جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

94 کاربر(ها) آنلاین هستند (60 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
92 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

دره‌ی سكــــــوت

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1388 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ای کوچک در قلب آسمان خراشی عظیم . خانه حقیقتا کوچک اما دنج بود . دیوارها به رنگ سورمه ای روشن رنگ آمیزی شده بود و چندین تابلوی نقاشی مبهم بر دیوارها آویزان بود . عکس پسری جذاب با چشمانی افسونگر بر روی دیوار شرقی به چشم می خورد . خانه به سبک خاصی تزئین شده بود . در وسط سالن ، کاناپه ای به رنگ آبی آسمانی دیده می شد و جلوی آن میزی قرار داشت که دو فنجان قهوه روی آن جای گرفته بود . روی کاناپه دختر و پسر جوانی نشسته بودند و در تاریکی دل نواز قهوه می نوشیدند . دختر به نظر عصبی میرسید و با موهایش وحشیانه بازی می کرد . پسر جوان کنار شومینه نشست و به دختر زل زد و آرام گفت : تو باید بپذیری ! خودت می دونی از چی حرف می زنم . من قلباً دوستت دارم اما عشق بینمون مانع انجامش نمیشه . دخترک آب دهانش را قورت داد و به ته فنجان قهوه اش زل زد . پسر که عصبانی شده بود گفت : با توام ! منو مجبور نکن کاری رو انجام بدم که بعدا شاید خودمم پشیمون شم . دختر جوان را توان حرف زدن نبود و تنها به اتراک نگاه کرد و پسر تمام انزجار آمیخته با وحشت را از چشمانش خواند .

پسر جوان عصبانی شد و بازوهای او را گرفت . تلاقی نگاهشان به او انگیزه می داد . دختر را نزدیک تر آورد و نزدیک تر و در نهایت دستانش را در گیسوان دخترک فرو کرد و او را روی دستش خواباند . ناگهان سرش را به صورت دختر نزدیک تر ساخت و با حرکتی ناشیانه و مرگبار گلوی دخترک را جوید ... خونش را می مکید و می مکید . گویی اکسیر حیات را می نوشید .

در تاریکی دل نواز خانه و صدای سوختن چوب در شومینه چشمانش را بست و دختر را رها کرد . دختر مانند عروسک خیمه شب بازی ای بر زمین نقش بست . پسر جوان کنارش نشست و او را نگریست و گونه اش را سرد و بی روح بوسید . به شومینه نگاه کرد و آرام آرام عکسش را از دیوار جدا ساخت و آن را در شومینه انداخت . نرم نرمک می سوخت و نوای آن پسر را به حرکت واداشت . نزدیک در خروجی شد و بار دیگر به خانه و دختر نگاهی افکند و آرام از آپارتمان خارج شد . هنوز صدای سوختن یادگار عشق پسر به دختر در شومینه ، سکوت را قلقلک می داد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: دوشنبه 22 تیر 1388 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف!

