جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  153 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
*هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 9 آذر 1386 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
در طول راه مغز آلبوس داشت میترکید چون در تمام راه پیوز داشت از زمان های قدیم خودش میگفت....
_بله آلی جون میگفتم در زمان های ما اصلا" از امکانات نبود که ما فقط یه سنگ دشتیم که باهاش یقل دو قل بازی کنیم و میدونی...
آلبوس بیچاره:
_ بابا ولم کن...به من چه که زمان تو چی بوده و چی نیست....ولم کن بابا اه ه ه ه ه ه...مغزمو خوردی؟نمیخوام بدونم ای بابا!!!!!!ولم کن دیگه بسه....
همین که آل داشت غرغر میکرد رسیدن به جایی که دیدین کل پسرای هافل دارن این ور و اون ور دنبال معشوقه های خویش میگردند(آخی چه رمانتیک!!! )
لودو:
_اما...اما...کجایی...؟من غلط بکنم که زن بستونم...اما کجایی؟
دانگ(گاس گاس)
_نیمفا...دورا...جونم..من دیگه دزدی نمیکنم..یادته بهم گفتی اگر دست از دزدی بر دارم برام شوکولات میخوری؟!(هان؟!؟!؟!)
حاج درک:
_لا الا ا..ه ریتا جان زوجه ی گرامی!!!!بیا بیرون...بر کجا پنهان شده ای؟صدایی از خود متصاعد کن...!!تا ما بر کمکت بیایم!!!!
ارنی:(که فکر میکنم به نابودی رفته؟!؟!؟!؟)
_ماتیلدا...مایتلدا...از خود بر صدایی ول بده...(مثل هینگامه بر شنبه)
آلبوس هم به آنان پیوست و در پی رز گل خانوم!به جست و جو پرداخت.
همه مشغول گشتن بودن که یهو...



ادامه دارد....!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1386/9/9 14:22:00
Re: *هافلاويز*
به نظرم بهتر بود داستانو تو خوده هافل ادامه مي‌داديد!!
*****
پیوز: اینا چشون بود؟
------------------------------------------------

پيوز همين طور كه از كار ملت هافل تعجب كرده بود پشت سر هافلي‌ها از تالار هافل خارج شد و سعي كرد از نزديك‌ترين كس به خودش يعني آلبوس قضيه را بپرسد ولي آلبوس به او توجه‌اي نمي‌كرد تا اينكه پيوز شاكي شد و پيراهن آلبوس رو كشيد و با عصبانيت گفت:
- اااه!‌مرتيكه‌ي بوقي دارم باهات حرف مي‌زنم! ميگي قضيه چيه؟!‌ يا بوقت كنم؟!
آلبوس با بغض گفت:
- بدبخت شديم پيوز!!‌...
سپس بغضش تركيد و سرش را روي شونه‌هاي پيوز گذاشت و احساس سرماي شديدي كرد (خوب پيوز روح ديگه!!) ولي سرش را بلند نكرد و با گريه ادامه داد:
- پي..يوز!‌ رز گلمو بردن! هي هي!! بقيه دختراي هافلم بردن! هي هي!!
پيوز كه برق از سه فازش پريده بود با فرياد گفت:
- چي؟! كي(key جهت سهولت بي‌سوادان!)؟! اينقدر نق نزن ببينم! حرف بزن بگو ببينم كي (Ki) اين كارو كرده؟!
آلبوس كه هنوز گريه مي‌كرد گفت:
- دابي و آراگوگ!
پيوز با فريادي بلندتر از دفعه قبل گفت:
- چي؟! همانا من رگ غيرتم به جوش آمد!(مگه رگ غيرت باد نمي‌كرد؟! حالا شما ازش ايراد نگيريد مگه آدم از يه روح داغون مي‌تونه انتظار بهتر از اينم داشته باشه؟!)

