هوا سرد ورخوتی درجان همه بود.چند روز دیگه به کریسمس مانده بود.همه بانشاط وشور وحرارتی درمورد خلاصی از امتحان وکارهایی که قرار بود درچند روز آینده انجام دهند گرم صحبت بودند.
با بچه های ملتمون((هافلپاف می گم)) برنامه ریزی کرده بودیم تا با بهانه های جورواجر از رفتن به خانه سرباز زده ودور هم باشیم.برای خوشگذرانی باچند تن از دوستان به هاگزمید برای خرید از فروشگاه زونکو رفتیم.تا چشم کار میکرد سفیدی برف بود درختان در زیر تحمل برفها خم شده بودند.وارد فروشگاه شدیم هوای گرم ومطبوعی ابتدا به دماغ وسپس سراسر وجودم را فرا گرفت.شلوغ بود درمقابل پیشخوان همه از سرو کول هم بالا می رفتند تا خریدشان قیمت بزنند.
لودو ودنیس و... برای خرید رفتند ومن هم پیش شومینه برای گرم کردن خود ومشغول تماشای بچه ها شدم.دراین حین چشمم به چیز عجیبی برخورد کرد،مدیر هاگوارتز دور از چشم دیگران درحال خرید بود سپس باسرعت از در مخفی خارج شد.چند لحظه هاجج وواج مانده که با صدای ماندانگاس به خود آمدم که با کلمه بریم ازجا کنده شدم، به سمت ها گوارتز به حرکت درآمدیم. درطی مسیر ماجرایی را که شاهد بودم را برایشان بازگو کردم.
کریسمس
دراواسط غذا خوردن ترقه ایی از سمت میز معلم ها از سمت دامبلدور پرت شد.جنگ سختی آغاز شدوهمه باشور شعف هر شگردی راکه بلد بودند انجام می دادنند.که بابوق فلیچ همه به خودآمدند وجنگ خاتمه یافت. همه با خنده ماجرا برای هم تعریف وبه سمت خوابگاه خود روانه شدند.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] فروشگاه زونکو
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

برگی از دفترچه خاطرات هوگو ویزلی
امروز یکی از همون روزهای خوب زندگی بود قرار بود دوباره بعد از چند مدت به هاگزمید بریم .
من و آلبوس سوروس (آل خودمون) قرار گذاشته بودیم که باهم به هاگزمید بریم . خلاصه و قت رفتن به هاگزمید بود که من به آل گفتم
: آل شنل نامرئی پدرت و آوردی ؟
آل: نه ، مگه لازممون می شه؟
هوگو:آره اونم چه جورم
آل گفت باشه و باسرعت به طرف سالن عمومی هافلپاف رفت
منم تو این مدت داشتم با رز حرف می زدم که آلبوس اومد و با خودش شنل و آورد من شنلو توی جیب کاپشنم جادادم و گفتم حالا بهتره راه بیفتم.
بعد از این که بک دور تو هاگزمید زدیم و تو کافه سه دسته جارو یک نوشیدنی کره ای خوردیم به ابرفورت سر زدیم .
از ابرفورت حال اعضای محفل و گرفتیم.
خلاصه یک ساعت هم انجا حرف زدیم.
داشتیم بر می گشتیم هاگوارتز که یکدفعه آل گفت: هوگو تو شنل نامرئی پدرم رو برای چی می خواستی؟
من که انگار برق سه فاز یهم وصل شده بود یکهو از جا پریدم و گفتم: خوب شد یادم انداختی دستت درست!!
آل: حالا کجا
: بیا دنبالم می فهمی !!!..........!!!!!!!!!!!!!!!
من و آل به سرعت(البته آل پشت من می دوید) به طرف مغازه های هاگزمید می دویدیم که یک دفعه من جلوی فروشگاه زونکو ایستادم آل که با سرعت دنبال من می آمد یک لیز خورد و افتاد روی من .
همین که پاشدم بودمصدای خنده چند تا دختر و شنیدم و بعد دنبال عینکم گشتم در حالتی کورکورانه دستی را دیدم که عینکم را به من داد همین که عینک رو به چشمان قهوای مایل به قرمزم زدم دیدم که لی لی و باجمعی از دوستاش اونجا بودند از قرار معلوم این لی لی بود که عینکم را به من داد
:سلام پسرا اینجا چکار می کنید؟؟
آل: من خودمم تا الآن نمی دونم ولی اگه تو فهمیدی به ........
من سقلتمه ای به آل زدم و باعث شدم حرف او قطع شود و گفتم هیچی امدیم دنبال رز بگردیم
لی لی : رز که همین الآن رفت هاگوارتز!!!!!!!
:خب ما که نمی دونستیم ،لی لیما کلی کار داریم راستی توکاری نداری
:نه پس خداحافظ
: خداحافظ
سریع با آل رفتیم تو مغازه آل گفت: چرا ما اومدیم اینجا
: اومدیم اینجا که یکم اسباب فیلیچ اذیت کن بخریم
آل: آهان
بعد من و آل تا تونستیم از ترقه های اژدها،کارت های انفجاری،تله های انفجاری و جان پیچ های تقلبی وباتلاق قابل حمل خریدیم.
بعد با خوشحالی داشتیم به سمت هاگوارتز داشتیم می رفتیم که آل خشکش زد من گفتم: چی شده آل
:فیلیچ داره همه رو می گرده چیکار کنیم؟؟
:یادت رفت شنل پدرت همرامونه
:خب اگه بفهمه یک از ما برنگشته چی؟
:من فکر اونجاشم کردم اول تو با وسایل می ری تو بعد وقتی که منو گشتو هیچی پیدانکرد اون وقت من می یام تو بعد وسایلارو ازت می گیرم و تو با شنل می ری بیرون و بعد شنلو می ذاری تو کیفت و برمی گردی تو مدرسه و قتی که فیلیچ گشتتو هیچی پیدا نکرد اون وقت وارد مدرسه می شی و منم تو سرسرا منتظرتم
آل: باشه
بعد با این تصمیمات وارد مدرسه شدیم .
