جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 12 خرداد 1387 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
دکی با چکش و تلبه و ساتور و غیره افتاد به جون دامبل :root2:
عمل ادامه یافت تا رسید به ناحیه دماغ
دکی با تعجب به مماغ دامبل نگاه کرد و به پرستار گفت
بابا این دماغ که نیست دسته بیله فکر کنم یه 60.70 باری
حد اقل شکسته ...
پرستار چکش
-تق
-تق
-تق
.......... خوب این که صاف شد حالا رسید به مو ها پرستار
-بله
دکی :اسپری را مرحمت بفرمــــــا
پرستار:الهی امین
دکی:چرا دعا میکنی اسپری
اسپری را به دکی داد و شروع کرد
پسسسسسسسس
حالا همه چیز تموم شده بود
دامبل دو ساعت بعد بیدار شد دکتر او را راهنمایی کرد که بره
جلوی اینه قیافه خودش رو یه نگاهی بندازه
دلش شور میزد دامبی
رفت جلو و اینه
و نگاه کرد
سپس گفت :.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1387 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور روی تخت نشست و با نگرانی گفت: دکی جون چرا ولدی جاش رو داد به من؟ اون هیچ وقت بخشنده نبود!
_خودمم نمیدونم چرا! یعنی منظورم اینه که از ولدمورت ظالم بعیده که جای خودشو به یکی دیگه بده اما خب گاهی وقتا ادم عذاب وجدان میگیره دیگه اون گفت که عذاب وجدان گرفته که اول نوبت تو بوده!حالا چرا میپرسی؟ نیکی و پرسش؟
_اخه از اون بعیده!

دکتر مدتی نگاهی به صورت دامبلدور انداخت و گفت: چه قدر پیر شدی البوس تمام صورتت رو چین و چروک پر کرده!
_ای جوونی کجایی که یادت به خیر...این کارای محفل برای من خیلی دشوار شده .

_مگه شما چند سالتونه دامبلدور؟
_خب.... بذار فکر کنم نودو... اصلا به تو چه؟ دکتر کارتو انجام بده چی کار به سن من داری؟

_ بله...بله... در صورت شما خیلی چین و چروک دیده میشه که اگه پوستت رو بکشم درست میشه.
_دکتر؟ برای من سواله که شما چه طوری صورت رو میکشین؟
_خب من با استفاده از تلمبه این کارو میکنم ... اخه خیلی خوب پوست رو میکشه!
خب... ببینم. زیر چشماتون نیز چروک شده واقعا خیلی زیر چشماتون بد شده اونو نمیشه کاریش کرد مگه این که همون کاری رو بکنم که میخواستم با لرد بکنم...
_چی کار میخواستین بکنین؟
_چشماشو از حدقه در بیارم و چروک و سیاهیش رو از بین ببرم.
_ من شجاعم... و از این عمل ها نمیترسم دکتر هر کاری که لازمه بکن که من میخوام زیبا بشم!
_ بله حتما برای فردا لطفا اماده باشید.

دامبلدور از تخت پایین امدو به سمت در رفت...

ولدمورت خنده کنان رو به دامبل گفت: چی شد؟ ترسیدی برگشتی؟
دامبلدور با غرور: نه!!! اصلا!!! برای عمل فردا اماده ام.
و بعد راهش را کشید و رفت.

فردا در بیمارستان

دامبلدور را که روی برانکار خوابیده بود به اتاق عمل میبردند.
ولدمورت هم بالای سر دامبلدور راه میرفت و میگفت: تو از زیر عمل سالم بیرون نمیای البوس. خدا رحمتت کنه البوس دامبلدور!

درون اتاق عمل

دکتر جراحی: پرستار؟ امپول بی هوشی.
دامبل: اییییییییی.
دامبلدور کم کم به خوابی عمیق فرو رفت...
دکتر: خب... میتونیم عمل و شروع کنیم امبردست پرستار...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 3 خرداد 1387 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدی که داشت ناخن هایش را میجوید گفت: ببینید من عذاب وجدان گرفتم اخه اول نوبت البوس بود بعد نوبت من بذارید بگم البوس بیاد...

