- خوب ، میتونی آخرین حموم عمرت روبکنی.
- خوب،پس لطف کنین و برین بیرون.
پرنل با پوزخندی گفت:
- که فرار کنین دیگه. . .

- چیز... نه باب ... فرار چیه؟... فرار کجا بود...
اما ورود ناگهانی یه هیپوگریف نذاشت آنتونین به حرفش ادامه بده:
- سلام دوستان،رفقا،یاران و....
- آهام....ایول باب،دمت گرم....تو دیگه کی هستی....خوب موقعی رسیدی.خوب دیگه خانوما برای مرگ آماده باشین.

کینگزلی و پرنل:

- رفیق میتونیم شروع کنیم، من مگس رو میخورم و تو جغد رو ...
- چی میگی آنتونین جون؟این چه کاریه؟مگه تو نمیدونی اونا دو تا خانوم با شخصیتن؟من بمیرم هم حاضر نیستم یه همچین کاری بکنم....
کینگزلی:

پرنل:

آنتونین:چی شده؟زده به سرت جاناتان؟
- نه،ولی میدونی؟من کاملا متحول شدم و به یه پسر خوب و سر به راه تبدیل شدم.ما میتونیم چهار نفری بریم پارک و از هوای پاکیزه و فضای تمیز اون مستفیض شیم و به فردا های بهتر فکر کنیم و همیشه به یاد داشته باشم که یک گریفندوری اصیل کسی رو نمیخوره و اینکه یه شاعری گفته: میازار جغدی که مگس کش است که روزی در افتی به پایش چو مرغی مگس خوار.....
-
بد جوری متحول شدی باب.یه خورده زیادی متحول شدی.....کینگزلی با خوشحالی گفت: خوب حالا که همه به خوبی و خوشی متحول شدن،بریم جمیعا خوش گذرونی.راستی آنتونی جون خونتون چیزی واسه خوردن پیدا نمیشه؟

پرنل از آشپزخونه با فریاد:
- چرا شکلی جونم.بیا ببین چه همه خوراکی.راستی آنتونین اینا که توی اون کابینتس و رنگش هی عوض میشه چیه؟

جاناتان:واستا منم اومدم.تنها خوری خیلی کار بدیه....
آنتونین:پس شما قصد ندارین منو به عنوان نهارتون میل کنین؟
- نه باب،این چه حرفیه.من و پرنل غلط بکنیم بخوایم چنین جسارتی به یه ناظر محترم بکنیم.اونا فقط شوخی بود.حالا ما میریم یه خورده این آشپزخونتون رو بخلوتونیم.شما هم به حمامتون برسین....

بعد از گفتن این حرف،کینگزلی پشت سر جاناتان از حموم به طرف آشپزخونه پرواز کرد....
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

کاش نمیومدی یا حداقل مثل آدم میومدی.آخه تو با خودت فکر نکردی یه مگس. . .
آره،کینگزلی کوچولو راست میگه.پرنل جون انقدر خودت رو ناراحت نکن.فوقش ما دو تا لقمه واسه نهارمون داریم.




بسه باب،سرم رفت.عجب پر حرفایی هستین.دالاهوف به حرف این دو تا کوچول گوش نده.من حسابی گشنمه.بیا زودتر بخوریمشون بریم دوباره شکار واسه شب. . .
(با توجه به این که بنده چشمان بسیار تیزبینی دارم) و فهمید دالاهوف دوستشو نخورده.میخواست خوشحال بشه که یهو یه صدای غریبه اومد:



الان من هم ميخورمت
