نارسیسا مالفویold**
از یه دنیای دیگه !
- تولد نقش
- 1399/10/23
- آخرین ورود
- سهشنبه 13 بهمن 1388 14:23
- عضویت
- 1387/05/23
- پستها
- 392
یه خلاصه کوچولو :
توی دهکده هاگزمید قتل های فجیع و پی در پی رخ میده و مقتولین ، توسط یه موجود نامرئی و جلو چشم بقیه کشته میشن و چشم ها و دست ها و پاهاشون کنده میشه و یه سوراخ تو پیشونیشون دیده میشه . و کلمه مرگ همه جا دیده میشه که با خون نوشته میشه .
خون پاک نمیشه و جسد ها رو هم نمیشه تکون داد .
یه دسته از مردم ، شامل : سوزی ، آلیشیا ، استن ، جیمی ، زریانوس ، آلفرد ، نیکلاس ، جیسون ، جک ، ویلیام و پسرش تام ، آرتور و ویکتور ( که فقط یه بار اسمشون اومده ، پس ازشون صرفنظر می کنیم ) و جاناتان به راه افتادن تا مرگ رو پیدا کنن .
در راه ، تام کشته شد و زمانی که سوزی یه موش نیمه مرده رو پیدا می کنه و بهش دست می زنه ! با این تماس ، اهریمن مرگ وارد بدنش میشه و جک رو که بهش شک کرده می کشه . کم کم با کشتن هرکدوم از افراد وارد بدنش میشه تا از جسم اون برای فریب و تحت تاثیر قرار دادن سایرین استفاده کنه تا راحت تر بتونه مرگ رو بر اونها غالب کنه .
افراد متوجه میشن و هروقت یکیشون کشته میشه ، جسدش رو می سوزونن . در نهایت تنها آلیشیا و آلفرد باقی می مونن و نیکلاس مجروح رو هم همراه سگ آلفرد به دهکده می فرستن . و آلفرد هم به طور ناگهانی توسط همون زن برهنه آتشین مورد حمله قرار می گیره و با چشمان خونین بیهوش میشه .
زن به سمت آلیشیا حرکت می کنه و آلیشیا برخلاف همیشه ( که یا جیغ می زد ، یا گریه می کرد ، یا می غشید ! ) چوبدستی شو زمین میندازه و با محبت به اون زن ( که دیگه به شکل روح در اومده ) میگه مادر و یادش میاد که اوباش هاگزمید ، مادرش رو کشتن . روح مادرش برای انتقام از مردم هاگزمید برگشته .
-------------
آلیشیا سریع بلند شد و به سمت آلفرد دوید .
آلیشیا :
- آلفرد بلند شو . ما باید هر چه سریعتر خودمونو به هاگزمید برسونیم . جون مردم در خطره ! روح مادر میخواد از مردم انتقام بگیره !
آلفرد در حالی که به شدت خونریزی داشت و درد می کشید نالید :
- ما چطور می تونیم به سرعت خودمونو به دهکده برسونیم ؟ الان چن روزه داریم پیاده روی می کنیم و کاملا از دهکده دوریم .
آلیشیا :
- فراموش کردی ؟ ما می تونیم آپارات کنیم . تا حالا لازم نبوده ، چون دنبال مرگ می گشتیم . حالا که پیداش کردیم و هدفشو میدونیم باید هرچه سریعتر به مردم خبر بدیم .
هردو ، دستهای یکدیگر را محکم گرفتند ، ذهن خود را از هرچیزی به جز میدان دهکده خالی کردند و با صدای پاق ناپدید شدند .
***
دهکده هاگزمید
مردمی که در میدان دهکده بودند ، شگفت زده به آلفرد و آلیشیا خیره شدند . حال آلفرد وخیم به نظر می رسید و همه ، به طرفش دویدند .
- اوه آلفرد ، چی شده ؟
- آلیشیا ، مرگ رو پیدا کردین ؟
- بقیه افراد کو ؟
- چرا تنها برگشتین ؟
آلیشیا با چهره رنجور و غمگین به مردم نگاه کرد و دنبال نیکلاس گشت :
- مگه نیکلاس برنگشته ؟ اون همراه سگ آلفرد بود . فکر می کردم همه چی رو بهتون توضیح داده !
آلفرد که از شدت خونریزی درحال بیهوش شدن دوباره بود زمزمه کرد :
- اونا که آپارات نکردن . فراموش کردی ؟
و از هوش رفت .
