جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  59 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 20 اردیبهشت 1387 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
اوایل شب بود و هری همراه با دوستانش داشت در سالن های هاگوارتز قدم می زد که پسری با موهای طلایی توجه او را جلب کرد . مالفوی داشت یواشکی از هاگواتز بیرون می رفت .
طبق معمول حس کنجکاوی و فضولی هری گل کرده بود واسه همین شنل رو از توی جیبش در آورد و همراه سه تا دوستاش دنبال مالفوی راه افتاد .
هری به دوستاش گفت : غلط نکنم یه کاسه ای زیر نیم کاسه هس ، بریم ببینیم کجا میره
آنها به دنبال مالفوی راه اقتادند، پس از چند دقیقه آنها به جنگل ممنوعه رسیدند .
هرمیون پرسید: هری به نظرت دراکو اینجا چکار می کنه ؟
رون که ترسیده بود گفت: به ما چه بابا بیاد برگردیم
هری چیزی نگفت ولی نگاهش را از مالفوی بر نداشت و به راهشان ادامه دادند .
45 دقیقه بود که داشتند مالفوی را تعقیب می کردند، بالخره به اواسط جنگل رسیدند که دیگر آسمان معلوم نبود
ریشه های درختان بزرگ از زمین بیرون زده بود ،رون با ترس اطرافش را نگاه می کرد که هری گفت : اونجا رو نگاه کنید . هری با انگشت اشاره اش مالفوی را نشان می داد که در برابر عده ای زیادی غول ایستاده بود . آن سه نفر ساکت شدند و پشت درختی قایم شدند دریغ از یاد آوری این که آنها نامرئی هستند .
مالفوی گفت : ای غولان ، ای قدرتمندان ،لرد بزرگ از شما می خواهد که به جمع یاران او بپیوندید و هر کس که نافرمانی کند کشته می شود .
غول هایی که آنجا ایستاده بودند با این حرف مالفوی عصبی شدند و خواستند او را بکشند ، مالفوی در ابتدا توانست مقاومت کند و تا صد متر از غول ها دور شود، اما صد متر که برای غول ها چیزی نبود برای همین هم یکی از غول ها خم شد و مالفوی را برداشت و بلند کرد .
هری و دوستانش که تصمیم گرفته بودند به مالفوی کمک نکند ولی وقتی که دیدند جان او در خطر است از زیر شنل بیرون آمدند و هرمیون با یک حرکت مچ دستش چوب دستیش را گرداند و توانست مالفوی را پایین آورد ، مالفوی که از ترس بیهوش شده بود بر روی زمین افتاد .
این بار هری ورد بیهوشی را با تمام قدرتش به کار برد و همه ی غولان را بیهوش کرد .
بعد از این که مطمئن شدند مالفوی و غولان بیهوش هستند شروع به حرف زدن کردن .
هرمیون گفت : خب حالا با این مردنی باید چکار کنیم ؟
رون گفت : من که می گم همین جا ولش کنید بریم خودش بعداً بر می گرده .
هرمیون گفت : یعنی چی ممکنه دوباره غولا بگیرنش
رون گفت : پس می گی چکارش کنیم ؟
هری که تا آن موقع ساکت بود گفت : شما با شنل برگردین به هاگواتز من این رو می یارم .
رون و هرمیون به زیر شنل رفتند و هری نیز مالفوی را بغل کرد و به راه افتادند .
هرچه جلوتر می رفتند قد درختان کوچکتر و آسمان بیشتر معلوم می شد .
آن قدر رفتند تا نزدیک کلبه ی هاگرید شدند . بدون توجه به راهشان ادامه دادند ،مالفوی در راه ناله ای می کرد ولی آنها توجهی نمی کردند ، وقتی به سرسرا رسیدند هری آروم مالفوی را در سرسرا گذاشت و خودش به همراه سه دوستش به طرف تخت خواب های گرمشان رفتند با این فکر که ولدرموت چرا می خواست غول ها را با خودش متحد سازد .


==================
ببخشید این برای چندمین بار است که من دارم شرکت می کنم ،لطفاً دیگه من رو رد نکنید و تاییدم کنید .




چند مورد غلط املايي داشتي، خيلي جالب نبود كه مالفوي جرات كنه به راحتي به جنگل ممنوعه بره و به غول ها و ساير موجودات جادويي دستور بدهد. در زم نوع ديالوگ ها مشكل داره، مثلا همش گفتي هري گفت: هرميون پرسيد: . معمولا كمتر در نمايشنامه چنين مي نويسند بلكه مي نويسند فلان كاراكتر: . يا حداقل توصيف مي آورند از حالا و رفتار و لحن گفتار اون ديالوگ از كاراكتر. در ضمن خيلي منطقي نبود. با وجود خطرناك بودن قضيه چرا هرميون و رون زير شنل بروند اما هري و دراكو نروند؟با اين وجود كه دراكو هم بيهوش بود و ممكن بود آنها هر لحظه ديده شوند و شناسايي شوند. به نظر من داخل كردن رون و هرميون اضافي بود. بيشتر دقت كن. يك نمايشنامه ديگر بنويس.موفق باشي

تاييد نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/21 13:37:01
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 20 اردیبهشت 1387 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
هری به سرعت مالفوی را تعقیب می کرد
-نمی تونی منو بگیری پاتر
- جایی برای فرار نداری الان فکت رو پایین می آرم
مالفوی که جایی برای فرار نمی دید به سرعت راهش را به سمت جنگل ممنوعه کج کرد و در میان درختان ناپدید شد هری برای یک لحظه فکر کرد که او را گم کرده است اما وقتی لباس گروه اسلاترین را در بین درختان دید امیدوار شد و مالفوی را تعقیب کرد. هری به جای رسید که نور به زحمت وارد می شد مالفوی یک لحظه ایستاد و برگشت و یک طلسم صلیبی به سمت او روانه کرد هری با چابکی طلسم را رد کرد ولی چوب دستی اش از دستش افتاد ولی وقتی متوجه این موضوع شد که دیر شده بود . ومالفوی یک طلسم صلیبی دیگر به سمت هری روانه کرد که درست به هدف خورد. به محض برخورد طلسم به هری درد سرا پای وجودش را فرا گرفت مالفوی به او دستور می داد:
_زانو بزن زانو بزن
هری به سختی دستش را به سمت سنگی که در آن گوشه افتاده بود دراز کرد و ان را محکم به سر مالفوی کوبید فریاد مالفوی به هوا بلند شد .هری به سمت چوب دستی اش شیرژه رفت و آ« را به سمت مالفوی نشانه گرفت .
_تو نمی تونی با من کاری بکنی پاتر دوستام الان میرسند و تازه دیوانه ساز هم تو راه هستند! به نظر من بهتره بذاری وبری
_ دوستات که نمی دونن تو انجا هستی. لازم نیست منو بی خود بترسونی.
_از کجا می دونی که نمی دونن؟
هری ومالفوی به سمت صاحب صدا برگشتند و یک دسته مرگ خوار را دیدند که همگی چوب های خود را به سمت هری نشانه گرفته اند.
_زودباش پاتر بندازش به به ببینید چی داریم دوست های دیوانه سازمون هم از راه رسیدند!
نزدیک بیست دیوانه ساز به سمت هری در حرکت بودند هری به آنها مجال نداد و به سمت آنها سپر محافظ را روانه کرد:
_اسپکتو پاترونام !
دیوانه ساز ها خود دیوانه شدند و به هر سو می رفتند و دوست را از دشمن تشخیص نمی دادند مالفوی به روی زمین افتاد هری دید که یکی از دیوانه ساز ها روی او خم شده است با خود فکر کرد که شاید مالفوی دشمن او باشد ولی خودش قاتل نیست پس سپر را به سمت او روانه کرد و خودش مالفوی را بلند کرد و با خود برد و مرگ خوارها را با دیوانه سازها تنها گذاشت.



آخرش كمي قاطي شد، خيلي شباهت نداشت به صحنه بلند شدن مالفوي و قرار گرفتن در دستان هري پاتر كه دادم. اما قابل قبول بود.منظور را رساندي.

تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط night walker در 1387/2/20 15:16:35
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/21 13:24:21
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
- ماه درآسمان خودنمایی می کرد . زمین ناپایدار به نظر می رسید ، گل آلود مثل همیشه . سرما طاقت فرسا بود . صدای جغد ها از هر جای جنگل به شنیده می شد . گویا جنگل بیش از پیش قصد ترساندن رهگذران را داشت .
پشت سر مالفوی هری ، رون و هرمیون در تعقیبش بودند . هری خیلی نگران بود . ملاقات غیر منتظره ی اسنیپ با مالفوی در سالن غذا خوری و رد و بدل شدن آن نامه جای تعجب داشت .
پس از چند دقیقه رون با حالتی سرسار از تنفر گفت :
- لعنتی داره کجا می ره ؟ به اعماق جنگل ؟
- ما باید دنبالش بریم حتما موضوع مهمی بوده که صبح ، اسنیپ برایش اینقدر خطر کرد .
چند لحظه در سکوت سپری شد . ناگهان کمی جلو تر در پشت درختان مالفوی ناپدید شد . به سرعتشان افزودند تا او را گم نکنند .
هری به رون گفت :
- برو به دامبلدور خبر بده
هری و هرمیون از پشت درختی به تماشا پرداختند . اسنیپ آنجا حضور داشت . به طرف مالفوی رفت و گفت :
- لرد سیاه داره برمی گرده به هر کسی که اعتماد داری خبر بده .
باید همه آماده بشن .
- ولی دامبلدور چی ؟
- مشکلی نیست . سه روز دیگه می خواهد برود وزاتخانه اونجا چند روزی کار داره .
- باشه من تمام تلاشم را می کنم .
- تا بعد ...
ناگهان اسنیپ در میان درختان ناپدید شد . مالفوی زمزمه کرد :
- این دفعه پاتر می میره .
و با نیشخند مرموزانه ای برگشت تا از آنجا دور شود .
هری با چرخشی سریع از میان بوته ها بیرون آمد و چوبش را زیر گلوی مالفوی گرفت . خشم جلوی چشمانش را گرفته بود . ترس در چهره ی مالفوی موج می زد . دستش را در جیبش فرو برد تا چوبش را در آورد و هری سریع تر اقدام کرد و او را به هوا بلند کرد و محکم به زمین زد . هری خود را برای ورد بعدی آماده کرد اما ناگهان ضربه ای از پشت او را به زمین انداخت . از جایش بلند شد و دوباره با ضربه ی کراب به روی زمین پهن شد . بله کراب آنها را زیر نظر داشت. ولی این بار نوبت به هرمیون رسید. چوبش را رو به کراب گرفت و نجوا کنان وردی را به زبان آورد کراب به سرعت به درخت پشتی برخورد کرد . در این مدت هری فرصت خوبی داشت که خود را جمع و جور کند و مشتی را به مالفوی بزند که منجر به بیهوش شدنش شد . هری به هرمیون گفت :
- کراب رو همین جا می گذاریم و می ریم .
آن وقت مالفوی را بلند کرد ، مدرسه در خطر بود ، دامبلدور هم به اطلاعات مالفوی نیاز داشت پس به سرعت راه افتاد .


حالا شد...آفرين، خوب گرفتي منظورمو! موفق باشي

تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/11 15:47:17
در دست ساخت ...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 10:01
نمایش جزئیات
آفلاین
- ماه در آسمان خودنمایی می کرد . زمين هم ناپايدار به نـــــــظر

ميرسيد ، گل آلود مثل همیشه . سرما طاقـــت فرسا بود . انگار

جنگل بيش از هميـــشه ، قـــــصد ترساندن رهگذران را داشت .

صـــــــدای جغد ها از هر جای جنگل به گوش می رسید .

پشــت سر مالفوی ، هری در تعقیبش بود . ملاقات غیر منتظره ی

اسنــــــــــــــــیپ با مالفوی در سالن غذا خوری و رد و بدل شدن

آن نامه جای تعجــــــــــــــب داشت .

چند لحظه ای در سکوت سپـــــــــری شد . کمی جلوتر در پشت

درختان مالـــــفوی ناپدید شد . به سرعتش افزود تا او را گم نکند.

از پشـــــت درختی نظاره گر شد . اسنیپ آنجا حضور داشت ، به

طرف مالفوی رفت .


- لرد سیاه داره بر می گرده . به اونایی که اعتــــماد داری خبر

بده . همه باید آماده بشن .

- باشه . به همه می گم ... ناگهان اسنیپ نا پدید .


مالفوی زمزمه کرد : این دفعه پاتـــر می میره ... و با نیشخند

مرموزانه ای برگشت تا از آنجا دور شود .

هری با چرخشی سریع از بین بوته ها بیرون آمد و چوبـــش را زیر

گلوی مالفوی گرفت . خشم جلو ی چشــــــــمانش را گرفته بود .

ترس در چهــــــــــره ی مالفوی موج می زد . دستش را در جیبش

فرو بــــــــــــرد تا چوبش را در آورد ولی هری سریع تر اقدام کرد و

او را به هوا بلند کرد و محکم به زمین زد . بیهوش روی زمین افتاده

بود ، از بینی اش خون می آمد. بالای سرش رفت و او را بلند کرد

مدرسه در خطر بود ، دامبلدور هم به اطلاعات مالفوی نیاز داشت.

پس به سرعت به را افتاد .



[/size]

جمله بندی رو رعایت نکردی، نظم نوشته خیلی مهمه، بعد این که نوشته شبیه عکس بود اما هیجان نداشت، خشک بود، محور اصلی و اساس نوشتار مشخص نبود، همش فضاسازی و توصیف بود، دیالوگی برقرار نکردی. سعی کن حداقل چهار پنج دیالوگ میان کاراکترها برقرار کن.بین جملات فاصله مناسب رو برقرار کن. موفق باشی.

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزف پیر در 1387/2/11 10:11:55
ویرایش شده توسط جوزف پیر در 1387/2/11 10:58:09
ویرایش شده توسط جوزف پیر در 1387/2/11 11:11:43
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/11 11:26:28
ویرایش شده توسط جوزف پیر در 1387/2/11 12:31:16
ویرایش شده توسط جوزف پیر در 1387/2/11 12:37:54
ویرایش شده توسط جوزف پیر در 1387/2/11 12:53:26
در دست ساخت ...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 8 اردیبهشت 1387 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بادی که از صبح شروع شده بود اکنون شدید تر میوزید. هری از یک ساعت قبل از مسابقه به زمین امده بود تا بتواند فشار روانی که اسلایترین ها برایش بوجود اورده بودند کم کند.
صبح که بیدار شد رون با دهانی باز با خوابی نارام خوابیده بود.
او هم مانند هری روز قبل از مسابقه چیزی نخورده بود.
دوری سریع در میدان زد.

خورسید لحظه ای پشت ابر های کدر پنهان می شد اما زود از پشت ابر ها نمایان میشد و تلالو درخشانش را به زمین می تابند.
مالفوی سایه به سایه دنبال او بود و از او یک لحظه هم غافل نمیشد.هری نگاهی به دور و اطرافش انداخت و مالفوی را دید که در فاصله ای نه چندان دور از او ایستاده.

مالفوی با پوزخندی گفت : هی پاتر دوستت ویزلی داره همه ی توپ ها را میگیره البته توپ های بازدارنده را.

هری به حرف مالفوی اهمیتی نداد میدانست که این روش همیشگی مالفوی برای پیروزی بود.

_ میدونی داستان من چیه؟ داستان حمله ی لرد سیاه به خونه ی شما.

حالا هری به طرف مالفوی برگشته بود . اتشی که در وجودش چندین هفته در خاکستر مانده بود داشت شروع به سر براوردن می کرد. حالا بهترین زمان برای خالی کردن دغودلی فشار روانی که اسلایترین برایش از چند هفته قبل ایجاد کرده بود.

_ میگفتن مادرت قبل از مردنش داشت به لرد سیاه التماس میکرد. چه قدر رقت انگیز...

اما هری نگذاشت مالفوی بقیه حرفش را بزند پس فاصله ی خود را تا مالفوی سریع طی کرد.

دنگ...

اولین ضربه را با موفقیت به گونه ی چپ مالفوی زده بود.دوباره مشتش را دوباره عقب برد و با قدرت ضربه ای زد اما سرش را به موقع عقب کشید.
هری با دست چپ به جلوی ردای سبز رنگ مالفوی چنگ زد.

ناگهان چیزی درخشید گوی زرین سمت راستش کنار پایش بود... پای چپش را سریع از روی جارویش رد کرد...حالا با دست چپش از جارو اویزان بود و گوی زرین با جنبشی ضعیف برای اخرین بار سعی کرد خودش را ازاد کند اما بی فایده بود... هری به روی جارویش برگشت . گوی زرین را به نشانه ی پیروزی به بالا برد.

گیریفندوری ها با فریادی از شادی به پایین سرازیر شدند.
ناسزاهای مالفوی در بین شادی بچه ها خیلی ضعیف به گوش میرسید. حالا رنگش از رون هم سرخ تر شده بود خوشبختانه خانوم هوچ جنگ بین هری و دراکو را ندیده بود.



دیر اقدام کردی، عکس کارگاه عوض شده است. با توجه به عکس جدید نمایشنامه جدیدی بنویس. موفق باشی.

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/8 20:35:53
تازه وارد بدون نام و نشان.
به ياد لوبين,تانكس,فرد,مودي,دابي جن ازاد,سيريوس,دامبلدور,
کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 8 اردیبهشت 1387 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به كاربران عزيز


عكس جديد جهت شركت در كارگاه نمايشنامه نويسي

هري پاتر و به همراه يك پسر بيهوش يا شايد مرده اي كه موهاي بلوندي داره(مي تواند دراكو مالفوي باشد)، از ميان درختان و علفزارهاي يك محيطي شبيه به جنگل(شايد جنگل ممنوعه هاگوارتز يا هر جاي ديگر) بيرون مي آيند، شايد جايي مي روند، شايد به يك جمعيت حاضري مي پيوندند و شايد و شايد و شايد هاي ديگر.

نوشته نمايشنامه با توجه و دقت مناسب به اين عكس بر عهده شماست.

موفق باشيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین
هری داشت می لرزید دیگه طاقتش را نداشت هیاهوی اسلیترینی ها از یک طرف ودرد زخمش از طرف دیگر رنجش می داد اونا داشتند بازی رو می باختند چشمان اندوهگین گریفیندوری ها تنها به اون بود مالفوی رااز آن دور میدید که با نیمبوس 2008 خود جلوی ستون اسلیترین خودنمایی می کرد نه او نباید خود را می باخت کمی خود را جمع وجور کرد وسعی کرد وضعیت را عادی نشان دهد ناگهان آن را دید بله خودش بود آن گوی زرین با نور درخشان وخیره کننده ی همیشگی مثل اینکه مالفوی هم باخبر شده بود وبا سرعتی باورنکردنی که هری لذت آن را در عمرش نچشیده بود خود را به آن طرف محوطه رساند اما هری امکان بیشتری برای لمس این پیروزی داشت مالفوی واقعا" عصبانی شده بود بلند داد زد وگفت پاتر شنیدم پدرت هم مثل خودت یه پر افاده ی تو خالی بوده یه کله خر مغرور خشم تمام وجود هری را فرا گرفت دیگر هیچ چیز نمی فهمید و این همان قصد مالفوی بود دستان خود را مشت کرد وتصمیم به کاری کرد که همیشه آرزویش را داش مشت اول را زد مشت دوم اما هنگام زدن سومی گرمای آن را بار دیگر حس کرد بله اسنیچ در دستش بود.....


الان كه اين ويرايش رو مي نويسم هنوز در بازي با كلمات تاييد شدن يا نشدن شما مشخص نيست، اما با اين وجود اين از نمايشنامه شما:
اول از همه اين جمله بندي و پاراگراف بندي رو رعايت نكردي، دوم اينكه خيلي شبيه به عكس ننوشتي، چيزي كه در عكس بود با چيزي كه ما نوشتي تفاوت زياد داشت، تك ديالوگ نمايشنامه ات رو هم قاطي فضاسازي هايت كردي، تمام نمايشنامه ات در اصل توصيف و فضاسازي بود، بد نيست اين مورد، اما خيلي با عكس هماهنگ نبود. به نظرم با رعايت نظم و جمله بندي زيبا در نوشته و انتخاب نمايشنامه اي شبيه تر به عكس موفق تر خواهي بود.


تاييد نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/6 18:34:12
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/6 19:04:16
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
بادي كه از صبح شروع شده بود داشت شديد تر مي شد.هري از يك ساعت قبل از مسابقه به زمين امده بود تا شايد بتواند فشار رواني كه اسلايتريني ها برايش ايجاد كرده بودند كم كند.
صبح كه از خواب بيدار شد رون هنوز با دهان باز در خوابي نا ارام خوابيده بود.او هم مثل هري روز قبل مسابقه جيزي نخورده بود.
دوري سريع در ميدان زد.خورشيد لحظه او بشت بنهان مي شد اما جند دقيقه بعد كرماي خود را در همه جاي زمين بخش مي كرد.
ملفوي سايه به سايه اش او را تحت نظر كرفته بود.نكاهي به اطرافش انداخت.ملفوي با فاصله كمي از هري را زير نظر كرفته بود.
-هي باتر,دوستت ويزلي داره همه توبارو مي كيره.البته توباي بازدارندرو.
و بوزخندي زد.
هري اهميتي نمي داد.مي دانست كه اين روش هميشكي ملفوي براي بيروزي بود.
-مي دوني داستان مورد علاقه ي من جيه.داستان حمله ي ولدمورت به خونه ي شما.
حالا هري به طرف ملفوي بركشته بود.اتشي كه در وجودش جندين هفته در زير خاكستر مانده بود داشت شروع به سر بر اوردن ميكرد.حالا بهترين زمان براي خالي كردن دغودلي فشار رواني كه اسلايترين برايش در جند هفته قبل ايجاد كرده بودند,بود.
-مي كن مادرت قبل از مردنش داشت به ولدمورت التماس ميكرد.جقدر رقت انكيز...
فاصله ي خود تا ملفوي را سريع طي كرد.
...دنك!
اولين ضربه را با موفقيت به كونه جب ملفوي زده بود.مشتش را دوباره عقب برد و با تمام قدرت ضربه زد.اما به موقع سرش را عقب برد.هري با دست جب به جلوي رداي سبز ملفوي جنك انداخت.
ناكهان جيزي درخشيد...كوي زرين سمت راستش كنار بايش بود...باي جبش را سريع از روي جارو رد كرد...حالا با دست جبش از جارو اويزان بود و كوي زرين با جنبشي ضعيف براي اخرين بار سعي كرد خودش را ازاد كند اما بي فايده بود...هري به روي جارويش بركشت.كوي زرين را به نشانه ي بيروزي بالا برد.كريفيندوري ها با فرياد شادي به زمين سرازير شدند.ناسزا هاي ملفوي در ميان فريادهاي بيروزي كم شد.حالا رنكش از رون هم سرخ تر شده بود.خوشبختانه خانم هوج جنك هري و ملفوي رانديده بود.



اول اينكه شما هنوز در بازي با كلمات در اينجا تاييد نشديد. ابتدا آنجا تاييد شويد، در ضمن شما در نمايشنامه از فونت عربي استفاده مي كنيد كه تقريبا نمايشنامه رو خراب ميكنه. هر وقت در بازي با كلمات تاييد شدي مي تواني با تغيير فونت عربي به فارسي اينجا پست بزني و منتظر بررسي پستت باشي. ميتوني همين نمايشنامه رو هر وقت كه در بازي با كلمات تاييد شدي، اينجا در كارگاه نمايشنامه نويسي تكرار كني. موفق باشي.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/5 13:21:37
تازه وارد بدون نام و نشان.
به ياد لوبين,تانكس,فرد,مودي,دابي جن ازاد,سيريوس,دامبلدور,
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
آنجيلا به بازي نمي رسيد اين را اليور به ساير اعضاي گروه گفته بود.بعد از اصابت آنجيلا به يكي از تير هاي دروازه و آسيب ديدن او جيني جاي او بازي مي كرد.هري مطمئن بود مالفوي رون و جيني را مسخره مي كند.
آن ها وارد زمين شدند.بعد از دست دادن كاپيتان ها با سوت مادام هوچ بازي شروع شد.هري اوج گرفت و به بالاي زمين رفت.هواي خوبي بود و مشكلي نبود.هري مالقوي را ديد كه دنبال او مي آيد.نزيك تر شد تا از بازي با خبر شود.جيني كوافل را در اختيار داشت و آن را به سمت دروازه انداخت و اولين گل را زد.
بازي ادامه داشت و نتيجه 40_50 به سود گريفيندور بود ولي خبري از اسنيچ نبود.هري همه جا را نگاه كرد و بالاخره اسنيچ را ديدبا سرعت به سمت دروازه ي اسلايترين كه نور از آنجا مي آمد رفت.با تمام سرعت آذرخش پيش مي رفت و سرانجام آن را گرفت.
به زمين فرود آمد.تمام اعضاي گروه به سمت او آمدند و او را در آغوش كشيدند.
-هي پاتر هنوزم با ويزلي هاي گدا مي گردي؟؟
هرميون فرياد زد:خفه شو مالفوي.
مالفوي رو به رون كرد و گفت:راستي مادرت هنوز همون طور خيكي مونده؟
لازم نبود هري و رون كاري بكنند چون جيني مشت خود را بر صورت مالفوي زد.هري خواست ضربه ي دوم را بزند كه صدايي گفت:
50 امتياز از گريفيندور كم ميشه و مجازات در دفتر من پاتر.


نسبت به بقيه يه چيز جديدتر داشت، اين كه جيني مشت رو زد و در حين مشت دوم كه هري ميخواست تقديم مالفوي كند توقف مشت كاملا با تصوير همخواني داشت. نوشته هات رو خيلي سريع هم تموم نكن. كمي كوتاه بود ولي...قابل قبوله

تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/4 19:49:23
آلبرت اینشتین:
»دوچیز بی‌پایان است: اول «کهکشان»، دوم «حماقت بشر»، در مورد اول زیاد مطمئن نیستم.»
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 اردیبهشت 1387 14:51
نمایش جزئیات
آفلاین
روز قبل از مسابقه
هری رون و هرمیون کنار شومینه سالن عمومی گرفیندور نشسته بودند.جینی زود تر از انها رفته بود که بخوابد همه ی همگروهی ها یشان قبل از انها با شور و شوق زیاد به خواب رفته بودند. .
رون:هری اگه فردا نبریم من از تیم خارج میشم .
هری:رون به نظر من اگه تلاشمونو بکنیم می بریم اصلا کی گفته قرار ببازیم؟.
هر میون: رون تو باید اعتماد به نفستو بالا ببری.
رون: هرمیون دوباره شروع نکن.
هری:هرمیون درست می گه رون باید او کتابرو بخوانی
رون بی اعتنا به حرف انها گفت:شب بخیر و رفت که بخوابد.بعد از رفتن رون سالن در سکوت غرق شد. و هری و هرمیون هر کدام در افکار خویش غوطه ور بودند.
فردا ی انروز شور شوق قبل از مسابقه قابل حس بود.
سر میز گریفیندور همه یکدست لباس قرمز پوشیده بودند و شور و حال مسابقه کاملا محسوس بود.رون از ترس رنگ بر چهره نداشت و هیچ چیزی نمی خورد..
هرمیون انها را سر میز یافت و برای انان ارزو ی موفقیت کرد. گویی حال رون با این حرف بدتر نیز شد.
رون :هری اگه...
هری :خفه شو چرا اینقدر نفوس بد می زنی؟!
یک ربع بعد هری و رون با هم به رختکن رفتند.کمکم صدای جمعیت شدت می گرفت.
هری رو به بازیکنانش کرد و گفت:وقت رفتنه.به امید پیروزی.
همگی به هوا رفتند و هری با مالفوی دست داد و با سوت خانم هوچ بازی شروع شد.صدای جمعیت کمکم بسیار بلند شد به صورتی که کمکم ورزشگاه به لرزه در می امد.اما مشکلی نبود.
پس از گذشت 10 دقیقه گرفیندور با 60 امتیاز پیش بود تمام گریفیندوریها به تشویق بی وقفه ی خود ادامه می دادند .هری و مالفوی هر دو به دنبال گوی زرین می گشتند.رون دو گل پشت سر هم خورد و این باعث نگرانی هری شد.ناگهان جسم طلایی زیر نورافتاب درخشید.
مالفوی و هری با هم به سوی ان رفتند.صدای زوزه ی باد در گوشش شدت می گرفتو دست های به دور گوی بسته شد. هری پیروز این نبرد بود.
وقتی به فرود امد بازی کنان دورش جمع شدند.مالفوی از شدت عصبانیت نعره زد:ببینم پاتر پسر یه گند زاده و دوست پسر یک خائن به اصل و نصب بودن چه احساسی داره؟
هرمیون نیز این را شنید ولی دست او را گرفتو التماس کرد:هری ولش کن...
مالفوی :ولش کن گرینجر گند زاده .بذار ببینم چیکار می خواد بکنه...
هری دستش را از دست هرمیون بیرون کشید و به سوی او رفت.
بوم
یک مشت
دو مشت سه مشت
تا امد که چهار مین مشت را بزند نیرویی او را به عقب راند و مک گوناگل داد زد:پاتر بیا بریم دفتر من.و هری به ناچار به دنبال او رفت


قابل قبول بود، اما خوب نبود، بیشتر باید روی جذابیت نوشته کار کنی. توصیفات زیبا و دیالوگ های مناسب خیلی کمک می کنند. موفق باشی.

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/3 21:41:28
عشق واقعي تنهايي را به يگانگي مبدل مي سازد . اگر ديگري را دوست ميداري ، اگر مي خواهي ياريش كني ، كمك كن تا يگانه شود . نه نبايد او را اشباع كني .?