شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
آنی مونی: پرسی تو خیلی باهوشی ،هم از دست بیانکا با آن ناز و اداش راحت میشیم که داره لردمون رو میدزده ، هم یه غذایی برای این تسترالهای بیچاره که الان دیگه خیلی وحشی و گرسنه هستن پیدا میکنیم.
در همین لحظه در یکی از اتاقهای راهرو باز شد و یک سر از آن بیرون آمد ، و در حالی که به قیافههای متعجب دو مرگخوار نگاه میکرد گفت:
نیکلاس: خیلی نقشه خوبیه! ولی فکر کردید که چطوری میتونیم بیانکا رو از ارباب دور کنیم؟
نیکلاس بعد از گفتن این حرف در را بست و پرسی و آنی را در همان حال تنها گذاشت. پرسی که سریع تر از آنی به حالت عادی برگشته بود دوباره فکر دیگری در مغزش شکفت ،اما بدون آنکه نقشهاش را برای او توضیح دهد به سرعت دو کاغذ را از جیب خود بیرون آورد و به طرف اتاق لرد سیاه رفت. پرسی همین که به در اتاق رسید ،دستگیره را چرخاند اما صداهایی که از داخل اتاق به گوش میرسید باعث شد که اندکی تامل کند و سپس به داخل برود.
صدای زنانه(در حال لرزش): تام خوبه … ادامه بده … آفرین میدونستم تو … تو … صدای مردانه: این … این تویی که باعث شدی من … من اینطوری به تکاپو بیفتم. صدای زنانه(با کشش فراوان): تامی … تامی … میدونی که من خیلی … صدای مردانه: آره میدونم …
پرسی که دیگر تاب شنیدن سخنان را نداشت ، او میدانست که دقیقاً با چه صحنه ای روبرو میشود اما این کار جلوی یک عمر بدبختی را میگرفت ،پس به سرعت در را باز کرد و به داخل رفت.
پرسی: ارباب شما چکار میکنید؟ … من براتون دوتا بلیط گرفتم.(پرسی دو کاغذ را در جهتی گرفته بود که اصل بودن آنها معلوم نشود) لردسیاه: حیف که بهترین مرگخوار من هستی نمیدونی وقتی دونفر در حال دارت بازی!! هستن باید در بزنی و وارد بشی؟ … سپس رو به بیانکا کرد و ادامه داد: آره میدونم تو خیلی … بد میندازی ولی من خودم پرتاب رو یادت میدم. پرسی (کمی شوکه): ارباب ولی اینطوری که نمیشه … ما براتون باید مراسم عقد بگیریم. بیانکا: عقد … او عالیه … ببینم اتاق عقد شما کجاست؟ من باید از کدوم طرف بیام؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1387/3/15 15:07:50
شناسه ، شناسه ، شناسه.
هنگامی که به دنبال من آمدی تا تو را برای خودم انتخاب کنم ، حس خوبی نداشتم ، اما به خاطر خودت ، انتخابت
پرسی که در راهرو ایستاده بود و از پنجره بیرون را تماشا می کرد با دیدن حال نزار آنی مونی پرسید:«چیه؟ چته؟ چی شده؟ دوباره کتلت های اربابو سوزوندی؟» آنی:«نه بابا! کاش کتلت هاشو سوزونده بودم. اوضاع خیلی ناجوره پرسی.»
پرسی نفسش را در سینه حبس کرد:« چی شده؟» آنی:«این دختره! مخ اربابو زده. می خوان با هم برن ایتالیا!» پرسی:«خب برن. به ما چه؟ منو بگو خیال کردم دامبل مرده! » آنی:« آخه نابغه! اگه ارباب از اینجا بره کم کم همه چی رو فراموش می کنه. اونوقت دیگه نه لردی هست، نه مرگخواری هست، نه ماموریتی و نه هیچ غذایی! من و تو باید بریم غاز بچرونیم. میفهمی اینارو؟» پرسی:«هوم! آره. دارم یه چیزایی میفهمم.» آنی:«حالا چیکار کنیم؟! تو هیچ فکری نداری؟» پرسی:«چرا! » آنی:«ها! چی؟ بگو! زودباش! » پرسی:«اتاق تسترال ها! »
بیانکا بعد از پیچیدن و نالیدن و کلا کارهای ژانگولرانه از زمین بسختی بلند شده و با نگاه"من چکاره بیدم" به لرد خیره شد. لرد دستی به کله مبارک کشیده و با لحن مخوف و خفنزش رو به بیانکا کرد وگفت: بنشین. بیانکا لنگ لنگ کنان بر روی صندلی از جنش ریش دامبل نشست. لرد نگاهی به بیانکا کرد و بعد عکس کچل خود را به وی نشان داد. - ببین،من کلا میخوام اینور کلم موهاش کوتاه بشه ولی این جلوش موهام بلند باشه.اصلا تو سیریوس بوقی رو دیدی؟مثل خودش. تو ایتالیا از اینا هم میتونن درست کنن؟
بیانکا تکانی به موهای خود داد و از روی صندلی بلند شد. به سوی لرد رفته و عکس رو ازش گرفت.نگاهی بس عجیب به عکس کرده و بعد با دهان باز به لرد خیره شد. این شمایید؟؟چه ناز بودید شما.