اون رو ز تا شب من و آل داشتیم تو جاهای مختلف مدر سه اسباب بارو جا گذاری می کردیم .
معلما داشتن دیوونه می شدن فیلیچ که دیگه کارت می زدی خونش در نمی یومد
خلاصه من و آل تا آخر شب مشغول اذیت کردن فیلیچ بودیم
یکشنبه : 2/ 7/2007
امروز یکی از همون روزهای خوب زندگی بود قرار بود دوباره بعد از چند مدت به هاگزمید بریم .
من و آلبوس سوروس (آل خودمون) قرار گذاشته بودیم که باهم به هاگزمید بریم . خلاصه و قت رفتن به هاگزمید بود که من به آل گفتم
: آل شنل نامرئی پدرت و آوردی ؟
آل: نه ، مگه لازممون می شه؟
هوگو:آره اونم چه جورم
آل گفت باشه و باسرعت به طرف سالن عمومی هافلپاف رفت
منم تو این مدت داشتم با رز حرف می زدم که آلبوس اومد و با خودش شنل و آورد من شنلو توی جیب کاپشنم جادادم و گفتم حالا بهتره راه بیفتم.
بعد از این که بک دور تو هاگزمید زدیم و تو کافه سه دسته جارو یک نوشیدنی کره ای خوردیم به ابرفورت سر زدیم .
از ابرفورت حال اعضای محفل و گرفتیم.
خلاصه یک ساعت هم انجا حرف زدیم.
داشتیم بر می گشتیم هاگوارتز که یکدفعه آل گفت: هوگو تو شنل نامرئی پدرم رو برای چی می خواستی؟
من که انگار برق سه فاز یهم وصل شده بود یکهو از جا پریدم و گفتم: خوب شد یادم انداختی دستت درست!!
آل: حالا کجا
: بیا دنبالم می فهمی !!!..........!!!!!!!!!!!!!!!
من و آل به سرعت(البته آل پشت من می دوید) به طرف مغازه های هاگزمید می دویدیم که یک دفعه من جلوی فروشگاه زونکو ایستادم آل که با سرعت دنبال من می آمد یک لیز خورد و افتاد روی من .
همین که پاشدم بودمصدای خنده چند تا دختر و شنیدم و بعد دنبال عینکم گشتم در حالتی کورکورانه دستی را دیدم که عینکم را به من داد همین که عینک رو به چشمان قهوای مایل به قرمزم زدم دیدم که لی لی و باجمعی از دوستاش اونجا بودند از قرار معلوم این لی لی بود که عینکم را به من داد
:سلام پسرا اینجا چکار می کنید؟؟
آل: من خودمم تا الآن نمی دونم ولی اگه تو فهمیدی به ........
من سقلتمه ای به آل زدم و باعث شدم حرف او قطع شود و گفتم هیچی امدیم دنبال رز بگردیم
لی لی : رز که همین الآن رفت هاگوارتز!!!!!!!
:خب ما که نمی دونستیم ،لی لیما کلی کار داریم راستی توکاری نداری
:نه پس خداحافظ
: خداحافظ
سریع با آل رفتیم تو مغازه آل گفت: چرا ما اومدیم اینجا
: اومدیم اینجا که یکم اسباب فیلیچ اذیت کن بخریم
آل: آهان
بعد من و آل تا تونستیم از ترقه های اژدها،کارت های انفجاری،تله های انفجاری و جان پیچ های تقلبی وباتلاق قابل حمل خریدیم.
بعد با خوشحالی داشتیم به سمت هاگوارتز داشتیم می رفتیم که آل خشکش زد من گفتم: چی شده آل
:فیلیچ داره همه رو می گرده چیکار کنیم؟؟
:یادت رفت شنل پدرت همرامونه
:خب اگه بفهمه یک از ما برنگشته چی؟
:من فکر اونجاشم کردم اول تو با وسایل می ری تو بعد وقتی که منو گشتو هیچی پیدانکرد اون وقت من می یام تو بعد وسایلارو ازت می گیرم و تو با شنل می ری بیرون و بعد شنلو می ذاری تو کیفت و برمی گردی تو مدرسه و قتی که فیلیچ گشتتو هیچی پیدا نکرد اون وقت وارد مدرسه می شی و منم تو سرسرا منتظرتم
آل: باشه
بعد با این تصمیمات وارد مدرسه شدیم .
اون رو ز تا شب من و آل داشتیم تو جاهای مختلف مدر سه اسباب بارو جا گذاری می کردیم .
معلما داشتن دیوونه می شدن فیلیچ که دیگه کارت می زدی خونش در نمی یومد
خلاصه من و آل تا آخر شب مشغول اذیت کردن فیلیچ بودیم
یکشنبه : 2/ 7/2007
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوگو ویزلی در 1386/9/24 18:46:17
ویرایش شده توسط هوگو ویزلی در 1386/9/24 19:00:42
ویرایش شده توسط هوگو ویزلی در 1386/9/24 19:00:42
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟ 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

پروفسور مک گوناگال با چشمهای گرد از تعجب و لبهایی که از عصبانیت بهم می فشرد دستم رو گرفت و تکون داد و هی گفت:
- تدی! تدی! از تو دیگه انتظار نداشتم. آخه این چه کاری بود؟
سرم رو پایین انداختم و به نوک کفشهام چشم دوختم. حرفی واسه گفتن نداشتم. اینم باید به لیست بدشانسیهام اضافه می کردم. بالاخره به سختی جواب دادم:
- می دونم اشتباه کردم. متاسفم.
