هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷ سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۷

پیوز قدیمی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۳۸ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1511
آفلاین
یک پیشگویی واقعی انجام دهید !

پرسی در حالی که با انگشتانش بازی می کرد به محیط ساکت و خالی اتاق کرمی رنگ پیوز نگاه کرد و گفت :« ببین سهراب(!) ، درسته که من تو مسنجر ایگنورت کردم ، اما تو واقعا هنوز دوست منی ! »
پیوز در حالی که پشتش به پرسی بود و به شومینه دیواری اتاق نگاه می کرد پاسخ داد : « آرش ! رک و راست بگو ازم چی میخوای ؟ »
( ملت :
راجر و بقیه مدیران :
من : )
پرسی بالاخره به حرف آمد و گفت : « چیزی که من میخوام یک پیشگوییه ! یک پیشگویی واقعی ! درسته که من استادشم اما خیلی خوب میدونم که تو از من بهتری ! »
- « چرا اینطور فکر می کنی ؟ »
- « پیوز تو هم ذهنت گسترده تره و هم سنت هزاران سال (!) از من بیشتره ! در ضمن می دونم که غیر از تغییر شکل در پیشگویی و طلسم های باستانی مهارت خاصی داری ! »
پیوز کمی فکر کرد و برگشت و برای اولین بار به پرسی نگاه کرد. لباس قرمز رنگ گریفندوری پرسی در میان اتاق زرد و کرم پیوز برق میزد. صورتش کمی خجالت کشیده و مشتاق بود ، همراه با موجی از اندوه ! دیوار های خالی و کرم رنگ اتاق محیط را بی روح تر از آنچه بود نشان می داد. پرسی از روی یکی صندلی های زرد که نشسته بود بلند شد و گفت : « می خوام بدونم آخرش چی میشه ؟ می خوام بدونم توی دوئل یکشنبه من برنده میشم یا دنیس ! »
پیوز سرش را پایین انداخت . در فکر بود. فکر های متفاوت و وحشتناکی مغزش را پر می کرد. سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمان پرسی نگاه کرد و گفت : « فقط به یک شرط اینکار رو میکنم ! همین الآن قسم ناشکستنی بخوری که دوئل تا پای مرگ نباشه ! برنده وقتی مشخص بشه که دیگری رو بیهوش کنه ! »
پیوز لبخند کجی زد و منتظر جواب ماند. پرسی شدیدا در فکر فرو رفته بود تا اینکه گفت : « قبوله ! »
پیوز خندید. پشت گویش نشست و گفت : « خوب خوب خوب ، بذار سریع برات مشخصش کنم ! »
دستانش را با فاصله از گوی گرفت و با چشمان بیرنگش به اعماقی که شاید اصلا وجود نداشت خیره شد. سپس شروع به حرف زدن کرد : « من تو رو میبینم در یک طرف و دنیس در طرف دیگه که ...

تصویر مواج میشه و صحنه دوئل نمایان میشه

دنیس در یک طرف وایستاده و پرسی مقابلش ! هر دو تعظیم می کنند. سراسرای اصلی هاگوارتس با میز بلند دوئل در وسط و جمعیتی از مدیران ، گریفندوری ها ، هافلپافی ها و بعضی افراد دو گروه دیگه پر شده !
پرسی اولین ورد رو میفرسته : « آنتوپیانوس ! »
نور نارنجی رنگی که به سمت دنیس میره با اشاره چوب اون بر میگرده و از کنار پرسی رد میشه ! دنیس بلافاصله طلسم بیهوشی رو میفرسته که پرسی دفعش می کنه ! پرسی فریاد میزنه : « آواداکداورا ! »
طلسم مستقیم به سمت دنیس میاد ! دنیس در یک حرکت سریع طلسم رو دفع می کنه تا مستقیم به سمت پرسی بره ! طلسم به وسط پیشانی پرسی میخوره و اون نقش زمین میشه !
تصویر مواج میشه و اتاق پیوز ظاهر میشه
پرسی دی حالی که رنگی به چهره نداشت اشک می ریخت ! پیوز نگاهی به اون کرد اما در میانه راه چشمش بی اختیار به سمت حرکت های داخل گوی برگشت ! پیوز گشت صبر کن : « دنیس تو رو بغل کرد...
همون افکت قبلی
دنیس سر و سینه پرسی رو در بغل گرفته و با ناراحتی اشک میریزه و زیر لب میگه : « من نمی خواستم اینطور بشه ! »
صدای هیاهو و گاها جیغ هایی در سالن شنیده میشه ! صدای قدم های محکم و سریعی میاد که نزدیک میشه و صدایی میگه : « نگران نباش !»
دنیس بر میگرده و علی صا .... یعنی هری پاتر رو میبینه که داره بهش چشمک میزنه ! هری میگه : « چون دیروز شما قسم خوردید که مرگی در کار نباشه ما طلسم مرگ رو امروز در این سرسرا غیر فعال کردیم ! »
دنیس میگه : « اما چطوری ؟ »
هری میگه : « مشکل نبود ! کافی بود توی ماژول سیستم ادمین (system admin) و نیو بی بی (newb) یه ذره دستکاری ویژگی (preference) بکنیم !!! »
صدای ناله پرسی شنیده میشه و او کم کم چشم هایش را باز میکنه ! فضای شلوغ و پر هیاهوی اطرافش باعث میشه اخمش رو در هم بکشه اما ناگهان چهره خیس از اشک دنیس رو میبینه که با لبخند بهش میگه : « خوشحالم که حالت خوبه ! »
پرسی لبخندی میزنه و ناله رضایتمندی میکنه !
تموم شدن افکت و اینا ...
پیوز نگاه پر لبخندی به پرسی می کنه که قیافه اش خیلی خیلی ناراضیه ! سپس میگه : « خوشحال شدم آرش ! »
پرسی با ناراحتی بلند میشه و در رو پشت سرش به هم میکوبه !
<><><><><><><><><><><><><><>< ><><><>


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


Re: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۷

آراگوکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۰ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۱:۴۴ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۸۷
از خوابگاه دختران بنا به دلایلی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 214
آفلاین
_ لعنت خدا بر تو ، گوی لعنتی یک چیزی رو به من بنما!
قااررررت!
آراگوگ در حالیکه موهاش رو از شدت عصبانیت از بیخ و بن میکنه و با مشت میزنه تو صورتش متوجه میشه که گوی رو به برق نزده( ) .
آراگوگ : ام م ... چیزه ... آها حالا شد!
سپس دستان پر مویش را بر دور گوی خاسکتری کشید و سعی کرد با چشمانش گرد و غبار وهم را به کناری زند. حقیقت در حال بازگو بود ... می توانست آینده را در برابر دیدگانش حس کند...

4000 سال بعد از وزارت آلبوس سوروس پاتر
_ بشه های شال اولی اژ این شرف لشفاً
کوئی در حالیکه شبیه گالوم ارباب حلقه ها (بلاک ؟ ) شده پنج تا عینک رو هم زده با بچه های سال اولی از سرسرای هاگوارتز خارج میشه.

سرسرای هاگوارتز تغییر آنچنانی نکرده بود ... هرچند طی پیشرفت فناوری چندین سیستم کامپیوتر و یک کافی ویزارد و گیم ویزارد هم در هاگوارتز تاسیس شده بود.

در همین هنگام در سرسرا باز میشه و پرسی با گلچین بچه های سیفیت میفیت میزنه بیرون...
_ خب بچه ها ، حالا که وارد سال سوم تحصیلتون توی هاگوارتز شدید باید بهتون بگم که لوله ی تالارتون ترکیده و باس همین امشب رو میتونید توی اتاق من بمونید

زمان حال
آراگوگ : برو بینیم باو ... این دیگه چیه؟ یک زمان دیگه رو انتخاب می کنم!

3000 سال قبل از میلاد ، مدرسه هاگوارتز ( چیه ؟ پیشگویی که فقط مال آینده نیست آره داداش)

چهار تا انسان اولیه در حالیکه در دست هرکدامشان یک شاخه درخت کج و معوج دیده میشد دور آتیش نشسته بودن ، بر تن یکی آز آنها لباسی زرد رنگ و گورکنی بر شونه ، برتن یکی از آنها لباسی سبزرنگ با چشمانی سرخ که به ماری عظیم الجثه بر شانه اش خیره شده بود ، برتن یکی از آنها لباسی قرمز رنگ و شیری به ظاهر آرام در کنار دستش و در آخر فردی بنفش پوش و عقابی بر شانه.
_ اوی شو مو لو دا رو تو!( سالازار بالاخره اسم مدرسه رو چی بزاریم؟ )
_ اوس تا چوس تا موس ( هاگوارتز دیگه راونکلاو احمق )
_ اوس دی موس دی آچلاق؟ ( با من اینجوری حرف میزنی؟)
در همین موقع دوربین میچرخه به ظرف کله سالازار که داره ازش خون عینهو فواره میپاشه به دور و بر و عقاب راونکلاو هم داره چشماش رو نوش جون میکنه.

پشت پرده ، تقریباً زمان حال
سه چهار تا مرد دور آتش گرم شومینه کنار هم نشستند و و توی غلاف همشون هم منوی مدیریت دیده میشه.
_ آقایون چطوره فردا بریم هرکی عضو قدیمی بود رو بلاک کنیم بره؟
_ نه ... اینکارا باعث خشم مردمی و عمومی میشه ... باید پاپوش درست کنیم ... امممم ، یکی بود که عضو هافل بود و خیلی سعی می کرد که سایت رو از ارزشی ها پاک کنه... خدایا کی بود؟ آها ماندانگاس فلچر ، اونو فردا برکنار کنیم ، به بهانه ی ، به بهانه ی خراب کردن چاه دست شویی!
ملت :

آراگوگ به خودش میاد ، لعنتی میفرسته و زیر لب میگه : هرچند میدونم که دیدن تاریخ واسه معلومات خوبه ولی اینو هم فهمیدم که دیدن بعضی حقایق واقعاً جالب توجه نیستش و نبودش و نخواهد بود!


وقتی �


كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۶:۰۱ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۷

ماتیلدا(طلا.م)


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۰۱ چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 271
آفلاین
تکلیف من
-----------------------------------------------------------------------

صبح بود و هنوز هیچ یک از بچه های مدرسه بیدار نشده بودن. من از شب قبل بی خوابی عجیبی به سرم زده بود. توی راهرو های سرد و بی صدای هاگوارتز قدم میزدم. هیچ صدایی جز صدای پای من و هوهوی چند روح سر گردون، به گوش نميرسيد. خسته شده بودم؛ چون از صبح خیلی زود داشتم فقط راه میرفتم.
توی اون روز (که شروع خیلی کسل کننده ای داشت) اولین کلاسمون پیشگویی بود. تکلیف خاصی نداشتیم؛ آخه استاد یهو مهربون شده بود، گفته بود فقط اسم چند تا پیشگو رو براش بیریم.
منم همون روز که کلاس تموم شده بود اسم ها رو در آورده بودم. درست همون موقع به جلوی پله هایی رسیدم که منتهی میشد به کلاس پیشگویی. بی هدف از پله ها بالا رفتم و رسیدم به در کلاس؛ در اونو باز کردم و دیدم یه گوی روی میزی هست که من و برو بچه های هافل روش میشینیم. فقط روی همون میز گوی بود.
پشت میز نشستم و ذهنم رو به این متمرکز کردم تا در مورد خودم پیشگویی کنم.
چشامو بستم.....
- فکر کن...جان هر کی دوست داری فکر کن....فکر کن.....ای بابا بیا دیگه...این پرسی چجوری پیش گویی میکنه؟!؟!؟!!؟
دوباره سعی کردم. دستمو روی گوی گذاشتم که.....
فیرییییییییییییییجشششششششششششششششش!
همچین صدایی از گوی بلند شد و تصاویر گنگی در اون دیده میشد. در ميون هاله هاي خاكستري كم كم تصاوير واضح تر ميشن.
پیرزن زشتی نبود، خیلی معمولی بود و یه ردای بلند زرد با کلاه جادوگری کهنه روی سرش بود. با قدمهای کوتاهش وارد کلاسی میشد. همگی به پاش بلند شدن و یکصدا گفتن صبح به خیر!
پیرزن پشت میز نشست و با چوبدستی روی تخته نوشت:
- ماتیلدا استیونز...استاد کوییدیچ !
و بعد شروع به صحبت کرد که کم کم محو میشد.
"مــــــــامــــــــــان!من در آینده فقط یه استاد کوییدیچ میشدم! نه این امکان نداشت...باید سر نوشتمو تغییر بدم. باید بهتر درس بخونم....
سر خورده به سمت تالارمون رفتم تا سر و وعضمو مرتب کنم.


ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۲۲ ۱۶:۰۹:۱۲
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۲۲ ۲۳:۰۷:۳۳


Re: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱:۱۳ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۷

سيموس  فينيگان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۱ دوشنبه ۷ خرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۷:۵۲ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 392
آفلاین
یک پیشگویی واقعی انجام دهید !


ساعت:1:32 بامداد،مکان:اتاق توحید ظفر پور


توحید:مامان!من اما واتسون رو میخــــــــــوام!
مامان توحید:گریه نکن پسرم!بگیر بخواب دیگه فکر اونا رو نکن!

توحید تیریپ خوابالودگی بر میداره و میخوابه و مامانش از اتاق میره بیرون.


10 دقیقه بعد


توحید چهار زانو روی تخت نشسته و جلوش گوی بلورین قرار داره.

توحید:خب،اول باید تمرکر کنم!ههههههه...(افکت نفس عمیق)

بعد از تمرکز توحید دستش رو نزدیک گوی میبره.اول نیت میکنه اما رو تو پیشگوییش ببینه.بعد ذهنش رو روچیزی که میخواد بفهمه متمرکز میکنه(من کی به اما میرسم؟!ا)

در گوی بلورین


دامبلدور رو میبینه که در دشتی سبز و خلوت دنبالش کرده و اصرار به برگزاری کلاس خصوصی داره.

دامبل:توحید بیا کلاس خصوصی!ضرر نمیکنی؟!
توحید:نـــــــــــــــــــــــــــــــــه!مــــــــــامـــــــــــــان!
دامبل:چرا مامانتو صدا میکنی؟!حداقل باباتو صداکن یه حالی ببریم!ا
توحید:مگه خودت خارمادر نداری؟

در اتاق



توحید وحشت زده از چیزی که در گوی بلورین دیده در گوشه ای از اتاق نشسته بود و داشت به چیزی که دیده بود فکر میکرد.

درون توحید
احتمالا یه اشتباهی مرتکب شدم.اون پیرمرد بدقواره کی بود اصلا؟!وای!اگه شماره ی رولینگ رو داشتم میتونستم بفهم اون کی بود؟!

توحید دوباره سعی به پیش گویی میکنه.

در گوی بلورین


توحید خودشو میبینه که داره با یه تیپ خفن تو لندن راه میره(ساعت:10:30 شب).چند متر اون طرف تر اما رو میبینه!
توحید:چه خوشکله!

همین که داره به طرف اما نزدیک میشه در یه کافه رو میبینه که باز میشه و دوباره همون پیر مرد بی قواره رو میبینه!

دامبل:آه!توحید،من خسته ام!احتیاج به تجدید قوا دارم!این شانس رو دارم که کلاس خصوصی ای داشته باشیم!

ناگهان همه جا به رنگ تیره در میاد.توحید سعی میکنه که به طرف اما بره و اونو نجات بده.اما به هیولایی تبدیل شده.

امای هیولایی:آره برو!برو!کلاس خصوصی خوبه!ا

در اتاق


توحید از ترس بازهم در گوشه از اتاق غش کرد و تا صبح اونجا خوابید.

ساعت:9:14 صبح،مکان:خانه ی توحید

دینگ دینگ دینگ،دینگ دینگ دینگ!(افکت آیفون)

توحید سرشو برمیگردونه تا ببینه کیه.(آیفون تصویری)

همون پیرمرد بدقواره به سراغ توحید ظفر پور اومده.


[size=large][b]و جسم سیمو


Re: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۳:۲۴ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۷

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۰ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۳ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 708
آفلاین
مدتی قبل، چند روز قبل از مدیریت لیلی اوانز!

سر و صدای تالار عمومی ، کمتر از قبل شده بود. گابریل در حالی که روی زمین دراز کشیده بود به گوی بلورین نگاه میکرد. اخم کرده و تمام حواسش به گوی معطوف شده بود.

آتش شومینه ، نور و گرمای خود را از دست میداد و کم کم رو به خاموشی می رفت. دو دانش آموزی که خمیازه کشان تکالیف پیشگویی خود را به پایان رسانده بودند به سوی خوابگاه ها رفتند اما گابریل همچنان به گوی خیره مانده بود. مدام حرف های پرفسور ویزلی در گوش او می پیچید ..

- چیزی نزدیک به واقعیت و دور از واقعیت .. نباید منتظر بمونید که چیزی توی گوی ببینید ، باید چشماتون توی گوی کند و کاو بکنه ، با چشمانتون غبار توی گوی رو کنار بزنید و آینده رو ببینید .

گابریل با مشت روی زمین کوبید. به پشت خوابید و سقف تالار را نگاه کرد. ستاره های کوچک و طلایی روی سقف می درخشیدند.چرا نمیتوانست یک پیشگویی درست و حسابی انجام دهد؟ شاید باید در ذهنش چیزی معقول را که در آینده اتفاق می افتاد پیش بینی میکرد و انوقت آن را در گوی می دید..

اما این روش نیز فایده ای نداشت. گابریل با ناامیدی به شومینه ی کم نور خیره شد. سپس دوباره به گوی. آنقدر دقیق به گوی نگاه میکرد که انگار میخواهد درون آن فرو رود.

دوربین به سمت چشمان گابریل رفت که عکس گوی سفید در میان چشمان آبی رنگش دیده میشد.
سپس به سوی گوی برگشت. گویی که از سفیدی برق میزد. (پرسی: !)

گردش میان چشمان گابر و گوی ادامه یافت و آهنگ ترسناکی (thriller) پخش شد. و تنها زمانی این آهنگ و حرکت دوربین قطع شد که ..

- بومب !

گوی پیشگویی در مقابل صورت گابریل از هم پاشید و با صدای مهیب و خفه ای ترکید. گابریل با فشار بر بازوهایش از زمین بلند شد. نفسش بالا نمی آمد و میدانست که خودش باعث این قضیه نبوده است!

چطور ممکن بود؟ او هیچ نیرویی نداشت!

فردا

- استاد خواهش میکنم! این فقط یک گوی ِ ساده اس! قول میدم که این یکی اتفاقی براش نیفته.. اونم در واقع تقصیر من نبود!
پرسی: دوشیزه دلاکور اگه یه بار دیگه گوی رو بشکونی میفرستمت کلاس های خصوصی ِ تربیت بچه ها با تدریس ِ مک گونگال !
گابر:
- اهم ! حالا هم برو بیرون، چون کار دارم!

و نگاه معنی داری به گابریل انداخت که حالا با اخم از کلاس پرسی ویزلی بیرون می آمد. در تمام طول راهرو به گوی سفید رنگ خیره شده بود. انگار این گوی حسی به او میداد، احساس جدا بودن از بقیه .

کنار دریاچه ( رول هری پاتری !)

- یه گوی دارم قل قلیه، سرخ و سفید و آبیه، میزنم زمین میشکنه زرت، نمیدونی چه زپرتیه! من این گوی رو نداشتم، از تو کلاس پرسی برداشتم، پرسی بهم اینو داد، یه گوی ِ قل قلی .. د.. اِ .. این دیگه چیه! .. ؟ ..

درون گوی تصاویر کوچکی به وجود آمده بود. گابریل با وحشت به دور و برش نگاه کرد. کسی اطرافش نبود. به گوی نزدیک تر شد و توانست چهره ی شاد و خوشحال لیلی اوانز را ببیند و سپس ، با دیدن ِ کلماتی که روی پلاک بزرگی در گردن لیلی بود ، جاخورد.

روی پلاک که از سنگینی به نظر میرسید گردن اسب را میتواند بشکند ( ) کلمه ی : " مدیر ِ گالری " خودنمایی میکرد و علامت ساعقه مانندی نیز کنارش و بالای کلمه ی مدیر عبارت TM به چشم میخورد که درون دایره ای بود!

گابریل با عصبانیت به گوی نزدیک تر شد. چنان نزدیک رفته بود که تقریبا میتوانست چین و چروک های صورت لیلی را در گوی بشمارد. کنار لیلی پسر کله زخمی ایستاده بود و یک منو مدیریت ِ غول آسا در کنارش به چشم میخورد.

گابریل مطمئن نبود که چیزهایی که میبیند واقعی هستند یا فقط مسخره بازی اند!

از درون گوی صداهایی شنیده میشد..

درون گوی ( نکته: اینجا واسه اینکه سوژه خوب جا بیفته میریم توی گوی! یه جور الهامه مثلا! )

لیلی اوانز با غرور پلاک سنگینی را که به گردن آویخته بود به مردم نشان میداد. عده ی کثیری از مردم با لباس های پاره ایستاده و داغ " کاربر " بر پیشانی آنها زده شده بود. لیلی برای آنها دست تکان داد و با صدای بلندی در میکروفون جادویی روبرویش فریاد زد:

- سلام کاربران عزیز !
ملت : !

سیم سرور عله، مانند شلاق بزرگی به تمام کاربران برخورد کرد و همگی یک صدا جواب سلام لیلی را دادند. کاملا پیدا بود که هیچ گونه روابطی بر ضوابط تاثیر نگذاشته است و لیلی به جز مادر عله بودن، هیچ نصبتی با او ندارد.

منظره ی پشت سر لیلی یک کاخ عظیم بود با نام " انجمن مدیران ! " . که دورتا دور آن درخت کاری شده بود. او ، هری و کوییرل روی یک سن ایستاده بودند و مدیران دیگر در نقش سیاهی لشکر آن ها را همراهی میکردند .

منظره ی پشت کاربران ، یک کوه سنگی بود که پله هایی در آن کنده شده بود. به دست تمام کاربران زنجیر و میله هایی وصل بود. آنها خونین و مالین سنگ های عظیمی رو طی میکردند و بالای سر بعضی از آنها نشانه هایی قرار داشت.

لیلی : من خیلی خوشگل، گولاخ و با قدرت هستم. اینا رو تکرار کنید!
ملت : من خیلی خوشگل، گولاخ و با قدرت هستم.
لیلی : نه احمق ها ، چیز یعنی کاربران عزیز دلم ، بگید لیلی خیلی خوشگل، گولاخ و با قدرت هست.
ملت : همون خزعبلات !!
لیلی : .
ملت : اه ! بابا لیلی خیلی خوشگل، گولاخ و با قدرت هست.

لیلی در حالی که موهاشو دور انگشتش می چرخوند به خبرنگاری که کنارش بود تلنگری زد و گفت:

- شنیدی چی گفتند؟ اینا داره پخش میشه، نه ؟
عله زیر لب : مامان سوتی نده اینق، از سایت بگو! بگو آستکبار تموم شده.. دلشونو یه کم خوش کن!

لیلی با اکراه به حرف های عله کبیر گوش میکنه و شروع به سخنرانی :
- کاربران عزیز ، دوستان خوب خودم! یک آی دی ِ خیلی خیلی خز ساخته ام که شما اونو ادد کنید چون نمیخوام آی دی باکلاسمو شما داشته باشید، مردم چی میگن اگه بفهمن؟

بگذریم.. میدونید که ما عاشقانه همه کار رو برای شما انجام میدیم و دوستتون داریم و شما هم باید مارو دوست داشته باشید و فیلم های بوقی نسازید باتوجه به اینکه من الان هیچی راجع به فیلم گردانندگان نمیدونم ! ( خب لیلی نمیدونه، من که میدونم! ) و اینکه ما میخوایم سایت از شما باشه و شما اونو بسازید برای همین مدیر مردمی مثل ِ من انتخاب شده که به گالری سایت رسیدگی مردمی بشه و آستکبار قدرت مونالیزا از اونجا برداشته بشه!

ملت: کف .. سووت .. دست .. پا .. هورا ..

خارج از داخل گوی !
گابریل با وحشت به آنچه دیده بود و هنوز داشت می دید خیره شد. گوش هایش را با دو دستش گرفت.. نمیخواست چیزی بشنود. حرف های لیلی را تحمل نمیکرد .. با عجله بلند شد و به گوی لگد محکمی زد.

شاید این طوری از دست آن چیزهایی که دیده بود خلاص میشد. تازه ، کجاشو دیده بود! گوی در هوا بلند شد و سپس با برخورد به تنه ی درخت بزرگی خورد شد و روی زمین ریخت.

بعد از مدیریت لیلی
اتاقک مدیران

لیلی پشت کامیپوتر نشسته بود. با عصبانیت مشغول خواندن پست ِ ریپر در گفتگوی با مدیران بود.

- این مردیکه کیه! ایششش... ووشش! اه! شناسشو! اه! خاک تو سرت .. سانسوور و بوق و ..

پست ِ لیلی در گفتگو با مدیران
نقل قول:
لیلی : اشکالی نداره بذارید به من هرچی میخواد بگه! درست هم میگه. من همچین کار خاصی نکرده بودم مدیر شدم!


و ریپر بلاک شد!

کلاس پیشگویی

پرسی با حالت به گابریل خیره شده بود که از شدت گریه برای آنچه دیده بود و آنچه شده بود چشمانش قرمز رنگ و ورم کرده بود.
- خب؟
- هیچی ! منم دیدم که مدیر گالری شده ..
- تو یه پیشگویی متوسط داشتی. تقریبا همون شد ولی مدیر گالری نشد، مدیر انجمن شد!
-
پرسی: اشکالی نداره. برو سر کلاس !

و پرسی با اینکه نمیخواست به یه دختر دست بزنه!! ولی گابریل رو به داخل کلاس هل داد.

پایان کلاس
گابریل به سوی میز پرسی رفت. کلاس خالی شده بود. میخواست کارت خود را از روی میز بردارد که احساس کرد چیزی درون گوی سفید روی میز پرسی تکان خورده است. به سوی گوی برگشت.. توهم نبود! به راستی چیزی درون گوی بود ..

سرش به گوی نزدیک تر شد و به همراه آه و صدای جیغی سرش به عقب برگشت. دستش را روی دهانش گذاشت تا دوباره جیغ نکشد و سپس از کلاس پیشگویی بیرون دوید.. بدون اینکه کارتش را بردارد ..

دوربین به گوی نزدیک شد. لیلی اوانز و عله در کلاس خصوصی بودند و اعمالی انجام میشد که شایسته نیست اینجا گذاشته بشه ! ( بگیر دیگه خودت! ) و این فاجعه در حالی بود که دیروز لیلی با راجر در خیابان توسط آرشاد کالین رادان گرفته شده بود!



----

پ.ن، به لیلی اوانز اگه این پستو خوند : ساری !!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۱۷ ۱۳:۴۵:۱۵
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۱۷ ۱۸:۰۷:۵۲

[b]دیگه ب


Re: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۷

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۱:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1531
آفلاین
یک پیشگویی واقعی انجام دهید !

متن زیر ، برگرفته شده از حوادث واقعی ، که پرونده ی آنها در انجمن خصوصی مدیران موجود می باشد ، الهام گرفته شده است .

مکان : میخانه ی یاهو مسنجر زمان : 1 فروردین 1387

جیمز : بس کن ! ایگور مشکوک شده ... مشکوکه !
X: یعنی چی؟
جیمز : باب دارم بهت میگم مشکوکه ! رول هاش تغییر کرده ! رفتارش عوض شده ! حتی تازگی ها با منم مهربون شده !
X: منظورت چیه؟
جیمز :

مکان : میخانه ی یاهو مسنجر زمان : 2 فروردین 1387

X: جیـــغ ! خوبی؟
جیمز :خوبم آره ! باب X ! ایگور خودش نیس ! انگار داره از شناسه اش سوءاستفاده میشه ! فرق کرده تازگی ها ! چرا جدی نمیگیری؟
X: ... یعنی میگی یکی توش حلول کرده؟
جیمز :

مکان : میخانه ی یاهو مسنجر زمان : 3 فروردین 1387
جیمز :
X: چرا؟
جیمز : تو حرفمو باور نمی کنی!
X: ...
جیمز : ....

مکان : چت باکس زمان : 4 فروردین 1387

کاربر شماره ی یک : وای ! وای ! بی دامبل موندیم !
کاربر شماره ی دو : چی؟ دامبل ندارین؟ ملت مرگخوار !! حملــــه !
کاربر شماره ی یک : شما خیلی نامردین ! عهو عهو عهو !
کاربر شماره ی دو : کروشیو !
ایگور کارکاروف : من یه نفرو می شناسم که می خواد دامبل شه...
ایگور کارکاروف : البته هنوز کاملا معلوم نیست...
جیمز : کییی؟ کی این ریسکو کرده؟؟ کی ایگور؟ بگو !
.
.
.
مکان : تالار گریفندور زمان : 5 فروردین 1387

جیمز : اون به زودی تغییر می کنه ! بیشتر از اونکه فکرشو بکنی تغییر می کنه ، تغییری که همه ی ما رو بهت زده می کنه ... در نهمین روز از اولین ماه ! ههعععع!

صدایش گرفته و دورگه شده بود ، مردمک چشمانش در پس زمینه ی سفید بالا رفته بود . دستانش بر بالای گوی بلورین به شدت می لرزید .
تدی در کنارش بر روی زمین زانو زده و با چشمانی بهت زده به او چشم دوخته بود .
نفس نفس می زد .
جیمز نفس عمیقی کشید و دوباره با سرعت شروع به صحبت کرد :
- ریش کوتاه و بزی به ریش بلند و سپیدی تبدیل خواهد شد ! روزی که او طلوع خواهد کرد ! و او از دیگران بوده... او از مقابل خواهد بود ... اما در کنار ما قرار خواهد گرفت .. در نهمین روز از اولین ماه ! هنگامیکه ساعت بزرگ از نیمش گذشته باشد ، تقریبا یه ساعت اونور تر ...

چشمانش را نیمه باز کرد و درحالیکه زیر چشمی به گوی نگاه می کرد دوباره با صدایی که گویی متعلق به او نبود ادامه داد :
- در ساعت ۱۹:۴۷:۴۹ نهمین روز اولین ماه ! هههههع !
و آنگاه ، سرش بر روی شانه ی تد افتاده و دیگر چیزی بر زبان نیاورد .

مکان : قرارگاه محفل ققنوس زمان : 9 فروردین 1387

آلبوس دامبلدور : آغوش گرم آلبوس دامبلدور به روی همگان باز است !



Re: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۷

باب آگدنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
همجا تاریک بود.سکوت همه جا را فرا گرفته بود.خورشید تنها منشاءنور بود.جز صدای شلپ شلوپ آب صدای دیگری شنیده نمیشد.روباهی که از فرط گشنگی،در سطل های زباله مشغول کند و کاو بود با شنیدن صدای پای فردی از سطل بیرون آمده و بسویی دوید هیکل عظیم الجثه ای از ته کوچه پدیدار شد.با قدمهایی دراز و غول آسا،بسوی یکی از خانها رفته و به آرامی در زد.بعد از نموره ای انتظار،در بصورت مشکوکی باز شده و فرد بداخل رفت..


به دور وبر خود خیره شد و بعد ردای سیاه خود را که گویا از جنس ققی درست شده را دراورده و بر روی چوبرختی قدیمی آویزان نمود.به دیوار های خاک گرفته خانه نگاه انداخت.گویا تا بحال به آنجا نیامده بود.دستش را بر شانه پسرک جوانی زده و لبخندی بیناموسانه تحویل پسرک داد.
- بدون من برای خودت زندگی تشکیل دادی.ای کلک.دامبلو که فراموش نکردی؟


پیر مرد دستی به ریش درازش زده و با نگاه عجیبی به پسرک خیره شد. پسرک جوان دستی به موهای قرمز خود کشیده و با دستانش پیرمرد را به داخل دعوت کرد.پس از گذر از راه روی طویل،که با کاغذ دیواری های نارنجی و پوستر های بدون شرح!!پر شده بود،به اتاقی نسبتا بزرگ رسیدند.پیرمرد خود رابر روی اولین صندلی انداخته و ،
آهی از روی خستگی کشید.
- یک شیر موز برام بیاری ممنون میشم.

پسرک نگاهی که برق شیطنت درآن نمایان بود به پیرمرد زده و با صدای نازکی گفت:
شلیل هم بدم یا فقط همونو میخوای؟
-نه فقط شیرموز بده.برای شلیل دندونام کفاف نمیکنن.

ماده سیفیت را با آستینش از دهان خود پاک نمود و لبانش را لیسید.
- خوش مزه بود.حالا اون گویت رو بیار یکم برام پیشگویی کن ببینیم امشب باید باکی کار کنم.


پرسی دستی به شلوار خود را که بدلایلی شل و ول شده بود را بالا کشیده و بسوی کمد چوبی،که خاک زیادی را بر وری خود داشت حرکت کرد.در کمد را باز کرده و گوی پیشگویی را از آن بیرون دراورد.
بسوی دامبلدور رفته و در کنارش به آرامی نشست.دستانش را با فاصله به گوی نزدیک کرده و تمرکز کرد. سعی کرد وجود دامبلدور وی ا از پیشگویی باز ندارد .با صدای گرفته تر از قبل شروع به صحبت کرد:
پسری با کلای بلند میبینم که بسوی خونت داره میادکلاشو با دستش نگه داشته که تعادلش بهم نخوره.گرچند دستش به ته کلاه نمیرسه.آره...آلبوس سوروسه.داره میاد خونت.زود تر برو. .
دامبل بدون گفتن کلامی بسوی در راه میفته.ردایش را گرفته و از در خارج شد.بعد از چندی راه پیمایی،پیمرد بالاخره به خانه خود رسید.و آنجا بود که پسری با کلاه بلند را دید:
آلبوس سوروس پاتر.


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۱۶ ۱۸:۱۲:۵۲



Re: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۷:۰۶ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۷

آریانا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۱ دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۲
از كنار آرامگاه سپيد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 197
آفلاین
در خانه اي كوچك و قديمي:

هوا تاريك بود. ساعت 12 نيمه شب را نشان ميداد. در اتاق تاريك و بزرگي كه درست در گوشه ي سمت راست خانه قرار داشت ، چند نفر پشت ميز نشسته بودند و شام ميخوردند. با چهره هايي سفيد و بي حالت.
سكوت عجيبي حكمفرما بود. در جمع 7 نفره ، پيرزن زيبا و مهرباني ، نشسته بود و هراز گاهي با سرفه هاي پي در پي سكوت را در هم ميشكست.
مرد قد بلند و مسني كه در كنار او نشسته بود پرسيد: حالتون خوبه مادر؟ امشب خيلي سرفه ميكنيد.
پيرزن با لحني جدي گفت: من...احساس بدي دارم. بهتره برم بالا و كمي استراحت كنم.
پيرزن از جا بلند شد و عذر خواهي كرد و بعد به طرف اتاقش در طبقه ي بالا رفت.
حالش اصلا خوب نبود. وقتي به طبقه ي بالا رسيد ، صداي زنگ در را شنيد.
اما بي توجه به زنگ در به اتاقش رفت. صداي گفت و گويي را از طبقه ي پايين ميشنيد. زن جواني ميگفت:
بگذارين بيام تو. سرنوشت من ، امشب خيلي برام مهمه. به خانم بگيد كه من فقط يك لحظه مزاحمشون ميشم.
صداي پسرش را شنيد كه ميگفت: حال مادر امروز اصلا خوب نيست. نميتونن امشب پيشگوئي كنن. لطفا از اينجا برين.
_ خواهش ميكنم.
اما ناگهان صداي بسته شدن در به گوش رسيد و پيرزن فهميد كه زن جوان را بيرون كرده اند. به هرحال ، نميتوانست از پله ها پايين برود و زن را به خانه بياورد. چون حالش خيلي بد بود. او مدتي بود كه ديگر پيشگوئي نميكرد.
پيرزن چند دقيقه روي تخت خوابش خوابيد. اما بعد ، از جا بلند شد و به طبقه ي پايين رفت.
دخترش با ديدن پيرزن گفت: شما هنوز نخوابيدين؟
آريانا ، گفت: نه! خوابم نمياد. ميخوام پيشگوئي كنم.
دخترش با شنيدن اين جمله با صداي بلند گفت: چي؟!
_ ميخوام پيشگوئي كنم. براي خودم.
يكي از نوه هايش گفت: اما شما كه هيچ وقت براي خودتون پيشگوئي نميكرديد.
آريانا ، لبخندي زد و گفت: اينبار فرق ميكنه.
بعد ، رو به دخترش گفت:گوي رو برام مياري؟
دخترش ، بدون اين كه حرفي بزند ، به طرف اتاق كوچكي رفت و بعد از مدتي ، با گوي خاك گرفته اي برگشت.
آريانا تشكر كرد و به همراه گوي پيشگوئي ، به اتاقش در طبقه ي بالا رفت.
آريانا به آرامي گفت: نميدونم آيا هنوز هم قدرتشو دارم يا نه!
بعد ، مشغول تميز كردن گوي شد.
چند دقيقه بعد ، گوي كاملا تميز شده بود و آريانا با دقت به درون گوي نگاه ميكرد. آريانا ، پيشگوي معروفي بود و ميتوانست به خوبي پيشگوئي كند.
در گوي ، خودش را ديد كه روي تخت بزرگ و سفيدرنگي دراز كشيده بود و چند نفر در كنارش ايستاده بودند و ...گريه ميكردند! دختر و نوه اش را در ميان آنها ميديد و همين طور پسر هايش را.
در گوي ديد كه خودش ، چشمانش را بسته و لبخندي بر لب دارد.
ديگر همه چيز محو شد و فقط ، دودي خاكستري رنگ در گوي به جا ماند.
آريانا از ديدن چيزي كه درون گوي ديده بود وحشت نكرد. فقط به آرامي گوي را در گوشه ي اتاق گذاشت ، نگاهي به تخت خواب بزرگ و سفيد رنگش كرد و خيلي زود ، در آن به خواب رفت. به خوابي عميق و طولاني!

صبح قشنگي بود. نور ، به درون اتاق هاي خانه ي كوچك و قديمي مي تابيد و آنها را روشن ميكرد.
در طبقه ي بالا ، در اتاقي كوچك ، پيرزني مهربان و زيبا روي تخت خواب بزرگ و سفيد رنگي خوابيده بود. لبخندي به لب داشت و چشمانش بسته بود.
چند نفر دورش جمع شده بودند و مرتب اسمش را صدا ميزدند و گريه ميكردند.
آريانا دامبلدور ، به خواب عميقي فرو رفته بود و هيچ وقت هم بيدار نميشد.


ببخشيد ، ديگه چيزي به ذهنم نميرسيد. ميدونم كه اوني نشد كه شما ميخواستين.


خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.


Re: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۴:۲۶ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۷

پیتر پتی گروold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۵ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۰ دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۸
از کابان...مخوف ترین زندان!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 333
آفلاین
تكليف پيشگويي:

مكان: خوابگاه عمومي گريفيندور


-اي تو روح درس و مدرسه! به خدا ديگه ترك تحصيل مي كنم!
-جيمز زر زيادي نزن و بذار تمركزمون به مشقمون باشه

در تالار عمومي گريفيندور 4 زفيق خز شده، در كنار يكديگر بودند و سعي مي كردند تكليف پيشگويي خود را انجام دهند. سالن عمومي خلوت بود. چون همه دانش آموزان براي صرف شام به سرسراي عمومي رفته بودند. هواي گرم تابستاني، كار را براي آن ها سخت تر مي كرد. عرق بر روي لباس هايشان ديده مي شد و اين باعث مي شد كه لباس هايشان محكم به تنشان بچسبد. صورت قرمز رنگشان حاكي از آن بود كه ساعت ها تمركز كرده بودند تا بتوانند كار خود را پيش برند، اما ظاهرا نتيجه اي را نگرفته بودند.گوي درخشان، نور آبي رنگ خود را بر روي صورت 4 نفر مي انداخت و باعث آن مي شد كه چشم هاي قرمز رنگ و عصبانيشان بدرخشد.

-زرشك! هيچ فايده اي نداره اين كارا! من ديگه خسته شدم! يه چيزي سر هم مي كنم!

سيريوس اين را گفت و گوي خود را برداشت و در وسط سالن با گوي خود روپايي زد!

شترق!

گوي تركيد و بخارهاي آبي رنگ از آن بيرون آمد و به صورت مارپيچ به هوا رفت و بعد از مدتي ناپديد شد. سيريوس با حسرت(املاش درسته؟) به آن نگاه كرد. جيمز نيز كه تكليف خود را ول كرده بود و در حال ور رفتن با نقشه غارتگر بود.تنها پيتر و لوپين بر روي گوي هاي خود تمركز كرده بودند. پيتر همچنان در ميان آن بخارها كندوكاو مي كرد. به اميد آن كه تصويري در ميان آن پيدا كند.ناگهان پبتر احساس كرد بخار درون گوي، او را در بر مي گيرد. اطراف پيتر تماما بخار سفيد رنگي پوشانده بود و پيتر احساس خفگي مي كرد.صداهاي تق تق كيبورد و كليك موس به گوش مي رسيد. اما او نمي دانست كه صداي چيست!با دست هايش سعي داشت بخارها را كنار بزند.اما ناموفق بود. گويا تمام دنيا را بخار گرفته بود.محيط بسيار خفن آلود شده بود . پيتر احساس كرد بخارها در حال ناپديد شدن است و به همراه آن به نظر مي رسيد تنفسش نيز راحت تر شده است. او هم اكنون در مكاني قرار داشت كه بسيار برايش آشنا بود. دختركي در پشت يك كامپيوتر قرار داشت و پيتر از پشت او رانگاه مي كرد.خدايا! چقدر اين شخص برايش آشنا بود.گويا دخترك آن شخص را نديده بود.

حسي به پيتر مي گفت او در آن مكان وجود خارجي ندارد.جلو رفت و به دخترك نزديك شد. حدسش درست بود! او هرميون هپزيبا بلاتريكس سلسيتنا واربك بود!پيتر دستانش را جلو چشم او تكان داد. اما ظاهرا او پيتر را نمي ديد!با اشتياق فراوان در حالي كه لبخندي بر لب داشت، به مانيتور نگاه مي كرد و پيتر وقتي ديد تلاشش بي نتيجه است، تصميم گرفت به مانيتور نگاه كند تا بفهمد او در حال انجام چه كاريست.مانيتور صفحه اي به رنگ بنفش متمايل به آبي را نشان مي داد.در يك قسمت نام كاربري نوشته شده بود كه بلافاصله در روبروي آن تايپ شد: obash!

پايين تر از آن شناسه كاربري نوشته شده بود كه اين نام در جلو آن تايپ شد: هلنا راونكلا

پيتر با اشتياق فراوان منتظر تايپ شدن پسورد ورودي آن بود. به دقت بهكيبورد نگاه كرد تا حروف آن را در ذهن بسپرد.اما قبل از آن كه چيزي تايپ شود بار ديگر بخار سفيد رنگ، اطراف پيتر را فرا گرفت و او مات و مبهوت، در هاله اي از ابهامات فرو رفت.سپس احساس كرد صحنه اطرافش تاريك شده و او به خواب عميقي فرو رفت...

-هي پيتر! پاشو بوقي!اين چش شده؟

-نمي دونم. فكر كنم ضعف كرده! من گفتم بريم شام بخوريم قبول نكردين!

پيتر به سرعت چشمان خود را باز كرد و در حالي كه نفس هاي صدادار و عميقي مي كشيد،به بالاي سر خود نگاه كرد.بيهوش بر زمين افتاده بود و جيمز و لوپين و سيريوس در حال تكان دادن او بودند.

-مثل اينكه به هوش اومد

-من اينجا چيكار مي كنم؟

3 نفر با تعجب به او نگاه مي كردند.سپس سيريوس گفت:

-بوقي يك دقيقه هست بيهوش شدي! نمي دونم چي شد. يهو چشمت سفيد شد و تالاپي افتادي زمين!
پيتر ناگهان به ياد آورد چه اتفاقاتي افتاده بود.به سرعت بلند شد.سرش سنگيني ميكرد. بدون توجه به نگاه هاي وحشت زده 3 نفر، به اطراف نگاه كرد و نقشه غارت گر را بر روي ميز پيدا كرد.بعد از ادا كردن جمله ارزشي" من قسم مي خورم كار بدي انجام دهم" به دنبال محل كافي نت هاگوارتز در نقشه گشت. سرانجام آن را پيدا كرد.در آن جا نقطه هاي بسياري نمايان بود. پيدا كردن نقطه هرميون هپزيبا بلاتريكس سلسيتنا واربك كار سختي نبود.نام وي به حدي طولاني بود كه بر روي نام هاي نقطه هاي ديگر رفته بود.پيتر هر لحظه منتظر همان اتفاقي بود كه ديده بود. خدا خدا مي كرد آن چيزي را كه ديده بود يك اتفاق واقعي باشد.بالاخره همان چيزي را كه انتظارش مي كشيد به وقوع پيوست. كلمه واربك حذف شد و به جاي آن نام هلنا راونكلا به همان عبارت خز شده و طولاني پيوست. به نظر مي رسيد نقشه در ايم مورد نقص دشات.زيرا نمي توانست عبارت به اين درازي را در كاغذ جاي دهد.تازه چند ماه ديگر امكان داشت چندين كلمه ديگر نيز به اين اسم اضافه شود!

پيتر با نارضايتي سر خود را تكان داد.سپس لبخندي زد و كاغذ پوستي خود را حاضر كرد تا گزارش خود را در مورد تكليف پيشگويي بنويسد.


[b]تن�


Re: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ شنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۷

پرسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۸:۴۶:۴۳ یکشنبه ۳ دی ۱۴۰۲
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3737
آفلاین
جلسه دوم پیشگویی ترم ششم تابستانی


دانش آموزان بعد از ساعت ها منتظر ماندن پشت کلاس پیشگویی بالاخره با پیشنهاد باب آگدن تصمیم گرفتند که در کلاس و در جای خود منتظر ورود استاد بمانند که با صحنه عجیبی برخورد کردند . پرسی ویزلی با چهره عصبانی و تیپ جدید پشت میز استاد نشسته بود و انتظار دانش آموزان را میکشید . یکی از دانش آموزان با حرارت خاصی میز استاد را نشان میداد و قسم میخورد که از ناراحتی استاد روی میز چنگ زده است !

دانش آموزان :

پرسی ویزلی:

بارتی با شیطنت گفت : اممم ... استاد ما الان سه ساعته منتظر شما ایستادیم اینجا ! این بابولی بالاخره گفت بیایم تو کلاس !

پرسی که نمیتوانست عصبانیتش را پنهان کند فریاد زد : بوقیا ، میمردید یه سر بیاید تو کلاس ؟! حتما باید استاد عین بوق از جلوتون رد بشه تا یاده کلاس بیفتید ؟ 45 امتیاز بابت شعور پایینتون از هر چهار تا گروه کم میکنم و همینطور 50 امتیاز بابت درک بالای باب آگدن به گریفیندور اضافه میکنم ! حالا هم بتمرگید سره جاتون که سریع تدریس کنم عجله دارم و کلی کار !

دانش آموزان با ناراحتی سر جای خود نشستند ، عده ای رفتار استاد را توهین آمیز میدانستند و بدون اینکه به مقابل نگاه کنند با ناراحتی با وسایلشان ور میرفتند .

- خوب موضوع تدریس امروز ، پیشگویی متوسط هست ! ویژگی این پیشگویی این هست که قدرتش ما بین ضعیف و قوی هست و چیزهایی که در این نوع پیشگویی دیده میشه ، بیشتر از پیشگویی ضعیف قابل اعتماد هستند و به واقعیت نزدیک تر هستند ، ولی هیچ چیز در این پیشگویی صد در صد نخواهد بود !

چیزی که باید در این پیشگویی رعایت کنید این هست که ابتدا هر وسیله ای که میتونه به نوعی فکر و تمرکز شما رو منحرف کنه رو از اطرافتون دور کنید . تا اونجایی که ممکن هست به محیط آزاد پناه ببرید و توجه کنید که به هیچ عنوان دستتون با گوی هیچگونه تماسی نداشته باشه . من الان به این صورت پیشگویی انجام میدم براتون ، گوی رو روی میز استاد محکم میکنم ، فاصله دستم رو با گوی حفظ میکنم و روی گوی کاملا تمرکز میکنم . یادتون باشه ، نباید منتظر بمونید که چیزی توی گوی ببینید ، باید چشماتون توی گوی کند و کاو بکنه ، با چشمانتون غبار توی گوی رو کنار بزنید و آینده رو ببینید .

هوووم ، من پروفایل بارون خون آلود رو میبینم ... اممم ... تاریخ آخرین ورود رو یکم ، یکم سال هشتاد و شش زده ! امم ، الان میبینم که اون داره توی گفتگو با مدیران جواب کاربران رو از روی منطق میده ! توی انجمن مدیران بحث شده در مورد اینکه بارون خون آلود برکنار بشه و بارون هم داره پست مینویسه که تا حالا هیچ قدرتی توی سایت چنین توهینی بهش نکرده که بخواد از مدیریت برکنار بشه !

پرفسور کوییرل از انتهای کلاس با ناراحتی از جایش بلند میشه و میگه : میشه مشخص کنید این کجاش پیشگویی بود ؟

پرسی توجهش به کوییرل و عده زیادی از دانش آموزان که با خوشحالی دورش رو فرا گرفتند میشه و سر کوییرل ! امکان نداره ! عمامه روی سرش نیست !

- ببینم پرفسور کوییرل عمامه شما کجاست ؟

کوییرل : عمامم ؟ عمامم !

.: فلش بک از هالی ویزارد گردانندگان :.

عله : این دو تا تختو بچسبون به هم .

کوییرل : میخوایم رو دو تا تخت کار های سایتو بکنیم ؟

آهنگ رمانتیکی پخش میشه ، عله عمامه ی سر کوییرل را باز میکند و به راز و نیاز می پردازد .

.: پایان فلش بک از هالی ویزارد گردانندگان :.

و به این صورت میشه که کوییرل بدون منتظر ماندن برای جواب سوالش دوان دوان از کلاس خارج میشه تا سریعتر عمامش رو از خوابگاه مدیران پیدا کنه .

پرسی ویزلی رو به دانش آموزان کرد و گفت : خوب باید بگم که اگر دقت کنید توی این پیشگویی واقعیت و دور از واقعیت در کنار هم قرار گرفتند ! این ویژگی پیشگویی متوسط هست ! یعنی واقعیت و نزدیک به واقعیت و دور از واقعیت در کنار هم قرار گرفتند ! و بدون اینکه منتظر سوال و یا موردی شد به تخته اشاره کرد و از کلاس خارج شد !


روی تخته نوشته شده بود :

تکلیف

یک پیشگویی واقعی انجام دهید !

توضیحات :

- این پیشگویی میتونه در محدوده سایت باشه ، یعنی شما یک موردی که در سایت هست رو پیشگویی کنید ، حالا در رابطه با کاربری باشه یا ...

- این پیشگویی میتونه در محدوده دنیای جادوگری باشه و شما انجام بدید .

- پیشگویی میتونه جدی و یا طنز باشه .


ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۱۶ ۱۵:۵۷:۵۰

چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.