جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
3
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: جمعه 23 شهریور 1386 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
لاوندر با نگرانی گفت :
_ خب بهتر نیست یه نگاهی بیرون از تالار بیندازیم؟ شاید...
_ نه خطرناکه...اون فیلیچ منتظره تا یکی از ما رو ببینه!

استر با لحنه محکمی این را گفت و بروی مبل نشست. آبرفورث در حالی که خمیازه می کشید گفت :
_ من خیلی خستم! فکر نمی کنید این کشف رو بزارید برای فردا بهتره؟ ساعت 12...

و ناگهان انگار چیزی توجهش را جلب کرده باشد ساکت شد و پس از چند ثانیه دوباره گفت :
_ ساعت 12؟ ما ساعت 12 وارد دریچه شدیم که.... یعنی چی؟ یعنی یک روز هست که ما در سرزمین بودیم؟

سارا به تقویم روی دیوار جایی که همه اعلان نامه ها نصب شده بود نزدیک شد و به آرامی گفت :
_ نه... زمان از وقتی که وارد دریچه شدیم هیچ تغییری نکرده! تقویم تاریخ رو درست نشون می ده!
همه با تعجب به هم نگاه کردند.

فردا ، یکی از روزهای تعطیل بود و بهترین فرصت برای بررسی نقشه ای که بدست آورده بودند.
نیکلاس نقشه را روی میز بزرگی که گریفی ها آن را دوره کرده بودند پهن کرد. خبری از آن نوشته های رنگی نبود و تنها نقشه شهر را نشان می داد.

_هوووم! خب اینجوری که هیچی معلوم نیست.
لارتن با بی حال این را گفت. پرد در حالی که به جسی می نگریست گفت :
_ بهتر نیست به اونجا برگردیم! مطمئنا نقشه ای که اونجا هست بهتر به ما کمک می کنه!

جسی سری تکان داد و گفت :
_ خب من با پرد موافقم! به نظر من بهتره که به کلیسا برگردیم و از همون جا شروع کنیم. نقشه رو هم می بینیم. اون می خواد یه چیزی به ما بگه....من اینو حس می کنم!

پس دوباره به داخل دریچه بازگشتند...


بهتره علامتی بروی نقشه کمکی به بچه ها بکنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: جمعه 23 شهریور 1386 07:06
نمایش جزئیات
آفلاین
اما کمی دیر شده بود و استر طلسمی خواند تا مجسمه بدون اینکه آسیبی ببیند به زمین بیفتد. جرج که در جایی پشت مجسمه پناه گرفته بود گفت:
هی اینجا رو نگاه کنید.!!!
در زیر مجسمه حفره ای وجود داشت که سارا دستش را درون حفره برد و کاغذ لوله شده بلند و بزرگی را بیرون آورد. همه به دستان سارا خیره شده بودند. جسی که هنوز درد انگشتانش اذیتش میکرد گفت :
این دیگه چیه. چرا اینجوریه؟
کاغذ لوله شده جنسی واقعا عجیب داشت. نه جنسش کاغذ بود و نه پوست . حتی یک چروک ساده هم روی آن نبود. استر که مانند بقیه به آن خیره شده بود ، گفت :
خب منتظر چی هستی سارا. بازش کن ببینیم چیه.
سارا نشست و کاغذ ( نگم کاغذ خب چی بگم جنسشو که نمیدونم) را روی زمین پهن کرد.
_ : وای !خدای من !! نقشه !!!
همه مثل لیلی که این را به زبان آورده بود هم خوشحال بودند و هم متعجب. چند لحظه بیشتر طول نکشید که بر تعجبشان بیشتر افزوده شد. نقشه شروع به حرکت کرد و تمام آن برجسته شد. در بالای نقشه با حروفی درشت و قرمز رنگ نوشته شده بود :
سرزمین نوادگان گریفندور
نقشه تمام شهر و اطراف آن. تپه ای که انتهای تونل به آن ختم میشد و از آنجا به این مکان عجیب و غریب وارد شده بودند کاملا در گوشه سمت چپ - بالای نقشه مشخص بود. تمام شهر که تقریبا در وسط نقشه قرار داشت با خطوطی مشخص از اطراف آن جدا شده بود. همه بهت زده با نگاه هایشان تمام شهر را از زیر نظر گذراندند. لارتن به نقطه ای اشاره کرد و گفت :
اینجا. ما الان اینجاییم. کلیسا.
همه آنها در نقشه مشخص بودند. گویی دوربینی از بالا به آنها نگاه میکند. ناخودآگاه همه به بالای سرشان نگاه کردند. واقعا باورشان شده بود که چیزی در بالای سرشان است. اما هیچ چیز وجود نداشت. لاوندر که منتظر بود تا چیز عجیب دیگری را در نقشه ببیند ، ناگهان گفت :
اینجا باید چی بنویسیم؟ چرا خالیه؟ نکنه چیزی نوشته شده بوده و پاک شده؟!
درست در پایین کاغذ نقشه سفید و خالی بود. حق با لاون ( مخفف لاوندر) بود. جایی برای نوشتن می نمود. استر گفت :
این نقشه واقعا میتونه به ما کمک کنه. چیزی شده لیلی؟
لیلی جوری به نقشه نگاه میکرد که اصلا از آن خوشش نمیاد.
_: یه سوال بی جواب مونده و اونم اینه که چرا به این زودی باید نقشه شهر رو پیدا کنیم؟ مجسمه خود به خود بیفته تا ما اینو پیدا کنیم.
سینیسترا با عجله ادامه داد :
یه چیز دیگم هست. اون پیرمردی که باهاش صحبت کردیم اصلا تو نقشه نیست. فقط ما تو نقشه دیده میشیم.
جرج جواب داد :
شاید یکی میخواد کمکمون کنه.
و سارا با لحنی نامطمئن گفت :
شاید هم ... و لبش را گزید تا ادامه حرفش را نگوید.
جسی که درد دستانش یادش رفته بود گفت :
درسته. ولی این نقشه خیلی به دردمون میخوره. شاید بشه کاری کرد که مردم شهر البته اگه کسی باشه هم رو نقشه نشون داده بشن.
استر با تکون دادن سرش حرف جسیکا رو تایید کرد و گفت :
دیگه بهتره برگردیم. تا حالا حتما کلاس گیاه شناسی هم تموم شده. حتما همه متوجه نبودن ما شدن. بهتره به جای این حرفا دنبال بهانه ای واسه نبودنمون باشیم.
استر کاغذ را لوله کرد و همه آماده رفتن شدند.

*** جلوی تونل ***

_ : این چرا بسته شده بچه ها. یعنی اینجا موندگار شدیم.
جرج این را گفت و به بقیه نگاه کرد.
سارا گفت :
استر. نقشه رو نیگا کن. پایین کاغذ داره میدرخشه.
استر به نقشه که لوله شده در دستانش بود نگاه کرد. سریع آن را روی زمین پهن کرد و به جایی که نور از آن ساطع شده بود خیره شد. درست همانجایی که لاوندر حدس زده بود برای نوشتن است این کلمات دیده میشد:
متعلق به سرزمین نوادگان گریفندور
و پس از لحظاتی محو شد.
آبرفورث گفت :
پس نمیتونیم نقشه رو با خودمون ببریم؟!
و لارتن با شتاب جواب داد :
ولی میتونیم دو تا نقشه داشته باشیم.
_: یعنی چی؟
_ : من و لیلی و سینی میتونیم تمام نقشه رو روی یه کاغذ دیگه بکشیم.
استر گفت :
پس منتظر چی هستین.

*** در تالار ***

سارا مبل را با دقت روی دریچه گذاشت و همه با هم کنار شومینه نشستند.
_: هنوز هوا تاریکه. یعنی چی؟ الان که نزدیک ظهر بود.!!
جز تعجب کسی جوابی به جرج نداد.

==========
============
===============
توضیحات کمکی :

1. اینکه نقشه برجسته است ، یه وقت فکر نکنین یه ماکت از شهره. اون نوع دیگه برجستگی منظورمه تو داستان.

2. طبق گفته سارا تونل نباید بسته بشه که منم نبستمش.

3. یه کپی از نقشه رو حالا داریم. اصل نقشه کنار تونل گذاشته شد در جایی مطمئن. دفعه بعد که برگشتیم ورش میداریم.

4. زمان هیچ تغییری نکرده. درست موقعی هست که از دریچه رفتن به سرزمین نوادگان. یعنی هر چقدر هم توی سرزمین نوادگان باشیم زمان در تالار تغییری نمیکنه.

5. برای اینکه جرج و بقیه متوجه بشن که زمان تغییر نکرده ، زمان رو وقتی میگیریم که موقع شامه. همه قرار بوده که برای شام برن سرسرای بزرگ که اینا به جای شام خوردن میان سر وقت دریچه. حالا هم که اومدن بیرون همون زمان شام خوردنه.

ویرایش

آی ملت من که سوژه رو خراب نکردم. یه نقشه هم بهتون دادم بسی استفاده کنید.
اون کپی نقشه واسه زمانی که برمیگردن تالار به درد میخوره. چون کار کارشناسی میشه کرد روش.
سوژه فوق العاده بازه. ادامه بدین لطفا.
دوباره یه قرار بزارید و برگردید به سرزمین. البته بعد از اینکه فهمیدن زمان تغییری نکرده.
اگر هم بد ادامه دادم خب به راحتی نادیده بگیرید.

ببخشید که طولانی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1386/6/23 7:44:41
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1386/6/23 17:24:06
تصویر تغییر اندازه داده شده
* سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: جمعه 23 شهریور 1386 01:15
نمایش جزئیات
آفلاین
نگرانی و وحشت تمام وجود گریفیندوری ها را فراگرفته بود، لیلی بیش تر از همه وحشت زده شده بود، عقب عقب می رفت تا محکم با دیوار آجری اصابت کرد و جیغ کوتاهی کشید. با وحشت به دیوار می نگریست. در آن سو جسیکا تقلا می کرد تا خود را از آن مخمصه رها کند و دائما در حالی که نفس نفس میزد، عاجزانه درخواست کمک میکرد، دستانش رها گشتند که دو دست دیگر، دستانش را گرفتند و او را بالا کشیدند، استرجس به یاری اش شتافته بود. جسیکا در حالی که نفس نفس میزد گفت:
- چیه لیلی؟ چرا رفته اون پشت قایم شدی؟ ترسیدی ؟!
همه می دانستند که جسیکا قصد داشت با این حرفش موقعیت و روحیه سایرین را حفظ نماید تا وحشتی پدیدار نگردد و خود را سالم نشان دهد. و این در حالی بود که از گوشه و کنار ناخن هایش خون میریخت. اما دستانش را به گرم کن سیاهش مالید تا اثری از خونریزی بر دیدگان گریفی ها نیاید.
جرج در حالیکه لبه آن تونل ایستاده بود، با تردید گفت:
- خب حالا باید چه کار کنیم؟ کجا بریم استرجس؟!
استرجس نگاهی به اطرافش انداخت، تا چشم کار میکرد بناهای مخروبه و متروکه! نمی دانست چه بگوید! لیلی که کم کم به سوی سایر گریفی ها می آمد با صدایی لرزان گفت:
- خب..از کجا معلوم که همش یه نقشه نباشه...با جادو خیلی کارا میشه کرد...از کجا..از کجا معلوم که اون پیرمرد راست گفته باشه...؟؟
جسیکا با صدایی رسا و اعتراض آمیز گفت:
- ببین..اون تابلو رو همه ما دیدیم..ما همگی باید نوادگان گریفیندور باشیم...اون پیر مرد دلیلی نداره که به ما دروغ بگه..مگر ما چیز به خصوصی داریم که برای تصاحبش از ما نقشه بکشه..حیله پیاده کنه؟ نه..چنین نیست..ادامه میدیم..ما باید طلسم رو بشکنیم...
همه گریفیندوری ها با تعجب به جسیکا نگاه می کردند، گویی که حرف بی معنی ای زده باشد.
اما او راهش را پیش گرفت وپا به بنای مخروبه کلیسا گذاشت، اکنون چشمان گریفیندوری ها در آن کلیسا، فقط سر تا پای مجسمه مسیح را دنبال می کرد، چون تنها شی سالم آن کلیسا بود، سقفی مشاهده نمی شد، صندلی هاچوبی همه شکسته شده بودند. اما با صدای ترق مانندی، مجسمه سه متری عیسی بن مریم شروع به افتادن از جایگاهش کرد. استرجس بلافاصله چوبدستی اش را بدست گرفت تا از سقوطش جلوگیری نماید، به گمانش سرنخی بود، جلو رفت و قبل از سقوط کامل مجسمه افسونی سویش نشانه رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: پنجشنبه 22 شهریور 1386 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
استر به ناچاری گفت:
اما شما،شما چه طوری این جا زنده هستید؟
مرد دستش را روی شانه ی استر گذاشت و با صدایی همراه با خس خس گفت:
امیدوارم موفق باشی پسرم!
و از جلوی دیدگان دور شد.
سارا کمی جلوت رفت تا به تونلی برسند که از آن وارد شده بودند.
سارا اب دهانش را قورت داد و گفت:
بهتره راه بیفتیم.
همه به هم نگاهی حاکی از ترس انداختند.یعنی نوادگان گریفیندور خودشان بودند؟
خاکی که بلند شده بود همراه با باد این طرف و آن طرف می رفت.از میان مهی که به وجود آمده بود خرابه های دیگری دیده می شدند که همه متروکه بودند.
داخل ساختمانی با تابلوای نامفهوم....
لاوندر دستش را مدام در دهانش قرار داده بود و ناخن هایش را می جوید.تارهای عنکبوت کلفتی از سقف ها اویزان بودند که اعتماد به نفش هرکسی را کم می کردند تا در آن ساختمان،قدم بگذارد.هر چه جلوتر می رفتند فضا تاریک تر می شد.
_آییییییییییییییی!
این صدای داد جسیکا بود که انگار از پرت گاهی پرت شده بود.با ناخن های کوتاهش سفت دیواره ی تونل سرازیری را چسبیده بود تا مبادا ول شود.
جسیکا با بی قراری گفت:نمی تونم تحمل کنم.بکشم بالا.
...

پرد عزیز!
من نمی خوام که راه رفت و آمد اونها به تالار گریفیندور بسته بشه. این منطقی به نظر نمی رسه.
می شه از راه های دیگه هم فهمید که اونها نوادگان گریفیندور هستند!
لطفا این قسمت پستتو ویرایش کن و چیز دیگه ای به جاش بنویس! ممنون.

اینو سارا گفته (پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرد فوت در 1386/6/22 21:48:50
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/6/23 8:07:47
ویرایش شده توسط پرد فوت در 1386/6/23 11:28:05
تصویر تغییر اندازه داده شده









عضو رسمی محفل ققنوس

-------------------------------------
در مسابق
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: پنجشنبه 22 شهریور 1386 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
کافه خاک گرفته و غبار آلود بود . وزش باد که از پنجره ها داخل می شد گرد و خاک را بلند کرده بود و همین باعث شده بود که در وهله اول چیزی دیده نشود.
جسی در حالی که همانند سایر بچه ها با دستهایش مقابل چشمانش را پوشانده بود چوب دستی اش را بلند کرد و زیر لب طلسمی را زمزمه کرد.

پنجره ها بسته شد و به سرعت خاک فرو نشست. استرجس چند قدمی جلو آمد و با صدای بلندی گفت :
_ آهای... کسی اینجا هست؟
و کمی بعد صدای سرفه خفه ای از پشت پیشخون نظر آن ها را به خود جلب کرد. لیلی که نزدیک تر از همه به پیشخون کافه بود کمی خم شد و سپس گفت :
_ بچه ها اینجاست.
همه شتابان به آن سمت رفتند. پیرمرد در حالی که سیگار می کشید به دیوار تکیه داده بود و خیره به مقابلش می نگریست.
لارتن نگاه عجیبی به او افکند و گفت :
_ خب فکر می کنید بتونه حرف بزنه؟ به نظر که ....
اما صدای خسته و گرفته ای حرف لارتن را قطع کرد :
_ جوون! هیچ وقت از روی ظاهر قضاوت نکن.
و سپس مکثی کرد و ادامه داد :
_ من خیلی وقته که منتظر شما هستم!
سارا کنار پیرمرد برای زانوانش نشست و گفت :
_ چه بلایی سر این شهر اومده؟ چرا هیچ کس توش زندگی نمی کنه؟
پیرمرد با اعصایی که کنارش روی زمین افتاده بود به سختی از جا برخاست و گفت :
_ داستانش مفصله!

و سپس بروی یکی از صندلی های موجود در کافه که بچه ها با نگاه به آن هر لحظه احساس می کردند می خواهد بشکند ، نشست و گفت :
_داستان از این قراره که در زمان جادوگر سیاه گریند والد اینجا جنگ سختی در گرفت! همه مرد ها برای مقابله با پیروان این جادوگر متحد شدند و زن ها و بچه ها در خانه هایشان پنهان گشتند. اما دیری نگذشت که شهر از او شکست خورد و هر کس به سویی گریخت . بعد از آن گریندوالد با بی رحمی جنگجویان را کشت و شهر را طلسم کرد. طلسم این جادوگر این بود که...

نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
_ این طلسم فقط توسط نوادگان گودریک گریفیندور شکسته می شه و اون وقته که همه می تونن دوباره در این شهر زندگی کنن. شما باید این طلسم رو پیدا کنید. اون یه جایی تو همین شهره. به نظر من بهتره از کلسیا شروع کنید.
جرج با نگرانی از روی صندلی اش برخاست و گفت :
_ اما... ما نمی تونیم...ما باید...
و دوباره پیرمرد گفت :
_ شما تنها در صورتی می تونید این طلسم رو بیابید و اونو بشکنید که ثابت کنید از نوادگان گودریک هستید. باید شجاعت خودتونو اثبات کنید. باید واقعا خواسته قلبیتون رهایی این شهر از چنگ و زندان اون جادوگر سیاه باشه.
و سپس برخاست و ادامه داد :
_ کسانی هنوز در این شهر هستند که به کمک شما نیاز دارند. اگه کمکشون نکنید اونها می میرن!

همه با دلهره و اضطراب به یک دیگر نگریستند! سرانجام چه خواهند کرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: پنجشنبه 22 شهریور 1386 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به طرف ان تابلوئی که جرج به ان نگاه می کرد برگشتند ... با هر نسیمی که می وزید تکان می خورد و صدای غیرژی از ان بلند می شد...

- من باور نمی کنم ! یعنی اینجا سرزمین اجداد ما بوده؟

- اره سارا. این طور به نظر می رسه. جسیکا که هنوز به ان تابلو خیره بود گفت. گویی با نگاه نکردن به تابلو اتفاقی برای ان می افتاد.

بقیه کم کم از نگاه کردن با ان تابلوی قدیمی دست برداشتند و به اطراف برای پیدا کردن سر نخ های بیشتری نگریستند.

همه خانه های ان شهر یا دهکده به طور کلی از بین رفته بودند ... هیچ مکان سالمی در ان وجود نداشت ... فقط نور کمی از اخر ان دهکده در کافه ای که هر لحضه ممکن بود بریزد سوسو می زد.

- بهتره به طرف منبع نور بریم . حتما یکی در اونجا زندگی می کنه که چراغی روشنه.

- استر جس کی می تونه تو این دهکده زندگی کنه!؟ جائی به این داغونی که مشخصه مدتهاست کسی اینجا نیومده. ابر فورث این را گفت در حالی که داشت بقیه اعضای گروه رو نگاه می کرد.

لیلی که تا این احضه ساکت مانده بود گفت: ما که تا اینجا رو اومدیم . یکم بیشتر بریم جلو مسئله ای به وجود نمی اره.

- بچه ها دقت کردین هیچ نو نارنجی اینجا وجود نداره و به طرف ان کافه به راه افتاد ولی لارتن بادقت بیشتری برای پیدا کردن رنگ نارنجی حتی به اسمان هم نگاه می کرد.

بقیه اعضا هم که انگار منتظر بودند یک نفر به طرف ان محل حرکت کنند به دنبال او راه افتادند.

10 دقیقه طول کشید تا به کافه برسند ... در طول راه با دقت به اطراف نگاه می کردند تا خطری انها را تحدید نکند .... هیچ صدایی جز راه رفتن انها و گاه شکستن چوبی زیر پای انها نمی امد ... انگار در یک قبرستان قدم برداشته بودند...

ناگهان سینیسترا گفت: نگاه کنید انگار یه نفر تو کافه هست!

بقیه اعضا با این حرف طوی به کافه چشم دوختند که انگار ان را ندیده بودند.

انها نیز با دقت به درون کافه نگاه کردند و بدن یک پیر مرد را دیدند که در ان نشسته و مشغول چرت زدن بود.

- بهتره بریم ازش چند تا سوال کنیم و به بقیه اعضای گروه نگاه کرد.

استرجس گفت مکنه خطرناک باشه سارا. چطوری میشه تو این دهکده مخروبه کسی زندگی کنه؟!

- راه حل بهتری داری استرجس؟ این رو جسیکا گفت و به او و بقیه اعضا نگاه کرد.

- مثل اینکه همه موافقن. پس چوبدستی هاتون رو اماده نگه دارید.

سارا به داخل کافه رفت و بقیه هم به دنبال او داخل کافه شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر به یک انسان فرصت پیشرفت ندهید لیاقت چندان تاثیری در پیشرفت او نخواهد داشت. ناپلئون
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: پنجشنبه 22 شهریور 1386 11:29
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو



سكوت وهم آلودي سر تا سر آن منطقه را فرا گرفته بود ، همگي به تابلوي قديمي و فرسوده اي كه به زور به تكه اي چوب از درخت گردو تكيه داده بود با هيجان و تعجب نگاه ميكردند.
صدايي جز فرياد عقابي كه در بالاي كوه ميزيست شنيده نميشد تا اينكه استرجس گفت:
- مثله اينكه اينجا مربوط به ما گريفي هاست. پس نبايد مشكلي باشه، ما به طبع بايد در سرزميني كه از آن ماست احساس آسايش و راحتي كنيم.
سارا چرخي زد و گفت:
- استر تو مطمئني اينجا خيلي امنه ، نگاه كن، همه چي داغون شده !!
جسي كه همچنان نقش ديدبان :دي ، رو بازي ميكرد گفت:
- بچه ها از سمت راست بياين ، موجود زنده رديابي شد.
لاوندر كه كمي از شدت اضطرابش كاسته شده بود با سرعت هر چه تمام تر همراه آبرفورث و بقيه ي بچه ها به راه افتاد.


.:. چند دقيقه بعد ؟ .:.
هوا گرم و ميش بود، شبنم صبحگاهي روي علف هايي كه در فاصله هاي دور از هم روئيده بودند به وضح ديده ميشد.
پيرمرد ژنده پوشي در حالي كه كلاه بافتني اش را تا روي گوشش كشيده بود روي نيمكت چوبي، كه موريانه آن را پوك كرده بود، نشسته، و به طلوع خورشيد نگاه ميكرد.
بچه ها به آرامي به سمت او پيش رفتند، جسي و استرجس كه به عنوان سرپرست حساب مي آمدند جلوتر از بقيه حركت كردند.
- به نظر شما تنهاست ؟!
اين را سارا كه داشت يقه ي لباسش رو درست ميكرد گفته بود.
ليلي كه هنوز از آمدن به اينجا در شك و دو دلي به سر ميبرد گفت:
- عاقلانه به نظر نميرسه .
استرجس : ميشه بس كنين !؟ از خودش ميپرسيم ! خب ؟! حالا ساكت باشين.


با اين حرف استرجس، هيچ كس به تمايلي به تأييد نداشت، آنها تنها كاري كه ميتوانستند انجام دهند نگاه كردن به مخروبه هاي شهر بود كه با مغازه ي كوچكي كه به نظر توسط پيرمرد اداره ميشد به پايان ميرسيد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]جسیکا پاتر[/fa][en]JΣδδ¡СД[/en] در 1386/6/22 12:32:35
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: پنجشنبه 22 شهریور 1386 08:13
نمایش جزئیات
آفلاین
نوری در درون دریچه وجود نداشت . بالاخره بعد از مدتی نور چوب دستی جسی بود که به همه امیدی تازه داد .
کم کم تمام چوب دستی ها روشن شد ولی انتهای دریچه مشخص نبود . پس آنها باید حسابی در آن دریچه راه میرفتند .
به دیواره های دریچه تارهای عنکبوت آویزان بود که مشخصا باعث نگرانی همه شده بود .
تقریبا یک ساعت از زمان ورودشان به داخل دریچه گذشته بود ولی هنوز به انتهای آن نرسیده بودند و فقط با پیچ های گوناگون مواجه شده بودند !!!
آیا وارد شدن آنها به داخل دریچه اشتباه بود ؟
3 ساعت بود که داشتند در داخل دریچه حرکت میکردند ولی به هیچ چیز خاصی برنخوردند به جز یک تکه گل چسبناک که دست استر در داخلش فرو رفت !!!
حتی اگر میخواستند برگردند این راه رو بازم باید 3 ساعت بر میگشتند پس به نفعشون بود که ادامه بدن ...
_بچه ها نور !!!
صدای لاوندر بود که به گوش رسید ... او درست گفته بود نور شدیدی به چشم میخورد ...

سر انجام همگی از درون دریچه بیرون آمدند ... نسیم خنکی به صورت تک تک آنها میخورد که واقعا به آن نیاز داشتند !!! آنها در درون تپه ای خاکی بودند که دریچه در وسط آن قرار داشت !!!

سارا که آخرین نفر بود از دریچه بیرون آمد و به اطراف خود خیره شد و گفت:
خب بعد از این ؟؟؟
آبرفورث که تقریبا از همه سرزنده تر بود گفت :
یک دوری باید اینجا بزنیم ببینیم چه چیزی خاصی پیدا میکنیم !!!
جسی به محض بیرون اومدنش از دریچه رفته بود بالاتر از بچه ها ایستاده بود تا ببینه دور و اطرافشون چه خبره که گفت:
بچه ها باید بریم به اون سمت ... انگار اونجا یک شهره !!!
همه خوشحال و خندان به سمتی که جسی اشاره کرده بود حرکت میکنند...

در حدود نیم ساعت طول کشید تا به آن به ظاهر شهر رسیدند ... همه با دهانی باز به آن مکان نگاه میکردند ...

آیا آنجا شهر بود یا دهکده یا خرابه ؟؟؟
ساختمانی که در نزدیکی آنها بود تقریبا به طور کامل ویران شده بود ... کلیسای شهر که در مرکز به ظاهر شهر قرار داشت فقط دری از آن باقی مانده بود که به وسیله ی نسیمی که میوزید تکان میخورد ...
تکه سنگ های بزرگی در راه رسیدن به مکان اصلی شهر وجود داشت که مشخصا با جادو به اون شدت خورد شده بودند ... تابلوی قهوه سرای آن مکان تیکه تیکه شده بود و فقط علامت فنجان آن کنار آن سالم بود !!!
مه قهوه ای رنگی به نظر میرسید که کل شهر یا دهکده رو در بر گرفته بود ... به نظر میرسید که مدتهاست که موجود زنده ای در آنجا رفت و آمد نداشته است !!!
_عالیه !!!
همه به سمت جرج برگشتند که این را گفته بود ... او به تابلویی خیره بود ... جنس تابلو از سنگ بود ولی مشخص بود که مدت زیادی از طراحی آن سنگ گذشته بود چون کناره های سنگ پریده بود و ترک های بزرگی بر روی آن دیده میشد ... بر روی تابلو چیزی نوشته بودند که به زود میشد آن را خواند:
"سرزمین نوادگان گریفیندور"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: چهارشنبه 21 شهریور 1386 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سر سارا روی دستش سر خورد و با شدت به میز برخورد کرد. با صدای اهسته ای فحشی داد و سرش را بلند کرد.او در کلاس تاریخ جادوگری بود. آنقدر مغزش مشغول بود که احساس میکرد تمام آنرا از دست داده است!

در حالی که شقیقه هایش را مالش میداد،صدای زنگ را شنید و بلافاصله از جا پرید. نیمی از بچه های کلاس که خواب بودند با غرولند از خواب نازخود بیدار شدند و بقیه هم با بلند شدن سارا متوجه تمام شدن کلاس شده بودند.

سارا دوان دوان در حالی که کیفش را بغل کرده بود، از در کلاس خارج شد. جسی به زحمت خود را به او رساند.
- با بچه ها قرار گذاشتیم...دم..شومینه!زودتر بیا!منم برم دنبال بقیه.
سارا که هدفی جز سالن عمومی نداشت، سرش را به نشانه ی تاکید تکان داد و راه خود را ادامه. در راه به استن،لارتن،سیریوس و سینیسترا برخورد و به اونها یادآوری کردکه حتما خودشان را برسونند.

ده دقیقه ی بعد...

- باید درشو باز کنیم!باید...این مربوط به گریفندوره!
-اما...باشه!فقط چون این رو ما توی سالن عمومی خودمون پیدا کردیم!ولی ممکنه خطرناک باشه ها!خب، پس بازش کن!

-.. فکر میکنید لازمه که الان بریم اون تو؟
سارا که به شدت عصبی شده بود، غرولند کنان به استن گفت:

- ببخشید!اگه الان نریم، کی میتونیم بریم؟فرصت از این بهتر پیدا نمیشه!فقط باید یکی مراقب بچه ها باشه!همین!
آبرفورث که با حسرت به دریچه خیره شده بود گفت:

-بیاید درشو باز کنیم! ولی داخلش نمیریم!از همین جا یه نگاهی بهش میندازیم!هوم؟
سارا با خوشحالی به تایید حرف آبرفورث گفت:
-عالیه!

اما لیلی با عصبانیت روی زمین کنار دریچه خم شدو در حالی که سعی میکرد گوشش را روی دریچه بگذارد تا شاید صدایی از داخل آن بشنود گفت:
-نه! هیچم عالی نیست... شاید اگه درشو باز کنیم...
- شاید چی؟
لیلی روی دو دستش از زمین بلند شد، در چشمان آبرفورث خیره شد و گفت:
- شاید دیگه نتونیم اونو ببندیم! شاید یه نیرویی توش باشه که آزاد بشه!
لاوندر که دست به سینه به دیواره ی کناری شومینه تکیه داده بود گفت:

-شاید هم فقط یه انبار جارو یا یه چیزی برای جن های خونگی باشه!!
سارا درحالی که لبش را گاز میگرفت و به دریچه خیره شده بود زیر لب گفت:
- نمیدونم!

جسی کیفشو روی مبل کنارش پرت کرد وبا صدای اهسته ای گفت:
- مگه شماها نمیخواید بفهمید اون تو چیه؟خب..الان که نمیشه!ولی ما بالاخره باید بفهمیم..این تو یه چیزیه که مربوط به ماست نه جنهای خونگی وگرنه میتونست توی آشپزخونه باشه!بیاید شب این کارو بکنیم..حداقل اگه چیز عجیبی توش باشه ، به بچه های دیگه اسیبی نمرسه! و اگه خلافی هم باشه کسی متوجه نمیشه!

همه بعد از مدتی موافقت خودشونو اعلام کردند و تصمیم گرفتند تا شب، بدون سروصدا، راز درچه را کشف کنند.در همون لحظه، صدای شخصی انها را به خود اورد.
- هی، شما نمیخواید بیاید برای ناهار؟

فرد به جرج اشاره کرد و جرج درحالی که شانه های خود را بالا می انداخت.کم کم همه پراکنده شدند. جسی و سارا تنها افرادی بودند که هنوز به دریچه خیره مانده بودند.
-بیا سارا...شب تکلیف اینو مشخص میکنیم!

وقتی جسی هم رفت، سارا آخرین نگاه کنجکاو خود را به دریچه انداخت و بعد،او نیز به دنبال بقیه رفت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
* سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: چهارشنبه 21 شهریور 1386 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
* سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *


نزدیک غروب بود اما با اینکه هوا هنوز تاریک نشده بود ماه را می شد در آسمان دید.
مدرسه جادوگری هاگوارتز می رفت تا عمر خود را در یکی دیگر از شب های پاییزی سپری کند.
صدای ترق و توروق آتش شومینه در میان هیاهوی گریفیندوری ها در سالن عمومی گم می شد. یعنی چه خبر شده بود؟
_ خب راستش منم نمی دونم. تا حالا اونو اینجا ندیده بودم.
سینسترا با تعجب پس از گفتن این کلمات به جسی نگاه کرد. لارتن همان طور که که هنوز هم خیره به دریچه روی زمین می نگریست ، گفت :
_ من هم همین طور! ولی به نظر خیلی عجیب می آد! آخه یه دریچه اینجا توی تالار گریف یعنی چی؟ می گم بهتر نیست بازش کنیم؟
استرجس در حالی که سرش را به علامت " نه " تکان می داد گفت :
_ نه! ممکنه خطرناک باشه. هیچ نشانه ای هم روش نیست... اگه یه تله ای اونجا باشه چی؟
و سپس رو به جسی کرد و ادامه داد :
_ ببینم جسی تو چجوری متوجه این شدی؟
جسی که دیگر از روی پا ایستادن خسته شده بود بروی مبلی نشست و پاسخ داد :
_ خب می دونید که! فردا کلاس فیلت ویکه پیره! من هم جسمی بزرگتر از این مبل برای اجرا کردن وردی که جدید بهمون یاد داده بروی اون، پیدا نکردم. اما متأسفانه در همون وحله ی اول از فاصله نیم متری سقوط کرد و واژگون شد و بعد هم این دریچه که می بینید پدیدار شد. همین!
لاوندر چوب دستی اش را آهسته بیرون کشید و با کمی ترس که در صدایش هویدا بود گفت :
_ نکنه یه دفعه یه چیز خطرناک از اون تو بیاد بیرون! بهرحال به نظر من احتیاط شرط عقله!
اما آبرفورث با هیجان خطاب به لاوندر و در حالی که با اشتیاق به دریچه چشم دوخته بود گفت :
_ نه بابا! تا وقتی که بازش نکنیم اتفاقی نمی افته... آخ جون یه ماجرای جدید!
اما در همین هنگام لیلی با شدت کتاب در دستش را بست و گفت :
_ ولی الان نزدیک امتحاناست. بهتره دردسری برای خودمون درست نکنیم.
ولی سارا از کنار دریچه بلند شد و گفت :
_ بهرحال دیر یا زود این دریچه خودشو به ما نشون می داد. احساس میکنم هرچی که هست اون به همه ما مربوطه... به همه گریفیندوری ها. پس نباید همین طوری رهاش کنیم و بی خیالش بشیم. باید بازش کنیم.
و پس از ثانیه ای افزود :
_ خب؟
همه با اضطراب ، نگرانی و با احیتاط به هم نگاه کردند. سارا درست می گفت ولی...
سکوت حاکم بر سالن با صدای استن شکسته شد.
_ من فکر می کنم اگر فردا قبل از ناهار صحبت هامونو ادامه بدیم خیلی بهتر باشه. چون من الان کلی تکلیف نکرده دارم. تازه دو ساعت دیگه هم کلاس نجوم و اختر فیزیک داریم. مثل اینکه یادتون رفته؟
جرج که هنوز در میان بحث های دریچه عجیب غرق شده بود با شنیدن حرف های استن کم مانده بود دو دستی بر سر خود بکوبد و پس از گفتن " اوه ، نه فراموش کرده بودم " شتابان به سمت خوابگاه پسران رفت.
بقیه نیز با گذاشتن قرار فردا قبل از ظهر در تالار عمومی گریفیندور ، پراکنده شدند.

*****************************

خب دوستانی که می خوان ادامه بدن توجه کنند :
باید سه پست بعدی به صورتی که من در زیر گفتم ادامه داده بشه.
اولین پست : ابتدا باید فردا ظهر رو توصیف کنید و اینکه قرار برای شب می شه تا بی سرو صدا وارد دریچه بشن.
دومین پست : بعد اونجا با سرزمینی مواجه می شن که تقریبا تخریب شده و از بین رفته. توصیفاتش باید قشنگ باشه و وقتی راه می افتن که وارد سرزمین بشن یکی از بچه ها تابلویی رو نشون یم ده که روش نوشته شده بوده " سرزمین نوادگان گریفیندور "
سومین پست : بعد وارد می شن و همین طور که داشتند داخل شهر می گشتند با کافه ای رو به رو می شن . داخل می شن و اونجا فقط یک پیرمرد رو می بینن که تنها زندگی می کرده.
داستان رو تا اونجا ادامه بدید که قرار می شه پیرمرد داستان اینکه چرا اونجا اینجوری شده رو برای بچه ها تعریف کنه! و پست بعدی رو من می زنم و می گم که چه اتفاقی افتاده و بعد از اون دیگه ماجرا به دلخواه شما ادامه پیدا میکنه برای رسیدن به هدف اصلی!
قابل توجه دوستان هرکس از این مسیری که بنده توضیح دادم بیراهه بره بی رو در واسی پستش پاک می شه. پس همین مسیر رو مستقیم برید تا بعد از مشخص شدن سوژه اصلی بیفتیم روی غلتک و ماجراهای مختلف!
پست ها حدالامکان کوتاه ، پر محتوا و جلو برنده داستان باشه. سعی کنید پاراگراف بندی رو هم رعایت کنید تا خوندن پستتون راحت باشه!

از لطفتون ممنون!
سارا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 17:16:14