جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  185 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1387 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- خوب بچه ها، همگی آماده باشین می خوایم بریم گردش.

فریادهای شادمانه اتاق پذیرایی منزل لوپین ها را لرزاند. تمام بچه های محفل با خوشحالی بالا و پایین می پریدند. رفتن به هاگزمید چندان اتفاق خاصی نبود، ولی به دلیل سختی شغل کاراگاهی، به ندرت پیش می آمد نیمفادورا همراه بچه ها به هاگزمید برود. اصولا گردش رفتن با یک مادر یا خاله ی سر به هوا و دست و پاچلفتی و بازیگوش، لذت خاصی دارد که نمی توان آن را با گردش های خشک و مقرراتی خانواده های جدی و اشرافی مقایسه کرد.

مورگانای کوچک، همچنان که به این مسئله می اندیشید، از اینکه دعوت تدی و جیمز سیریوس را پذیرفته و برای تعطیلات تابستانی به منزل لوپین ها آمده است احساس رضایت کرد. تدی که به تازگی با ویکتوریا به هم زده بود، دچار افسردگی ناشی از شکست در عشق شده بود و جیمز به مورگانا پیشنهاد کرده بود تا با همراهی آنها در تابستان، و با استفاده از روحیه ی شاد و بی خیال خود، به تدی کمک کند تا غم و اندوه خود را به فراموشی بسپارد.

همه به سرعت آماده شدند. نیمفادورا چنان سر به هوا و گیج بود که هرلحظه ممکن بود حرفی که زده فراموش و به وزارتخانه آپارات کند. مورگانا، تدی، جیمز سیریوس، آلبوس سوروس، رز و لیلی با شادی دست همدیگر را گرفتند و زنجیره ای ناگسستنی تشکیل دادند. تدی با مهربانی به مادرش می نگریست: مامی، چطوری میریم هاگزمید؟ آپارات می کنیم؟

- نه پسرم. فراموش کردی نصف شماها هنوز به سن قانونی نرسیدین؟

نیمفادورا طره ای از موهای بنفش خود را از جلوی چشمانش کنار زد و لبخند دلنشینی حواله ی پسرش کرد: ما باید از پودر فلو استفاده کنیم و این یعنی شما باید زنجیره تونو باز کنین.

- نـــــــــــــــــــــه!

غرولندی از طرف همه ی بچه ها، ولی بی فایده. جیمزی پیشنهاد کرد: لااقل دوتا دوتا بریم. تنهایی توی شومینه ایستادن حس خوبی نداره.

- اشکالی نداره. یادتون باشه که واضح و آشکار بگین « کافه ی سه دسته جارو ». باشه؟

جیمزی سرخوش خندید و به سرعت دست تدی را گرفت. با هم وارد شومینه شدند. تدی پودر فلو را به زمین زد و همچنان که دست جیمزی را محکم گرفته بود، نام مقصد را بلند و واضح گفت. با شعله ی سبز رنگ، هردو ناپدید شدند. نیمفادورا به مورگانا نگاه کرد. مورگانا دست آلبوس سوروس را محکم در دست خود گرفته بود. قلب نیمفادورا برای این دختر تنها که به محض گشودن چشمانش در این دنیا از نعمت پدر و مادر محروم شده بود، به درد آمد. دو نوجوان با هم وارد شومینه شدند. آلبوس سوروس پودر فلو را بر زمین پاشید. آلبوس سوروس پاشید؟ اما چرا به جای کافه ی سه دسته جارو کلمه ی هاگزهد را به زبان آورد؟

نیمفادورا جلوی لیلی و رز را گرفت: بچه ها همین جا بمونین. فعلا جایی نرین تا برگردم.

آنچه بعد رخ داد برداشتن مشتی پودر فلو، ایستادن در شومینه و به زبان آوردن کلمه ی هاگزهد توسط نیمفادورا بود.

هاگزهد

مورگانا با تعجب به آلبوس سوروس نگاه کرد: آسپ، اینجا که سه دسته جارو نیس. مطمئنی درست تلفظش کردی؟

آسپ به مورگانا لبخندی زد: آره خوب. من و تو الان توی هاگزهد هستیم.

- آخه چرا؟ جیمزی و تدی الان توی سه دسته جارو منتظر ما نشستن.

- خوب اینجا یه نفر هست که می خواد تو رو ببینه و باهات حرف بزنه.

پیکر تیره ای از میان تاریکی ظاهر شد. پیکری با ردای سیاه... نه سفید... نه! این ردا هر لحظه به رنگی در می آمد و پیکر ناشناس، کم کم ظاهر شد. مورگانا با حیرت، زیرلب زمزمه کرد: مری باود؟

مری باود با لبخندی مهربان به مورگانا نزدیک شد: خیلی وقت بود می خواستم هرچی توی دلمه بهت بگم مورگانا.

مورگانا با خشم از او دور شد: نه! من ازت متنفرم. نمی خوام باهات حرف بزنم. حرفات ارزش شنیدن ندارن.

مری باود: لازم نیست خودتو احمق ترین فرد حاضر نشون بدی.

آسپ: به حرفاش گوش کن مورگانا. من بهش اعتماد کامل دارم.

مورگانا به آسپ خیره شد، برادرخوانده ی عزیزش. به آرامی زمزمه کرد: هممم... حالا که تو میگی، باشه. به حرفاش گوش میدم.

به مری نزدیک شد و در یک قدمی او قرار گرفت. مری دستش را به طرف مورگانا دراز کرد. مورگانا تصور کرد که می خواهد با او دست بدهد ولی در یک لحظه، چهره ی مری موجدار شد. مورگانا فریاد کشید: اُل!!!

ولی دست مری گلوی مورگانا را گرفت و با شدت فشرد. جسم نحیف مورگانا لحظه ای دچار تشنج شد و کمی بعد بی حرکت از پا افتاد. آسپ به مری نگاه کرد: از شرش خلاص شدیم بالاخره.

صدایی بغض آلود از پشت سر جواب داد: و خودتونو هم همراهش نابود کردین.

هردو رو گرداندند. نیمفادورا با چشمانی پر از اشک چوبدستی را به سمت آن دو گرفت و با اطمینان قلبی بانگ برآورد: مولیاس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در 1387/12/8 14:39:20
ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در 1387/12/8 17:55:46
همه چی فدای رفیق!
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1387 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
نگاهم به او بود. اما میدانستم فکرم به او نیست، خودم این را حس میکردم.

