کسی در را باز کرد و فوجی از برف و باد سردی وارد کافه شد . رزمرتا سرش را به سمت مشتری های تازه چرخاند . مرد تازه وارد که خیلی چاق بود و به زحمت راه می رفت و زن همراهش که درست برعکس او لاغر مردنی به نظر می رسید کت های پوشیده از برفشان را تکاندند و به سمت میزی رفتند که کمترین فاصله را با پیشخوان داشت . مادام با ناخشنودی به جاپاهای گلی و برف های در حال آب شدن روی زمین نگاه کرد و با تکانی به چوبدستی اش آن ها را پاک کرد . دفترچه اش را برداشت و به سمت دو مشتری تازه اش رفت و سعی کرد شاد به نظر برسد . هرچند که از آدم های بی فکر که از پادری دم در استفاده نمی کردند خوشش نمی آمد .
-به کافه سه دسته جارو خوش اومدین ! می تونم کمکی بهتون بکنم؟
آن دو به هم نگاه کردند مرد چاق دستش را به سمت مادام دراز کرد:
-بوزو و بتی بریسوئیت از پیام امروز .
رزمرتا نگاهی به دست او کرد و او دستش را پایین آورد . هیچ وقت از خبر نگارها خوشش نمی آمد . بوزو حالا داشت دوربین عکاسی اش را در می آورد ، و آن یارو، « بیسکوییت ؟! » قلم پر تند نویسش را آماده نگه داشته بود . تکرار کرد :
-از پیام امروز ... خوب ، در هر صورت محل زندگیتون رو نمیخواستم . چیزی لازم داشتین؟
این بار «بیسکوییت» پیش دستی کرد و جواب داد:
-برای یه مصاحبه کوچیک اومدیم . برای صفحه« روزها»ی پیام امروز . می دونین ، هفته دیگه سالگرد روزیه که اون ال ها به کافه شما حمله....
زیر نگاه رزمرتا سرخ شد و کلمه آخر را به آرامی به زبان آورد : ...کردن .
مادام برگشت و به سمت پیشخوان رفت .
-در این صورت نمی تونم کمکی بهتون بکنم . چرا درباره یه چیز جذاب تر تحقیق نمی کنید؟ این کافه از اون روز تقریبا متروک شده . دیگه کسی اون ماجرا رو حتی به یاد هم نمیاره !
بتی به دنبال او راه افتاد . بوزو با بی علاقگی این بازی را تماشا می کرد .
-ما می خوایم به یاد مردم بیاریم! اصلا برای همین این صفحه رو راه انداختیم ! فکرش رو بکن رزمرتا...دوباره کافه ت پر میشه از مشتری های جور وا جور....فقط برامون تعریف کن که چی شد!
رزمرتا رویش را برگرداند و اشک هایش را با پشت دست پاک کرد . بتی او را به سمت میز برد و روی صندلی نشاند . بوزو بیرون رفته بود تا از سردر کافه عکس بگیرد . رزمرتا دست هایش را روی سرش گذاشت .
- اون روز کافه خلوت بود . یه میز بیشتر پر نشده بود . فکر می کردم مشتری ان . چهار تا بودن . چهار تا مرد هیکلی و درشت . نوشیدنی کره ای سفارش دادن . یکی شون که یکی از چشم هاش رو با چشم بند پوشونده بود همه جا رو زیر نظر داشت و تک تک مشتری ها رو با دقت نگاه کرد . چشمش روی یکیشون ثابت موند . یه پسر جوون لاغر مردنی با موهای سیاه و چشم های آبی . داشت با یه دختر حرف می زد .
داشتم سفارششون رو می بردم که متوجه شدم دارن با سوء ظن به پسره نگاه می کنن . با هم پچ پچ می کردن و پسره رو دید می زدن . وقتی نوشیدنی رو روی میز گذاشتم یکیشون دستم رو گرفت و با صدای ضمختی درباره اون پسر پرسید . گفتم مشتریه؛ چیز زیادی درباره ش نمی دونم . اون وقت اون سه تا بلند شدن و به سمت پسره رفتن . گفتم:
- صبر کنین ! چی کارش دارین ؟!
اونی که منو نگه داشته بود بلند شد و تغییر کرد به...به...یه چیز سفید و....بزرگ ... وحشتناک ...
حالا داشت هق هق می کرد و می لرزید . بتی دستش را به نشانه همدردی پشت او گذاشت . رزمرتا دستی به جای زخم روی گلویش کشید و صدایش دورگه شد .
-در واقع..همه شون داشتن تغییر می کردن . وقتی دستش رو ...جلو آورد و...گلوم رو گرفت ... هق ... . سرمای .. خـ..خیلی شدیدی رو احساس... کردم . تا مغز استخون ..هق...یخ کرده بودم . فهمیدم که اونا...هق...ال..هستن . و..ولی دیگه نمی تونستم چوبدستیم رو از توی ...هق...پیش ...بندم ..در بیارم... داشتم می مردم که..اون پسره..به دادم رسید . بالاخره...هق... فهمیده بود که...اونا دنبالشن.
دستمال گلداری در آورد و تویش فین کرد . دنباله حرفش را گرفت . حالا صدایش محکم تر شده بود . با نگاهش تمام کافه را زیر نظر گرفت . زمانی اینجا مملو از جمعیت بود ، و حالا....
- اون سه تا رو از سر راهش کنار زد . همه شون تبدیل شده بودن به ستون های دود سفیدی که شیفته کشتن بودن . چوبدستیش رو به سمت اونا گرفت و نابودشون کرد. بعد به کمک من اومد . اون اله ، فکر می کرد من همدست اونم . داشت منو می کشت . پسره فریاد زد:مولیاس! و اون ال من رو رها کرد . داشت به خودش می پیچید...ذوب می شد و به شکل یه حوضچه سفید جوشان در می اومد .اون از بین رفت و من روی زمین افتادم . توان تکون خوردن نداشتم . دختره که تا حالا ساکت مونده بود و حرکتی نمی کرد ، به سمت من دوید ، منو کنار آتیش برد ، و بعد با اون پسره غیب شدن .
از اون روز تا حالا دیگه هیچ کس وارد این کافه نشده . مردم می ترسن که به اینجا بیان . افسانه هایی سرهم می کنن و میگن که روح ال ها اینجا محبوس شده....
بتی لبخندی زد و گفت :
-خوب، ما هم که نشونه ای از ال ندیدیم رزمرتا . همه داستان رو نوشتم . مطمئنم بعد از چاپش دوباره اینجا پر از مشتری میشه . دیگه باید بریم . بوزو کجاست؟! رفته بود دوتا عکس بگیره ...
هر دو از پنجره های بزرگ کافه به بیرون خیره شدند . بوزو آنجا نبود . بتی به سمت در رفت و آن را باز کرد .
-بوزو؟....می خوایم بریم....کجاییییی؟بــــــوزووو.....
ناگهان دست سفید و سردی گلوی بتی را چسبید.....
-به کافه سه دسته جارو خوش اومدین ! می تونم کمکی بهتون بکنم؟
آن دو به هم نگاه کردند مرد چاق دستش را به سمت مادام دراز کرد:
-بوزو و بتی بریسوئیت از پیام امروز .
رزمرتا نگاهی به دست او کرد و او دستش را پایین آورد . هیچ وقت از خبر نگارها خوشش نمی آمد . بوزو حالا داشت دوربین عکاسی اش را در می آورد ، و آن یارو، « بیسکوییت ؟! » قلم پر تند نویسش را آماده نگه داشته بود . تکرار کرد :
-از پیام امروز ... خوب ، در هر صورت محل زندگیتون رو نمیخواستم . چیزی لازم داشتین؟
این بار «بیسکوییت» پیش دستی کرد و جواب داد:
-برای یه مصاحبه کوچیک اومدیم . برای صفحه« روزها»ی پیام امروز . می دونین ، هفته دیگه سالگرد روزیه که اون ال ها به کافه شما حمله....
زیر نگاه رزمرتا سرخ شد و کلمه آخر را به آرامی به زبان آورد : ...کردن .
مادام برگشت و به سمت پیشخوان رفت .
-در این صورت نمی تونم کمکی بهتون بکنم . چرا درباره یه چیز جذاب تر تحقیق نمی کنید؟ این کافه از اون روز تقریبا متروک شده . دیگه کسی اون ماجرا رو حتی به یاد هم نمیاره !
بتی به دنبال او راه افتاد . بوزو با بی علاقگی این بازی را تماشا می کرد .
-ما می خوایم به یاد مردم بیاریم! اصلا برای همین این صفحه رو راه انداختیم ! فکرش رو بکن رزمرتا...دوباره کافه ت پر میشه از مشتری های جور وا جور....فقط برامون تعریف کن که چی شد!
رزمرتا رویش را برگرداند و اشک هایش را با پشت دست پاک کرد . بتی او را به سمت میز برد و روی صندلی نشاند . بوزو بیرون رفته بود تا از سردر کافه عکس بگیرد . رزمرتا دست هایش را روی سرش گذاشت .
- اون روز کافه خلوت بود . یه میز بیشتر پر نشده بود . فکر می کردم مشتری ان . چهار تا بودن . چهار تا مرد هیکلی و درشت . نوشیدنی کره ای سفارش دادن . یکی شون که یکی از چشم هاش رو با چشم بند پوشونده بود همه جا رو زیر نظر داشت و تک تک مشتری ها رو با دقت نگاه کرد . چشمش روی یکیشون ثابت موند . یه پسر جوون لاغر مردنی با موهای سیاه و چشم های آبی . داشت با یه دختر حرف می زد .
داشتم سفارششون رو می بردم که متوجه شدم دارن با سوء ظن به پسره نگاه می کنن . با هم پچ پچ می کردن و پسره رو دید می زدن . وقتی نوشیدنی رو روی میز گذاشتم یکیشون دستم رو گرفت و با صدای ضمختی درباره اون پسر پرسید . گفتم مشتریه؛ چیز زیادی درباره ش نمی دونم . اون وقت اون سه تا بلند شدن و به سمت پسره رفتن . گفتم:
- صبر کنین ! چی کارش دارین ؟!
اونی که منو نگه داشته بود بلند شد و تغییر کرد به...به...یه چیز سفید و....بزرگ ... وحشتناک ...
حالا داشت هق هق می کرد و می لرزید . بتی دستش را به نشانه همدردی پشت او گذاشت . رزمرتا دستی به جای زخم روی گلویش کشید و صدایش دورگه شد .
-در واقع..همه شون داشتن تغییر می کردن . وقتی دستش رو ...جلو آورد و...گلوم رو گرفت ... هق ... . سرمای .. خـ..خیلی شدیدی رو احساس... کردم . تا مغز استخون ..هق...یخ کرده بودم . فهمیدم که اونا...هق...ال..هستن . و..ولی دیگه نمی تونستم چوبدستیم رو از توی ...هق...پیش ...بندم ..در بیارم... داشتم می مردم که..اون پسره..به دادم رسید . بالاخره...هق... فهمیده بود که...اونا دنبالشن.
دستمال گلداری در آورد و تویش فین کرد . دنباله حرفش را گرفت . حالا صدایش محکم تر شده بود . با نگاهش تمام کافه را زیر نظر گرفت . زمانی اینجا مملو از جمعیت بود ، و حالا....
- اون سه تا رو از سر راهش کنار زد . همه شون تبدیل شده بودن به ستون های دود سفیدی که شیفته کشتن بودن . چوبدستیش رو به سمت اونا گرفت و نابودشون کرد. بعد به کمک من اومد . اون اله ، فکر می کرد من همدست اونم . داشت منو می کشت . پسره فریاد زد:مولیاس! و اون ال من رو رها کرد . داشت به خودش می پیچید...ذوب می شد و به شکل یه حوضچه سفید جوشان در می اومد .اون از بین رفت و من روی زمین افتادم . توان تکون خوردن نداشتم . دختره که تا حالا ساکت مونده بود و حرکتی نمی کرد ، به سمت من دوید ، منو کنار آتیش برد ، و بعد با اون پسره غیب شدن .
از اون روز تا حالا دیگه هیچ کس وارد این کافه نشده . مردم می ترسن که به اینجا بیان . افسانه هایی سرهم می کنن و میگن که روح ال ها اینجا محبوس شده....
بتی لبخندی زد و گفت :
-خوب، ما هم که نشونه ای از ال ندیدیم رزمرتا . همه داستان رو نوشتم . مطمئنم بعد از چاپش دوباره اینجا پر از مشتری میشه . دیگه باید بریم . بوزو کجاست؟! رفته بود دوتا عکس بگیره ...
هر دو از پنجره های بزرگ کافه به بیرون خیره شدند . بوزو آنجا نبود . بتی به سمت در رفت و آن را باز کرد .
-بوزو؟....می خوایم بریم....کجاییییی؟بــــــوزووو.....
ناگهان دست سفید و سردی گلوی بتی را چسبید.....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1387/12/8 17:52:27
[b]دامبلدو?




همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
