جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 3 شهریور 1386 12:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- عجب!ایگور...مطمئنی نقشه رو درست خوندی!؟
- آره بوقی...باید همینجا باشه که الان وایسادیم!
- هوووم...من میدونم!همش زیر سر آستکباره....الان باید همه چی مساوی باشه!!من میدونم...بالاخره وزیر میشم!!
- برو بابا....خوشحال میزنیا!!!

گرومپ گرومپ گرومپ!!!

- سالی صدای چیه؟!:-SS
- :-??

هجوم قومی وحشی، تمسخر کنندگانی نامرد!!!روح و جن و مار!!و بعد سیاهی!!

***
- الو...سالی...صدا میاد؟زنده ای؟!
- فک کنم مرده!
- سالی سالی Buzz!
- هاااان؟!...آی....سرم!!
- ایول فکر کنم زندس...سالی حرف بزن!سالی....سالی!!
- tomas_janson has signed out. (2007/08/04 08:14 a.m)
- فک کنم دی سی شد!

هجومی از گرما...موجی از خاطرات گذشته...صدای جیغ نیش ممد...سااالییی!!!
از خواب بیدار شدم، صدای خنده های مستانه و شاد قلبم را می لرزاند، آخرین چیزی که یادم بود قوم تمسخر گری بود که مارا به اسارت بردند. افسرده و خسته از اینکه آخرین تلاشم برای دستیابی به جاودانه ساز ها و لرد شدن شکست خورده بود، به طرف در رفتم و با تردید در رو باز کردم و از پله های نیمه شکسته و چوبی پایین رفتم.
با ورودم همه طوری برگشتند که گویی روح یکی از اجداد بزرگشان را دیدند.
- اِ...سلام...!:D
- سالازار بزرگ...شما سرانجام از مکاشفهء هزار سالهء خود بازگشتید؟!
- هان؟!یه بار دیگه میگی؟
- شما هزار و یک سال است که در این معبد به مکاشفه ای در خواب می پرداختید!
- زخم بستر نگرفتم؟!
- نه قربان...شما با طلسم لرد سیاه محافظت می شدید...و ما اکنون در انتظار ایشان هستیم!

کنده شدن در از جا و ورود فردی پر هیبت...نگاه به چهره من...کمی تعجب و بعد شلیکی از خنده!!
- بوقی...به کله خودت بخند!!:D
- :-w

و باز هم موج تمسخر ها به من!!!من انتقام میگیرم!

نقل قول:
سالازار اسلیترین..دهمین لرد سایت جادوگران!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1386/6/3 21:35:10
[b]The sun enter
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 3 شهریور 1386 12:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خيابان خلوت بود و هيچ صدايي در آن به گوش نمي رسيد . گروهي سياه پوش به داخل كوچه قدم نهادند و به سمت مهمانخانه اي در آن سوي كوچه رفتند و در را به ضربه ي پا باز كردند و وارد شدند . انها به سمت مردم در حال استراحت حمله ور شدند و با فريادهاي مرگبار < آوداكاداورا > هايشان آنها را مي كشتند . از طبقه ي بالا چند نفر به پايين آمدند و شروع به مبارزه با آنها كردند ولي آن چند نفري ياراي مقابله با اين گروه درنده را نداشتند و جان خود را از دست دادند و فقط توانستند دو نفر از اين گروه را بيهوش كنند . گروه سايه پوشان پس از فتح لابي مهمانخانه به دو گروه تقسيم شدند كه گروه اول فرماندهي به ايگور و معاونش بارتي داشت و گروه دوم فرماندهي به نام هوريس و معاونش بليز داشت .
ايگور : گوش به فرمان . ما مي ريم طبقه ي دوم و گروه ديگه مي ره طبقه ي سوم . پس آماده باشيد . حمله !
آنها به سمت راه پله هجوم بردند و به طبقه ي دوم رسيدند و هركس كه در راه مي ديدند را نابود مي كردند . معلوم نبود هدف از اين حمله ي خونين چه بوده است , ولي هر چه بوده چيزي مهم بوده و آنها براي بدست آوردنش به اينجا آمده بودند .
بارتي : هي ايگور من مي رم همه جا رو بگردم . سلسي با من بيا !
آن دو به اتاق هاي مهمانخانه رفتند و پس از كمي گشتن بارتي با شي اي كه لاي پارچه پيچيده بود به همراه سلسي بازگشت و آن شي را به ايگور نشان داد . ايگور فرياد زد :
- برگردين . پيداش كرديم .
و همه ي سياه پوشان به سمت در خروجي رفتند . مردمي كه زنده مانده بودند از تعجب شاخ در آورده بودند كه چرا جمعيت زيادي از اين سياه پوشان ناگهان وارد شده و بعد قفل از اينكه همه را بكشند خارج مي شوند .

