لودو گلویش را صاف کرد و با آرامش شروع کرد : «خوب این مساله ... »
صدای در آمد و هلگا هافلپاف با صورتی نگران وارد شد و پیوز هم (که برای اولین بار آثار شرارت در صورتش نبود ) پشت سرش آمد.
لودو با سر به آنها اشاره کرد که بنشینند و سپس ادامه داد : « این مساله هر چی که هست یک ربطی به خوابگاه داره ! و اون رد خون. نمی دونم خون چه کسی می تونه باشه ! اما ... »
سپس سرش را پایین انداخت. سکوت سنگینی بر فضا حکم فرما شد. تاریکی کم کم دامن برمیچید و به جای آن سکوت بود که فضا را می بلعید.
پیوز گفت : « یعنی ناپدید شدن درک می تونه ربطی به جریان امروز داشته باشه ؟ »
لودو با ناراحتی سر تکان داد. خودش هم درست نمی دانست چه اتفاقی در حال وقوع است. اِما به آرامی اشک می ریخت. یکبار دیگر حمام هافلپاف میزبان گریه ها و ترس های هافلپافی ها شده بود. تا اینکه لودو گفت : « امشب همه می خوابیم و فردا شروع به بررسی اوضاع می کنیم ! فکر می کنم موضوعی هست که باید هرچه زودتر کشف بشه !!! »
نیم ساعت بعد - تالار عمومی
- « رز ! احساس می کنم داری چیزی رو از من قایم می کنی ! »
این صدای ریتا بود که به همراه رز زلر و ماتيلدا در تالار هافلپاف کنار شومینه نشسته بودند. لودو رد خون را پاک کرده بود و به همراه بقیه برای خواب رفته بود.
رز پاسخ داد : « نه ریتا ! چیزی ندارم که ازت پنهان کنم ! »
- « اما آخه .... »
بغض رز ترکید و برای اینکه ریتا متوجه نشود بلند گفت : « شب بخیر » و به سوی تخت خوابش رفت.
ریتا پرسید : « اون چش شد ؟ شما چتونه ؟ ناسلامتی بعد از بوقی برگشتم تالار ! »
ماتيلدا به آرامی گفت : « چیزی نیست ! همه نگران ناپدید شدن درکن ! خودت رو ناراحت نکن ! » و نگاه محزونی به کنار در خوابگاه ، جایی که رد خون دیده شده بود ، انداخت !
<><><><><><><><><><><><><><><><><>
شاید سوژه رو خوب نفهمیدم ! برا همین هم زیاد جلو نبردمش ! اگه بده در نظر نگیرید پستو ! اولین رول بیارز من بعد از 6 ماه بود !
نقد بشه !
ويرايش ناظر: پيوز عزيز جاي اسماي ماتيلدا و مرلين رو عوض كردم، چون ممكن بود بچهها گيج بشن. اشتب نوشته بودي!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


)
)، در محوطه هاگوارتز با حالتی رویایی درحال قدم زدن بود و در حالی که موهای پریشانش را به دست باد سپرده بود، با چشمانش محوطه هاگوارتز رو می کاوید.
) گریه میکرد گفت:همتون بوقید. اون اخرین ویژ ویژوم بود.(ویژ ویژو چیست؟ برای اطلاعات بیشتر میتوانید به البوس مراجعه کنید
جات خیلی خاله با بچه ها داریم منچ جادویی بازی می کنیم. گراوپی هم اینجاست. نمی دونی چه غول باحالیه.
-مردیکه بوقی دخترها اینجا اسیرن اونوقت شما دارید منچ بازی می کنید. کم کم نوبت اما میرسه ها...
- قل قل قل قل. نوبت اما میرسه؟ ایول اینجا هم نوبت منه حال می کنی تشابه...چی؟ نوبت اما....بی ناموس هاااااااااااا آدرس بده.
-آخرین بار یادته من و تو پرسی رو کجا بردیم؟ یک حفره وسط جنگل بود. پرسی رو بردیم که...
-قل قل قل قل...فهمیدم. الان میایم.
ناگهان صدای خشنی به گوش رسید.
-پیدات کردیم پیوز.
-هه هه چطوری آری کوچولو؟ اینم که دابیه کاری داشتید؟
دابی و آراگوگ با تمام وجود به پیوز مشت و لگد می زدند ولی دست و پایشان از بدن پیوز رد می شد.
-همینجوری ادامه بدید. خوبه...چه حالی میده.
آراگوگ با عصبانیت فحشی به پیوز داد و تاری بسویش پرتاب کرد. (مثل مرد عنکبوتی
...تو چیزی نداری دابی؟
دابی دست هایش را به سمت پیوز گرفت و جادویی را اجرا کرد. طلسم دابی هم از پیوز رد شد.
-
سپس برگشت برود که ناگهان قلیانی از آسمان به سر او برخورد کرد.
دابی برگشت و به آسمان نگاه کرد.
-علاالدین...ایول علاالدین...نمی دونستم علاالدین اینقدر شبیه لودو هست. بیچاره میگفتا باور نمی کردم. اون یکی هم که شبیه دانگه ایول بابا ایول...
قالیچه ی پرنده و سواره نظامان آن به سطح زمین نزدیک تر شدند.
-این که خود لودو...دانگ
...آل
...آراگوگ اومدن...آراگووووووووووووووووگ
صدای فریاد پسرای روی قالیچه بلند شد.
-ترمز کن لودو...الان می ترکیم...بگیرش لودوووووووووووو
-خراب شده. ترمز بوقی.بیا بغلم علیرضا...محکم بشینید.
دانگ: خوب شد که ننه هلگا رو نیاوردیم. بیچاره قلبش ضعیفه می...راستی ما برای چی اینجاییم؟
آلبوس: اومدیم دخترها رو نجات بدیم...دخترها...
-بجنب دابی
آراگوگ و دابی کیسه ی دخترها رو می کشیدند و در حال فرار بودند. پسرها که از اشتباهات قبلی خود درس گرفته بودند و مثلا تجربه کسب کرده بودند همزمان چوبدستیشان را بلند کردند.
-اکسیو مای لاو
طلسم قدرتمند جمع آوری پسرها که با قدرت عشقیشان پیوندی محکم تر از پیوند کووالانسی را بوجود آورده بود به کیسه ی دخترها برخورد کرد و هر کدام از دخترها به یک سمت حرکت کردند.
چند ثانیه بعد دخترها و پسرای هافل در کنار یکدیگر ایستاده بودند و به این حالت
ملت:
-انتخاب کنید آراگوگ یا قالیچه ی پرنده؟
پسرا و دخترای هافل یک نگاه به عنکبوت ها کردن یک نگاه به قالیچه ی لودو یک نگاه به عنکبوت ها یک نگاه به قالیهچه ی پرنده یک نگاه....و سرانجام همشون به سمت قالیچه ی پرنده دویدند و روی آن نشستند.
فرزندان آراگوگ هر لحظه به آنها نزدیک تر می شدند.
لودو با پا محکم بر روی قالیچه کوبید.
-حرکت کن بوقی...اون از ترمز کردنت اینم از حرکت کردنت. زود باش...آهان ساساتش...
فرزندان آراگوگ به چند سانتی آنها رسیده بودند که سرانجام قالیچه ی پرنده و سرنشینان آن در آسمان جنگل ممنوعه با این حالت
به پرواز در آمدند.
آراگوگ: رفتن
دابی: ناراحت نباش پیوز هنوز هست...
اریکا: بوقی ها مگه آلزایمر دارید؟ پیوزه دیگه.
ملت:
گفت : « دستتو نشون بده ببینم ! »
منم بستنی دوست دارم!
آراگوگ که خشم ننه رو دید شش پا داشت شش پا دیگه هم قرض کرد.