لرد کبیر اینو گفت و بعد به سرعت از اتاق خارج شد.چند دقیقه بعد در اتاق دکتر باز شد و جسمی سنگین و ریش دراز داخل شد.
_ یاالله...دکتر جان سلام.ببخشید خوابم برده بود یکم دیر شد.

دکتر با تعجب نگاهی به ریخت و قیافه دامبلدور کرد. عینکشو جابجا کرد و از صندلیش پا شد.
_میتونم کمکی بهتون بکنم؟
_ها.حرف دلمو زدی.دکتر جان اومدم جراحی لاستیکی کنم.
دکتر ابروهاشو بالا انداخت و نگاهی دیگری به دامبلدور کرد.
_ جراحی پلاستیک.حالا برای چی؟
دامبل که انگار یک کیلو نمک روی زخمش ریخته باشن اهی کشید و شروع کرد به توضیح دادن.
_ آخ آقای دکتر.دست رو دلم نزارید.به ریش سفید و موهای خاکستری و عینکم نگاه نکن.دلم جوون جوونه.اصلا آدم حرصش میگیره میبینه این جوون موونا باهم دیگه بیرونن دارن باهم توپ میزنن. این پرسی هم دیگه اصلا منو فراموش کرده.دیگه نمیگه من پیرمرد تو خونه بمونم میپوسم.این ولدی هم که اصلا این خیالش نیست.کلا مغز بلانسبت تو سرشه.اون وقتی هم که دانش آموز بود هم همین طوری بی بخار بود.هرچی خودمو گرفتم براش و زیر نظرش گرفتم که بگم بابا خره یکم هم به من محل بزار انگار نه انگار. خب مگه من چیم از اون ماره نجینی کم تره؟بعد نشستم کلی فکر کردم و فهمیدم تنها دلیل همین چینوچروکان.
حالا هم اومدم اینجا که شما کمکم کنید.

دکتر یکم با صورت دامبلدور ور رفت و با دستش به تخت اشاره کرد.
- اونجا بخواب من الان میام...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 14 اردیبهشت 1387 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدی بعد از حرفش از جا یش بلند شد و به سمت اتاق دکتر رفت.

تق تق ... تق تق...

صدای باریکی از ان طرف اتاق گفت: بفرماین تو لطفا...

ولدی نگاهی به دامبلدور انداخت و بلافاصله به داخل رفت تا یک وقت دامبلدور فکر زود تر رفتن به سرش نیفتد!

ولدی سعی کرد با ادب و احترام با دکتر حرف بزند.

_ سلام اقای دکتر . من میخواستم پوستم را بکشید و من را جوان تر کنید

دکتر قلم پرش را روی کاغذ کاهی خود گذاشت و به طرف ولدمورت راه افتاد.

_ اوه ... اخ... دکی جان چی کار داری میکنی ؟ صورتم کش اومد... ای...

دکتر که همچنان در حال کشیدن صورت ولدی بود گفت: عزیزم یک کم صبر داشته باش... اگه این طوری پیش بریم که تو زیر اون همه چاقو دووم نمیاری!



زیر چاقو؟ مگه این عمل با استفاده از جادو انجام نمیشه؟

_ نه عزیزم این کارا باید ضریف انجام بشن با جادو خیلی بد در میاد.

_ خب ... این صورت شما خیلی کار میخواد همچنین دو یا سه تا زگیل هم در صورتت مشاهده میشه که با سوزاندن حل میشه.

ولدی:

_ و همین طور در زیر چشمتون ورم کردگی میبینم که اول باید چشمتون را از کاسه در بیارمو بعد هم اون چروک را از بین ببرم.

ولدی که داشت ناخن هایش را میجوید گفت: ببینید من عذاب وجدان گرفتم اخه اول نوبت البوس بود بعد نوبت من بذارید بگم البوس بیاد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1386 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدی این جمله را گفت و به سمت مرلین گاه طبقه ی ششم رفت ...