سپس با سرعت به سمت محوطه‌ي هاگوارتز پرواز كرد (نكته: پيوز روحه هنوزا!)! آلبوس كه ديد پيوز به سمت محوطه ميره خودش رو جمع و جور كرد و با سرعت به دنبال پيوز به راه افتاد، پيوز پس رسيدن به محوطه‌ي هاگوارتز ناگهان ايستاد و رو به آلبوس كرد و گفت:
- نمي‌دوني بچه‌ها كجا رفتن؟!
آلبوس با اين ()‌ حالت به پيوز گفت:
- پروفسور خودت گفتي آراگوگ و دابي داشتن مي‌رفتند به سمت جنگل ممنوعه خوب بچه‌هام رفتن تو جنگل ديگه! نامردا واينستادن (مطمئن نيستم اين كلمه‌ي واينستادن درست باشه!) ما هم بهشون برسيم! حالا بايد با هم تنها بريم تو جنگل ممنوعه؟!
سپس با اين () حالت گفت:
- من مي‌ترسم! جميز مي‌گفت جنگل خيلي موجودات خطرناكي داره!!
پيوز با اطمينان خاطري (چون روح بود) گفت:
- نترس من باهاتم!!بيا بريم!
سپس پيوز به سمت جنگل ممنوعه حركت كرد و آلبوس نيز با كمي مكث و ترديد به دنبال پيوز به راه افتاد!

ادامه بدبد...
--------------------------------------------------------
نقل قول:
رز عزيز نوشته: آراگوگ و دابی به بیرون از تالار رسیدن و در حالیکه قیافه هاشون این شکلی شده بود با کیسه غیب شدن.


مگه ميشه آخه تو هاگوارتز غيب يا ظاهر شد؟!

نقل قول:
آلبوس عزيز نوشته: بعدش آراگوگ و دابی رو دیدم. داشتن یک کیسه سنگینو حمل می کردن. رفتم کمکشون کنم اونا هم مثل شما می خواستن بزننم...


ببينم مگه آراگوگ و دابي غيب نشده بودند؟! چه جوري پيوز ديدتش؟!

پ.ن: دنيس تو تالار هيچ كاري جزء جواب دادن به تاپيك "هماهنگي....هماهنگي بروبچز هافلپاف!!"‌ كه نمي‌كني جواب تاپيك "دفتر ناظرين محترم هافلپاف!" كه من دادم حداقل اين پستو نقد كن!!

حال كردي چه جوري نظارتتو زيره سوال بردم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 آبان 1386 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه بعد تمام پسرای هافل به این شکل دور یک میز نشسته بودند. (هلگا داشت راه میرفت و حرص می خورد)
لودو: من اما رو بر می گردونم.
دنیس: اگه میدونستم کجان اریکا رو نجات میدادم.
آلبوس سوروس: رز...می کشمت آراگوگ. حساب دابی رو هم میرسم.
ارنی:(گفت حرفشو سانسور کنم)
دانگ:دورا...
درک حرف دانگ رو قطع کرد و باعث خوشحالی همه شد.
-حالا به جای اینکه ادای عاشقا رو در بیارید فکر کنید چه خاکی باید تو سرمون کنیم. تالار بدون دختر مثل زندگی بدون آبه(عجب تشبیهی)
همه طوری به درک نگاه کردند که به نظر رسید هر لحظه ممکنه بلند بشن و درک به این صورت در بیاد.
درک:
پسرها:
درک:
پسرها:
درک: غلط کردم
پسرها:
درک:
در همان هنگام پیوز وارد تالار شد.(حرص هلگا بیشتر شد)
پیوز: سلام بر هافلی های عزیز...
وقتی دید همه با این حالت دارن نگاش میکنن ادامه داد
-اتفاقی افتاده؟ چرا تالار اینقدر سوت و کوره؟ پس دخترا کجان؟
دانگ: هیچ معلومه کدوم گوری هستی؟
پیوز: چرا می خواید بزنید؟ صبح همتون خواب بودید حوصلم سر رفته بود رفتم بیرون یه چرخی زدم. بعدش آراگوگ و دابی رو دیدم. داشتن یک کیسه سنگینو حمل می کردن. رفتم کمکشون کنم اونا هم مثل شما می خواستن بزننم...
آلبوس و ارنی و دانگ و درک دنیس و لودو و هلگا( به ترتیب حروف الفبا نوشتم نگید اسم منو آخر نوشت اسم اون یکی رو اول نوشت):