-چیزی شده؟

سرم را به نشانه ی نفی تکان دادم. نمیخواستم ناراحتش کنم.
-داشتم فکر میکردم.
-به چی؟
-نمیدونم...

با تعجب لبخند زد. نگران به نظر نمی رسید، اما میخواست نگرانم باشد. دستم را گرفت و به زحمت مرا به سوی کافه برد.
-اینجا سرده. شاید سرما باعث شده حالت بد تر بشه..
-جدا نمیدونم.

دلم میخواست مواظبم باشد. حس بدی نسبت به سه دسته جارو داشتم. مادام رزمرتا نزدیکمان شده بود. چارلز سفارشش را داد، بدون توجه به او یک نوشیدنی کره ای سفارش دادم. مدام نگاهم به رزمرتا بود. او نیز مشکوک شده بود و به چارلز علامت هایی میداد.

-چیزی نیست. اون حالش خوبه!
-نـــــــه!

فریاد بی اختیار از دهانم خارج شده بود. به سمت چارلز برگشتم..او وحشتزده نگاهم میکرد. مردم داخل کافه نیز خشکشان زده بود. نمیدانستم چه کار کرده ام که همه خیره نگاهم میکنند. اشک های داغ روی صورتم لغزیدند..

-چارلز.. من..
-آروم باش سید..آروم..!

و من از حرفهایش حتی کلمه ای به گوشم نمی رسید.. از حرکت لبانش فهمیدم. دوباره جیغ کشیدم... کر شده بودم! هیچ صدایی نمی شنیدم.

-چارلز..!

فقط صدای درون مغزم بود. او هم چیزی میگفت، نمی شنیدم.داشتم دیوانه میشدم. مردم کم کم با وحشت نگاهم میکردند. به سوی رزمرتا برگشتم. با دست نشانش دادم.. چیزی در کنارم در هوا می لغزید،موج میزد.. رزمرتا؟ اُل؟

-چارلز..

التماسش کردم. میخواستم از این وضع خلاص شوم و لحظه ای بعد دردی کشنده در دستم احساس کردم... همان لغزش.. به بدنم نگاه کردم.. تمام تنم را فرا میگرفت... ذره ذره... به موجودی تبدیل میشدم..

اُل من بودم..

ناگهان همه ی دنیا زیر و رو شد.. صداها به گوشم رسید...

-مولیاس!
-آوداکداورا..!
-فرانسوکبراتیون!

- چارلز.. چار..لز...

حتی دیگر نمی توانستم ببینم.. روی زمین افتادم.. هنوز نیروی نفس کشیدن داشتم. چارلز بالای سرم بود....

-متاسفم.

این را گفت و سپس، وردی سرخ رنگ به سوی من نشانه رفت.. دردی وحشتناک. گویی از درون رگ هایم توسط جاذیه ی چوبدستی اش چیزی بیرون کشیده میشد. و لحظه ای بعد؛ فقط آرامش .. چشمانم می دید.. به دنبال آن حرکت کرد.

چیزی روح مانند.. بدنی سرخ رنگ و کشیده داشت. حدود ده سانت فاصله از زمین، چشم هایش دو حفره ی تو خالی بودند. بینی نداشت و دهانش شعله ای آتش بود... دست هم نداشت، اما یک چنگک زشت و بد منظر داشت.. تمام تنش در ارتعاش بود.. به سرخی آتش بود.

به سوی چارلز حرکت کرد، صدای جیغش مثل سوت قطار بود و تا سلول های مغزم را لرزاند.. آن موجود، هرچه بود از من بود.. اُل.. من آن اُل بودم...

-اکسیو آیرون!
-زود باش.. الان به من صدمه میزنه.
-چارلز!

خودم را از روی زمین بلند کردم.. سعی کردم چوبدستی ام را بیرون بکشم؛ اما وقتی دیدم توانی در بدن ندارم فقط زمین افتادم. حواس چارلز به کمک به من جلب شد و سپس؛ اُل با یک حرکت وحشتناک خودش را روی چارلز انداخت. مثل سفره او را احاطه کرد.. و سپس ، چشمان چارلز سفید شدند..

خون از چشمانش بیرون زد و روی زمین افتاد. رزمرتا وحشتزده جیغ کشید.. بقیه نیز جیغ کشیدند..

-مولیاس! آوداکداورا.. کروشیو!
-سکتوم سمپرا...!

اُل از بدن چارلز خارج شد.. سپر مدافع من از داخل بدنش رد شد..جیغی وحشتناک و سپس؛ نابود شد.. مثل آب روی زمین چکید و همه چیز آرام گرفت.. مثل چارلز که آرام روی زمین و غرق در خون افتاده بود..

خوابی ابدی..

و من نیز کنارش خوابیدم.. صورتم خیس از اشک بود.. دیگر نمیدانستم.. هیچ چیزی نمیخواستم.. فقط میخواستم با او باشم.. کاش من هم میمردم.. کاش من هم با او بودم.. نمیخواستم این وقت، به خاطر اُل چارلز را از دست بدهم.

نمیخواستم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1387 05:25
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز بعد از یک سال کاری در هاگوارتز قرار بود ویکتور به همراه چند نفر دیگر از اساتید هاگوارتز به دعوت مک گونگال به کافه ی سه دسته جارو بروند.مک گونگال به آن ها گفته بود می خواهد در مورد چیز های جدیدی درباره ی ولدمورت با آن ها حرف بزند. ولی اگر این اطلاعات مهم هستند او چرا می خواهد آن ها را در یک جای عمومی به آن ها بگوید؟! آن هم در این ناامنی بعد از مرگ دامبلدور.آن ها می توانستند در هاگوارتز به راحتی درباره ی این موضوعات گفت و گو داشته باشند!

او وارد کافه می شود . پرفسور مک گونگال مدیر جدید هاگوارتز زود تر از او رسیده است و او دعوت می کند در صندلی روبرویش بنشیند. مادام رزمرتا می آید و مثل همیشه می پرسد :" چی میل دارید؟" ویکتور می گوید :" نوشیدنی کره ای لطفا ."و وقتی رزمرتا می رود قبل از این که او چیزی بگوید مک گونگال می گوید:" لطفا صبر داشته باشید . اگر می خواستم برای هر کس یک بار توضیح بدهم دلیلی برای تشکیل جلسه در این جا نمی دیدم."برای همین ویکتور سکوت اختیار می کند و با سر حرف او را تایید می کند.
بعد از چند لحظه اسپراوت می آید و در دستش یک کیسه لوازم دیده می شود. او سریع می گوید :" سلام ببخشید دیر کردم نمی توانستم جلوی خودم را برای خریدن کتاب اصرار گیاهان جدید بگیرم و متاسفانه مغازه خیلی شلوغ بود." مک گونگالهم در جوابش می گوید:"مشکلی نیست . زیاد هم دیر نکردید."

