پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

88
نفر همین الان آنلاین‌اند 53 نفر در «انجمن»
2 عضو 86 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

کوچه ناکترن

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرین ورود
جمعه 12 خرداد 1391 13:40
عضویت
1386/04/14
پست‌ها
466
روی یک تابلوی چوبی کنار مغازه ای که شمع های سمی می فروخت حک شده بود : کوچه ی ناکترن .
کوچه ی تنگ و سیاهی بوده که گویی فقط برای جادوی سیاه ساخته شده بودند . مغازه های ظاهرا همه محل جادوی سیاه بودند . به طرف بزرگترین مغازه ی کوچه ، یعنی بورجین و بارکز ، حرکت کرد . احتمالا می توانست جادوگر خلاف کاری رو در اونجا پیدا کنه .

فلش بک
_ به شما تبریک می گم ، دوشیزه تانکس . شما آزمون های اورری رو با موفقیت کامل به پایان رسوندین . اما فکر کنم بدونین که برای گرفتن مدرک حتما باید یه جادوگر خلاف کار رو دستگیر کنین .
دورا تانکس لحظه ای مردد ماند و گفت :
_ اما ... جادوگر سیاه یا خلاف کار از کجا بیارم ، قربان .
_ جادوگرهای خلاف کار داخل هر زمانی هست و هیچ وقت نیست نمی شن .
دورا با امید فراوان از روی صندلیش بلند شد و در حینی که به سمت در می رفت گفت :
_ خیلی ممنون از راهنماییتون . می رم و با یک خلاف کار بر می گردم .

پایان فلش بک

در کنار مغازه بورجین مغازه ی دیگری بود ، تنگ ، خفه و دل آزار که روحی سر گردان پشت ویتریم خاک گرفته اش نشسته بود . زیر سایه بان یکی از مغازه ها سه جادوگر خنزر پنزری با کنج کاوی او را نگاه می کردند و زیر لب چیز هایی می گفتند . وارد مغازه شد . خیلی خوب می شد اگر می توانست او را در هنگام خلاف دستگیر کند . همه می دانستند که او خلاف می کند و اجناس غیر قانونی خرید و فروش می کند اما کسی مدرکی بر علیه او نداشت .
در مغازه هیچ کس نبود . اندکی با احتیاط در قفسه ها به کنکاش پرداخت . اجناس سیاه در مغازه وجود داشت اما طبق قانون نگه داری اجناس سیاه در مغازه ها مانعی نداشت و فقط خرید و فروش آن ها جرم بود .پیش خود فکر می کرد که چه کسی این قانون را عقد کرده ؟ حتما سلامت عقلانی نداشته .
صدای صاحب مغازه ، بورجین ، را شنید . انگار کسی همراه او بود . آن ها در طبقه ی بالا بودند و داشتند به پایین می آمدند . بسرعت به پشت مجسمه بزرگی رفت که در گوشه ی مغازه بود . دیگر فقط صدای آن ها را می شنید .
_ بورجین ، اون چشم های موگلها تو که نفروختی اون ها که توی آب نگهشون می داشتی ؟
_ نه ، اونا رو گذاشته بودم برای یه مشتری همیشگی ! اگه از اونا خوشت میاد ....
_اوه ...آره ... ، واقعا محشرن . من می خوام اونارو توی اتاق خوابم بگذارم تا یادم باشه تا موگل هست باید چشم هاشون رو در اورد .
بورجین دره کمدی را که کنارش بود باز کرد و شیشه ای استوانه ای که در آن حدود بیست جفت چشم با رنگ های مختلف بود ؛ بیرون آورد و با اشاره به کاغذی که زیر آن چسبیده بود گفت :
_ اسم مشنگ هایی که چشم ها متعلق به اونان روش نوشته شده . صدای جیغ هاشون هنوز تو گوشمه . چه لذتی داشت .
دورا که دیگر نمی توانست صبر کند . چوبدستی کشیده خود را نمایاند و ورد بیهوشی به طرف بورجین فرستاد و طلسمی را که مشتری به سمتش روانه کرده بود خنثی کرد و سپس او را هم نیز بیهوش .
سه جادوگری که در کوچه بودند انگار متوجه سر و صدای داخل مغازه شده بودند ؛ چون به طرف مغازه می آمدند . تانکس به سرعت به طرف بورجین رفت و بازوی بی جان او را گرفت و به طرف وزارت خانه آپارات کرد . مطمئن بود حرفی در کارش نیست .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1394/05/16
آخرین ورود
دوشنبه 2 تیر 1404 00:44
عضویت
1385/08/23
پست‌ها
509
المپيك دياگون:

