جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  38 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  124 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  240 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  323 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دیوان هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
نام پست:هلگار،هانی،دریا
برگرفته از:جویبار،رود،دریا!
با تشکر از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که سال چهارم ابتدایی مسابقه شعرخوانی گذارده ما را به حفظ اشعار محمود کیانوش ترغیب نمود!و با تشکر از خود محمود جیگر و اشعارش!

هلگا در نقش جویبار
"هانی"یا همون "یه نفر" در نقش رود
پشه و شومینه در نقش سیاهی لشکر

یک روز هلگاری*
باریک چون نواری
از کوه سر در آورد
گردید جویباری

با پشه و شومینه**
بر کوه شد روانه
از مارپیچ دره
میرفت اسگلانه

راهش که تنگ میشد
خیلی مشنگ میشد
با سنگ های سرسخت
فکر کلنگ میشد

راهش گشاد میشد
آبش زیاد میشد(بابا مثلا جویباره دیگه...عجبا!)
از دیدن یه نفر
بسیار شاد میشد

از نبش دره پیچید
رقصان دوید و خندید
شد غرق در خجالت
تا آن "یه نفر"رو دید

بی جنبه رفت از هوش
افتاد گنگ و خاموش
تا "هانی"مثل [...]
بر هلگاگشود آغوش

هلگا یه ذره ترسید
قلبش از توی سینه
پرید افتاد تو شلوار(همون!)
به روش نیاورد اما،خندید و گفت:ایـــــــنه!

وقتی ترس هلگا ریخت
با موجها در آویخت
هی پخش و پخشتر شد
با آب رود(!)آمیخت

چون روز و شب روان شد
کوشید و پرتوان شد
آن هلگار کوچک
دریای بی کران شد
____________________________
*:هلگار بر وزن جویبار
**:اینا هم فک کنین دوستاشن!
***:کلمه مناسب رو جایگزین کنید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرچی داداشم بگه
Re: دیوان هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 29 فروردین 1387 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
هلی هلی هلگا جونم ..دنیس بی تو می میره
هافل پاف با وجودت تازه داره جووون می گیره...
یادم می اد اون روز بهم گفتی ...
هافل پاف دیگه واسم شده خیلی بی معنی
دوستش داشتم ..ولی دیگه فنجون من نیس.
خسته شدم از هافل می رم من
دوستش دارم شاید برگشتم من................
اگر دیدی فنجون دست من نیست.
بدون که این اصلا دسته ی فنجون نیست
افکتتتتتتتتتتتت کشیده

روزگار سخت را همی گذراندیم تا به هافل برسیم
فنـــــــــــــــــــــــــــــــــــجون را باید شست.
جور دیگــــــــــــــــــــــــــــر قهوه نوشید.
هــــــــــــــــــــافل رو بــــــــــــــــــــق نکنیم
در دور دست ها شایــــــــــــــــــــــد .،گیریف پـــــــــــــــــناه اورد.
مرلیــــــــــــــــــــــــــــــنی شاد شود
دنیــــــــــــــــــــــــسی عشق کند!
هافـــــــــــــــــل را بوق نکنیـــــــــــــــــــــــــــــــم
در دوردســــــــــــــــــــــــت ها شاید.گیریفی پناه ارد
فعالیـــــــــــــــــــــــــــــت کنید .
هافــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل را بوق نکنـــــــــــــــــــِم

{اب را گل نکنیم }

......................
پرسی نامه :

پرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــِی بوق نزن
هافـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل تو راه بوق نزن
ترم تابستونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بیاد گیریف خرابه بوق نزن.
جام کوییدیج تو دست ماســــــــــــــــــــــــــت ..ای پرسی بوق نزن
!

........
با این وضع حتما روزی شاعر هم می شوم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small][b][color=00CC00]شناسه ی جدید م?
Re: دیوان هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 29 فروردین 1387 12:08
نمایش جزئیات
آفلاین
تو ای فریاد پنهان در گلو خاموش ... در خلوت ..
گهی پنهان تر از پنهان ... گهی پیدا ترین پیدا ...
تو ای فریاد پنهان در گلو خاموش ... این بغضی است سرخورده
گلویی از فشار حرف های شاید ... ترک خورده
تو ای فریاد پنهان در گل خاموش ... این پایان یک راه است ...
و شاید نقطه پایان یک احساس ... یک رویا
تو ای فریاد پنهان در گلو خاموش ... قلم از دست من افتاد ...
همه یار و دیار از بهر تنهایی من خندید ... بسی اشک از نظر بارید ....
<><><><><><><><><><><><><><><><><>
برگردان از ذهن خودم به صورت کاملا بوقمندانه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: دیوان هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 28 فروردین 1387 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
مخوان اواز ای رزی
صدای نغمه ی مستانه ات را در گلو بشکن
درک اواز عشق انگیز را بس کن
سرود لحظه های کامیابی را بدور افکن
توی ای رزی ..اگر اواز می خوانی
بخوان اواز ان بارتی کراوچی را
که در رنک گیری تهی دست است
رنک هاش حقیقت نیست
هزاران چونه در پس این رنک ها دارد
توی ای درک کز کام ها در سینه ات بانگی طربخیز است
سرود هافل را سر کن
بخوان اواز ان هرمیون گرنجر را
که در سر دوراهی ماندست
نفس هایش توانا نیست
غروب شناسه در چتر باکس پیداست.
و اخر دست بر دعا بر اسمان بردد
و همی گوید :
مرلینا..یا ریش مرلینا..هافل را برگزینم
تو ای رزی که شور نغمه از لبهات لبریز است
بخوان اواز ان گابریل دلاکور را .
که از نظارت استفا داد رفت...
و همچنان همی گوید :
یا ریش مرلینا...وقتم تنگ است..
مرا به مقام نظارت بازگردان
تو ای درک که از شادی همی خوانی
مخوان اواز عشق انگیز ای درک
اگر اواز می خوانی
بخوان اواز ان پیتر پتی گرو رو...
که در اوارگی گردد
و همی گوید : یا پرسی ویزلیا...وساطتت کن
یا ریش مرلینا ..حمایت کن...
ناظر شوم و ..گر ناظر شوم گلی بر سر این گلستان همی زنم
و او در پیری تهی دست است
مخوان اواز ای رزی
اگر اواز می خوانی
بخوان اواز ان سوزان غمگین را ..
کز روزگار سخت جوانی به هافل پاف روی همی اورد
و همی گوید
یا ریش مرلینا ..مرا در پناه هافل حفظ گردان

..............

برگردانده شده توسط من از شعر نو از مهدی سهیلی به اسم سرود قرن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small][b][color=00CC00]شناسه ی جدید م?
Re: دیوان هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 24 فروردین 1387 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
برای اولین بار یه شعر از خودم می سازم.(می دونم بده)

هلگای خوب و مهربون
حرفی بزن ای نازنیــــــــن

تالار داری مثل مـــــــاه
یاد میدی درس مثل شاه

حالا که رفتیم هافلپاف
اصلا نباشیم خبالبـــــــاف

اینجا همه با حالـــــــن
با وفــــــــــا و پر کــــــــارن

پس تو که این قدر خوبی
یاد بده درس خیلی عالی

هرگز نشو دلــــــــــسـرد
از دست ما ناامــــــــــــــید

امیدوار و پر تلـــــــــــاش
دست در دست هـــــــــــم

تالار رو کنیم آبــــــــــاد
تا راضی باشه هلگا جــون

هلگا جونم دوست داریم
تا ابد حواتو داریــــــــــــــــم

بچه ها بیاین شادی کنیم
بازی و طنازی کنیـــــــــــــم


... مرسی مرسی نیازی به تشویق نیست ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1387/1/24 16:07:14
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1387/1/24 16:08:45
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دیوان هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 23 فروردین 1387 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها این نقشه جغرافیاست ...
بچه ها جادوگران این گوشه هاست ...
شکل یک گورکن در اینجا آشناست ..
بچه ها !! ... این گورکنه ... هافل ماست ...
بچه ها این تالار نازنین ... دشمن بسیار دارد در کمین ...
داغ دارد هم به دل ، هم بر جبین ... افتخارش اتحاد دار و دین ...
بچه ها از هر گروه و هر نژاد ... دست اندر دست هم بایست داد ...
فارغ از هر زنده باد و مرده باد ... سر به راه برتری باید نهاد ...
نام هافل ... حامی صلح و صفاست ...
بچه ها این پرچم خیلی قشنگ ... پرچم پر افتخار زرد رنگ ... پر نشان از کوشش ماست بی درنگ ...
خار چشم دشمانان چشم تنگ ... افتخار ما به آن ، بی انتهاست ...
صلح و پایایی و قهرمان شدن ... سرور شیران و دلکوران شدن ...
بچه ها این کار فردای شماست ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: دیوان هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 15 فروردین 1387 11:22
نمایش جزئیات
آفلاین
هافل نم کشیده

متصدی به تعداد کافی

ده عدد عاقد

جنس مونث صد عدد

تخت خواب به تعداد کافی

صیغه می کنیم ، عقد جدا

درک علافه ، لودو حماله

پیوز اسگله

و دیگر هیچ!

نوع شعر : پاره ی جدید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �
Re: دیوان هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 2 فروردین 1387 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
اگر دست ها مشت محکم شود / اگر عزم کمتر از کم شود
اگر سوژه ها همه گردد یکی / اگر هرچه خواهی همان دم شود
اگر حرف هامان همه یک شود / اگر شادی ارزش به از غم شود
اگر با هم و همدل و یک صدا / بخوانیم تا هافل اقشم شود
قسم بر همان عشق کاندر دل / همه هست ، هافل چو عالم شود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: برای تو میسرایم ای گریفندور !
ارسال شده در: پنجشنبه 16 اسفند 1386 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
روزي روزگاري بود گودريك گريفيندور توي هاگوارتز بود
نصيحت مردم كار اون بود طلسم شكنجه كار سالازار بود
تو چي مي خواي چي مي گي سرويس كردي اي سالازار نامرد مارو سرويس كردي
خسته شدم از اصيل زادگي واي واي برو بمير بمير

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: برای تو میسرایم ای گریفندور !
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 اسفند 1386 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگوارتز روز و شباش قشنگه ..چی میشه ؟

زندگی بی هاگوارتز نمی شه ..نه نه نه نمیشه

اسلیترین رو می زاریم پشت سر.... هاهاهاهاهاها

هافپلاف برامون بوقه ...هاهاهاهاها

تا گیریفندور هست زندگی باید کرد

اسمون ابی ابی قلعه ی ما سیاهه
اما توی این مدرسه ....فقط جادوگری ...کار من
این طرف هری و رون اون ور هرمی و لاوندرن
اما توی این مدرسه فقط ... جادوگری کاره من

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با