تاريخچه ي ماجرا :
نيورهاي وزارت هيچگاه قاتلين اين مرد ساكن رد مهمانخانه را نيافتند و انها را به مجازات نرساندند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای جیغ زن همچنان به گوش می رسید....
رحم کنید!......رحم کنید!......نه......نه..................... نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
-------------------
دریای سیاهی و سکون هر نفسی را در خود غرق کرده بود!سکوت مبهم شب می رفت تا باز حادثه ایی را بیافریند و به قلب اسرار آمیز تاریخ بپیوندد!..........
همچنان گام بر می داشت گویی چشمانی جز او قادر نبود عمق تاریکی را ببیند.....کم کم صدای بومی در دور دست شنیده شد و شعله یک فانوس!.....انگار تلولو ماه نیز امشب در چنگ سیاهی ست....َ
-اونجا کیه؟
عرق تمام چهره مرد را پوشانده بود تنها به سیاهی چشم دوخته بود ...
-گفتم:کی اونجاست؟
لحظات به سرعت می گذشتند ناگهان گرد بادی مرد را در هم نوردید دیگرچیزی را نمی دید...ساحره پیر مرگ را شناخت که در جلوی دیدگانش رژه می رفت....زمان دست از کار کشیده بود و میرفت تا او را برای همیشه با ابدیت مانوس کند...انگار تلاش برای رهایی از دستی که با ثانیه پیش می رفت تا دایره زندگی او را تنگ تر و تنگ تر کند بی فایده بود!چشمانش رو به سیاهی گذاشت ....شماره معکوس آغاز شده بود....گردنش دیگر مجالی برای دویدن رگ های زندگیش نمی یاقت!
اما هنوز فرشته مرگ بوسه خود را بر او ارزانی نداشته بود!
دستی که در حال خفه کردنش بود کمی گشاد تر شد تا او باز زمانی بیابد و تاریکی را جست و جو کند....!
-اون کجاست؟
کورمال کورمال صدایی شنید ......صدایی که گویی از تابوتی خفته در خاک بر می خواست!
کمی بر خود مسلط شد و آرام گفت:
-شما درباره چه کسی حرف می زنید؟
باز آن دست او را در هم نوردید ..........!
-می گم ...می گم .....خواهش می کنم...دست نگه دارید!...حوالی ....خیابان.....پلاک....!
ماه خود را از پشت ابرها بر صورت مردی با چشمانی باز انداخت!
---------------------
صدای کفش او بر روی پارکت کف خانه طنین انداز بود.....
در گوشه ایی از خانه زن و بچه کوچک با دهانی بسته ملتمسانه به او که سایه اش نیز با وجود آتش شومینه چون اژدهایی می نمود چشم دوخته بودند!
مردی که بر روی صندلی نشسته بود در حالی که تلاش می کرد دست های خود را باز کند فریاد می زد:
-به اونا کاری نداشته باش .........خواهش می کنم!
خنده ایی خونین زد و به سمت مرد در حالی که همچنان دست و پا می زد رفت....
-متاسفم.....پایان مخالفان لرد سیاه تنها یک کلمست........مرگ!
صدای جیغ زن فضا را پر کرد:
رحم کنید!......رحم کنید!......نه......نه....................نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
به سه جسد در کف اتاق خیره شد.....
-متاسفم .....اما من باید تواناییهامو به لرد سیاه ثابت کنم!
در چوبی با صدای باد تکان می خورد .....
جغدی در دور دست سایه شوم خود را بر گرفت ....ناله تلخی زد و در سیاهی گم شد!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان پیش می رفت.هر گام که بر می داشت پشت سر را جست و جو می کرد.نفرین ها و نعره ها پی در پی فضا را می شکافتند تا او را با سیاهی پیوند دهند.اما به راستی این نمی توانست پایان همه چیز باشد!

لحظه به لحظه دامنه پرشیب تر می شد.کندی عبور زمان را با ضربان قلب خود احساس می کرد.بار دیگر به گذشته رفت:
پیام سیاهی او را به یاد آورد.پیام رسوایی ابدی او را!نه هرگز خود را تسلیم آن اهریمن نمی ساخت چرا که پایانی بس غم انگیز برای محفل در دستان او بود....فقط او.....!

دیوانه وار خود را بر صخره ها می کوبید تا شاید راه گریزی او را پا بر جا سازد.

