جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] حمام عمومی هافلپاف

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 31 خرداد 1386 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
درک آخرین نفری بود که داستان خودش را از قلمر ناشناخته سیاهی به پایان رساند. آنها همچنان در بیابانی خشک و سوزان حرکت می کردند.
اما کمی بعد اتفاق جالبی افتاد. کم کم شن های داغ و آفتاب سوزان جای خود را به سبزه و علف زار داد و آسمان آبی و ابری شد.
هوا بسیار دلچسب شده بود. پنتاهاف در مقابل خود دشت بزرگی می دیدند با درختان پراکنده. نهر کوچکی از میان سبزی های دشت گذر می کرد و سر چشمه آن احتمالا در خود دشت بود. درختان به زنگ سبز زیبایی بودند و با میوه های رنگارنگ آزین بندی گشته بودند.
پنتا هاف با تعجب و شادمانی وارد دشت شدند و مستقیم به سمت چشمه رفتند. آیدن که دیگر از نوشیدن هر آبی می ترسید با نگرانی نگاهی به بقیه کرد. سدریک شجاعانه گفت : « من امتحان می کنم ! »
اما وقتی سدریک آب را خورد هیچگونه تغییر در صورت و سیرت او ظاهر نشد و همه با شادی و آرامش از ان آب گوارا نوشیدند !
هر کدام از هافلپافی ها در یک سمت دشت بزرگ مشغول استراحت شدند. خورشید همچنان پشت ابر پنهان بود و هوا بسیار مطبوع شده بود.
ورونیکا کنار چشمه نشسته بود و به درون آب نگاه می کرد.
اما روی چمن ها دراز کشیده بود و آسمان آبی و نیمه ابری را نظاره می کرد و درک در گوشه ای چندین میوه خوشرنگ چیده بود و با ولع می خورد.
آیدن و سدریک در کنار همدیگر نشسته بودند و گفتگو می کردند و می خندیدند.
اما این شادی و خنده دیری نپایید. کم کم همان خورشید سوزان از پشت از بیرون آمد. اتفاقات بد با سرعتی بی مثال می افتاد : برگ درختان زرد می شد و می ریخت و چمن ها کم کم خشک می گشت. آب نهر بخار شده بود و چشمه نیز خشکیده بود و پنتاهاف مجبور به راه افتادن شده بودند.
وقتی آیدن ، اما ، ورونیکا و سدریک پشت سر درک حرکت کردند دوباره از گرما می سوختند و جلو می رفتند تا اینکه به یک دو راهی رسیدند. یک طرف دوراهی آبی جاری بود که رنگ خون داشت و درست به موازات جاده ای سنگلاخی و سوزان پیش می رفت.
طرف دیگر نهری با آب زلال قرار داشت که به موازات مسیری با خاک تر و گیاهانی کوچک پیش می رفت.
درک ناامیدانه به مسیر سنگلاخی اشاره کرد و گفت : « فکر می کنم باید از این طرف بریم ...



سلام عزیز
اشکالات و از اول پست شروع میکنم تا بریم به پایان پست .

در پاراگراف اول از حرف "و" پشت سرهم استفاده کرده بودی ، بهتره در این موارد از کاما ( ، ) استفاده کنی .

یکی از مشکلاتی که در پستت میبینم اینه که پستت از نظر فضاسازی به نقطه اوج میره و سقوط میکنه . یعنی یک جا رو به شدت از کلمات سنگین استفاده میکنی بعدش از کلمات روان استفاده میکنی که این تناقص ایجاد میکنه . یعنی با یک قلم ثابت نمی نویسی .

یک مشکل دیگه ات اینه که اول داستان نوشتی آسمان آبی و ابری ، این خواننده رو گیج میکنه . بهتر بود می نوشتی : "آسمان آبی با ابرهای پراکنده از یکدیگر" ( ایهام داره ، یا آسمان صاف و آبی میشه یا ابری و گرفته ولی در اینجا منظورت اینی بود که من ویرایش کردم )

در چند قسمت پستت تضاد وجود داره .

و اینکه خیلی سریع از مسائل رد میشی ، مثلا تبدیل کویر به دشت سرسبز و تبدیل دوباره اش به یک کویر می تونستی فضا سازی قشنگی بکنی ولی خیلی کم اشاره کردی چطوری این اتفاق افتاده . ولی در بقیه قسمت ها پستت در حد استاندارد پیش میرفت .

مشکل اصلیت در پست زنی در یک کلمه : پستت در یکجا بسیار خوب پیش میره ولی یک جاهایی بسیار سریع میگذره – تضاد و ایهام در پستت وجود داره – ولی از نقاط قشنگ پستت میشه به فضا سازیهات اشاره کرد که اگر یکنواخت پیش بره خیلی قشنگه .