ولدي وارد شد و آلبوس رو ديد كه اونجا نشسته و داره با ريشش ور ميره!
ولدي: سلام رفيق قديمي! اينجا چي كار ميكني؟
دامبلدور كه از ديدن ولدمورت در اونجا متعجب شده بود گفت: تو....تو...اينجا چي كار ميكني؟
ولدي گفت: بهتره اينو از تو بپرسم. اومدي واسه ي جراحي پلاستيك؟ ولي بهتره اول به فكر كوتاه كردن ريشت باشي...
ولدي كه فكر ميكرد حرف خنده داري زده شروع كرد به خنديدن.
دامبلدور با عصبانيت گفت: هيچم خنده دار نيست. تو هم اول بايد بري واسه ي خودت مو بكاري . ولدي كچل!
ولدي با عصبانيت گفت: به من ميگي كچل؟ تو خودت...
دامبلدور از جا بلند شد و گفت: من خودم چي؟
ولدي گفت: ...مثل بابانوئل هستي.
دامبلدور: چي گفتي؟
ولدي خنديد و گفت: بهتره براي تزئين ريشت بهش زنگوله ببندي!
دامبلدور از شدت عصبانيت گفت: ساكت شو!
ولدي: به من ميگي ساكت؟
بدين ترتيب دامبلدور و ولدي با هم درگير ميشن و در نتيجه در آخر درگيري صورتشون از اوني هم كه بود بي ريخت تر ميشه.

چند دقيقه بعد:

ولدي و دامبلدور با صورت باند پيچي شده روي صندلي نشسته بودند.
ولدي: دامبلدور جون؟ ميشه من قبل از تو برم پيش دكتر؟ واسه ي جراحي پلاستيك؟
دامبلدور: اختيار داري! حتما!
ولدي: نه!نه! اول تو برو!
دامبلدور: دارم بهت ميگم نه!
ولدي: اي بابا! حالا كه اصرار داري باشه....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 22 اسفند 1386 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
موضوع جدید : جراحی پلاستیک !؟

ولدی آروم ، آروم وارد بیمارستان میشه .
بیمارستانی که تا چند لحظه ی پیش داشت مثل مور و ملخ توش آدم راه میرفت مثل ... مثل....(نمی دونم چی بگم ) ...مثل....اه ... مثل یه چیزی آروم شد دیگه .
ولدی به سمت پذیرش بیمارستان رفت و از خانومی که پشت میزی نشسته بود و در حال ور رفتن با ناخون هایش بود پرسید : ببخشید ... من دنبال یک دکتر خوب برای جراحی پلاستیک می گشتم .
زن که حواسش کاملا روی ناخن هاش بود گفت : دکتر نورممد فوق تخصص جراحی پلاستیک یکی از بهترین جراح های ما هستن ، اگر می خواین جراحی بشین باید تو لیست انتظار بمونین ، اسمتونو بگین من توی لیست یاداشت می کنم .
ولدی با شنیدن لیست انتظار از این رو یعنی روی آرامش و رومانتیک بودن خارج شد و به اون روی سگ ولدرمورتیش تبدیل شد .
- چی ، لیست انتظار ، ولدرمورت و لیست اتظار ؟
زن با شنیدن نام ولدرمورت از جاش پرید و یک لیست تو دست ولدی گذاشت و گفت ، نفر قبل از شما آلبوس دامبلدور هستند ، اگه می خواین زود تر برین باید اول اون رو راضی کنین .
- حالا دامبل کجاست ؟
تو مرلین گاه طبقه ی ششم (زن این جمله را گفت و مثل گلوله جیم شد)

ولدی دستی بر سر کچلش کشید و با خودش گفت : اووووه.... حالا دامبل هم میاد جراحی پلاستیک کنه دیگه !
ولدی این جمله را گفت و به سمت مرلین گاه طبقه ی ششم رفت ...
------------------------------------
اون موضوع چون قدیمی شده بود و چون کسی هم دیگه مدت زیادی بود ادامه اش نداده بود برای همین من یک موضوع جدید نوشتم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=CC0000]اگر گروه های هاگوارتز به جز گریفیندور رو نشانه ی موس فرض کنیم و گریفیندور رو شکلک یاهو نتیجه می
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 22 دی 1386 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سرژ ساعتی چند مشغول فکر کردن میشه!
سرژ ساعتی چندتر مشغول فکر کردن میشه!
سرژ ساعاتی چند مشغول فکر زدن میشه!
سرژ....متوجه میشه که فکرها تموم میشه!
سرژ دیگه فکری نداره به بخواد راجع بهش فکر بکنه!
سرژ دچار خستگی میشه.
سرژ زیر چشمی به کبریت که سعی میکرد جذاب دیده بشه ، نگاه شدیدی میکنه!
کبریت تلاشش بی فایده شده.

صدای امپراطور از قسمت انتهایی برج دیدبانی: هی! سرژ!اگه تو بخوای اینجا رو بنفجرونی، دیگه قدرت از آن ما نیست..اون وقت دیگه همه چیز تمومه...
سرژ: اما این کبریته میگه قدرت از آن ماست!
امپراطور: ببینمش؟!
سرژ با حالت چوبدستی جادویی کبریتو میگیره به سمت امپراطور.
امپراطور: کبریت غلط کرده واسه من زبون باز کرده. جفت پا بپر روی سرش...سرژ..تو میتونی کبریتو روشن کنی..اما نباید اینجا رو بنفجرونی..اینجا...اینجا...

نگاهی ملتمسانه به افراد قبیله که با حالت مردم مظلوم آفریقا داشتند اونها رو نگاه میکردند میندازه!
سرش رو یک دور کامل میچرخونه. برمیگرده.بووبو...
بووبو باید همین اطراف مشغول گردش باشه..اما نیست. شاید پشت یکی از درختها رفته باشه..بله پشت درخت!
رو به سرژ: سرژژژژ...خودت هیچی..من هیچی..این ژوپساها هیچی! اما، اما چی؟!
سرژ لحظه ای با چشمان پر از اشک نگاهی به اطراف میندازه.

امپراطور: ما اصلا اینجا چی کار داریم؟!
بووبو : من میخوام برگردم همون زیرزمین سوانح جادویی! اینجا هیچ ربطی نداره...
امپراطور: من فهمیدم اینجا چی کار داریم؟!
سرژ: چی کار داریم؟!
بووبو: آه..اما که هیچ کاری با من نداشت!
امپراطور: امتحان من چی میشه؟!
سرژ: چی کار داریم؟!
یکی از اعضای قبیله:ژوپسا!
بووبو: نه..دیگه راهی نمونده..من خودمو میکشم!
یکی دیگه از اعضای قبیله: ژوپسا!
امپراطور: من بدبخت میشم. بووبو! اگه الان این طوری پیش بره، فردا امتحانو اینا میپره..من دم در دانشگاه نیستم که بهت دی وی دی رو بدم!خود دانی!
سرژ: برفه..فردا تعطیله!
یکی از اعضای قبیله: ژوپسا!
امپراطور: ما اصلا اینجا چی کار داریم!
بووبو: من خودمو میکشم!
سرژ با فریادی به همون بلندی: یا خفه شید، یا من خودمو با این کبریت آتش میزنم!
امپراطور: اون وقت باید برای مراسمت حاضر بشیم..امتحانم چی بشه؟!

سرژ نگاهی به کبریت میندازه و میگه: این کبریت اعتراف کرده که هری پاتره!
افراد قبیله: هری ژوپسا!
سرژ در حال حرف زدن بود که به ناگه، دست یک شخص با شخصیتی به سمتش دراز میشه ، و به صورتش دست میکشه! بعد کم کم همون شخص با شخصیت قدم به عرصه ی کادر پست میذاره. و در حالی که یک عدد سیگار خاموش در دهانشه به سرژ میگه: ببینم داداش! شما ژوپسا؟!
سرژ که هل شده بود : بله بابا! ژوپسا!جیگر تو..بیا! من خودم از جادوگران هستم..بیا با جادو برات سیگارتو روشن میکنم.
سرژ: آواداکد....
فرد مذبور: جون ژوپسا!اینو ژوپسا!( یعنی جون ژپسا! اینو توی کتابای هری پاتر خوندم..خطرناکه!)
سرژ: ژوپسا؟!!اوکی! سکتوم سمپرا..
و فرد روی زمین پخش و خون هایی در هوا پخش می شود. اما سیگار همچنان خاموش است.
سرژ: اواااا..من کبریت دارم..بذار الآن برات روشنش میکنم.
پق!
کم کم هوا رو تاریکی میره...صدای کسی شنیده نمیشه. خون مرد سیگاری به حرکت در میاد و تمام مردم قبیله توی تاریکی ترسناک شب ، محو میشن...چادرها..دیگه!آتش..همه چیز یکدفعه بی رنگ میشه و تنها سرژ و امپراطور و بووبو باقی میمونن.
بعد از این اتفاقات به سرعت هوا روشن میشه...اطراف اونها رو تماما درخت های بلند فرا گرفته.صدای غرش وحشتناکی رو میشنون..
بووبو به پشت سر خود نگاهی میندازه و ..چشمش به یه دایناسور میفته!
بووبو: ماااااااااا...
امپراطور: بذار ببینم این دایناسور چقدر شبیه کبریته! این کبریت چقدر شبیه هریه!
سرژ: اینجا کجاست؟!
امپراطور: اینو فیلمشو من خیلی وقت پیش با کیفیت دی وی دی دیدم..پارک ژوراسیکه! فقط یادم نمیاد که شماره چندشه! یکه؟دوئه؟یه؟هرچی...ما گیر افتادیم؟!

آیا اینا گیر افتادن؟آیا دایناسوری شبیه اما واتسون خواهد بود؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 21 دی 1386 13:38
نمایش جزئیات
آفلاین
امپراطور همینطور داره با زیپ کاپشنش ور میره و در همون حال به بووبو اشاره میکنه .
بووبو : خخ خخه ( ترجمه : آفرین تو موفق میشی )

اعضای قبیله دارن با لبخند به سمت بووبو میان و حالا کاملا بهش نزدیک شده و دورش کردن .
امپراطور بووبو رو در آغوش میکشه و میگه : ما موفق شدیم ، تو خوب میشی دوباره .

و بعد با شدت بیشتری به حرکات زیپی ادامه داد .

در همین لحظه اعضای قبیله کلمه ای نامفهموم را فریاد زدند و به سمت بووبو هجوم بردند .
امپراطور نفهمید چه اتفاقی افتاد ، بووبو به درون جنگل و پشت درخت ها کشیده شد ، اتفاقاتی مرموز و عامل ناشناخته ای افتاد ولی در نهایت بووبو پس از 5 ساعت خسته و کوفته ولی بدون هیچ خونریزی برگشت .

بووبو : سلام امپی .
امپراطور : خوش حالم که زنده شدی !
ــ ژوپسا ژپوسا ژیپوسا !

توجه همه به سرژ جمع میشه که بالای یکی از برج های نگهبانی قبیله رفته و داره داد میزنه .
اعضای قبیله به جنب و جوش میفتن .

بووبو : چی گفتی سرژ ؟
سرژ : گفتم من الآن به خودم دینامیت جهش یافته وصل کردم و می خوام خودم و شما و همه قبیله رو نابود کنم ، تا چند لحظه دیگه با این کبریت دینامیتا رو روشن میکنم و همه رو میکشم !
رئیس قبیله : ژوپسا ؟ (ترجمه : آخه چرا ؟ )

ــ فلش بک ــ
سرژ یه گوشه نشسته و داره با دوربین دو چشمی توی یکی از چادر های قبیله رو نگاه میکنه .
توی چادر یکی از دخترهای قبیله که بی شباهت با اما واتسون نبود در حال راز و نیاز با چند تا از پسر های قبیله بود .
سرژ : نچ نچ ، اینم که خیانت کرد بهم ، من دیگه طاقت ندارم ! تف به این زندگی! یا خودمو میکشم یا این دختره رو ، اگه خودمو بکشم که زور داره باز اون زنده بمونه ، اگه هم اونو بکشم که خودم از غصه میمیرم پس نتیجه میگیرم که هر دومونو بکشم ، حالا چون باحال تر بشه کل قبیله رو میکشم .
ــ پایان فلش بک ــ

سرژ میخواد کبریتا رو روشن کنه که یهو کبریت صدایی از خودش درمیاره که فقط سرژ این صدا رو متوجه میشه .
سرژ :
کبریت : هوی سرژ ! من عله هستم ! منو آتیش نزن ، هرچی بخوای بهت میدم .
سرژ : عله ؟ چرا این شکلی شدی ؟
عله : امپراطور این طوری کرد منو ، ما با متحد میشیم و قدرتمند و خفن و گولاخ میشیم ، منو بوق نکن .

سرژ : پیشنهادت خیلی تحریک کننده س ، الآن من خیلی خیلی تحریک شدم ، باید فکر کنم و تصمیم بگیرم که کدوم راهو انتخاب کنم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/10/21 15:34:14
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/10/21 15:38:18
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 21 دی 1386 12:04
نمایش جزئیات
آفلاین
اوضاع بر همان منوال پیش میرفت و امپراطور افکار خود را مرور میکرد که که ناگهان سرژ از پشت بوته ها بیرون آمد و تمام افکار امپراطور را از هم گسیخت و اینگونه شد که امید به دل ها بازگشت.

امپراطور: آه سرژ عزیز کجا بودی؟ بووبو رفیق دیرینه من دارد بار سفر را میبندد تا رهسپار شود ... ما قرار بود با عله ظالم بجنگیم و آرامش را بار دیگر به زوپسا بازگردانیم و از آنجا با لشکری قدرتمند به کهکشان های اطراف حمله کنیم و آنجا را هم تصرف کنیم و من فرمانروا شوم و بووبو هم در کنارم باشد و با هم جهان را اداره کنیم اما حالا چه؟

سرژ که این وضعیت رو میبیند با نگرانی بر بالین بووبو میرود و زانو میزند و سریعا علائم حیاتی بووبو را بررسی میکند و در همون حال تمام اعضای قبیله به دورشان حلقه زده اند و به سرژ چشم دوخته اند و ... و امپراطور که با نگرانی به دوست وفادارش زل زده است ...

امپراطور: خب؟
سرژ: علائم حیاتیش خیلی ضعیفه .. نفس سخت میکشه .. قلبش نامنظم میزنه .. خون زیادی ازش رفته! چاره دیگه ای ندارم!
سرژ دست میکنه تو جیبش و یک چاقو در میاره و میکنه تو قلب بووبو!
بووبو: آیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!! خخ خخ خخ

امپراطور: نه داری چی کار میکنی؟ ولش کن .. نه من نمیذارم!
سرژ: اه چقدر چاقوش کنده .. نکن .. باید خلاصش کنیم .. شانس زنده موندن نداره. ما باید بکشیمش تا درد نکشه .. این پزشکی مدرنه!
امپراطور: به جون خودم اگر چاقو رو بازم بکنی تو شکمش دلگیر میشم نههههه!
علی رغم تلاش امپراطور، سرژ این عمل غیر انسانی رو چند بار دیگه تکرار میکنه و در طی این عملیات سر و صورت سرژ و امپراطور از خون بووبو پوشیده میشه اما بازم بووبو زنده میمونه!

سرژ : نه خب مثل اینکه اشتباه کردم ... بدن بووبو خیلی مقاومه و هنوز شانس زنده موندن داره .. باید یک فکر دیگه کرد ...
بووبو در حالی که مچاله روی زمین افتاده: خخ خخ خخ (ترجمه: فحش خارج از چارچوب قوانین سایت .. سانسور)
امپراطور: اه بووبو یکم ساکت باش .. میبینی که بیکار نشستیم داریم فکر میکنیم چی کار کنیم ... به سرژ اعتماد داشته باش ..
بووبو

امپراطور: ببینم سرژ میتونی از قبیله بخوای بهمون کمک کنن؟
سرژ: البته که میتونم ... من به 231 زبون زنده دنیا میتونم حرف بزنم
امپراطور: عجب! جدی میگی؟
سرژ: آره بابا ... من بابام آمریکاییه و مامانم آلمانی و خودم اهل قزوینم و البته بابای بابا بزرگ من اهل آفریقای جنوبی بوده که اونجا یک زن ویتنامی گرفته که بعد اونا به جاهای زیادی سفر کردند و بابا بزرگ من در استرالیا به دنیا اومد که بعدها جهت اعتراض به معلمش که از ده نمره بهش نه نمره داد ملیت پرتغالی گرفت و ... و... و.... خلاصه اینجوری شد که من این همه زبون بلدم!
امپراطور: عجب! حالا میتونی از اینا کمک بخوای؟
سرژ: البته! یک لحظه بذار تمرکز کنم


همون لحظه صدایی از پشت بوته ها دوباره توجه سرژ رو جلب میکنه.
امپراطور: نه حواست .. اینور باشه .. الان باید جون بووبو رو نجات بدیم!
سرژ: چی امپراطور؟ قطع و وصل میشه .. صدات نمیاد .. فکر کنم خط رو خط شده بعدا حالا حرف میزنیم فعلا کاری نداری بای.
سرژ دوان دوان به سمت پشت بوته ها میره و حتی طلسم منفجریوس امپراطور هم نمیتونه جلوی چنین عزم قوی ای را بگیره ..
امپراطور: پدر عشق بسوزه ...

همون لحظه امپراطور احساس میکنه چیزی در داخل جیبش وول میخوره .. بدین ترتیب محتویات جیبشو خالی میکنه و میبینه این صداها برخاسته از یک قوطی کبریت است ..
امپراطور: عله کبریت تویی داری سر و صدا میکنی؟چگونه از قوطی کبریت من سردراوردی رو نمیدونم ولی آیا نمیدانی امپراطور وقت گوش دادن به شعر و ور های تو را ندارد و من مدتهاست که توجه خودمو از منوی مدیریت به فتح کهکشان ها متمرکز کردم؟
عله: اگر منو به قدرت برگردونی من میتونم شناسه بووبو رو ترمیم کنم ... و اونوقت هر سه تا بر جهان حکومت میکنیم!

امپراطور: پیشنهاد وسوسه کننده ای است ..
بووبو: اهوو خخ خخ بوخ پاخ ههههههه آههه (اظهارات بووبو)
امپراطور: چی میگی؟ آها .. اوه مای گاد چه فداکارانه .. بووبو تو منو از گمراهی بیرون آوردی! چیزی نمونده بود من پیشنهاد عله ملعونو قبول کنم ولی حالا میدونم باید چی کار کنم!

امپراطور که به شدت تحت تاثیر رفتار بووبو قرار گرفته بود اصلا متوجه نشد که اشتباه متوجه منظور بووبو شده و همچنین وقتی بووبو سرش را به شدت به منظور مخالفت تکون میداد و سعی میکرد دوباره صحبت کنه و جاش مقادیر زیادی خون به بیرون تف کرد باز هم او را ندید و قوطی کبریت را به دور دست ها فرستاد.
بووبو !؟*!!!؟؟***؟!

امپراطور بالای سر بووبو رفت و با مهربانی او را در آغوش کشید.
امپراطور: دوست خوبم هرگز جانفشانی تو رو فراموش نمیکنم!
بووبو: اهو اهو آخخ خخ خخ ههه ههه
امپراطور: میدونم .. میدونم ... اوه چقدر هوا سرده ... بزار زیپ کاپشنمو بکشم بالا!

- زوووووووووووووپس!!!
-ژوپسا؟ زوپسا زوووپسااااااااااااا؟
بلافاصله امپراطور متوجه جنبشی در بین اعضای قبیله شد و متوجه شد اعضای قبیله دوباره چهره ای دوستانه پیدا کرده اند .. به همین دلیل با حرارت بیشتر زیپ کاپشنشو به بالا پایین کشید و متوجه شد واکنش مثبت است ...
امپراطور: اوه ... بووبو طاقت بیار نجات پیدا کردیم .. من سرانجام تونستم با اعضای قبیله ارتباط برقرار کنم!
بووبو: خخ خخ خخ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/10/21 12:33:37
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/10/21 12:47:50
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 21 دی 1386 00:56
نمایش جزئیات
آفلاین
آه زندگي چقدر سخت شده بود.ديگه توان نفس كشيدن در وجودش نبود.همه چي تموم شده بود و ديگه راه حلي براي نجات دادن دوستش،دوستي كه ساعت ها باهاش گذرونده بود و از صميم قلب دوستش داشت،نبود.ديگه هيچ راهي نمونده بود و او ميرفت.شايد اگه يه ذره بيشتر دقت ميكرد،موفق ميشد نجاتش بده.پس چشمانش رو بست و در تاريكي مطلق فرو رفت.احساس كرد بدنش سنگين شده ولي نميخواست زمين بخوره..خب ملت بهش ميخنديدن اگه ميفتاد.پس با نفسش مقابله كرد و با نا اميدي در تاريكي اعماق مغزش فرو رفت.پشه اي در اعماق ذهنش پيش ميرفت.صداي ويز ويزش اذيتش ميكرد ولي اونجا دستي نداشت كه از شر اون مزاحم كوچك خلاص بشه.پس بايد عادت ميكرد،همونطور كه با رفتن بووبو بايد خودشو وفق ميداد.
نوري از اعماق ذهنش داشت نزديك ميشد.يعني اون چي ميتونست باشه!؟وقتي نزديك تر شد قابل شناسايي شد.گدازه هاي عله داشت بهش نزديك ميشد و در گرماي فراوانش اونو ميبرد.(اين عله تو مغز ملت هم بي خيال نميشه)!

-نههههه..بووبو

اين رو با صداي بلند فرياد زد و از خواب بيدار شد.قبليه ژوپسا ها با تعجب بهش خيره شده بودن.انگار اونا فكر ميكردن اينا جزئي از مراسم تشييع جنازه هست.احمق ها.ولي نبايد ميذاشت كه بووبو از دست بره.پس به گوشه اي رفت و نشست.بايد با دقت فكر ميكرد.

ساعت ها بعد:

-گيليدي .اون حتما ميتونست بووبو رو نجات بده.استاد سوراخ هاي جهان.آره اون ميتونه كمك بكنه.سرژژژژژ كجايي؟
بووبو كه انواع بلاها سرش اومده بود ولي به صورت خيلي عجيبي هنوز ميتونست صحبت بكنه،سرفه اي كرد تا نظر امپراطور رو جلب بكنه.

-اهه..دوست من آخه گيليدي..اهه..اون كه در حال حاضر تو جزاير بالاك داره آفتاب ميگيره عزيزم.

و يه عالمه خون كه معلوم نبود از كجاش در اومده بود ريخت بيرون و منظره اي رو به وجود آورد رويايي !

باز امپراطور به فكر فرو ميره..حتما راهي هست.نبايد نا اميد بشه و گرنه گدازه هاي عله نابودش ميكنن.پس به فكر فرو رفت.فكر كرد و كرد و كرد و كرد تا ... .

فلش بك!

فردي با ريش هاي بلند بر روي زمين سردي نشسته بود و اشخاصي با ابهت روبه روش بر روي صندلي هاي چرمي نشسته و عينكي زده بودن.از هيكل يكي از آنها معلوم بود كه كسي نيست جز..آفرين جز..آره همون...
(ناظر:)
اهم بله..جز امپراطور تاريكي.فردي ريشو با صداي بلندي در حال صحبت كردن بود.
-تمركز.براي هر كاري بايد تمركز داشته باشيد.بايد مغزتون متمركز كنيد رو يه موضوعي و در اون صورت هر كاري رو ميتونيد بكنيد.با تمركز هر مرده اي رو ميشه زنده كرد،حتي ميشه رفت منو مديريت.همه كار ميشه كرد با اين يه قلم ولي بعضي كار ها رو نميشه با تمركز انجام داد.براي اون كارها راه حلي ديگه اي وجود داره.اين مورد همه چي رو حل ميكنه،آدم معتاد رو پرواز ميده و كلا خيلي كار هاي خفن ديگه!اونم استفاده از روش بي ناموسيه

جمله آخر بر روي مغز امپراطور هك شده و اون رو ميسوزوند.اون بايد هميشه اين نكته رو يادش مي موند.حتما به دردش ميخورد.

پايان فلش بك!

امپراطور دوباره از خواب پريد.حالا حال بووبو خيلي بد شده بود،سرژ هنوز بر نگشته بود و قبليه ژوپسا هم خسته و نا اميد هم چنان به ارباب جديدشون،امپراطور خيره شده بودن.امپراطور فكر جديدي به سرش زد.بي ناموسي!؟از كجا مياورد حالا؟عجب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/10/21 1:00:33
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/10/21 16:05:45
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین