جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  64 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  138 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  251 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  247 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  328 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1386 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت در حال غرولند کردن از پله ها بالا میرن .

بلا در حالی مه از خستگی نفس نفس میزد گفت : بلیـــــــز ! مطمئنی این راهو درست اومدیم ؟ سه ساعته داریم راه میریم ها .
رودولف : راس میگه ! اگه اشتب اومده باشی ...
بلیز با حالت دو و نیم نقطه دی میگه : سه ساعت چیه ؟ یه ربعه تازه ، شما از بس ...آها ! اوناهاش ! اون دره .

ملت شروع به دویدن روی پله ها میکنن ، در همین حین پلکان بلند به علت فرسودگی بسیار زیاد ومهندسی بوقی پس از دویدن ملت فرو میریزه .

هوریس : ما چه طوری برگردیم ؟ پله ها خراب شد که .

ملت بدون توجه به حرف هوریس در رو باز میکنن و داخل مکانی مقدس میشن!!

ملت به توالت نگاه میکنن که توسط ملت بی فرهنگ هاگوارتز بسیار کثیف شده بود .

رودولف در حالی که با نفرت به اطرافش نگاه میکنه میگه : نچ نچ ! من وقتی این جا بودم ، این جا چه تمیز بودا ! هووم...چه خاطرات خوشی داشتیم تو این توالت ! یادمه جشن یول بال بودش ...همین جا بودش که از نارسیسا دعوت کردم....
بلا :

پس از چند دقیقه :
بلیز : بیاین ملت ! این جاست ! این در تالار اسراره ....چرا این تریپی نگاه میکنین ؟ خب تو فیلم دیدم دیگه .

ملت آماده میشن که وارد تالار مخوف اسرار بشن ، که ایگور میگه : ما واسه رفتن اون تو باید مارزبونی حرف بزنیم .
ملت : واو ! چه طوری ؟

در همین لحظه صدای شلپ شولوپی میاد و روحی از چاه توالت بیرون میاد و میگه : از وقتی هاگوارتزسل اومده ! ( )
ملت یه نگاه به معنای ( چه ربطی داشت ؟) به هم میندازن و به روح نگاه میکنن .

روح :
بلیز : تو کی هستی دیگه ! یه بوق زداه دیگه ؟ به ما اصیل زادگان کار نگیر !
ایگور : بلیز راس میگه ! برو تو همون چاه توالت ! به ما می خندی ؟
روح :
بلاتریکس : هووم ...بچه ها فکر نمی کنین این یارو همونیه که عکسش تو خونه ریدله ؟

ملت لحظه ای به هم نگاه میکنن و بعد همه با هم فریاد میزنن :
سالازار اسلیترین !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1386/6/7 20:30:09
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1386 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سرسرای عمومی

صفحه برفکی با صدای خش خشی درست شد و سر چهار نفر توی اون ظاهر گردید !
ملت محفلی : هورا ! درست شد !
ریموس با دست سیاهش عرق پیشونیشو پاک کرد و به طرف ادوارد که داشت روغن دور دوربین رو تمیز می کرد بر گشت:
- خوب دیگه ، بهتر بریم دنبال مرگخوار ها ! به اندازه ی کافی معطل کردیم !
ادوارد نگاه تحسین برانگیزی به دوربین انداخت و گفت :
- آره ، ما الآن یه برگ برنده داریم ، با این کارمون رسانه ها از ما حمایت می کنن . ما نقش مهمی توی انعکاس اخبا...
ویولت : ای بابا ، ول کنید دیگه ، مرگ خوار ها الآن توی تالار اسرار دارن حال می کنن ، بعد ما اینجا بی کار نشتیم؟ بهتره زود تر بریم ! ایگور هم که سرکارمون گذاشت ، گفت می ره یار جمع کنه بیاد دعوا !
ریموس دستی به موهایش کشید و گفت : باید بریم به تالار اسرار ! فکر کنم اونا هم می خوان اونجا برن !
جسیکا : من می گم با آسانسور بریم ،آخه خیلی کلاس داره !

در آسانسور 10 / دقیقه بعد

سارا : اه ، اینجا چه بوی گندی می ده ! انگار بمب کود حیوانی زدن !
ادوارد : حتما مرگ خوار ها اینجا بودن ، نگاه کنید ، جوراب بلیز اینجا افتاده !
ادوارد جوراب سبز رنگ رو جلوی خودش گرفت و اونو بو کشید .
ترق ...
ویولت : ای بابا ! ادوارد چرا غش کرد ؟

راه پله ی طبقات

ملت مرگخوار پله ها رو یکی یکی بالا می رن ، بلیز که با دقت پاشو روی پله ها می ذاشت گفت :
- یعنی هیچ کدوم یادتون نیست کدوم پله ها خرا...
شترق ...
پای بلیز در یکی از پله ها فرو رفت .
ملت مرگخوار :
بلیز : عوض اینکه به من بخندید به فکر دستور ارباب باشین . اگه بفهمه این قدر طولش دادی پوستمونو می کنه !
ملت مرگخوار به زور جلوی خندشو گرفتن و دوباره توی راه پله شروع به حرکت کردن .
ایگور : یه لحظه .. انگار داره صدای آسانسور میاد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1386 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگ خوارها یکی یکی خودشان را از درون آسانسور بیرون میکشیدند و روی زمین سنگی راهرو ولو میشدند.
ایگور که از روی زمین بلند میشد با دست گرد و خاک های چسبیده به ردایش را پاک کرد و گفت:معلوم نیست اون سرایدار پیر و خرفت چیکار میکنه.تمام زمین رو گرد و خاک گرفته.وقتی جایی دست آلبوس باشه همین میشه دیگه!
بلیز کمی درون اسانسور مکث کرد ولی چون کسی برای بیرون کشیدنش اقدامی نکرد خودش به هر زحمتی بود با سر و صورت خونی از اسانسور بیرون آمد.
وقتی بر روی کف سنگی راهرو ولو شد باقی ملت رو دید که ایستاده به اطراف نگاه میکنن.بلیز هم با زحمت بلند شد و گفت:چیه دنبال چی میگردین؟
بلا با غرولند گفت:همه اش تقصیر توئه بلیز،با اون پیشنهادت.حالا طبقه هفتم از کدوم طرفه؟
بلیز: یه لحظه صبر کنین الان بهتون میگم.
بعد با دقت به سر و صداهای اطراف گوش داد و چند لحظه بعد گفت:پیداش کردم.یادم اومد کجاییم.باید از پشت اون مجسمه رد بشیم،اونجا یه راه پله هست که میره به طبقه های بالا.
و با دست به مجسمه مرد کوری اشاره کرد که با عصایش در حال کتک زدن پسری با عینک،موهای مشکی پرکلاغی و بهم ریخته بود!!
همگی سری تکان دادن و به سوی محلی که بلیز اشاره کرده بود به راه افتادند.

در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه:

...آهای پسر،تو که اونجا نشستی برگه ات رو بده ببینم؟چی،یه غلط املایی داشتی؟شرم اوره،آواداکداوارا....!
و نیمکت جلوی رویش به هزاران قسمت مساوی تقسیم شد!لرد که حسابی در داخل جو درس فرو رفته بود با خودش فکر کرد که اگز دامبل اجازه میداد او چه استاد نمونه ای میشد!
گرچه همیشه این را میدانست که آلبوس استعدادی در یافتن استاد ندارد!
کمی در طول کلاس قدم زد و روزی را به یاد اورد که تقاضای درس دادن در این کلاس را به دامبلدور داده بود...
درون افکار لرد:
دامبلدور روی صندلی نشسته بود و با ناخن گیر مشغول ور رفتن با ناخن های پایش بود!
لرد:پروفسور،بذارین من این درس رو بگیرم.باور کنین برای کنترل جمعیت هاگوارتز هم خیلی خوبه ها!از من گفتن بود!
دامبلدور به همراه ناخن شست پایش کمی از گوشت ان را نیز از جا کند و گفت:آخخخخ...هوم چی گفتی؟نه شرمنده من این درس رو بهت نمیدم.به نظرم درس خیلی با کلاسیه،شاید خودم تدریسش کنم!
لرد:
خارج افکار لرد!:
لرد سیاه میز استاد را که گوشه کلاس بود از پنجره بیرون انداخت و با این حالت گفت:دیدم چقدر هم این درس رو تدریس کردی!

بیرون مدرسه در جمع خبرنگاران:

دامبلدور در حالی که روی پله های ورودی هاگوارتز ایستاده بود به پنج شش نفر اجازه میداد که برای مصاحبه به روی صورتش کرم پودر بزنند!
دامبلدور که در زیر پوشش کرم ها مثل جنازه های تازه از قبر در آمده شد بود گریمورها را پس زد و گفت:بسه دیگه،میخوام مصاحبه کنم.
خبرنگارها با صدها دوربین جلوی صورت او ظاهر شدند و شروع به سوال کردن شدند:شما برای این حمله چه نقشه ای دارین؟...فکر میکنین اونها هدفشون چیه؟...ریش شما چند سانته؟...!
دامبلدور:عرض کنم به خدمتتون که....
بــــــــــــــــــــــــــــــــومـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب!
با صدای انفجاری دامبلدور بقیه حرفش را خورد چرا که همه دوربین ها به سمت یکی از پنجره های بالایی نشانه رفتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1386/6/7 18:55:29
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1386/6/7 19:00:26
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1386/6/7 19:05:25
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1386 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
_اواداکداروا

سکوت.!
صدای سرد ولد مورت مولکولهای هوا را وادار به حرکت کرد و این ارامش موقت انها را از بین برد.

_یکی از سه نفرین نابخشودنی .کشنده و بسیار خطرناک !

لرد سیاه در حالی این سخنان را ادا میکرد که با ابوهت و وقار خاصی در حال گشت زدن بین صندلی های کلاس متروکه دفاع در برابر جادوی سیاه بود.

در همین هنگام صدای بال بال زدن مگسی در گوشه سمت چپ کلاس شنیده شد.

_پسره بی عقل مگه نگفتم وقتی من دارم درس میدم حرف نزن.

و چند ثانیه بعد مگس دیگر بال بال نمیزد.()

و همگان دلیل مخالفت دامبلدور با تدریس وی را فهمیدند.

همان زمان در اسانسور

به وسیله لوموس اسانسور کاملا روشن شده بود و ملت در حال کوباندن کله بلیز به در اسانسور بودند.

بلیز له شده:به خدا این اینطوری باز نمیشه.....اخ...جون مادرتون نکنید....باید از دو طرف بکشندش.

اما ملت مرگخوار بی توجه به صحتبهای بلیز در حال کوباندن با شدت بیشتر کله وی به در اسنسور بودند.

در اشپزخانه

در حالی که جنهای خانگی اشپزخانه با قاشق و چنگال به مرگخوارها حمله کرده بودند(اقا کتاب هفتم رو افشا کردم رفت)

ملت به سر دستگی انی مونی مشغول لمباندن هر چه سریعتر غذاهای باقی مانده بودند و به علت سرعت عمل زیاد و کمبود دقت هراز گاهی یکی از جنهای مبارز را نیز نوش جان میکردند.

در تالارا هاگوارتز

مانداگاس به شدت مشغول فرو کردن شمع دانی یک متری در کیف پولش بود و در این امر خطیر جولیا نیز به وی کمک میکرد .

کمی انطرف تر جشنواره نفرینها به راه بود و خبرنگاران مشتاق مشغول عکسبرداری از این صحنه ها بودند.

هراز گاهی نیز دست و پای گراپ که همچنان در جستوجوی هرمی بود مانند پتکی عظیم اعضای غیور محفل را له و په میکرد.

در اسانسور

در حالی که صورت بلیز همانند سیب زمینی له شده گشته بود و ادم را به خوردنش وسوسه میکرد درب اسنسور به طرز معجزه اسایی خرد و داغون شده بود.

و اعضای مرگخوار به سختی و به مقصد دستوشویی داشتند از ان خارج میشدند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گراپ در 1386/6/7 18:26:07
ویرایش شده توسط گراپ در 1386/6/7 18:36:11
ویرایش شده توسط گراپ در 1386/6/7 18:53:28
آستكبار + رفيق بازي + قوانين مغيير ِ من درآوردي = كادر مديريت جادوگرن
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1386 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
همون لحظه - سرسرای عمومی!

- هرهرهر کرکرکر هاهاها هی هی هی!!!
همه بچه ها سر میزهای چهارگانه نشسته اند و دارند به جک های مزخرف مدیر مدرسشان گوش میکنند و میخندند! دومبول در حالی که از شدت خنده اشکاشو پاک میکنه داد میزنه:

- حالا این یکی رو گوش کنید! یه روز یه خون آشامه و یه جاپونیه و یه جن خانگی با هم میرن قزوین ......

- جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ !! مرگخوارا مرگخوارا!
همه جز دامبول که محو جکش شده بود با تعجب به اطراف نگاه میکنن.

ناگهان در تالار منفجر میشه و از میان دود و گرد و خاک افرادی شنل پوش نعره زنان وارد میشند. در کسری از ثانیه تالار پر از پرتو های نورانی میشه. بلافاصله همه بچه ها شروع میکنند به جیغ کشیدن و دویدن و به هم تنه زدنو اینا ...

دامبالی: نه وایسید وایسید! آخرش مونده خیلی جالبه! شپلخ! (دامبل بندری زدن رو بر تعریف ادامه جک ترجیح میده)
یکی از بچه ها: جیییییییییییغ عنکبوت عنکبوت!

همه با وحشت به در ورودی تالار نگاه میکنن و چشمشون به عنکبوت آراگوگ نامی می افته که مشغول تنیدن تار هست و داره راه ورودی رو میبنده! در سمتی دیگر گراوپ در به در به دنبال هرمیون است تا مسئله مهمی رو بهش بگه اما از اونجایی که فهمیده هرمیون در این مدت بهش خیانت کرده بسیار عصبانی است ...

گراوپ: کو کو رون؟گراوپ غفلت کرد! رون مگر خود خواهر و مادر نداشت؟ اما گراوپ کتاب هری پاتر خوند! گراوپ دانست رون دارد خواهر و مادر! گراوپ عصبانی! گراوپ تالار رو روی سرتون خراب کرد! گراوپ ناموس رون رو جلوی چشماش آورد!!

در اون میان آنی مونی همراه با چندتن از مرگخواران شیکمو در حالی که از بین طلسم ها جاخالی میدند در خلاف جهت جمعیت مشغول دویدنن!

بلیز: اهوووووووووی ! طبقه هفتم از اونوره!
آنی مونی: نه هدف ما تصرف آشپزخونه هاگوارتزه! کو کو غذا؟
بلیز نه وایسید .. به ارباب میگم! نامردا حداقل سهم منو بزارید کنار!
اما آنی مونی و مرگخواران شیکمو در امتداد راهرو ناپدید شده بودند!

بوووووووووووووووم! بوووووووووووف!
ناگهان انفجارهای جدیدی در تالار رخ میده وعده ای از اشخاص معلوم الحال همیشه حاضر در صحنه از ناکجا آباد وارد تالار میشن تا با مرگخواران مبارزه کنن!

افراد تازه وارد: بیل و کلنگ و تیشه اربابتون باید نابود شه!
مرگخواران: محفلی حیا کن ... پشمکو رها کن!

ایگور: بلا ، رودلف ، بلیز .. چند نفر رو وردارید به طرف طبقه هفتم برید! ما سرشونو گرم میکنیم!!

همون لحظه طلسمی به سمت دوربین میاد و صفحه برفکی میشه و ارتباط موقتا با سرسرای عمومی قطع میشه!

چند لحظه بعد ارتباط با مکانی دیگر برقرار میشه!
مکان: توی یک راهرویی.
مقصد: طبقه هفتم!
اعضای حاضر در صحنه: هوریس ، بلا ، بلیز ، رودولف ، سامانتا ، زاخاریاس!

صداهای جنگ و درگیری از دور به صورت مبهمی شنیده میشه.
بلا: بدو دیگه بلیز چی کار میکنی؟
بلیز: آقا هفت طبقه خیلی زیاده خسته میشیم! از اینور بیاید جدیدا آسانسور گذاشتن خیلی تعریفشو میکنن!!
ملت حاضر در صحنه
بلیز: راست میگم! خود آلبوس به مامانم گفته! (مراجعه شود به کتاب ششم)

سه دقیقه و پنج ثانیه و شصت و هفت صدم ثانیه بعد

دین دین دین . قرررررررروووووررررر ! (صدای باز شدن در آسانسور)

بلیز: ببخشید پایین میرید؟ .. مااااااااا

دو فرد فوق العاده بیناموس بدون توجه به در گیری های بیرون در آسانسور مشغول راز و نیاز با هم بودن و ما از ذکر نام آنها شدیدا خودداری میکنیم و اصلا امکان نداره بگیم این دو شخص بووووووق ... توسط ناظر سانسور شد بودند!
دو شخص مجهول الحال :bigkiss:

رودلف: آخی .. چه عشقولانه! شترق!!! آخ!
بلا
هوریس سیبیل: آقا چه وضعشه! مملکت آسلامیه مثلا! الان با همین سیبیلا هلیکوپتری میاما! چوبدستی ها رو بکشید! آسلامیوس آسلامیوس!

بلافاصله فضا پر از ورد های آسلامیوس میشه و جو بی ناموسی حاکم رو از بین میبره و همه بسیار احساس باناموسی میکنن و خوشحال و خندون وارد آسانسور میشن!

صدای بیروح زنی در آسانسور میپیچه!
- طبقه چندم تشریف میبرید؟
- طبقه هفتم!
آسانسور با صدای تلق تلوقی به حرکت در میاد!

سامانتا: واییی خدا جونم اینجا چقدر پیشرفتست! ما تو خانه ریدل از اینا نداریم!
زاخاریاس: بهتره این آسانسورم به عنوان غنیمت ببریم به خانه ریدل!
مرگخوارا: هرهرهر کرکرکر!

در همین لحظات بود که ناگهان صداهایی از آسانسور بلند شد سپس آسانسور توقف کرد و چراغاش خاموش شد!
بلا: یعنی رسیدیم؟ پس چرا درش باز نمیشه؟
صدای بیروح زن در آسانسور میپیچه:
اخطار! به علت پرداخت نشدن به موقع پول برق، برق هاگوارتز قطع شده. تا راه افتادن دوباره آسانسور برایتان آرزوی صبر و شکیبایی میکنیم!!

بلیز: ای بوق به این شانس! ای بوق بر این آلبوس! ای بوق بر این اداره برق ! ای بوق بر کسی که گفت با آسانسور بریم! نه یعنی چیزه ...
همه
**
سانسور!!!
**
بلا: حالا چجوری از اینجا بیایم بیرون!
همه

بدین ترتیب مرگخواران در حالی به فکر فرو میروند که جنگ به شدت در تالار عمومی دنبال میشود و منابع خبری اعلام کرده اند بیشتر ذخیره غذایی آشپزخونه هاگوارتز به دست عده ای ناشناس بلعیده شده و جن های خانگی بسیار از این وضعیت ابراز آشفتگی میکنند. ((کریچر: همشو اون گنده بوگندوهه خورد اوناهاش همون که الان داره میزو میخوره!))
خبر دیگر آنکه لرد به شکل بسیار مشکوکی ناپدید شده و فعلا خبر بیشتری در دسترس نیست!بووووووووق ( توسط ناظر سانسور شد )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1386/6/7 18:00:56
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1386 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده






جنگل ممنوع ... ساعت سه نیمه شب !

زاخاریاس : این چه کار احمقانه ایه دیگه ؟؟ آخه این موقع شب مجبوریم این طوری حمله کنیم ؟
گراپ: تو این خراب شده این موقع شب کی آخه ما رو میبینه ؟!
آراگوگ : هیـــــــس ... ارباب بشنوه پوستتونه میکنه پالتو درست میکنه ها !
- ده بجنبید دیگه نفله ها ... مفت خورا ... چه غلطی میکنید ؟!

همه مرگخوارها روی زمین دراز کشیدن و سینه خیز از میون خز و خیلای جنگل به سمت مدرسه حرکت میکنن .

- یالا دیگه بلیز چی کار میکنی تو ! بزنم نصفت کنم ؟؟

آنی مونی و بلیز و بارتی و ایگور همون طور که سینه خیز جلو میرن قالیچه ای که ارباب روش لم داده رو هم روی زمین میکشن .
- ارباب فکر نمیکنی لازم نباشه این موقع شب اونم تو این جنگل متروک این جوری جلو بریم ؟ مثل ادمم میتونیم راه بريما !
- باز تو حرف زدی سیرابی ؟ مسائل امنیتی رو باید همیشه رعایت کرد ... حالام من یه چرت میخوابم هر وقت به مدرسه نزدیک شدیم منو بیدار کنید.

ساعت سه بعد از ظهر ... تقاطع جنگل ممنوع و هاگوارتز

بلیز : ارباب رسیدیم بالاخره ؛ بلند شید !
ارباب یه کش و قوسی به خودش میده و به مفت خوراش نگاهی میندازه
انی مونی سرش رو به تنه درخت تکیه داده و خوابش برده ، بلا روی زمین ولو شده ، مانداگاس یه گوشه ای داره چرت میزنه ، ایوان هم یه گوشه ای داره خز و خیلایی که به تنش چسبیده رو جدا میکنه .
ولدی : خوب بلند شید که وقت جنگه !
آنی : جوووون مادرت ارباب ... ما دوازده ساعته داریم سینه خیز میایم . بذار یه چرت بخوابیم
- ارباب ما مثلا میخواستیم شبونه حمله کنیم دیگه ؟
ولدی : احتمالا قسمت نبوده ! اینم بذاريد به حساب تمرينات بدنسازی

ولدی یه شنل از زير رداش تولید میکنه .
- خوب این شنل نامرئی کنندس ... منتها فکر میکنم هممون زيرش جا نشیم .
بلیز : احسنت به ارباب باهوش خودم ... این همه راه الکی ما رو کشوندی اینجا با این یه دونه شنل پیزوری بریم تو مدرسه ؟

ولدی : نخیر این شنل خارجکیه ... کافیه لمسش کنید تا نامرئی بشید

حیاط مدرسه هاگوارتز
ولدی پیشاپیش مرگخوارا دست به سینه با افه راه میره و بقیه مرگخوارهام هر کدوم یه گوشه شنل رو چسبیدن و به سمت درب ورودی مدرسه حرکت میکنند .
- ارباب حس نمیکنی ملت دارن ما رو میبینن ؟!
- نکنه به اربابت شک داری؟ شنله جاپونیه خنگه ! امکان نداره ما رو کسی ببینه

پسرکی که بس در حال خر زدنه و سرش رو هم از کتاب بالا نمیاره از کنارشون رد میشه .
- سلام ارباب !
- و علیکم السلام پسرم !
- کوووووووووووووووووا ..... ل ... ل ... لرد !!!!!!!!

پسرک بیچاره از شدت ترس موهاش سیخ سیخکی میشه و خشکش میزنه .
بلیز : ایول موهاش مد روز شده !
ارباب : بچه ها گند زدیم گويا همی ! حمله کنید !!!

مرگخوارا همگی شنل رو ول میکنن و به سمت در اصلی مدرسه یورش میارن ...

شتلق شتلق شتلق
مرگخوارا بعد از برخورد به در بسته روی زمین ولو میشن .
ارباب : انگار باید منتظر بشیم یکی از اون ور در رو باز کنه
بلیز : ارباب جووون هر کی دوست داری این یه جنگو بیخیال شو

یک ساعت بعد
مرگخوارا پشت در نشستن و دارن یه قل دو قل بازی میکنن ! همه خبرنگارا و بچه هام روبروشون نشستن و دارن عکس یادگاری میگیرن .
ولدی:
بلیزم که جو شاگرد نمونه دو سه ترم قبل گرفتتش از فرصت استفاده میکنه و مشغول درس خوندنه .

قــــــــــــــــــــــــيـــــــــــــــــژ !
مک گونگال در مدرسه رو باز میکنه تا آشغالا رو ببره بذاره دم در .
ولدی : آقا این عکس اخرم بگیر ما بریم پی کار و زندگیمون... بروبچبلند شید که ماموریت شروع شد !
بلیز : حمـــــــــــــله !!!!!!!!!
- آوادا ... کروشیو ... جريوس ... استوپیفای !!
ملت همه شپلخ شده پشت در ولو میشن .
ولدی : هوریس ، پرسی ، ایگور ! بريد دو سه تا استاد توپول مپل جور کنید .... بقیه بچه هام به سمت طبقه پنجم ورودی تالار اسرار !!
ملت : هوررررررررررررراااااااااا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 23 اردیبهشت 1386 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگ خواران در حالی که طلسم های خود را به طرف آخرین گروه مدافع هاگوارتز و معلمین می انداختد قدمی به عقب گذاشتند .

باید سریع تر این قسمت از ماموریت را انجام میدادند!
هاگرید ، نیمه جان در گوشه ای افتاده بود و آهی از سر درد کشید...
ناله اش حاکی از این بود که نیرویش تحلیل رفته است و بورگین کارش را خوب انجام داده.

سر انجام تئودورنات ، آخرین طلسم کروشیو را به طرف یکی از معلمان قد کوتاه که گویا " بینز " نام داشت فرستاد.

آسمان دیگر از نور اختر ها و طلسم ها و افسون ها روشن نبود ولی سر و صدای بچه های کذایی در داخل قلعه واقعاً سرسام آور بود.

صدای جیرجیرک ها دوباره شنیده شد و مرگ خواران شروع به دویدن کردند و در بین راه ، مورگان طلسمی قوی نثار بدن نیمه جان هاگرید کرد و به جمع دیگر مرگ خواران پیوست.

دالاهوف ، در حالی که همچنان میدوید ، با صدای که عصبانیت در آن موج میزد ، خطاب به دیگر مرگ خوارانی که در کنارش میدویدند و چندان وضع بهتری هم نداشتند گفت : معلوم نیست چقدر باید دم در دروازه منتظر بایستیم! چون ما هنوز تو محدوده هاگوارتز هستیم و اینجا نمیشه آپارات کرد. اولین مقصدی که میشه آپارات کرد دهکده هاگزمیده که بیست دقیقه از اینجا فاصله داره و وزارت شبانه شیاطین جنونش رابه اونجا میفرسته...

_ لرد بهمون گفت که باید منتظیر باشیم تا افرادی رو بفرسته تا طلسم باستانی ای رو که دامبلدور برای آپارات نکردن اونجا گذاشته بود رو خنثی کنند.

_ مسلماً عده ای در داخل قلعه ، برای درخواست کمک به محفل و وزارت خبر دادن و به زودی اینجا پر از کار آگاه میشه. با این که تونستیم بر اساتید هاگوارتز غلبه کنیم... این بار نمیتونیم بر همه ی این ها غلبه کنیم... با این حال ، امیدوارم لرد خیلی سریع مامورانش رو بفرسته.

بعد از آن ،در میان مرگ خواران در طول مسیری که میدونید هیچ حرفی رد و بدل نمیشد.

جغد ها هو هو میکردند و جیر جیرک ها آواز می خواندند.ماه در میان هاله ای از مه گم شده بود ولی گویا میخواست کنار برود و نور خیره کننده اش را به رخ همگان بکشد.

سرانجام بعد از ده - دوازده دقیقه دویدن سالازار سکوتی را که در آن جو ، بین مرگ خواران حاکم شده بود را شکست و با دست به نقطه ای در صد پایی اشاره کرد و گفت : دروازه! رسیدیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 23 اردیبهشت 1386 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
تئودور طلسمی را دفع کرد و فریاد زد:برید
وسپس جعبه را به سمت مورگان پرتاب کرد ، و دوباره مشغول به مبارزه شد.مورگان جعبه را گرفت و با ناامیدی به همراه دالاهوف و رودولف شروع به دویدن کردند.مورگان هم ناراحت بود و شتاب زده ، از طرفی باید ماموریت را به پایان می رساند و از طرفی نیز نمی توانست سایر مرگخواران را به حال خود رها کند.آنها در این ماموریت نقشی بالاتر از پشتیبان را بازی کرده بودند.
مورگان از حرکت ایستاد و در مقابل رودلف و دالاهوف نیز ایستادند.
دالاهوف در حالی که صدایش متعجب به نظر میرسید گفت: چرا ایستادی
مورگان شتاب زده جعبه را به دست دالاهوف داد و گفت: اونها دوام نمیارن ، تعدادشون کمه ، شما جعبه رو به دست لرد برسونید من بر می گردم.
دالاهوف برای لحظه ای ساکت ماند ، انگار در تفکر این بود که چه کار کند در آخر گفت:پس من هم باهات میام، ما با هم شروع کریدم و با هم ، تمومش می کنیم.
دالاهوف این را گفت و جعبه را به مورگان پس داد.هنوز مورگان جعبه را در دست نگرفته بود که صدای رودولف نیز از پشت سر به گوش رسید: پس منم میام.
و اینچنین شد که سه مرگخوار از راهی که آمده بودند بازگشتند.همچنان که نزدیکتر می شدند آشعه هایی که می توانستند ببینند نیز بیشتر میشد.منظره ی جنگ رداپوشان سیاه با معلمان هاگوارتز عجیب به نظر میرسید، مرگخواران با وجودی کمی تعداد تقریبا ، معلم ها را مغلوب کرده بودند.
سر و صدای دانش آموزان از قلعه ی هاگوارتز کر کننده بود.سه مرگخوار وقتی که به ردیف هم گروهی هایشان ملحق شدند ، در همان لحظه ی اول شروع به پرتاب اشعه کردند.
صدای سالازار به گوش رسید:پس چرا نرفتید؟
مورگان ترجیح داد جواب ندهد ، چرا که پاسخ دادن به این سوال برای یک مرگخوار، سخت بود.
درخت ها آتش گرفته بودند و دود سیاه تولید می کردند. مرگخواران تقریبا پیروز شده بودند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 23 اردیبهشت 1386 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
دگر سکوت پایان یافته بود و جای سکوتی لذت بخش را همهمه و وحشت گرفته بود.چند معلم به سرعت از در هاگوارتز به بیرون دویدند و در همین حال چوب دستی های خود را در اورده بودند.
چند طلسم از سوی مرگخوارن به طرف معلمان شلیک شد. بلیزطلسمی را به طرف یک زن پیر که احتمالا مک گوناگال بود شلیک کرد.اشعه سبز رنگ درست به قفسه سینه زن برخورد کرد و او را نقش بر زمین کرد.
رودولف و دالاهوف مرگان را پوشش میدادند و جلوی طلسم هایی را که بطرف مورگان شلیک شد را میگرفتند.
تئودور وسالازار هم هردو با هم به طرف دشمن پیش میرفتد و همچنان در حال مبارزه بودند.
بورگین در حال جنگ با هاگرید بود .هاگرید به خاطر جسه عظیمی که داشت طلسم ها کمتر رویش اثر میگذاشت.و این کار بورگین را سخت تر کرده بود.
در چند لحظه جمعیت زیادی به سوی مرگخواران شتافتند.و دیگر کار برای آنها سخت تر شده بود.همچنان مرگخواران در حال جنگ بودند.
سالازار با صدایی بلند به مورگان گفت:مورگان تو و دالاهوف و رودولف برید ما میمونیم و میجنگیم شما باید برید و ماموریت رو تموم کنید.
او در حال مبارزه با چند معلم و دانش آموز بود.ولی همچنان پا برجا بود و هر از گاهی چند نفر را نقش بر زمین میکرد.
بورگین بلاخره کار هاگرید را تمام کرده بود و داشت به کمک دیگر مرگخواران می امد.........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تئودور نات در 1386/2/23 19:27:37
گزیده ای از برداشتهایم...
جوانا کاتلین رولینگ،بعد از نوشتن کتاب هری پاتر و ?
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 23 اردیبهشت 1386 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
و تنها سکوت نبود، صدای کوبیده شدن علف های خیس زیر پای سیاه پوشان و برخورد امواج آرام دریاچه با صخره ها، تنها صدایی بود که از دل سکوت در می آمد.
امّا، طعم لذت و لبخند شیطانی آن پیروزی، با واقعه ای ناگوار به تلخی زهر شد.
بی پروایی ِ مورگان الکتو در حرکت، باعث شد چند اتفاق همزمان رخ دهد؛ ابتدا، چشمان خواب آلود هاگرید، یک نظر به مردی افکند که با لبخندی حاکی از پیروزی و با اعتماد به نفسی کذایی، در محوطه قدم میزد و نقابش تنها یک چیز را نمایان می ساخت: یک مرگخوار.
و اما بعد از آن فنگ، سگ شکاری ِ هاگرید شروع به پارس کردن های متوالی کرد و چند لحظه بعد، با برخورد اشعه ای آبی رنگ با سگ، حیوان زخمی و بیهوش بر زمین افتاد...
سپس تئودر نات، موضوع خود را از کنار درب های دو لنگه ترک کرد و به سمت مورگان الکتو دوید و در حالی که جعبه سیاه رنگ را از دست او جدا می کرد، از مقابل اشعهء نورانی، جوشان و سفیدی که از سوی بلیز زابینی روانه شده بود پرید.
بوی علف سوخته و دود، تمام محیطِ درگیری را در بر گرفته بود و بعد از چندی، تنها صدای کمانه کردن چند اشعه و گرمای عبور آن، تبدیل به تنها راه های زنده ماندند در آن مه مرگبار و نورانی بود.
صدای فریادی بلند از سوی نیمه غول، برخورد شش اشعهء نورانی از هر طرف به او و هو هوی مداوم جغد ها، سکوت را شکست و در عین حال درگیریِ اصلی شروع شد.
صدای فریاد دانش آموزان و معلمان، روشن شدن فانوس ها و باز شدن پنجره ها، همه حاکی از این بود که شبی طولانی در پیش است.

قلعه بیدار شده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1386/2/23 17:07:44
[b]The sun enter