موفق باشی . اینم یک نقد کلی بدون موشکافی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/3/31 23:02:33
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/3/31 23:24:02
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/1 0:22:18
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 خرداد 1386 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه داستان حمام عمومی هافلپاف

روزي از روزها، در حمام عمومي هافل، اتفاقاتي ميافتد كه اريكا تحت تاثير يك نيروي اهريمني قرار ميگيرد. وي به دستور اين نيرو، حركات عجيبي از خود بروز ميدهد. او به بقیه حمله می کنه و اونها هم تحت تاثیر این نیرو قرار می گیرند .لودو اينچنين شد، ولي پس از مدتي به حالت عادي بازگشد. بعد از او اوريك اين حالت را كسب كرد و به نظر قصد بازگشت به حالت عادي را نداشت...! اينگونه بود كه پس از اتفاقاتي چند، بچه ها از دست اوريك گريخته و به داخل حمام پناه بردند.
در آنجا اِما، متوجه كتابي قطور با جلدي چرمي و صفحات باز، در گوشه اي از حمام شد. اما قبل از اینکه بفهمد آن کتاب چیست اریکا دوباره حلمه کردن به بقیه را از سر گرفت. درگیری هایی رخ میده ولی بعد از اون ناگهان نور سرخی کتاب رو در بر می گیره و اریکا به درون کتاب کشیده میشه. همان لحظه بخار به سرعت هوای حمام رو پر می کنه و بچه ها که هیچ راه چاره ای ندارن به کتاب پناه میارن !
در حالی که وورونیکا و سدریک داشتند کتاب رو ورق می زدند اشک ورونیکا روی کتاب می چکه و ناگهان کتاب بسیار داغ میشه و این صدا در حمام می پیچه : "ازيزل (Azazel)، جن ساکن در هوا و خادم شيطان. مأمنش وجود انسان­ها و غذايش روح آن­هاست. ازيزل، تنها در بدن آدمی قادر به تنفس است و با کوچکترين تماسی منتقل شده و در صورت عدم امکان تماس، به اختيار خود از وجود ميزبان خارج مي­شود. پس از گذشت پانزده دقيقه اگر ميزبانی برای خود نيابد از درگاه شيطان طرد شده، از دنيای آدميان بيرون کشيده مي­شود و در سوزان­ترين طبقه­ی جهنم، جاودانه مي­ماند."
در این لحظه دوباره نوری سرخ کتاب رو در بر می گیره و پسری به نام آیدن لینچ از داخل کتاب به بیرون پرت میشه. اون میگه که از سال 1967 اومده و در اون سال وقتی در جنگلی با برادرش آلبرت قدم می زده ازیزل آلبرت رو اسیر کرده و گفت : تنها راه نجات اون اینه که پنج نفر بیان تو کتاب. اگر موفق به بازگشت شدند می توانند دوستاناشون را هم ببرند وگرنه باید تا ابد خدمتگذار ازیزل باشند.
در این هنگام در وازه ای باز میشه و درک ، آیدن ، سدریک ، اما و ورونیکا داخل اون میشن.
اونها وارد فضایی سوزان می شوند و بعد به سمت جسیر ، محلی که مراحل راه به اونها معرفی می شود ، می روند.
در آنجا ازیزل شعری را می خواند که در آن مراحل راه معرفی شده است : اول باید خونشان را در چشمه سرخ رنگ بریزند و بعد از بر اژدهایی بگذرند و بعد از آن در مرحله سوم دیو های جهنمی را از میان بردارند. در مرحله بعد باید پنج الماس را پیدا کنند و هر نفر یک الماس را در جای مخصوص به خود گذارد. سپس به سمت دوستانشان به راه افتند و آنها را از فراز صلیب نجات دهند و بعد با ازیزل مقابله کنند و در صورت پیروزی باز گردند.
پنتاهاف خونشان را در چشمه می ریزند و به راه می افتند. که ناگهان غرشی شنیده میشه و همه شروع به فرار می کنند و در این میان درک شجاعت به خرج میده و می ایسته و باز خنجری که خون خودش رو ریخته سعی می کنه خون اژدهای مقابلش رو هم بریزه و موفق هم میشه و اژدها از بین میره !
همان موقع ارتشی از خاکام ها میاد و از پنتاهاف به خاطر از بین بردن ترموسور تشکر می کنه. پنتاهاف به حل زندگی خاکام ها میرن و خاکام بزرگ اونها رو به جایی می بره و به هر کدوم هدیه هایی رو میده : به اما یک نیزه میده که با اشک ققنوس جلا داده شده. به ورونیکا یک بومرنگ میده و به سدریک یک شمشیر . به آیدن دودشنه به نام بنابان میده و سرانجام به درک میرسه .... اما درک عیچ هدیه ای قبول نمی کنه !! اون میگه که من هدیه ام رو گریفتم و بعد با پیرمرد که رهبر خاکام ها بوده خدا حافظی می کنه : " خداحافظ ، پدر ! " وقتی بقیه در مورد کلمه پدر از اون می پرسن میگه که یگ سال با اون مرد زندگی کرده و اون مرد به خاطر درک جون خودش رو از دست داده ولی از جواب دادن به بقیه سوال ها طفره میره !
سپس پنتا هاف دوباره به راه می افتند ولی هنوز چیزی از مقر خاکام ها دور نشده بودند که سه دراگوفیش پرنده و دو دیو به سمت اونها هجوم میارن. پنتاهاف درک رو به عنوان رهبر انتخاب می کنند و درک هم با نقشه ای که میریزه کمک می کنه تا پنتاهاف اون پنج موجود رو نا بود کنند. وقتی سر انجام سدریک با شمشیرش آخرین دیو رو از پا در میاره پنتاهاف دوباره شروع به حرکت می کنند.
