از خاطرات پیتر پتی گرو
در جنگل داشت جلو می رفت . دقیق نمی دانست کجاست فقط جلو می رفت.در این ناحیه ها هیچ موجود زنده ای را ندیده بود شاید هم فقط به خاطر مه غلیظی بود که همه جارا فرا گرفته بود. از جستجو این چند ماه اخیراش خسته شده بود ولی با اتفاقی که چند ماه پیش افتاده بود ولی مطمئن بود که سیریوس بلک و دوست گرگینه اش ریموس لوپین به دنبالش هستند بنابراین نمی توانست تنها باشد او به یک حامی نیاز داشت و به خاطر همین بود که حاضر شده بود از اون سر دنیا به این جنگل دور افتاده بیاید. دیگر توان راه رفتن نداشت تصمیم گرفت در کنار درختی بخوابد.
ناگهان از خواب پرید. چیزی را احساس می کرد. یک نیروی شوم و قوی ای بود. به خاطر حس قوی موش بودنش این موضوع را فهمیده و از خواب پریده بود.
صدایی در ذهنش آمد
از ترس زیاد با سکته ی قلبی یک قدم فاصله داشت
-پیتر.پیتر ترسو اینجا چیکار می کنی؟
پیتر-ارباب. ارباب من برای کمک به شما ایجا آمدم
-خفه شو.می دانم که دوستان قدیمیت دنبالت هستن
-اراب ارباب نازنینم من آمدم به شما کمک کنم فقط همین می خواهم که شما برگردید
-هاهاها مثلا می خواهی چیکار کنی موش کثیف؟
-هر کاری که شما بگویید سرورم . ارباب یادتان هست که من به شما جای خانه ی پاتر ها را گفتم
-و شاید هم به خاطر همین موضوع باشد که از کشتن تو دست بکشم
-ممنونم ارباب ممنونم
- سریعا برو و یک حیوان برایم بیار تا بتوانم در آن بروم
موش با حالتی گریه وار (مطمئن نیستم که موش ها می تونن گریه کنن) به راه افتاد.
آنلاینها
22 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
خاطرات مرگخواران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


:root2:




:شماها چی دارید میگید






کرد و صفحه ای را در عجائب تاریخ جهان،به خود اختصاص داد؛ همه را به صرف شام در رستوران آرشی جفنگ دعوت نمود.

در همان حال بر سرم بزد که بر فرزندم زنگ بزنم وز او در خواست اندک پولی بنمایم :