توی دهکده هاگزمید قتل های فجیع و پی در پی رخ میده و مقتولین ، توسط یه موجود نامرئی و جلو چشم بقیه کشته میشن و چشم ها و دست ها و پاهاشون کنده میشه و یه سوراخ تو پیشونیشون دیده میشه . و کلمه مرگ همه جا دیده میشه که با خون نوشته میشه .
خون پاک نمیشه و جسد ها رو هم نمیشه تکون داد .
یه دسته از مردم ، شامل : سوزی ، آلیشیا ، استن ، جیمی ، زریانوس ، آلفرد ، نیکلاس ، جیسون ، جک ، ویلیام و پسرش تام ، آرتور و ویکتور ( که فقط یه بار اسمشون اومده ، پس ازشون صرفنظر می کنیم ) و جاناتان به راه افتادن تا مرگ رو پیدا کنن .
در راه ، تام کشته شد و زمانی که سوزی یه موش نیمه مرده رو پیدا می کنه و بهش دست می زنه ! با این تماس ، اهریمن مرگ وارد بدنش میشه و جک رو که بهش شک کرده می کشه . کم کم با کشتن هرکدوم از افراد وارد بدنش میشه تا از جسم اون برای فریب و تحت تاثیر قرار دادن سایرین استفاده کنه تا راحت تر بتونه مرگ رو بر اونها غالب کنه .
افراد متوجه میشن و هروقت یکیشون کشته میشه ، جسدش رو می سوزونن . در نهایت تنها آلیشیا و آلفرد باقی می مونن و نیکلاس مجروح رو هم همراه سگ آلفرد به دهکده می فرستن . و آلفرد هم به طور ناگهانی توسط همون زن برهنه آتشین مورد حمله قرار می گیره و با چشمان خونین بیهوش میشه .
زن به سمت آلیشیا حرکت می کنه و آلیشیا برخلاف همیشه ( که یا جیغ می زد ، یا گریه می کرد ، یا می غشید ! ) چوبدستی شو زمین میندازه و با محبت به اون زن ( که دیگه به شکل روح در اومده ) میگه مادر و یادش میاد که اوباش هاگزمید ، مادرش رو کشتن . روح مادرش برای انتقام از مردم هاگزمید برگشته .
-------------
آلیشیا سریع بلند شد و به سمت آلفرد دوید .
آلیشیا :
- آلفرد بلند شو . ما باید هر چه سریعتر خودمونو به هاگزمید برسونیم . جون مردم در خطره ! روح مادر میخواد از مردم انتقام بگیره !
آلفرد در حالی که به شدت خونریزی داشت و درد می کشید نالید :
- ما چطور می تونیم به سرعت خودمونو به دهکده برسونیم ؟ الان چن روزه داریم پیاده روی می کنیم و کاملا از دهکده دوریم .
آلیشیا :
- فراموش کردی ؟ ما می تونیم آپارات کنیم . تا حالا لازم نبوده ، چون دنبال مرگ می گشتیم . حالا که پیداش کردیم و هدفشو میدونیم باید هرچه سریعتر به مردم خبر بدیم .
هردو ، دستهای یکدیگر را محکم گرفتند ، ذهن خود را از هرچیزی به جز میدان دهکده خالی کردند و با صدای پاق ناپدید شدند .
***
دهکده هاگزمید
مردمی که در میدان دهکده بودند ، شگفت زده به آلفرد و آلیشیا خیره شدند . حال آلفرد وخیم به نظر می رسید و همه ، به طرفش دویدند .
- اوه آلفرد ، چی شده ؟
- آلیشیا ، مرگ رو پیدا کردین ؟
- بقیه افراد کو ؟
- چرا تنها برگشتین ؟
آلیشیا با چهره رنجور و غمگین به مردم نگاه کرد و دنبال نیکلاس گشت :
- مگه نیکلاس برنگشته ؟ اون همراه سگ آلفرد بود . فکر می کردم همه چی رو بهتون توضیح داده !
آلفرد که از شدت خونریزی درحال بیهوش شدن دوباره بود زمزمه کرد :
- اونا که آپارات نکردن . فراموش کردی ؟
و از هوش رفت .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/6/4 21:00:55
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/6/4 22:52:05
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/6/5 14:36:14
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/6/4 22:52:05
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/6/5 14:36:14