هنوز قدمی بر نداشتند که شعله هایی اطراف رو فرا می گیره و پنج دروازه ظاهر میشه که پشت هر کدام منظره ای متفاوت به چشم می خوره. اولی راهی بیابانی و سوزان داره ... دومی جنگلی سبز و سومی مسیری چمنزار داره و به دریاچه ای ختم میشه. چهارمی مسیری برفی و سفید است و آخرین دروازه تاریکی مطلق !!
درک که رهبر گروه بوده معین می کنه که : اما به بیابان میره و ورونیکا به جنگل و آیدن به سمت دریاچه میره. سدریک وارد راه پر برف میشه و درک هم به راه تاریک میره !!
سدریک: سدریک وارد راهی پوشیده از برف میشه !
وقتی مدتی طولانی پیش میره به یک دریاچه یخ زده میرسه. صدای ازیزل در فضا طنین انداز میشه و او میگه که الماس در همین دریاچه پنهانه. پس سدریک با وجود سرمای هوا و یخ دریاچه ، لباس هاشو در میاره و یخ رو میشکنه و میره به داخل آب و الماس رو پیدا می کنه. سپس از دریاچه بیرون میاد و الماس رو در صندوقچه کوچکی که سوراخی داره پنهان می کنه !
درک :درک وارد سیاهی مطلق میشه و مدتی حرکت می کنه ... اما از اونجا که همه جا تاریک و سیاه جهت ها را تشخیص نمیده و گم میشه . کم کم به جاهای عجیبی می رسه و چیز های غیر معمولی می بینه ... گیاهانی که با سرعت رشد می کنند. کوه های وارونه ، آتشفشان های فعال و خودش را.
درک دوم با درک حرف می زنه و درک که فکر می کنه طرف مقابل از معجون مرکب استفاده کرده با اون درگیر میشه. اما کم کم می فهمه که اون شخص دیگری نیست ... اون خودشه !! در این میان ازیزل ظاهر میشه و درک الماس رو در وجود اون می بینه. در همین لحظه سنگی از کوه جدا میشه که الماس در بین اونه. سنگ به زمین می خوره و متلاشی میشه و الماس روی زمین می افته و ازیزل فریاد می زنه : اگر می تونی برش دار !!
درک و درک با هم نقشه ای می کشند و با کمک همدیگر سعی می کنند الماس را بردارند و سر انجام موفق میشن از چنگ ازیزل فرار کنند و الماس را برداشته و در جای خود گذارند.
اما: اما وارد مسیر بیابانی و سوزان میشه و بعد از مدت کوتاهی به الماس می رسه . اما همان لحظه موجودی آتشین و سوزان در برابرش ظاهر میشه ! اما بی اختیار نیزه ای را که از خاکام ها هدیه گرفته جلو خودش می گیره و ماده از نیزه خارج میشه و موجود آتشین رو از بین می بره. صندوقچه ای ظاهر میشه و اما الماس رو درون اون میگذاره و از دروازه ظاهر شده رد میشه !
ورونیکا: ورونیکا وارد جنگل میشه و در کمال تعجب با درختانی روبرو میشه که مثل مار حرکت می کنند و می لولند و بعد صدایی می شنوه : " خباثت جزئی از وجود ماست اما همین درون خبیثمان تو را به هدف می رساند .پلیدترین وجود از ان توست .در جست و جویش باش !درون را فرموش نکن که ظاهر تو را به چیزی نزدیک تر نمی کند ! "
ورونیکا با نیزه ای که داشت تک تک درختان را امتحان می کرد تا اینکه به درخت بزرگی رسید که وقتی با نیزه به آن ضربه زد آن درخت فریاد کشید. ورونیکا سر انجام راهش را کج کرد اما کمی که جلو رفت فکری به ذهنش رسید. بازگشت و نیزه را در درخت فرو برد و درخت شکافته شد. ورونیکا الماس را از درخت بیرون آورد و در صندوقی که از آسمان افتاده بود گذاشت و از دریچه ای که در یکی از درختان ایجاد شده بود عبور کرد.
آیدن: آیدن پا به مسیری گذاشت که بسیار سبز و فرح بخش بود. بعد از مدتی او به دریاچه ای رسید و وقتی از آب دریاچه صورتش را شست و مقداری خورد به عکس خودش در آب نگاه کرد : "موهایش همه سفید و ژولیده بود و ته ریش سفیدی در آورده بود. چشم هایش چشم های خودش نبودند ، قرمز و زرد بودند و از حدقه بیرون آمده بودند. دماغش کج بود و دو سوراخ دماغش هم اندازه دو چشمش شده بود و لبانش کلفت و سیاه بود ..."
در همان لحظه صورت وحشتناک دیگری در آب ظاهر شد ولی کسی کنار آیدن نبود. آیدن فهمید که او ازیزل است و با او صحبت کرد. ازیزل شعری خواند و در ان گفت که الماس در زیر زمین است و آیدن باید آن را پیدا کند و در جای خود بگذارد از صورتش به شکل عادی باز گردد. وقتی او به دنبال نشانه از الماس رفت به یک سری شمشاد بلند رسید که راهی را دست کرده بود. وقتی آیدن وارد راه شد و کمی پیش رفت تازه فهمید که در کی هزارتو گم شده است.
آیدن به مرکز هزارتو رفت و در مزکر آن روز زمین ضربدری را دید. محل ضربدر را کند و با خوشحالی تمام الماس را از آن زمین بیرون کشید و در صندوقی که در زیر زمین بود گذاشت . همنا لحظه دری ظاهر شد و آیدن از آن رد شد و در پشت آن به دوستانش پیوست !!


