جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  153 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 2 فروردین 1387 01:11
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای آرام چک چک قطره های آب در فضای تاریک و خالی حمام عمومی هافلپاف می پیچید. لودو نشسته بود و همه او را دوره کرده بودند تا به حرف هایش گوش دهند.
لودو گلویش را صاف کرد و با آرامش شروع کرد : «خوب این مساله ... »
صدای در آمد و هلگا هافلپاف با صورتی نگران وارد شد و پیوز هم (که برای اولین بار آثار شرارت در صورتش نبود ) پشت سرش آمد.
لودو با سر به آنها اشاره کرد که بنشینند و سپس ادامه داد : « این مساله هر چی که هست یک ربطی به خوابگاه داره ! و اون رد خون. نمی دونم خون چه کسی می تونه باشه ! اما ... »
سپس سرش را پایین انداخت. سکوت سنگینی بر فضا حکم فرما شد. تاریکی کم کم دامن برمیچید و به جای آن سکوت بود که فضا را می بلعید.
پیوز گفت : « یعنی ناپدید شدن درک می تونه ربطی به جریان امروز داشته باشه ؟ »
لودو با ناراحتی سر تکان داد. خودش هم درست نمی دانست چه اتفاقی در حال وقوع است. اِما به آرامی اشک می ریخت. یکبار دیگر حمام هافلپاف میزبان گریه ها و ترس های هافلپافی ها شده بود. تا اینکه لودو گفت : « امشب همه می خوابیم و فردا شروع به بررسی اوضاع می کنیم ! فکر می کنم موضوعی هست که باید هرچه زودتر کشف بشه !!! »

نیم ساعت بعد - تالار عمومی

- « رز ! احساس می کنم داری چیزی رو از من قایم می کنی ! »
این صدای ریتا بود که به همراه رز زلر و ماتيلدا در تالار هافلپاف کنار شومینه نشسته بودند. لودو رد خون را پاک کرده بود و به همراه بقیه برای خواب رفته بود.
رز پاسخ داد : « نه ریتا ! چیزی ندارم که ازت پنهان کنم ! »
- « اما آخه .... »
بغض رز ترکید و برای اینکه ریتا متوجه نشود بلند گفت : « شب بخیر » و به سوی تخت خوابش رفت.
ریتا پرسید : « اون چش شد ؟ شما چتونه ؟ ناسلامتی بعد از بوقی برگشتم تالار ! »
ماتيلدا به آرامی گفت : « چیزی نیست ! همه نگران ناپدید شدن درکن ! خودت رو ناراحت نکن ! » و نگاه محزونی به کنار در خوابگاه ، جایی که رد خون دیده شده بود ، انداخت !
<><><><><><><><><><><><><><><><><>
شاید سوژه رو خوب نفهمیدم ! برا همین هم زیاد جلو نبردمش ! اگه بده در نظر نگیرید پستو ! اولین رول بیارز من بعد از 6 ماه بود !
نقد بشه !