بعدش هم ... شما چتون شده؟
آلبوس: داشتن کجا میرفتن؟ جنگل ممنوعه؟
پیوز: آره... خونه ی آراگوگ.برای چی...
پسرها با چنان سرعتی بلند شدند و از تالار خارج شدند که هیچ کدامشان ادامه ی حرف پیوز را نشنید.
هلگا: صبر کنید منم بیام.
و به دنبال آنها از تالار خارج شد.
پیوز: اینا چشون بود؟
-------------------------------------------------------------------------------
دخترای تالار یاد بگیرید. ببینید پسرا چقدر به فکرتونن اونوقت شما...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/8/22 21:35:14
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 21 آبان 1386 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
و با یه حرکت ژانگولری با پا میزنه تو دهن آراگوگ که اون جاخالی میده و میخوره تو دهن لودو.
لودو:آی فکم.آی ننه با این سن و سال پای بزنت هم بد نیستا!!! نن جون هلگا که کمی تا قسمتی از حرکت خودش خوشش اومده
بود:خیلی خب ننه!این آراگوگ تزویر صفت جاخالی داد.توام اِنقدر
غر نزن!آراگوگ؟ آی نفس کش نوه هامو کجا می بری؟
ملت پسرونه به دنبال کیسه ی دخترا.
دخترا با گریه:کمکمون کنید.ما رو از دست این دو تا بوگندو نجات بدید.(سوال؟مگه بو گندو صفت دانگ نبود؟ )
آراگوگ:دابی زود باش بدو.بهمون رسیدن.
آراگوگ و دابی درحال فرار به طرف بیرون تالار. ملت پسرونه به دنبال اونا.
لودو:اِمای منو کجا میبری عنکبوت بی ریخت.مگه دستم بهت نرسه!(خب برسه!مگه میخوای چیکار کنی؟ )
دانگ:دورا تحمل کن دارم میام.
آراگوگ و دابی به بیرون از تالار رسیدن و در حالیکه قیافه هاشون این شکلی شده بود با کیسه غیب شدن.
پسرا که یه دفعه متوجه غیب شدن اونا شدن با یه حرکت ناگهانی وایسادن ونتیجه این شد که همشون رو هم افتادن.
دنیس:آی دندم!آی،آی! ارنی بلند شو استخونام له شد.
دانگ:اون دو تا کجا رفتن؟ حالا چیکار کنیم؟

ادامه دارد...
---------------------------------------
لطفا نقد شود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1386/8/21 19:13:57
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1386/8/21 19:19:05
یاد بعضی نفرات روشنم میدارد ، قوتم می بخشد ، راه می اندازد.
یاد بعضی نفرات ، رزق روحم شده است ، وقت هر دلتنگی ، سویشان دارم دست !


به یاد قدیمای سایت سال 1386
گروه هافلپاف
رز ویزلی ، لودو بگمن ، ماندانگاس فلچر ، البوس سوروس پاتر ، ریتا اسکیتر ، دنیس و ...