صدای گام هایش در کوچه ی خلوت و ساکت به گوش می رسید.او عاشق قدم زنی در سکوت بود زیرا با این کار به راحتی می توانست فکر کند و تصمیم بگیرد.البته این دلیل مدت ها پیش اولویت خود را از دست داده بود.درست از وقتی که دیگر کارولین او را نخواست.پس از آن روز قدم زنی در این کوچه یاد آور خاطراتش با کارولین بود خاطره هایی که از دست گرم او شروع می شد و به لب های زیبا و نرم او ختم می شد.
افسوس که حالا دیگر کارولین زیبا و دوست داشتنیش او را ترک کرده بود.اما چطور ممکن بود؟!چطور ممکن بود کارولینی که عاشقش بود ترکش کند؟!چطور ممکن بود او را از دست های کوچک و لب های سرخش محروم کند؟!
خشم!اینجا بود که خشم جای سوال و بهت را می گرفت.این که کارولین چطور این کار را کرده بود, مهم نبود.مهم این بود که او این کار را کرده بود. و او یعنی اترک جوان هیچ وقت این را بی پاسخ نمی گذاشت.حالا کهدیگر کارولین نمی خواست مال او شود پس باید مال هیچ کس دیگر نیز نمی شد!
با این فکر قلبش فشرده شد.چرا باید به اینجا می رسیدند؟!چرا باید برای این که کارولین از آن او باشد کشته می شد؟!
نفس عمیقی کشید.اصلا"مهم نبود!این راهی بود که کارولین پا در آن گذاشته بود.
کوچه ی خلوت را پشت سر گذاشته بود.حالا دیگر پا در خیابانی شلوغ و پر رفت آمد گذاشته بود.جلوتر رفت و
جلوی ساختمانی کوچک و قهوه ای رنگ ایستاد.سر بلند کرد و با دقت به آن نگریست.اینجا همان جایی بود که بهترین لحظات عمرش را در آن گذرانده بود.
پوزخندی زد و با چوبدستیش در را گشود.صدای کودکی خردسال به گوش می رسید.به طرف پله ها رفت..
یک,دو,سه,...,سی.او حالا دیگر جلوی در آپارتمان کارولین عزیزش بود. اینبار نیز چوبدستیش را جلو آورد و در را گشود.سپس قدم به خانه ی رویاهایش گذاشت.خانه ای سراسر با وسایل چوبی و بویی دلنشینکه خبر از وجود کارولین می داد.
چند ثانیه بعداو را پیدا کرد. بدن نحیفش را در پتویی پیچیده بود و موهای زیبایش اطراف صورتش را در بر گرفته بود و نگاه خیره اش به آتش شومینه بود گویی در دنیای دیگری سیر می کند.دنیای رویاها!
به آرامی به او نزدیک شد.قلبش دیوانه وار می تپید.
-کارولین
-سکوت
-کارولین
دخترک سرش را برگرداند.در نگاهش عشق و تعجب به همراه اندکی خشم موج می زد.به آرامی بلند شد.
-تو اینجا چی کار می کنی؟
-قطعا" نیومدم که بهم بی ادبی بشه.
-مطمئن باش که می شه,زودتر برو بیرون.
بدن نحیفش می لرزید.گویی در خود توانایی جرو بحث با او را نمی دید.با این حال صدایش محکم بود.
-چطور جرئت می کنی...
-می کنم,می کنم,ازت بدم میاد دیگه نمی....
ناگهان در آغوش اترک بود.آغوشی آشنا ولی نجوایی متفاوت.
-دوست دارم کارولین,عاشقتم,این خیلی بدI,نه,نباید اینجوری باشه من نباید کسی رو دوست داشته باشم من این چیزا رو مسخره می کردم.لعنت به من.لعنت به تو.دیگه از دستت نمی دم.خونت باید تو رگهام جریان داشته باشه.می فهمی؟
نه, دیگر نمی فهمید!تنها چیزی که می فهمید آغوش او بود و لبانش که به سمت گردن او می رفت و دندان هایش که گردنش را می درید و خونش را می مکید.
محکم تر او را در آغوش کشید.حالا دیگر فرقی نمی کرد.چند دقیقه پیش در فکر مردن بود و اینک چه مردنی بهتر از این!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1388/4/22 22:08:22
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: دوشنبه 22 تیر 1388 13:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف !


انتظار نداشت به سبک ِ داستان های ترسناک قدیمی باران به شدت ببارد و باد و بوران شنلش را در هوا تکان دهد. همیشه اعتقاد داشت این توصیف مال مجلات ِ داستانی ِ ترسناک کمیک است که قاتل بدذات و پست فطرت ِ داستان شب بارانی و سیاهی به سراغ پری کوچولوی ناز نازی قصه ها میرود. البته همیشه آخر این داستان ها شوالیه خوشتیپ به داد پری ِ نازنازی میرسد... هوف... داستان های مسخره و خسته کننده. زندگی خسته کننده. انسان های خسته کننده. چرا هیچکس نمیفهمید دنیا به کمی هیجان نیاز دارد؟

شنل سیاهش را نیاورده بود. خیلی مسخره است وقتی میخواهی کسی را بکشی لباسی را بر تن کنی که او میپرستد و طوری رفتار کنی که تسلیم و بی دفاع شود. تنها بالاپوشش انوار نقره ای ِ ماه بود. به خانه رو به رویش خیره شد. چقدر همه چیز زیبا بود. میشد پایان ِ داستان طور دیگری رقم بخورد. شاید هم بخورد، کسی چه میداند؟!

صدای جیرجیرک ها کم کم اعصابش را خرد میکردند. این حشرات ِ نفرت انگیز چرا خفه نمیشدند؟ به آرامی طلسمی زیر لب زمزمه کرد و احساس کرد حتی موش کوری که در عمق خاک لانه داشت، قلبش برای آخرین بار تپید. حالا خوب شد. سکوت ِ محض!

دستی به موهایش کشید و پوزخندی روی لبانش نقش بست. حتی حالا که به قصد کشت جلو میرفت میخواست جذاب باشد و مطمئن از این که دخترک هنوز او را دیوانه وار میپرستد.