ويرايش ناظر: پيوز عزيز جاي اسماي ماتيلدا و مرلين رو عوض كردم، چون ممكن بود بچه‌ها گيج بشن. اشتب نوشته بودي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/1/2 1:44:09
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/1/2 1:48:33
ویرایش شده توسط مرلين مك كينن در 1387/1/2 20:19:43
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: *هافلاويز*
... يهو در اون سمت تالار صداي جيغ ماتيلدا بلند شد...
-------
دنيس با سرعت به سمت ماتيلدا دويد و گفت:
- چت شد؟!
دنيس به ماتيلدا رسيد. ماتيلدا با رنگي پريده به گوشه‌اي خيره شده بود. دنيس رد نگاه ماتيلدا رو گرفت و جيغ كوتاهي كشيد و با فرياد به بقيه بچه‌ها گفت:
- مر...ـلين! لو...لو..دو! بچه‌ها بيـ....ـياد!
بچه‌ها به غير از نن جون و ريتا با عجله به سمت آندو رفتند. همگي مانند ماتيلدا از چيزي كه ديده بودن جا خوردند.
رد خوني از اون قسمت تالار تا خوابگاه مختلط كشيده شده بود و در خوابگاه بسته بود. روي در خوابگاه اثراتي از خون وجود داشت...
لودو كه تازه از شك در اومده بود، متوجه‌ شد آسپ و رز ويزلي به دليل جسه‌ي كوچكيشون هنوز اين صحنه را نديده‌اند و سعي به ديدين آن دارند. لودو با عصبانيت رو به اندو برگشت و جلوي ديدشان را بست و گفت:
- اين صحنه‌ها به درد شما نمي‌خوره.
رو به مرلين كرد و گفت:
- مرلين بچه‌ها رو مي‌بري يه جاي ديگه!؟
مرلين كه توي فكر غرق بود متوجه‌ي صحبت لودو نشد. لودو مرلين را تكاني داد و ادامه داد:
- هي مرلين! بـــوقـــي!
مرلين كه از فكر بيرون اومده بود رو به لودو كرد و گفت:
- هان؟! هان! چيه؟
لودو كمي صدايش را بلند‌تر كرد و گفت:
- گفتم آسپ و رز ويزلي رو ببر يه جاي ديگه؛ اين صحنه‌ها بدردشون نمي‌خوره!
مرلين نگاهي دوباره به صحنه كرد و گفت:
- آره، باشه!
رو به آسپ و رز ويزلي كرد و گفت:
- بياين بريم بچه‌ها!
آسپ با ناراحتي گفت:
- چي شده مرلين؟! بزار منم بفهمم؛ مثلآ پسر هري پاترما!
مرلين با عصبانيت دست رز و آسپ رو گرفت و گفت:
- چه ربطي داره؟! بيا بريم بينم!
و از آنجا دور شدند.
لودو رو به بقيه كرد و گفت:
- هي! هي! بابا آهاي!
كم كم توجه همه به سمت لودو جمع شد؛ لودو ادامه داد:
- ريتا نبايد از اين قضيه چيزي بفهمه.
رو به هانا آبوت و ماتيلدا كه بي‌صدا گريه مي‌كردند، كرد و گفت:
- هانا تو با ماتيلدا حواستون به ريتا باشه تا چيزي نفهمه. يه جوري هم به نن جون بگيد بياد حموم تالار تا قضيه رو بهش بگيم. ريتا نفهمه‌ها! اشكاتونم پاك كنيد.
هانا و ماتيلدا سري تكان دادن و اشكايشان را پاك كردند؛ سپس به سمت نن جون و ريتا حركت كردند.
مرلين دوباره به جمع بچه‌ها پيوست و گفت:
- بچه‌ها رو بردم از تالار بيرون و به پرسي سپردم! گفتم حواسش به بقيه بچه‌هاي تالار(كوچولوها منظوره!) هم باشه تا نيان امروز توي تالار.
لودو با تعجب به مرلين نگاه كرد و گفت:
- اونوقت قبول كرد؟!
مرلين لبخندي زد و گفت:
- بهش گفتم خواستي مي‌توني براشون فوق برنامه با دامبولي بزاري، با سر قبول كرد!
لودو لبخندي زد و گفت:
- خوبه.
رو به بقيه ملت هافل كرد و با ناراحتي گفت:
- بياين بريم حموم ِ تالار تا هم راحت‌تر حرف بزنيم و هم ببينيم چه غلطي مي‌تونيم بكنيم!