برای ادامه دادن داستان از پست قبلی ( پست شماره 197 ) بخونید و ادامه بدین ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/3/29 13:09:31
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/3/29 15:47:04
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 28 خرداد 1386 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
یک عذر خواهی به لودو بدهکارم به خاطر پستم در هافلاویز و پست بسیار بسیار ضعیفم در خوابگاه ... من اصلا برای طنز نویسی ساخته نشدم ... سعی می کنم تو این پست جبران کنم ... <><><><><><><><><><><><><> درک در یک سمت الماس ایستاد و به درک که در سمت دیگر الماس بود لبخند زد و با سر به او اشاره کرد. ناگهان دو درک به سمت الماس حجوم بردند ولی قبل از اینکه به الماس برند راهشان را منحرف کردند و در تاریکی مطلق ناپدید شدند. درک می توانست شعاع سرخ مواد مذابی را که هر لحظه نزدیک تر می شد در تاریکی مطلق ببیند. درک باز هم روی فکری تمرکز کرد و سپس به سمت درخشش الماس که تنها نور غیر از مواد مذاب در تاریکی بود حرکت کرد. درک ناگهان به سمت الماس پرید اما درست در لحظه ای که به عقب پرتاب شد درک دیگر شیرجه رفت و الماس را چنگ زد و برداشت. صدای غرش رعب آور ازیزل در فضا پیچید ... درک موفق شده بود از سخت ترین آزمون ازیزل عبور کند. مواد مذاب نزدیک و نزدیک تر میشد. درکهیچ راه فرار نداشت. به پشت سرش نگاه کرد اما متوجه شد که پشت سرش وجود ندارد. پشت سر فقط سیاهی بود ... درک در کمال تعجب متوجه شد که مواد مذاب دیگر به سمت او نمی آیند و در فاصله مطمئنی از او روی هم انباشته می شوند و شکل می گیرند. در کمتر از سه دقیقه مواد مذاب به صندوقی قرمز رنگ تبدیل شد ! در صندوق با صدای تقی باز شد و درک سوراخی را درست به اندازه الماس در آن دید. درک الماس را برداشت و در سوراخ گذاشت. در بیکران تاریکی ناگهان شعله هایی قد کشید و دری در پشت آن پدیدار شد ... درک از در گذشت و چهار دوست دیگرش را در پشت آن دید ... همه می خواستند او را سوال پیچ کنند اما درک پیش دستی کرد و دستش را به نشانه سکوت بالا برد و گفت : « سوال نپرسید ... بهتره به راهمون ادامه بدیم ! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/3/28 23:49:23
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 25 خرداد 1386 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
وحشت و هیجان تمام وجود درک را پر کرده بود...چهره ی هراس برانگیز ازیزل با لبخندی شیطانی جلوی چشمانش بود و چشمان خبیثش را می دید که برق عجیبی داشت.

درک دیوانه وار به دنبال روزنه ی امیدی می گشت.به اطراف نگاه تندی کرد و بعد دوباره نگاهش را به ازیزل انداخت...اما نه! او دیگر آنجا نبود .هوای خفقان آوری در جریان بود.درک تکانی را در اطرافش احساس کرد.این خودش بود که تقلا می کرد تا از جای خود بلند شود.درک به سرعت از جا برخاست و قبل از این که درک دیگر بتواند از جا بلند شود به سرعت به سمت یکی از تکه های منفجر شده ی سنگ دوید. او آن را می دید...درخشش الماس را بر سطح سنگ داغ و سرخ می دید.سنگی که تک و تنها تنها در بیست قدمی آن ها افتاده بود.تنها چند قدم با آن فاصله داشت...دستانش را دراز کرده بود...
_"نـــــــــه!"
درک با شدت به عقب پرتاب شد.درد وجودش را در بر گرفت.قهقهه ی شیطانی ازیزل وجودش را پر کرد...ازیزل او را به عقب پرتاب کرده بود.
_"نه...تو نمی تونی...هرگز نمی تونی اونو برداری.تو می میری...می میــــری!هیچ راهی نیست!"

درک نا امیدانه آن را در ذهنش تکرار کرد:"می میری...تو می میری..." انگار این صدا وجودش راپر کرده بود. درک به درک نگاه کرد! چهره ی او نیز هراسان شده بود.
درک با خود فکر کرد اون هم افکار منو داره...اون هم مثل من احساس مرگ می کنه.افکار ما یکیه...اما صبر کن!
...در آن لحظه معنای واقعی این موضوع را فهمید! اون می فهمه...اون می دونه من به چی فکر می کنم!

بارقه ی امیدی به ذهنش راه یافت...افکارش را سخت متمرکز کرد.اون میتونست...بله همین بود! درک فکر کرد:"کمکم کن! ما یا هر دو می میریم یا هردو زنده می مونیم...کمکم کن ...تو فقط باید با من همکاری کنی ...ما میتونیم..."

مواد مذاب به سمت آن دو جاری می شد و گرمای طاقت فرسایی وجودشان را پر می کرد.تا دقایقی دیگر می سوختند...الماس همچنان با برق عجیب و سرخی که حاصل انعکاس مواد مذاب ذاغ و سرخ بود می درخشید.اما سنگ که حامل الماس بود دیگر سرد و تیره شده بود.درک و خودش از جا بلند شدند. درک می لرزید و پای درک می لنگید...
نگاهی به هم انداختند... برای آخرین بار در ذهن خود نقشه شان را مرور کردند و با اطمینان دست هم را فشردند .سپس از هم جدا شدند...

***
امیدوارم مقبول واقع بشه.به هر حال مدت زیادیه نمایشنامه نزدم.اگر بد بود ببخشید.


سامانتا جان خيلي خوشحال شدم، ميبينم دوباره شروع به نوشتن كردي... اميدوارم بيشتر و بيشتر بنويسي و در كنار دوستان لذت ببري!

يه مختصر نقدچه اي (!) مينويسم...

بايد بگم كه با توجه به اين كه مدت ها ننوشته بودي خيلي خوب بود.

توضيفاتت خوب بود... روي فضا سازي بيشتر ميتوني مانور بدي تا فضاي داستانت جذاب تر شه.
در انتخاب كلماتت هم دقت كن تا بهترين و مناسبترين كلمه رو از بين چندين كلمه و عبارت هم معني كه وجود دارن انتخاب كني، اين خيلي مهمه و خيلي تاثير داره.

پاراگراف بنديت هم خوب بود، فقط يه مشكل كوچولو داشت تو پاراگراف دوم!

* توي پستت خيلي ريز نميشم... باشه پستاي بعدي.

فعلآ همين؛
منتظر پستاي بعديت هستم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/3/26 19:50:50
[b][size=small][color=3300FF]دوست داشتن کسانی که دوستمان می‌دارند کار بزرگی ن
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 24 خرداد 1386 11:06
نمایش جزئیات
آفلاین
نگاهی به اطراف کرد ،انگار انتظار داشت پلیدی را در ظاهر درختان ببیند .یک بار دیگر جمله ی اخر را تکرار کرد :ظاهر تو را به چیزی نزدیک تر نمی کند !لحظاتی جند در اعماق ذهنش به جست وجوی راه حلی گشت .ناگهان فکری به نظرش رسید که اثرش دیری نپایید . با صدای بلند فریاد زد:کدام یک از شما خبیث ترین هستید؟ همان طور که حدس می زد جوابی دریافت نکرد .به نیزه اش خیره شد: تنها کمکی من تو هستی در حالی که نمی دونم حتی چه طور باید ازت استفاده کنم؟
از درونش ندایی بر می خاست :پلیدترین موجود تنها و تنها انسان است و بس .درختان نیز هنگامی به پلیدی سرشت می رسند که تحت نفوذ انسان باشند .به راهت ادامه بده .اکنون کارت سخت تر است زیرا که باید با وجود زنده ای چون خود بجنگی!
ورونیکا که گویی حیات دوباره یافته بود به سرعت دوید گهگاه به درختان نیز نظری می افکند تا شاید اثری از وجود احساسات انسانی پیدا کند .
همچنان که پیش می رفت چشمش به درختی افتاد که بیش از بقیه دیگری را به خود می خواند.پیش رفت بادقت که نگاه کرد همان حس قبلی دوباره بازگشت ،کسی با او سخن می گفت و راهنمایی اش می کرد .معتقد بود این درخت همان درخت پلید و شاید همان راه رسیدن به الماس بود .اما دقایقی سخت متحیر و شگفت زده بود .باور نمی کرد .صدایی که شنیده بود روی موضوع باطن و بی توجهی به ظاهر تاکید داشته بود .اما حال تنها صورت درخت می توانست به او یاری دهد .
دوباره با خود اندیشید:شاید اون هم یکی از دسیسه های ازیزل بوده .با این فکر عزمش قوی تر شد با نیرویی شدید تر از ان چه تصور می کرد نیزه را بالا برد و در تنه ی درخت فرو کرد .تنه به راحتی شکاف برداشت و هم زمان درخششی تابناک پدیدار شد .باور نمی کرد ...
با هیجانی وصف نشدنی دستش را داخل برد والماس را بیرون کشید چند ثانیه به ان خیره شد که ناگهان جعبه ای از اسمان فرو افتاد.درش را باز کرد .سوراخی در ان دید وبلافاصله الماس را درون ان نهاد ...
نزدیک ترین درخت تبدیل به دروازه شد .برگشت و نگاهی به تاریکی حاکم بر جنگل انداخت .خوشحال بود ،به یاد لحظه ای افتاد که تازه وارد شده بود .لبخندی زد ،طبق عادت همیشگی اش نفس عمیقی کشید و از دروازه عبور کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1386/3/24 11:13:52
ميتونم احساس كنم كه خودم هستم...همين براي من كافيه...
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 23 خرداد 1386 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آیدن بالاخره چیز سفتی را زیر بیلی که با جادو ظاهر کرده بود احساس کرد.
وقتی خاک را کنار می زد یک صندوق دید که کوچک و چوبی بود.
وقتی آیدن در صندوق را باز کرد با یک سوراخ مواجه شد که احتمالا محل قرار دادن الماس بود.
آیدن به کندن ادامه داد. عرق از سر و رویش می چکید . تا اینکه بالاخره جسم سبزی را دید. وقتی الماس را بیرون آورد نوری که از آن متصاعد میشد چشمانش را زد.
آیدن الماس را در جای خود قرار داد و بالافاصله آتشی در کنارش شعله کشید و دری ظاهر شد.
آیدن با احتیاط در را باز کرد و با دو نفر از دوستانش مواجه شد .
------------------------------------------------------
خیلی کوتاه بود. آخه داستان آیدن تقریبا تموم شده بود. داستان سدریک هم تموم شده و حالا فقط مال اما ، درک و ورونیکا مونده !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 23 خرداد 1386 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
شيون درخت به هوا برخواست!... فريادي كر كننده! طوري كه ورونيكا احساس كرد كه گوشهايش ناشنوا شدند! و سپس همه جا سياه شد و كسوت سياهي را در برگرفت...


آرام چشمانش را باز كرد... از شدت صدا ورونيكا از هوش رفته بود! كم كم سياهي در چشمانش، جاي خود را به روشنايي بخشيد. از روي زمين بلند شد... سرش كمي گيج ميرفت... به نظر روي گل و لجن افتاده بود. نيمي از بدنش آغشته به گل بود. دستي به صورتش كشيد تا گلها را پاك كند، وقتي به كف دست خويش نگريست، قسمتي گل و قسمتي ديگر خون بود!!
آري، گوش ورونيكا دچار خونريزي شده بود؛ و به نظر شنوايي گوشش را از دست داده بود! البته گوش ديگرش سالم بود...

نگاهي به اطراف انداخت... تا چشم كار ميكرد درخت بود و درخت بود و درخت... درختاني تنور و سر به فلك كشيده. درختاني آرام و ساكن!
ورونيكا تصميم به حركت گرفت... اما گام اول را كه جا به جا كرد، به نظر زير پايش لغزيد! گام دوم، به نظر زمين سست شده بود! گام سوم، پاهايش هر لحظه فروتر ميرفت!!! با هر حركت بيشتر فرو ميرفت! تقلا فايده اي نداشت، وروني در باتلاقي لجن آلود گرفتار شده بود! درياي لجن در زير پايش درحال بلعيدن وي بود! نميدانست چه بايد بكند! هر چه دست و پا ميزد بدتر بود و بيشتر پايين ميرفت... چيزي هم پيدا نميشد تا دستگيرش باشد. وروني تا كمر در باتلاق غرق شده بود... اكنون كلافگي نيز بر ترس افزون گشته بود!
اما در ذهنش ناگهان چيزي جرقه زد! چوبدستي خود را به هر شكل ممكن از زير تل لجن، از جيب بيرون كشيد و به سمت شاخه اي از درختِ روبرو نشانه رفت... " روپيوت!" نوري آبي رنگ از انتهاي چوبدست وروني خارج شد و دور شاخه پيچيد و به هر نحو ممكن، وروني را از باتلاق بيرون كشيد.
- مثل اين كه به خير گذشت!
اكنون ميتوانست نفسي كه براي دقايقي هر چند اندك ولي بس زجر آور، در سينه حبس كرده بود را رها كند.

حال بيشتر احتياط ميكرد... نيزه اش را در دست گرفته بود و قبل از هر حركت زمين اطراف را امتحان ميكرد...
آيا بايد باز هم ميان درختان را جستجو ميكرد؟!! باري ديگر سعي كرد آن جملات وهم انگيز را به خاطر بياورد. ورونيكا با خود شورع به حرف زدن كرد:
- خباثت جزئی ماست اما همین درون خبیث من را به هدف می رساند.
تلاش ميكرد كه به خاطر آورد... بايد به خاطر مي آورد...
- آها، داره يادم مياد... پلیدترین وجود از ان توست. در جست و جویش باش! درون را فرموش نکن که ظاهر تو را به چیزی نزدیک تر نمی کند!
ورونيكا همچنان با خود سخن ميگفت:
- پليدترين وجود از آن توست... پليدترين وجود... در جست و جويش باش... آره، پيداش كردم.

--------------------------------------------------------
همينطوري خوشم اومد يه پست زدم!
خيلي هم بي ربط بود! اصلآ به كي چه ربطي داره؟!!!
----
ببخشيد ديگه چندين وقت هست كه جدي ننوشتم! و همينجوري حال كردم الان نوشتم!
ميدونم كه افتضاحه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 خرداد 1386 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ورونیکا منتظر شد تا بقیه از دروازه های خویش عبور کردند گویی منتظر بود تا در هر ان واحد صدای فریاد یکی را بشنود لحظانی بعد درحالی که نفس عمیقی می کشید ، پیش رفت ...
همین که گامی در جنگل برداشت هراسی سرتاسر وجودش را در برگرفت .تاریکی خوفناک حاکم بر درختان انبوه، رویای روشنایی رابه کل نابود می کرد .درونش با او سخن می گفت.از همین ابتدا احساس می کرد توانایی جلو رفتن را ندارد در همین حالات بود که صدایی رشته ی افکارش را از هم درید ....

برگشت و به اطراف نگاهی گذرا انداخت. در چند قدمی خود حرکتی را احساس می کرد ،خیره شد . باور نمی کرد ! درختی به ارامی تکان می خورد حرکتش طبیعی نبود ..تنه اش مانند یک افعی در خود می لولید .اندکی بعد فقط همان یک درخت نبود که ورونیکا را به وحشت انداخت.حال همه ی درختان جنگل تکان می خوردند.
ناگهان صدایی از ان سوی تاریکی ها به گوش رسید که می گفت: خباثت جزئی از وجود ماست اما همین درون خبیثمان تو را به هدف می رساند .پلیدترین وجود از ان توست .در جست و جویش باش !درون را فرموش نکن که ظاهر تو را به چیزی نزدیک تر نمی کند !
گویا همه چیز منتظر همین چند جمله بود زیرا که یکدفعه سکوت عمیق پیشین دوباره جنگل را در بر گرفت .

ورونیکابا حالتی متحیر سرش را پایین انداخت و با حالت گریان
جملات را با خود تکرار کرد:درون ،درون ،توجه به درون اصلی ترین هدف منه .ظاهر رو باید گذاشت کنار .یک درخت چه درونی داره ؟ چه ظاهری؟مگه ! مگه؟....اره ! شاید همین باشه !

.به طرف نزدیک ترین درخت رفت .نیزه اش را دراورد و ان رامحکم در تنه فرو کرد .سخت بود .امکان نداشت درونی خالی برای نهفتن الماس داشته باشد .این کار را با چند درخت دیگر نیز تکرار کرد .
مدام به این طرف و ان طرف می دوید ونیزه اش را در هر جا که می توانست فرو می کرد.پس از مدتی دست نگه داشت .
احساس می کرد نیرویی قوی او را به عمق جنگل میکشاند .ارام ارام قدم بر داشت .پاهایش به سمت درختی کشیده شدند،لحظه ای ایستاد.با ترسی بی سابقه نیزه را بلند کرد و به تنه ضربه زد ،باور نکردنی بود.اما حقیقت داشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1386/3/22 23:29:06
ميتونم احساس كنم كه خودم هستم...همين براي من كافيه...
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1386 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
آیدن روی زمین نشست و شروع به گریه کردن کرد. تا زمانی که در کنار دوستانش بود تحمل بیشتری داشت اما اکنون ، تنها ، بی کس ، در یک هزار تو گم شده بود. نمی دانست باید در سدد برگشتن باشد یا رسیدن به مرکز هزارتو ؟؟؟
همان طور که روی زمین نشسته بود دو دشنه را که به عنوان سلاح به همراه داشت در آورد و سعی کرد شمشاد های روبرویش را ببرد. به محض بر خورد دشنه اول با شمشاد ها آیدن پرتاب شد و به ردیف شمشاد های پشت سرش خورد.
اشک های آیدن به حق حق تبدیل شد . اشک می ریخت و اشک می ریخت. چرا تنها مانده بود ؟ گناهش چه بود که اینگونه جزایش را می داد ؟ چگونه باید برادرش را پیدا می کرد؟
بلند شد و به خود گفت : " مرد باش آیدن ، مقاوم باش ! "
اما یک پسر 17 ساله چقدر می تواند مقاوم باشد ؟
نگاهی به اطرافش کرد. سرش را با دو دستش گرفت و کمی فکر کرد و به یک نتیجه رسید : " این هزارتو بی دلیل ساخته نشده بود. پس حتما در وسط آن چیزی بود ! "
آیدن به سمت جلو حرکت می کرد. هنوز می دانست مرکز هزارتو کدام طرف است و سر هر پیچ که می رسی بررسی می کرد که مستقیم به سمت جنوب برود.
پیچ های مختلف را پشت سر می گذاشت. زمین می خورد. زخمی می شد و باز بلند می شد و به راه می افتاد. در تمام راه فقط به آلبرت و اریکا فکر می کرد. و بعد از آن دو به چهار دوست دیگرش که همراه خود به این سرزمین کشانده بود. اگر آنها مشکلی پیدا می کردند او مقصر بود.
تقصیر از او بود. او بود که به آنها گفته بود چهار نفر دیگر نیاز است. بار دیگر اشک هایش جاری شد ! چه دروغ کشنده ای ، چه اشتباه فجیعی !!
اکنون می دانست و اعتراف می کرد که اشتباه کرده است. او ترسیده بود ، ترسیده بود که به تنهایی از پس مراحل سخت پیش رویش بر نیاید ، ترسیده بود که شکست بخورد و برادرش را از دست بدهد و اینگونه جان چهار نفر دیگر را فدای خودش و برادرش کرده بود. بلافاصله برای تبرئه کردن خودش فکر دیگری کرد : " آنها هم یک دوست گمشده دارند و به خاطر او آمده اند نه به خاطر من ! "
اما حقیقت مثل خوره وجودش را می خورد و آزارش می داد !
او می دانست که ازیزل آن روز در آن جنگل به او گفته بود که با ریختن مقداری پوست انسان روی کتاب و سوزاندن کتا و پوست با هم می تواند برادرش را پس بگیرد. چرا این قسمت از داستان را برای هافلپافی ها نگفته بود : چون می ترسید !!! چون بزدل بود !!!
" چون بزدلم !!! "
این جمله را آیدن فریاد زد و بلافاصله صدای قه قهه وحشتناکی شنیده شد که مو را بر تن انسان سیخ می کرد.
آیدن از پیچ دیگری پیچید و با صحنه ای مواجه شد که تمام غصه هایش فراموشش شد !
او در مرکز هزارتو بود و در وسط زمین ضربدر بزرگی زده شده بود. فکری که در گوشه های مغز آیدن کمین کرده بود ناگهان کل وجودش را شاد کرد : الماس در اینجا مدفون شده بود.
آیدن به سمت جلو حرکت کرد تا الماس را بیابد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/2/26 19:54:24
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/2/26 19:59:11
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/2/26 20:06:06
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 21 اردیبهشت 1386 11:39
نمایش جزئیات
آفلاین
زبان درك در حلق نميچرخيد! تمام بدنش خشك شده بود. حتي توان حركت نيز نداشت... حتي تواني براي پلك زدن نيز در وجود خود نمي يافت...

درک: "سلام"
درک عقب عقب رفت. مغزش از کار افتاده بود. فقط ترس را می شناخت. چطور ممکن بود خودش به او سلام کند؟ چطور ممکن بود خودش ... پای درک به یکی از گیاهان خارداری که کف آن محیط روییده بودند گیر کرد و محکم زمین خورد.
درک جلو آمد و دستش را دراز کرد تا او را بلند کند. درک همان طور که روی زمین افتاده بود بی اختیار فریاد زد. فریاد از ترس. از ناباوری. و سپس ناگهان به اوج حماقتش پی برد. چطور ممکن بود متوجه این حقه پیش پا افتاده نشود. درک ناگهان روی پاهایش بالا پرید. چوبدستش را کشید و درک را نشانه رفت.
درک: "تو کی هستی آشغال عوضی؟ چرا خودت رو شکل من کردی؟ فک کردی با یه معجون مرکب گول تو رو می خورم؟"
درک در جوابش لبخندی زد و هیچ چیزی نگفت. اعصاب درک بهم ریخته بود. این موجود لعنتی چه جور جانوری بود که نه عصبانی می شد، نه حرف می زد، نه اصلا شبیه آدمیزاد ها رفتار می کرد.
درک: "استیوپیفای!"
درک به سرعت جاخالی داد و چوبدستش را کشید، "اکسپلیارموس!" درک: "پروتگو!" درک: "سینوتارسی!" درک: "کاتارومینف!" درک: "پروتگو!"
حس عجیبی بود. کاملا مطمئن بود که قبل از اینکه حریفش وردی بخواند، می داند چه وردی خواهد خواند و همچنین مطمئن بود که حریفش از هر عملی که انجام می دهد آگاه است و این فقط یک معنی داشت. "اون خودمم!"
انگار این جمله هم زمان در ذهن هر دو شکل گرفته بود. برای اولین بار درک حرف زد: "تو نمی تونی من باشی." "یو ها ها ها!" ناگهان صدای قهقهه ای وحشتناک فضا را پر کرد. ازیزل بود که مغز هر دو را می شکافت.
ازیزل: "اوه چرا درک کوچولو! اون دقیقا خود تویی. واسه همین هم اگه صدمه ای بهش بزنی، خودت صدمه می بینی و اگه اون صدمه ای به تو بزنه، خودش صدمه می بینه. ها ها ها! شما دوتا، تا ابد همین جا می مونید"
درک: "اشتباه می کنی ازیزل. اشتباه می کنی!"
ازیزل: "جدا؟! خب بهم ثابت کن!"
درک: "الماس، ازیزل! ما اونو پیداش می کنیم و اون وقت از اینجا خلاص میشیم."
ناگهان شعله ای کشیده شد. ازیزل با قامتی بلند و چشمانی دهشت انگیز پدیدار شد. هر دو درک آرام عقب رفتند. ازیزل در قامت مرد بلند بالایی با چشمانی که لرزه بر اندام هر کسی روبروی آنها ایستاده بود.
برق سفیدی در چشمان ازیزل پدیدار گشت. یک الماس بود. درک به چشمان ازیزل خیره شد. داشت الماس را می دید. میان شعله های بلندی از آتش. میان سنگ های گداخته و مواد مذاب. الماس درست میان کوه آتش فشان قرار داشت.
صدای ازیزل از یک وجبی گوش هایشان فریاد زد: "اگه می تونید برش دارید." فریاد ازیزل به غرشی سهمگین از طرف آتش فشانی که بالای سرشان قرار داشت، مبدل شد.
تخته سنگ بزرگی از کوه جدا شده بود و با سرعت به طرف آنها می آمد. درک زیر لب گفت: "فک نکنم این یکی برگرده بالا" و هر دو با سرعت شروع به دویدن کردند.
تخته سنگ با صدای مهیبی به زمین خورد و منفجر شد. موج انفجار تعادلشان را بر هم زد و زمین خوردند و زیر خروارها خاکستر مدفون شدند. درک به سختی توانست خود را از زیر خاکسترها بیرون بکشد. جایی که چند لحظه پیش ایستاده بودند، ازیزل را میدید که آنها را نگاه می کرد.
ازیزل فریاد زد: "اگه می تونید برش دارید!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!