بقیه ی اساتید (سینیسترا ، فلیت ویک ، گرابلی پلنک و اسلاگهورن به ترتیب )در طول 20 دقیقه ی بعد می آیند به طوری که هر کدام کیسه ای در دست داشتند و همه یشان دلایلی برای دیر کردنشان می آوردند . در طول این 20 دقیقه بحث های کوتاهی شده بود ولی هیچ کدام مربوط به بحث اصلی نبود.وقتی اسلاگهورن هم نوشیدنیش را گرفت مک گونگال شروع به صحبت می کند:"من فکر میکنم استاد دیگری نمی آید برای همین مطلبی را که می خواستم بگویم را شروع می کنم."

و بعد از مکثی کوتاه ادامه می دهد:" می دانم همه در مورد کشته شدن جادوگران در هاگزمید باخبر هستید و می دانید این اتفاق توسط موجودات جدید و عجیبی صورت گرفته است . آن هم درست چند روز بعد از مرگ دامبلدور و در هاگزمید نزدیک ترین شهر جادوگران به هاگوارتز. می خواهم نظر شما را در این باره بدانم و همین طور اگر اطلاعات دیگری دارید ؟"

گرابلی پلنک می گوید:" منظورتان ال ها هستند؟ من آن ها را از نزدیک ندیده ام ولی می دانم تحدید بزرگی برای دنیای جادوگری به حساب می آیند چون ما هیچ دیدی نسبت بهشان نداریم."

مک گونگال با سر تایید کرد و گفت :" بله منظور من ال ها هستند.آن ها به راحتی میتوانند تغییر شکل بدهند و به هر شکلی که دوست دارند در بیایند و برای این کار نیاز به چوبدستی یا معجون تغییر شکل یا هر جادوی دیگری ندارند بلکه این یکی از ویژگی های آن ها است و متاسفانه طبق تحقیقات من این موجودات در دنیای جادوگری پخش شده اند و به دستور ولدمورت عمل می کنند و همان طور که ویلهلمنا گفت بیش تر مردم درباره ی شان هیچ اطلاعاتی ندارند."

ویکتور می گوید :" پرفسور این موجودات جدید نیستند و در زمانی که من در هاگوارتز دانش آموز بودم استاد دفاع در برابر جادوی سیاه من چند تا از آن ها را به ما نشان داد و وردی را که با آن می توانیم ال ها را از بین ببریم را به ما یاد داد. "

مک گونگال می گوید:"بله ایشون یکی از بهترین معلم های دفاع در برابر جادوی سیاه بودند. من شنیده بودم او موجودات جدیدی پیدا کرده بود ولی به خاطر خطرناک بودنشان آن ها را از بین برده است. ولی متاسفانه همان طور که می بینیم آن ها را به طور کامل از بین نبرده است."

پرنده ی جدید رزمنتا چهچه می زند و توجه همه را به خودش جلب می کند. ویکتور به سر تا سر رستوران نگاه می کند. یک پیره مرد در دو میز جلو تر از آن ها در کنار در نشسته است دو مرد جوان در میز کناری او نشسته اند چهار زن جوان هم در ردیف آخر جلوی در نشسته اند . یک زن و مرد هم تازه وارد می شوند و در میز کناری می نشینند. در واقع اگر اساتید هاگوارتز می خواستند خارج بشوند باید از کنار همه ی آن ها عبور کنند.

ویکتور با نگرانی به مک گونگال نگاه کرد. مک گونگال می گوید :" می دانستم همچنین اتفاقی خواهد افتاد چون من و اساتیدم طعمه های خوبی هستیم؛سپتیما آن ورد را می گویی؟لطفا سریع باش!"
پرنده دوباره چهچه می زند و همه ی زن ها و مرد ها از جایشان بلند می شوند. رزمرتا هم از طرف دیگری به طرف آن ها می آید.

اسلاگهورن فریاد می زند :"یا مرلین کبیر ! این جا چه خبر شده ؟! "

مک گونگال از جایش بلند می شود و دوباره میگوید:" سپتیما ورد چی هست؟"

ویکتور میگوید :" به یاد نمی آورم ....صبر کن ....(در یک لحظه ورد را به یاد می آورد و از جایش بلند می شود و چوبدستی اش را به طرف مادام رزمرتای دروغی می گیرد )مولیاس."

ال به حالت اولش برمی گردد. سیاه رنگ و دارای دست پایی بلند ولی در جا بر زمین می افتد. در همین لحظه مک گونگال هم همان ورد را به طرف ال های هجوم آورنده نشانه می روند. و یکی دیگر از آن ها به همین شکل از بین می رود . بقیه ی آن ها به شکل اصلی خود برمی گردند یکی از آن ها گرابلی پلنک را از جایش بلند می کند و انگشتان درازش را مانند طناب داری دور گلوی او قفل می کند. چوبدستی از دست گرابلی پلنک می افتد . و صورتش خیلی سریع کبود می شود.

ویکتور سریع دوباره با گفتن مولیاس ال را از بین می برد و به طرف گرابلی پلنک می رود.هنوز نمرده ولی اگر بهش رسیدگی نشود ممکن است بمیرد . بعد از چند لحظه تمام ال هایی که هجوم آورده بودند توسط مک گونگال ، سینیسترا ، ویکتور و فلیت ویک کشته می شوند.

ویکتور می گوید :" ما باید همین الان ویلهلمنا را به بیمارستان برسانیم.او نیاز به رسیدگی فوری دارد. "و بعد به اطراف نگاه می کند و تعداد ال های مرده را می شمارد . یکی کم است!سریع می گوید :" الی که خودش را شبیه پرنده درآورده بود فرار کرده است."
د مک گونگال می گوید:" و من فکر می کنم او سر دسته ی شان بوده است و رفته به ولدمورت خبر بدهد که چه اتفاقی افتاده است. من ویلهلمنا را به بیمارستان می برم شما ها همگی باید به هاگوارتز برگردید. متاسفانه من فکر می کنم ال ها کسانی را که به شکلشان در آمده بودند را کشته اند. " و در یک لحظه او و گرابلی پلنک غیب می شوند.

فلیت ویک با گفتن یک ورد اسلاگهورن را که خشکش زده بود، به حالت عادی بر می گرداند. و همه ی اساتیدبه طرف هاگواتز بر می گردند و مک گونگال هم بعد از این که گرابلی پلنک را به بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو رساند به پیش اعضای محفل می رود تا موضوع را برای آن ها شرح دهد و آن ها را برای رویارویی با ال ها آماده کند.و همچنین خبر مرگ جادوگرانی را که ال ها به شکلشان در آمده بودند را به وزارت خانه اطلاع دهد.
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
با تشکر سپتیما ویکتور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

[i][size=small][color=FFFF00]If you wish for something long enough, it will definitely
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 4 اسفند 1387 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
- تو منو کشتی!
جیغ. جیغ. شکنجه.
- جیغ نزن. جیغ نزن! دهانش را بگیر. دستهایش را ببند. جیغ نزن!
جیغ. جیغ. فریاد. شب های سیاه، روزهای سفید. شب های سیاه، خال های سفید....


دارن از خواب پرید. صورتش سفید شده بود، دستهایش ملافه سفید تخت را چنگ می زد. روی تخت خودش بود. تخت خودش، خوابگاه خودشان.
نفسی کشید. قلبش تند تند می زد. هنوز دستانش ملافه سفید را می فشرد. ملافه پیچ خورده بود، دور زده بود، از زیر او بیرون آمده و از روی بالشش سر در آورده بود. معلوم بود مدت زیادی چنگ می زده است...
دستش را شل کرد. بدون عینک، دستش را مثل صفحه ای سفید با لکه های سیاه می دید. صفحه سفید، خال های سیاه.

ملافه را کنار زد و بلند شد. گلویش خشک خشک بود، باید آب می نوشید...کابوس های شبانه جلوی چشمش رژه می رفتند. جیغ، جیغ، فریاد....به سختی خود را از کابوس ها دور کرد. به صبح، چند ساعت بعد فکر کرد که به هاگزمید می رفتند. کافه....و کیت. کیتی زیبای کوچک، یگانه دهکده!

کابوس ها با فکر کیتی از ذهنش فرار کردند. کیتی....موهای بلند نرم قهوه ای...آرامش چشمان او...





- اوه دارن، تو منو شگفت زده می کنی!
دارن با شیفتگی لبخند زیبای او را نگاه می کرد.دسته عینکش را در لابلای موهای سرخش تکانی داد و با هیجان گفت:
- مگه چیه، اگه بیای همه اونجا دوستت دارن! اونجا خیلی بزرگه، خیلی...
کیت با وقار دستش را بالا برد و موهای قهوه ایش را پشت سرش ریخت. ردای آبی آسمانی اش مثل چشمان شیفته کننده اش رنگ دریا بود، و دست چپ نرم و لطیفش روی میز بود.

دارن، شیفته او، نگاه در نگاه چشمانش آرام دستش را جلو برد. حواس کیتی به دستش نبود. دستش داشت به دست او می رسید. کیتی، زیر لب خنده ای کرد و گفت:
- اما آخه دارن...من چجوری میشه...
- اوه کیتی، اصلا بگو تو واسه چی هنوز نیومدی هاگوارتز...

جــیـــغ


حواس دارن ناگهان پرت شد. کیتی دستش را از روی میز برداشت. دارن برای توجیه دست روی میزش، لیوان نوشیدنی خودش را چسبید. کیتی حواسش به او نبود و بیرون را نگاه می کرد. همه آرام سر جایشان نشسته بودند، مثل او و کیت. دارن نوشیدنی اش را به لب برد تا بنوشد، نگاهش با شیفتگی در کیت گره خورده بود.

جــیـــغ


دارن از جا پرید. صدای جیغ شنیده بود. کیت از جا بلند شد. همه در کافه آرام نشسته بودند. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است....انگار نه انگار کسی...

فریــاد



اهل کافه ناگهان ساکت شدند و به بیرون نگاه کردند. صدای فریاد حالا همه جا می پیچید. کسی داد می زد...یک صدای زنانه...صدایی که همه وجود را می لرزاند و در هم می پیچاند...صدایی که روح ها را می کوبید و به زنجیر می کشید و نابود می کرد...صدایی که برای دارن آشنا بود، آشنا، درست مثل حسی از شب های دور...

چند نفر گوش هایشان را گرفتند. چهره ها در هم رفته بودند، صدا چون صدای هزار هزار ناخن بود که با هم بر سطح یک تخته سیاه کشیده شوند، صدای چندین هزار ساحره بود که با هم بر مرگ کسی از ته دل شیون کنند، چون صدای همه عذاب های عالم بود که ناگهان بر همه انسان ها نازل شوند....


دارن با چهره در هم رفته به طرف در رفت و در را باز کرد. کسی بیرون نبود. هیچ زنی شکنجه نشده بود که صدای فریادش آن طور دلخراش در همه جا پیچیده باشد. حتی هیچ انسانی هم نبود که داخل خیابان راه برود، رویش را به او بکند و با آسودگی دست تکان بدهد تا به او بگوید که هیچ اتفاقی نیفتاده است. هیچ کس، حتی پرنده ای هم پر نمی زد.

شکنـجه


دارن ناگهان سرش را برگرداند. صدای جیغ درست در پشت گوشش می پیچید، از پرده های لرزان گوشش می گذشت، به اعماق مغزش می رسید، در همه جای بدنش زنگ می زد....محکم...محکم....محکم...

دیگر نمی دانست که کیست. همه بدنش در عذاب بود، همه وجودش نعره می زد...می خواست بمیرد ، همان جا به خاک بیفتد، همان جا همه چیز تمام شود....همه دنیا نابود می شد...همه چیز می رفت....می خواست بمیرد و نبیند قلبش را که این قدر زجر می کشد...چرا تمام نمی شد...چرا تمام...


از درد چرخی زد و به پشت روی زمین افتاد. دستانش را محکم روی سرش فشار می داد، حتی نعره نمی توانست بزند...اطرافش چند نفر به زانو افتاده و دست روی سر گذاشته بودند. چشمانش در حدقه با گیجی می چرخید...همه جا را سیاه می دید، سیاه، با نورهای سفید...سراسیمه دنبال کیتی می گشت. میان افراد افتاده، آدمهای بیهوش، آدم های در شکنجه....

اما او آنجا نبود. کنار هیچ افتاده ای نیفتاده بود، هیچ جا دراز نکشیده بود. ردای آبی آسمانی اش هیچ جا نبود. چشمانش را با وحشت برگرداند....او آنجا نبود. یک جای دیگر بود. ایستاده بود، و می خندید!

دارن با ترس به چشمان کیتی خیره شد. در چشمانش آتش موج می زد...موهای نرم قهوه ای رنگش ناگهان به رنگ خون می شدند. ردای پاک آبی اش، در روی زمین مچاله می شد و می افتاد...کبود می شد، سیاه می گشت، تاریک می شد...


دارن با وحشت به او نگاه می کرد. کیتی کوچک دهکده...یگانه او....چشمهای پاک آبیش....او نمی توانست باور کند. نمی شد، امکان نداشت، کیتی خوب او نمی توانست این گونه باشد. آن چشمان پاک نمی شد آنگونه چون آتش ببارند...خنده نرم و عاشقانه او، نمی شد، نمی توانست، امکان نداشت این چنین جنون آمیز همه وجود او را عذاب دهد...


کیتی هنوز جیغ می کشید. جیغ هایش چیزی میان خنده بود، مثل خنده هیولایی بود که هنگام عذاب دشمنانش از خوشحالی جیغ می کشد. اما جیغ های او هیچ چیز برای دارن نداشت...هیچ چیز کیتی او در آن نبود...

- مولیاس!

چند نفر به سختی به طرف در نگاه کردند. پسرک هفده – هجده ساله ای جلوی در ایستاده بود. لباسش پاره بود، تکه پاره کهنه یک کلاه روی سرش دیده می شد.چوبدستی درخشانش را بالا گرفته بود. چوبدستی می درخشید. نوک آن به سوی جانور عذابگر توی کافه بود؛ کیتی.

پسرک دستانش را تکانی داد – چوبدستی اش دایره وار در هوا تکان می خورد و با آوای کلمات نور از خود بیرون می داد. دارن صدای زیر لب پسر را می شنید...دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود. جیغ های کیتی در گوشش می پیچید...مهم نبود. آرام، قطره اشکی از کنار لبش گذشت...

خنده کیتی قطع شد. اخم کرده بود. دستانش روی گلویش را لمس می کرد...صدا بیرون نمی آمد. پسرک جلوی در چوبدستی اش را انداخت. کیتی، با وحشت دستهایش را روی خودش حرکت می داد. چشمان دارن مبهم می دید...کیتی، دستش را انداخت. چشمان سرخش برگشت...به او خیره شد، به دارن.
مایعی سیاه از صورتش پایین می ریخت. موهای سرخش ناگهان آب می شد. شومی صورت زیبایش آب شد، صورتش مچاله شد و با مایع سیاه از رویش فرو ریخت. چشمانش رفته رفته ذوب می شدند...ذوبی آنها سیاه نبود، مایع سفید دیگری از آنها جاری می شد. کیتی بی چشم، روی در روی دارن ایستاده بود. دارن می فهمید، می دانست که به او نگاه می کند. باقیمانده دهان کیتی به شکل لبخندی کجکی در آمد، و بعد آب شد.

دیگر کسی دست روی سر نگذاشته بود. انسان ها بلند می شدند، می ایستادند، همدیگر را در آغوش می گرفتند، گریه می کردند....دارن هنوز می لرزید. صدای جیغی دوردست، هنوز در سرش می پیچید. از کیتی دیگر اثری نبود. همه وجودش آب شده بود. دارن، لرزان ایستاد. دستانش را دور خود حلقه کرد...مایع سیاه را می نگریست. مایعی سیاه، با خال های سفید...خال هایی که روزی لبخند کیتی بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 3 اسفند 1387 13:38
نمایش جزئیات
آفلاین
در کافه باز شد و مردی عجیب که قامت بلند و تیر کمانی بر دوش داشت وارد کافه شده و پشت نزدیکترین میز نشست، و یک آب کدو تنبل خنک سفارش داد. اما همین که آن را بر لب برد متوجه ورود دو مرد و یک زن و یک سگ پا کوتاه شد. آنها چند میز آنطرف تر نشستند و حتی یک کلم هم با مادام رزمرتا ویا کس دیگری حرف نزدند.

مرد عجیب چشمش را به آن چهار نفر دوخته بود و یک لحظه از آنها غافل نمی شد. یک ساحره به سمت آن سه نفر رفت و گفت:

- ببخشید خانم می شه این سگ رو بیرون بگذارید.

- این دوست و همدم منه چطور می تونم یک لحظه هم ازش جدا بشم.

سگ خودش را در بغل زن پرت کرد. زن در حالی که او را نوازش می کرد گفت:

- عزیزم من تو رو هیچ وقت از خودم دور نمی کنم ما با همیم همیشه...

مرد قوی هیکلی کنار میز آنها رفت و گفت:

-ولی هر جایی قوانینی داره.

یکی از مردان پشت آن میز که همراه زن وارد شده بودند با صدای خشک و خشنی گفت:

- اگر لازم باشه قوانین هم می تونن تغییر کنن انسان دقیقاً مثل ما چهار نفر.

ناگهان پیکرهای آنها شروع به لرزش کرد و اشباح سفید و لرزانی که یک شکاف بی دندان به جای دهن و دو ذغال به جای چشم داشتند و در مرکز بدن آنها علامتی مثل دستی سیاه رنگ به چشم می خورد.

ساحرها و ساحره های حاضر چوب کشیدند و از خود در برابر اُل های مهاجم دفاع کنند. افسونها از هر طرف به اُل ها می خوردند، و جلو آمدن آنها را کمی به تعویق می انداختند، اما هیچ یک کاملاً کارگر نبود. جادوگران از هر وردی حتی آواداکداورا هم استفاده می کردند اما بی اثر بود.

مرد عجیب وقتی درماندگی جادو را در برابر آنها دید، دست به کمان برد، اما هر تیری که به آنها می خورد آتش گرفته و به گوشه ای پرت می شد.

حال یکی از اُل ها در مقابل او ساحره ای را در پنجه سرد و پولادین خود گرفته و به هوا بلند کرده بود. ساحره از شدت درد به خود می پیچید و آخرین دست و پایش را می زد. مرد دست به شمشیر برد و آنرا از پشت به جایی که در انسانها باید قلب باشد فرو برد، اما آن شمشیر گداخته شده و دستش تاول زد.

- اُل ها تمام مشتری های مادام رزمرتا را کشتند و به سمت مرد عجیب برگشتند اما از او اثری نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: جمعه 2 اسفند 1387 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام در كافه ی سه دسته جارو را باز كردم. سرم را به نشانه ی سلام برای مادام رزمرتا تكان دادم. روی يك صندلی كه نزديك در بود نشستم و مادام رزمرتا را فراخواندم. مادام رزمرتا به سمتم آمد و گفت:
-سلام آقای شكلبوت. چيزی می خواستين؟
به مادام رزمرتا لبخندی زدم. گفتم:
-اگه نوشيدنی كره ای بدی ممنون می شم.
مادام رزمرتا با نگاه هميشه شادابش گفت:
-باشه، راستی از وزارتخونه چه خبر...
و مادام رزمرتا من و من كنان ادامه داد:
-...آقای شكلبوت؟به رزمرتا نگاه تلخی كردم جوابش را دادم:
-مثل هميشه است. حالا اين نوشيدنی ام رو بيار رزمرتا!

مادام رزمرتا صاحب كافه ی سه دسته جارو با عجله به سمتم آمد و يك ليوان نوشيدنی كره ای را به من داد.سرم را به نشانه ی تشكر برايش تكان دادم و شروع به نوشيدن نوشيدنی كردم. نوشيدنی های رزمرتا هم طبق معمول خوش مزه بود. در حالی كه با لذت نوشيدنی را می نوشيدم آلبوس دامبلدور وارد كافه شد و برايم چشمكی زد. بلافاصله بر روی صندلی كنارم نشست. لبخنی به من زد. جرعه‌ ی آخر نوشيدنی ام را سر كشيدم و سپس با خوشرويی به دامبلدور گفتم:
-سلام آلبوس.
دامبلدور در حالی كه بر ريش بلندش دست می كشيد با حركت سرش جواب سلامم را داد. در همان لحظه اتفاق غير قابل باوری افتاد. دامبلدور به شكل يك ببر در آمد و به سمت مادام رزمرتا حمله ور شد. پس از چند لحظه تفكر متوجه شدم كه آن موجود اصلا دامبلدور نبوده بلكه فقط موجود خطرناكی به نام آل بوده. آل كه به شكل ببر در آمده بود مادم رزمرتا را زخمی كرد. چوبدستی ام را به سمتش گرفتم و فرياد زدم:
-پتريفيكوس توتالوس
طلسمم كمانه كرد و به يكی از مشتری های وحشت زده برخورد كرد. آل كه مادان رزمرتا را رها كرده بود به سمتم می آمد. طلسم مقابله با او به ذهنم آمد، چوبدستی ام را به سمت آل گرفتم و گفتم:
-موليا...
يك آل ديگر قبل از تمام شدن وردم من را بر زمين انداخت. در حالی كه سعی كردم از دستش بگريزم پايم به جالباسی گير كرد و محكم افتادم. دال ديگر كه به شكل آلبوس دامبلدور در آمده بود مردم را می بلعيد. آل دوم به سمتم حمله كرد. با سرعت عملی كه داشتم به سمت راستم شيرجه زدم و آل محكم به ديوار خورد كه موجب شد همه ی شيشه ها بشكند. از فرصت نهايت بهره را جستم و گفتم:
-مولياس
در حالی كه آل بی جان بر روی زمين افتاد لبخند شادی بر لبم نشست. آلبوس دامبلدور جعلی داشت به شكل اصلی اش باز می گشت. پوست آبی رنگی داشت و دندانهايش كثيف و زرد رنگ بودند. دهان بزرگی داشت كه برای بلعيدن چند نفر در يك ثانيه آماده بود. به سمتم می دويد كه ساحره ای از پشت فرياد زد:
-مولياس
جنازه ی آل دوم هم بر روی زمين افتاد. به سمت نجات دهنده ام كه مادام رزمرتا بود رفتم. دستانش را گرفتم و به آرامی گفتم:
-ممنونم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: جمعه 2 اسفند 1387 14:23
نمایش جزئیات
آفلاین
شب سرد و تاریکی بود.هیچکس در خیابان بزرگ هاگزمید نبود.اما در کافه ی سه دسته جارو جمعیت نسبتاً زیادی وجود داشت.مادام رزمرتا مثل همیشه از مشتری هایش پذیرایی می کرد.من در گوشه ی کافه روی میزی تنها نشسته بودم و داشتم نوشیدنی می خوردم.
ناگهان در باز شد و یک مشتری به داخل کافه آمد که یک کوزه دستش بود.قیافه ی مرد در زیر کلاه شنلش معلوم نبود.یکراست به سمت مادام رزمرتا رفت و با صدای آرامی به او چیزی گفت.بعد آمد و روی صندلی ای در نزدیکی های من نشست.

مرد کوزه اش را روی میز گذاشت و آنگاه سرش را به کوزه نزدیک کرد و چیزی را زیر لب زمزمه کرد.کوزه تکانی خورد.رفتارش بسیار عجیب بود.آنگاه اتفاق بسیار عجیبی رخ داد!مرد و کوزه درست همزمان دور خود چرخیدند و تغییر شکل دادند...مرد و کوزه تبدیل به موجوداتی شدند که قبلا آنها را ندیده بودم...
مرد تبدیل شد به موجودی بلند قد و سفید رنگ که دور و ور تمام بدنشان را تیغ های سفیدی فرا گرفته بود...دندان هایش بزرگ و سفید رنگ بودند...موهایش سیخ سیخ و بلند بود...او برگشت تا با یک چشمش دوستش را نگاه کند.
دوستش هم تقریبا شبیه خودش بود.فقط فرقشان در مو ها و رنگ بدنشان بود.موهایش آبی بود و جلوی صورتش را گرفته و رنگ بدنش قرمز پررنگ بود.آن موجودات " اُل" ها بودند!
ناگهان تمام مشتری ها حتی خودم از جا پریدیم و به سمت در شتافتیم ولی اُل قرمز رنگ غیب شد و به شکل یک دیوار سنگی و سخت بزرگ در آمد و جلوی در را گرفت.اُل سفید اولین جادوگر نزدیک بهش را گرفت و با انگشت های تیز و بزرگش پاره پاره کرد!همه ی جادوگران از ترس نعره زدند.گروهی سعی کردند با فرستادن طلسم هایی از قبیل "استیوپیفای"و یا "آواداکداورا" می خواستند جلوی اُل خراب کار و دیوانه را بگیرند.چروهی هم مثل من دنبال راه فراری می گشتند.اُل به سمت ساحره ی جوان و شجاعی آتشی بزرگ فرستاد.آتش ساحره را سوزاند.در همین گیر و دار فکری به ذهنم رسید:
_این موجودات باید اُل ها باشند...این موجودات با هیچ طلسمی نمیمیرند ولی...استاد دفاع در برابر جادوی سیاه ما در مورد اُل ها توضیح داد...ای کاش حواسم به درس بود...آخه داشتم به عکس قورباغه شکلاتی ام نگاه می کردم و سوابق او را می خواندم.البته یک چیزایی شنیدم...

در همان لحظه اُل که تا حالا جادوگران و ساحره های زیادی را کشته یا مجروح کرده بود به سمت من می آمد...
با خودم گفتم:
_آره مطمئنم یه چیزایی شنیدم...مثل اینکه استاد گفت که یک جادو توی یک کتاب پیدا کردم که می تونه اُل ها رو بکشه...چی بود؟

در همان حال اُل نزدیک میشد...
_آهان فهمیدم!
ولی دیگر دیر شده بود.اُل با چنگ های تیز و برنده اش به من چنگ زد و من یک متر به عقب پرت شدم.از بازوی دست چپم خون میامد.ولی مهم این بود که اسم طلسم رو به یاد آورده بودم.چوبدستی ام را به سمت اُل (که داشت به طرف من می دوید)گرفتم و فریاد زدم:
_مولـــیـــــاس!
طلسم زرد رنگ و خیره کننده ای به اُل خورد.بدن اُل ترک های بسیار زیادی خورد و از ترک هایش آتش بیرون زد.آنقدر آتش بیرون زد که اُل منفجر و تکه تکه شد...
اُلی که تبدیل به دیوار شده بود به بدن خود بازگشت و به سمت من آمد... بار دیگر چوبدستی ام را به سمت اُل قرمز گرفتم و فریاد زدم:
_مولـــیـــــاس!
اُل مانند دوستش نابود شد و تکه های بدنش به اطراف پرت شد.نفس راحتی کشیدم؛به کافه نگاهی کردم.
در کافه صندلی ها واژگون شده و میز ها شکسته بود.گروهی خود را کشان کشان به دوستانشان می رساندند تا آنها را به هوش آورند.مادام رزمرتا بیهوش بود و مثل خودم از بازویش خون می آمد.گروهی از جادوگران تکه تکه یا دست و پا شکسه بودند...از آن صحنه ی نفرت انگیز روی برگرداندم و از کافه بیرون رفتم تا در دل شب قدم بزند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1387 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
غروب سردي بود و کافه سه دسته جارو خلوت تر از هميشه به نظر ميرسيد. صداي خش خش برگ درختان که در باد اين طرف و آن طرف ميرفتند به گوش ميرسيد.
سه مرد وارد کافه شدند و دور ميزي نشستند. يکي از آن ها با لهجه ي غليظ اسپانيايي خطاب به مادام رزمرتا گفت : لطفا سه تا نوشيدني کره اي براي ما بياريد مادام.
رز مرتا نوشيدني ها را آماده کرد و همان مرد رفت و آن ها را گرفت و به سر ميز آورد.

رزمرتا با تعجب به مرد ها که ليوان هايشان را ر و ته روي ميز گذاشته بودند نگاه کرد. از دليل کار آن ها سر در نياورد اما دلش ميخواست از آن ها طلسم اين کار را بپرسد که روي ليوان مشتري ها اجرا کند تا نوشيدني ها از ليوان نريزند.

مرد ها پچ پچ مي کردند و ذره ذره نوشيدني شان را نيز ميخوردند.

چند دقيقه بعد که رزمرتا که از فکر مرد ها بيرون آمده بود و مشغول کارش بود، صداي فرياد يکي از آن ها را شنيد.مرد با داد و بيداد و همان لهجه ي دوستش فرياد ميزد : ته نوشيدني من يک مگس افتاده بود و من نوشيدني رو خوردم! کار شما بهداشتي نيست، من از شما شکايت ميکنم خانم. من در اين جا رو تخته ميکنم، من ...
- آقا ميشه ليوانتونو ببينم؟
- نه خير. شما با هالو طرف نيستيد! ميخوايد مدرک جرم رو از بين ببريد!

رزمرتا با تعجب به ليوان مرد نگاه کرد. امکان نداشت در نوشيدني مرد حشره باشد زيرا او هميشه تمام طلسم هاي بهداشتي از جمله طلسم ضد حشرات را روي نوشيدني ها و ليوان ها اجرا ميکرد، اما مرد راست ميگفت؛ درون ليوان يک مگس افتاده بود.

شپلق

با صداي نسبتا بلندي حشره به بالا رفت و پس بدنش به رنگ نارنجي درآمد و آن گاه بدنش کم کمنازک شد تا به نازکي يک برگ کاغذ شد.
موجود نارنجي در هوا با سرعت زيادي شروع به گسترش يافتن کرد : رزمرتا و سه مرد بلافاصله چوبدستي هايشان را کشيدند اما نمي دانستند اين موجود عجيب و ناشناخته چيست و چگونه بايد نابودش کرد. بقيه ي مشتري ها هم بلافاصله از کافه گريختند. وقتي ال به بزرگي يک پتوي دو نفره شد، چشم هايش هم پديدار شد. او به جز چشم هيچ اندام ديگري روي بدن ملحفه مانندش نداشت.
چشمانش سياه و درشت بود و به طرزي شيطنت آميز و شادمانه ميچرخيد. از بدن ال صدايي به گوش ميرسيد که شديدا باعث وحشت مي شد. علاوه بر اين صداي جيغي هم شنيده ميشد که انگار از ته چاه مي آمد.

اولين طلسم را رزمرتا به سمت ال فرستاد : پتريفيکوس توتالوس
طلسم به بدن ال خورد و بازگشت و به خود رزمرتا خورد.
اسپانيايي ها نيز شروع به فرستادن طلسم کردند اما همه برمي گشت و به در و ديوار اصابت ميکرد.
طلسم بيهوشي، طلسم بازدارنه و ... حتي آوادا کداورا نيز اثر نکرد.

بالاخره ال به اندازه ي طبيعي خود رسيد و دست از رشد برداشت : اندازه ي ال 3متر*متر3 شده بود و خم شده بود تا بتواند در فضاي کافه بماند. رزمرتا بي حرکت روي زمين بود.

ال شروع به حمله کرد. او به سرعت به سمت يکي از مرد ها سر خورد يا شناور شد و به دور او پيچيد. انگار کسي داشت براي مرد جشن پتو مي گرفت! دوستان مرد هم طلسم ميفرستادند اما کارساز نبود. ناگهان يکي از آن ها به جاي استفاده از چوبدستي به ال مشت زد اما دستش فورا سوزشي کرد که فريادش در کل هاگزميد طنين افکند. دست مرد سياه شده بود. ال قرباني اول را رها کرد و به سوي مرد دوم شتافت ... پس از 4 ثانيه او هم مثل مرد اول جانباخت.

مرد سوم که دستش سوخته بود داشت از ترس سکته مي کرد و عقلش از کار افتاده بود تا اين که ...

مردي قد بلند و شنل پوش که کلاه شنل را طوري روي سر انداخته بود تا چهره اش معلوم نشود وارد شد. او بي درنگ چوبدستي اش را به سمت ال گرفت که تازه داشت به دور قرباني دوم ميپيچيد و زير لب گفت : مولياس

ال درجا پودر شد و چيزي جز پودري نارنجي از او باقي نماند.

مرد فقط قدري صبر کرد که رزمرتا را به حالت اول در بياورد و سپس غيب شدو هيچ کس نفهميد که این ناجی آلبوس سيوروس پاتر است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرانك لانگ باتم در 1387/12/1 21:29:00
ویرایش شده توسط فرانك لانگ باتم در 1387/12/1 21:33:34
من رفتم.

خیلی زوق زده نشید چون از دستم راحت نشدید، شناسه ی جدید من : نیمفادورا تانکس.
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: دوشنبه 29 بهمن 1386 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
در یکی از روزهای پاییزی پسری عینکی با موهای پریشان با کادویی در دستش به سمت کافه سه دسته جارو می رفت . باد پاییزی موهای ژولیده ی اورا بدتر کرده بود و عینکش را نیز کمی کج کرده بود .
به داخل کافه رفت و بعد از تکاندن موهای خاکی اش عینکش راصاف کرد و با چشمان سبزش در داخل کافه به جستجو پرداخت .
سرانجام در نقطه ای متوقف شد .آب دهانش را قورت داد و با اضطراب به سمت یکی از میزهای آخر کافه رفت .
: سلام لیلی
:سلام هوگو خوفی خوب شد اومدی اخه داشتم نا امید می شدم که تو میای . ما رو دعوت می کنی بعد معلومه که کجایی. ؟
: لیلی می دونی امروز چه روزی ؟
:آره دیگه ولنتاینه . خب بگو ببینم برام چی خریدی ؟یه دو سه یه دو سه . چی خریدی من که برای تو یه سیوشرت مشنگی خریدم .
: ممنون راستش ...راستش لیلی می خوام اول ...اول ...من به ...تو..بگم که ..
: که ؟
:دو.ستت دارم . آخیش را حت شدم تو گلوم گیر کرده بود خب منم برات یه قلب جادویی خریدم . این قلب وقتی که تو دستت می گیری عکس کسانی رو که خیلی دوست داری نشون می ده .
بعد هوگو کادویی را که در دستش داشت به لیلی داد . لیلی با خوشحالی زیاد وهیجان در جعبه را باز کرد و قلب را در آورد .
هوگو دو عدد نوشیدنی کره ای سفارش داد بعد از لیلی پرسید چطوره ؟
: هوگو ممنون خیلی قشنگه با این دیگه من همیشه به فکرتم و تو رو هیچوقت یادم نمی ره . وایسا امتحانش کنیم .
لیلی قلب را با دو دستانش گرفت بعد به کسانی که دوست دارد فکر کرد و چشمانش را بست.
:لیلی نگاه کن عمه و شوهر عمه .
:آره اینم آل و جیمزه .
:این دیگه کیه؟
وایسا چهره اش خوب معلوم نیست . هوگو تویی .
وهوگو فهمید که یکی از کسانی است که لیلی دوستشان دارد .

----------------------
لیلی جون دوستت دارم . امیدوارم زیر سایه ی خاله سارا خوشبخت بشیم

هوگو عزیز.روال این تاپیک به صورت ادامه دار است.دیگه از این پست ها نزن وگرنه برخورد میشه.
این پست رو در نظر نگیرید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1386/11/29 20:34:34
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: چهارشنبه 21 شهریور 1386 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
آغاز فلش بك!

چند اژدها بر فراز هاگوارتز پرواز ميكرد و هر فردي را ميديدند با آتش دهانشان ابتدا او را ميكشتند و بعد با دندان هاي تيزشان او را ميگرفتند و با حركتي آن را به اعماق شكم بزرگ و بي نهايتاشان ميفرستادند.
همه مردم از وحشت به آنها نگاه ميكردند.دلهره و ترس در وجود آن ها نهفته بود و حتي وزارت خانه هم با كاراگاهاش نتوانسته بود آن ا
ژدها رو شكست دهد.
-چجوري اين اتفاق افتاد آخه؟
-مثل اينكه يكي از معلم هاي هاگوارتز يك عدد تخم شاخدم پرورش ميداده كه و بعد از اينكه از تخم در اومده هم از او مراقبت ميكرده كه يك روز او فرار ميكند از هاگوارتز.هفته ها بعد كه از ماجرا گذشته بود ناگهان اژدها با چند اژدها ديگه مثل خودش آمدند تا انتقام بگيرند.

همه در ترس و وحشت به سر ميبردند و به لرزه افتاده بودند كه ناگهان شخصي كه انگار دامبلدور جوان بود به بيرون از هاگوارتز آمد.
نگاهي به آنها انداخت و دستي به چونه اش كشيد.
-اون مرد ديوونه شده؟الان اژدها ها نابودش ميكنند.عجبا!يكي بره اون رو نجات بده.

همهمه بلند شد و همه از دامبلدور خواستند كه كنار برود و جايي پنهان شود ولي او چوب دستي خود را در آورد وبه صورت ناگهاي نوري آبي تمام فضا را فرا گرفت.بعد از چند ثانيه نور از بين رفت و مردم دامبلدور را ديدند كه ايستاده و خبري از آن اژدها نبود ديگر!

پايان فلش بك!
هنوز آن مرد اخبار روزنامه ها و كار دامبلدور رو فراموش نكرده بود..او نبايد ميذاشت كه هاگريد تخم اژدها پرورش دهد.بايد با كمك يكي ديگه جلوي او را ميگرفت.حالا كه دامبلدور هم زنده نبود معلوم نبود كه چه شخصي ميخواهد جلوي اژدها رشد پيدا كرده را بگيرد.شايد داشت بيخودي حساسيت نشان ميداد ولي بالاخره بايد با يك شخص اين موضوع را در ميون ميذاشت.پس با سرعت بلند شد و از سه دسته جارو بيرون رفت.

-اين يارو كي بود ديگه؟ديوونه فقط تو سه دسته جارو نداشتيم كه اونم پيدا شد.

آن مرد نزديك خانه دوستش بود.دوست دانايي كه در هاگزميد زندگي ميكرد.در زد و ... !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین