... يهو در اون سمت تالار صداي جيغ ماتيلدا بلند شد...
-------
دنيس با سرعت به سمت ماتيلدا دويد و گفت:
- چت شد؟!
دنيس به ماتيلدا رسيد. ماتيلدا با رنگي پريده به گوشهاي خيره شده بود. دنيس رد نگاه ماتيلدا رو گرفت و جيغ كوتاهي كشيد و با فرياد به بقيه بچهها گفت:
- مر...ـلين! لو...لو..دو! بچهها بيـ....ـياد!
بچهها به غير از نن جون و ريتا با عجله به سمت آندو رفتند. همگي مانند ماتيلدا از چيزي كه ديده بودن جا خوردند.
رد خوني از اون قسمت تالار تا خوابگاه مختلط كشيده شده بود و در خوابگاه بسته بود. روي در خوابگاه اثراتي از خون وجود داشت...
لودو كه تازه از شك در اومده بود، متوجه شد آسپ و رز ويزلي به دليل جسهي كوچكيشون هنوز اين صحنه را نديدهاند و سعي به ديدين آن دارند. لودو با عصبانيت رو به اندو برگشت و جلوي ديدشان را بست و گفت:
- اين صحنهها به درد شما نميخوره.
رو به مرلين كرد و گفت:
- مرلين بچهها رو ميبري يه جاي ديگه!؟
مرلين كه توي فكر غرق بود متوجهي صحبت لودو نشد. لودو مرلين را تكاني داد و ادامه داد:
- هي مرلين! بـــوقـــي!
مرلين كه از فكر بيرون اومده بود رو به لودو كرد و گفت:
- هان؟! هان! چيه؟
لودو كمي صدايش را بلندتر كرد و گفت:
- گفتم آسپ و رز ويزلي رو ببر يه جاي ديگه؛ اين صحنهها بدردشون نميخوره!
مرلين نگاهي دوباره به صحنه كرد و گفت:
- آره، باشه!
رو به آسپ و رز ويزلي كرد و گفت:
- بياين بريم بچهها!
آسپ با ناراحتي گفت:
- چي شده مرلين؟! بزار منم بفهمم؛ مثلآ پسر هري پاترما!
مرلين با عصبانيت دست رز و آسپ رو گرفت و گفت:
- چه ربطي داره؟! بيا بريم بينم!
و از آنجا دور شدند.
لودو رو به بقيه كرد و گفت:
- هي! هي! بابا آهاي!
كم كم توجه همه به سمت لودو جمع شد؛ لودو ادامه داد:
- ريتا نبايد از اين قضيه چيزي بفهمه.
رو به هانا آبوت و ماتيلدا كه بيصدا گريه ميكردند، كرد و گفت:
- هانا تو با ماتيلدا حواستون به ريتا باشه تا چيزي نفهمه. يه جوري هم به نن جون بگيد بياد حموم تالار تا قضيه رو بهش بگيم. ريتا نفهمهها! اشكاتونم پاك كنيد.
هانا و ماتيلدا سري تكان دادن و اشكايشان را پاك كردند؛ سپس به سمت نن جون و ريتا حركت كردند.
مرلين دوباره به جمع بچهها پيوست و گفت:
- بچهها رو بردم از تالار بيرون و به پرسي سپردم! گفتم حواسش به بقيه بچههاي تالار(كوچولوها منظوره!) هم باشه تا نيان امروز توي تالار.
لودو با تعجب به مرلين نگاه كرد و گفت:
- اونوقت قبول كرد؟!
مرلين لبخندي زد و گفت:
- بهش گفتم خواستي ميتوني براشون فوق برنامه با دامبولي بزاري، با سر قبول كرد!
لودو لبخندي زد و گفت:
- خوبه.
رو به بقيه ملت هافل كرد و با ناراحتي گفت:
- بياين بريم حموم ِ تالار تا هم راحتتر حرف بزنيم و هم ببينيم چه غلطي ميتونيم بكنيم!
-----------------------
خب، نياز هستش در مورد سوژهي فعلي اين تاپيك توضيحاتي رو بدم:
* اين سوژه از پست شمارهي
113 شروع شده كه توسط ريتا هم داده شده.
* طرح اصلي سوژه اينه كه درك ناپديد ميشه و پس از بازگشت ريتا، صحنهي عجيبي در تالار ديده ميشه. اين صحنه يه جورايي ربط به خوابگاه پيدا كرده و گروهي ميرن توي خوابگاه مختلط تا اين موضوع رو بررسي كنند. چيزايي توي خوابگاه ميبينن ولي چيز مستقيمي از درك پيدا نميكنند و نتيجه رو ميان به همه ميگن. كم كم افراد اين گروه تجسس هم ناپديد ميشوند. افراد بازمانده تصميم ميگيرن دوستانشون رو پيدا كنند و اين راز رو فاش كنن و...
* سوژه تا اينجا پيش رفته كه درك چند وقتي هستش كه ناپديد شده و خبري ازش نيست، و وقتي ريتا پيداش ميشه خون ديده ميشه و اتفاقاتي كه تو همين پستم افتاده!
* سوژه ترسناك هستش ولي هم ميشه طنز نوشتش و هم جدي هر طور ميل خودتونه.
* جاي كار كلي خوبي داره و ميشه زياد هم براش نوشت، پس زود تمومش نكنيد.
* براي ترسناك كردن قضيه فضاسازي يادتون نره.
موفق باشيد!