مورفین گانت
«سرما. همه جا سرده. جز صدای چک چک آب و جیر جیر موشها که تو دالان های مرطوب وتاریک می پیچه صدایی نمی شنوم. هر از گاهی صدای فریادی هم می پیچه ولی زود خفه می شه.
تو یه سلول تاریک با در بسته ام. یادم نمی یاد چرا منو اینجا آوردن، فقط می دونم یه چیزی رو گم کردم. اما چی رو؟
دستام یخ کردن. انگشتامو حس نمی کنم. لعنتی! داره یادم می یاد. من اون مشنگا رو کشتم. هرسه تاشونو. حقشون بود،ولی...آه...انگشتر پدرم. گمش کردم. نمی دونم کجاست. ماروولو منو می کشه. اگه بفهمه انگشترشو گم کردم منو می کشه.
از بیرون صدای پا میاد. چقدر سرم درد می کنه. صدای پا قطع شد، ولی انگار یکی داره در سلولو باز می کنه.»
***
آلبوس دامبلدور:
«وارد سلول شدم. مورفین رو زمین ولو شده و به دیوار سنگی روبروم تکیه داده. با اینکه گیجه و از زیر موهای کثیف و بلندش صورتش دیده نمی شه، ولی می دونم منو می بینه.
جلو می رم وکنارش می شینم، موهاشو از جلوی صورتش کنار می زنم. مقاومتی نمی کنه. صورتش کثیفه. به چشمای ریز و سیاهش خیره می شم و آهسته می گم: سلام، مورفین.»
***
مورفین گانت:
«سفید و آبی. یه جفت چشم آبی از زیر ابروهایی سفید بهم خیره شده. من نمی شناسمش. ولی اون منو می شناسه. اسممو می دونه. دیگه چیزی نمی بینم... چرا همه جا تاریک شد؟
حالا دوباره دارم می بینم. تو خونه ام. در باز می شه و پسر مشنگه میاد تو. نباید بیاد! باید بکشمش! ولی... اون داره به زبون مارها حرف می زنه. پس اونم جادوگره. ولی خیلی شبیه اون مشنگه است...»
***
آلبوس دامبلدور:
«خاطره شو گرفتم. حالا فهمیدم که مورفین بی گناهه. تام با چوبدستی داییش خانواده ی پدرشو کشته و با دستکاری خاطرات مورفین اونو به جای خودش روانه ی آزکابان کرده. مورفین هنوز با چشمای ریزش به من خیره مونده. باید از اینجا بیارمش بیرون. حقش نیست اینجا بمونه. اون بی گناهه.»
***
مورفین گانت:
« داشتم خواب خونه رو می دیدم. پیرمرده کنار در وایساده و بهم زل زده. نفهمیدم چی می خواد ولی دیگه مهم نیست چون رفته. در سلول دوباره بسته شد. چقدر سرده... کاش می دونستم انگشتر کجاست.»
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
خاطرات مرگخواران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




از این ورا ؟؟؟ چرا این شکلی شدی؟؟ چرا اینقدر لاغر شدی؟



این دراکولاشونم
که بوقی بیشتر نیست!!!امیکو س
یه ذره خوبه که اونم تو بردی تو تمریناتت دیگه اینورا نمیاد!!!!بقیه شونم که مثل تیر و تخته ان ارزش ندارن باهاشون میز درست کنیم!!!!
!!!!! میخوام با این بار با شادی از خونم بره بیرون
،تو دلش چیزی نباشه !!1فعلا ما که رفتیم بقیه اش بمونه برا بعد.
پاشو گم شو از جلو چشام تا نزدم تو دهنت!
بهت تبریک میگم بلیز! تو مرگخوار خیلی خوفّی هستی! خب ، مرگخوارای عزیز بشینید که میخوام امشب از اسرار زیادی مطلع بشیم! بتمرگ پرسی!

.برعکس گرفتین! یعنی ، سرو تهه!
! که لغت خیلی بوقیست که بسیار از آن بدم می آید چرا که من اصلا هیچ هری پاتری نمیشناسم! مگه نه؟ کلا که من بزرگ شدم و بسیار رشد کردم و شیر شما خوردم و دور نریختم و تازه اشم حرف ِ مامانم را گوش کردم! من عاشق یک دختر شدم که از بابام پرسیدم که باهاش ازدواج کنم که بابام گفت نه! بذار بره درس بخونه و من عقده ای شده و در همان سال بود که به گریندال والد گرایش پیدا کردم. باز هم نکته ای چاخان درباره ی زندگی ام این بود که من در زمان دوستی با گریندال والد بابا نداشتم! که هرکی اینو میگه بدونه که خیلی خره و تازه اشم آینه خدا! آینده خدا! باهاشم قهرم! خلاصه که داشتم میگفتم که من خیلی کودکی بودم باهوش که همیشه بیست میگرفتم و مامانم و خانوم معلمه کلاس اولم که ازش تشکر میکنم ، بهم شکلات میدادن! گریندی همیشه میگفت خرخون ولی من بازم آینه مرلین میگرفتم! بعدا فهمیدم که گریندی خیلی کیسی خوبیه و کلا میشه راحت تر و صمیمی تر از این حرفا بود و میشه تنهایی با هم خلوت کرد!! گریندی من رو دوست ، من هم اون رو دوست داشتم! من .."
این دامبل چقدر بی تربیت بوده! واخ واخ! من که دیگه نمیخوام این دفتر رو بخونم! بارتی ، گابریل پاشید برید این دفتر رو بسوزونید!
اون تیکه اول هم من یواشی گوش میدادم! )
نشسته و داره برای زودتر اومدن پرسی دعا میکنه و با دیدن پرسی از خوشحالی ...
چی شد ؟ کوشن ؟
در میاد و فریاد میزنه : نــــــــــــه ! اینو دور کن از اینجا ! اوووووق ! و با دیدن آلبوس سوروس میگه : وایییی ! تو پسری ؟ خوش اومدی عزیزم
فقط چیزه ! اونطوری که میخواستم دقیق نبود ، از فردا همون ماندانگاسو بردار بیار یه کم ببینمش