به آرامی به سمت در ِ خانه حرکت کرد. صدای خرد شدن چمن لطیف زیر پایش به او احساس آرامش و لذت میداد. طبیعی نبود که اینگونه از دیدن مرگ یا له کردن یا خرد کردن موجودات ِ زنده سرشار از لذت شود اما به قول نامزد ِ دوست داشتنیش: تو طبیعی نیستی اترک... تو طبیعی نیستی ولی این غیر طبیعی بودنت منو عاشق تو کرده.

هرجایی ِ بی آبرو! دندان هایش را با خشم روی هم سابید. عاشق؟ هه . احمق ِ پولدار ِ از خود راضی ِ نفهم. باید از خشم میسوخت ولی درونش به سردی ِ قلب ِ یک مرده بود. واقعا بود؟ نه... او با صفت یک متظاهر کثیف توصیف میشد. میدانست که دارد آتش میگیرد، میدانست که احساس میکند میزبان هزاران هزاران کروشیو است ولی چهره اش به شدت آرام و خونسرد بود. هرچند که داشت به جنون کشیده میشد. یالا پسر، زودتر کار را تمام کن.

در را باز کرد و به آرامی گفت: پری ِ نازنازی ِ قصه های خوب؟

طنین صدایش در خانه پیچید و به سمت خودش برگشت. اوه، صدایش فوق العاده قشنگ بود. ولی نکته مهم در آن لحظه این بود که پری ِ نازنازی به استقبالش نیامد. نیشخندی زد. حتما فهمیده بود. چرا نفهمد؟ او همیشه میفهمد. دختر باهوشی بود. یک عوضی ِ باهوش ولی هر چه که بود نمیتوانست از دسترس او دور شود. طلسمی زیر لب نجوا کرد و توانست رد حرارت تنش را بگیرد. اوه اوه، دخترک در حال ِ آتش گرفتن بود. هی...

سگ زیبا و پشمالوی دخترک جلو آمد و پارس کرد. لبخند مرگباری تحویلش داد و روی زانو جلویش نشست. بیا هاپوی خوشگل. بیااا...

کشتن سگ در لیست کارهایش نبود ولی وقتی میتواند چرا از تفریح لحظه به لحظه دیدن ِ جان کندن ِ موجودی لذت نبرد؟ وارد اتاق خواب شد و بی محابا با پرشی به سمت کمد درش را گشود: سلام پری ِ نازنازی.

دخترک چوبش را به سمت قلب او نشانه رفته بود. نظرش در مورد هوش او عوض شد. این احمق گمان میکرد با یک چوبدستی میتواند جلوی خون آشام ِ تشنه به خونی را بگیرد؟

دستانش را به حالتی دوستانه باز کرد: تو که نمیخوای...؟

اشک در چشمان درشت و خیره کننده دختر جوشید: تو میخوای منو بکشی. تو میخوای منو بکشی. چطور میتونی اترک؟

ابروهایش را با حیرتی دروغین بالا انداخت: زده به سرت؟ برای چی باید تو رو بکشم؟ من عاشق توام احمق.

به این اندیشید که بعدا میتواند روی جسدش به خاطر این دروغ بی شرمانه بالا بیاورد، ولی الان وقت نقش بازی کردن است.

دخترک به چشمان خاکستری و مقاومت ناپذیر او خیره شد. چقدر او زیبا بود و چقدر دوست داشتنی. چطور میتوانست در برابرش مقاومت کند؟ چطور میتوانست به روی او چوبدستی بکشد؟ با دستانی لرزان چوبش را پایین آورد .

لبش را به دندان گزید: من... من به تو اعتماد دارم.

اترک لبخند خون باری بر لب آورد: اوه جدی؟ چه عالی.

و ناگهان چون پلنگی وحشی به جلو جهید و گردن دخترک را به نیش کشید: چون بدون اعتماد تو کاری از پیش نمیبردم.

انتظار داشت طعمه اش دست و پا بزند و تقلا کند ولی... لحظه ای قلبش لرزید. دختر ِ بی دفاع تنها دستان ِ نیمه جانش را به دور بدن او حلقه کرد و او را به خود فشرد.

چند دقیقه بعد، اترک خانه را با دو جسد پشت سر گذاشت و در حالی که لب های قرمز از خونش را پاک میکرد زیر لب گفت: دختره احمق.

چرا از خودش دفاع نکرد؟ گاهی چقدر آدم ها احمق میشوند واقعا! خنده اش گرفت و دستانش را مشت کرد. خروش ِ مقاومت ناپذیر خشم حالا آرام میگرفت. قلبش هم دیگر به سردی ِ قلب یک مرده شده بود... همینطور هم روحش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: دوشنبه 22 تیر 1388 01:01
نمایش جزئیات
آفلاین
هو121

در را به سختی گشود.اندیشه اش آزارش میداد، اما نمیتوانست بیرونش کند.اندیشه ای که تنها راه فرو نشستن خشمش را به او نشان میداد.کلید را از روی در برداشت.روزی را به یاد آورد که با چه ذوقی از اعتمادی که تنها کسش به او کرده بود، کلید منزلش را از او گرفته بود!
به آرامی پا در خانه گذاشت، بوی عطر بدن زیبای سارا را به خوبی به یاد داشت، تمام فضا از آن عطر پر بود.با هر قدم، لحظاتی را به یاد میآورد!
تک تک ثانیه ها، برایش حکم طلا را داشتند.با سارا بودن را به هیچ چیز نمیفروخت.


راهروی کوتاه را پشت سر گذاشت.به هال رسید، چراغ رو شن کرد.نخستین چیز که دید، پیکر نازک و ظریف تنها عشقش بود که چه آرام روی کاناپه خفته بود.لبان کوچک و سرخش، بار دیگر بوسه های فراوان را به یاد اترکپرَود جوان آورد.روز هایی که دوش در دوش هم، لب ساحل قدم برمیداشتند.طعم لبان دخترک را به خوبی به یاد داشت.


کم کم نزدیکش شد.کنار مبل نشست.به آرامی صورت سفیدش را نوازش کرد.چشمان سارا در خواب میلرزیدند.گویی داشت کابوس میدید.لرزه بر اندام اترک افتاد.نکند در حال عذاب کشیدن باشد؟
به خود آمد، آری عشق هنوز هم در قلبش وجود داشت.هنوز هم از ناراحتی دلبرکش را نمیپذیرفت.

- اممم، اوه سلام چطوری؟
سارا بیدار شده بود، چشمان درشتش پف کرده بودند.آنچنان زیبا مینگریست که گویی دیگر چیزی غیر از فرد رو به رویش در دنیا وجود نداشت.پسر میدانستت آن چشمان عسلی درشت و زیبا، لحظه ای دیگر طعمه خشم روی دیگر شخصیتش خواهد شد، اما باز هم...

قطره اشکی از گوشه چشمش جاری شد.سارا به سرعت دستش را گرفت و گفت : چیزی شده؟به من نمیگی؟
اترک قطره اشک را پاک کرد و به او نگریست.کم کم داشت خشم و کینه اش را به یاد میآورد.هیچ گاه نفهمید که آن خششم، چطور به مرگ تنها کسش ختم شد اما...

دیگر هیچ چیز ندید.دختر را در آغوش کشید، برای آخرین بار گرمای نفس تنها امید زندگیش را حس کرد.گرمای بدنش، دیگر نتوانست مانع از بروز آن خشم دیرین شو.به تندی گردن سارایش را دندان زد.
نمیخواست به چهره معصوم طعمه اش نگاه کند.میدانست پشیمان میشود اما...
لحظه ای بعد، پیکر بیجان معشوقه اش، همچون عروسکی به زمین افتاد.دیگر نمیتوانست به هیچ چیز بیاندیشد.دنیا را پایان یافته میدانست.به آرامی کنار پیکر نحیف سارا نشست و گریست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: یکشنبه 21 تیر 1388 05:30
نمایش جزئیات
آفلاین
دخترك تمام وجودش چشم شده بود، و درحالي كه ميلرزيد پرده ي حرير را اندكي كنار زده بود و به قطرات باران كه بي امان كوچه ي باريك خانه اش را ضربه كوب ميكردند، نگاه ميكرد.

هنوز هم سياهيِ جادوي اتركپرود را باور نميكرد؛ هنوز هم با به خاطر آوردن چشمان زيبا و موهاي هميشه پريشانش، قلبش در لحظه مي ايستاد و باز ميگشت؛ هنوز نمي توانست باور كند كه جاذبه ي غرور و نگاه او را براي هميشه از دست داده است؛ همه چيز مثل يك خيال بود...

پرده را رها كرد و درحالي كه روي پاشنه هاي بلند كفش هاي صدفي اش تلو تلو ميخورد، خود را به كاناپه ي مخمل كنار شومينه رساند و سعي كرد يخي كه وجود را گرفته با آتش آن از بين ببرد.

سديسيوس به سختي روي كاناپه نشست؛ پاهايش را بالا كشيد، لبان خشكش را خيس كرد و با بازوانش، شانه هاي عريانش را در بر گرفت.

اتاقش كه هميشه به او امنيت و آرامش هديه ميكرد، اينك با قاب عكسهايي از اتركپرود به او هجوم آورده بود.

غرق در افكار خود، با صداي "پاق" از جاي خود نيم خيز شد و با ديدن قامت خوش پوش اتركپرود خشكش زد.

پسرك را سكوتي غيرطبيعي فرا گرفته بود؛ دسته ايي از موهاي خوش حالتش را با ژستي به خصوص، از جلوي چشمانش كنار زد و همانطور كه با گامهاي موزونش به سديسيوس نزديك مي شد، برق سياه چشمانش را در حصار خشم و انتقامي سرد، به قلب وي نشانه مي رفت. دستش را به يقه ي ردايش نزديك كرد و بندش را گشود. ردا پشت سرش با موج به زمين افتاد.

جلوي پاي سديسيوس ايستاد؛ صداي قطرات باران كه به سنگفرش ميخورد و رنگ تيره ي شب كه از پنجره نفوذ كرده بود، دست به دست هم داده بود، تا سديسيوس از ترس و شوق در جاي اش مچاله شده، گونه هاي خوش حالت و اغواگرش از سرخي خارج شده و به زردي نزديك شوند.

اتركپرود كمي خم شد و مچ دستانش را گرفت و بالا كشيد. سايه ي پشت سر سديسيوس به آرامي روي ديوار كشيده شد. صداي رعد و برق شيشه ي پنجره را به شدت لرزاند. سديسيوس بي وزن از جاي حركت كرد و لرزان رو به روي اتركپرود ايستاد.

اتركپرود چشمانش را درحالي كه از هميشه شفاف تر به نظر ميرسيدند با خشم و بغش كوچك كرده بود. آسمان بار ديگر غريد؛ پنجره به شدت باز شد. نور شمعي كه علاوه بر آتش شومينه، روشني كم جاني به ميز چوبي اي كه رويش قرار داشت مي بخشيد، خاموش شد. در يك حركت، سديسيوس را با خشونت درآغوش كشيد. سديسيوس بغضي كه در گلو داشت را با آهي بيرون داد.

اتركپرود سرش را بلند كرد، حريصانه چنگال دستانش را به دور او محكم تر كرد و با خونسردي سديسيوس را بوسيد. سرش را كمي خم كرد و لبانش را روي گلوي سديسيوس گذاشت و سديسيوس گرم از عشق و مست از آغوش اتركپرود چشمانش را بست.

همانطور كه عطر نفس هاي بي نظم اتركپرود را به مشام مي كشيد، احساس كرد گرماي زيادي از گلويش درحال حركت است. دستش را از شانه ي اتركپرود دور كرد و گلوي خود را لمس كرد و بالا آورد. سرخي خوشرنگي دستانش را گرفته بود.

بدون احساس خاصي از دردِ ناگهانيِ ناشي از دندانهاي اتركپرود سرشار شد. موهاي پريشان اتركپرود چانه اش را قلقلك ميداد. با ناباوري به رو به رويش چشم دوخت و آخرين نيرويش را در چشمانش جمع كرد و اشكي كه از صبح در آنجا پنهان بود را به آرامي رها كرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: جمعه 8 آذر 1387 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت همچو پادشاهی بر فضا حکمفرما بود.سرما تمامی وجودش را فرا گرفته بود.به دور و بر خود خیره شد تا بلکه چیزی بببیند.تاریکی وی را دیوانه کرده بود.فریاد زنان به این سو و آن سو میدوید بدون آن که بداند کجا میرود.ناگهان،از دل سیاهی،صدایی شنیده شد.صدایی گوشخراش.مونتاگ گوشهای خود را با دستانش پوشاند.با شنیدن صدا،تنها نور امید،که در دلش سوسو میزد نیز از بین رفت.وی این صدا را قبلا نیز نیده بود.اربابان تاریکی.

***

بازتاب شعلهای نارنجی رنگ در چشمانش دیده میشد.فش فش نجینی،که بر روی زانویش چمبره زده بود در فضا طنین انداخت. لرد کبیر در فکر فرو رفته بود.گرمای آتش گونهایش را نوازش میکرد.در افکار خود، به این میاندیشید که چگونه میتواند سیرون را نزد خود بیاورد. به آرامی نجینی را از پای خود دور کرد و به سوی کتابخانه رفت.

بوی نچندان خوب خاک همجه جا را فرا گرفت.کوهی از کتابهای قدیمی در کنار لرد تشکیل شده بود.لرد سریع کتابی زرد رنگ را گرفت و بدنبال چیزی داخل آن گشت:
دره‌ي سكــــــوت
مکانی شیطانی که دروازه بین دنیای مردمان خاکی و موجودات شیطانیست.این دره،در دستان اربابان شیطانی قرار داشته و توسط آنان نگهداری میشود.
توجه:موجودات آتشین(شیطانی)از مردمان خاکی پذیرایی نمیکند مگر ان که هدیه ای را دریافت نمایند.این هدیه میتواند چیزی عجیب،یا برده ای کارکن باشد.

لرد جلد کتاب را بست.لبخند کم رنگی بر لبانش نقش بست.با سرعت از جای خود بلند شد و سپس بسوی اتاق خود حرکت نمود.


***
لایه نازکی از مه همجا را پوشانده بود.صدای زوزه از هر طرف شنیده میشد.تکانی به ردای خود داد و با دستانش چوب جادویی خود را لمس نمود.از میان سایه و مه،چیزی عجیب پدیدار شد.موجود همان طور که بر روی هوا میخزی،د به سوی وی آمد.پشت سرش،دو هیولای عظیم بدنبالش آمدند.لرد نگاهی بیروح به موجو انداخت و سپس،جسمی را از جیب خود بیرون آورد.چشمان موجود با دیدن جسم بزرگ تر شدند.موجود دستان دراز خود را بلند کرد و جسم را از دستان لرد گرفت.گویا از هدیه لرد خوشش امده بود. موجود تعظیم کوتاهی به لرد نمود و سپس با خش خش گفت:
خوش آمدین موجود خاکی.تا وتقی که خواهان باشید،من در سرزمین خود از شما پذیرایی میکنم.البته،من ارباب تاریکی نیستم و نمیتوانم شما را از آنان محافظت کنم.ولی نیروی من برای کاری که شما میخواهید کافیست.
لرد لبخندی زد و سپس،از دروازه عبور نمود.
حال وی در دنیای موجودات آتشین بود!
______________________
لرد به همکاری یک موجود شیطانی،که البته ارباب شیطانی نیست به سرزمین آتشین(شیطانی)راه پیدا کرد و تصمیم گرفته که خودش دنبال سیرون بگرده.از اون طرف،مونتاگ گرفتار اربابان شیطانی شده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/9/8 20:28:39
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: پنجشنبه 7 آذر 1387 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ابتدا یک خلاصه از تاپیک :

دره ی سکوت ،دره ی وحشتناکیه که توسط مه احاطه شده.به نظر می رسه کسانی که وارد این دره میشن هرگز نمی تونن از اون خارج شن ..

اما در واقع حقیقت آن است که این دره دریچه ای مخفی به سوی دنیایی دیگر است! دنیایی ناشناخته که به جای یک ماه دو ماه در اسمان دارد ! و پر از موجودات عجیب الخلقه است

موجوداتی که نظیرشان در دنیای ما وجود ندارد. بعضی از آنها فوق العاده بزرگ و نیرومند هستند. حتی بعضی از از نیمه انسان هایشان از نیروهای جادویی ای فراتر از حد تصور برخوردارند و جالب آنکه اغلب آنها هوشی به اندازه هوش انسان ها دارند.

اغلب این موجودات به صورت گروهی در قبیله ها زندگی میکنند و حتی با موجودات دیگر از همان دنیا سر جنگ دارند و نژاد خود را برتر از دیگران میدانند. اما اربابهایشان اغلب بسیار قدرتمند تر از خودشان هستند. آنها دارای نیروهایی هستند که حتی جادوگران قدرتمند هم قادر به مقابله با آنها نیستند.

آنها برعکس بقیه موجودات معمولا طعمه های سرگردان خود دنبال میکنند و یا در نقاطی پر رمز و راز (که رازشان همیشه برای انسان ها ناشناخته خواهد ماند) به کمین مینشینند تا طعمه های خود را به دام بیندازند!

کسانی که وارد دره سکوت میشوند اغلب نمیتوانند راه برگشت به دنیای خود را پیدا کنند و خیلی زود تسلیم سرنوشت شومشان میشوند. اما عده معدودی هم در طول سالیان دراز توانستند در آن دنیا دوام بیارند. این افراد مجموعه ای از افراد گم شده اما جنگجو هستند که در همانجا با هم ازدواج کرده اند و حال فرزندانشان نیز مانند والدین و اجدادشان درگیر زندگی ای مخفیانه توام با وحشتی دائمی شده اند

نوشته شده توسط بلیز زابینی در قبل!!ویرایش شد!.


خلاصه ای از سوژه فعلی :

اناکین و ایگور کارکاروف دو مرگخوار لرد سیاه در ماموریت قبلی خود شکست خورده اند و از ارباب خود که تصمیم دراد ان هارا به سختی مجازات کنند در خواست بخشش می کنند.
لرد سیاه فرصت دیگری به ان ها می دهد و ماموریت جدیدشان اینست که به دره ی سکوت بروند و سیرون زنی که مرگ را شکست داد و جاودانه شد رو به نزد او بیاورند.

ایگور و اناکین در هنگام ورودشون به دره ی سکوت با پیرمردی اشنا میشن که خوششانسی اورده و توانسته زنده بماند و وقتی شرح سفرشون رو به اون می گن پیرمرد سرزنششون می کنه که این کارو نکنین ولی اونا بی توجه به پیرمرد که جونشون رو هم نجات داده پا به دره سکوت می ذارن و به دنبال سیرون میرن

سیرون زنی که جاودانه شد می گن که قدرت جاودانگیش رو از پیمانی که با ارباب های شیطانی بسته به دست اورده.سیرون که لرد و هرکسی که علاقه ای به جاودانه شدن داشته باشه می شناسه به ایگور و اناکین میگه که برده هایی از دنیای خودشون برای اون بیارن تا اون هم برده هارو به ارباب های شیطانی بده که اونا خوششون بیاد و نیروی بیشتری به سیرون بدن..برده هایی سفید و پاک!

ایگور و اناکین به فکر می افتن که اون بیست نفر رو از محفل بیارن و وقتی که می خوان برن اناکین به عنوان گروگان پیش سیرون می مونه و ایگور حرکت می کنه....ولی از جانب مرگخواران (4 مرگخوار دیگر ) سرزنش می شه که اونا نمی تونن 5 نفری 15 20 نفر از محفلیا رو با خودشون ببرن پس نقشه میکشن که اونا رو یک گوشه ای بکشوونن و ...

از طرفی ارباب های شیطانی متوجه ی معامله ی سیرون با ایگور و اناکین می شن و میرن تا سیرون رو مجازات کنن ولی سیرون هرچه سعی می کنه براشون توضیح بده اونا گوش نمی دن..جنگی بین سپاهیان سیرون و سپاهیان ارباب های شیطانی در میگیره و در دقایقی که مرگ اناکین نزدیک بوده شبح لرد سیاه بهش میگه تو نمیمیری نه تا وقتی که جسمت به درد بخوره و بعد به او فرمان می ده که سیرون رو قبل از این که به دستارباب های شیطانی بیافته براش بیاره..

سیرون دقایقی با اناکین در یک راهرو حرکت می کنه ولی بعد بر اساس یک اتفاق غیب میشه..و اناکین در راهرویی بی انتها حرکت می کنه....!


_______________

این یک خلاصه..پست هم به زودی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 بهمن 1386 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
اناكين چشمانش را باز كرد. اما ....
_ سيرون؟
هيچ كس انجا نبود. سكوت همه جا را فرا گرفته بود و تاريكي چشمانش را ازار مي داد. نميدانست كجاست و چه طور به انجا امده. فقط ميدانست روي زمين نشسته و از همه جا بي خبر است. اي كاش سيرون كنارش بود.
به زحمت از جا بلند شد. بايد همه چيز را مي فهميد. دست در ردايش كرد و .... چوبش در ردايش نبود! هراسان به اطرافش نگاه كرد. صدايي در فضا پيچيد و باعث شد از جايش بپرد! صدا گنگ و نا مفهوم بود و لحظه به لحظه نزديكتر ميشد.
اناكين دويد. بايد فرار ميكرد. بدون چوبش چه كاري از دستش ساخته بود؟ فرار تنها چيزي بود كه به ذهنش ميرسيد. هيچ چيز انجا نبود. ان راهرو چه قدر طولاني بود. انگار هيچ وقت نميتوانست به مقصد برسد.
او كجا بود؟
اين داستان ادامه دارد...

بالاخره اين راهرو به كجا ميرسد؟ سيرون كجاست و ان موجود چيست؟ دليل اين اتفاقات چيست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: چهارشنبه 21 شهریور 1386 18:56
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان ماموریت مرگخواران شریف

صدای قدم هایی که بر سطح لیز و خون آلود تالار فرود می آمد، در سکوت مرموز آنجا همچون صدای پتک های غول پیکر بر سر آن دو فرود می آمد.
لحظه ای به نظر رسید سایه ای عظیم از مقابل پنجره های بزرگ تالار عبور کرد و جلوی نور ماه ها که هم اکنون هر دو با هم در حال طلوع بودند گرفت.
مونتاگ همچنان با کورسوی امیدش حرکت میکرد و سیرون هر از گاهی گلوی خود را صاف میکرد، گویا باید حرفی را که با شک در ذهنش بود به آناکین میگفت.
ُآناکین لحظه ای متوجه شد سکوتی غیر معمول ایجاد شده، اما دلیل آن را متوجه نمیشد.شاید از خواص کاخ بود.

- آناکین؟!

زمزمه آهستهء سیرون، آناکین را طوری از جا پراند که گویا نامش را با فریادی گوش خراش صدا زده بود.

- بله؟
- متوجه سکوت شدی؟
- بله...چی میتونه باشه؟
- انگار هیچ صدایی وجود نداره...فهمیدم...زمین...دیگه صدای پاهامون هم در نمیاد و...

آناکین از سکوت ناگهانی سیرون حیرت کرد و با حالتی پرسش گرایانه برگشت که به سیرون نگاه کند.اما در عوض تاریکی عظیمی را دید که طول تالار را می پیمود و به سمت آن ها حرکت میکرد.تارکی معمولی نبود، طوری بود که انگار همه چیز را در خود می بلعید و فضای تاریک فضای "خالی" بود.
چیزی به طور غریزی به هر دوی آن ها میگفت درون آن خلا هیچ چیز جالبی یافت نمی شود.
اما به طوری محصور شکوه آن فضای خالی ای بودند که با سرعتی ثابت می خرامید و به سمت آن ها می آمد و آن ها همچنان در انتظار بودند تا تاریکی آن ها را در بر گیرد.
سر انجام تاریکی پوست آن ها را لمس کرد و سرمایی گزنده و نوعی بی حسی بدن آن ها را در بر گرفت...آناکین چشمان خود را بست و لحظه ای احساسی شبیه به لذتی خاص او را در بر گرفت...

- موجودات مفلوک...

صدایی رسا و شیطانی تا مغز استخوان آن ها نفوذ کرد و سوزشی خاص در گوش آن ها به وجود آورد.

- به قلمروی من خوش اومدین...

و بعد احساس سقوط در تاریکی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1386/6/21 22:09:19
[b]The sun enter
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: چهارشنبه 21 شهریور 1386 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو



آناكين بدون هيچ اراده و اختياري به سمت در پشتي كه تا چند لحظه پيش از آن گريخته بود حركت كرد. انديشندن مجالي براي تصميم گيري نميداد، صداي جنون آميز خنده همچنان در مغزش شنيده ميشد.
- آيا اون حاله اي از روح لرد سياه بود ؟!
- لرد ولدمورت چطوري تونست به اينجا بياد ؟!
- چرا ايگور خودش رو نميرسونه ؟! ... اگه منو فراموش كرده باشه چي ؟!
و هزاران سوال و سوال و سوال ....


تالار از زماني كه آناكين آن را ترك كرده بود ، دچار تغيير زيادي شده بود، تعداد جنازه هاي بيشتري از موجودات نفرين شده و شيطاني روي زمين افتاده بود، آناكين همچنان بدون آنكه بداند به كجا ميرود به جلو حركت ميكرد، او تحت فرمان لرد ولدمورت قرار گرفته بود.
سيرون كه ديگر شباهتي با آن زن شيك پوش نداشت، در حال مبارزه با يك و آخرين موجود حاضر در تالار بود.
آناكين احساس گرماي غريبي را احساس كرد ، شدت تابش گرما هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد، مونتاگ نگاهي به در كوچكي كه در نزديكي اش بود كرد، بدون شك گرما از آنجا ساطع ميشد، حس خوبي نداشت، احساس ميكرد تابل هايي روي صورتش نقش بسته اند، به آرامي به سمت عقب گام برداشت .
سيرون بعد از آنكه توانست با طلسم قدرتمندي آخرين سرباز سپاه شيطاني رو شكست بده ، با صدايي توام با ناراحتي گفت:
- شما اشتباه ميكنين! ... بايد بهم فرصت بدين !


- بجنب مونتاگ ، تو مستحق مرگ بهتري هستي !!
دوباره همان صورت مارنند با چشماني به رنگ خون در مقابل چشمان آناكين ظاهر شد. كه با صداي بي رحمانه اي نجوا كنان ميگفت:
- آناكين ، بايد قبل از اينكه ارباب شيطاني اونو به چنگ بياره، بياريش پيش من ! ... فهميدي ؟!
جمله ي آخر همچون پتكي بر مغز سر آناكين فرو آمد / هنوز باريكه اي اميد وجود داشت. او بايد سيرون را با خودش ميبرد. طبق قولشان به لرد سياه.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]جسیکا پاتر[/fa][en]JΣδδ¡СД[/en] در 1386/6/21 16:01:11

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.