نمای خارجی:نیمه شب تو کوچه پش کوچه های هاگزمید.آلبوس دامبلدور در حال قدم زدن و برگشتن از یک ماموریت فوق سری و چون فوق سریه و به هیچ کس هم ربطی نداره من هم به شما نمیگم ماموریته چی بوده تا دماغتون بسوزه!
خلاصه داره قدم میزنه که در یکی از کوچه ها جنب و جوشی رو احساس میکنه.قدم به درون کوچه ی تاریک میذاره و اونجا یک نفر رو میبینه که داره کله اش برق میزنه و یکی که ریشش رو دور گردنش انداخته!
_بیا اینم از این حالا میای طرف ما؟
_لیلی بهم گفته با مرگخوارا بازی نکنم!بازم صدای جیرینگ جیرینگی میاد و صدای کله برقیه(
)میگه:لیلی دیگه بهت چی میگه؟صدای نفر دوم به حالت دو نقطه دی:لیلی هیچی بهم نمیگه!
آلبوس جلوتر میره.آیا این مرد آسلام،کالین کریوی نمیباشد؟آیا او این موقع شب در این کوچه چه میکند؟آیا ولدی هنوز موفق به مو کاشتن نشده است؟!
در همین لحظه رگ غیرت سفیدیت آلبوس میزنه بالا و چوبدستیش رو میکشه و یک نعره فرا انسانی میکشه و میره که تامی رو بکشه!تامی به سرعت ابر چوبدستی یاس کبود رو که به لطف کالین با همیاری لیلی از هری کش رفته بود رو میکشه.صحنه تیره و تار میشه.صدای رعد و برق میاد.و بقیه افکت هایی که میدون بر و بچه های صدا برداری هستیم و بالاخره صحنه سفید میشه و نشون میده که کالین و ولدی و دامبی هرکدوم یه گوشه دارن ملنگ میزنن مث این که چوبدستی بوقیده به حال هر سه شون.اولین نفر ولدیه که از جاش پا میشه:دهه.من اینجا چی کار میکنم؟وایی!الان لیلی من رو میکشه!باید سریع برم ستاد آسلام.
بعدش لرد که سیمایش نورانی شده بود به صورت آسلاماتیک از کوچه بیرون میره.دومین نفری که به هوش میاد دامبیه:
_من اینجا چیکار میکنم؟نیگا کن الان اون آلبوس بوقی داره ارتشش رو میچینه من اینجا نشستم.برم ببینم این مرگخوارای مرده ام چیکار دارن میکنن.بد نیست یه حمله بزنیم تو بال محفل تیکه پاره شن!
وقتی آلبوس که به طرز عجیبی خوف شده از کوچه بیرون میره بالاخره کالین به هوش میاد:اه.چه خوابم برده بود.دیشب تو پادگان تا نصفه شب بزن بکوب بود نتونستم بخوابم.از دست اینا!محفلی نیستن که!دیرم شد بابا!
کوچه کاملا خالی و خلوته.نه کالین(دامبی)نه ولدی(کالین)و نه دامبی(ولدی)نمیدونن چه بلایی سرشون اومده...
************************************
کافه اش زیر پوستی بود.فکر کنین که وقتی کالین میره برای هدایت محفلیا اونا تو کافه نشستن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

و گفت : آه ای پسرم ! یبا تا به تو دهم چیزی بس خوب که تو را مست کند ! دل به دریا بزنی این بخوری !
ولی اگه میخوای میتونی کشفش کنی !

!ببین ریموس جان روی من حساب نکن....

) استفاده کنه. همینطور که دستاش رو پشت کمرش به هم گره داده بود و قدم می زد و فکر می کرد یه فرد مشکوک از پشت سر بهش نزدیک شد و یه بسته سفید گذاشت توی دستش 


در حالی که یکی از گونی ها همچنان در دستش بود.ایگور و بقیه مرگخوارها به زحمت در حال در رفتن بودند و به محض رسیدن به سر کوچه آپارات کردند.
!
! نه مرشد ! نه شما حالت خوبه نه من ! ... بهتره اشتراحت كنيم قربان !!