بدون هیچ حرفی رفت اما سنگهای ساعت شنی گریفیندور مرتب در حال کم شدن بود. حداقل 50 امتیاز از شبانه روزی خودش کم کرده بود.
جریان از این قرار بود که وقتی برای تعطیلات آخر هفته به هاگزمید رفتم و جلوی مغازه زونکو پاهام سست شد. هیچوقت ازش خرید نکرده بودم اما چند وقتی بود که وسوسه ای به جونم افتاده بود تا یکی از اون ترقه های وحشتناکش رو بخرم و سر یه فرصت خوب استفاده کنم. همین کارم کردم. همه پول تو جوبی آخر هفته ام رفت واسه یه جعبه از اون ترقه ها. ترقه هایی که به خوبی می دونستم استفاده از اونا توی مدرسه قدغنه! از بخت بدم اون روز موقع برگشتن اون هیولای پیر، فیلچ همه رو بازرسی می کرد و ترقه های منم لو رفت. ترجیح می دادم اون فشفشه منو تنبیه کنه و با مک گوناگال رو در رو نشم اما ظاهرا" بخت با من یار نبود.
کاش حداقل در حال استفاده از اونا گیر افتاده بودم و به دلم نمیموند!
- تدی! تدی! از تو دیگه انتظار نداشتم. آخه این چه کاری بود؟
سرم رو پایین انداختم و به نوک کفشهام چشم دوختم. حرفی واسه گفتن نداشتم. اینم باید به لیست بدشانسیهام اضافه می کردم. بالاخره به سختی جواب دادم:
- می دونم اشتباه کردم. متاسفم.
بدون هیچ حرفی رفت اما سنگهای ساعت شنی گریفیندور مرتب در حال کم شدن بود. حداقل 50 امتیاز از شبانه روزی خودش کم کرده بود.
جریان از این قرار بود که وقتی برای تعطیلات آخر هفته به هاگزمید رفتم و جلوی مغازه زونکو پاهام سست شد. هیچوقت ازش خرید نکرده بودم اما چند وقتی بود که وسوسه ای به جونم افتاده بود تا یکی از اون ترقه های وحشتناکش رو بخرم و سر یه فرصت خوب استفاده کنم. همین کارم کردم. همه پول تو جوبی آخر هفته ام رفت واسه یه جعبه از اون ترقه ها. ترقه هایی که به خوبی می دونستم استفاده از اونا توی مدرسه قدغنه! از بخت بدم اون روز موقع برگشتن اون هیولای پیر، فیلچ همه رو بازرسی می کرد و ترقه های منم لو رفت. ترجیح می دادم اون فشفشه منو تنبیه کنه و با مک گوناگال رو در رو نشم اما ظاهرا" بخت با من یار نبود.
کاش حداقل در حال استفاده از اونا گیر افتاده بودم و به دلم نمیموند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/05/20
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: پنجشنبه 18 خرداد 1396 21:41
از: اليا
پستها:
367

خاطره ی رون ویزلی :(جدی)(اما یه جاهایشم طنزه)
می خوام خاطرمو(رون) براتون تعریف کنم
یکی از اون تعطیلات آخر هفته ای که تو هاگزمید هری باهامون نبود، با هرمیون رفتیم به طرف مغازه ی زونکو.
هرمیون:تو زونکو چیکار داری؟!
رون:هیچی می خوام یه چنتا بند و بساط شوخی بخرم.
هرمیون: چی می خوای بخری ؟
- یه چیزی می خوام که حال هری رو باهاش بگیرم، این روزا بد جوری دو رو بر جینی میچرخه.
***در مغازه***
هرمیون :این کار درستی نیست. چرا اینقدر به این دو تا گیر میدی.
- حرفشم نزن!!!
- اینجا رو این قطره(معجون) طول دماغ و ابرو ها رو پنج برابر میکنه چه جالب، همین خوبه.
-نظرت چیه هرمیون؟
هرمیون:کار درستی نیست.
- - تو ام فقط بلدی همینو بگی اصلا نظرتو نخواستیم بابا،فقط یادم باشه خنثی کنندشم بگیرم.
***بعد از خرید(اصل ماجرا)***
صبح روز بعد،موقع خوردن صبحانه:
رون دریک لحظه به سرعت دو قطره از معجون رو می ریزه تو نوشیدنی هری.
یک ربع بعد دماغ هری شروع میکنه به رشد کردن البته از طول ،ابرو هاشم میشه شبیه این بودایی های معبد شائولین (حتما دیدین) با این تفاوت که یه پونزده سانتی بلند تر بود و تا گردنش میرسید.
هری مات و مبهوت :من چرا این ریختی شدم ؟!؟!
-شانس آوردی تو سالن عمومی نبودیم وگرنه با زیچه ی مالفوی،کراب و گویل می شدی.
هری :کار تو بود؟ ای نابه کار زود با منو به حال عدیم برگردون.
- تازه داره خوش میگذره یه چرخ تو مدرسه بزن ببین نظر بچه ها چیه.
هرمیون:دیگه بسه رون خنثی کننده رو بهش بده
- برای اینکه آبروی هری بیشتر از این نره پاد ذهرو دادم بهش.
می خوام خاطرمو(رون) براتون تعریف کنم
یکی از اون تعطیلات آخر هفته ای که تو هاگزمید هری باهامون نبود، با هرمیون رفتیم به طرف مغازه ی زونکو.
هرمیون:تو زونکو چیکار داری؟!
رون:هیچی می خوام یه چنتا بند و بساط شوخی بخرم.
هرمیون: چی می خوای بخری ؟
- یه چیزی می خوام که حال هری رو باهاش بگیرم، این روزا بد جوری دو رو بر جینی میچرخه.
***در مغازه***
هرمیون :این کار درستی نیست. چرا اینقدر به این دو تا گیر میدی.
- حرفشم نزن!!!
- اینجا رو این قطره(معجون) طول دماغ و ابرو ها رو پنج برابر میکنه چه جالب، همین خوبه.
-نظرت چیه هرمیون؟
هرمیون:کار درستی نیست.
- - تو ام فقط بلدی همینو بگی اصلا نظرتو نخواستیم بابا،فقط یادم باشه خنثی کنندشم بگیرم.
***بعد از خرید(اصل ماجرا)***
صبح روز بعد،موقع خوردن صبحانه:
رون دریک لحظه به سرعت دو قطره از معجون رو می ریزه تو نوشیدنی هری.
یک ربع بعد دماغ هری شروع میکنه به رشد کردن البته از طول ،ابرو هاشم میشه شبیه این بودایی های معبد شائولین (حتما دیدین) با این تفاوت که یه پونزده سانتی بلند تر بود و تا گردنش میرسید.
هری مات و مبهوت :من چرا این ریختی شدم ؟!؟!
-شانس آوردی تو سالن عمومی نبودیم وگرنه با زیچه ی مالفوی،کراب و گویل می شدی.
هری :کار تو بود؟ ای نابه کار زود با منو به حال عدیم برگردون.
- تازه داره خوش میگذره یه چرخ تو مدرسه بزن ببین نظر بچه ها چیه.
هرمیون:دیگه بسه رون خنثی کننده رو بهش بده
- برای اینکه آبروی هری بیشتر از این نره پاد ذهرو دادم بهش.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

تعطیلات کریسمس بود و دانش آموز ها واسه ولگردی تو هاگزمید آزاد بودن ....
من با آل زدیم بیرون....
برف و بوران چنان فشاری می اورد که نگو... فروشگاه زونکو خیلی شلوغ بود .
آل: جیمز! زونکو خیلی شلوغه ببین مردم رو!!!! بیا برگردیم...
یه نگاه به فروشگاه انداختم ... یه نگاه به آل :
: داداشی مگه ما غیر از همون مردمیم...؟ بیا بریم.
دست آل رو گرفتم و کشیدم تو... غوغایی بود...
دستمو کردم تو کوله پشتی ام و هدیه پدر رو بیرون آوردم : شنل نامرئی!!!! ( در اصل مال پدربزرگم بوده و قراره نسل به نسل بین ما پاتر ها دووم بیاره)
شنل رو انداختم رو خودم و آل . رفتیم طرف قفسه ها...و من شروع کردم به کش رفتن وسایل آتش بازی، کارت های انفجاری، عروسک های ترکوننده ی ولدم ، جان پیچ های پلاستیکی که می شد روح طرف رو 10 دقیقه توش زندانی کنی، ....
آل که راضی نمی شد من اینقدر دزدی و شیطنت کنم ، بی توجه به نگاه های من جای هر جنس یه گالیون می ذاشت. ( خوب پول خودشه.... به من چه؟؟؟؟ )
جیبم پر شده بود از اجناس خریداری شده ، با آل اومدیم بیرون ، تو این هوای سرد تا هاگوارتز خیلی راه بود
شنل رو از رو خودم برداشتم اما آل – بر خلاف میلش - همونجوری موند...( باید می موند! وگرنه راننده جارو پول دو نفر رو می گرفت!)
یه جارو کرایه کردم به مقصد هاگوارتز، طرف 3 سیکل بیشتر نگرفت.
دم در منم رفتم زیر شنل و از جلو فیلچ گذشتیم و رفتیم سرسرا ، آل رفت سالن عمومی هافلپاف و منم با وسایل قشنگم رفتم گریف.....
دستم رو کردم تو جیبم و همه ی اجناس و آوردم بیرون... ولی...من کلی گالیون تو جیبم داستم.... پس کجان؟؟؟؟ وای!!!.... آل گالیون های خودمو رو قفسه ها گذاشته بود!!!!!
پ.ن: هی آل ! موفق باشی . (جیمز )
من با آل زدیم بیرون....
برف و بوران چنان فشاری می اورد که نگو... فروشگاه زونکو خیلی شلوغ بود .
آل: جیمز! زونکو خیلی شلوغه ببین مردم رو!!!! بیا برگردیم...
یه نگاه به فروشگاه انداختم ... یه نگاه به آل :
: داداشی مگه ما غیر از همون مردمیم...؟ بیا بریم.
دست آل رو گرفتم و کشیدم تو... غوغایی بود...
دستمو کردم تو کوله پشتی ام و هدیه پدر رو بیرون آوردم : شنل نامرئی!!!! ( در اصل مال پدربزرگم بوده و قراره نسل به نسل بین ما پاتر ها دووم بیاره)
شنل رو انداختم رو خودم و آل . رفتیم طرف قفسه ها...و من شروع کردم به کش رفتن وسایل آتش بازی، کارت های انفجاری، عروسک های ترکوننده ی ولدم ، جان پیچ های پلاستیکی که می شد روح طرف رو 10 دقیقه توش زندانی کنی، ....
آل که راضی نمی شد من اینقدر دزدی و شیطنت کنم ، بی توجه به نگاه های من جای هر جنس یه گالیون می ذاشت. ( خوب پول خودشه.... به من چه؟؟؟؟ )
جیبم پر شده بود از اجناس خریداری شده ، با آل اومدیم بیرون ، تو این هوای سرد تا هاگوارتز خیلی راه بود
شنل رو از رو خودم برداشتم اما آل – بر خلاف میلش - همونجوری موند...( باید می موند! وگرنه راننده جارو پول دو نفر رو می گرفت!)