لرد که همچون خرمالو نارنجی شده بود عکس را از بیانکا گرفت و به خود خیره شد. آره دیگه.چیکار کنم.جوونیه و خوشتیپی.چند صد بار از هالیویزارد برام نامه اومد برم اونجا بازی کنم قبول نکردم.البته بگم چند باری رفتم اونجا نقش کسی که تمیز میکنه رو بازی کردم. نه اینکه آبدارچیش بوده باشما،نه.همینجوری افتخاری بازی کردم.
بیانکا که گویی با قدم های به بزرگی فیل به هدفش نزدیک میشد و حال نزدیک بود به سوی هدف پرواز کند با لحنی به چربی آب گوشت گفت: نگید...شما هنوز هم جوونید.هنوزم از صدتا از اون ژیگولای هالیویزارد خوشگل ترید.
لرد که حال حالت صورتش از خارمالویی به قرمز گوجه ای تغییر کرده بود آستین دست خود را بالا کشیده و با انگشت مقدسش بر روی آرم زیبای مرگخواران فشرد.در همان حال آنی مونی در اتاق ظاهر شد.
لرد نگاهی بس استکبارانه به وی نموده و برای اینکه قدرت خود را به بیانکا نشون بدهد فریاد کشان گفت: مردک تو نمیتونی در بزنی بعد کلتو مثل هدویگ بندازی بیای تو؟؟ اون ققی میخواست بیاد تو در میزد.حالا تو مثل حیوون بلانسبت با گوشهای دراز کلتو انداختی میای توی اتاق من؟بدون اینکه در بزنی؟کریشیو...حالا هم برو دوتا بلیت برای من و مادمازل بخر برا ایتالیا. هواپیماش ایرفرانس باشه بهتره. برو گمشو.
آنی مونی سریعا خودشو از اتاق بیرون آپارتید و بسوی مرگخواران رفت. _ لرد داره میره با این دختره...لرد داره میره.باید جلوشو بگیریم.دختره اگر از ما براش عزیز تر بشه هممونو میندازه بیرون. باید جلو این دختره رو بگیریم که لرد رو از ما نگیره...
لرد توي اتاقش نشسته! عكسه كچلشو گذاشته جلوش و با چوبدستيش بهش ضربه ميزنه و موهاي مختلف مو رو رويه اون امتحان ميكنه.
"تق تق تق"
لرد با شنيدن صداي در سريع آگهي هاي تبليغاتي و عكس مجله هاي فشن رو از رو ميزش جمع ميكنه و سريع يه ماگل رو از تو گاوصندوقش در ميار ميزاره جلوش و شروع ميكنه به شكنجه دادنش: كرشيو ... موهاهاهاها ... كرشيو ... كرشيو ... موهاهاهاها ...
"تق تق تق"
ولدي: بيا تو ... بيانكا در رو باز ميكنه و ميياد تو .. ولدي: كرشيو ... كرشيو ... موهاهاها ... بيانكا: اومدم درباره ي كاشت مو ... ولدي: كرشيو
ولدي كه با شنيدن كاشت مو هواسش پرت شده بود طلسمه آخري رو اشتباهي به سمت بيانكا ميفرسته! بيانكا سرشو توي دستاش ميگيره و از درد به خودش ميپيچه ... ولدي: اووووخ
صبح بود ،مرگخواران پشت میز بلندی که رومیزی سبز با گلدوزی های مار داشت مشغول صرف صبحانه ای بودند که آنی مونی درست کرده بود { }لرد بالای میز نشسته بودو با خونسردی تخم مرغ گندیده اش را می خورد.بیانکا با پیراهن بلند صورتی رنگ و تور بنفش اکلیلی {}روبروی لرد نشسته بود و زیر چشمی به او نگاه می کرد.نارسیسا با لباس خواب در حالی که هنوز در خواب و بیداری بود به نان کپک زده نگاهی انداخت و با انزجار به لوسیوس چشم غره رفت.
بیانکا بدون مقدمه گفت :لرد سیاه چقدر زیبا شده اید.چقدر این وقار به شما می اد.چه ردای زیبایی دارید.یادم باشه امروز که میریم بیرون براتون یک کلاه اطلسی بخرم!البته توی ایتالیا برای کسانی که موهاشون کاملا از بین رفته و دکترا قطع امید کردن هم مو می کارند.کافیه شما با من به ایتالیا بیاین تا.... بلا چشم غره ای به بیانکا رفت و زیر لب گفت:خجالت نمی کشه ،نیوومده می خواد لردمونو ببره
ولدمورت به چهره ی بیانکا خیره شد و گفت :یادت باشه برای چه کاری به عمارت من اومدی،امیدوارم جایگاهت رو فراموش نکنی س
سپس زیر لب طوری که سایر مرگخواران نشنوند گفت :ا..در مورد این مورد اخری که گفتی،بعد از صبحونه بیا اتاق من
....... چون کاملا از سوژه خبر نداشتم پستمو کوتاه زدم !ببخشید ایشلله بعدی ها بهتر میشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/3/14 13:33:43
بیانکا هاج و واج مونده بود که چکار کنه، او برای لرد سیاه به اینجا اومده بود ولی حالا لرد که بهش پیشنهاد مستخدمی داده بود و 3تا مرگخوار سمجش هم نتونسته بودن براش یه جای خواب درست و حسابی جورکنند.
بیانکا: خوب دیگه چارهای نیست من قبول میکنم. هرسه:
در همین لحظه پرسی دست راست ساحره و آنی مونی دست چپ او را گرفت و کشیدن که با خود ببرن ،بارتی که پیشنهاد رو داده بود ،برای اینکه از قافله جا نماند پرید و ساحره رو از وسط کشید. بیانکا که داشت از طرفهای مختلف کش میومد،خودش را به زور از دست سه نفر خارج کرد و چندین قدم به عقب برداشت.
پرسی: بببینم مگه قرار نبود نوبتی بیاد اتاق یکیمون؟ بارتی:آره ... ولی فکر کنم این پیشنهاد من بود پس من باید نفر اول باشم. آنی مونی: بچه ها میدونیم که اتاق هر دوتای شما الان شلوغه و تا مرتبش کنید طول میکشه من بیانا رو به اتاق خودم میبرم هر وقت اتاقتون آماده شد بیاین ببرینش .
سپس به طرف او برگشت که با خود به اتاقش ببرد ، بارتی و پرسی هم سریع از آنجا دور میشدند تا اتاق خود را برای ورود ساحره آماده کنند ، اما او سرجای خود نبود، آنی مونی با صدای بلند نبود او را اعلام کد به طوری که پرسی و بارتی در یک ثانیه به جاهای قبلی خود برگشتند.
آنی مونی: نــــــــــیــــســـــــــت!!!!! پرسی: یعنی کجا میتونه رفته باشه؟ بارتی : جای رو نداشت که بره! احتمالاً برگشته تو اتاق لرد. هر سه: دوباره؟ اونم موقع خواب لرد! الان ِ که بکشتش ... ********************** بیانکا وارد اتاق لرد شده بود ،اما اینبار با صورت دهشتناک لرد روبرو نشد ،بلکه او فردی را دید که در تخت خود با صورت مهربانی که هیچگونه عضلهای در آن در جهت خشانت حرکت نمیکرد روبرو شد. با دیدن این صورت کلیه ذهنیات او نسبت به لرد تغییر کرد و افتادن چیزی را در دل خود حس کرد. در حالی که در افکار خود غرق بود.
"افکار بیانکا" عجب صورت نازی داره! چطور تا حالا کسی این صورت رو ندیده ... من نمیدونم چرا تو بیداری اینقدر خشنه ؟! لردی جون ِ من ... من باید کاری کنم که لرد از من خوشش بیاد، آن وقت شاید این مرگخواراش رو ول کنه و با من به ایتالیا بیاد تا در کمال آسایش زندگی زیبایی رو در کنار بچه هامون بگذرونیم... " پایان افکار"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ، شناسه ، شناسه.
هنگامی که به دنبال من آمدی تا تو را برای خودم انتخاب کنم ، حس خوبی نداشتم ، اما به خاطر خودت ، انتخابت
چهار نفری از خانه ریدل خارج شده و به پشت آن رفتند . پرسی ویزلی که موقعیت را مساعد می دید به سرعت آلبوس دامبلدور را ضاحر کرد . آلبوس که کمی خشمگین شده بود فریاد زد : - این دختره ! به چه دردم می خوره ؟
و پس گردنی ای بر سر (؟!) پرسی نواخت و به سرعت خود را غیب و در مکانی دیگر ظاهر کرد . پرسی آنی مونی و بارتی را به سمتی دگر برد و بیانکا رو تنها گذاشت . رو به آنها گفت : - باید یه کاریش بکنیم . چیکارش کنیم ؟ - به نظر من هر شب اتاق یه نفر بره - چی ؟ آره ... خیلی خوبه بارتی ! موافقم ! بیاین بریم بهش بگیم . اولین شب هم با من
پرسی این را گفت به سرعت به سمت ساحره دوید ! لبش را خیس کرد و با چرب زبانی گفت : - خب بیانکای عزیز ، راستش ما تصیمیم گرفتیم تا تو یه جایی برای خودت توی خانه ریدل پیدا کنی هر شب با یکی بخوابی ... یعنی منظورم اینه که بری تو اتاق یکیمون بخوابی ! و البته ما اینجا رو بهت یاد می دیم .
نگاهی به آنی مونی و بارتی کرد و آن دو حرف او را با سر تأیید کردند و پرسی ادامه داد : - نظرت چیه ؟
دخترک اصلا به صحبت های لرد ولدمورت گوش نمی کرد و فقط به این طرف و آنطرف اتاق چشم دوخته بود . تابلوهای نقاشی شده ، چندین در چوبی ، پرده های بلند و مجلل و ...
- گوشت با منه ؟ بیانکــــــــــــــــــــــا ... حواست کجاس ؟ - داشتم اتاق رو نگاه می کردم ، اتاق جالب و قشنگیه !
خونسردیش را به سرعت به دست می آورد ، گویی ترس از بدنش بیرون می رفت و شجاعت و بی باکی جای آن را می گرفت . لرد که از تعریف و تمجید های بیانکا در مورد اتاق محبوبش خوشش آمده بود به روی او کمی خندید و ادامه داد : - خب بیانکای عزیز ، راستش من تو رو آوردم اینجا تا به عنوان یه مستخدم کار کنی ! - چی ؟ مطمئنین ؟ جدا فقط مستخدمیه ؟ - آره دیگه ، مگه قبلا در مورد این بهت نگفته بودم ؟؟ - نه ... امـــــم ببخشید . چرا گفته بودین . خب من می تونم برم ؟؟ - برو ، برو ، برو !
بیانکا به سرعت به سمت در هجوم برد و تا در را بست خود را در بقل پرسی یافت . پرسی ، آنی مونی و بارتی که کمی متعجب شده بودند به سرعت لب به سخن گشودند : - چی شد ؟ چیکار داشت باهات ؟ - می گه می خوام مستخدم خانه ریدل بشی ... یعنی من مستخدم اینجا بشم ؟؟
پرسی که به فکر فرو رفته بود با آخرین شکلکی که از بیانکا دید به خود آمد و گفت : - نمی دونم ...
3 مرگخوار، دخترك بيچاره را در راهرويي كه منتهي به اتاق لرد مي شد تنها گذاشتند.آن بيچاره هنوز نمي دانست لرد چه كسي است و چرا آن مرگ خواران او را به آن جا اورده بودند.تنها ياد گرفته بود انگليسي صحبت كند.به ارامي به طرف اتاق لرد رفت.هر چه به در نزديك تر مي شد ترسش بيشتر مي شد.تا اين كه به در اتاق رسيد. قبل از آن كه بخواهد در بزند، در باز شد و اين مايه ي تعجب بيشتر دخترك شد.
با صداي باز شدن خود به خود در، لرد صندلي چرخ دار راحتي خود را برگرداند و روي خود را به طرف دخترك كرد. لبخندي بر صورت لرد نقش بست.دخترك همچنان با نگراني به لرد نگاه مي كرد
ظاهرا 3 مرگ خوار، دخترك را به خوبي انتخاب كرده بودند.زيرا لرد با شادي وصف ناپذيري گفت:
- بيانكاي عزيز! خيلي وقت بود منتظرت بودم! چرا نمي شيني؟
و با دست هاي سفيد خود صندلي روبروي ميز را اشاره كرد.دخترك دعا مي كرد هر چه زودتر از اين مخمصه رهايي پيدا كند.اميدوار بود لرد، لرزش پاهايش را نبيند.