن روز شبیه روز های قبل نبود ... جو اندوه باری؟! بر فضا حاکم شده بود و همه به فکر راه چاره ای بودند ... هر چه که نباشد هدویگ دوستشان بود و با هم بودند در فقر و ثروت ... غم و شادی ... آن ها عهد بسته بودند!
ناگهان صدای پر شور و مطمئن یکی از اعضا در فضا تنین! انداخت؟!
- ما نجاتش می دیم!
در زندان:
هدی روز تختش نشسته و داره کتاب حقوق قضایی( چه می دونم خوب) می خونه ... از دریچه ی کوچک زیر در بشقاب غذایی به دورون اتاقک سر می خورد هدی نگاه بی تفاوتی به بشقاب می اندازد و دوباره کتاب می خواند کمی بعد تر یک پاکت بزرگ به زور از آن دریچه ی کوچیک به درون اتاق می فرستند ( خودتون جمله بندیش رو درست کنین دیگه ... هدویگ که بسیار کنجکاو شده به آرامی از تخت پایین می آید و بسته را بر می دارد و روی میز می گذارد و به آن نگاهی می اندازد و سپس بازی می کند ... یک جعبه که روی آن نوشته شده بود :
JIGSAW PUZZLE 7000 PIECE!!!!!!

هدی که از این همه محبت دوستان چشمانش پر از اشک شده بود جعبه را باز می کند و شروع می کند به چیدن قطعات ...
ساعت 7:59 شب :
هدی آخرین قطعه ی پازل را هم می گذارد و با تعجب می بیند که روی پازل پیغامی نوشته شده است از این قرار:
FRIDAY NIGHT 8PM BE READY. A FRIEND!!!!!
هدویگ یه نگاه به تاریخ نگار می ندازه ...
- امروز جمعه ست!!!!


---------------------------------
من تحت تاثیر هیچ انیمیشنی قرار نگرفتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
؟!
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: شنبه 15 اردیبهشت 1386 01:02
نمایش جزئیات
آفلاین
لارتن با سر در گمی گفت:مگه نگفتی 3 نفر دیگه لازم داریم این که شد دو نفر منم پایه ام.
ویکتور : منظورش از پایه پایه ی مبل بود یا میز؟
ملت:
ویکتور میدونم میدونم خاستم تستتون کنم.آخه میدونید که کنکور ماگلی نزدیکه . تو که خبر داری بلید قراره خودتم کنکور بدی آره؟
ملت:
بلید: آبرومو بردییییییییییییییییییییییییییی .من 43 سالمه.
ویکتور : منو نکش!
بلید:ساکت.من میرم با اسلی ها صحبت میکنم زمان تمرین رو هم مشخص میکنیم .
===========================
فردا ساعت 2:30 ظهر زمین کوییدیچ
--------------------------------------------
همه ایستاده بودند و نظاره گره کارهای مربی یعنی استر بودن
استر:
خوب عضوهای مسابقه یعنی بلید سالیر ویکتور و لارتن اینطرف و مابقی اون طرف.
خوب مسابقه از این قراره که که...که .....رنگ استرجس پرید خودش را مچاله کرد و به سرعت دوید و از زمین بیرون رفت .
بلید گفت : خوب خودم توضیح میدم.صد دفعه بهش گفتم انقدر شبها سردی نخور .چشمش به میز غذا می افته......استغفرالله.
خوب گوش کنید ما باید یه نفس بگیم زووووووووووووووووووووووووووو و این کار رو ادامه بدیم تا بدون استفاده از جادو فردی از گروه مقابل رو به زمین خودمون بکشیم البته زمین از وست تقسیم میشه .اگر توی زمین حریف شما رو گرفتن و کشیدن باید سعی کنید وارد زمین خودتون بشید و این در حالیه که اصلا نباید زووووووووووووووووووووووووویی که میگید قطع بشه چون اگر فطع بشه من خودم سرتون رو قطع میکنم .یا میاید تو زمین خودمون یا همونجا میمیرید.
ملت:
اینم بگم این بازی تا جایی ادامه پیدا میکنه که تعداد بیشتری از افراد اون گروه رو اسیر کنید .البته میتونید آزاد هم بشید در صورتی که یکی از افراد گروه وارد زمین مقابل بشه و دستش رو به دست اسیر شده بزنه اونم باید در بره.
استر بدو بدو وارد زمین شد :آخییییش راحت شدم .خوب بچه ها میخواستم بگم .استر به خودش پیچید و دوباره زد به چاک.
ملت :
بلید:خوب فهمیدین چی شد دیگه؟
ملت: :no:
بلید :خوب اشکال نداره بار اول همینجوریه . البته مسابقه ی بعدی سخت تره اینو باید حتما یاد بگیرید تا اونو بفهمید اون مسابقه ی بز کشیه که یه بازی افغانیه و خیلی سخته.
ملت:
خوب حالا بز کشی رو بی خیال دوباره توضیح میدم :مسابقه ی زو از این قراره که..................
-------------------------------------
یک ساعت بعد .
استر درمانده و وارفته داخل زمین میشه :خوب بچه ها داشتم میگفتم .
بلید:بی خیال استر برو تو همون توالد بمون بهتره.
نه نه خوب شدم.
لارتن:این الان دهمین دفعست که میای میگی خوب شدم .
استر:
دوباره به خودش پیچید و از زمین بیرون دوید.
ملت :
بلید :خوب این دوازدهمین بار بود که براتون توضیح دادم قطعا یاد گرفتید دیگه نه؟
ملت: :no:
بلید:
ملت :نههههههههههههههههههههه فهمیدیم فهمیدیم.یعنی تو بازی بالاخره یه جوری میفهمیم دیگهه.
بلید : تمرین رو شروع میکنیم.
------------------------------------
در ضمن برای مدت مسابقات یه آرم باحال در شان گیریفیندوری ها پیوست گذاشتم هر کی خواست در طول مسابقات این آرم و بزاره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



gif  (65.84 KB)
13807_463ba6614326e.gif 174X136 px
ویرایش شده توسط بلید در 1386/2/15 1:06:05
ویرایش شده توسط بلید در 1386/2/15 1:10:21
خوشحالم كه دوباره برگشتم.
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: جمعه 14 اردیبهشت 1386 21:23
نمایش جزئیات
آفلاین
از دست بعضیا! مگه قرار نبود مرحله اول زو باشه؟ این لاسمبوه رو از کجا آوردین؟ بعدش هم کی گفته سانتور ها دست ندارن؟
من از پست مگور ادامه می دم...خواستین پست منو نادیده بگیرین یا اصلا استر پاکش کنه...خواستین پست منو ادامه بدین....دیگه من نمی دونم
به استر:
تو چجور ناظری هستی!؟ چرا پست ها رو نمی خونی!؟
(الان به دل گرفتی استر؟ این که الان اینا رو گفت لارتن همیشه نبودا...لارتن قاط زده بود!)
--------------------------------------------------------
بلید گلوشو صاف می کند و لیستی از جیبش در می آورد و شروع می کند به خواندن:
-اولین مرحله مسابقه ی زو هست! چه کسی در این زمینه استعداد داره؟!
نگاه هایی بین بچه ها رد و بدل می شود و تمام این ها نشان بر این است که فهمیده اند این مسابقه شیوه ی نوینی را در پیش گرفته و بسیار تازگی دارد!


مگورین در حالی که بپر بپر می کرد گفت:
- من من من من!
لارتن به مگور گفت:
- نه خیر! قبول نیست! من بیشتر استعداد دارم!
مگورین:
- اوهوکی! کی گفته!
بعد هم با یه ضربه سم زد توی سر لارتن! لارتن هم در حالی که گیج می زد بلند شد و یه مشت زد زیر چونه مگور و درگیری ادامه پیدا کرد...

بلید اومد که بگه زو مسابقه گروهیه و هر تیم چند تا شرکت کننده داره، ولی وقتی دید کار از کار گذشته و لارتن و مگور هر دو کف زمین دراز شدن، بی خیال شد!

استر نگاهی همچون نگه کردن عاقل اندر سفیه به آن دو کرد و بعد گفت:
- خب نگفتین کیا حاضر با اسلی ها مسابقه بدن!؟
بلید :
- من سه سال توی زمین خاکی بازی کردم.دو سال هم توی جوانان لیورپول کاپیتان بودم.
استر:
- خب تو کاپیتان. من هم که مربی تیمم.کسی که اعتراضی چیزی نداره؟....داره؟
و چون همه به زمین جلوشون نگاه کردن ادامه داد:
- دیگه؟ 3 نفر دیگه می خوایم.
سالی یر گفت:
- من هم هستم!
ویکتور:
- اگه سالی هست، پس منم هستم.
بعد از نگاه هایی که رد و بدل شد ابر گفت:
- من....من هم بذارین توی تیم.
استر گفت:
- خب تیم بسته شد. امروز تمرین می کنیم. یکیتون هم بره به اسلی ها بگه فردا مسابقه می دیم!

بعد همه به طرف مگورین و لارتن نگاه کردن که بلند شده بودن تا دوباره کتک کاری کنن ولی انقدر گیج بودن که مشت و لگداشون از کنار سر همدیگه رد می شد!

--------------------------------------------
دوستان اگه کسی زو بلد نیست یه پیام شخصی بزنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/2/14 22:04:04
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: جمعه 14 اردیبهشت 1386 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب من این کارو به کسی می دم که از دست دادن انگشتاش براش مهم نباشه
همه نگاه ها به سمت مگورین میچرخه و همه با هم میگن مگور باید بره
مگورین که از حرفهای هیچکس هیچی نمیفهمید با خوشحالی گفت : بالاخره من انتخاب شدم
سالی یر که کنار مگورین نشسته بود یک سقلمه ایی به مگورین میزنه و ماجرا رو دوباره برای او شرح میده
مگورین :
پس از اینکه ملت گریف مگورین رو از مرگ نجات میدن بلید رو به مگورین میکنه و میگه : ببین عزیزم
ملت:
بلید : مگور خوشگلم ( شیوه خر کردن یک نفر برای انجام دادن کاری )
ملت:
بلید : چه سری چه دمی عجب پایی / یال و دمت زرد رنگ و قشنگ / نیست بالاتر از خورشیدی رنگ/
مگور که با این جملات بلید به این حالات میشه رو به بلید میگه با مو ازدواج می کننندنده
ملت:
بلید: :no:
بالاخره استر شروع به حرف زدند میکنه : ببین مگورین من به عنوان ناظر به تو دستور میدم که باید به مسابقه بری. چون تو دست نداری و انگشت نداری و سم داری و میتوی با اون گل سرسختانه بجنگی پس برو و آماده شو وگرنه بلاکت میکنم .
مگورین که دید اوضاع وخیمه بالاخره قبول میکنه و میره که آماده بشه
بلید هم رو به ملت میکنه و میگه : خب من برم با اون یکی داور حرف بزنم فردا مسابقه شروع میشه
-----------------------
فقط خواستم از خواب آلودگی بیارم بیرون تاپیک رو
عزیزان لطفاً پست بعد رو شرح مسابقه مگورین ادامه بدید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: دوشنبه 10 اردیبهشت 1386 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
اولین مرحله مسابقه ی زو هست! چه کسی در این زمینه استعداد داره؟!
نگاه هایی بین بچه ها رد و بدل می شود و تمام این ها نشان بر این است که فهمیده اند این مسابقه شیوه ی نوینی را در پیش گرفته و بسیار تازگی دارد!
ولی در واقع چیزی که بیشتر از همه تفاوت داشت خود بلید بود
سالی یر با حالت مشکوکیوس پرسید:- هووووم بلید تو حالت خوبه ؟؟
ویکتور :- زو دیگه چی یه؟
همه با سر تاکید کردند که سینیسترا دوباره سوال کرد:- بلید خوبی ؟
بلید مدتی فکر کردو بعد سریع گفت:- نه !! یک لحظه لطفا"!!
و بدو بدو از سالن خارج شد ،و ملت را درکفی باقی گذاشت که بماند
استر:- این چرا اینطوری کرد؟
مگی که سخت در کف بود و از طرف دیگه مغزشم در جایی دور از دسترسش قرار داشت گفت :- حتما"رفته اب بخوره؟
ابر:- اخه سناتور عاقل خون اشامها که اب نمی خورن!
مگی :- ها!!!!
سالی یر رو به هری که کنارش بود کردو گفت:- غلت نکنم چیزی شده؟
هری :- نه با با بلید بلده از خودش مواظبت کنه ...اومدن اون هم ایده جناب عالی بود ولی باید بگم فکر مسابقه واقعا"خوب بودا!
بلید سرفه کنان از در وارد شد و جدی مثل همیشه گفت :- ببخشید .....بریم سراغ مسابقه !
مگی با خنده :- کجا رفتی ؟
بلید :- ناکجا .....به خودم مربوطه !!
لارتن :- بلید جون گوشه لبت یه چیزی شده اخه داره خون می یاد!
بلید با دست پاچه گی گوشه لبش رو پاک کرد
مگی دوباره پرید وسط:- اقای بلید اجازه ....من درست متوجه نشدم ناکجا کجاست اگر می شه بیشتر توضیح بدین.
اما به جای بلید سالی یر به تلخی گفت:- هیجا ....اخه این بلید ما گاهی اوغات خون به مغزش نمی رسه باید بره دستشویی...می گفتی مرحله اول مسابقه چی یه درست بگو وگرنه ما نمی فهمیم باید چی کار کنیما!
بلید سینه شو صاف کردو گفت:- با اجازه ی استر (در راستای بلاک نشدن ) مراحل مسابقه هنوز معلوم نیست ولی باید بگم که حتما"مرحله ای هستش ..... در این مراحل سه داور به کار نظارت می کنن که دوتای اونها یکی از گیریفیندور و دیگری از اسلیترین هست و این دوداور در هرمرحله با مرحله ی قبلی فرق می کنه و ملاک انتخاب این دوداور 1- باید تو رشته ای که در اون مرحله سرش مسابقه اجرا می شه تبحر کافی داشته باشن و2- این که باید با رای گیری بچه های گروهشون انتخاب بشن دقت کنین که چون هرکس در مورد خاصی تبحر داره و مراحل مسابقه باهم فرق می کنه و برای این که تبانی نشه در هر مرحله داور ها فرق می کنن و اما داور سوم که یه داور بی طرفه که از خارج از مدرسه باید بیاد حتما"باید عادل ؛منصف وکاملا" بی طرف باشه و در هیچ مرحله ای تعویض نمی شه
استر چرت بقیه رو پاره کردو گفت:- اینا رو ول کن بعدا" برای گفتن اینا وقت هست تا دلم از فضولی نترکیده بگو بینم مرحله اول چی یه ؟
بلید :-گفتم که زو ؟کی بلده ؟
سالی یر با لب و دهان چیزی به بلید گفت و رنگ بلید پرید و با چشمان گرد شده گفت:- این به من فحش می ده ..........!!!!!!!!!!!!!
ولی بادیدن این صحنه از ویکتور ساکت شدو دوباره گفت:- خوب چیه خوشی هم نمی شه با هاتون کرد .....مرحله اول پیدا کردن گل لاسمبوه هستش
لارتن:- بی مزه ملت و می زاری سرکار !
هدویگ:- دوتا گروه ادم بگردن دنبال یه گل اینم شد مسابقه!
بلید :- ملت گرنیک خواهی صبر بایدت، اولا" که اسم کامل این گل لاسمبوه گوشتخواره ،بعدشم از گیاهان خیلی خطر ناکه ؛ دوما" این گل در پرت ترین جاها و خطر ناکترین جاهای جنگل ممنوعه در می یاد سوما" خود این گل مهم نیست مهم قطعه سنگ ارزشمند درونشه که باید از دهنش که حدودا" صد تا دندون داره بیرون بیارین! در ضمن خطراتی که این راه داره و تله هایی که برای هیجان و مشکل کردن مسابقه برسر راه افراد می زاریم رو نمی گم.
نگاهی به ملت گیریفیندور کردو ادامه داد:-ببینم کسی مخالفت داره یا بازم می گین کار راحتی یه .....خوب من این کارو به کسی می دم که از دست دادن انگشتاش براش مهم نباشه
...................................................................................
وای من واقعا" از این همه فعالیت به وجد اومدم .....من همش یه هفته نبودما ببین تالار چی شده چقدر فعالیت چقدر تکاپو واقع" جای بحث و تشویقی داره
چه خوابگاه تمیزی
بچه ها کجایین پس
گل لاسمبوه: نام این گل کاملا" من دراوردی است و حروف ان از اول اسم بچه های خوابگاه گرفته شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالی یر بلک در 1386/2/10 23:32:29
زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 5 اردیبهشت 1386 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خوابگاه کلاس هفتم ………………….
تاریکی توی راهرو ها ………………….
صدای ارام صحب کردن ………………….
_ چی ؟
_ همونی که شنیدی !
_لوس بی مزه ! سیموس ، دیگه داری اعصابمو خرد میکنی ! برو به جهنم !!!!
هرمیون با ناراحتی غلطی زد و به چهره ی عصبانی لاوندر براون نگاه کرد که تا دقیقه ای پیش داشت با سیموس صحبت میکرد . لاوندر چوبدستی اش را با خشونت انداخت و متوجه هرمیون شد و گفت :
_ به چی نگاه میکنی ؟! همه چیز رو اون شروع کرد !
_ تو واقعا حرفهای اونو جدی میگیری ؟
لاوندر با دلخوری گفت :
_ شاید .
هرمیون گفت :
_ پس تو هم به هیچ جا نمیرسی . دیدی که پیام امروز ضایع شده بود و هری و دامبلدور درست میگفتند . این می تونه ثابت کنه که هری راست میگه که ولدمورت جان پیچ دارد !
لاوندر گفت :
_ جان پیچ جان پیج جان پیچ ! میشه دیگه این کلمه رو جلوی من تکرار نکنی ، یاد دیوونه ها می افتم !
_ حیف که هردو توی گریفندوریم و مدتی است که میشناسمت ، وگرنه ……
لاوندر برای هرمیون زبان درازیکرد و دراز کشید . مدتی سکوت برقرار بود . لاوندر گفت :
_ خب ، حالا این جان پیچ چی هست ؟
هرمیون گفت :
_ تو بهتره بری دنبال کارهای خودت و تو کار ما دخالت نکنی .
_ من فقط فکر میکنم که هیچ موجودی ……
_ خب ، پس به فکر کردنت ادامه بده .
هرمیون کفری و لاوندر حالا کنجکاو شده بود ! هرمیون گفت :
_ من خسته ام .
و پشتش را به لاوندر کرد . حالا لاوندر بود که کنجکاو تر شده بود .
_ هرمیون ، میشه فقط بگی توی چه کتابی میتونم راجع به جان پیچ ها ……
هرمیون گفت :
_ لازم نیست . خودم بهت میگم ……
و شروع کرد به تعریف کردن از جان پیچ . وقتی حرفهای او تمام شد دهان لاوندر از تعجب باز مانده بود .
_ یعنی …… اسمشونبر …… یعنی …… فاجعه …… اون ……
او با حالتی گنگ به هرمیون خیره شد . ناگهان صدای خر خر پروتی اندو را از جا پراند .
_ چی کار میکردی ؟
پروتی که معلوم بود از سر و صدا بیدار شده این را پرسیده و دستش را سایبان چشمانش کرده بود . هرمیون گفت :
_ هیچی . تو بخواب .
وقتی او دوباره دراز کشید. لاوندر شببخیر گفت و خوابید .
* * *
وقتی فردا صبح هری هرمیون را با چهره ی ناراحت ملاقات کرد ، گفت :
_ سلام ، چته ؟
_ ببینم ، سیموس دیشب به تو چیزی گفت ؟
هری گفت :
_ نه . مگه باید چی میگفت ؟
_ هیچی هیچی . اخه لاوندر یه چیزایی در مورد ……
اما تا قیافه ی هری را دید گفت :
_ اصلا ولش کن ! کی به حرف اون اهمیت میده . رون با چهره ی درمانده از راه رسید .
_ اگه همین الان نرین جینی رو خفه کنید ، هم خودمو هم هری رو خفه میکنم !
او نشست و جام کدو حلوایی را سر کشید و روی لباسش سرازیر شد . ناگهان صدای پرو بال جغد ها امد . همه میترسیدند و همه برای بچه هایشان جغد میفرستادند .
_هی ! این ماله منه !
رون جغدش را قاپ زد . سه نامه به پای او بود . نامه ای که روی ان نوشته بود هری پاتر ، هم انجا بود . هری انرا برداشت .
" با سلام .
هری عزیز ، خواهشمندم که هر مشکلی را با پرفسور مک گونگال یا تانکس در میان بگذاری . یادت نره نامه بنویسی . فکرت رو با مشکل جان پیچ ها مغشوش نکن .
قربانت
الستور مودی ."

هری به فکر فر ورفت .


___________________________________


همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:"تو به هيچ دردي نمي خوري"...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد


‫اگر آسمون بيفته. اگر زمين بلرزه. اگر خورشيد سياه شه. اگر ماه به دو نيم شه. اگر دريا صحرا شه. . . . . . . . بدبخت داره قيامت ميشه. نشستي این پست رو مي خوني

هومممم
این پست به دلیل اینکه به داستان تاپیک هیچ ربطی نداشت نادیده گرفته میشه !!!
شخص بعدی از پست مگورین عزیز ادامه بده !!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1386/2/5 20:59:17
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/2/6 8:44:49