-یک غار.....
چشمانش درخشید.گرمای برخاستن امید وجود منجمد شده اش را به رعشه در آورد.فقط اگر می توانست.....
سنگ ها به سرعت از زیر پایش می گریختند.با دستان خونینش هم چنان بر آزادی چنگ می زد.کرکس ها بر گرد قله می رقصیدند.باد زوزه می کشید.صاعقه تنها هدیه ایی برای او از سوی آسمان بود.میراث زمین از گردش روزها خنده های خونین سرنوشت بود.ساحره پیر مرگ به دبکه پرداخته بود!

سرانجام چون ببری زخمی بر پیکر غار فرود آمد.تاریکی و وحشت!درست همانی که در پشت سر نیز انتظار او را می کشید.
بر خود نهیب زد و خوشبینانه خود را مجاب کرد که هنوز پایان دنیا فرانرسیده است ...هنوز هم می توان در سیاهی سپیدی را یافت.....

ترس را به زانو در آورد و خود را به راه پرپیچ و خم غار سپرد.اندک نور چوب دستیش نوید رهایی را برای او به ارمغان می آورد.صدای چک چک قطره های آب لحظه به لحظه آشوب درون او را به سرحد جنون می رساند!

باز هم پشت سر را جست و جو کرد. تنها سکوت بود و سکون .سنگینی نگاه سایه های نگهبانان غار آن قندیل های ایستاده بر سقف تا مغز استخوان او رسوخ می کرد.کوه در چشم خود گدازه ایی ملتهب را به سان یک خار تلقی می کرد.
دستانش می لرزید .موجی از وحشت سرتاسر وجودش را فراگرفته بود و در قالب قطرات آب هویدا می ساخت.

لحظه ایی دیگر....مرگ یا زندگی؟
دقایق در پی هم می گذشتند.شاید او را به ورطه ایی هولناک می کشاندند.هیچ کس نمی داند!

تاریخ می رفت تا بار دیگر حقیقت قدرت سپیدی را بر اهریمن جادوی سیاهی بچشاند اما..........
صدای فریادی دهشتناک قلب غار را به لرزه در آورد.
جسم بی هوش او در گرد سیاه پوش تاریکی به تسخیر در آمده بود........!
حالا دیگر محفل اولیوندر پیر را برای همیشه از دست داده بود !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
در قلب جنگل های تاریک آلبانی:
دو جادوگر با سختی راه خود را در میان شاخه و برگ های به هم پیچیده درختان تنومند باز میکردند.هر دو چوب جادویشان را در دستشان میفشردند و اماده بودند که شنیدن کوچک ترین حرکتی هر جنبنده ای را نابود کنند.ساعت ها از راهپیمایی آنها درون جنگل میگذشت.
جادوگر اول موهایش را کنار زد و با نارضایتی گفت:پس کی تموم میشه؟دیگه تا الان باید میرسیدیم.
جادوگر دوم که صدای بمی داشت به ارامی گفت:غر نزن.دیگه داریم میرسیم.باید ازم ممنون باشی که نذاشتم خودت رو اونجا ظاهر کنی.وگرنه معلوم نبود با طلسم هایی که اون پیرمرد خرفت کار گذاشته چه بلایی سرت می اومد.
جادوگر اول غرلندی کرد و از زیر شاخه تنومندی که رو به رویش بود رد شد:من دیگه طاقت ندارم.میخوام زودتر پیداشون کنم.
...:نمیخواد نگران باشی هوریس.پیداشون میکنیم.و اون وقت نشونشون میدیم که جستجوی بی مورد چه نتیجه ای داره.
نور ماه توان روشن کردن اعماق جنگل تاریک را نداشت.تنها نور هایی که به صورت تک و توک دیده میشد نور کرم های شب تاب و چشم های خفاش هایی بود که بر روی شاخه های بلند درختان اویزان بودند.
هوریس پایش را بین دو ریشه تنومند درختی گذاشت که جلوی رویش بود،اما زیر پایش خالی شد و با صورت به روی زمین افتاد.هوریس زیر لب لعنتی فرستاد و سعی کرد از روی زمین بلند شود که نگاهش به چیزی در میان شاخه و برگ گیاهان خیره ماند.
هوریس:هی دراکو،پیداشون کردیم.
دراکو با سرعت روی زمین کنار دراکو دراز کشید و به جایی نگاه کرد که هوریس نشان میداد.در میان شاخه و برگ های درخت ها محوطه ای بدون درخت مشخص بود.زمین پر بود از چاله ها و گودال هایی پر از گل و مایعات تیره.در کنار آنها که زمین سفت تر و خشک تر بود چهار نفر دور هم جمع شده بودند و در زیر کلاه شنل هایشان رو روی سرشان کشیده شده بود پچ پچ میکردند.
هوریس دستی به سبلیل هایش کشید و از دراکو پرسید:ببینم تو چیزی میشنوی؟
دراکو سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت:به شنیدن صداشون احتیاج نداریم.ما وظیفمون چیز دیگه ایه.میدونی که؟
و لبخندی شوم بر لبان هوریس نقش بست.
در میان محوطه بی درخت یکی از چهار غریبه شنل پوش گفت:ما دو شبه که اینجاییم.دامبلدور گفت اسمشونبر در مدت مخفی بودنش اینجا بوده.ولی ما هرچی گشتیم چیز بدرد بخوری پیدا نکردیم که به فهمیدن نقشه های اسمشونبر کمکمون کنه.
یکی دیگر از آنها که زنی میانسال بود با مخالفت گفت:نه اینطور نیست،وقتی دامبلدور بگه اینجا یه چیزی هست پس هست.من به حرفش اطمینان دا...هی یه لحظه گوش کنین.شما چیزی نشنیدین؟
هر چهار نفر چوب دستی هایشان را بالا گرفتند و به اطراف نگاه کردند.زن گفت:مطمئنم چیزی اون بیرون تکون خورد.
زن میخواست به طرف جایی که صدا را شنیده بود برود اما در کمال نا باوری دو نفر در چند متری آن محل از بین حلقه درختان پایین پریدند و شروع به طلسم کردن انها کردند.در اولین لحظه دو نفر از آنها با طلسمی قرمز رنگ منفجر شدند و خون و اجزای بدنشان به اطراف پاشید.زن جیغ کشید و خواست فریاد بزند اما احساس کرد بدنش مثل سنگ سفت شده و بعد با شدت به زمین افتاد.صدای جیغ دیگری نشان میداد که نفر سوم هم کشته شده.زن سعی میکرد خودش را از طلسم رها کند اما هیچ راهی نبود.لحظه ای بعد احساس کرد کسی او را به پشت برگرداند.هنگامی که رو به آسمان قرار گرفت دو نفر را دید که به او نگاه میکردند و برق شرارت چشمانشان صورتشان را روشن کرده بود.زن میخواست فریاد بزند اما نمیتوانست.تنها فهمید که آنها او را به درون یکی از چاله های پر از آب سیاه انداختند.زن لحظه ای در آب سیاه فرو رفت و بعد توسط جانورانی موذی و تشنه به خون از هم دریده شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1386/6/2 19:56:21
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 16:56
نمایش جزئیات
آفلاین
برگی از دفتر خاطرات هوریس اسلاگهورن:
امروز با افسردگی از خواب بیدار شدم.چرا که یک تار مو از سبیل نازنینم کنده شده بود و این یعنی فاجعه. چرا که نه تنها ارباب گفته مرگخواران تنها زمانی شکست میخورند که هوریس بی سبیل شود، بلکه اگر سبیل نداشته باشم که اسمم را نمیگذارند هوریس اسلاگهورن.به من خواهند گفت:رودولف لسترنجی که بلاتریکس سبیل هایش را کنده است.افسوس سبیل های نازنینم!چه باید بکنم؟
این هفته اصلا هفته شومی بود،ابتدا تهدید ارباب و جوابیه محفلی ها که آن را خنده دار خواندند،بعد شکست بلیز از سارا اوانز(هرچند به وسیله ابزار دخترانه ولی شکست شکست است دیگر)بعد حملات قدرتمندانه محفلی ها به ما. و و و ...این هم از همه چیز بدتر،ریزش سبیل های باشکوه من.
هنگامی که جلوی آینه ایستاده بودم و مشغول ارایش سبیل های زیبایم بودم،بلیز از جلوی در رد شد و مرا دید.سپس برگشت و پرسید«چیکار داری میکنی؟»مشکل عظیم سبیل هایم را به او گفتم او خندید.من هم با یک کروشیو حسابش را رسیدم.بعد او هم سعی کرد با جریوس حساب من را برسد که بلاتریکس سر رسید و هردوی ما را به هم گره زد؛سپس به همراه رودولف که قربان صدقه خشانتش میرفت از آنجا رفتند.مدتی بعد پرسی اعظم خانوم اینا آمد و من و بلیز را از هم جدا کرد.وقتی مشکل سبیلم را به او گفتم،کمی فکر کرد و از اتاق بیرون رفت.بلیز هم به دنبال او رفت و من ماندم و مشکل ریزش سبیل هایم.
چند لحظه بعد پرسی اعظم خانوم اینا با یک عدد بطری حاوی مایعی تقریبا لجنی رنگ وارد شد«بیا.بگیر.داروی تقویت موئه.»وقتی با خوشحالی دستم را دراز کردم تا آن را بگیرم که پرسی دستش را عقب کشید و گفت:«نمیخوای تجدید نظر کنی چون...»من با عصبانیت آن را گرفتم و همه را روی سبیلم خالی کردم.کاملا آن را پخش کرده و وقتی جذب سبیلم شد از پرسی پرسیدم«تو چی میخواستی بگی؟»پرسی اعظم خانوم اینا شانه ای بالا انداخت و گفت«ولش کن.»و رفت.من هم رفتم تا به دیگر کارهایم برسم...
فردای آن روز:
امروز صبح از خواب برخواستم و طبق عادت هرروزه ابتدا دستی به سبیل صاف و بیمویم کشیدم...چی؟صاف و بیمو؟وحشتزده از جا میپرم و به سمت آینه میروم.وای!خداوندا!چه فاجعه ای!یک تار مو از آن سبیل های باشکوه باقی نمانده!!چه شکست مفتضحانه ای!اما چرا؟ناگهان چیزی را به یاد میاورم و پرسی را میابم:پرسی.اون داروی کوفتی ای که دیروز بهم دادی رو از کجا آوردی؟
پرسی در حالی که با چشمان شاد به من نگاه میکند میپرسد:شما؟
داد زدم:هوریسم.بگو از کجا آوردیش؟؟
پرسی با دو کلمه دنیا را بر سرم آوار کرد:لرد دادش!
نه!داروی سر لرد را به سبیل خود مالیده بودم؟!حالا که سبیل ندارم حتما پیشگویی لدر به حقیقت خواهد پیوست که:
نقل قول:
مرگخواران تنها زمانی شکست میخورند که هوریس بی سبیل شود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمه شب بود و ماه با نور کمرنگ خود خانه مخروبه ای را در حاشیه جنگل روشن می کرد. ساحره ای با شنل مشکی بلند در میان سنگ ها زانو زده بود و شی ای را جست و جو می کرد. صدای جا به جایی سنگ ها تنها صدایی بود که سکوت شب را می شکست.
کمی بعد ساحره جعبه پر نقش و نگاری را از زیر خاک بیرون کشید. با دست آن را از خاک پاک کرد و با عجله در آن را با کلید کوچکی که در دست داشت باز کرد.
جعبه پر از انواع جواهر بود. ساحره با بی توجهی جواهرات گران بها را کنار زد و از ته جعبه یک زنجیر طلا بیرون کشید. یک قاب آویز بود. آن را باز کرد و به تصویر درون آن خیره شد. به یک باره خاطرات در ذهنش جان گرفتند. به یاد روزهایی افتاد که آن خانه هنوز باشکوه بود...

چند سال قبل بود. درست در زمانی که او به قدرت علاقه مند شده بود، با لرد سیاه مواجه شده بود. لرد سیاه به او راه درست را نشان داده بود. او مشتاق پیوستن به ارتش تاریکی و گروه پر افتخار مرگخوار ها بود، اما لرد هیچ کس را بدون آزمون در گروه خود نمی پذیرفت.
او نیز مانند تمام افراد در جبهه تاریکی خواهان از میان رفتن جبهه سفید بود و مشتاق بود خودش هم در این کار سهمی داشته باشد. اما برایش دشوار بود که این راه را با از میان برداشتن خانواده خودش آغاز کند...
خانواده اش از گمراهان طرفدار جبهه سفید بودند. به دلیل خطری که آن ها را از جانب حبهه سیاه تهدید می کرد، خانه شان به بهترین نحو ممکن حفاظت می شد. تنها عضوی از خانواده می توانست طلسم های حفاظت را بی اثر کند و راه را برای جبهه سیاه باز کند.
او دریافته بود که سعادت واقعی با همکاری با لرد به دست می آید. بنابراین به خواسته او تن در داد و گروهی از خشن ترین مرگخواران را به خانه شان راه داد.
برایش دشوار بود که فریاد های حاکی از درد خانواده اش را بشنود و ویران شدن خانه شان را ببیند... اما وقتی به یاد پاداشی می افتاد که نسیبش می شد، احساس رضایت جای احساس گناهش را می گرفت.
وقتی علامت لرد سیاه روی دستش نقش بست، دانست که پاداش بزرگی نسیبش شده است.

قاب آویز را برداشت و بدون نگاه دوباره ای به خانه مخوربه، به سمت جنگل رفت. با خود اندیشید که در راه تحقق آرمان های بزرگ، عده زیادی باید قربانی شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 13:14
نمایش جزئیات
آفلاین
نور ماه ،همچون کرم خاکی که خود را به سختی در میان خاک به جلو میشکد،از میان شیشه ی اتاق مطالعه میگذشت و بر دستنویس ها و چرک نویس های نشسته بر روی میز ،فرود می آمد.
بر روی صندلی پرنقش و نگار که تاریخ ظهور اجاس تا سقوط اداس را بر خود حک کرده بود،جوانی با موهای ریخته شده بر چهره و پشت لب هایی که تازه سبز شده اند،در خواب فرورفته و با هر خرناسش ،آب موجود در لیوانی که بر روی عسلی کنار کتابخانه بود را به تکان خوردن وادار میکرد.


سواحل جزایر قناری
اناکین مونتاگ دستانش را در مقابل دیدگان بالا اورده بود تا نتواند مظاهر بدحجابی و فحشا را تماشا کند.خودش و بلیز سعی میکردند با ذکر نکاتی، آناکین را مجبور کنند تا دستش را پایین بیاورد باشد که چشمانش به نور محیط عادت کند

بلیز عجب موجی داره به سمتمون میاد.به نظرت غرق میشیم هورریس؟
آناکین:نه بابا.این هورریس با اون شکمش،میاد روی آب.ما هم ازش به عنوان قایق استفاده میکنیم.

هورریس که نا امید شده بود،با نگاهی سراسر فحش به بلیز فهماند که ای بوقی،اگر بلد نیستی،حرف نزن.سپس خودش شروع به صحبت کرد:
-نظرت در مورد اون نهنگه که اومده توی ساحل گیر افتاده چیه؟
آناکین:آخه بوقی.این دریاچه مصنوعیه.نهنگ نداره که
بلیز:

در همین هنگام ساحره ای سراسر بدحجاب به همراه دوستش که از خودش بدتر بود،به سمتشان می آمد.
بلیز و هورریس ناخواسته دستان را محافظ چشمان کردند.
ساحره رو به دوستش:امروز جمعست.اون طرف جزیره دارن غذای نذری میدن.بریم بخوریم.
آناکین با شنیدن این سخنان مثل فنر از جای خود پرید و به سمت دو ساحره رفت.
کو کو؟کجا؟


هورریس جوان در حالیکه میخندید،از خواب پرید.هرچه سعی کرد تا چهره ی افراد موجود در رویا را به یاد بیاورد،قسمت بیشتری از خواب را فراموش کرد.
هیچ کدام را نمیشناخت.این خواب متعلق به سی سال بعد بود.
به آرامی دستش را سوی قلم برد و سپس بر روی کاغذ ها خم شد.
بر بالای نزدیک ترین کاغذ ،کلمات اینچنین نمایان بودند.
جاودانه ساز چیست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/article/view.article.php/2115/c29]هری پاتر و شاهنامه(به دست آمده ا�
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه: فوق العاده
مکان: زیر زمین خانه ریدل (دژ مرگ)


صدای همهمه تالار را فرا گرفته است. افراد شنل پوشی به طور مبهم دور میزی دایره ای شکل نشسته اند و با جدیت در مورد مسئله ای بحث میکنند. سرانجام ارباب از جای خود بلند میشود. بلافاصله سکوت تالار را در برمیگیرد!

لرد: حتما میدانید که برای چی در اینجا جمع شده ایم. همه ما جمع شده ایم تا راهی پیدا کنیم و این مهره خفن و ارزشی محفل ققنوس یعنی سارا اوانز را برای همیشه نابود کنیم!

بلافاصله زمزمه های تایید تالار را فرا میگیرد.

ایگور: ارباب .. این مهره ارزشی، به صورت خستگی ناپذیر در چت باکس پیامهای ارزشی فرستاده و علاوه بر آبروریزی آسایش را از مرگخواران صلب میکند!
آناکین: بدتر از پیام های ارزشیش پستهای ارزشی ای هست که میزند و باعث میشود تا تاپیک های ما را از فعالیت بندازد!
بلا: از همه مهمتر اینکه واقعا باور میکند که بسیار خفن هست!

همه مرگخواران در تایید این حرفها با تاسف سرهای خود را پایین می اندازند.

لرد: ما به ماموری احتیاج داریم که به طور مخفیانه خودش را به سارا نزدیک کند. این مامور باید بتواند تمام موانع را پشت سر بگذارد و بی سر و صدا خود را به سارا اوانز برساند و او را برای همیشه نابود کند.

بلافاصله همه دوباره ساکت میشوند و حرف لرد رو در ذهن خودشان تکرار میکنند (( کشتن سارا خفن؟ مگه ممکن است؟)). لرد به آرامی چوبدستیشو وسط میز میگذارد و طلسمی رو زیر لب میخواند.
- کروشیو انتخابیوس!

چوبدستی ولدمورت به سرعت شروع به چرخیدن میکند و دائم از یک مرگخوار به مرگخوار دیگر نشانه میرود و اینکار مدتی ادامه دارد تا بالاخره چوبدستی متوقف شده و طلسم به سوی یکی از مرگخواران روانه میشود!

بلیز: آییییییی مامان!
مرگخوارا: مووووووووهاهاهاها!!!
لرد: شما به عنوان مامور مخفی انتخاب شدید!

مکان: مقعر فرماندهی سارا اوانز (انبار جاروهای محفل ققنوس)

گربه ای کوچک روی بالاترین شاخه درختی مشغول بازی است ... ناگهان صدای پاق عجیبی شنیده میشود و بچه گربه از ترس تعادلش به هم میخورد و به زمین می افتد و گردنش از پنج ناحیه میشکند و جان به جان آفرین تسلیم میکند!

بلیز که تازه آپارات کرده بود در زیر یکی از برجک های محفل می ایستد و با کنجکاوی به پنجره طبقه اول خیره میشود.
بلیز با خودش: بر طبق نقشه جاسوس ما، سارا در انباری زندگی میکنه!

بلیز اینو میگوید و در حالی که چوبدستیشو از زیر شنلش دراورده به دندون میگیرد و آماده بالا رفتن از دیوار میشود!

چند لحظه بعد
مکان: لب پنجره انبار!


بلیز یواشکی از لب پنجره به داخل اتاق نگاه میکند و ساحره ای رو در حال عوض کردن ردای خود میبیند! بلافاصله احساس باناموسی ای بلیز رو وادار میکند که به این صحنه توجه نکند و نگاه خود را به جارو های انباری معطوف کند که صدایی از پایین شنیده میشود!!!

- اهووووی ! چی کار میکنی؟ (لهجه افغانی)

بلافاصله بلیز برمیگردد و به شخصی برمیخورد که بسیار شبیه استر هست و در حالی که به جاروی بلند خود تکیه داده است با خشم به بلیز نگاه میکند! استر دوباره سوالشو تکرار میکند!

- اهوووی با توئم! اون بالا چی کار میکنی؟(لهجه افغانی)
بلیز: دارم از دیوار بالا میرم. چی کار میکنم؟
استر: میدونم داری از دیوار بالا میری. میگم اون بالا چی کار میکنی؟ (لهجه افغانی)
بلیز: ............................

بلافاصله نور سبز رنگی از بین درختان پدیدار میشود! قبل از اینکه جاروی استر با صدای تقی به زمین بیفتد استر مرده بود!
عامل نفوذی مرگخواران به بلیز چشمکی میزند و دوباره در بین بوته ها مخفی میشود!

بلیز برای بار دوم از پنجره به داخل نگاه میکند و سارا رو در حالی میابد که ردای خود را عوض کرده و حالا سعی دارد به عروسک های باربیش نحوه صحیح چایی خوردن رو آموزش بدهد و در همان حال به طور عجیبی یاد یکی از قسمت های کتاب هری پاتر می افتد که در آنجا مجسمه ای به نام بارنابوس بی عقل و احمق سعی داشت به غول های غارنشین رقص باله آموزش بدهد! (جهت هری پاتری شدن نوشته)

اما بلیز با اراده ای مثال زدنی اون قسمت از کتاب هری پاتر را از ذهنش پاک کرده و به درون اتاق شیرجه میزند و بعد از پنج ملق پی در پی به دیوار مجاور برخورد میکند و سرانجام روبه روی سارا قرار میگیرد!

بلیز: من اومدم تو رو بکشم! خودتو برای مرگ آماده کن!
اما سارا که اصلا برای مرگ آماده نبوده چشمانش از وحشت گشاد میشود و در حالی که عروسک هاشو بغل کرده با تمام قدرت جیغ میکشد.

موج جیغ سارا اوانز بلیز را در برگرفته و موهای بلیز در جریان شدید باد قرار میگیرد. موج عظیم از بلیز عبور کرده و کمی آونورتر کلاغ ها از درختان مجاور به پرواز در می آیند و در منطقه ای ماگل نشین کشاورزان دست از برداشت محصول برمیدارند و با نگرانی به آسمان خیره میشوند و کمی دورتر هواپیمایی ماگلی در اثر تداخل امواج سقوط میکند و استخوان های دومبول در قبر میلرزد و جهان تحت تاثیر بعد چهارم یعنی زمان قرار میگیرد و جهت حرکت ستارگان عوض میشود و....

بلیز در حالی که گوش هاش رو گرفته و احساس میکند سلول های بدنش در حال تجذیه شدن است فریاد میزند:
- آقا غلط کردم! نخواستم ... بسه! من رفتم! تق!
و غیب میشود!
بلافاصله سارا دست از جیغ کشیدن بر میدارد و در یک حرکت سازنده همه موارد فوق به حالت اول برمیگردد

چند لحظه بعد
مکانی تاریک و مخوف شونصد متر زیر زمین


- تو منو از خودت ناامید کردی بلیز! ماموریتتو انجام ندادی!
-سرورم سعیمو کردم... نمیدونید چقدر وحشتناک بود!
- نه بلیز! ارباب تو را نمیبخشد!
- نه ارباب!! خواهش میکنم! فقط یه فرصت دیگه ... یه فرص...
- کروشیو!
جیغ های بلیز سکوت میشکند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/6/2 12:20:10
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/6/2 12:29:04
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 10:20
نمایش جزئیات
آفلاین
x x x

مرد بر روی تخت چوبیش دراز کشیده بود و داشت به سقف سلولش نگاه میکرد. از پنجره کوچک بیرون سلول به خوبی هوای طوفانی قابل تشخیص بود . مرد با خودش فکر میکرد که این جزیره کوچیک تا صبح توی دریا غرق شده . ولی حتی این موضوع هم نمیتونست نگرانش کنه . وقتی به گذشته فکر میکرد. به چند ماه قبل که تا پای مرگ رفته بود . فقط به خاطر یک اشتباه ساده . اعتماد به کسی که میشناختش. تا به این فکر افتاد خاطارت اون روز مثل یک فیلم توی ذهنش نمایش داده شد .....


در یک کافه خلوت درون دهکه جادوی هاگزمید . دو نفر که ردای سیاه پوشیده بودن و کلاه های شنلشون رو روی سرشون کشیده بودن داشتن به آرامی با هم صحبت میکردن. در ظاهر هیچ حسی بینشون منتقل نمیشد ولی با یک مقدار دقت کاملا میشد دید که دست های همدیگه رو در زیر میز گرفتن . به جای اینکه سعی کنن با استفاده از کلمات احساس شادی و تنفر و مخالفت خودشون رو منتقل کنن با فشار دادن دست طرف مقابل منظورشون رو منتقل میکردن. البته کلمات محدودی بینشون رد و بدل میشد

- به منن دستور داده شده که این محموله رو قبل از تحویل گرفتن به خوبی برسی کنم. اگه مشکلی پیش بیاد مسئولیتش با منه و من مجازات میشم.

- درسته . حرفت رو قبول دارم . من اون بسته رو با خودم آوردم. باید یه جای امن پیدا کنیم که بتونی دقیق برسیش کنی. بهتره بریم به یکی از اتاق های طبقه بالا .

- نه نه . اینجا اصلا امن نیست. لرد سیاه اکیدا دستور داده که به هیچ وجه توی این کافه ها در مورد مسائل مهم با هم صحبت نکنیم. اون معتقده وقتی حرف های دامبلدور اینجا شنود میشه . ما نباید ریسک کنیم. من یه جای بهتر بلدم . دنبالم بیا

دو مرد به آرامی و بدون جلب توجه از کافه خارج شدن. ماه شب 14 مثل خورشید شب رو روشن کرده بود. ولی هیچ کس در خیابان ها نبود . مرد اولی به سمت خارج دهکده به راه افتاد و مرد دوم هم به دنبالش . آنها به خانه قدیمی سازی نزدیک شدن. کسی اطراف خانه نبود . مرد دوم که با دیدن خانه به وحشت افتاده بود به دوستش گفت.

- اینجا پر از گرگینست . مخصوصا امشب که قرص ماه هم کامله . زنده از اون خونه بیرون نمیایم.

مرد مرگخوار جواب داد:
- تنها گرگ های امشب من و تو هستیم رفیق . و به آرامی از شکاف مخفی که درون دیوار ایجاد شده بود به داخل حیاط خانه خزیدند.
مرگخوار به سمت پشت خانه به راه افتاد و از در کوچکی که به زیر زمین خانه میرفت داخل شد و بدون توجه به پشت سرش و اینکه دوستش کجاست به از زیر زمین به طبقه بالای خانه رفت . و با سر و صدای زیاد در اتاق حال را باز کرد و وارد آن شد. تا زمانی که بر روی صندلی راحتی خاک گرفته نشسته بود به پشت سرش نگاه نکرد. تازه وقتی نگاهش متوجه دوستش شد که اون هم روی یک صندلی نشته بود و داشت بسته ای رو از جیبش خارج میکرد.
مرگخوار با ولع داشت به بسته و چیزی که دورن بسته انتظارش رو میکشد نگاه میکرد. .....

صدای رعد و برق اون رو به زمان حال برگدونده بود . ولی اعتراضی نداشت. یاد آوری زمانی که به آن راحتی سرش را کلاه گذاشته بودند و اون رو با یک شیع بدلی به نزد لرد سیاه فرستاده بودند چندان خوش آیند نبود. روز ها که تنها چند قدم با مرگ فاصله داشت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!