-----------------------
خب، نياز هستش در مورد سوژه‌ي فعلي اين تاپيك توضيحاتي رو بدم:
* اين سوژه از پست شماره‌ي 113 شروع شده كه توسط ريتا هم داده شده.
* طرح اصلي سوژه اينه كه درك ناپديد مي‌شه و پس از بازگشت ريتا، صحنه‌ي عجيبي در تالار ديده مي‌شه. اين صحنه يه جورايي ربط به خوابگاه پيدا كرده و گروهي مي‌رن توي خوابگاه مختلط تا اين موضوع رو بررسي كنند. چيزايي توي خوابگاه مي‌بينن ولي چيز مستقيمي از درك پيدا نمي‌كنند و نتيجه رو ميان به همه مي‌گن. كم كم افراد اين گروه تجسس هم ناپديد مي‌شوند. افراد بازمانده تصميم مي‌گيرن دوستانشون رو پيدا كنند و اين راز رو فاش كنن و...
* سوژه‌ تا اينجا پيش رفته كه درك چند وقتي هستش كه ناپديد شده و خبري ازش نيست، و وقتي ريتا پيداش مي‌شه خون ديده مي‌شه و اتفاقاتي كه تو همين پستم افتاده!
* سوژه ترسناك هستش ولي هم مي‌شه طنز نوشتش و هم جدي هر طور ميل خودتونه.
* جاي كار كلي خوبي داره و مي‌شه زياد هم براش نوشت، پس زود تمومش نكنيد.
* براي ترسناك كردن قضيه فضاسازي يادتون نره.

موفق باشيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 27 دی 1386 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان همگي پستاتون خيلي توپ بود!!!!!ايول به همتون!!!!فقط لودو جون زيادي نامو را از ياد برده است!!!
--------------------------------------------------------------------------
بابا ريتا جون اصن يه وقت خودتو تحويل نگيري هاااااااا!!!!!!!!
--------------------------------------------------------------------------
لودو در حين دويودن قليونش دستش بود:
_درك كه مرده حالا تو هم قرارا بري پيشش؟
ريتا:
_چي؟در .....ك درك؟درك!!!!!مرده؟ااااااااااا...(به قول دوستان:شفاف سازي صداي جيغ ريتا!!!!!!!!)

15 دقيقه بعد-تالار هافل:

ريتا در حالي كه روي پاي ننه هلگا افتاده،نيمفا بادش ميزنه و اريكا يه دستش كتابه و با يه دسته ديگش ليوان آب رو نگه داشته كه اما داره از توش هي آب ميپاشه به ريتا ميگه:
_درك...واي...درك واي....درك واي.......درك..........واااااااااييييي!!!!خدا منو بكشه كه رفتم از اين هري پاتر واسه برنده شدنش توي جنگ با ولدي مصاحبه كنم دركمو كشتين؟
لودو:
_قل قل قل(!)بابا مبالغه بود!!!قل قل قل(!)تو جدي نگير عزيزم!!!!!
با تو نبودم منظورم اين بود كه چرا اي دركه ديه نمياد؟؟؟

يهو در اون سمت تالار صداي جيغ ماتيلدا بلند شد....

خفن ادامه دارد.....(منظور از خفن اين است كه باحال ادامه بدين...چون مال من خيلي پستام بد شده دوباره!!!!شما ها سو‍ژه كشين!!!!
)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 26 دی 1386 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
دخترکی رویایی، با موهایی که مثل اشعه خورشید طلایی بودند و لبانش گل سرخ رو خجل میکردند (این جملات رو دقیقا جادوگر زیبای خفته به پرنس فیلیپ میگفت )، در محوطه هاگوارتز با حالتی رویایی درحال قدم زدن بود و در حالی که موهای پریشانش را به دست باد سپرده بود، با چشمانش محوطه هاگوارتز رو می کاوید.
دخترک با خود:هیچ تغییری نکرده. اه چه زیبا! دقیقا همونیه که بود... آه پنجره مجازی خوابگاه؛ آه عزیزانم، من اومدم.
و با حالتی که گویی در هوا شناور است به سوی در ورودی هاگوارتز شتافت!

تالار خصوصی هافلپاف:

ال:بدش من بوقی مال منه!
مرلین:بیا...بیا...بگیرش ماتیل!
ماتیلدا:اااااااااااا...نه...بده...ایییی...اهاااا،دنیس بگیر!
دنیس:بوقی مگه کلاجی؟ انداختیش بیرون!
ماتیلدا:
ال در حالی که مثل کولی ها ( ) گریه میکرد گفت:همتون بوقید. اون اخرین ویژ ویژوم بود.(ویژ ویژو چیست؟ برای اطلاعات بیشتر میتوانید به البوس مراجعه کنید )
درگوشه ی دیگر تالار اریکا در حالی که دستاشو تو گوشش کرده داره با صدای بلند درس میخونه؛ اخه ناسلامتی کنکور داره:دو دو تا، پونزده تا، دو سه تا، ده تا، دو چهارتا، سه تا...