یه جارو کرایه کردم به مقصد هاگوارتز، طرف 3 سیکل بیشتر نگرفت.
دم در منم رفتم زیر شنل و از جلو فیلچ گذشتیم و رفتیم سرسرا ، آل رفت سالن عمومی هافلپاف و منم با وسایل قشنگم رفتم گریف.....
دستم رو کردم تو جیبم و همه ی اجناس و آوردم بیرون... ولی...من کلی گالیون تو جیبم داستم.... پس کجان؟؟؟؟ وای!!!.... آل گالیون های خودمو رو قفسه ها گذاشته بود!!!!!
پ.ن: هی آل ! موفق باشی . (جیمز )
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سوژه جدید
با اجازه از آنتونین و چارلی من یک سوژه جدید میدم.
یکی از خاطرات دانش آموزان هاگوارتز (چه خودتون چه کسی دیگه) را از خرید وسایل شوخی و خطرناک فروشگاه زونکو و استفاده از اون بر علیه کسی دیگه یا کلا استفاده از اون در هاگوارتز را در قالب رول و به صورت طنز یا جدی بنویسید.
موفق باشید!
با اجازه از آنتونین و چارلی من یک سوژه جدید میدم.
یکی از خاطرات دانش آموزان هاگوارتز (چه خودتون چه کسی دیگه) را از خرید وسایل شوخی و خطرناک فروشگاه زونکو و استفاده از اون بر علیه کسی دیگه یا کلا استفاده از اون در هاگوارتز را در قالب رول و به صورت طنز یا جدی بنویسید.
موفق باشید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/5/24 10:07:19
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 27 تیر 1392 12:06
از: دوستان جانی مشکل توان بریدن!
پستها:
377

وارد فروشگاه زونکو شد .
تق تق تق تق
صدای کفش هایش در تمام فروشگاه پیچید.
وارد مغازه شد.
_سلام ارباب
با چشمانش مرد را برانداز کرد و گفت: یه شنل نامرئی در ابعاد 2در 2 می خوام .
_اما قربان مجوز ...
_مجوز می خوای یا گری بک رو ؟
_نه
قربان البته همین الان براتون حاضر می کنم ..
گفت خوبه و بعد به چرخ خیاطی مرد خیره شد.
مرد پارچه ای دستش داد و او را نگاه کرد.
_خیله خب چه قدر بد چشم غره میری!!چه قدر می شه؟
_220 گالیون و یه سیکل که شما یه سیکلش رو نده!!
_100 گالیون بیشتر نمی خرم
_180
_150 تمام
_چشم قربان براتون کادو کنم؟
_آخه...من به کی می خوام اینو کادو بدم؟!!!
_معذرت میخوام قربان می خواین امتحانش کنید؟
_نه
و بعد شنل را روی سرش گذاشت و از فروشگاه خارج شد .
قیافه ی مردم رو می دید و می خندید آن ها نمی توانستند او را ببینند(خودمونیم چه حالی بده !!)با دیدن قیافه های مردم قهقه می زد اما تا قبل از این که دست هایش را ببندند و کت سفیدی تنش کنند و بگویند
_بچه زیادی هری پاتر خوندی آدم که با پارچه ی توری بیرون نمی آد!!!
تق تق تق تق
صدای کفش هایش در تمام فروشگاه پیچید.
وارد مغازه شد.
_سلام ارباب
با چشمانش مرد را برانداز کرد و گفت: یه شنل نامرئی در ابعاد 2در 2 می خوام .
_اما قربان مجوز ...
_مجوز می خوای یا گری بک رو ؟
_نه
قربان البته همین الان براتون حاضر می کنم ..گفت خوبه و بعد به چرخ خیاطی مرد خیره شد.
مرد پارچه ای دستش داد و او را نگاه کرد.
_خیله خب چه قدر بد چشم غره میری!!چه قدر می شه؟
_220 گالیون و یه سیکل که شما یه سیکلش رو نده!!
_100 گالیون بیشتر نمی خرم
_180
_150 تمام
_چشم قربان براتون کادو کنم؟
_آخه...من به کی می خوام اینو کادو بدم؟!!!
_معذرت میخوام قربان می خواین امتحانش کنید؟
_نه
و بعد شنل را روی سرش گذاشت و از فروشگاه خارج شد .
قیافه ی مردم رو می دید و می خندید آن ها نمی توانستند او را ببینند(خودمونیم چه حالی بده !!)با دیدن قیافه های مردم قهقه می زد اما تا قبل از این که دست هایش را ببندند و کت سفیدی تنش کنند و بگویند
_بچه زیادی هری پاتر خوندی آدم که با پارچه ی توری بیرون نمی آد!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

الیور وود در حالی که می خواست دوباره به فروشگاه زنکو سر بزنه و محصول جدیدشو به هنجست نشون بده در روی شیشه ی مغازه به اعلامیه ای بر خورد کرد . :
=============== روی شیشه مغازه ===========
این مغازه به علت غیبت چند ساعته فروشنده ، فروخته می شود و...
------------------------------------------------------------------------
با سرعت اعلامیه را از روی شیشه کند و به درون مغازه رفت .
------------------------ درون مغازه --------------------------------
الیور : سلام فسقلی هنجست کجاست میخواد اینجا را بفروشه .
شاگرد : اره میخوای بخری .
الیور : آره
شاگرد : خوب قیمتش 1000 گالونه ها .
الیور : اشکال نداره . خوب قرار داد رو بیار ببندیم
شاگرد : به سرعت زیر لب وردی زمزمه کرد ( ...)
ناگهان بر روی میز قرار داد و قلم پری ظاهر شد .