در کوچه ایی کاملاً سرد و بیروح که فقط بوی مرگ و جادوهای سیاه تن ادم رو به لرزه می اندازه جایی که لرد تاریکی در آن کار میکرد فقط در یک کلمه ناکترن یعنی مرگ :
- پاق.
همه به اطراف نگاه کردند و به دنبال منشاء صدا می گشتند
- بگیرینش... بگیرینش...
این صدای مغازه داری در کوچه ناکترن بود همه جادوگرا و ساحره ها با تعجب به اطراف نگاه میکردند.شخصی از دور به سمت مغازه دار مضطرب آمد و او را به داخل مغازه راهنمایی کرد.
مغازه ایی که بوی کهنه گی در فضای اون پخش بود و همه جا از شدت تاریکی نم گرفته بود. در وسط مغازه نوری که از یک فانوس منشاء گرفته می شد سو سو می کرد.در کنار پیش خوان مغازه مردی با ردای سیاه ایستاده بود.از اتاق کناری صدای قرچ قرچ که شبیه باز و بسته شدن یک پنجره بود می آمد.
شخص رو به مغازه دار کرد و گفت: چی شده؟
مغازه دار: اون دزدید.
شخص آستین خود را بالا کشید و نشان مخصوص لرد تاریکی را به مغازه دار نشان داد.
مغازه دار با دیدن اون رنگ از رو باخت و من من کنان گفت: شما... شما دنبال...دنبال همون چیز اومدین؟
شخص با صدای گرفته گفت: بله.
مغازه دار فریاد زد: من بی گناهم..اون...اون دزدید
- : کی دزدید؟کی؟
- همین تازه.ماندانگاس فلچر
- باید با من بری
- ولی کجا؟
- فقط حرکت کن.
در این لحظه مردی که ردای سیاه به تن کرده بود فریاد زد : نه داولیش اون هیچ جا نمیره
داولیش که صدای او را شناخته بود گفت: سوروس!!!
سوروس به سمت داولیش برگشت و ادامه داد: نقشه تغییر کرده و لرد اینو خواست که اون چیز دزدیده بشه
- چرا؟
- توی اون وسیله یه ردیاب هست که ما بتونیم با محفل تماس برقرار کنیم از نقشه هاشون با خبر بشیم پس نگران نباش.
داولیش با صدای خنده ای به سمت بیرون رفت و سوروس پس از پاک کردن حافظه مغازه دار به دنبالش حرکت کرد.

---------------
تو کف بمونید که اون وسیله و چیز چی بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
تولد نقش
1383/11/19
آخرین ورود
پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
عضویت
1384/05/18
پست‌ها
3736
المپیک دیاگون


ناکترن ، کوچه ای بسیار باریک و در عین حال بلند ، که در شهر لندن واقع است ؛ محلی برای تجمع جادوگران سیاه ، فروشگاه های فروش وسایل جادویی سیاه که در سراسر آن جادوگرانی با چهره هایی وحشتناک و کریه که به بیماران جذامی بی شباهت نیستند ، زندگی میکنند !


حتی فکر آپارات به ناکترن هم یکایک جوارح بدنش را می آزرد ، تصور جادوگران و ساحره های کثیفی که پلیدی از چهره شان میبارد و افرادی که متعلق به آنجا نیستند را دوره میکنند و قصد آزارش را دارند افکارش را به هم میریخت . لرد ولدمورت ، از مرگخواران با نفوذش در وزارت که بهتر بود گفته میشد ، مرگخوارانی که وزارت سحر و جادو برای آنهاست ! خواسته بود ، تا دستور دهند با تجربه ترین آرور های بخش کارآگاهان یکی از اعضای قدیمی محفل ققنوس را به بدترین شکل ممکن شکنجه کرده و از بین ببرند . کاری که خودش به سادگی از پسش بر می آمد ولی میخواست ، اقدامی شگفت انگیز باشد و بیش از پیش وزیر و جرگه محفل ققنوس را تحت فشار قرار دهد .


تمام وجودش در هم پیچ و تاب میخورد ، احساس میکرد ، قصد مجازاتش را دارند و او را مجبور کرده اند که وارد لوله باریکی شده و از آن خارج شود و هیچ کدام قصد یاری رساندن به او نداشتند ! بالاخره از آن لوله منزجر و باریک خارج شده بود ، با ناراحتی از روی زمین بلند شد و ردایش را تکاند ؛ نگاهی به اطرافش انداخت ، از اولین باری که به آنجا آمده بود ، سالها میگذشت ، ولی با این وجود تغییری در آنجا رویت نمیشد .


همان آجر های زمخت و دوده گرفته ای که میشد گفت همه بناهای ناکترن را با آن ها ساخته اند و همان کف پوش های زننده ای که ده ها میلیمتر دوده و غبار بر رویشان جا خوش کرده بودند که رویه هایشان قلوه کن شده بود ؛ و هنوز تارهای عنکبوت نسبتا بزرگی که از سالها پیش تنیده شده بودند در جای خود باقی مانده بودند ؛ از نمای کلی ناکترن میشد فهمید که خانه تکانی و پاکسازی ای در آنجا وجود ندارد و حتی میتوان گفت ، توهینی برای ساکنانش محسوب میشود !


به آرامی به سمت یکی از ساختمان های مخروبه حرکت کرد ، در نزدیکی ساختمان صداهای خنده های شیطانی و کشداری که در پی هر صدای فریاد عاجزانه ای شنیده میشد او را متوقف کرد ؛ به آرامی در کنار کپه ای از خاکروبه ها پنهان شد و از دور اتفاقات مقابلش را نگریست . دست کم 15 تن از آرورهای نمونه وزارت سحر و جادو که همگی نقاب های بی شکل و فرمی به صورت زده بودند ، خم شده بودند و جادوگری که روی زمین غلت میخورد را تماشا میکردند ؛ هر از گاهی ، پرتوی سرخ رنگی به صورت و بدن جادوگر مجروح برخورد میکرد و در پی آن صدای خنده های وحشیانه آنان بلند میشد . قصد داشت به او کمک کند ، ولی نمیدانست چطور ، میتواند با این همه آرور برجسته مبارزه کند ، کمی صبر کرد ، با هر فریاد جادوگری که در حال شکنجه بود بیشتر میلرزید و قصد داشت به یاریش بشتابد ؛ دقایق با سرعت سرسام آوری میگذشتند تا اینکه بالاخره در یک لحظه همه شان آپارات کردند و یکی آنجا باقی ماند تا جنازه جادوگر را وارسی کند ... دیگر تاب نیاورد ، چوبدستی اش را بالا آورد و به سمتش دوید ، قبل از اینکه آرور عکس العملی نشان دهد ، او فریاد زد : کروشیو ! آن چنان نفرینش عمیق بود که آرور به سرعت به عقب پرتاب شد . به دیوار ساختمان نیمه کاره برخورد کرد و به حالت نشسته افتاد ؛ لرز محسوسی در بدنش دیده میشد و خون غلیظی از دهانش روی زمین جاری شده بود .


خودش را به جادوگر رساند ، نـــــه ! دستش قطع شده بود و کنارش روی زمین افتاده بود ، حتی توان فریاد کشیدن نداشت ، خفه جیغ میکشید و عصبی و با سماجت جنازه ماندانگاس فلچر را تکان میداد . قصد داشت او را به هوش آورد بی توجه به آنکه میدانست مرده است ؛ بعد از دقایقی دو زانو روی زمین نشست ، وجودش لبریز از خشم و نفرت بود ، هیچ وقت پرسی ویزلی تا این حد احساس ناتوانی نکرده بود ، اگر حالا آن ارورها ظاهر میشدند ، بدون شک بدون چوبدستی وجودشان را می درید ؛ لبخند عصبی ای زد و سعی داشت بدن کرختش را از روی زمین بلند کند . در همان حال که به بدن بی جان ماندانگاس فلچر خیره شده بود ، زمزمه کرد : هیچ وقت انقدر تمایل به چشیدن طعم دوست داشتنی انتقام نداشتم ، انتقامتو میگیرم ! از جایش بلند شد و به آرامی به نقطه ای نامعلوم گام برداشت ، هنوز با خودش زمزمه میکرد : باشد تا برای همگان عبرت شود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1387/1/14 15:30:43
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1387/1/14 21:00:13
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
آخرین ورود
پنجشنبه 4 مهر 1387 19:50
عضویت
1386/08/23
پست‌ها
245
المپيك دياگون:

نيمه شب بود. سكوت بر همه جا حكمفرما بود و اين سكوت ، تنها، وقتي شكسته شد كه صداي قدم هاي مردي به گوش رسيد ،كه داشت در كوچه ي تاريك ناكترن قدم ميزد.
مرگخواري قدبلند كه نيمي از چهره اش در تاريكي فرو رفته بود و هرچند دقيقه يك بار ، نگاهي به پشت سرش مي انداخت تا مطمئن شود كسي دنبالش نيست.
به ساعتش نگاهي انداخت. خيلي دير نشده بود. از جلوي مغازه هايي كه تعطيل شده بودند ميگذشت ، تا اين كه جلوي درب مغازه اي با چراغ روشن ، توقف كرد. جلو رفت و در را به صدا در آورد. صداي مردي از درون مغازه شنيده شد: بيا تو.
لوسيوس مالفوي به آرامي وارد مغازه ي نسبتا كوچكي شد كه در آن ، تعداد زيادي اسباب بازي و شكلات و مواد غذايي به چشم ميخورد.
در آن طرف مغازه ، مرد قدكوتاه و كچلي ، پشت پيشخوان نشسته بود. مرد قدكوتاه با ديدن مالفوي از جا پريد و وحشتزده گفت: اوه..سرورم...من معذرت ميخوام كه اونطور ...
_ مهم نيست.
اين، صداي لوسيوس مالفوي بود كه با عصبانيت و وقار هميشگي ، اين جمله را به زبان آورد.
لوسيوس به اطراف نگاهي انداخت و گفت: حاضره؟
مرد به پايين خيره شد و چيزي نگفت.
لوسيوس كه خيلي از برخورد مرد عصباني شده بود فرياد زد: چرا جواب نميدي؟
_ من...ام...
مرد چشمانش را بست و ادامه داد: بله قربان. حاضره. ولي...
مرد به چشمان لوسيوس زل زد و گفت: خواهش ميكنم منو نكشيد. خواهش ميكنم سرورم به من رحم كنيد..
_ بگو لعنتي.
مرد كه ديگر به گريه افتاده بود گفت: اما رئيسم به من اجازه نداد كه اين كارو بكنم. اون گفت كه ما به اندازه ي كافي توي اين ماجرا نقش داشتيم. اون نگذاشت من شمشيره را بيارم قربان.
مرد بعد از گفتن اين جمله جلوي پاي لوسيوس افتاد.
لوسيوس با عصبانيت فرياد زد: من همين حالا اون رو ميخوام. فهميدي؟ حالا!
مرد كه هنوز داشت گريه ميكرد فرياد زد: نه نه! من..نميتونم از دستورش سرپيچي كنم. اون..منو ميكشه.
لوسيوس خنده اي از سر عصبانيت كرد و بعد شمرده شمرده گفت: اگه اون شمشير رو الان براي من نياري ، خودم ميكشمت.
مرد با عجله بلند شد و گفت: خواهش ميكنم قربان. شمشير بالاي پله هاست .اما من ديگه نميتونم بگم...
لوسيوس به مرد فرصت حرف زدن نداد . مالفوي چوبدستي اش را برداشت و مرد را با آن نشانه گرفت : آوداكداورا!
مرد درجا روي زمين افتاد.
ناگهان پنج شش نفر وارد مغازه شدند.
_ اونو كشت.
_ لوسيوس مالفوي ، نمي ذارم اون شمشير رو برداري.
اما لوسيوس به سرعت از پله ها بالا رفت.
_ آوداكداورا!
_ كروشيو!
لوسيوس جاخالي داد . نگاهي به دور و برش انداخت. در اتاقي بزرگ بود. شمشير را ديد كه درست در مركز يك دايره ي نقاشي شده ، روي ديوار بود.
_ آوداكداورا!
لوسيوس به موقع جاخالي داد. اين طوري نميشد. اول بايد حساب آن ها را ميرسيد.
لوسيوس با عجله چوبدستي اش را طرف آن ها گرفت و شروع به شليك طلسم كرد. در عرض يك دقيقه ، تمام آن ها را كشت.
لوسيوس لبخندي از سر رضايت زد. شمشير را برداشت و در زير ردايش پنهان كرد و به سرعت از مغازه بيرون آمد.
لوسيوس در تاريكي كوچه ي ناكترن ميدويد. چه شمشير با ارزشي بود. اربابش حتما به او پاداش ميداد. حتما!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
تولد نقش
1386/07/17
آخرین ورود
یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
عضویت
1386/07/13
پست‌ها
1531
المپیک دیاگون :


- تام ! اون مشعل های جادویی رو لازم دارم ! بجنب پسر !
پسرکی لاغر و تقریبا خوش قیافه در حالیکه یک بغل مشعل نقره ای در دست داشت از پله ها بالا می آمد ، مغازه شلوغ بود .
پسرک جوان مشعل ها را بر روی میز چوبی کوچکی چید .
مشتری های مغازه ، بی توجه به او تنه می زدند و به مشعل های نقره ای رنگ چشم می دوختند ، آنگاه بر می گشتند و در مورد قیمت آن ها با بورگین بحث می کردند.
گویی تام ابدا آنجا وجود نداشت .
بی توجهی آن ها برایش مهم نبود ،
آنجا جذابیت های خاص خودش را داشت ، آن اجناس قدیمی. مربوطه به هزاران سال پیش و متعلق به بزرگترین جادوگران !
تام اخمی کرد ، مغازه شلوغ بود و او کارهای بیشتری داشت ، حداقل یک نوشیدنی ...
به سمت بورگین که پشت پیشخوان ایستاده و سر برک فریاد می کشید رفت :
- آ.. آقای بورگین ؟
بورگین با خشونت گفت :
- چیه تام ؟
- من.. من حالم زیاد خوب نیست ، باید.. باید برم بیرون ، اگه میشه من می خوام یکمی هوا بخورم ...
بورگین به او خیره شد ، چهره اش درهم رفت و بعد به آرامی گفت :
- باشه ،... ولی زود برگرد ، امروز سرمون خیلی شلوغه ، می بینی که !
تام سری تکان داد و بی توجه به بورگین که به مشتری ها اشاره می کرد از مغازه بیرون رفت .
دستی به موهایش کشید و نگاهی به اطراف انداخت .
آنگاه به سمت کافه ی همیشگی حرکت کرد . در راه ، طبق معمول چشمان زیادی به او خیره شده بودند...
اما دیگر دیدن تام در آنجا عادی بود ... همه می دانستند که آن پسر خوش قیافه از کارکنان بورگین و برکز است ، عده ای با پوزخند های شیطانی او را بدرقه کرده و عده ای بی توجه به او تنه زده و از کنارش رد می شدند.
هراز گاهی با بوی گندی که به نظر می رسید متعلق به جسد انسان است و از مغازه های مختلف به مشام می رسید چهره اش را در هم می کشید ، بالاخره به کافه رسید .
سرش را بالا گرفت و گرد و خاک روی شانه اش را تکاند ، کافه از همیشه کثیف تر و شلوغ تر بود ، پشت نزدیک ترین میز نشست و به پیشخوان نگاه کرد .
صاحب کافه که مردی ریش دار با چشمانی سرد بود به محض دیدن تام لبخندی بر لبان رنگ پریده اش نقش بست و بطری بدست به سمت او رفت :
- خوشحالم که می بینمت تام ، از همون نوشیدنی های قدیمی ؟
- چند بار گفتم با این اسم صدام نکن ؟! آره ، نوشیدنی کره ای ، ولی باید سریعتر برگردم ، پس بجنب .
مرد خنده کنان در حالیکه دور می شد گفت :
- بله ارباب ولدمورت !
تام لحظه ای با نگاهی سرد او را بدرقه کرد و سپس با کنجکاوی نگاهی به اطراف انداخت .
معمولا در آن کافه جادوگران عجیبی می دید ، بیشتر آنان صورت هایشان را پوشانده بودند و این در ناکترن کاملا عادی بود.
مکثی کرد .
پشت گردنش می خارید. سرش را برگرداند، مرد بلند قدی در گوشه ی تاریکی از کافه ایستاده و به او زل زده بود ، اگر چوبدستی اش را نمی دید شکی نمی کرد که دیوانه ساز است ، به دست چپ مرد خیره شد ، چیز عجیبی را در درست داشت ، چیزی ، مثل یک تخم ، تخم نقره ای رنگ.

دوباره به کلاه شنل مرد ، جایی که صورت پنهانش قرار داشت نگاه کرد ، مرد برایش سری تکان داد ... و با چوبدستی به تام اشاره کرد .
تام بلند شد ، چشم از مرد برنمی داشت ، به آرامی به سمت او قدم برداشت .
تام نیز همانند مرد به دیوار رنگ و رو رفته تکیه داد.
- اون چیه ؟
مرد با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میامد گفت :
- می خوایش؟
تام اخمی کرد و دوباره پرسید :
- اون چیه ؟
مرد پوزخندی زد و تخم را جلو تر آورد :
- الان کرم ، اما تا چند هفته ی دیگه مار .. و بعد از اون افعی ...
تام به تخم افعی خیره شد ، چشمانش برقی زد ، لبخندی بر لبانش نقش بست و سرش را به علامت تایید تکان داد . به یاد سالازار اسلیترین افتاده بود ، آرم گروه اسلایترین و مار نقره ای رنگ آن در مقابل چشمانش پدیدار می شد .
دوباره به مرد نگاه کرد ، گویی مرد منتظر پاسخ بود .
- می خوامش .
غریبه که گویی بار سنگینی از دوشش برداشته بودند تخم را به دست تام داد و گفت :
- ازش مراقبت کن لرد ولدمورت .
تام که محو تماشای تخم شده بود به سرعت برگشت ... غریبه رفته بود .
لحظه ای مبهوت به جایی که تا چند لحظه ی پیش مرد ایستاده بود خیره شد و آنگاه دوباره به تخم نگاه کرد .
گفت لرد... لرد ولدمورت...
نام مستعارش را از دهان غریبه شنیده بود .. برای اولین بار در آن هفته لبش به خنده باز شد ... دوباره به تخم نقره ای رنگ چشم دوخت.
نامش را نجینی می گذاشت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
شنبه 19 مرداد 1387 10:44
عضویت
1386/12/03
پست‌ها
109
المپیک دیاگون ...

از بانک گرینگوتز به همراه کیسه ای پر از گالیون و سیکل بیرون آمدم و وارد کوچه ی ناکترن شدم ، در کوچه ی ناکترن مثل همیشه چیزی جز جادوگر و ساحره هایی با ردا های سیاه و قیافه هایی هراس انگیز و خوف ناک دیده نمی شد
همه ی جادوگر ها به این صورت به من نگاه می کردند
من هم اگر راستش را بگویم مقداری ، نه خیلی زیاد ترسیده بودم وداشتم به این حال به راهم ادامه میدادم
که ناگهان مردی مخوف به من برخورد کرد و ما با هم بر روی زمین پهن شدیم . مرد نگاهی این جوری به من کرد و از کنارم رد شد .
هنوز چند قدمی از مکان پهن شدنمان بر روی زمین دور نشده بودم که متوجه شدم کیسه ی پر از گالیون و سیکلم در جیبم قرار ندارد پس در همان جا شروع به کردم ، اما پس از گذشت یک و نیم ثانیه به فکر باهوشم رسید که آن مرد مخوف این جوری کیسه ی پر از گالیون مرا دزدیده است پس به سرعت باز گشتم و به دنبال آن مرد گشتم ، اما اثری از وی پیدا نکردم چون در آن کوچه همه ی افراد یا بودند و یا پس دوباره گریستم و با خود گفتم اگر هرمیون بفهمد مرا خواهد کشت . پس از بازگشتن به کانون گرم خانواده صرف نظر کردم و راه خانه ی پدر در پیش گرفتم ، البته با حالت
از کوچه ی ناکترن بیرون آمدم و در کوچه ی دیاگون راه خود در مسیر خانه ی پدری را دنبال کردم .
در حال پیمودن مسیر بودم که ناگهان متوجه شدم جنی از جن های بانک گرینگوتز پشت مرا میزند .
از جای پریدم و برای او دست تکان دادم اما متوجه شدم که جن میخواهد چیزی به من بگوید .
جن پس از مدتی درنگ کیسه ای در دست من قرار داد و گفت : به ...به.... شما وقتی از بانک خارج شدید کیسه ی خالی را بردید و گالیون و سیکل ها را جای گذاشتید ....به ....به....
ما هم در اوج خوش شانسی مانند مهران مدیری لحظه ای با حالت دهان باز بر روی دوربین زوم کردیم و بعد از آن جن تشکر کردیم و گفتیم : به....به.....به....به..... دیگر هرمیون ما را نخواهد کشت
سپس از رفتن به خانه ی پدری منصرف شدیم و به راه خانه از پیش گرفتیم ....
پس از رسیدن به خانه این خاطره ی بی خود را از ذهن مان برای همیشه پاک کردیم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1387/1/10 13:09:31
آخرین ورود
دوشنبه 30 شهریور 1388 22:50
عضویت
1386/12/09
پست‌ها
333
هواي بازدم سگ كه بوي لجن داشت به مشامم مي رسيد.در يك لحظه نور ماه از پشت ابرها بيرون آمد و من توانستم صورت سگ را ببينم.او سگ نبود.يك گرگينه بود.حالت چهره اش به گونه بود كه ظاهرا لقمه اي چرب پيدا كرده.نگاهي مستانه به من انداخت.مي خواستم فرار كنم اما پايم همچون سنگ بر روي زمين آرميده بود.
با دندانهايش مرا گرفت و مرا به همان خياباني كه فرار كرده بودند برگرداند.جادوگران به من و گرگينه نگاه مي كردند.اما جرعت حرف زدن نداشتند.ظاهرا اين گرگينه كوچه ناكترن را مي گرداند.چون من از دهان گرگينه آويزان بودم قطرات خون را بر روي بيني ام مي توانستم احساس كنم.
از چيزي كه پيش رو داشتم وحشت داشتم.چرا بايد احمق بازي در مي آوردم و به اين كوچه ميامدم.گرگينه مرا به يك كوچه بن بست تاريك برد كه من حتي جلو پاي خود را نيز نمي ديدم.
صداي خشن گرگينه بيرون آمد: تا موقع جشن بايد اين جا بموني.خيلي شانس اوردم كه تورو پيدا كردم.
قهقهه وحشتناكي كرد يقه مرا گرفت و مرا درون قفسي كرد كه درهاي آهني داشت.از صداهايي كه از قفس مي آمد فهميدم كه كركس هاي غول پيكري در آن وجود دارد.فهميدم كه حتي اگر شانس بياورم از جشن خلاصي پيدا كنم توسط اين كركس ها لاشه لاشه مي شوم.
بايد چه مي كردم؟
============
ادامه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
آخرین ورود
سه‌شنبه 27 فروردین 1387 21:37
عضویت
1386/09/03
پست‌ها
215
جادوگر بعدی گفت: 30 گالیون ؟ من اون رو 50 گالیون می خرم.
جادوگری که کنار من ایستاده بود خون مرا بو کشید و گفت: من او را به قیمت سرمایه ای که دارم می خرم!
وحشت تمام وجودم را گرفته بود دندان هایم بهم می خورد می خواستم گریه کنم ولی نه! نمی توانستم لرز انچنان بر من سایه افکنده بود که توان گریه کردن را نیز نداشتم ! قرار بود چه بلایی سرم بی اید ؟ مرا تکه تکه می کردند مرا می خوردند؟ گوشتم را می جویدند و لذت می بردند؟ و با گوشت من ابگوشت درست می کردند؟ نمی گزاشتم این اتفاق بیافتد روی زمین افتاده بود و زیر پای جادوگرانی که سر داشتن من بحث می کردند در حال خرد شدن بودم دیگر توان نداشتم لحظه ای به جادوگران بی توجه شدم و با انرژی درونی خود سخن گفتم : کمکم کن من باید فرار کنم . ذره ذره های انرژی وجودم را جمع کردم گلوله ای بزرگ به وجود اورد سرم همچنان گیج می رفت خون بینی ام بیشتر شده بود قطرات سرد عرق برپیشانی هم نشسته بود دیگر نمی توانستم بیشتر از این انرژی جمع کنم دستانم را مشت کردم . وای نه ناخن های تیزم در گوشت دستم فرو رفت و بریدگی ای بوجود اورد بی توجه به وضعیت دستانم سعی بر ایستادن کردم و پاهایم را بر زمین فشردم و بلاخره ایستادم. ناگهان سه جادوگر به من نگاه کردند. دلم لرزید اکنون که توانسته بودم به ایستم ایا انرژی ام کمکم می کرد تا فرار کنم ؟ یا این گلوله باز از هم جدا می شد و ... ! بدون فکر شروع به دویدن کرد به سویی که نمی دانستم به کجا می رود و با دویدن من صدای جیغ سه جادوگر کوچه ی ناکترن را پر کرد!

دیگر توان نداشتم بوی خون بینی ام باعث شد تا حالت تعوه بگیرم.
کف دستانم می سوخت بر زمین افتادم و زانو هایم بر سنگ های سخت و نوک تیز کوچه سابیده شد و سوزش و دردی بسیار سخت بر درد هایم افزوده شد دیگر تحمل نداشتم سعی کردم چشمانم را ببندم می خواستم بخوابم . تا صبح که انان بیایند پلک هایم را روی هم گزاردم داشت گرم می شد که ناگهان صدای غرشی را شنیدم که بار دیگر لرزه بر اندام کوچک من انداخت سگی بسیار بزرگ بالای سر من بود و دندان هایش را به من نشان می داد.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با
تولد نقش
1396/09/06
آخرین ورود
چهارشنبه 3 مهر 1392 21:47
عضویت
1385/01/12
پست‌ها
809
"سوژه جديد"

سوژه جديد و جدي براي فعال سازي.
------------------------


- نه احمق جون اين كار تو نيست. بهتر است راكي رو خبر كنيم. اون نيازي به امتحان نداره.
- چرا منو امتحان نميكني؟ باور كن ميتوني رو من حساب كني.
- هه...چي مثلآ؟؟!!
- مـ...من نميدونم... هر چي تو بگي.
- برو بابا...
- نه... خواهش ميكنم. مـ...من ميرم به..ميرم به كوچه ناكترن...ميرم...شب ميرم.
-.... برو بابا.
- و تا صبح بر نميگردم. ميتوني برام بپا بزاري.
- كي؟؟
- هـ...همين امشب.


از اون كلبه كوچك آمدم بيرون. زبانم از حرفهايي كه رانده بود بند آمده بود! ترس و وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود! كدوم احمقي اين كار رو ميكرد؟؟
ايستادم. چند نفس عميق كشيده و گفتم: اما من بايد يكجوري بهشون حالي ميكردم كه ميتونن رو من هم حساب كنن. بايد اعتمادشون رو جذب ميكردم.
اما به چه قيمت؟؟! به نظرت اين ديوونگي محض نيست؟؟
زياد سخت نگير دنيس. اتفاقي نميفته....


من و يكي از دوستان رالف وارد كوچه دياگون شديم. هوا خيلي سردتر از اوني بود كه فكر ميكردم. كوچه متروكه و نمناك به نظر مي رسيد. صداي گام هاي مرددم در فضا ميپيچيد. خيلي طول نكشيد كه به كوچه باريك و شومي رسيديم. همراهم لبخند زشتي نثارم كرد. به درون كوچه نگاه كردم. تاريكتر از آن بود كه چيزي قابل ملاحظه باشد.
- خيله خب ديگه، حالا گورتو گم كن. بعد از طلوع آفتاب منتظرتم. خوش بگذره!!
صداي خنده كريحش در تمام كوچه پيچيد. درون ذهنم لبخندي به خود زدم و گفتم: آنقدر هم بد نيست.

وارد كوچه شدم. خالي از هر گونه موجود زنده بود. هر چقدر هم سعي ميكردم آرام راه بروم اما باز هم صداي پاهام در كوچه شنيده ميشد. حتي احساس ميكردم كه صداي نفس هاي طولاني و عميقم نيز به گوش كوچه ميرسد. هر چه جلوتر ميرفتم انگار كوچه باريكتر ميشد و داشت از دو طرف مرا خفه ميكرد. دو طرف كوچه سرشار از درهاي بسته بود. همينطور كه جلوتر ميرفتم روشنايي هم بيشتر ميشد. از دور مغازه هاي باز قابل مشاهده بود. شنلم را به دور خود پيچيدم. سرم را در كلاه شنل پنهان كرده و جلوتر رفتم. مغازه هاي كثيف و كوچك در اين موقع شب نيز باز بودند. در اين موقع بود كه رهگذري از كنارم رد شد. از جا پريدم و خود را به شيشه يك مغازه چسباندم. چشمهاي رهگذر در زير كلاهش قرمز بود و وقتي دهانش را براي خنده باز كرده تمامي دندانهايش سرخ رنگ بود!

آب دهانم را قورت دادم. كلاهم را پايينتر كشيده و دوباره به راه افتادم. پاهايم ميلرزيد و دستم دور چوبدستيم محكم شده بود. در كنار يكي از مغازه ها در بازي ديدم كه صداهاي عجيبي از آن به گوش مي رسيد. فهميدم كه روبروي يك كافه ايستاده ام. با خود فكر كردم بهتر است برم تو و گوشه اي بشينم تا صبح بشود. از پله هاي خاك نشسته پايين رفتم. انگار انتها نداشت. هر چه پايينتر مي رفتم پله ها كوچكتر ميشدند. وقتي پايم را روي پله اي عاري از خاك و به طور غير عادي تميز گذاشتم پله منفجر شد و من به سمت پايين پرت شدم.
به سطح صافي برخورد كردم كه بايد كف كافه مي بود. بايد خدا رو شكر ميكردم كه به پشت نيوفتادم. صداي خنده هاي وحشيانه در دور و اطرافم به گوشم مي رسيد. درد شديدي در بيني ام احساس ميكردم انگار كه بيني ام شكسته بود و خون گرمم بيرون ميريخت. به سختي بلند شدم و فورا كلاهم را پايين كشيدم تا كسي صورتم را نبيند. در وسط اتاقي دايره شكل ايستاده بودم و در دوطرفم ميزهاي كوچك گردي وجود داشت كه آدم هاي زشتي نشسته بودند. عجوزه هايي كه به من لبخند ميزدند و يا خون آشامي كه از دهانش خون ميچكيد. هوا بوي گند خون و كثافت ميداد و دود و بخارهاي تيره از ميزها بلند ميشد. عده اي در حال نوشيدن بودند و عده اي در حال بازي و خون آشام در حال معامله ي نوزادي كوچك با يك مرد شنل پوش بود.

عده اي به من نگاه ميكردند و متوجه شده بودند كه من براي اولين بار به اين كافه پا ميگذاشتم؛ چون پايم را درون تله گذاشته بودم!! ترس تمام وجودم را گرفته بود و مردي در كنار پيشخوان به سمت من مي آمد. نميدانم چطور اما به سرعت به سمت پلكان دويدم و هر طور كه بود خودم را از آن كافه ي كذايي بيرون كشيدم.
هواي تازه ريه هايم را پركرد. حالت تهوع داشتم و شروع به دويدن كردم. كمي جلوتر بالاخره ايستادم. تمام بدنم ميلرزيد. خون بينيم را پاك كردم. دوست داشتم گريه كنم! همانجا كنار مغازه ايستادم. دوباره سكوت برقرار بود. لحظه اي به ويترين چشم دوختم. از چيزي كه ميديدم جيغم به هوا رفت. موجودي كريح كه در طول عمرم نديده بودم در ويترين تكان ميخورد و به من نگاه ميكرد. صداي چندين پا مرا به خودم آورد.
چند عجوزه به سمتم مي آمدند. به شدت سعي كردم جلوي فرار خودم رو بگيرم تا آنها به من شك نكنند اما به ياد جيغي كه كشيده بودم افتادم و فهميدم كه آنها ميدانند كه من يك غريبه كوچك هستم كه اونها گيرم آوردند. دوباره شروع به دويدن كردم. كلاه شنلم از روي سرم برداشته شده بود و خون بيني ام در هوا پراكنده ميشد. كمي جلوتر سايه هايي را ميديدم كه بلند قامت و پهن بودند. قبل از اينكه به اونها برسم چوبدستيم رو در آوردم اما به سرعت خلع سلاح شدم.
سايه ها با جلوتر آمدونشون كم كم رنگ گرفتند و من سه جادوگر قوي هيكل رو ديدم كه صورتهاشون مشخص نبود. عجوزه ها نفس نفس زنان از راه رسيدند و با صداي تيز و هشدار دهنده اي گفتند: اون مال ماست...
يكي از جادوگرا گفت: فعلآ كه ما گيرش انداختيم.
عجوزه ي ديگردرحالي كه از دهنش آب ميچكيد با ميل زياد به من نگاه ميكرد. جادوگر ادامه داد: اما ميتونم معامله اش كنم.30 گاليون ميفروشمش.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنیس در 1386/12/26 11:42:57
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


آخرین ورود
جمعه 18 مرداد 1387 12:44
عضویت
1386/04/21
پست‌ها
214
كوچه دياگون
سر و صداي زيادي از جوانب مختلف دياگون ساطع ميشد...
در كوچه دياگون حتي جاي سوزن انداختن هم نبود و كسي پيدا نمي شد كه بدون كار و مشغله در حال گشتن در دياگون باشد...
ناگهان جمعيت با فريادي راه رو با عجله باز كردند...
_ بريد كنار! بريد كنار و راه رو باز كنين بوقي هاي پشمك صفت!!

مردي قد بلند با ته ريشي قهوه اي رنگ و ردايي سياه در حالي كه چوبش را بالا گرفته بود بدون نگاه كردن افسوني به عقب فرستاد كه به دكه ي بستني فروشي اي بر خورد كرد و باعث شد كه تمام بستني ها در آن ظهر گرم بر روي زمين پخش شوند.

در پشت سر مرگ خوار حدود هفت - هشت متر عقب تر مردي لنگ لنگان تا آنجا كه مي توانست سريع مي دويد...قدي كوتاه داشت و پاي لنگ و چشم ناقصش خيلي زود افراد را متوجه كرد كه او مد آي مودي هست.
مودي چوبش را به طرف مرگ خوار گرفت و فرياد كشيد : پترفكيوس توتالوس!

طلسم طلايي رنگ به جاي اينكه به مرگ خوار برخورد كند به پيرمرد بيچاره اي خورد كه داشت شعر " پول پيتزا نداروم!" رو ميخوند!
پيرمرد كه مورد اثابت طلسم قرار گرفته بود : ( شما اينو بي حركت و خشك ببينين!)

مودي بي توجه راهش را باز ميكرد... او براي اين تعقيب و گريز ها ساخته نشده بود.

كمي جلوتر مرگ خوار در راستاي كوچه دياگون به سرعت ميدويد...
عرقي بر پيشاني اش نشسته بود ولي او ميدانست كه اين عرق مال آفتاب كه هم اكنون پشت ابرها پنهان شده بود نيست بلكه حاكي از وحشت او هست.
مرگ خوار چندين جادوگر را با تنه به گوشه اي انداخت و سريع به داخل كلبه اي قهوه اي رنگ رفت.
خيلي سريع چوبش را به طرف قفل در گرفت و عربده كشيد : آلاهومورا!
در با صداي قيژ قيژي باز شد ...
مرگ خوار در رو به سرعت باز كرد و و دوباره بست سپس دوباره چوبش را به طرف قفل گرفت و فرياد كشيد : لاكيوس!
اين ورد كار قفل در را چند دقيقه اي مي ساخت به شكلي كه تحت هيچ عنواني توسط هيچ طلسمي باز نميشد.

مرد برگت و نظري به كلبه انداخت...
كاملاً معلوم بود كه در شش ماه اخير حتي دستمالي به ديوار ها كشيده نشده.تنها اثاثيه كلبه محقر كه به نظرش در حدي گران قيمت بود مبلمان كوچك و چوبي رنگي بود كه در جلوي شومينه دوده گرفته اي قرار داشت.

و مرگ خوار تازه مرد و همسري رو ديد كه روي كاناپه گنده و رنگ و رو رفته اي دراز كشيده بودند و اينا...!

مرگ خوار : امممم...چيزه شما به كار خيرتون مشغول شين! با اين وضعي كه من ديدم ترجيح ميدم شما همينجوري به كار خوب و قشنگتون ادامه بدين

مرد و زن :
ولي وقتي ميبينن كه مشكلي پيش نومده دوباره به كارشون مشغول ميشن.
در همين لحظه دوباره صداي چرخيدن دستگيره شنيده شد.
مرگ خوار شك نداشت كه مودي در پشت در درحال باز كردن در هست...
صداي گرفته مودي از پشت در شنيده شد:
_ ميدونم كه اونتويي ياكسلي! هيچ راه فراري نداريى تنها منفذ خروج اين كلبه همين يك دره ... البته يكي ديگه هم هست كه توي دست شوييه

ياكسلي شروع به فكر كردن كرد...
چشمانش را در حدقه چرخاند و ناگهان فكري به ذهنش خطور كرد.
سريع صندلي اي را زي دسته در گذاشت تا حداكثر استفاده رو از وقت بكنه سپس چوبش را به پادر در گرفت و زير لب طوري گفت كه مودي متوجه نشود :
_هرپانوتيك!
ناگهان سياهي اي به دايره مانند به شعاع يك متر دور پادر را گرفت و سپس ثانيه اي بعد غيب شد.

لبخندي از پيروزي بر لبان ياكسلي نقش بست ... سپس پشت كاناپه پناه گرفت و هم مشغول نگاه كردن به در شد و هم مشغول نگاه كردن به زن و شوور

ناگهان در با شدت باز شد...چهره خشن و وشي مودي در آستانه در ديده شد و وقتي قدمي برداشت با فريادي هول انگيز به داخل تله سقوط كرد.
ياكسلي با عجله به طرف تله رفت و خطاب به مودي كه به طور غريزي نفسش را نگه داشته بود گفت : خيلي زود ميميري چشم باباقوري!

مودي با صدايي خفه گفت : خودت خوب ميدوني اين تله تا سه دقيقه ديگه دوباره محو ميشه!

ياسلي : و تو در داخل زمين محو ميشي!!!

سپس در را باز كرد و به طرف كوچه دياگون دويد.

كمي بعد مودي زجه كنا قبل از اينكه در داخل زمين دفن شود به دليل بي اكسيژني دار فاني رو وداع گفت!

----------------------------------------------------------------------

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.