جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  59 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 25 تیر 1386 13:53
نمایش جزئیات
آفلاین
من قبلان جادوگران بودم و مرحله بازی با کلمات را قبول هم شدم.اما انگار قوانین عوض شده!!!

اگر شما در بازی با کلمات تایید شدید لینک پستتون را در تاپیک کارگاه نمایشنامه نویسی در بالای پستتون بزارید !!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/4/26 18:48:42
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 25 تیر 1386 08:55
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک روز سرد زمستانی که برف به شدت می بارید ویکتور کرام که در سر سرای بزرگ مدرسه ی دورم اشترانگ نشسته بود با عصبانیت چپ چپ به در چشم دوخته بود
پدر و مادر او ماگل بودن و هری احتمال میداد او به این دلیل است که اینقدر خشمگین شده است
ناگهان صدای پایی امد که ویکتور با شنیدن ان صدای پا جا خورد.
بعد از چند ثانیه او پروفسور کوئیریل را دید که به طرفش می امد
پروفسور گفت:تو اینجا چه کار می کنی پسر؟و او جواب داد:هیس،مگه نمی بینی که ولدمورت اینجاست؟

لطفا با کلمات داده شده جمله بسازید !!! تایید نشد!!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسكابرز در 1386/4/25 9:07:57
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/4/26 18:43:26
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 24 تیر 1386 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مکاتبه - ریسمان - سرگرم - پرخاش - احمقانه - اعلامیه - پیاده - شفادهنده - ملاحظه – تعلیغ
بیرون کافه ای دور افتاده شخصی به درخت تنومندی تکیه داده بود .با مکاتبات انجام شده. اطمیان داشت در ان کافه افرادی بودند که باید کشته می شدند.در ان هنگام بود که متوجه یک زوج جوان شد که پیاده به سمت کافه می رفتند.نگاهی به ان دو کرد و با خودش گفت انها نباید توی کافه بمیرند.پس انها را درحالی که سرگرم گفتگو بودند با ریسمانی که از سر چوپ دستی اش بیرون می امد خفه کرد.به سمت کافه رفت و در انجا را باز کرد و به سمت مشتریان گفت:همه ی شما به دستور خدای تاریکی باید بمیرد.بدون ملاحظه اینکه قربانیانش مرد یا زن بودن به سمت انها افسون شلیک کرد.چند نفری برای نجات جانشان کار های احمقانه ای کردند.
فردای ان روز وزارت خانه طی اعلامیه ای بیان کرد.که شفادهندگان سنت مانگو نتوانستند کسی را نجات بدهند.مامور به تعلیق درامده ای گفت چون افسون ها از نوع ناشناخته ای به نام جادوی سیاه بودن کاری از دست شفادهندگان بر نیامد.وزارت خانه با پرخاش جامعه جادوگری مواجه شد.
از ان به بعد بود که تعلیم دفاع دربرابر جادوی سیاه به وجود امد.

--------------------
پ.ن:این اتفاق زمان خیلی دوری اتفاق افتاده پس خدای تاریکی که نام برده شد ولدی خودمون نیست.

تایید شد!!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنیل اسپرو در 1386/4/24 18:29:23
ویرایش شده توسط دنیل اسپرو در 1386/4/24 18:36:07
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/4/26 18:37:10
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 24 تیر 1386 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
رون من با هركي كه بخوام مكاتبه ميكنم
-اما اين يه مكاتبه ساده نيست
-اصلا من نمي دونم اين به تو چه ربطي داره؟
هري كه ديگر به اين جر و بحث ها عادت كرده بود تلاشي براي ايجاد دوستي بين ان دو نكرد دگر با رسسمان پوسيده آنها به چاه نمي رفت در عوض خود را مشغول خواندن اعلاميه روي ديوار كرد:هي بچه ها تاريخ گردش بعدي هاگزميد 3روز ديگه ست.
هرميون با پرخاش گفت:من كه نميام
رون هم تكرار كرد:منم حوصله شو ندارم
-تو چرا اين جور احمقانه حرف منوتكرار كردي؟
-من كه رفتم يه چرخي بزنم.
***
هري تنها در حال پياده روي به سمت كافه مادام رزمرتا بود كه صداي هرميون را شنيد:اما خودتم نمي دونستي,رون
هري برگشت و آن دو را باهم ديد هيچي از دختر ها نمي فهميد, به خود كه آمد متوجه شد با آنها جلوي پيشخوان ايستاده و رون دوباره جوك تكراريش در مورد شفادهنده را براي جلب توجه رزمرتا بازگو ميكند.
خيلي بي مللاحضه اي رون, و هرميمون با سرعت از آنجا دور شد.
"دوباره ارتباط آنها به تعليق در آمده بود"

تایید شد!!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/4/25 12:44:44
منتظريم...
Re: بازي با كلمات
آفلاین
همون روز لعنتی سرگرم مکاتبه با هرمیون در مورد کتابی که در دستم بود بودم.توی همین حال و هوا بود که رون رو دیدم با عجله و عصبانیت به طرفم میاد.اومد جلواونم بدون ملاحظه . باگستاخی و بی شرمی تمام کتاب رو از توی دستم کشید بیرون.من توی اون لحظه نمی دونستم که چی کار کنم! هرمیون که پیشم ایستاده بود روبه رون کردو گفت:این کار احمقانه چیه که انجام میدی رون؟!رون با همون لحن گستاخانه ادامه داد:ایشون کتاب بندرو برداشتن.شماهم دخالت نکن!جینی دفعه اخرت باشه ها!من الان باید برم سر کلاس معجون شفادهنده رو درست کنم اونم تا یک ربع دیگه وگرنه بدبخت میشم.اون موقع تو دختره ی دیوونه بدون اجازه ی من کتابمو برداشتی!منم از کلاس تمام جاها رو دنبالت گشتم تا رسیدم اینجا.اونم پیاده !!ای ای پام بدنم خیس خالیه!منم دیدم اینجوریه رو به رون کردم و گفتم:اقای پروفسور تو خودت رو بکشی هم نمیتونی اون معجون رو درست کنی.در ضمن اینم کتاب خودمه تو که کتابتو گم کردی دیگه چی کار به کتاب من داری!ای باباحالا هم بهتره که کار جناب عالی به تعلیق بیوفته تا ادم بشید.تازشم رسیمانی که پاره بشه دیگه به درد نمی خوره اقا!(چه ربطی داشت عجب چیز ی گفتم وای نگاه هرمیون چه جوری نگاه میکنه)!رون با خشم به سمتم اومدو گفت:عیبی نداره با چسب دوقولوی راضی میچسبونیمش! هرمیون گیج و مبهوت به من رون نگاه میکرد نمی دونی چه صحنه ای بود داشتم از خنده میمردم.تو اون لحظه منم کم نیاوردم و محکم کتاب و از دست رون کشیدم بیرون.حالا هی من بکش هی رون بکش همینطوری که میکشیدیم یکهو کتاب از وسط دو نصف شدش .نمی دونی داشتم دیووونه میشدم هری.نمی دونستم چی بگم چی کار کنم!!وقتی کتاب افتاد زمین اون اعلامیه از لاش دراومد.همه چی لو رفت هری همه چی رون اعلامیه رو دید و تا ته خوندش.چهرش وحشتناک شده بود.من نمی خواستم که بفهمه براش دسیسه چیدن تا مسخرش کنن!!ولی کار از کار گذشته بود اونم با اون اعلامیه ی لعنتی.اه.هری با توام هری.گوشت با منه شیش ساعت دارم با دیوار حرف میزنم.ای وای یادم نبود باهم قهریم!





داستان من هیچم طولانی نیست
منتقد نیستید برای همین نسنجیده نگید
انقدر تند با من حرف نزن نفرینت میکنما
[/size]

تایید شد!!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Rabin Hood در 1386/4/24 14:56:55
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/4/25 12:32:09
Re: بازي با كلمات
آفلاین
همون روز لعنتی سرگرم مکاتبه با هرمیون در مورد کتابی که در دستم بود بودم.
توی همین حال و هوا بود که رون رو دیدم با عجله و عصبانیت به طرفم میاد.اومد جلواونم بدون ملاحظه . با گستاخی و بی شرمی تمام کتاب رو از توی دستم کشید بیرون.من توی اون لحظه نمی دونستم که چی کار کنم!!!
هرمیون که پیشم ایستاده بود روبه رون کردو گفت:این کار احمقانه چیه که انجام میدی رووووووووووون؟!!!!!
رون با همون لحن گستاخانه ادامه داد:
ایشون کتاب بندرو برداشتن.شماهم دخالت نکن!!
جینی دفعه ی اخرت باشه ها!!!!!!!!!!!!!
من الان باید برم سر کلاس معجون شفادهنده رو درست کنم اونم تا یک ربع دیگه وگرنه بدبخت میشم.اون موقع تو دختره ی دیوونه بدون اجازه ی من کتابمو برداشتی!!!
منم از کلاس تمام جاها رو دنبالت گشتم تا رسیدم اینجا.اونم پیاده !!ای ای پام بدنم خیس خالیه!!!!!
منم دیدم اینجوریه رو به رون کردم و گفتم:اقای پروفسور تو خودت رو بکشی هم نمیتونی اون معجون رو درست کنی.
در ضمن اینم کتاب خودمه تو که کتابتو گم کردی دیگه چی کار به کتاب من بدبخت داری!!!!!!ای بابا
حالا هم بهتره که کار جناب عالی به تعلیق بیوفته تا ادم بشید.
تازشم رسیمانی که پاره بشه دیگه به درد نمی خوره اقا!!!(چه ربطی داشت عجب چیز ی گفتم وای نگاه هرمیون چه جوری نگاه میکنه)!!!!!!!!!
رون با خشم به سمتم اومدو گفت:عیبی نداره با چسب دوقولوی راضی میچسبونیمش!
هرمیون گیج و مبهوت به من رون نگاه میکرد نمی دونی چه صحنه ای بود داشتم از خنده میمردم.
تو اون لحظه منم کم نیاوردم و محکم کتاب و از دست رون کشیدم بیرون.حالا هی من بکش هی رون بکش !!!!همینطوری که میکشیدیم یکهو کتاب از وسط دو نصف شدش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمی دونی داشتم دیووونه میشدم هری.نمی دونستم چی بگم چی کار کنم!!وقتی کتاب افتاد زمین اون اعلامیه از لاش دراومد
همه چی لو رفت هری همه چی رون اعلامیه رو دید و تا ته خوندش.
چهرش وحشتناک شده بود.من نمی خواستم که بفهمه براش دسیسه چیدن تا مسخرش کنن!!ولی کار از کار گذشته بود اونم با اون اعلامیه ی لعنتی.اه
هری با توام هری !!!!!
گوشت با منه شیش ساعت دارم با دیوار حرف میزنم
ای وای یادم نبود باهم قهریم!!!!!!!!!!!ایشششششششششش

تایید نشد !!!
لطفا متن رو کوتاه تر بنویسید اینجا کارگاه نمایشنامه نویسی نیست !!!(پادمور)


این خیلی هم کوتاه هستش فقط کافیه این فاصله هارو از بینش بردارید این کار که با چشم براتون مشکل نست
بعدشم چرا مسخره میکنی
تازشم انقدر تند برخورد نکن ببینم یعنی شما هر برخورد می تونید بکنید این دیگه چه وعضیه نخواستیم نقش
الانم که با من لج میشی خودمم می دونم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Rabin Hood در 1386/4/23 11:58:49
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/4/24 8:56:00
ویرایش شده توسط Rabin Hood در 1386/4/24 10:47:15
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 22 تیر 1386 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
همین طور که سرگرم خوندن علامیه ی احمقانه ی روی دیوار بودم یکی بی ملاحظه در پشت سرم فریاد کشید به تندی سرم برگردوندم طرفش .طبق معمول یکی از شفا دهندها بود که با پرخاش خودش از دست ماموران وزارت خونه ازاد می کرد شفا دهنده خودشو به زحمت به من رسوند پرسید: شما حکم تعلیق فعالیت بیمارستان صادر کردید ؟؟ خجالت نمیکشید ؟؟؟ با تردید نگاش کردم و به طرف مردی که سرگرم بازی با یه ریسمان کهنه بود اشاره کردم شفادهنده سریع از من دور شد و به طرف مرد رفت .مرد به شفادهنده گفت : هیس چقدر داد میزنی؟ حالا بر ضد وزارت خونه مرگ خوار معالجه میکنید ؟؟ اینو میبینی تو دستمه (به ریسمان اشاره مکنه ) ؟؟ اینو با افسون اخرین بار به دست یکی از اون مرگخوار ا بستم ....... شفا دهنده : چه حافظه ای ایول !!!
آروم اعلامیه رو از دیوار کندم و پیاده به طرف به طرف وزارت خونه رفتم اخه یه کم احمقانه بود مرگ خوار و بیمارستان ؟؟؟

تایید شد !!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/4/24 8:52:06
زندگي باور لحظه هاست
زندگي غ?
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 22 تیر 1386 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات جدید:
مکاتبه - ریسمان - سرگرم - پرخاش - احمقانه - اعلامیه - پیاده - شفادهنده - ملاحظه - تعلیق

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 22 تیر 1386 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
مبهوت - اخبار - پیشنهاد - قورباغه -- گزارش - چمدان - وزارت - مقام - تلویزیون -قاطعیت
_______________________________________________
بيست سال پيش يه همچين شبي به پيشنهاد دوست صميميم هيرا هنس [color=CC0000]چمدان
هايم را بسته بودم و براي فرار از قاطعيت تمام داشتم و تصميم گرفته بودم به خانه ي آنها بروم كه ناگهان تلويزيون روشن شد و گزارشي از مقام والاي وزير وزارت سحر و جادو را به نمايش گذاشت كه روي كلاهش قورباغه ي درختي نشسته بود و توي باغ خانه قدم مي زد بعد صدايي نه چندان زيبا گفت كه وزير سحر جادو براي تعطيلات به خانه ي جري هنس رفته كه پدر همان دوستم بود . و من همان طور مبهوت ماندم چون بايست براي فرار از دست خانه و خانواده ي اصل و نصب دوستم يك سال ديگر صبر مي كردم[/color]

تایید شد !!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/4/24 8:47:39
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 21 تیر 1386 12:00
نمایش جزئیات
آفلاین
روی مبل جلوی تلویزیون پهن شد...برنامه های آشغالی... مسابقه کریکت بنگلادش و لائوس! نه هیچ ابلهی اینو پیشنهاد نمی کنه! مستند در باره غورباقه های پرویی! افتضاحه!! اخبار ساعت 9 شب!! غیر ممکنه!! یعنی به این سرعت شب شده؟
مات ومبهوت به مجری گاه می کرد: به گزارش خبر نگار ما از لندن سرنشینان اتوبوسی به مقصد کولچستر به طرز مشکوکی کشته شدند. به گفته مقامات وزارت کشور در این حادثه که امروز صبح به وقوع پیوست هر 31 سرنشین اتوبوس کشته شدند...
مادرش صداش می کرد اما او انگار در دنیای دیگری بود... هیچ شخص یا گروهی تا کنون مسئولیت این جنایت را بر عهده نگرفته است.تحقیقات پلیس همچنان ادامه دارد...
مادرش اینبار فریاد زد: زود باش پسر به قطار گلاسکو نمی رسی!
اما او در حالی که چمدانش را به طرف اتاق می برد با قاطعیت جواب داد: دیگه فرار کافیه مادر!! اون برگشته! الان تو لندنه!! باید جشن بگیریم...
اشک تو چشم های مادرش حلقه زد... پدر برگشته بود...

جالب بود ....تایید شد!!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Nimthadure of Belzurae در 1386/4/21 12:03:26
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/4/21 13:06:13