دیواره های یخی به اعماق زمین کشیده می شدند و بلور های یخ که از دیواره های سرد غار اویزان شده بود شروع به ریزش کرده بودند.
استن از ترس می لرزید. الشیا جیغ می کشید و ارزو می کرد که کاش هیچ وقت به جستجوی مرگ نیامده بود.
جیسون به دیواره های غار نگاه کرد به دیواره های بلندی که اکنون روی سر ان ها فرود می امد.سعی می کرد الشیا را ارام کند.
دیواره های غار می لرزیدند .استن فریاد کشید:در هنوز بسته نشده می تونیم رد شیم
الشیا در حالی که گریه می کرد گفت : نــــــــــــه،ممکنه که لای در گیر کنیم
استن بی توجه به الشیا به سمت در غار رفت که هر لحظه تنگ تر میشد.اخرین انوار طلایی خورشید که از منافذ در به غار می تابید در حال محو شدن بودند.استن با سرعت به سمت در غار دوید ،
الشیا جیغ کشید :نــــــــــــــــــــــــه و چشمانش را بست
و جستجوگران به جنازه ای چشم دوختند که در میان در سنگی غار در حال له شدن بود.بدن استن بی وقفه تکان می خورد و اخرین صداهایی که طالب کمک بودند از حنجره ی بی جانش خارج می شد.دست ها و پاهایش در میان درب بالایی و پایینی غار قرار گرفتند و قرج صدا دادند.دست قطع شده ی استن جلوی پای الشیا پرت شد و باعث شد از هوش برود.
جیمی فریاد کشید :جیسون ،باید کاری بکنیم ،وگرنه اون میمیره.
قطرات اشک و عرق برروی گونه ی جیسون جاری شده بود .با خشم به جیمی نگاه کرد و گفت :متاسفم،هیچ راهی وجود ندارد.
لرزش غار همچنان ادامه داشت،درب بسته شده بود و استن برای همیشه رفته بود.برای همیشه .همه جا تاریک بود.تاریک تاریک.
جیمی بدن سرد و بیهوش الشیا را بلند کرد و فریاد کشید :جیسون ،عجله کن ،ما باید فرار کنیم.
_نه ،هیچ راه فراری وجود نداره.بگذار ما هم بمریم،مثله جک که مرد ،مثله استن که از دست رفت ،مثله ..سوزان...مثله سوزان که....
جیمی حرفش را قطع کرد :سوزان خیانت کاره ،مردن جک تقصیر اونه،اون فرار کرد ،اگر ما بمیریم،چه بلایی سر مردم دهکده می اید؟ سرمردم بدبختی که چشم انتظار بازگشت ما هستند؟
ناگهان لرزش غار دوبرابر شد،هزاران هزار سنگ ریزه و قندیل های یخی بر روی زمین سنگی غار فرو می ریخت و بعد از ان .....سکوت ابدی..
جیسون ایستاد و به اطراف نگاه کرد سپس نجواگونانه گفت :غار دیگه نمی لرزه.
جیمی فریاد زد :اینــــــه!
نیکلاس با لحن سردی گفت :ولی هیچ نوری وجود نداره ،ما حتی نمی دونیم چند نفرمون زنده هستند ،حتی نمی دونیم که کجا غار ایستادیم.فقط زیر پاهام یک دسته هیزم حس می کنم.مدت هاست که این زیره . احساس خوبی ندارم.خیلی خیلی سرد هستند.
جیمی لبخندی زد و گفت : می تونیم اتش روشن کنیم نه؟
جیسون با نامیدی و صدای که بغض در ان موج می زد گفت :چه فایده ای داره؟جک مرده ،استن مرده.بهتره دست از جستجو برداریم
جاناتان گفت :نه ،اگر ما برگردیم چه بلایی سر خانواده هامون می اید؟ اگر برگردیم مرگ همچنان در دهکده پرسه می زند و شاید بازگشت ما مساوی با مرگمان باشد.
جیمی گفت :بعدا درمورد این چیز ها صحبت می کنیم،نیکلاس می تونی خم شی و هیزم هارو کمی جلوتر بندازی؟احساس می کنم که روبروت واستادم.
نیکلاس به ارامی خم شد و با تردید هیزم ها را کمی جلوتر گزاشت.
جیمی فریاد زد :باتونیش
هیزم ها اتش گرفت .نور شدید آبی رنگی که از اتش هیزم ها بلند شد موجب شد تا جستجو گران چشمان خود را ببندند.
نیکلاس فریاد زد :این دیگه چیه ؟
جیسون گفت :حرف نزنید،صدایی می شنوم.
چشم ها ارام ارام باز شد و همگی به صورت ابی رنگی خیره شدند که از میان اتش عجیب کلماتی را ادا می کرد :
به جستجوی مرگ امدید و اکنون مرگ را در پیش روی خود دارید ،هزاران سال در این غار می مانید و سرانجام به همراه خاطرات خود مدفون می شوید ،هاهاها،فقط یک راه برای رهایی از چنگال مرگ وجود دارد و ان ایستادگی در مقابل ان است،ولی کدام یک از جستجوگران کوچولوی ما ،حاضر به فدای جان خود میشن؟هیچ کدام......
صورت فیس فیسی کرد و ادامه داد :همه ی انها به جستجوی مرگ امده اند تا ان را نابود کنند،تا دهکده ی کوچکشان را از مرگ نجات دهند،هاهاهاهاها،ان ها از مرگ می ترسیدن و می خواستند از ان فرار کنند،پس خود را به چنگال ان نمی اندازند.ان ها نمی توانند یکی از راه های ایستادگی را انجام دهند چون ضعیفنتد،پستند
تصویر شروع به جیغ کشیدن کرد ،طوری که بار دیگر دیواره های غار شروع به لرزیدن کرد.و سپس محو شد.
جستجوگران به هم خیره شده بودند.ایا این تنها راه است ؟یکی از ان ها خود را فدا کند یعنی مرگ را بپذیرد تا بقیه از ان غار رهایی یابند؟ هیچ راه دیگری وجود ندارد؟
جیمی گفت :فکر نمی کنم لازم باشه شما خودتون رو توی خطر بندازید ،من این کار را انجام خواهم داد
الشیا که به هوش امده بود با صدایی ارام گفت :نه من باید بمیرم،من نباید به این جستجو می امدم و اگر ادامه دهم خواهم مرد.پس بهتره در راه نجات دوستانم بمیرم
نیکلاس گفت :نه الشیا بعد از سوزان تو تنها دختر گروه هستی،نمی شه ،من این کارو می کنه،بحثی نیست.
جیسون نجواگونانه گفت :من هیچ کس را ندارم،هیچ خانواده ای ،جک بهترین دوست من بود و فقط بخاطر اون به این جستجو امدم ،جک مرد،استن هم مرد ،فکر نمی کنم زندگی بدون هیچ دوستی توی این دنیا معنی داشته باشد.من ...باید بمیرم نه هیچ کدام از شما
الشیا جیغ کشید :نــه
اما دیگر فایده ای نداشت جیسون به سمت هیزم های خاموش رفت و فریاد کشید : باتونیش
بار دیگر اتش ابی رنگ از میان هیزم های سرد نمایان شد ولی این بار جیسون به ساحره ی میان اتش مهلت صحبت نداد و جیغ کشید : من ،بخاطر رهایی دوستانم می میرم.
ساحره جیغ وحشتناکی کشید طوری که تمام دیواره های غار شروع به لرزش کرد.تمام جستجوگران گوش هایشان را گرفته بودند و ناگهان قندیل نوک تیزی از بلندترین قسمت غار بر روی شکم جیسون سقوط کرد و جیسون اخرین نگاهش را به جستجوگران انداخت.
الشیا جیغ می کشید و گریه می کرد.جیمی به بدن تکه پاره ی جیسون خیره شده بود نیکلاس فریاد زد :وقت زیادی نداریم،در غار همین الان بسته میشه.،عجله کنید.!
الشیا گفت :باید بدنش رو با خودمون ببیریم
نیکلاس سرزنش گونانه گفت :حرف نزن الشیا،ما وقت نداریم
الشیا بی وقفه گریه می کرد و جیغ می کشید.
نیکلاس بی توجه بلندش کرد و به سایر جستجوگران فرمان داد که از دری که درحال بسته شدن بود عبور کنند...
یک ساعت بعد بیشه زار روبروی غار:
افتاب در حال غروب بود.انوار طلایی رنگ خورشید با سرخی اسمان مخلوط شده بود و منظره ی زیبایی را بوجود اورده بود.
الشیا برروی قطعه سنگی روی در روی غار نشسته بود و بی وقفه اشک می ریخت.گاهی اوقات جیمی احساس می کرد که الشیا با کسی صحبت می کند ولی این احساس را نادیده می گرفت.
ان شب الشیا برای خوردن شام که یک ماده اهوی کبابی بود نرفت.
سر شام دور اتش سرخ رنگی که چراغ انشب بود نیکلاس در مورد این که مکان بعدی کجا خواهد بود صحبت می کرد.
جاناتان گفت :حالا از کدام طرف باید برویم؟ ما هیچ نقشه ای را در دست نداریم.
جیمی گفت :درسته ،ولی باید یک راهی باشه.
نیکلاس به غار اشاره کرد و گفت:دو تن از بهترین های گروه را در این غار از دست دادیم،بنظرم باید در امتداد مسیر این غار حرکت کنیم.
جاناتان گفت :بهتره بریم و استراحت کنیم،فردا صبح زود حرکت می کنیم
سایر جستجوگران لبخند تلخی زدند و سپس به یاد از دست رفتگان گروه اتش را خاموش کردند و به طرف چادر هایی رفتند که قبل از ورود به غار برپا کرده بودند
استن از ترس می لرزید. الشیا جیغ می کشید و ارزو می کرد که کاش هیچ وقت به جستجوی مرگ نیامده بود.
جیسون به دیواره های غار نگاه کرد به دیواره های بلندی که اکنون روی سر ان ها فرود می امد.سعی می کرد الشیا را ارام کند.
دیواره های غار می لرزیدند .استن فریاد کشید:در هنوز بسته نشده می تونیم رد شیم
الشیا در حالی که گریه می کرد گفت : نــــــــــــه،ممکنه که لای در گیر کنیم
استن بی توجه به الشیا به سمت در غار رفت که هر لحظه تنگ تر میشد.اخرین انوار طلایی خورشید که از منافذ در به غار می تابید در حال محو شدن بودند.استن با سرعت به سمت در غار دوید ،
الشیا جیغ کشید :نــــــــــــــــــــــــه و چشمانش را بست
و جستجوگران به جنازه ای چشم دوختند که در میان در سنگی غار در حال له شدن بود.بدن استن بی وقفه تکان می خورد و اخرین صداهایی که طالب کمک بودند از حنجره ی بی جانش خارج می شد.دست ها و پاهایش در میان درب بالایی و پایینی غار قرار گرفتند و قرج صدا دادند.دست قطع شده ی استن جلوی پای الشیا پرت شد و باعث شد از هوش برود.
جیمی فریاد کشید :جیسون ،باید کاری بکنیم ،وگرنه اون میمیره.
قطرات اشک و عرق برروی گونه ی جیسون جاری شده بود .با خشم به جیمی نگاه کرد و گفت :متاسفم،هیچ راهی وجود ندارد.
لرزش غار همچنان ادامه داشت،درب بسته شده بود و استن برای همیشه رفته بود.برای همیشه .همه جا تاریک بود.تاریک تاریک.
جیمی بدن سرد و بیهوش الشیا را بلند کرد و فریاد کشید :جیسون ،عجله کن ،ما باید فرار کنیم.
_نه ،هیچ راه فراری وجود نداره.بگذار ما هم بمریم،مثله جک که مرد ،مثله استن که از دست رفت ،مثله ..سوزان...مثله سوزان که....
جیمی حرفش را قطع کرد :سوزان خیانت کاره ،مردن جک تقصیر اونه،اون فرار کرد ،اگر ما بمیریم،چه بلایی سر مردم دهکده می اید؟ سرمردم بدبختی که چشم انتظار بازگشت ما هستند؟
ناگهان لرزش غار دوبرابر شد،هزاران هزار سنگ ریزه و قندیل های یخی بر روی زمین سنگی غار فرو می ریخت و بعد از ان .....سکوت ابدی..
جیسون ایستاد و به اطراف نگاه کرد سپس نجواگونانه گفت :غار دیگه نمی لرزه.
جیمی فریاد زد :اینــــــه!
نیکلاس با لحن سردی گفت :ولی هیچ نوری وجود نداره ،ما حتی نمی دونیم چند نفرمون زنده هستند ،حتی نمی دونیم که کجا غار ایستادیم.فقط زیر پاهام یک دسته هیزم حس می کنم.مدت هاست که این زیره . احساس خوبی ندارم.خیلی خیلی سرد هستند.
جیمی لبخندی زد و گفت : می تونیم اتش روشن کنیم نه؟
جیسون با نامیدی و صدای که بغض در ان موج می زد گفت :چه فایده ای داره؟جک مرده ،استن مرده.بهتره دست از جستجو برداریم
جاناتان گفت :نه ،اگر ما برگردیم چه بلایی سر خانواده هامون می اید؟ اگر برگردیم مرگ همچنان در دهکده پرسه می زند و شاید بازگشت ما مساوی با مرگمان باشد.
جیمی گفت :بعدا درمورد این چیز ها صحبت می کنیم،نیکلاس می تونی خم شی و هیزم هارو کمی جلوتر بندازی؟احساس می کنم که روبروت واستادم.
نیکلاس به ارامی خم شد و با تردید هیزم ها را کمی جلوتر گزاشت.
جیمی فریاد زد :باتونیش
هیزم ها اتش گرفت .نور شدید آبی رنگی که از اتش هیزم ها بلند شد موجب شد تا جستجو گران چشمان خود را ببندند.
نیکلاس فریاد زد :این دیگه چیه ؟
جیسون گفت :حرف نزنید،صدایی می شنوم.
چشم ها ارام ارام باز شد و همگی به صورت ابی رنگی خیره شدند که از میان اتش عجیب کلماتی را ادا می کرد :
به جستجوی مرگ امدید و اکنون مرگ را در پیش روی خود دارید ،هزاران سال در این غار می مانید و سرانجام به همراه خاطرات خود مدفون می شوید ،هاهاها،فقط یک راه برای رهایی از چنگال مرگ وجود دارد و ان ایستادگی در مقابل ان است،ولی کدام یک از جستجوگران کوچولوی ما ،حاضر به فدای جان خود میشن؟هیچ کدام......
صورت فیس فیسی کرد و ادامه داد :همه ی انها به جستجوی مرگ امده اند تا ان را نابود کنند،تا دهکده ی کوچکشان را از مرگ نجات دهند،هاهاهاهاها،ان ها از مرگ می ترسیدن و می خواستند از ان فرار کنند،پس خود را به چنگال ان نمی اندازند.ان ها نمی توانند یکی از راه های ایستادگی را انجام دهند چون ضعیفنتد،پستند
تصویر شروع به جیغ کشیدن کرد ،طوری که بار دیگر دیواره های غار شروع به لرزیدن کرد.و سپس محو شد.
جستجوگران به هم خیره شده بودند.ایا این تنها راه است ؟یکی از ان ها خود را فدا کند یعنی مرگ را بپذیرد تا بقیه از ان غار رهایی یابند؟ هیچ راه دیگری وجود ندارد؟
جیمی گفت :فکر نمی کنم لازم باشه شما خودتون رو توی خطر بندازید ،من این کار را انجام خواهم داد
الشیا که به هوش امده بود با صدایی ارام گفت :نه من باید بمیرم،من نباید به این جستجو می امدم و اگر ادامه دهم خواهم مرد.پس بهتره در راه نجات دوستانم بمیرم
نیکلاس گفت :نه الشیا بعد از سوزان تو تنها دختر گروه هستی،نمی شه ،من این کارو می کنه،بحثی نیست.
جیسون نجواگونانه گفت :من هیچ کس را ندارم،هیچ خانواده ای ،جک بهترین دوست من بود و فقط بخاطر اون به این جستجو امدم ،جک مرد،استن هم مرد ،فکر نمی کنم زندگی بدون هیچ دوستی توی این دنیا معنی داشته باشد.من ...باید بمیرم نه هیچ کدام از شما
الشیا جیغ کشید :نــه
اما دیگر فایده ای نداشت جیسون به سمت هیزم های خاموش رفت و فریاد کشید : باتونیش
بار دیگر اتش ابی رنگ از میان هیزم های سرد نمایان شد ولی این بار جیسون به ساحره ی میان اتش مهلت صحبت نداد و جیغ کشید : من ،بخاطر رهایی دوستانم می میرم.
ساحره جیغ وحشتناکی کشید طوری که تمام دیواره های غار شروع به لرزش کرد.تمام جستجوگران گوش هایشان را گرفته بودند و ناگهان قندیل نوک تیزی از بلندترین قسمت غار بر روی شکم جیسون سقوط کرد و جیسون اخرین نگاهش را به جستجوگران انداخت.
الشیا جیغ می کشید و گریه می کرد.جیمی به بدن تکه پاره ی جیسون خیره شده بود نیکلاس فریاد زد :وقت زیادی نداریم،در غار همین الان بسته میشه.،عجله کنید.!
الشیا گفت :باید بدنش رو با خودمون ببیریم
نیکلاس سرزنش گونانه گفت :حرف نزن الشیا،ما وقت نداریم
الشیا بی وقفه گریه می کرد و جیغ می کشید.
نیکلاس بی توجه بلندش کرد و به سایر جستجوگران فرمان داد که از دری که درحال بسته شدن بود عبور کنند...
یک ساعت بعد بیشه زار روبروی غار:
افتاب در حال غروب بود.انوار طلایی رنگ خورشید با سرخی اسمان مخلوط شده بود و منظره ی زیبایی را بوجود اورده بود.
الشیا برروی قطعه سنگی روی در روی غار نشسته بود و بی وقفه اشک می ریخت.گاهی اوقات جیمی احساس می کرد که الشیا با کسی صحبت می کند ولی این احساس را نادیده می گرفت.
ان شب الشیا برای خوردن شام که یک ماده اهوی کبابی بود نرفت.
سر شام دور اتش سرخ رنگی که چراغ انشب بود نیکلاس در مورد این که مکان بعدی کجا خواهد بود صحبت می کرد.
جاناتان گفت :حالا از کدام طرف باید برویم؟ ما هیچ نقشه ای را در دست نداریم.
جیمی گفت :درسته ،ولی باید یک راهی باشه.
نیکلاس به غار اشاره کرد و گفت:دو تن از بهترین های گروه را در این غار از دست دادیم،بنظرم باید در امتداد مسیر این غار حرکت کنیم.
جاناتان گفت :بهتره بریم و استراحت کنیم،فردا صبح زود حرکت می کنیم
سایر جستجوگران لبخند تلخی زدند و سپس به یاد از دست رفتگان گروه اتش را خاموش کردند و به طرف چادر هایی رفتند که قبل از ورود به غار برپا کرده بودند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!