نوادگان هلگا
*هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 18 آبان 1386 12:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید
صبح اول وقت ملت همه خواب بودن که یهو....
_اااااااااااااااااا.....(شفاف سازی:صدای جیغ!)
لودو از جاش پرید و با این حالت گفت:
_ چی شد؟
دنیس:
_ چطور شد؟


_ولمون کنین...ااااااا...ولم کن...ول کن
یهو کل ملت برگشتن دیدن دخترای کل تالار توی یک کیسه ی شفاف سوراخ دار جادو شده به سر مبرند و توسط آراگوگ به یرون کشیده میشن.
ارنی:(که فکر کنم غیب شده باشه؟!)
_ای وای!ملت!ناموسامون رو دزدیدند!
پسرهای هافل:
_هان؟
یهو دابی از پشت کیسه ی بزرگ پر از دختر اومد بیرون و با ترس و عجله گفت:
_بدو!بدو آری!بدو!
آراگوگ:
_بابا نمیدونم اینا شبا چی میخورن؟خوبه ادعاشون میشه که لاغرن!
-----------------------------اسلوموشن-------------------------------
پسرا به سمت کیسه میدوئن.....
دخترا از لای کیسه دستشون رو دراز میکنن تا نجات پیدا کنن!
---------------------------------------------------------------------------
در همین حین نن جون هلگا با گودریک جون از راه میرسه(!)و وقتی میبینه نوه هاش در خطرن با این حالت میگه:
_ نوه های منو میدزدی؟
و با یه حرکت جانگولر ....


ادامه دارد.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1386/8/18 12:54:29
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 21 مهر 1386 12:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ای بابا این سوژه رو هم که از مسیر اصلیش منحرف کردین کشوندینش تو دره.
این لودو رو زنش بدین بره دیگه.
لودو جون خودت داستان رو ادامه بده مراسم عقد و عروسیتم بگیر که بریم سراغ سوژه بعدی....


سلام رز عزیز و فعال

توی رول اصولا اینطوری پریدن وسط ماجرا و یا نظر دادن اینطوری کار صحیحی نیست رز عزیز .... خارج تالار اینطوری پست بزنی به سرعت پاک میشه ... سوژه هم دست ما نیست یا اینکه سری تمومش کنیم ... رول مثل یک جاده است که پایانی نداره و ممکنه از توی کمترین سوژه یک سوژه جدید متولد بشه که این اصل قدرت نویسندگیه .

پس بنابراین شما میتونی سوژه رو توی مسیر بیاری یا یک سوژه دیگه در حین ادامه همین موضوع ایجاد کنی .

لطفا دیگه وسط رول اینطوری نظر نده . ممنون .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/7/21 17:20:24
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/7/21 17:36:44
یاد بعضی نفرات روشنم میدارد ، قوتم می بخشد ، راه می اندازد.
یاد بعضی نفرات ، رزق روحم شده است ، وقت هر دلتنگی ، سویشان دارم دست !


به یاد قدیمای سایت سال 1386
گروه هافلپاف
رز ویزلی ، لودو بگمن ، ماندانگاس فلچر ، البوس سوروس پاتر ، ریتا اسکیتر ، دنیس و ...

نوادگان هلگا
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 14 مهر 1386 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
هرکاری کرد که بره توی مخ پنسی نتونست.

لودودست آخر بهش گفت: هر کاری بخوای برات میکنم!

پنسی باشرارت تمام که درچشاش موج می زدگفت:هرکاری((فکر بد نکنید))

لودوتازه فهمید چه حرف بوقیه وازسر بوقی گرییه زدبااته پته گفت:اااررررررررره!

پنسی باشرارت گفت: بایدبیای شوهر من بشی.

بااستین ،عرق سردی که روی پیشونش نشسته بودرو پاک کرد.بعد گفت:گفتم حالا چی میخوای بگی باش.


چطور میتونی توباداشتن اما، که جای مادرمو داره با کسه دیگه درنظرداشته باشی من خواستم به توکمک کنم و برم علیرضا رونجات بدم.اما توهمه چیزرو خراب کردی.ای خاک تو سرت بوقی، بوقی زاده ،بوقی پور،بوقی صفت.

لودو گفت :چی داری میگی پنسی؟

بعدازچند دقیقه اثر معجون ازبین رفت قیافه خیلی آشنا بود آره خوده علیرضابود.
علیرضاولودو::bigkiss:

لودو:توخودتی! علیرضا، چطوری اومدی؟

علیرضا: بلاخره ماهم از نن جونمون یه ارثی بردیمی.

علیرضا این نوازشم ((شکلک مورد نظرپیدا نکردم)) برای غیبت پشت سربچه های هافله!
لودو:ابتدا انتها .

............................................
مدونم که طنزوقشنگ نبود!
خواستم یه بوقی زده باشم ....فقط یه بوق ...یه بوق....بوق((صدا کم می شه.))

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هانا آبوت در 1386/7/15 22:35:38
ویرایش شده توسط هانا آبوت در 1386/7/15 22:52:49
[b][size=medium][color=0000FF][font=Arial]واقعا کی جوابگوی تصمی�
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 13 مهر 1386 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو یه گوشه چمباته زده و داره به علیرضا فک می کنه.

علیرضا تازه پنج ماهش شده و یاد گرفته تنهایی بشینه. علیرضا هفت هشت ماهش شده و یاد گرفته حرف بزنه و هر بار که کلمه "بابا" رو میگه، لودو از شوق خودش خیس می کنه! (هوی فکر بد نکن، یه پارچ آب دستش از سر شوق پارچ خم میشه آب میریزه روش. البته جا داره که همین جا بگم: آره جون عمه ام ) علیرضا یک سالش شده و به راحتی چهار دست و پا راه میره. علیرضا دو سالش شده، راه نمیره ولی یاد گرفته چهار دست و پا بدوه (خب جو گیر! علیرضا گورکنه بچه آدم نیست که) علیرضا دو سال و فارز، نه ببخشید اندی سالش شده و الان دیگه به راحتی گور می کنه. (قبر لودو تو بازی آرمادیلو رو هم دادیم علیرضا کند) علیرضا هوشصد سالش شده و تو کوپه قطار دست کراب رو گاز می گیره!!! (چی این اسکابرز بود؟ حالا بیخیل گیزر میدیا!)

لودو از خاطراتش میاد بیرون. آه می کشه و عزمش رو جمع می کنه که بره دنبال علیرضا که یه دفعه صدایی می شنوه:
- تو نباید بری. جونتو به خطر ننداز. اون فقط یه گورکنه!
- ولی اون بچه منه الیاس! (راستی ماتیلدا تالار تو اغماست یا غاما تو تالاره؟)
- ولی تو فرق داری. تو برگزیده شدی که زن بگیری! اگه بری اونجا لت و پارت می کنن. کی به آدم لت و پار زن میده؟
- ببین الیاس، من خودم هر شب اغما نگاه می کنم. می دونم که داری گولم می زنی. پاشو برو.
- ای لعنت بر پدر و مادر این تیلیفیزیون که دیگه نمی تونیم یه نفرو گول بزنیم.
الیاس اینو میگه و میره ولی درست در همین لحظه فکر بکری به ذهن لودو میرسه. لودو نقشه غارتگر رو در میاره و میگرده روی اون جای پنسی پارکینسون رو پیدا می کنه (باز این گیزر داد! خب انتظار داشتی لودو چجوری پنسی رو پیدا کنه؟ اگه بخوام توضیح بدم که میگی چرا طومار می نویسی!) و میره سراغ پنسی.

پنسی در دستشویی رو باز می کنه و
- آووووووووووو...! (این یعنی جیغ می زنه. به من چه که شکلک جیغ زدن نداریم )
لودو که جلوی در دستشویی ایستاده، دستشو دراز می کنه و چیز کوچکی که تو دستشه رو به پنسی تعارف می کنه و میگه:
- پنسی برای پنسی گمگشته من! (کپی رایت بای الیاس!)

------------------------
نکته، لودو باید قبل از اینکه پنسی به تالار اسلی بره، مخشو بزنه تا علیرضا رو براش بیاره. این همون ایده ایه که وقتی با الیاس حرف می زد به ذهنش رسید.
اگه ارزشی شد ببخشید دیگه. همش تقصیر این الیاسه! (الیاس هم خز شدا، نه؟)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 12 مهر 1386 21:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام سلام
این اریکا جون مثل این که خیلی کنکور بهش فشار آورده همه ی کلمه ها رو در هم گفته
---------------------------------------------------------------------------
لودو:علیرضا...علیرضا جونم....علیرضای مشنگم....ببخشید قشنگم(از اریکا جون تقلید کردم)
لودو وسط تالار نشسیته بود و هی یکی میزد تو سر خودش...یک میزد تو سر دانگولی(!)
لودو دوباره زد تو سر خودش و گفت:
_من حالیم نیست من علیرضا رو میخوام...علیرضا
ملت:
ماتیلدا:بابا این رو دست من پاشده!!!
اما در حالی که از یه طرف داره به خاطر خیانت لودو حرص میخوره و از طرف دیگه دلش به حال علیرضا میسوزه در این حالت به سر میبره:
و بعد از این که یه چشم غره از نوع مال من به رز رفت گفت:
_خوب نن جون دوباره از اون معجون توپا درست کن بده بخوره بره علیرضا رو بیاره!!!
همین که اما اینو گفت،لودو 180 درجه سانتیگراد(!!!! )
دور خودش چرخید و بعدش گفت:
_من دیگه کلاهمم بیفته اون جا نمیرم برش دارم....تازه اگر اونا بفهمن بی شوور(شوهر)میشی اما....!!!
اما:
_ خیلی زندت بدردم خورد حالا بی شوورم بشم..؟
نن جون هلگا که بین هوا و زمین مونده نمیدونه معجون درست کنه یانه؟
در حال حاضر تالار در اغماء به سر میبره(مواظب الیاس باشین!!!)
صدای راوی داستان------>
آیا کسی داوطلب میشود تا به داد علیرضا برسد...آیا کسی داوطلب میشود به تالار اسلیترینی های...(بوق)(بوق)برود...توجه شمارا به ادامه ی داستان توسط....؟؟!!....اهم..چیزه..توسط یکی از دوستان جلب میکنم...
(آخه بیچاره نمیدونسته نفر بعدی من کیه!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مهر 1386 16:29
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو حسابی روی دختر ناشناخته زوم کرده بود و تو خیالاتش هنوز نیشش تا بناگوش باز بود و شیر آب دهنش نشتی (! ) کرده بود که یه دفعه یه نفر از پشت دو بامبی کوبید تو سرش و پشت بندش ، گوشش با صدای تیز یه نفر نوازیده شد :

به به ... چشمم روشن . دختر بیچاره رو قورتش دادی . هنوز دست از این هیزگری هات بر نداشتی ؟ ترک عادت برات موجب مرضه ؟ مگه تو کوری ؟ مثلا من برگشتم . پستمو اون بالا نمی بینی ؟ هنوزم داری دنبال زن برای خودت می گردی ؟ بی غیرت ! پست ! نامرد !

لودو به این حالت ها نود درجه چرخید روی پاش و به سمت صاحب صدا برگشت . البته که اون همه کلمات شیوا و سخنان بلیغ و رسا به کسی جز اِما تعلق نداشت .

اِما که انگار تراشِ صدای ماتیلدا رو قرض گرفته بود ، آماده بود تا یه بادمجون بم ( از همونایی که آفت نداره ها !) بکاره پای چشم لودو که یه دفعه لودو از دنیای مجازی بهت و حیرت شوت شد بیرون و به این حالت وارانه گفت : ای بی وفا ؟ حالا که برگشتی اینطوری آدمو تحویل می گیری ؟ اصلا بگو ببینم تو کی اومدی که من ندیدمت ؟

اِما که دیگه در مرز انفجار بود خطرناک وارانه گفت : بله ؟ تو منو ندیدی ؟ تو پست منو ندیدی ؟ تو خودت توی هماهنگی بهم خوشامد گفتی . تازه خودتم زیر پستمو ویرایش کردی . حالا داری میزنی زیر همه ی اینا ؟ بزنم لهت کنم ؟! هان ؟ هان ؟ هان ؟

تو همین موقع اون دختر ناشناس که هنوز یه لنگه پا دم در واستاده بود ، خودشو انداخت وسط معرکه : خخخخخخخخ ... بابا این گوسفندای اینجا رو نمی بینین دارن می چرن ؟ خب علف زیر پام سبز شد بس که واستادم . حداقل پسوردو بهم بگین بعد همدیگه رو بزنین بکشین .

دو مین بعد .* لوکیشن : تالار عمومی هافل *

همه تو تالار مثل بچه های خوب نشسته بودن درس می خوندن . ( در راستای قرار داشتن در ماه دلنواز مهر )
البته گروهها متفاوت بودها ! مثلا ورونیکا و اریکا که بروبچز کنکوری هستن دو تایی با هم داشتن کتابها رو می جویدن . جای اِما هم که برای گرفتن مچ لودو رفته بود بیرون ، کنارشون خالی بود . ( خب آی کیو ! اِما هم بچه کنکوریه دیگه ) .

تو همین موقع در تالار شترق کوبیده شد به دیوار و اِما همونطور که لودو رو کشون کشون می آورد تو تالار ( خب تعجب نداره که ! عصبانیت باعث شده که زورش زیاد شه ) و پشت سرشون ، فرد تازه وارد ، وارد شد. ( آرایه ی تکرار )

همه فورا مثل آدم ندیده ها پریدن جلو تا فرد تازه واردو بشناسن . ( البته به جز اون دو تا کنکوری ها )
اون دختره که تازه فهمیده بود این فرد یاغی همون لودوئه ، روشو کرد طرف لودو و گفت : لودو منو کشوند اینجا ... نه ... ببخشید ... دعوتم کرد . من همون دیروزیه هستم ها لودو . یادت میاد ؟ " ویزلی "
لودو در اِند گیجی گفت : چیزه ... آره . راست می گه . اسمش چیزه ... چی بود اسمت ؟ یاس ؟ میخک ؟ زنبق ؟ خرزله ؟ کاکتوس ؟

دختره که حسابی بهش برخورده بود یه پشت چشم معروف ماتیلدایی ( گمونم حق کپی رایت از ماتیلدا نگرفته بود به جون خودم ! ) برای لودو نازک کرد و گفت : نخیرم . من رز هستم . رز ویزلی .

یه دفعه صدای جیغ اِما بلند شد که در نهایت استسلا ؟ نه ... استیلا ؟ نه ... استیصال (!) بچه شو می طلبید . البته که منظور از بچه ش کسی جز علیرضا نبود .

تا اسم علیرضا اومد لودو فرا برگشت پشت سرشو نگاه کرد . بعد با چشمای تلسکوپیش از همون جایی که واستاده بود ، دور تا دور تالار رو رصد کرد . بعد یه دفعه رنگش مثل گچ دیوار شد و تته پته کنان گفت : ن..ن..نکنه علیرضا تو تالار اسلی جا مونده ؟

بروبچز تالار- به جز اِما و اون تازه وارده- که تا حدودی در جریان کارای لودو بودن دهنشون سرویس شد .

دنیس با عصبانیت داد کشید : خب معلومه ، بایدم نگران باشی . مگه خیال کردی علیرضا بزغاله س ؟ ( ) اولش که می خواستی دور گردنش زنگوله ببندی ، بعدش هم برداشتی یکی از عکسای دسته جمعی مونو کوچیک کردی و چپوندیش توی یه قاب طلای کوچولوی در بسته و بستیش به گردن اون زبون بسته ! حالا فقط کافیه که بردارن اونو باز کنن تا دستت رو شهبیچاره !




*×*×*×*×*

می دونم خیلی طولانی شد . الان لودو میاد زیر پستم ویرایش می کنه که طومار نوشتم ! ولی تلافی همه ی اون نپستیدن ها ! خیلی دلم تنگیده بود یه پست بزنم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/7/11 18:09:41
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !