جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  161 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  192 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 26 خرداد 1386 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
_ هری , میتونی بهش بگی که دیگه نمیخوای باهاش دوست باشی . خودت که میدونی , چو منطقی است .
هری با ناراحتی هوا را از بینی خود خارج کرد . چنان خشمی در رگ هایش جریان داشت که میتوانست همان جا یک نفر را بکشد . هری چو را بسیار دوست داشت ولی وقتی او را دیده بود که با دشمن خونین او مالفوی در حیاط مدرسه قدم میزده , هیچ علاقه ای نسبت به او نداشت . در واقع هری از او متنفر شده بود و با خود فکر میکرد که چقدر احمق بوده است که به چو دلبسته است . او بسیار رفیق باز است و به دنبال اشخاص مهم و پولدارو معروف میرود . اول سدریک , بعد هری و حالا هم مالفوی . تازه هری میدانست که قرار بود راجر او را دعوت به یک نوشیدنی بکند !!!!
هری بلافاصله چشمش به چو افتاد . هری قلبش را گرفت . فکر نمی کرد که چنین پیش بیاید . دلیل خشمش نسبت به چو تنها سر این موضوع نبود که او را با مالفوی دیده بود . هری فهمیده بود چو برای اینکه روی دوست هایش را کم کند با هری دوست شده بود . او گفته بود که هری را عاشق خودش میکند و حالا هم انصافا موفق شده بود . ولی هری به خود دلداری داد :
_ تو عاشقش نبودی ....
یک لحظه که هری سرش را بلند کرد او را دوباره دید . هرمیون هری را از پشت هل داد تا به چو نزدیکتر شود و وقتی هری محکم به او برخورد کرد کتاب های چو از دستش افتاد . به سرعت غلطی زد و بلند شد . چو احمقانه روی زمین افتاده بود . هری گفت :
_ حواست کجا بود ؟ پیش مالفوی ؟
چو با دهان باز گفت :
_ عوض عذر خواهی ....
_ مگه من به تو خوردم ! چه پررو !
چو از زمین بلند شد . چوبدستی اش را در اورد و گفت :
_ اکسیو .
بلافاصله کتاب ها به دست او برگشتند و چو با لحن خشنی گفت :
_ گفتی من حواسم به کی بود ؟
هری گفت :
_ معمولا حواست به کیه ؟
چو با بدجنسی گفت :
_ به تو !
هری داد زد :
_ من میدونم چو ! میدونم که به زودی باید باهام بهم بزنی چون با مالفوی دوست شدی ! اره , خب اون خیلی پولدار است ! تازه ابروهاش هم از ابروهای من کم پشت تره ! ( با توجه به عکس ) .خوبه ! میتونی بری به دوستات بگی که شرط بندی رو بردی ! حالا سر چی شرط بسته بودی ؟
چو دمق شد و گفت :
_ سر یک قورباغه ی شکلاتی !
هری چنان فریاد زد که شیشه های سرسرا لرزید . او در ان لحظه فقط میخواست کسی را خفه کند . خودش را میدید که کنار یک مساوی بزرگ ایستاده و یک قورباغه ی شکلاتی را در طرف دیگر مساوی میدید !
هری در ان موقع میفهمید که قاتل ها هم با انسان های معمولی فرقی ندارند . او خیلی راحت ممکن بود کسی را خفه کند . ولی هرمیون و رون او را از پشت گرفتند و چو رفت . هری با این همه باز هم ته دلش چو را دوست داشت ....

-------------------
ببخشید که خیلی بد بود . اگر خوشتون نیومد یکی دیگه میزنم با یه موضوع دیگه !

چرا دوبار ارسال کردی؟ شرمنده من فرصت نمیکنم پست شما رو نقد کنم.ناظران قبلی (چو و استر) که برگردن اینکارو انجام میدن.من فرصتم کمه و اونو فقط برایه خوندن پستهایه کاربران عضو گزاشتم.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/27 12:36:45
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 26 خرداد 1386 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
برداشت اول و آخر-صحنه : اتاقی دایره شکل و بزرگ .
هیچ احساسی جز سرما و تنفر را نداشت . از شخصی که رو به رویش ایستاده بود منزجر شده بود .
مردکی خپل و قد کوتاه . کت و شلوار قرمز پوشیده و ساعتی به شکل قلب در دست داشت . او خود را به هری دیستینی معرفی کرده بود .
دیستینی : خوب آقای پاتر متوجه شدید یا دوباره توضیح بدم ؟
هری: من فهمیدم اما باور نمیکنم !
هرمیون : اما هری اون دلایل قانع کننده ای رو برای ما آورده . ما باید باور کنیم .
هری : من باور نمیکنم که جیکی رولینگ با دارن شان قرار داد ببنده و کتابهای مشارکتی بنویسند .
دیستینی : اما باید باور کنی .
رون : اصلا بگو ببینم چرا جیکی با دارن قرارداد بسته ؟
دیستینی : خوب از کجا شروع کنم ؟ قصه ش طولانیه . آه ه ه ه ه
چه مصیبت هایی که نکشیدم !!!همانطور که شاید بدنید دارن شان نیمه شبح تو آخرین جلد از سری کتاب های قصه های سرزمین اشباح هم خودش و هم استیو لئو پارد رو نابود میکنه تا من به هدفم نرسم و نتونم به دنیا حکومت کنم . حکومتی با ظلم و ستم . آه که چه آرزو هایی نداشنتم آه ه ه ه ه !!!!
جی کی هم که این وضع رو دیده بود دلش به حال من سوخت . با دارن شان قرارداد بست که هم به من کمکی کرده باشه و هم به ... لرد ولدومورت اون این کارو کرد که لرد سیاه بتونه با کمک مممن ن ن ن به اهدافش برسه . ما دو نفر چه دوستانی که نشویم ! چه کارهایی که نکنیم ! مادو نفر با این قلوب پلید و رذلمان حاکمان دنیا میشویم . ...
(اگر هری مشتی به دهان اون وروره جادو نمیزد لالمونی نمیگرفت !!)
هری میخواست دوباره حمله کند که رون و هرمیون جلوی او را گرفتند .
رون : هری تو نباید این کار رو بکنی . اون تو رو میکشه . اگه تو بمیری کی می یاد خواهر ترشیده ی من رو بگیره (!) آخه آدم این همه بیفکر ؟
هرمیون : هری اگه تو بمیری دنیا تاریک و آلوده مشه . هری اگه دنیا سیاه بشه من میترسم . مامامامامامامان ن ن ن ن ن ن ن ن ن!!!!!

شما خیلی در این تاپیک پست زدید ولی تایید نشدند.سعی کن فضای داستان به کتاب نزدیک تر باشه.اگه برات سخته بهتره یه قسمت از کتاب رو به صورت نمایشنامه در بیاری مثلا اون قسمتی رو که مالفوی با هری درگیر میشه و پروفسور مودی مالفوی رو به راسو تبدیل میکنه.یا مثلا دعوای این سه نفر در بیرون قلعه بازم با مالفوی.نمایشنامه هایه بچه هایی رو که تایید شدن بخون حتما.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی جیمز پاتر در 1386/3/26 20:27:29
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/26 20:32:18
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 26 خرداد 1386 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
هری رون و هرمیون در حالیکه در مورد تکلیف جدید درس معجون سازی که طرز تهیه معجون کوچک کننده پیشرفته بود صحبت میکردند برای خوردن ناهار به سمت تالار اصلی در حرکت بودند که ناگهان پیکر سبزپوشی در مقابل آنها ظاهر شد.

_ببینم پاتی مشقاتو نوشتی که داری اینجوری تو سالنا میچرخی؟
هرمیون رد حالیکه دستش را با آرامش روی شانه ی هری میگذاشت گفت:ولش کن هری میدونی که کار همیشگیشه.
هری که خود نیز از قبل قصد نداشت کاری انجام دهد سعی کرد بی تفاوت از کنار مالفوی بگذرد.

مالفوی در حالیکه راه آنها را سد میکرد گفت:صبر کن پاتر قبل از اینکه بری یه چیزی دارم که شاید دوست داشته باشی ببینیش.
رون در حالیکه خاطره ی سال دوم در ذهنش تداعی میشد زیرلب گفت:هری ولش کن بیا بریم.

هری که به نظر کنجکاو میرسید با شک و تردید به مالفوی که یکی از دستهایش را در جیب ردایش پنهان کرده بود نگاه کرد و به طور غریزی او نیز دستش را در جیبی که چوبدستیش داخل آن قرار داشت برد و چوبدستی را در دستانش فشرد.
مالفوی به سرعت در حالی که چیزی در دستانش بود دستش را از جیبش بیرون کشید و در همان حال سه پوبسدتی آماده به طلسم را روبرویش احساس کرد.

هری هرمیون و رون هر سه همزمان چوبدستیهای خود را به سمت او نشانه گرفته بودند و هر سه طلسمی را که قصد داشتند روی مالفوی به نمایش بگذارند را زیرلب زمزمه میکردند.
مالفوی در حالیکه قهقه میزد دستانش را باز کرد و یک مشت کارت بازی مغازه شوخی زونکو را به آنها نشان داد.
مالفوی در حالیکه به سختی تلاش میکرد خنده هایش را قطع کند گفت:احمقا حتی فرق یه مشت کارت بچه گونرو با چوبدستی نمیفهمن.

هری در حالی که صورتش از خشم سرخ شده بود به سمت مالفوی حمله کرد اما دستان رون و هرمیون جلوی حرکتش را گرفتند.
مالفوی یا پوزخند کارتهای روی زمین را جمع کرد و از کنار هری به سمت یکی از پلکانهای متحرک به راه افتاد.

هری در حالیکه خنده ی موذیانه ای روی لبانش نقش بسته بود رو به مالفوی کرد و گفت:به زودی همدیگرو میبینیم آقای مالفوی....

تایید شد.
شما اول باید در بازی با کلمات پست میزدید و بعد از تایید در کارگاه.در هر حال چون نوشتتون خوب بود تایید شد ولی اگه به قوانین احترام بزارید خوشحال تر میشیم.
شما میتونید یه شخصیت انتخاب کرده و آن را در تاپیک معرفی شخصیت، معرفی کنید تا بعد از تایید مدیران وارد ایفای نقش بشید.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابلین در 1386/3/26 12:22:27
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/26 18:32:46
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 26 خرداد 1386 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین

__
فضای خفه کلاس معجون سازی در این روز این حس رو تداعی می کرد که بابا این اسنیپ بلده چه جوری کلاسو ساکت نگهداره...همه ی دانش آموزان کلاس به پیشونیشون چین انداخته بودن و با زحمت از بین ابرهای نارنجی و غبارای بدبو(که به طرز متنابهی فقط از پاتیل نویل بلند می شد) به تخته نگاه می کردن و با آخرین توان تلاش می کردند معجون خفقان آور درست کنند. هرمیون با عصبانیت روی پاتیلش خم شده بود و همش غر میزد، اما هری و رون به حالت خیلی ریلکسیشن، داشتند در مورد بازی های اخیر هارپی هالی هد و چادلی کنونز بحث می کردند...
رون: اما وقتی امتیاز کنونز بیشتره، نشون میده که بازیشون بهتر بوده...
هری نگاه عاقل اندر سفیهی(سفیه اندر همنوع!) به رون انداخت و گفت:
_ یادت نره که اون مهاجم هارپی که مصدوم شده بود...
_ کارتون با معجون تمام شده آقای پاتر؟
هری با ترس و لرز سرشو بالا اورد و اسنیپ رو دید که مثل اجل معلق بالای سرش ایستاده بود و با ملاقه(!) محتویات پاتیلش رو هم می زد. اسنیپ چند بار ملاقه رو از معجون پر و خالی کرد، بعد به سمت پاتیل رون رفت. نگاهی به اون انداخت و پوزخند زنان، گفت:
_ظاهرا مهارت شما در نقد بازیهای کوییدیچ بهتر از معجون سازیه، گر چه هیچ انتظاری نداشتم هیچ کدوم از شما دو نفر بتونین برای من چیزی بهتر از آب رو جوش بیارین، اما حالا که انقدر به کوییدیچ علاقه دارین...شاید بهتر باشه زحمت معجون ساختن از دوشتون بردارشته بشه. هر دوی شما از درس من صفر خالص می گیرین، به علاوه این که بابت هر کدومتون پنجاه امتیاز از گریفیندور کم میشه. حالا...می تونین به بحث شیرین و جذابتون ادامه بدین...
هری از خشم قرمز شده بود و می لرزید. دستاشو مشت کرده بود تا از خشمش جلوگیری کنه. ظاهرا آرزوی کارآگاه شدنو باید به گور می برد. خلاصه وضعیتش خفن آتیش شده بود...
_ ولی شما نمی تونین ما رو مردود کنین، اونم به خاطر...
اسنیپ حرف انو قطع کرد و ادامه داد:
_اونم به خاطر این که کلاس مقدس(!) معجون سازی رو با کلاس کوییدیچ اشتباه گرفتین...می دونی چیه پاتر... من فکر می کنم که تو هم مثل اون پدر از خود راضی و عوضیت، چیزی جز ژانگولر بازی سوار جاروی پرنده تو مخت نمیره، بنابراین نباید ازت انتظار کارای بزرگی مثل معجون سازی رو داشت...
هرمیون و رون فهمیدن که اوضاع واقعا خطری شده. سریع دست هری رو از پشت گرفتن که به سمت چوبدستی نره و بلایی سر خودش نیاره. هری با صدایی که کل کلاس رو به لرزه دراورد فریاد زد:
_ به پدر من توهین نکن روغن کله...
اسنیپ نیشش رو به حالت عصبی() باز کرد و گفت:
_ به هیچ وجه حق نداشتی سر کلاس با من اینجوری حرف بزنی پاتر...مجازات می شی، اونم به سختی. صد امتیاز دیگه از گریفیندور کم میشه، در مورد وضعیتت به طرز جدی با مدیر و معاون مدرسه صحبت می کنم، و امیدوارم به نمره ی پایان ترمت زیاد امیدوار نباشی...آقای ویزلی، تو فردا ساعت هفت برای مجازات به دفتر من میای. باید عنکبوتایی رو که تو معجون سازی به کار میرن بکشی و قلبشونو دربیاری...
صدای زنگ پایان کلاس به گوش رسید. اسنیپ رو به کلاس کرد و گفت:
_ همه وسایلتونو جمع کنین و سریعتر برین بیرون. من و آقای پاتر باید یه کم اختلاط کنیم. برای جلسه بعد یه مقاله نه متری درباره ی انضباط سر کلاس من بنویسین....و آها، تا یادم نرفته...صد و پنجاه امتیاز به اسلیترین اضافه میشه...
بعد اسنیپ به هری اشاره کرد تا به سمت میزش بره. هری به رون و هرمیون که داشتند با ناامیدی از در خارج می شدند نگاهی انداخت، آب دهنشو قورت داد و برای بدترینا آماده شد...

تایید شد.شما میتونید یه شخصیت انتخاب کرده و آن را در تاپیک معرفی شخصیت، معرفی کنید تا بعد از تایید مدیران وارد ایفای نقش بشید.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/26 18:29:07
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 25 خرداد 1386 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس هفته!!




عکس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 21 خرداد 1386 05:23
نمایش جزئیات
آفلاین
اه چه توهمی!ساعت پنج صبح دارم پست میزنم
------------------------------------

تق تق تق تق...

این صدای باران بود که برگ درختان را نوازش می کرد.گهگاهی نیز برقی آسمان ابری و تیره ی شب را می شکافت و غرشی که به خنده ای شیطانی می ماند در فضا می پیچید.
دشت سانزبورگ در ظلمت شب فرو رفته بود و تنها در دوردست نوری کم رنگ سو سو می کرد که در رعد و برق گم شده بود.
خانه ای عیانی و بزرگ بر روی تپه ای قد برافراشته بود و اکنون هیچ اثری از شکوه و جلالش نمایان نبود.تمام دیواره های خانه را خزه پوشانده بود.
البته جای تعجب نبود،در این منطقه سه سال بود که به طور مداوم باران می بارید و تا کنون عجیب بود که این دشت به دریاچه ای بزرگ تبدیل نشده است.
در آن سوی دیوار های پوسیده و پوشیده از خزه ی این خانه سه نقطه ی گرم و زنده وجود داشت.
یک مادر،یک پدر و یک کودک!
صدای مادر و برخورد بارون و غرش آسمان در هم در آمیخته بود و کودک با نگاهی خیره به کتابی مینگریست که در دست لرزان مادر جای داشت.
مادر با لبخندی تصنعی که پشتش هزاران ترس و هراس وجود داشت،سعی میکرد کودک را با خواندن داستان سرگرم کرده و از ترس و هراس او بکاهد.
کودک سه سال بود که با ترس و هراس بزرگ شده بود و ترس در وجودش ریشه داشت.
مادر داشت برای کودک از سرزمین های سبز و خرم میگفت.از پرندگانی که می خوانند و مهم تر از همه از آفتابی که می تابید!
مادر کمی چوبدستی را که به تخت گیر داده بود جابجا کرد تا نور بیشتری به کتاب برسد.در همین حین نگاهی به شوهر خود انداخت.
پدر چشمانش بسته بود.اما نخوابیده بود.نمی توانست بخوابد.
همه ی اتفاقاتی که طی این سه سال اتفاق افتاده بود از جلوی چشمان بسته اش می گذشت.
پسر بزرگش را دید که از آمدن با آن ها امتناع می کرد.او دائما فریاد میزد:"علامت سیاه روی ساعد منه چطوری انتظار دارید باهاتون فرار کنم؟شما خیانتکارید...خیانتکار...خیانتکار..."
کلمه ی خیانتکار در گوش پدر می پیچید.
معنی خیانت به لرد سیاه مرگ بود.فقط مرگ!
سپس تصاویر خانه های متعددی از جلوی چشمانش عبور کرد که بار ها از یکی به دیگری فرار کرده بودند.
پسر تازه متولد شده اش را می دید و چشمان خیس همسرش را که برای زندگی نکبت باری که آن کودک در پیش رو داشت می گریست.
اکنون سه سال گذشته بود و هیچ خبری از لرد سیاه نبود.آن ها کم کم داشتند امیدوار می شدند که لرد فراموششان کرده.اما او غیر قابل پیشبینی بود.
پدر در همین احوال بود که صدای قدم های سنگینی او را از جا پراند.او سریعا چوبدستیش را به سمت در گرفت.
استرس و نگرانی دیگر برای آن ها عادی شده بود.
مادر سریعا کودک را بلند کرد و او را در یکی از کمد ها قایم کرد.بوسه ای بر پیشانیش زد و در کمد را بست.هر بار که آن ها احساس خطر می کردند همین روال تکرار میشد.
مادر چوبدستیش را از تاج تخت جدا کرد و به سمت در گرفت.
ناگهان صدایی از پشت سر آن دو را پراند.
-"اوه مادر چه پسر خوشکلی دارید."
مادر برگشت و با وحشت جیغی کشید.
پدر با چشم های گرد شده فریاد زد:"دراکو!"
دراکو که همان پسر بزرگتر بود کودک را روی زمین گذاشت و چوبدستیش را به سمت مادر و پدرش گرفت.لبخندی تمسخر آمیز روی لبانش نقش بست و رو به آن ها گفت:"سه سال انتظار چنین روزی رو داشتم.سزای خیانت به لرد سیاه مرگه.اینو تو باید خوب بدونی پدر اینطور نیست؟" دراکو با چوبدستیش به ساعد دست پدرش اشاره کرده بود که علامت شوم روی آن می درخشید.
پدر که متوجه این مسئله شده بود سریعا دستش را پوشاند.
-"سعی نکن اونو بپوشونی لوسیوس!تو تا حالا متوجه نشده بودی که تا وقتی این علامت روی ساعد دستت هستد هر جا که بری لرد سیاه با تو خواهد بود؟تمام مدت من به دستور لرد سیاه شما رو تحت نظر داشتم!تو یه احمقی لوسیوس"
مادر با فریاد رو به دراکو گفت:"با پدرت درست صحبت کن"
-"اوه مادر!نکنه یادت رفته؟روزی رو که انقدر منو خوار و خفیف کردی؟اونم جلوی کی؟اسنیپ خائن!می دونیداون چقدر منو کوچیک کرد؟همش تقصیر تو بود!همون روزی رو می گم که تو با خاله بلاتریکس رفتین پیشش.اما اسنیپ سزای خیانتش رو دید و شما هم خواهید دید!
دراکو چوبدستیش را به سمت پدرش گرفت.دستانش به شدت می لرزیدند.نمی توانست در چشمان پدرش نگاه کند.چشمانی که فقط درد و رنج را نشان می دادند.بغض گلوی دراکو را خفه کرده بود.نمی توانست هیچ وردی را به زبان بیاورد.به چشمان مادرش نگاه کرد.چشمانی که از بیست سال پیش همواره جلوی نظرش بوده، از وقتی که متولد شده بود تا الان.
دستانش سست شد.دیگر توان نگه داشتن چوبدستی را نداشت.چوبدستی از دستان اون رها شد و به زمین برخورد کرد.و روی زمین زانو زد.
مادرش دوید و از زمین خوردن او جلوگیری کرد.
دراکو مادرش را در آغوش گرفت.
بغضش ترکید و اشک از چشمانش جاری شد.
صدای غرش آسمان بلند تر شده بود و هر لحظه بیشتر به صدای خنده ای شیطانی شبیه میشد.
کم کم ابرها تغییر شکل می دادند و به رنگ خونین در می آمدند.
دیگر باران نمی بارید.بلکه خون بود که از آسمان فر می ریخت.دیگر صدای رعدی به گوش نمی رسید!فقط صدای خنده ای شیطانی بود.
شیطان در راه بود!
همگی می دانستند که مرگ آن ها نزدیک است.همه ی آنها می مردند.
مادر در حالی که به شدت می گریست رو به پسرش گفت:"دراکو تو زودتر برو و از اینجا دور شو."
دراکو خنده ای عصبی سر داد و گفت:"مادر هر جا که من باشم،لرد سیاه آنجاست."
او سریعا نگاهی به اطرافش انداخت و برادر کوچکش را دید.سریعا چوبدستیش را از روی زمین برداشت و به سمت کودک نحیف گرفت.
برادر بزرگتر با فریاد وردی را بیان کرد.نوری طلایی فضا را پر کرد و دنیا به دور سر کودک کوچک و نحیف چرخید...
---------------------------------------------
آخرش رو دیگه خودتون حدس بزنید چی شد

واو چه سوژه ای!

باحال بود! بدبخت بچه! آخی!

ابر خونین..؟ بارون خونی...؟ چه دلتورایی!!!

گریه کردن دراکو از قسمتهای جالب پست بود....دراکو هیچوقت نخوهاد تونست آدم بکشه..نه!؟

نوری طلایی فضا را پر کرد و دنیا به دور سر کودک کوچک و نحیف چرخید...
این نور طلایی چی بود؟ اگه دنیا دور سر بچه چرخیده پس نباید ورد جالبی بوده باشه...و در اون حالت، چرا نور طلایی!؟ آخه معمولا نور طلایی رو برای افسونهای خوب بکار میبرن....و سبز رو برای بدها!!

آخرین دیالوگ ها یهویی از گفتاری به نوشتاری تبدیل شده بودن...چرا!؟ فکر کنم بخاطر بالا بردن ابهت قضیه بوده باشه...ولی استفاده از "اونجاست" به جای "آنجاست" هم فکر نکنم ابهت رو کم کنه...درسته که نمیتونه به جای مادر بگه مامان، ولی جمله ای با فعل گفتاری میتونه ابهت داشته باشه!!

نارسیسا از دراکو خواست که با پدرش درست صحبت کنه! اینجاش رو من خیلی خوشم اومد نشون داد که مادرا بهرحال نمیتونن ببینن بچشون عوض شده!!! کلی باحال بود!!

راستی اگه بتونی کاری کنی که پستت کوتاه تر بشه خیلی بهتره...چون همونطور که میدونی طولانی بودن پست کیفیتش رو کم میکنه! مثلا کم کردن یخورده از توصیفات میتونه کمک کنه! البته در حدی که پست خودش خراب نشه! میشه به جای توصیفات بیشتر، توصیفاتی رو نوشت که با وجود کم بودن، بیشتر منظور رو میرسونن! مثلا به جای این:


خانه ای عیانی و بزرگ بر روی تپه ای قد برافراشته بود و اکنون هیچ اثری از شکوه و جلالش نمایان نبود.تمام دیواره های خانه را خزه پوشانده بود.
البته جای تعجب نبود،در این منطقه سه سال بود که به طور مداوم باران می بارید و تا کنون عجیب بود که این دشت به دریاچه ای بزرگ تبدیل نشده است.
در آن سوی دیوار های پوسیده و پوشیده از خزه ی این خانه سه نقطه ی گرم و زنده وجود داشت.

میشه نوشت:

خانه ای اعیانی بر روی تپه قد برافراشته بود. باران مداوم سه ساله تمام شکوهش را از بین برده و تمام دیوارها را خزه پوش کرده بود.
در آن سوی این دیوارهای پوسیده، سه نقطه گرم و زنده وجود داشت.

همین! بسه دیگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/22 12:28:30
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/22 12:28:36
[b][size=medium][color=336600][font=Arial]ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد.دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ، به کدام درگاه
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 21 خرداد 1386 02:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ابتدا سخنی با چو!

توی نقد پست قبلی من گفتی که عجیبه که شب ازدواج هری باشه و سالگرد ازدواج رون! خب چیه مگه! رون و هرمیون یه سال زودتر ازدواج کرده بودن! مگه مشکلی داره؟ خب! هری اینا ازدواجشون به تاخیر افتاده! لابد جینی گفته من می خوام ادامه تحصیل بدم. البته دروغ گفته! لابد جهزیه نداشته حیوونکی! هری هم که بنده خدا انقدر دنبال هوراکسس ها بوده، خب دیگه وقتی نداشته بره دنبال کار و درآمد! همش از پولی که باباش واسش گذاشته بوده خورده! احتمالا کفگیرشم به ته دیگ خورده! خب عروسی خرج داره! الکی نیستش که! آخرشم دیدی که بنده خدا عروسیشو تو هاگوارتز گرفت! مثلا بخاطر نزدیک بودن به قبر دامبلدور! ولی من که می دونم واسه این بوده که پول تالار نداشته!

درباره فشفشگی فلیچ و این حرفا هم باید بگم ولدمورت یه جادوگر کاملا سیاهه! برای رسیدن به هر هدفی از هیچ عملی فرو گذار نمی کنه! حالا خر کردن فلیچ به وسیله یکی از مرگخوارا که زیاد غیر قابل باور و تصور نیست!

کلا ممنون از نقدهای خوبت! اصلا واسه همینه من اینجا می پستم!

=====================================

قصر مجلل خاندان مالفوی بر فراز تپه ای خودنمایی می کرد. لوسیوس مالفوی لب پنجره ای ایستاده بود و بهمنظره روبرویش خیره شده بود. باران به شدت و سیل آسا می بارید و رعد برق هم چاشنی آن شده بود.
نگاه ثابتش نشان می داد که او به بیرون نگاه می کند، اما افکارش کیلومترها با آنجا فاصله دارد. او به دورانی می اندیشید که چیزی نمانده بود به همه چیز برسد. او خود را در سایه لرد سیاه، قدرتمند یافته بود و هنوز برایش درک این موضوع سخت بود که درحالی که همه چیز بر وفق مراد بود، یک شبه لرد سیاه، بزرگترین جادوگری که او می شناخت، در مواجهه با یک کودک، مغلوب شود!

با حسرت به علامت روی بازویش نگاه کرد و حتی موقعی که برای خوابیدن کنار همسرش، نارسیسیا، دراز کشید، این افکار از ذهنش بیرون نرفت.

نارسیسیا طبق عادت هر شب برای پسرش، دراکو قصه می گفت و آن شب هم کتابی را که تازه برای او خریده بود، باز کرد و با لحنی که مناسب سن دراکو بود، شروع به خواندن کرد:
- ......... گفت: پسرم از سیاهی دوری کن......... و با جادوی عشق........... همیشه سیاهی نابود می شود!.........

- بس کن دیگه!

این فریاد مالفوی بود که باعث شد نارسیسیا و دراکو با تعجب به او خیره شوند.

- نمی خواد با این مزخرفات پرش کنی!

- ولی لوسیوس! این فقط یه بچه ست.....!

- بس کن دیگه نمی خوام چیزی بشنوم!

و درحالی که از خشم می سوخت تخت و اتاق را ترک کرد!

---------------------------------------------


مشکل خودش بوده پول نداشته از کجا میدونی شاید پولاشو قرض داده بوده که رون واسه ازدواج خودش خرج کنه! بس که بچم ایثار گره! آخی!!
----
خب خوب شروع کردی....زمانها هم مناسبه...دراکو یه سالش بوده که لرد سقوط میکنه!

ولی فکر میکنم به اندازه پستهای قبلیت روش وقت نذاشته بودی...با اون پستهایی که من از تو دیدم مطمئنم خیلی بهتر مینویسی!


- ......... گفت: پسرم از سیاهی دوری کن......... و با جادوی عشق........... همیشه سیاهی نابود می شود!.........

این سه نقطه اولی که باید جای اسم گوینده بوده باشه، وقتی با اسم فرد پر بشه قشنگتره! چه میدونم مثلا میشد گفت: اوریک جادوگر به پسرش گفت....!!!

دیالوگهات خوب بودن و دیالوگهای صعیفی نبودن اما به خاطر کوتاه بودن پست استفاده از دیالوگ زیاد به چشم میخورد! با اینکه کم بود!

راستی فکر کنم اسم مادر دراکو، نارسیسا بود نه نارسیسیا!

چیز خاص دیگه ای ندارم بگم...جز اینکه موضوعش جالب بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/22 11:56:57
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 20 خرداد 1386 11:11
نمایش جزئیات
آفلاین
شب سردی بود . طبق معمول به شدت باران میبارید و هر از گاهی اتاق با کمک نور روشن میشد . لوسیوس مالفوی , جادوگر موبوری که صاحب خانه یا بهتر است بگویم قصر بود . او در اتاق قدم میزد . مشغ.ل برنامه ریزی برای اولین پسرشان بود .... اولین پسرشان ! او به خوبی به یاد داشت که چگونه وقتی نارسیسا دانیل را به دنیا اورد او تمام سنت مانگو را مهمان کرد ! او به خوبی به یاد داشت که تا هفت شب در قصر مالفوی مهمانی عظیمی است . لوسیوس روی کاغذ پوستی که در دست داشت مینوشت .
_ اول میره به دورمشترانگ .... نه نه نه ! نارسیسا میگه اونجا خوب نیست .... پس .... خب چاره ای ندارم .... مجبورم توی هاگوارتز ثبت نامش کنم .... خب بعد هم براش یه جارو و چوبدستی....
در باز شدو دانیل وارد اتاق شد . او سه سال بیشتر نداشت . او ب عجله دور پای لوسیوس می چرخید .... نارسیسا نیز وارد شد . او کتاب داستانی به دست داشت :
هیپوگریف شجاع طلایی
نارسیسا دانیل را روی تخت گذاشت . لوسیوس نیز کنار انها دراز کشید . نارسیسا شروع کرد به خواندن داستان :
_ یکی بود یکی نبود .... توی یه شهر کوچیک یک مردی زندگی میکرد که یک هیپوگریف طلایی داشت .... اسم مرد سالازار اسلیترین بود .... اون پولدار بود .... یک روز که داشت با هیپوگریفش به شکار میرفت یک سری دزد و راهزن مشنگ , جلوی اونا رو گرفتند . سالازار نترسید و شروع کرد به مبارزه کردن به روش مشنگی . تا اینکه توسط یکی از اونا زخمی شد . طلایی جلو رفت و ان مرد را از یقه بلند کرد . مرد تقلا میکرد که خود را ازاد کند اما طلایی او را پرتاب کرد , مرد دومی را چنگ زد و .....

بومب !

دانیل جیغ کشید و مادرش را بغل کرد. لوسیوس ناخوداگاه چوبدستی کشیده بود . پنجره باز شده بود اما ظاهرا چیزی نبود .... لوسیوس دم پنجره رفت تا انرا ببندد که ناگهان صدای بنگ بلندی به گوش رسید و لوسیوس به عقب پرتاب شد .
نارسیسا جیغ ز و روی دانیل خم شد . مردی در استانه ی پنجره ایستاده بود و یک مرد دیگر و یک زن هم کنار او بودند . مرد چشمان خطی و قرمزی داشت . بینی اش به صورت مار بود . لبانش طوری بود که گویی با یک چاقو انرا بریده اند تا شکاف دهانش معلوم شود . نفس لوسیوس بند امده بود . لرد ولدرمورت قهقهه زد و گفت :
_ سلام خانواده ی مالفوی .... سلام .
لوسیوس چوبدستی اش را بالا گرفت و گفت :
_ چی از ما میخوای !؟ برو بیرون !
_ نه نشد ! این استقبال از من اصلا خوشایند نیست .
او در هوا دستش را تکان داد و بلافاصله چراغ ها روشن شدند . مرد کناری او بسیار نا اشنا بود ولی لوسیوس با همان نگاه اول زن را شناخت . او بلاتریکس بود . نارسیسا هم او را دیده بود . ولدمورت گفت :
_ خب , نمیخوای بدونی چرا اومده ام ؟ اومده ام که به شما بگم که باید به من بپیوندید ....
نارسیسا جیغ زد :
_ چی ؟ به تو .... اصلا !
لوسیوس چوبدستی اش را بالا برد ولی بلاتریکس و مرد هر دو فریاد زدند :
_ استیوپفای !
لوسیوس به دیوار برخورد کرد و بی حرکت ماند . نارسیسا جیغ زد و به طرف شوهرش رفت . ولدمورت گفت :
_ چیزی نیست ! به ما میپیوندید یا .....
او به اطراف نگاهی انداخت و وقتی دانیل را دید خوشحال شد و گفت :
_ یا اینکه دیگه هرگز پسرتو نمی بینی !
نارسیسا به طرف دانیل دوید . نمی دانست پیش لوسیوس باشد یا دانیل . درمانده بود . ولدمورت چوبدستی اش را بالا اورد و گفت :
_ کروشیو !
دانیل جیغ بنفش و وحشتناکی کشید . نارسیسا به او حمله ور شد ولی قبل از ان پرتو سبز رنگی پدیدار شد و ولدمورت قهقهه زد . چهره ی مرد کنارش نیز روشن و خوشحال بود ولی بلاتریکس وحشت زده شده بود . ولدمورت به مرد گفت :
_ خب , دالاهوف , برو لوسیوس رو به هوش بیار . اون دیگه یکی از مرگخوار هاست باید علامت شوم را روی دستش داغ کنم ....
نارسیسا روی جناز ه ی دانیل خم شده بود . کاش او را میکشتند . تنها پسرش را از دست داده بود ....

ایول دانیل!! تو کل پست فکر میکردم اسم دراکو رو عوضی نوشتی!! آخرش تازه فهمیده بودم چی به چیه

در کل پست جدی خوبی بود...بخصوص کروشیو به یه بچه...نهایت بی رحمی ولدمورت رو میرسوند! باز با اواداکداورا بچه یدفعه کلا میمیره ولی کروشیو....واقعا برای مادرش عذابه! دلم به حال نارسیسا سوخت! آخی!

توصیف ولدمورت بخصوص دهنش رو خیلی جالب کرده بودی!در کل توصیفات و دیالوگ هات خوب بود!

یه چیزی به ذهنم رسیده بود اونم این بود که...لوسیوس داره مقدمات مدرسه رفتن دانیل رو فراهم میکنه! یعنی دانیل باید ده یا نه سالش باشه! در عین حال نارسیسا برای دانیل قصه میخونه! این عجیب نیست که برای بچه ده ساله داستان بخونن!؟ شاید هم دانیل زیادی لوس بوده

چیز خاص دیگه ای به ذهنم نمیرسه....جزو پستهای خیلی خوب بود! بازم پست بزن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/21 13:42:25
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 19 خرداد 1386 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام . من داستاني كه مادر براي فرزندش تعريف مي كند را در نقل قول مي نويسم .
-----------------------------------------------------------------------------------------------
شب و بود و مادر براي فرزند خردسال خويش داستاين وحشتناك مي خواند . صداي رعد و برقي آمد و پسرك گفت :
- مادر من مي ترسم .
مادر گفت :
- پسرم نترس بيا برايت اين داستان زيبا را بخوانم .
و شروع كرد به خواندن داستان :

نقل قول:
شب بود و اسمان آن شب گوياي رخ دادن اتفاقي بود كه تا چند دقيقه ديگر اتفاق مي افتاد ...
سر و رويش ضخمي بود و لباسي مندرس به تن داشت , در خياباني طويل قدم نهاد و بدون وقفه به سمت مسافرخانه اي حركت كرد كه در سمت چپ خيابان قرار داشت , روي تابلويي كه در كنار در سمت بالا نصب شده بود نوشته بود : پاتيل درز دار . در را باز كرد و فضا را خلوت ديد و يكراست به سمت پيشخواني حركت كرد كه شخصي با اندام لاغر و رداي مشكي و سري كچل پشت آن به خواب رفته بود . بر روي زنگ زد و مرد لاغر اندام با سرعت از جا پريد و با صدايي خسته گفت :
- سلام من تام هستم . به مهمانخانه پاتيل درزدار خوش اومد ي ... ي .
و خميازه اي كشيد و ادامه داد :
- غذا مي خواين يا اتاق يا هر دو ؟؟؟ چند وقت مي مونين ؟
مرد با آرامش گفت :
- اگر مي شه يه غذاي خوب و گرم با قيمت ارزان و يك اتاق كه در بضاعت من باشد به من بدهيد .
تام گفت :
- خب ... چقدر پول دارين ؟
مرد گفت :
- من ؟ من حدودا 20 گاليون دارم .
تام سر تاسش را خواراند و گفت :
- روي پيشخونو ببين . نوشته هر شب 15 گاليون . غذا هم ارزان ترينش 5/5 گاليون . پول شما كم ...
مرد با سرعت گفت :
- حاضرم كتم را به شما بدهم ولي به من جا بدين .
تام خنديد و گفت :
- بذار جملمو تموم كنم . چون امروز روز تولد منه . من حاضرم اتاق رو با قيمت 10 گاليون و غذا رو با قيمت 5 گاليون بهت بدم . حالا برو بشين تا برات غذا بيارم .
مرد كه راحت شده بود برگشت و به ميزها و صندلي ها نگاهي انداخت و به سمت نزديكترين ميز و صندلي حركت كرد و روي آن نشست ...
... حدود پنج دقيقه بعد تام با سيني بر روي هوا كه بر روي آن يك ليوان آب كدو حلوايي و يك بشقاب غذا بود از پشت پيشخوان پديدار شد گفت :
- جوان زود بخور كه ديگه بايد بخوابيم . راستي اسم تو چيه ؟
مرد نگاهي به غذا كرد و گفت :
- من ريموس لوپين هستم .
و شروع كرد به خوردن غذا ... به سمت پلكان چوبي زوار در رفته حركت كرد و به اتاق شماره 3 رسيد و در آن را باز كرد و وسايلش را در همان وردي گذاشت و در را بست . اتاقش زياد تميز نبود ولي تام به او گفته بود كه :
- مستخدم فردا آنجا را تميز خواهد كرد .
پرده هايش به رنگ سبز بود و تختش با هر حركت بر روي آن صداي :
- غيژ غيژ و ويژ ويژ !
مي داد . ديوارهايش هم ترك برداشته بودن . بر روي تخت دراز كشيد كه صدايي نامفهموم كه شبيه :
- آوداكاداورا !
بود را شنيد و از تختش با سرعت بلند شد و چوبدستيش را از روي ميز كهنه اي برداشت كه كنار تختش بود و با تمام نيرويي كه داشت مي دويد و از پلكان پايين مي رفت ... كه صحنه اي را ديد كه دو مرگخوار پشت پيشخوان ايستاده بودند و پولها را بر مي داشتند . چوبدستيش را تكاني داد و به سمت يكي از مرگخواران گرفت و فرياد زد :
- استيوپفاي !
مرگخوار اولي بيهوش و دومي از پولها دست كشيد و به سمت در رفت كه با دومين فرياد :
- استيوپفاي !
مواجه شد و بيهوش بر روي زمين افتاد . ريموس لوپين به سرعت نامه اي خطاب به بارتميوس كراوچ نوشت و آن دو را با ورد :
- موبيلياكورپوس !
طناب پيچ كرد و منتظر بارتيموس كراوچ و تيمش نشست .
... حدود يك ربع بعد بارتيموس كراوچ وارد مهمانخانه شد و گفت :
- كي اونا رو دستگير كرده ؟ اونا چي ...
و با صحنه دلخراش مرگ تام مواجه شد و حرفش را ادامه نداد . ريموس گفت :
- من اونا رو دستگير كردم .
بارتيموس گفت :
- افراد صحنه رو بررسي كنين و اون دو تا مرگخوار رو ببرين تا من بيام و ببينم بايد چي كار كنم . تو اسمت چيه ؟
ريموس گفت :
- من ريموس لوپينم .
بارتيموس گفت :
- مي توني فردا بياي وزارتخونه ؟ كارت دارم .
ريموس گفت :
- با كمال ميل .

-----------------------------------------------------------------------------------------------
ببخشيد آخرش يكم بد شد .


هوم...خب خوب بود! قشنگ نوشته بودی!
ولی زیاد ربطی به عکس نداشت...اصل قضیه که همون داستان ریموس بود زیاد ربطی نداشت!

میتونی یه بار دوباره یه چیز دیگه بنویسی که مربوط به عکس باشه!؟ ممنون میشم!




چو سلام . خب من داستاني كه مادر براي فرزندش تعريف مي كنه رو نوشتم . اگه تأييد مي كردي بهتر بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/20 12:58:28
ویرایش شده توسط بارتيموس كراوچ ( پسر ) در 1386/3/20 14:42:14
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 19 خرداد 1386 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سنگ های سیاه اتاق دوار،با صدای بلند ،سکوتشان را فریاد میزدند و نوسان صوتشان ،ذرات بدنش را مرتعش میکرد.تنها روشنایی اتاق،از دو شمعدان نقره که به شکل مار چمبره زده بودند و همچنین پنجره ی کوچکی که در ارتفاع بسیار قرار داشت،حاصل میشد.
دستانش را آرام جلو برد.احساس میکرد که دیگر نمیخواهد به آرزوی پیشینش برسد.از اینده اش میترسید.از سرمای بلند مدت نفس های دیوانه سازی در آزکابان.
صدایی دهشت اگیز اوج گرفت و پس از برخورد با دویوار سنگی ،سه بار منعکس شد.
-برای خدمت آماده ای؟

اگر درنگ میکرد،با طلسم شکنجه ای دیگر روبرو میشد.باید قبول میکرد.مگر این آرزوی قدیمش نبود؟
-بله قربان

مردی با شنل تیره رنگ به جلو آمد و چوبدستی را بر بازویش فرود آورد.
درد بر سراسر بدنش جاری میشد و قله های موجش،کاری میکرد که نتواند بر پای بایستد....پس بر روی زمین سرد ولو شد و ضجه سر داد.ضجه ای که بی گمان عجز و مویه ای در خود نهان داشت.
در همین لحظه صدای رعد و برقی شنیده میشود


لوسیوس و نارسیسا بر تخت دونفره خوابیده اند که ناگهان صدای جیغ دراکوی چهار ساله بلند میشود.
لوسیوس که در این روز ها توانسته شغل مناسبی برای خود پیدا کند و شانزده ساعت روز را به کار در وزارتخانه مشغول است،متوجه جیغ پسرش نمیشود اما نارسیسا بیدار شده ه و به سمت اتاق میرود.
پسرک گریه کنان به سمت نارسیسا می آید و خوابش را با نفس های بریده تعریف میکند

مامان....خیلی....خیلی وحشتناک بود....یه اقائه دستم رو سوزوند.....یه اتاقی بود که گرد بود....شمعدونیاش شبیه مار بودند
مامان!اینجای دستم رو با چوب دستی سوزوند.
مامااااااااااااااااااااااننننننننننننن!...گوش میدی چی میگم؟

اما نارسیسا هنگامی که وصف اتاق را شنید،از باغ خارج گشته و از هم اکنون آینده ی پسرش را میدید.پیکر پسرش با نقابی که بر چهراش قرار میگرفت،بسیار زیباتر میشد.او هم مانند پدرش مرگخوار میشد.

نارسیسا:بله ...شنیدم پسرم.....امشب رو بیا و پیش مامان و بابا بخواب.خودم برات قصه میخونم.کتابت رو بیار...


به به ملت پیشکسوت هم میان اینجا!!
با پستت کلی حال کردم...خیلی قشنگ بود!
یه سری چیزهای جزیی بود که به ذهنم رسید باید بگم!


از باغ خارج گشته و از هم اکنون آینده ی پسرش را میدید.

باغ!؟ منظور از باغ چی بود!؟ استعاره از آینده زیبا برای دراکو؟
یخورده مبهم بود...البته مبهم بودن تو پست قشنگی میاره ولی بعضی مبهمات قشنگ نمیشن! یعنی طوری به نظر میرسه که انگار یه قسمت از پست پاک شده... مثلا من این جمله رو دیدم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که نارسیسا داشته خواب باغ رو میدیده و فکر کردم که پست ناقصه و قسمتی که نارسیسا داشته خواب میدیده پاک شده!

از نظر توصیفی پست خیلی قشنگی بود...بخصوص خواب دراکو!!
قسمتی هم که دراکو خوابش رو تعریف میکرد...خیلی خوب بود...کلا خوب بود دیگه!

اها اینجا رو ببین:
پس بر روی زمین سرد ولو شد و ضجه سر داد.ضجه ای که بی گمان عجز و مویه ای در خود نهان داشت.
در همین لحظه صدای رعد و برقی شنیده میشود

اینجا خیلی ناگهانی از خواب پریدی به زمان حال...صدای رعد و برق اینطور که به نظر میاد مال زمان حال بود...در واقع فعل جمله مربوط به رعد و برق استمراری بود که با افعال مربوط به خواب دراکو نمیخوند...واسه همین یه جوری دیده میشد!

چیز خاص دیگه ای به ذهنم نمیرسه...پستای خوب که اشکالات مهم ندارن! من دیگه چیو نقد کنم آخه!






خیلی ممنون که نقد میکنید.در چند پست پایین تر هم تشکر کردمکلا نقد برای ایفای نقش مفیده.قدیمی و جدید نمیشناسه.به همه میتونه درس بده.
در مورد باغ:از یک سخن محاوره ای سرچشمه میگیره.هنگامیکه میگوییم طرف در باغ نیست بدین معنا که حواسش جای دیگر است.البته اینگونه آوردنش در متن،بنابر تصمیم بود و ناخودآگاه نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/20 12:19:53
ویرایش شده توسط اش ویندر در 1386/3/20 13:06:56
[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c