جلوی ورودی تالار هافل، دخترک رویایی:

دخترک:اه رسیدم. درک فقط به خاطر تو!!
و با چشمان بسته اسم رمز رو گفت و منتظر شد تا ورودی هافل به روش باز شه.
ملت هافل در ابتدا متوجه نشدن در باز شده اما بعد از چند لحظه که ورود هوای سرد رو حس کردند و متوجه طولانی شدن ان شدند، با کنجکاوی سر بلند کردند!
پچ پچ بین بچه ها: اون کیه...ریتاست نه...اه اره...نه بابا ریتا دیگه کیه...صبر کنین...ریتاست...اره خودشه...اره اره...ریتای...
کم کم زمزمه ها بلندتر شد و همه به حالت راه رفتن و بعد به حالت دویدن به سمت ریتا حمله کردند!
ریتا که اول فکر کرد رفتار بچه ها به خاطر ذوق و شوق اونا و استقبال از اونه، خواست که براشون دست تکون بده؛ اما بعد که متوجه کج و کوله بودن چهره ها( ) شد تصمیم گرفت هرچه سریعتر خودشو گم و گور کنه!!
چند نفر از بچه های که جلوتر از بقیه داشتند حمله میکردند و قدیمی هم بودند با فریاد: ریتای بوقی تو کدوم گوری بودی تا حالا؟؟؟؟