الیور : خوب کجا رو امضا کنم .
شاگرد : صبر کن ، اول پولو رد کن بیاد .
الیور از درون جیبش 1000 گالون در آورد و گفت : بیا اینم پولش .
--------------------- اون ور مغازه -------------------------------------
هنجیست : آخیش اینم جوراب .
هنجیست پس از ظاهر شدن به طرف الیور رفت و گفت : سلام الیور . حالت خوبه . چی میخوای .
الیور : هیچی اومدم مغازتو بخرم
هنجیست : چی مغازم رو بخری ، کی خواست حالا مغازشو بفروشه
الیور : فروشی نیست چیه ، بعد این اعلامیه که تو دستمه پس چیه .
هنجیست اعلامیه را از دست الیور گرفت و خواند .
--------------------------------------------------------------------
....................................................
.................................................
.................................................
.........................................
با تشکر شاگرد مغازه
----------------------------------------------------------------------
- هنجیست : اوهم .. پس فسقلی کوتوله اینو نوشته .
- کوتوله ی فسقلی ؟ کجایی ؟
الیور : ا ... اون کجا رفت ... من ... من ... 1000 گالون بهش دادم .
ناگهان چیزی مانند موش از در مغازه بیرون رفت .
الیور : هی هنجیست اون رفت بیرون .
الیور . هنجیست به سرعت از مغازه بیرون آمدند ، ناگهان الیور وردی را به سمت او( شاگرد ) فرستاد .
بوووووووووووووووووووووووووووووووم .
شاگرد مغازه انگار با دیواری نامرئی برخورد کرد .
الیور به سمتش دوید و اونو بلند کرد و یه دستی بین هوا و زمین معلق نگهش داشت .
درهمین هنگام هنجیست خود را به انها رساند .
هنجیست : خوب ... خوب ... حالا هم کلاه برداری میکنی هم دزدی آره .
شاگرد : اخه ...
هنجیست ک خوب قبل از اینکه حرفی بزنی بدون اخراجی داداش .
خوب حالا پولای الیورو بده و برو تا ...
شاگرد با ترس دستش را درون جیب شلوارش کرد و پولهای الیور را در آورد . و به سرعت در رفت .
---------------------------- در مغازه ----------------------------------- ...998...999...و 1000 ، آخیش پولها درسته ، خوب
هنجیست حالا میخوای اینجا را بفروشی یا نه .
هنجیست : معلومه که نه ...
الیور : خوب اشکالی نداره . من میخواستم یه محصول جدید رو که درست کردم رو بهت بدم .
هنجیست : چیه . جدیده .
الیور : نه ... تو بعضی مغازه ها هست گفتم تو هم داشته باشی بد نیست .
بعد یه کاغذ از جیبش در آورد و گفت : بیا اینم یه مقدار از توضیحشه .
--------------------قوربا غه های شکلاتی --------------------------
قورباغه های شکلاتی قورباغه هایی هستند که از شکلات ساخته شده اند و چون جادویی اند به این سو و ان سو میپرند . این شکلات ها معمولا همراه با یک کارت بسته بندی میشوند . کارتی که زندگی نامه ی جادوگر مشهوری رویش نوشته شده است مثل آگریپا ، پتولمی ، آلبوس دامبلدور ، مورگانا ، آلبریک گرانیون مرلین کبیر ، کلایندا ، ادوارد استروگر و ... .
با باز باز کردن کاغذ بسته بندی این نوع شکلات ها قورباغه به بیرون می جهد .
-----------------------------------------------------*************
هنجیست : خوب خوبه برام یه مقدار بیار .
الیور : باشه دیگه کاری نداری .
هنجیست : نه
الیور از روی صندلی بلند شد و به سمت بیرون حرکت کرد .
.............................ناگهان .........#@@@#@#@!!!!!!!
-- الیور صبر کن ؟!!!!!!!!!!
الیور برگشت و دوباره به درون مغازه رفت .
الیور : چیه ؟
هنجیست : دوست داری اینجا کار کنی ؟
الیور : اره .
هنجیست : خوب ببینم چی میشه . شاید بتونم یه کاری واستو پیدا کنم .
الیور : من عشق اختراعم . اختراعهام رو هم که دیدی ، ازشون خشت اومده میتونم اینجا باشم و برات وسایل جدید درست کنم .
الیور : میتونم
هنجیست : باید فکر کنم ....
الیور عزیز
پستتون خیلی کوتاه بود که بین هر سطر سه متر فاصله گذاشتین؟
لطفا کمی کوتاهتر بنویسین که بقیه حوصله خوندنشو داشته باشن. موفق باشید (لارا)
=============== روی شیشه مغازه ===========
این مغازه به علت غیبت چند ساعته فروشنده ، فروخته می شود و...
------------------------------------------------------------------------
با سرعت اعلامیه را از روی شیشه کند و به درون مغازه رفت .
------------------------ درون مغازه --------------------------------
الیور : سلام فسقلی هنجست کجاست میخواد اینجا را بفروشه .
شاگرد : اره میخوای بخری .
الیور : آره
شاگرد : خوب قیمتش 1000 گالونه ها .
الیور : اشکال نداره . خوب قرار داد رو بیار ببندیم
شاگرد : به سرعت زیر لب وردی زمزمه کرد ( ...)
ناگهان بر روی میز قرار داد و قلم پری ظاهر شد .
الیور : خوب کجا رو امضا کنم .
شاگرد : صبر کن ، اول پولو رد کن بیاد .
الیور از درون جیبش 1000 گالون در آورد و گفت : بیا اینم پولش .
--------------------- اون ور مغازه -------------------------------------
هنجیست : آخیش اینم جوراب .
هنجیست پس از ظاهر شدن به طرف الیور رفت و گفت : سلام الیور . حالت خوبه . چی میخوای .
الیور : هیچی اومدم مغازتو بخرم
هنجیست : چی مغازم رو بخری ، کی خواست حالا مغازشو بفروشه
الیور : فروشی نیست چیه ، بعد این اعلامیه که تو دستمه پس چیه .
هنجیست اعلامیه را از دست الیور گرفت و خواند .
--------------------------------------------------------------------
....................................................
.................................................
.................................................
.........................................
با تشکر شاگرد مغازه
----------------------------------------------------------------------
- هنجیست : اوهم .. پس فسقلی کوتوله اینو نوشته .
- کوتوله ی فسقلی ؟ کجایی ؟
الیور : ا ... اون کجا رفت ... من ... من ... 1000 گالون بهش دادم .
ناگهان چیزی مانند موش از در مغازه بیرون رفت .
الیور : هی هنجیست اون رفت بیرون .
الیور . هنجیست به سرعت از مغازه بیرون آمدند ، ناگهان الیور وردی را به سمت او( شاگرد ) فرستاد .
بوووووووووووووووووووووووووووووووم .
شاگرد مغازه انگار با دیواری نامرئی برخورد کرد .
الیور به سمتش دوید و اونو بلند کرد و یه دستی بین هوا و زمین معلق نگهش داشت .
درهمین هنگام هنجیست خود را به انها رساند .
هنجیست : خوب ... خوب ... حالا هم کلاه برداری میکنی هم دزدی آره .
شاگرد : اخه ...
هنجیست ک خوب قبل از اینکه حرفی بزنی بدون اخراجی داداش .
خوب حالا پولای الیورو بده و برو تا ...
شاگرد با ترس دستش را درون جیب شلوارش کرد و پولهای الیور را در آورد . و به سرعت در رفت .
---------------------------- در مغازه ----------------------------------- ...998...999...و 1000 ، آخیش پولها درسته ، خوب
هنجیست حالا میخوای اینجا را بفروشی یا نه .
هنجیست : معلومه که نه ...
الیور : خوب اشکالی نداره . من میخواستم یه محصول جدید رو که درست کردم رو بهت بدم .
هنجیست : چیه . جدیده .
الیور : نه ... تو بعضی مغازه ها هست گفتم تو هم داشته باشی بد نیست .
بعد یه کاغذ از جیبش در آورد و گفت : بیا اینم یه مقدار از توضیحشه .
--------------------قوربا غه های شکلاتی --------------------------
قورباغه های شکلاتی قورباغه هایی هستند که از شکلات ساخته شده اند و چون جادویی اند به این سو و ان سو میپرند . این شکلات ها معمولا همراه با یک کارت بسته بندی میشوند . کارتی که زندگی نامه ی جادوگر مشهوری رویش نوشته شده است مثل آگریپا ، پتولمی ، آلبوس دامبلدور ، مورگانا ، آلبریک گرانیون مرلین کبیر ، کلایندا ، ادوارد استروگر و ... .
با باز باز کردن کاغذ بسته بندی این نوع شکلات ها قورباغه به بیرون می جهد .
-----------------------------------------------------*************
هنجیست : خوب خوبه برام یه مقدار بیار .
الیور : باشه دیگه کاری نداری .
هنجیست : نه
الیور از روی صندلی بلند شد و به سمت بیرون حرکت کرد .
.............................ناگهان .........#@@@#@#@!!!!!!!
-- الیور صبر کن ؟!!!!!!!!!!
الیور برگشت و دوباره به درون مغازه رفت .
الیور : چیه ؟
هنجیست : دوست داری اینجا کار کنی ؟
الیور : اره .
هنجیست : خوب ببینم چی میشه . شاید بتونم یه کاری واستو پیدا کنم .
الیور : من عشق اختراعم . اختراعهام رو هم که دیدی ، ازشون خشت اومده میتونم اینجا باشم و برات وسایل جدید درست کنم .
الیور : میتونم
هنجیست : باید فکر کنم ....
الیور عزیز
پستتون خیلی کوتاه بود که بین هر سطر سه متر فاصله گذاشتین؟
لطفا کمی کوتاهتر بنویسین که بقیه حوصله خوندنشو داشته باشن. موفق باشید (لارا)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارا لسترنج در 1385/3/11 3:28:01
جزئیات کاربر

خارج از بحث
اینجا بیشتر برای اینه که ببینیم چقدر استعداد دارید برای ساختن وسایل جادویی ، ( البته با معنا و هیجان انگیز باشه ) .
====================================================== در بحث ===============
اینجا چه خبره ؟
چرا این همهه آدم اومدن اینجا ؟
چی همتون معجون خودکشی می خواین ؟ چی ولدومورت اومده تو قهوه خونه سه دسته جارو داره قلیون می کشه ؟
وایسا ببینم . فهمیدم . اون شون پک یکی دیگه از معجونارو کش رفته .
نه مردم ، ناراحت نباشید . اون ولدومورت واقعی نیست بلکه یک دوسته
--------------------------------- فردا --------------------------------
روزنامه پیام امروز
مقداری پودر از انسان های باقی مانده در قهوه خانه پیدا شده . طبق آخرین گزارشات ..........
---------------------------------------------- در مغازه --------------
عجب آدمایی ، آخه آدم میره با یه غریبه قلیون می کشه ؟
====================================
آخیش این یک کارتون از این چوب دستی های جدید . بزار ببینم چه امکاناتی دارن :
1- انعطاف 380 درجه
2- کاربرد به عنوان خلال دندون ، گوش پاک کن و ......
3- به عنوان شمشیر برای کشتن
و ......
====================================
بابا این جورابای من که هنوز پیدا نشده ، اه .......
خوب بزار ببینم از این جورابای جادویی بپوشم که ناپدیدت می کنه .
اها ... یکم دیگه ... اها ... خوب شد . خوب حالا می تونم بدون مزاحمت دیگرون برم مغازه .
------------------------------------ در مغازه -------------------------
خوب حالا می تونم جورابارو در بیارم و ظاهر شم . خوب ... ا .... پس این جورابا کوش .......
================== روی شیشه مغازه =======
این مغازه به علت غیبت چند ساعته فروشنده ، فروخته می شود
شاگرد مغازه
اینجا بیشتر برای اینه که ببینیم چقدر استعداد دارید برای ساختن وسایل جادویی ، ( البته با معنا و هیجان انگیز باشه ) .
====================================================== در بحث ===============
اینجا چه خبره ؟
چرا این همهه آدم اومدن اینجا ؟
چی همتون معجون خودکشی می خواین ؟ چی ولدومورت اومده تو قهوه خونه سه دسته جارو داره قلیون می کشه ؟
وایسا ببینم . فهمیدم . اون شون پک یکی دیگه از معجونارو کش رفته .
نه مردم ، ناراحت نباشید . اون ولدومورت واقعی نیست بلکه یک دوسته
--------------------------------- فردا --------------------------------
روزنامه پیام امروز
مقداری پودر از انسان های باقی مانده در قهوه خانه پیدا شده . طبق آخرین گزارشات ..........
---------------------------------------------- در مغازه --------------
عجب آدمایی ، آخه آدم میره با یه غریبه قلیون می کشه ؟

====================================
آخیش این یک کارتون از این چوب دستی های جدید . بزار ببینم چه امکاناتی دارن :
1- انعطاف 380 درجه
2- کاربرد به عنوان خلال دندون ، گوش پاک کن و ......
3- به عنوان شمشیر برای کشتن
و ......
====================================
بابا این جورابای من که هنوز پیدا نشده ، اه .......
خوب بزار ببینم از این جورابای جادویی بپوشم که ناپدیدت می کنه .
اها ... یکم دیگه ... اها ... خوب شد . خوب حالا می تونم بدون مزاحمت دیگرون برم مغازه .
------------------------------------ در مغازه -------------------------
خوب حالا می تونم جورابارو در بیارم و ظاهر شم . خوب ... ا .... پس این جورابا کوش .......
================== روی شیشه مغازه =======
این مغازه به علت غیبت چند ساعته فروشنده ، فروخته می شود
شاگرد مغازه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هنجست وود کرافت در 1385/3/8 19:20:09
ویرایش شده توسط هنجست وود کرافت در 1385/3/9 8:15:32
ویرایش شده توسط هنجست وود کرافت در 1385/3/9 8:15:32
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic
جزئیات کاربر

بارون در حال قدم زدن بود.
بارون : چه زمونه ای هست... هیچی برای شادی نیست
ناگهان جلوی خود مغازه ای را دید که بالاش نوشته بود:زونکو
بارون: خود شاید این تو چیزی پیدا بشه!!!!!
بارون وارد شد. زونکو خلوت بود .
Hengist: چه کمکی میتونم براتون بکنم؟
بارون: من یک چیزی میخواستم که منو شاد کنه!!!
Hengist:خوب همه چیز این جا برای شاد کردن است
بارون:خوب من یه نگاهی میندازم.
Hengist:بفرمایید
بارون: قرص حال به هم خوردن
...اگر این شکلات را بخورید آنفلانزا مرغی میگیرید
Hengist: میتونم بپرسم از چی خوشتون اومد؟
بارون:نه نه نه همه چیز هایی که این جاست مایع بدبختی میشه... من شکایت میکنم
Hengist:
Hengist: فهمیدم چند روز پیش محصولی برای من اومد که آدم را به 3 سایت خنده وادار میکنه!!!
بارون:
جدی؟
Hengist: بله بله خوب میخوای بخریش؟
بارون: چرا که نه
Hengist: وایسا الان برمیگردم.
Hengist رفت.
بارون: ببینم پول آوردم.
Hengist: بفرمایید
بارون: خوب من همین رو میخرم من رفتم خداحافظ به امید دیدار
Hengist:ها باشه خداحافظ
بارون : چه زمونه ای هست... هیچی برای شادی نیست
ناگهان جلوی خود مغازه ای را دید که بالاش نوشته بود:زونکو
بارون: خود شاید این تو چیزی پیدا بشه!!!!!
بارون وارد شد. زونکو خلوت بود .
Hengist: چه کمکی میتونم براتون بکنم؟
بارون: من یک چیزی میخواستم که منو شاد کنه!!!
Hengist:خوب همه چیز این جا برای شاد کردن است
بارون:خوب من یه نگاهی میندازم.
Hengist:بفرمایید
بارون: قرص حال به هم خوردن
...اگر این شکلات را بخورید آنفلانزا مرغی میگیرید
Hengist: میتونم بپرسم از چی خوشتون اومد؟
بارون:نه نه نه همه چیز هایی که این جاست مایع بدبختی میشه... من شکایت میکنم
Hengist:
Hengist: فهمیدم چند روز پیش محصولی برای من اومد که آدم را به 3 سایت خنده وادار میکنه!!!
بارون:
جدی؟Hengist: بله بله خوب میخوای بخریش؟
بارون: چرا که نه
Hengist: وایسا الان برمیگردم.
Hengist رفت.
بارون: ببینم پول آوردم.
Hengist: بفرمایید
بارون: خوب من همین رو میخرم من رفتم خداحافظ به امید دیدار
Hengist:ها باشه خداحافظ
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هیچ وقت با ناظران ور نروید
چون عاقبت خوشی نداره!!!
چون عاقبت خوشی نداره!!!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج