جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
31 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1386 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت شماره چهارم اوباش
- دم دم! دماوند!
پیوز جلوی تلویزیون،روی مبل در اتاق کوچک و شلوغش نشسته بود و با چشمانی سرخ به صفحه ی تلویزیون چشم دوخته بود.صداهای مختلف از تلویزیون شنیده میشد، اما پیوز از خستگی موقتا کر شده بود تا اینکه تیتر خبر، که توسط صدای زنی گفته شد، که به نظر مجرد ( ) می آمد باعث شد پیوز روی صندلی اش صاف بشیند.(نکته=الان فهمیدی برای صدای زنه این طوری کردیا تیتر خبر؟!)
- با سلام.من بلقیس کیدمن ( ) از شبکه ی جادوگران.با ما باشید با خبر های امروز ساعت بیست و پنج!(نویسنده:تعجب نکنید..در دنیای جادوگرا،هیچ چیزی غیر ممکن نیست.الان حال کردید چه هری پاتری شد؟)
به گزارش خبرگذاری شبکه؛ امروز دو تن از جادوگران به تیم مرگخواران پیوستند و این مایه ی نگرانی تمامی ملت جادوگر و ساحره شده است.آیا دست آستکبار پشت این قضایاست؟
تصویر تلویزیون از زن شیک پوش با موهای قهوه ای رنگ و عینک قاب شاخی آبی!به تصویر دو جادوگر تبدیل میشود و پیوز با دیدن زاخاریاس، چنان فریادی میکشد که تلویزیون قطع و وصل میشود.(نکته ی 2=ایراد از فرستنده اس،به گیرنده هاتون دست نزنید.)
-ای ای..مردک بوقی..میدونستم بی ناموسی...
-چی شده پیوز؟ چرا اینقدر مودبانه حرف میزنی؟
ریموس خودشو روی مبل کنار پیوز انداخت و تکون تکون خورد تا جا باز بشه.پیوز که به ریموس نگاه هایی به صورت می انداخت گفت:
-شماها کلا اوتید. پاشو هیکلو جم کن مردک بوقی..
صدای نعره ی ریتا از داخل آشپزخونه(کلا کدبانو هستن تمامی ساحره ها!) اومد:
-کسی منو صدا کرد!؟(نکته ی3=بوقی=ریتا!)
پیوز نیز در جواب او نعره زد نه و بعد تلویزیون را خاموش کرد و به فکر فرو رفت.ریموس ضربه ی محکمی به پشت پیوز زد که باعث شد او محکم با صورت در میز فرو برود.(نکته ی 4=ها؟مگه آدم میتونه به روح دست بزنه؟!عجیبا!)
-اوخ!فک کردم حواست هست..خب، من دیگه برم..بیرون چیزی نمیخوای؟(نکته ی..شماره چند بودیم؟!=نمیخوای یعنی اینکه نخوا! ولی اگه بگه چیزی میخوای؟ یعنی میخوای بگوا!!*)
پیوز:فقط میخوام یه جلسه بذارم تا همه اتون دور هم جمع شید و من راجع به..کسی بوق زد؟
ریتا: نه!من درو بستم.

شب، دورهمی!

ویولت و لاوندر در حالی که دارن هروهر میخندن به پیوز نگاه میکنن.پیوز که رنگ صورتش به قرمز گوجه ای گرایش پیدا کرده،دستشو روی میز میکوبه و خنده ی ویولت و لاوندر قطع میشه.
پیوز: من شوخی کردم؟
ویولت::no:
پیوز: پس چرا خندیدین؟
لاوندر:زاخاریاس مرگخوار بشه؟پیوز..ما میدونیم تو چشات آلبالو مرگخوار (!) میچینه!ول کن باب..
اونا بلند میشن که از سر میز دوازده نره ای که در اتاقک کناری اتاق پیوز بده،فاصله بگیرن.اتاق فقط همون یک میز و صندلی هاش بوده و یک چرخ دستی که روی اون شیشه های نوشیدنی قرار داشت. پرده های پنجره ها کشیده شده بود، با این حال نور ماه همچنان سخاوتمندانه میتابید.ویکتور که با مگسی که گرفته بود بازی میکرد گفت:
- نرید یه لحظه...(ویولت و لاوندر میشینن.)پیوز، تو هیچ فکر کردی میخوای چی کار کنی؟یعنی..واقعا حالت خوبه؟میدونی مرگخوارا چقدر خطرناکن؟تو میخوای بهشون حمله کنی بعد زاخاریاسو بکشی؟ مگه کشکیه!خب بذار زاخاریاس بیاد اینجا..اونوقت بکشش!!چرا ما بریم اونجا...بنزین هم حروم میکنیم!(نکته ی 5،نکته ی اقتصادی=کارت سوخت خود را در دستگاه جا نگذارید.چه ربطی داشت؟)
پیوز: نمیشه!میخوام همین الان همین لحظه کارشو تموم کنم!!ببینم..اینجا کی رئیسه؟من!کی همه چیرو مشخص میکنه؟ من!کی..
- خیلی حرف میزنه؟پیوز!
بااین حرف پادما همه زیر خنده میزنن و پیوز که بسی ضایع میشه دستور حمله رو به ملت میده.ادوراد سعی میکنه پیوزو یه مقداری ارشاد کنه که باب بیخیال شو و اینا! ولی چه فایده؟!
اوباش که چاره ای جز اطاعت از پیوز ندارند؛با اکراه بلند میشن تا در مقابل مرگخوارا،ایسته () کنندو حساب زاخاریاسو برسند.

---------------------------------------
/ * / = اگه متوجه نشدید، پیام شخصی بدید!من باید بهتون بفهمونم!
----------------------------------------


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1386 09:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو



بليز : ارباب چيز خوردم ! اشتباه شد! نبايد به شما وصله ي ناجوري مثه مرگخوارا رو بچسبونيم ! اربااااااااااب !!
لرد ولدمورت كبير كه روي صندلي گرانقيمتي كه بلا به مناسبت ولنتاين از كيش واسش آورده بود، نشسته بود و چوبدستي اش رو به ترتيب به سمت بليز، گراپ ، سينيسترا و آراگوگ و ايگور گرفته بود !
ولدمورت چه چشمان قرمز رنگش در صورتش خودنمايي ميكرد با صداي بلندي فرياد زد :
- اين دختره رو بندازين تو سياه چال !!! سپس نگاهي به مرگخوارا كرد و گفت:
- يك ماه قرنطينه ميشين، حق خوردن هيچ چيزي رو ندارين !!... فـهـمــيديـن ؟!
مرگخوارا بر سوگ اين مصيبت : !
لرد : از جلوي چشمام دور شين و الا ميكشمتون !!


.:. سه هفته و 6 روز بعد .:.

بليز ، گراپ ، آراگوگ و ايگور در سلول انفرادي مشتركي(!) نشسته بودند و دامبل پر، محفل پر ، رو بازي ميكردند !
آراگوگ : بشقاب پر ، سيني پر !!
گراپ : سيني كه پر نداشت! ! من سيني خواست ! سيني الان كجا بود ؟! ... گراپ سيني خواست !!!
ايگور تف ش رو قورت ميده و ميگه:
- بچه ها فقط 1 روز به آزاديمون مونده !!! من خيلي خوشحالم !! ... دوباره ميريم پيش ارباب، دلم براي اتاقم تنگ شده !!


.:. سياه چال خانه ريدل .:.
سيني خسته و تنها با موهايش كه بيش از بيش مدل زالي اش خودنمايي ميكرد ، زانوهايش را بغل كرده بود و به روزهاي خوش زندگي فكر ميكرد و اينكه كي به خانه بر ميگردد ؟؟ به آشنايي مسخره اش با گراپ، حضور در مأموريتي كه دوستانش وي را تنها رها كرده بودند و هزاران چيز ديگر .
- !


.:. صبح روز موعود .:.
سيني شب گذشته به دليل كمبود اكسيژن به اتاق هوريس انتقال پيدا كرده بود.
گراپ و بليز و ديگر دوستانش كه به دليل نخوردن هيچ غذايي شلنگ تخته راه ميرفتن و علاوه بر اينكه چشماشون قيلي ويلي ميرفت ، كلي وزن هم كم كرده بودن ، به محض ديدن اولين اوتول سوار اون شدن . ( نكته ي كليدي: گراپ چون جا نمي شد صندوق عقب نشست.)
چند دقيقه گذشت تا همگي به خانه ي ريــدل رسيدند.
بليز : اينجا چه خبره ؟!
ايگور : چرا همه جا پارچه سياه زدن ؟!
گراپ : اين سخنراني حاج كالين است ؟!
آراگوگ : ارباب چيزيش شده ؟!
در همين حال صداي جيغ و ناله هاي بلاتريكس و نارسيسا به گوش رسيد. ولدمورت رفته بود !
مرگخواران براي تسلي روح لرد سياه و بازماندگان اجماعا نفسي يه محفلي رو شكنجه كنين!!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1386/6/18 11:28:16
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 16 شهریور 1386 00:08
نمایش جزئیات
آفلاین
همین هنگام بر اثر یک اتفاق نا مبارک و نا میمون(این میمون نه ها،اون میمون! )لرد به دلیل عصبانیت زیاد کمی تا قسمتی ابری و بارونی سنکوپ میکنه و از رو شونه گراپ که حدودا ماشالا هزار مشالا چشمم کف پاش شیش متر ناقابل قد داره میفته پایین.از اونجا که گراپ همچنان داشت به حنجره اش صفا میداد و تکرار میکرد که پول پیتزا نداره،سینی برای عدم متهم شدن به کشتن پدرشوهر( )با صدایی بلندتر از صدای گراپ جیغ کشید:لرد مرد!لرد مرد!مرد لرد.لرد مرد؟!(چه قافیه ای داره پسر!)
گراپ که احساس کرده بود مگسی در حال ویزیدن(همون ویز ویز کردن)است اول نگاهی به سینی انداخت که همچنان شعر لرد مرد،مرد لرد رو تکرار میکرد و پس مدتی طولانی غوطه ور شدن در بحر تفکرات عمیق و محاسبات فلسفی زیاد مفهوم جمله سینی رو درک کرد.بعد از حدود دوساعت تصمیم میگیره به این شکل عکس العمل نشون بده:
حرکت اول:در یک اقدام غافلگیرانه،این سد عظیم رو که مانع رسیدنش به لرد میشد رو از پیش رو برمیداره.و اون کسی نیست جز سینی.با یک حرکت غولیوسانه سینی رو از روی شونه اش پرت میکنه به چندین کیلومتر اونورتر.
حرکت دوم:با یک خیز عظیم باعث میشه کمی تا قسمتی حادثه تسونامی در قسمت دیگه ای از کره تکرار بشه.
حرکت سوم:لرد رو که افتاده روی زمین توی دستاش میگیره و تکون تکون میده.
چشمان گراپ به شدت اشک آلوده و داره زار میزنه:نه.لرد نباید مرد.لرد باید زنده موند.لرد باید بچه های من رو آموزش داد.لرد باید بز خرید.بز گرفت.بز خوب بود/گراپ برای لرد بز خواهد خرید.
قیلیچريالقولوچ قیچ!(نکته:صدای خورد شدن استخون های لرده دیگه نبوغ!)
روح لرد وقتی دید جسمش داشت تا این حد عذاب میکشید،تصمیم گرفت به جسمش برگرده ولی این جهنم رو برای جسمش نخره.بنابراین لرد طی یک حرکت مخوفانه زنده میشه:اَه!ولم کنم غولی!گراپ!اَه آه!تفی شدم!نبوس من رو دیگه!
دقایقی بعد گراپ و آراگوگ و لرد که داره از سر و روش آب میچکه عین آدم وایساده بودن.البته جمله نیاز به اصلاح داره نتیجه میگیریم گراپ مثل غول و آراگوگ مثل عنکبوت و لرد مثل آدم ایستاده بود.
لرد در حالی که به سختی نفسش بالا میومد زیر گفت(توجه:هرجای خالی به معنای یک کلمه است!):بلیز...تو...بدجور...میکنم!
دقایقی بعد لرد چوبدستیش رو کشید و جمله اش به طور کامل گفت:بلیز من تو رو بدجور تنبیه میکنم!.
+++++++++++++++
*منحرف بودن خیلی بده.نه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط قدرت است که میماند و بس.
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 11 شهریور 1386 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
اشک در چشمان همه حدقه میزند...
-: نه ...نه ..گراپي اربابو دوست داشت...گراپي ارباب رو برد ..گراپي ارباب رو با خودش و سيني مي بره ماه عسل!
در اين حين گراپي دست كوچولوي نازشو(!) دراز مي كنه و خيلي آرام و با ملايمت لرد رو مي گيره توي مشتش و مثل بچه ي آدم از ديوار خارج مي شه( باور كن !) و با كمال متانت و وقار به سمت جنگل حركت مي كنه. مرگخوارها هم در اين لحظه به برگزاري مراسم پيش عزادارون اقدام مي كنن!!
-: لرد بردن هي هي ...لرد بردن هي هي! ( بقيشو يادشون نمياد!)
-: بز بدلي رو بردن واي واي ...!
گراپي در حالي كه به سمت جنگل مي رفت اشتباهي پاش رفت روي خونه ي هگريد و خونه كمي زياد اسيب ديد..آراگوك هم به دنبال گراپي مي رفت و در حالي كه هشتا چشمشو به سيني دوخته فكر مي كرد.
آري: آراگوك سيني خواست يا پني ...پني يا سيني ..سيني يا پني...پني داداش داشت...سيني داداش نداشت...سيني گراپ داشت..گراپ گنده بود!...داداش كوچيك...ماه هم گنده بود..اراگوك ماه دوست داشت..ماه قشنگ بود..ماه از خورشيد نور گرفت!( چه ربطي داشت؟..خب بچه از همين حد مخش فراتر نمي تونه بره...)
-: پول پيتزا ندارم...پول پيتزا ندارم!
اين صدا متعلق به يكي از نوادگان كينگ كونگ بود كه خيلي شاد بود اما بقيه ي آهنگو بلد نبود و مدام اين تيكه رو تكرار مي كرد! سيني هم در حالي كه روي دوش گراپي نشسته بود اين پاشم انداخته بود روي اون پاش(چشاتونو درويش كنين) داشت به روزهاي خوش آينده فكر مي كرد:
------در فكر سيني----
سيني خودشو در حالي مي ديد كه توي خونه ي ريدل نشسته شش تا بچه ي تپل مپل نيمه گراپ نيمه سيني نيمي بشقاب دورش ورجه وورجه مي كردن ..خودشم در حالي كه ماسك هلو زده به صورتش داره بافتني مي بافه و بليز هم داشته كهنه ي بچه رو عوض مي كرده ايگور غذا درست مي كرده هوريس ظرف مي شسته و لرد هم داره به بچه ها ياد مي ده كه چجوري از چوب استفاده كنن و اون توي دماغشون نندازن گراپي هم ناگهان به سيني نزديك مي شه و صحنه تاريك مي شه
--------- فضولي موقوف..بقيش خصوصيه-----
سيني در يك حركت انتحاري از فكر مياد بيرون و به لرد ميگه : خب ..خونه چند سال ساخت بود لردي..من از الان بگم من نمي تونم با فاميل شوهر تو يه خونه زندگي كنم..بايد به فكر يه خونه براي خودت باشي..مگه نه گراپي؟
-: پول پتزا ندارم..پول پيتزا ندارم!
سيني در حالي كه از توجه بيش از حد گراپ در شگفت بوده حالت به گراپي زل مي زنه.لرد هم به همين صورت به سيني زل مي زنه اراگوك هم به همين صورت به ماه زل مي زنه..و اين سيكل ادامه پيدا مي كنه تا پست به سمت ارزشيت پيش بره. در اين حين ناگهان شي اي از ناكجا به سر لرد برخورد مي كنه و ناگهان يه سري افكار همينجوري خالي مي شن توي سر لرد:
لرد در حال فرار كردن از دست اژدها..صحنه عوض شد..لرد در دستشويي خونه ي ريدل...صحنه عوض شد...لرد در كنفرانس داره بليز رو نوازش مي كنه..صحنه عوض شد...لرد بز رو بر مي داره...لرد بندري مي زنه ...لرد در مورد بدل بز حرف مي زنه...
در اين لحظه ناگهان لرد به خاطر مياره كه سوژه چيز ديگه اي بوده و جريان چيز ديگه ولي اين بليز خاله باز سوژه رو عوض كرده و اونو توي هچل انداخته
لرد: بليــــــــــز..مي كو..مت...مي كوشتمت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1386 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
------خانه ی ریدل --------

مرگخوارها همینجوری در حال خوشحالی بودند که ناگهان...

بوووومب...
چیزی شبیه یک عدد پا به فاصله ی یک اینچی از کنار ولدمورت گذشت و درست وسط هال فرود اومد.بعد از اون هیکل گنده ی گراوپ و یک عدد عنکبوت از طاق می افتد پایین.سینیسترا هم بر اثر ضربه با مخ توی زمین فرود می اید.
گراوپ : اُه سینی با مخ زمین خورد... سینی دردش اومد...

و بعد در یک حرکت انسان دوستانه ، با دستاش سینی را گرفت و از روی زمین بلند کرد . چهار تاپشتش زد تا گرد و خاکش را بتکانداما تنها نتیجه ای که داشت این بود که چهار لایه از پوست ِ سینیسترا برداشته شد. ( )

ولدمورت: گراوپ ، چند مرتبه بهت بگم از در بیا تو!

سینیسترا به طرف منبع صدا برگشت و لرد و مرگخوارهاشو دید که به حالت نگاش می کنند.
سینیسترا: جیییییییییییییییییغ....

خیییییش....... خییییییییییش...خششش........خیییییییییش....

(سیگنال وجود ندارد!!!!)

-------------------------
یک ...
دو ...
سه ...
کارگردان : دوربین تنظیم شد...دوباره می گیریم این صحنه رو ممد!

------------------------
سینیسترا: جییییییییییییییغ ِ ملایم!

ولدمورت روبه گراوپ کردو گفت : این کیه آوردین؟!
گراپ: سینی... سینی ...

ولد مورت: من شما رو فرستاده بودم برین واسه من دیس غذا و تشت و سینی بیارین؟!

بلیز: قربان، می تونیم ببریمش این مرکز های هاگوارتز سل! بهمون یه خط هاگوارتزسل می دن..تازه من شنیدم آنتن دهیشم خیلی خوبه! تازه می تونیم از وسط دو قسمتش کنیم یه خطم هدیه بگیریم!

رودولف: تازه می تونیم بدیم مانتی بخورتش!

گراپ و آراگوگ ناگهان غرشی کردند .
گراوپ :لرد و مرگخوار ها به سینی توهین کرد...گراوپ عصبانی شد...گراوپ سینی را نجات داد!

و ناگهان دستی از سوی ناکجا میاد و لرد و سایر مرگخوارها وسط زمین و هوا معلق می مانند.سینیسترا ناگهان فکری شیطانی به ذهنش رسید .و رو به گراوپ و آراگوگ کرد و گفت:

-گراوپ اول لردو تیکه تیکه کن.بعدشم اون بلیزو بخورش...آراگوگ تو هم اون رودولفو و بلا رو بخور!بعدشم اناکینو از وسط دو نیم کن..

بعد پاشو انداخت روی اون یکی پاش و خانه را براندازکردو گفت :

-ولی ایول ایول!چه خونه ی باصفایی داری!اول اومدم نفهمیدم! چند سال ساخته!؟

لرد و سایر مرگخوارها همینجور وسط زمین و هوا معلق بودند و از سرنوشتی که درانتظارشان بود بی خبر بودند. ناگهان فکر به ذهن لرد رسید .لرد روبه گراوپ و آراگوگ:
-خیلی نامردین...من شماها رو با خون دل بزرگ کردم..من یخ حوض شکستم..رفتم از لب چشمه آب آرودم... من مس سابیدم!من کهنه ی بچه شستم !یادتون نمیاد؟!

------------------فلش بک------------------

-لرد...من شیل اژدها می خوام!
-اوهو اوهو منم می خوام!
-دِ ساکت شو دیه بچه!صبر کن الان میرم واستون شیر میارم!

لرد در حالی که هم زمان گهواره ی آراوگوگ و گراوپ و چند تا از مرگخوارها دیگه را تکان می دادو بلا هم به پشتش بسته بود و دست بلیز هم توی دستاشه به طرف اژدها می رود تا شیر بدوشد.

چند دقیقه بعد...
در حالی که لرد در حال دوشیدن شیر اژدها هست بلیز به طرف دم اژدها میرود.
توی ذهن بلیز : وای چه دم خوشگلی..اگه من با چوب جادوم روش طلسم اجرا کنم چی می شه!؟
( جلوی کنجکاوی ذهن بچه ی کوچکتان را بگیرید...ستاد جلوگیری از حوادث غیر مترقبه!)

بووووووووووووووووووووومب....

----------پایان فلش بک ------------

اشک در چشمان همه حدقه میزند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سینیسترا در 1386/6/10 21:12:33
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1386 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
گراپ و پرفسور سيني در كنار هم در حال دويدن!

گراپ در حال كه با انگشتش پرفسور را مورد محبت خود قرار ميداد با سرعت ميدويد به طرف خانه ريدل ميرفت.آخر سوراخي كه براي غيب شدن است به بزرگي گراپ نيست و او نميتواند از اون عبور كند!سيني كه به شدت عصباني و ناراحت شده بود چشمانش را بسته بود و از مرلين و آفتابه اش طلب كمك ميخواست.در لحظه اي دعايش مستجاب شد.گراپ ايستاد و انگشت اشاره اش را در دهانش فرو برد و با انگشت ديگرش سرش را مالوند.سینیسترا هم بر روي زمين افتاد و با ناراحتي بلند شد و به گراپ نگاه كرد!

-هرمي كجاست؟گراپ هرمي دوست داشت يا سيني؟هرمي...هرمي هم خوشگله،هم خوش قلب!و اين يارو سيني خيلي زشته،موهاشم طوسيه!من اصلا اين را دوست نداشت.گراپ به هرمي خيانت نكرد.

سيني كه به نظر ميرسيد راحت شده است ايستاد و با خيال راحت ميخواست از آنجا برود كه ناگهان دست پشمالوئي بهش خورد و او را در آغوش گرفت.به سرعت بر گشت و به آن عنكبوت زشت و سياه خيره شد.آراگوگ او را گرفته بود و با چشمانش بهش خيره شده بود.
-هوووووم.هگر براي آراگوگ دختر آورده!هگر آراگوگ را در ميكنه!ايول ايول!
-اي بابا!چقدر حيوون داره اين جنگل!من اين ليلي رو ببينم!ميدونم چيكارش كنم.
آراگوگ بدون هيچ پلكي به او خيره شد و با صداي ملايم گفت:
-asl plz !i am Arargog/20/jungle !
گراپ و پرفسور سيني به صورت به او خيره شدند.پرفسور سيني كه عاقبت خود را سياه ميديد و ميدانست كه آراگوگ قصد ازدواج با وي را دارد خودش به پشت او رفت تا به خانه ريدل رود.

----------------------------
مجبور بودم پست بزنم!سوژه رو هم زياد پيش نبردم چون هدفي خاص از پست قبلي داشته است گراپ عزيز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]Igor[/en] در 1386/6/10 17:04:48
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1386 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که آراگوگ در جنگل همچنان به دنبال جاسوس میگشت در ان سو گراوپ با سینسیترا دل داده و قلوه گرفته بود()

گراوپ :اسم شما چی بود؟!
_پروفسور سینسیترا
گراوپ:

از غیب به سینسترا الهام شد که ذهن این غولک توانایی درک دو کلمه را به صورت همزمان ندارد.

_سینسیترا
گراوپ اینبار اندکی در فکر فرو رفت اما باز هم نتیجه ای در بر نداشت.

_بابا ولمون کن تو اصلا به من بگو سینی.

گراوپ:سینی...سینی

و در این لحظهی شیرین گراوپ همانند کینگ کونگ دخترک را به دوشش انداخت و روانه خانه ریدل ها شد.

خانه ریدل

در حالی که نوار به اهنگ شیرین حلیمه* رسیده بود و مرگخواران را جو گیرز کرده بود.

فوزی برق رفت.(بین خودمون بمونه فضا بیناموسی شده بود)

و حال اجمعین مرگخواران را گرفت.

مانداگاس که از ابتدا ی جشن در فکر بز بدلی ای بود که ارباب میخواست به عنوان هدیه به انها بدهد خود را در ان ظلمات به ارباب نزدیک کرد.(سر کچل ولدی در زیر نور ماه مانند فانوس دریایی بود)

_ارباب...ارباب
_چیه! چی میخوای؟!
_ارباب نگفتید کی میریم این بدل سازه رو پیدا کنیم.
_هر وقت برا حمله اماده شدیم.
_حمله!! مگه کجاست؟!
_آزکابان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گراپ در 1386/6/9 18:59:46
ویرایش شده توسط گراپ در 1386/6/9 19:19:27
ویرایش شده توسط گراپ در 1386/6/9 19:22:15
آستكبار + رفيق بازي + قوانين مغيير ِ من درآوردي = كادر مديريت جادوگرن
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1386 11:45
نمایش جزئیات
آفلاین
===در جنگل ===

گراوپ و آراگوگ از هم جدا شدند و هر کدوم به یک سمت رفتند!

- اهو اهو اهو !!! (صدای گریه)

گراوپ از حرکت می ایسته و گوش هاش مثل گربه شروع به چرخیدن میکنه!

- اهو اهو اهو! (صدای گریه)

گراوپ با سرعت به سمت صدا میدود. در بین راه درختان را میشکند و راه خود را باز میکند. طولی نمیکشد که دخترکی رو در زیر درختی بزرگ که بر اطراف سایه انداخته است میبابد .. دخترک به شدت در حال گریه کردن بود دامنش در موقع فرار بر اثر برخورد با شاخه درختان پاره و گلی شده بود. دخترک هیچ توجهی به گراوپ نداشت ؛ در حالی که صورتش را در بین زانوهایش پوشانده بود یک گوشه بی حرکت نشسته بود و آرام میلرزید و گریه میکرد!

گراوپ به آرامی به دخترک نزدیک میشود و دخترک از صدای خش خش برگهای روی زمین متوجه حضور غول میشود و سرشو بالا میارود!

دخترک: جیییییییییییییییییییییییییییییییغ! بخدا مجبورم کردن بیام جاسوسی به من کاری نداشته باش!
گراوپ: گراوپ با تو کار نداشت .. تو هستی ضعیف! گراوپ دست روی دختر بلند نکرد!
و آنگاه به چشمان دخترک خیره میشود و ناگهان قلبش از شدت هیجان به تپش می افتد!

گراوپ: هرمی اون! هرمی !
دخترک: نه من سینسیترا هستم! هرمیون نیستم!
گراوپ: هرمی اون به گراوپ خیانت کرد ... اما تو شبیه هرمی اون بود! گراوپ با یک نگاه عاشق شد!
دخترک با چشمان خیسش به گراوپ خیره میشود. گویی حرف غول را نمیتواند باور کند. اما در چشمان گراوپ جز حقیقت چیزی نمیبیند!
گراوپ: من بهت کمک کرد! با هم به خونه ارباب رفت! اونجا در امان بود ...

گراوپ بدون اینکه منتظر جواب بماند دست بزرگش را به آرامی پایین میاورد تا اینکه سرانجام دستش هم سطح با زمین میشود و آنگاه به دخترک که کاملا شوکه شده بود خیره میشود.
ثانیه ها به سرعت سپری میشود و تا کیلومترها صدایی نمی آید. جنگل در سکوت مطلق فرو رفته است گویی زمان برای دیدن این پدیده متوقف شده!

------
آقا من همینجوری واقعه جنگل رو توضیح دادم .. سوژه پست قبل یادتون نره ها

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/6/9 11:57:30
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/6/9 12:07:39
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/6/9 12:11:46
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1386 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
- حالا بیا ... بلیز نوبت توئه !!! بپر وسط ...
- آخه من بلد نیستم ...
دستی از ناکجا بلیز رو به سمت وسط دایره ای از مرگخواران میکشه .

در سمت دیگه ای ایگور به لرد خیره شده و از اینکه بعد از سالها لبخند ارباب رو میبینه در حال ذوق مرگ شدنه .

رودلف : آقا من خسته شدم ... بلا حالا نوبت توئه ...
بلا : ای مرتیکه بوقی بی ناموس !! غیرتت کجا رفته تو ؟؟
رودلف :
بلا با سرعت تمام از بقیه مرگخواران جدا میشه و به دنبال رودلف به سمت طبقه بالا حرکت میکنه .
ارباب لبخندی شبیه لبخند ژان والژان میزنه و تو دلش میگه :
- فکر کردن اربابشون بوقیه ؟! فکر کردید من نفهمیدم واسه چی رفتید بالا؟
ایگور که تازه متوجه دعوای صوری بلا و رودلف برای جدا شدن از جمعیت شده بود به هوش و ذکاوت ارباب خودش درود میفرسته و به جمعیت ملحق میشه .

خانه ریدل پر از شور و شوق مرگخوارانی شده بود که بعد از اتمام جنگ مدرسه هاگوارتز و تصاحب بز طلائی ارباب در حال جشن گرفتن بودند .

مرگخواران در حالی که دست در گردن همدیگه داشتند به نوبت به وسط دایره ای که تشکیل داده بودند میرفتند و با به دست گرفتن بـــز ارباب بندری میزدند.

- بچه ها .... بچه ها ... یه لحظه !!

لرد لیوانی که در دست داشت رو بالا گرفت و از میزی که در کنارش قرار داشت بالا رفت .
- هوريس صدای اون ضبط بوقی رو کم کن یه لحظه !
بوووووووووووومب ...
- احمق بهت گفتم کمش کن نه بترکونش
هوریوس : ارباب از مضرات زور زیاده دیگه

ارباب دستش رو به سمت مانداگاس که اخرین نفری بود که رقصیده بود و بز طلائی در دستانش بود دراز کرد .
مانداگاس بز رو به لرد تحویل میده و به آهستگی زیر گوش ارباب زمزمه ای میکنه :
- ارباب من داغ کردم برم بیرون یه هوایی بخورم خنک شم .
لرد چشمکی به مانداگاس میزنه و با انجام این حرکت به یاد آخرین چشمکی که در زندگیش زده بود میوفته ... خانه متروکه ای همراه لیلی اوانز حدود بیست سال قبل و حال پس از سالها خوشحالی در وجودش نقش گرفته بود .

- - خوب من به شما افتخار میکنم که موفق شدید در یک جنگ پیروزمندانه این بز طلائی که نشان ارزشمند خانواده های اصیل هست و قدرت جادویی فوق العاده زیادی رو داره به من تقدیم کنید .

مرگخواران : هوووووووورا ... به افتخار ارباب !!

- اجازه بدید ... اجازه بدید ... من به افتخار این پیروزی شکوه مندانه میخوام به همه شما یه نمونه از این بز طلائی رو تقدیم کنم ! تنها مدل باقی مونده از این آرم در دستان ماست .

پرسی :

- ولی ... ولی متاسفانه فقط یه نفر میتونه این رو بسازه که اون فرد رو ما باید ظرف یک هفته اینده پیدا ...
صحبتهای لرد با صدایی که از بیرون شنیده شد ناتموم میمونه .
مانداگاس با کله در رو باز میکنه و وارد میشه .
- ارباب اونجا رو ببینید ... اون جا !!
لرد با یک رفلکس بدنی بسیار زیبا در حالی که به اندازه رونالدو چاقی از سرو صورتش میباره زودتر از مرگخوارای پیزوری خودش از در خارج میشه .

حدود بیست متر دور تر روی شاخه درختی سایه ای به چشم میخورد که به سرعت از درخت پایین پـرید و به سمت جنگلهای اطراف فرار کرد .

مرگخواران همگی به سمت جنگل یورش بردند .
- کجا ؟؟؟ لازم نیست اون فرار کرد ! فقط گراپ و آراگوگ برن دنبالش که قدرت خاصی تو جنگل دارند . بقیتون برگردید خونه ... دوست ندارم به خاطر یه جاسوس جشنمون بهم بخوره .
ایگور : پس روشن کن اون ضبطو !!
ایوان : آنی مونی بپر وسط نوبت توئه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1386 02:07
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب بزشونو گم کردن...اگه یه دفعه بخندی میکشمت رودولف...ما باید بریم بز ارباب رو پیدا کنیم و از اون محفلیهای بوقی...رودولف نخند...بگیریمش...من مطمئنم اونها نمیدونن اون بز میتونه...رودولف خفه میشی یا بکشمت؟بلیز چرا میخندی؟میکشمتون!
در اثنایی که بلاتریکس دنبال رودولف و بلیز میکند،ملت اسلی دور هم جمع میشوند تا فکرهای خود را روی هم بگذارند و برای این معضل چاره ای بیندیشند...دراین حین،آنی مونی مشغول درست کردن معجونی برای سلامتی ارباب است و بشدت در حال هم زدن معجون است،ایگور،کتاب قطوری بدست گرفته و مشغول راهنمایی آنی مونی است:
-سپس چشم سوسک را اضافه کرده و 77676بار بهم میزنید!
-
در حالی که همه مشغول فکر کردن برای حل این معضل هستند،ماندانگاس و سارا بشدت مشغول طراحی نقشه هایی پلید برای ربودن بز طلایی ارباب عالیقدر اسلی هستند:
-راستش بزش چند عیاره؟
-راستش از سکته ای که لرد زد فکر کنم 24 عیار باید باشه!
ماندانگاس و سارا اندکی بهم نگاه میکنند و بعد هردو بدین شکل در میایند:
ماندانگاس و سارا:
-خوب...پس ما باید اول به اینها کمک کنیم که بز رو بدست بیارند و بعد خودمون بزو میدزدیم و میفروشیمش و ثروتمند میشیم!
لرد،که از دست مرگخوارها دلش میخواهد برود قطب شمال برای آرامش اعصاب،نگهبانی از ریموس را به مانتی و گلی سپرده و خود در اتاقش بدور از نفرینهای بلاتریکس مشغول استراحت است!
-مانتی گرگ دوست داره،این گرگه خیلی مامانیه!
-نون!(ترجمه:مانتی این گرگ نیست گرگینه است میباشد!)
-مانتی اصولا حیوانات رو دوست داره! :grin:
ریموس که از این غلیان عشق و احساسات مانتی هیچ احساس خوبی ندارد سعی میکند به راهی برای فرار کردن فکر کند چون میداند ملت محفل اینقدر پول برایش پرداخت نمیکنند:
"خوب،این دوتا رو که نمیشه کشت،این از این،از این تالار هم زنده من فکر نکنم بتونم فرار کنم،اینم از این،محفلی ها هم که پول بده نیستن،پس فقط میمونه یک راه...باید خودم رو به لرد نزدیک کنم و زنده بمونم...البته...اگر بتونم!"
ریموس وقتی از خیالاتش بیرون میاید که مانتی درست در حلق وی قرار گرفته است:
-پیشی چرا تو غذا نمیخوری؟
- جونم؟
-مانتی پیشی دوست داره،ریموس پیشیه مانتیه!
-نون!(ترجمه:خوش بحالت مانتی!)
ریموس که به عمق فاجعه پی برده است سعی میکند یکمی تندتر فکرکند:
"خوب حالا وضعیت فرق میکنه این غول بیابونی منو بجای پیشی عوضی گرفته...ولی صبر کن...میتونم از این طریق خودم رو به لرد نزدیک کنم!"
ریموس سعی میکند لبخند زیبا جادار مطمئنی بزند:
-مانتی...من پیشیه توئم برام چیکار میکنی؟
-مانتی برای پیشی هرکاری میکنه!
-خوب پس کمکم کن بلندشم!
-پیشی ها راه نمیرن میخزن!
- چیکار میکنن؟!
-مانتی قبلا یه پیشی داشت سه متربود میخزید...مانتی خیلی پیشی رو دوست داشت ولی ارباب به پیشی گفت باید بره با باسی-مخف باسیلیسک-ازدواج کنه،پیشی مانتی نیش داشت...مانتی دلش برای پیشی تنگ شده!!!
و اندکی بعد تازه ریموس متوجه منظور مانتی از کلمه پیشی میشود و به این فکر می کند که اگر خودش را بکشد بهتر است یا اگر خودش را بکشد؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!