----------------------------------------------------------
درک ناپدید شده و بعد یک مدت هم پسرای هافل یکی یکی ناپدید میشن. با حوادث خارق العاده و طنز ترکیب شود ! درک و بقیه رو پیدا کنید. ریتا به دلیل غم دوری درک اینجوری عجیب غریب شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 24 دی 1386 03:58
نمایش جزئیات
آفلاین
من به نوشتن چنین پست هایی علاقه ندارم ولی یک اصل هست که میگه: <<جواب بی ناموسی رو باید با بی ناموسی داد.>> ------------------------------------------------------------------------------ پیوز که دید لو رفته و کاری از دستش ساخته نیست موبایلشو بیرون میاره تا به لودو زنگ بزنه. -مردشور ایرانسل رو ببرن با این آنتن بوقیش...باید از الیاس کارت استفاده کنم. -پیوز خودتو نشون بده وگرنه ما خودمونو نشون میدیم. -لودو...لودو با تو هستم. نمیخواد نگران باشید. من دخترها رو پیدا کردم. شما کجایید؟ لودو پشت تلفن: قل قل قل قل (شفاف سازی:صدای قلیون) ...عجب هواییه پیوز. جات خیلی خاله با بچه ها داریم منچ جادویی بازی می کنیم. گراوپی هم اینجاست. نمی دونی چه غول باحالیه. -مردیکه بوقی دخترها اینجا اسیرن اونوقت شما دارید منچ بازی می کنید. کم کم نوبت اما میرسه ها... - قل قل قل قل. نوبت اما میرسه؟ ایول اینجا هم نوبت منه حال می کنی تشابه...چی؟ نوبت اما....بی ناموس هاااااااااااا آدرس بده. -آخرین بار یادته من و تو پرسی رو کجا بردیم؟ یک حفره وسط جنگل بود. پرسی رو بردیم که... -قل قل قل قل...فهمیدم. الان میایم. ناگهان صدای خشنی به گوش رسید. -پیدات کردیم پیوز. -هه هه چطوری آری کوچولو؟ اینم که دابیه کاری داشتید؟ دابی و آراگوگ با تمام وجود به پیوز مشت و لگد می زدند ولی دست و پایشان از بدن پیوز رد می شد. -همینجوری ادامه بدید. خوبه...چه حالی میده. آراگوگ با عصبانیت فحشی به پیوز داد و تاری بسویش پرتاب کرد. (مثل مرد عنکبوتی) ولی تار آراگوگ از بدن پیوز رد شد. -...تو چیزی نداری دابی؟ دابی دست هایش را به سمت پیوز گرفت و جادویی را اجرا کرد. طلسم دابی هم از پیوز رد شد. -...خیلی خنگید آراگوگ و دابی از عصبانیت منفجر شدند و همزمان به پیوز حمله کردند. از ترکیب تار آراگوگ و دابی طناب جادویی* بوجود آمد و به پیوز برخورد کرد. -اینم اثری نکرد بعدی...دستام...پاهام... چرا تکون نمی خوره کممممممممک آراگوگ: بالای درخت آویزونش کن. بعد از دخترها نوبت اونه. سپس برگشت برود که ناگهان قلیانی از آسمان به سر او برخورد کرد. دابی برگشت و به آسمان نگاه کرد. -علاالدین...ایول علاالدین...نمی دونستم علاالدین اینقدر شبیه لودو هست. بیچاره میگفتا باور نمی کردم. اون یکی هم که شبیه دانگه ایول بابا ایول... قالیچه ی پرنده و سواره نظامان آن به سطح زمین نزدیک تر شدند. -این که خود لودو...دانگ...آل...آراگوگ اومدن...آراگووووووووووووووووگ صدای فریاد پسرای روی قالیچه بلند شد. -ترمز کن لودو...الان می ترکیم...بگیرش لودوووووووووووو -خراب شده. ترمز بوقی.بیا بغلم علیرضا...محکم بشینید. بوم گرد و خاک موجود در فضا کم کم از بین می رفت و خسارات و تلفات سقوط موشك زمين به زمين هافلی ها (شهاب 3) آشکار می شد. ارنی و درک و آلبوس بر روی هم افتاده بودند. دانگ و دنیس همچون دو سوسک در گوشه ای دیگر افتاده بودند. در همان لحظه صدای فریاد و شادی لودو به گوش رسید. -علیرضا سالمه و در حالی که گورکن خود را بر روی دستانش گرفته بود به همه نشان داد. دنیس: مردشور خودتو, علیرضا و قالیچه ی پرندتو ببرن. دانگ: خوب شد که ننه هلگا رو نیاوردیم. بیچاره قلبش ضعیفه می...راستی ما برای چی اینجاییم؟ آلبوس: اومدیم دخترها رو نجات بدیم...دخترها... -بجنب دابی آراگوگ و دابی کیسه ی دخترها رو می کشیدند و در حال فرار بودند. پسرها که از اشتباهات قبلی خود درس گرفته بودند و مثلا تجربه کسب کرده بودند همزمان چوبدستیشان را بلند کردند. -اکسیو مای لاو طلسم قدرتمند جمع آوری پسرها که با قدرت عشقیشان پیوندی محکم تر از پیوند کووالانسی را بوجود آورده بود به کیسه ی دخترها برخورد کرد و هر کدام از دخترها به یک سمت حرکت کردند. چند ثانیه بعد دخترها و پسرای هافل در کنار یکدیگر ایستاده بودند و به این حالت به آراگوگ و دابی نگاه می کردند. آراگوگ دستش را به دهانش برد و سوت بلندی زد. آل: این همیشه کم میاره سوت میزنه؟ ملت: آل: ملت: آل: ملت: آل که دید بچه ها مثل دسته بیل خشکشان زده نگاهی به دور و برش کرد. آل و ملت: نزدیک به صد عنکبوت در حال حمله به آنها بودند. صدای فریاد آراگوگ نیز به گوش می رسید. -بگیریدشون فرزاندان من...تیکه تیکشون کنید....من شب زنده داری کردم و شما رو به دنیا آوردم...بگیریدشون... دانگ: یک کاری بکنید الان تیکه تیکه میشیم. چرا خشکتون زده؟ لودو: با قالیچه ی پرنده من بریم. ملت: -انتخاب کنید آراگوگ یا قالیچه ی پرنده؟ پسرا و دخترای هافل یک نگاه به عنکبوت ها کردن یک نگاه به قالیچه ی لودو یک نگاه به عنکبوت ها یک نگاه به قالیهچه ی پرنده یک نگاه....و سرانجام همشون به سمت قالیچه ی پرنده دویدند و روی آن نشستند. فرزندان آراگوگ هر لحظه به آنها نزدیک تر می شدند. لودو با پا محکم بر روی قالیچه کوبید. -حرکت کن بوقی...اون از ترمز کردنت اینم از حرکت کردنت. زود باش...آهان ساساتش... فرزندان آراگوگ به چند سانتی آنها رسیده بودند که سرانجام قالیچه ی پرنده و سرنشینان آن در آسمان جنگل ممنوعه با این حالت به پرواز در آمدند. آراگوگ: رفتن دابی: ناراحت نباش پیوز هنوز هست... شب تالار خصوصی هافلپاف بچه های هافل در تالار نشسته بودند و می گفتند و می خندیدند و لاو می ترکوندند که در تالار باز شد و روحی وارد تالار شد. آل: این دیگه کیه؟ مرلین: تو به اجازه ی کی حرف زدی؟ باید هماهنگ می کردی؟ () بار آخرت باشه. این راهب چاقه. دنیس: راهب چاق که این شکلی نیست ولی خیلی آشناست. اریکا: بوقی ها مگه آلزایمر دارید؟ پیوزه دیگه. ملت: آل: پس چرا اینقدر گ**د شده؟ دانگ چشمکی زد و گفت: بیچاره از ظهر تاحالا پیش آراگوگ و دابی بوده. خیلی بهش سخت گذشته. اریکا: نه بابا. دیگه عادت کرده. -منظورت چیه؟ -پیوز یک روح مزاحمه. هیچ کدوم از استادها و دانش آموزان از دستش راحت نیستن ولی فکر می کنید چرا تاحالا اخراج نشده؟ هر شب میره پیش دامبلدور و ... پایان ----------------------------------------------------------------------------- *این طناب بعدها با نام روح بند در میان جادوگران شناخته شد و سال ها مورد استفاده ی آرگوس فیلچ قرار گرفت. ببخشید زیاد شد. خوشحال میشم نقدش کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/10/24 4:09:56
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 22 دی 1386 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو دستی به سبیلش کشید و گفت : « اوضاع مشکوک می زنه ! بهتره یه جاسوس بفرستیم ! »

- « خوشحال و شاد و خندانم .... قدر دنیا رو می دانم ... »
دانگ فحش رکیکی داد و گفت : « خفه شو پیوز ! »
پیوز گفت : « دارم با دوست جدیدم بازی می کنم ! »
دانگ نگاهی گذرا انداخت و گفت : « دوست جدیدت کیه ؟ »
پیوز گفت : « فکر کنم یک شامپانزه است ! »
دانگ با بی توجهی گفت : « نه خره ! یه گراوپه ! .... گراوپه؟ ......... گراااوپــــــه ! »
ملت هافلپاف پا به فرار گذاشتند. گراوپ دستانش را در هوا می چرخاند و دستانش مرتبا از وسط (وسط ؟ ) پیوز می گذشت !
-« آی دلم .... آخ چشمام ! .... آی نافم ! .... آی بصل النخاعم ! .... »
در همین حال ملت هافلپاف در حال فرار به گوشه ای دیگر از جنگل بودند. لودو همچنان بر قالیچه قرمزش نشسته بود در حالی که قالیچه داشت پرواز می کرد و دنبال بقیه می رفت !

یک ربع بعد - یک کیلومتر آنطرف تر !

درک رو به پیوز گفت : « پیوز سعی کن در جهت نور حرکت کنی که دیده نشی ! تو باید بری اون تو و برای ما خبر بیاری ! »
پیوز گفت : « چشم ! »

دو دقیقه بعد - مقر آراگوگ

پیوز با سرعت وارد شد. صدای رز شنیده می شد : « آه ... آخ ... اوووف ... اوآه ..... آی ... »
پیوز آرام آرام وارد شد و هیچکس متوجه ورود او نشد : « شولینگ» (صدای شکستن گلدان )
آراگوگ : « کی اینجاست ؟ »
پیوز : « منم منم مادرتون ... غذا آوردم براتون ! »
آراگوگ کمی فکر کرد و سرانجام در حالی که گویی نتیجه افکارش را گرفته بود گفت : « دستتو نشون بده ببینم ! »
پیوز همانطور که این مکالمه صورت می گرفت به طرف دیگر اتاق رفت و به کنار دابی رسید و سرانجام توانست اسیران و رز را که جدا از بقیه بود و گویا آراگوگ در حال انجام امور بی ناموسی روی او بود ببیند. (خوشحال نشین ! این فقط اشتباه پیوز بود که فکر کرد امور بیناموسیه !!!! )
تا اینکه آراگوگ گفت : « پیوز ... می دونم اینجایی ، خودت رو نشون بده ...

-----------------------------------------------------------------
اگه لازمه در نظر نگیرید این پست رو ! من عادت دارم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/10/22 23:34:56
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/10/22 23:36:01
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 22 دی 1386 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- فيليچ....! (صداي ليسيدن بستني! ) چي شد اين عروسك؟ ميارين يا...

كمي آنطرف تر در ميان ملت:
مرلين به صورتش چنگ ميزد: نـــــــه... نــــــه! مياريم... مياريم!
و ساير ملت در حال فكريوس...

- فيليچ... فولوچ... اوكي. فقط تا تموم شدن بستني ِ من وقت داريد عروسك رو بياريد!
صداي دابي نيز از ته چاه شنيده ميشد!:
- بده منم بخورم بدتركيب! بده به من... بده منم بليسم... من ليسيدن دوست دارم! :
- د خفه... اِ ول كن! ولش كن! اون نيست... اينه... بوقي....
- آها... قورت!!
اراگوگ: خوب. وقتتون تموم شد. اين بوقي بستنيم رو قورت داد! يالا عروسك رو بياريد.

لودو در گوشه اي كنار جنگل در ميان جمع هافلي ها قاليچه اي قرمز رنگ پهن كرده بود و با يك دست عليرضا رو نوازش ميكرد و با دست ديگر شلنگ ِ قليون رو گرفته بود و داشت قليون ميكشيد.
در همون حال دستي به سيبيلش كشيد(!!) و دود خفني از حلق برون داد و زير لب گفت:
- اِما يه عروسك پستونك دار تو وسايلش داره... بريد بياريد بديد به اين حيوون ببينم دهنش بسته ميشه يا نه!
ملت هافل كه همگي نگران دختران همگروه خود بودند به سرعت به سمت خوابگاه حمله ور شدند...
لودو: اكسيو عروسك... بيايد ديوانه ها. مثلآ شما جادوگريد خير سرتون! ديوانه ها...!

و لودو عروسك رو با يك پرتاب خفن (تو مايه هاي پرتاب ديسك!) به ميان جنگل، جايي كه رادارها روي مانيتور(!) محل تغريبي آراگوگ رو نشون ميدادن پرتاب كرد!
توضيح اين كه لودو خيلي خفن و مجهز ميباشه. به كسي مربوط ني!

از ميان جنگل:
- آخجون عروسكم...
آراگوگ: دِ خفه... مگه قرار نبود حرف نزنيد!

اينطرف جنگل:
لودو دستي به ريشش(!!) كشيد و گفت: صداي اِماي بوقي بود! خيلي مشكوكيوسه اوضا!!!


--------------------
* نكته: در اين رول لودو سبيل خفن چنگيزي به همراه ريش خفن مرليني داره. به كسي هم مربوط نيست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
*هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 21 دی 1386 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید من پست آلبوس رو ادامه میدم!!!
---------------------------------------------------------------------------
آراگوگ:
_برین از فلورین برام بستنی بخرین!!!!
ملت:هان؟
_چیه؟مگه یه عنکبوت دل نداره؟ منم بستنی دوست دارم!
ماتیلدا با اون صدای جیغ ملنگش:
_بابا برین براش بخربن دیگه!خفه شدم از بس این جا ول خوردن....اه ه ه ه ه ه اینقدر تکون نخور اریکا...اما پات تو چشم منه!
دابی:
_بابا ببند اون گاله رو!!!!
و با انگشتش یه چیزی زد به دهن ماتیلدا که بسته شد.(بیچاره من!!! )
لودو:بابا فلورین الان چند وقته نیومده از کجا بستنی بلورین بیاریم؟
_من نمیدونم!بستنی میخوام!!!ماااااااااماااااااان
خلاصه به هر دربه دری بود براش بستنی خریدن!!!!
بعدش خواسته ی دوم:
_من یه عروسک مخوام که پستونک داشته باشه!!!!
ملت:هااااااااان؟؟؟؟
_همینو بس!میخوام!میخوام!میخوام!!!!
بخرین


ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 7 دی 1386 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
موقعی که آرگوگ داشت شرط وشروطش می گذاشت.هلگا داشت در گوشی باگودریک صحبت می کرد.

آراگوگ:اِ....اِ...اِِ...اِ...صحبت نکن چنان باشدت گفت که گودریک خودشو خیسید.

لودو: به به شجاعت.

هلگا:باخفه شو به سمت آراگوگ حمله کرد. آراگوگ که خشم ننه رو دید شش پا داشت شش پا دیگه هم قرض کرد.

همه ناموس ها آزاد شدن به دوست پسروشون حمله کردن. :banana: :bigkiss: :bigkiss:

همه توی حال هوای خودشون بودن که صدای خشش از پشت بته ها اومد.اون انگار.....

مابقی با خودتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=0000FF][font=Arial]واقعا کی جوابگوی تصمی�
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آذر 1386 16:11
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ي پسرا مثل کلاف سر در گم بودن که ...
-گوش کنید...غم هاتونو فراموش کنید...
گویی صدا از درون درخت های جنگل ممنوعه می آمد. صدای آراگوگ چندین برابر شده بود و سراسر جنگل ممنوعه را در بر گرفته بود (تلمیح به ولدمورت که صدایش را چندین برابر کرده بود)
پسرای هافل:
آراگوگ ادامه داد:
-اگه می خواید دخترهای تالارو بدون هیچ جراحت خسارت و چیزای دیگه ای که زشته جلوی 11 ساله ای مثل آلبوس بزنم تحویل بگیرید باید این کاری رو که من میگم انجام بدید.
-پسرای هافل:هه هه هه هه...
لودو: اینو. فکر کرده هر کاری که بگه ما انجام میدیم.
دنیس: آره جون عمش. دو گالیون بده آش به همین خیال باش
پسرا:
صدای خنده ی آراگوگ بلند شد. خنده ای عجیب و در عین حال شیطانی.
آراگوگ: فکر کردی من با تو شوخی دارم دنیس؟ دابی اریکا رو بیار اینجا.
خنده از روی لب های دنیس قطع شد. بقیه ی پسرها نیز ساکت شدند.
آراگوگ: دو گالیون بدم آش دنیس؟ نظرت با این چیه؟
ناگهان صدای جیغ اریکا به هوا برخواست.
دنیس فریاد زد: ولش کن کثافت...ولش کن عوضی...اگه دستم بهت برسه می کشمت
صدای جیغ و فریادهای اریکا قطع شد.
آراگوگ گفت:
-بهتره آروم باشی و به حرف های من گوش کنی دنیس وگرنه بدتر از این سرش میارم. خب پسرای مامانی هافل هر کاری که بگم انجام میدید؟
پسرها با ترس و لرز:
آراگوگ: آفرین. خوبه. اولین کاری که باید انجام بدید اینه....
ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/9/22 16:22:18