جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  188 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مرداد 1387 03:21
نمایش جزئیات
آفلاین
کتاب خانه ی کوچکی که در قسمت شرقی قرار داشت خالی از هرگونه دانش اموزی بود..اما دختر کلاس سومی با موهای قرمز مشغول مطالعه ی کتابی بود که در غربی ترین قسمت کتاب خانه نگه داری می شد .

شعله های افزون اتش در میان شومینه ی کوچک کتاب خانه محیط گرم و لذت بخشی به وجود اورده بود. دو میز در قسمت چپ و سه میز بزرگ در قسمت راست کتاب خانه قرار داشت و کتاب دار روی میز خود نشسته و در فکر فرو رفته بود

جینی چنان غرق مطالعه بود که انگار چیزی جز کتاب مقابلش ، در جهان وجود ندارد . زیرلب زمزمه می کرد :
«دو تا فلس اژدها تو پاتیل نقره می ریزم ، بهش خون انسان اضافه می کنم ، همونطور که با ملاقه ای که از موی بافته اسب شاخدار درست شده همش میزنم سه بار این وردو زمزمه می کنم : میکسیوس ، سیلوریوس دو پگسسیوس این گلریوس !»

با بیتابی موهایش را از روی پیشانی به عقب زد . دستانش می لرزید .
« لعنت بر جادوی سیاه ، آخه من اینا رو از کجا بیارم ؟ موادش یه طرف ، پاتیل نقره ایش یه طرف ...»

با صدای پوزخند نه چندان نااشنا رویش را بر گرداند .
- اوه ، اوه ،ویزلی مو قرمزی ..ببینم داری چی می خونی؟

دراکو پوزخند دیگری زد .جینی با حالتی عصبی موهایش را کنار زد ..چقدر خوب می شد اگر می توانست اورا تبدیل به یک کورکودیل کند.موجودی غیر جادویی این یک تحقیر درست و حسابی بود
از تجسم وضعیت احتمالی دراکو لبخند شیطنت آمیزی بر لبانش نقش بست .
دراکو بیرخبر از آنچه در ذهن جینی می گذشت ، کتاب روبروی جینی را ورق زد :
- هووم ... معجون های سیاه ! اینم که میخونی چه لوازم گرونقیمتی لازم داره ! پاپاجونت از کجا میخواد بیاره خرج اینا رو بده ؟ خونه تون قد یه فلس اژدها هم نمی ارزه !
همینکه میخواست کاغذ را برگرداند تا نام معجون را ببیند ، جینی کتاب را از زیر دستش کشید و در آغوش گرفت :
- به تو ربطی نداره پسرۀ لوس ! برو به درسای خودت برس . مزاحمم نشو !
دراکو سعی کرد حرفی بزند ولی با صدای اعتراض خانم پینس ، کتابدار کتابخانه ، از ادامۀ بحث صرفنظر کرد و از آنجا رفت .
حینی همینکه از رفتن دراکو مطمئن شد ، برگه را برگرداند تا از نام معجونی که میخواست تهیه کند مطمئن شود :
- معجون گذر زمان ، برای کسانی که میخواهند سه ساعت از عمر خود را ، در ده سال آینده زندگی خود بگذرانند .

تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/5/23 19:35:45
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 21 مرداد 1387 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
در جای خودش خشک شده بود ، چند قدم بیشتر تا هدفی که در ذهن داشت نمانده بود اما توان حرکت را نداشت .
شاید اگر دو دست قدیمی و قلدر خود را در کنار خود می ‌دید کمی برقدرتش افزوده می شد ، اما در این یک مورد صحبت با آنها بی مورد بود ، این یک مورد با بقیه ی موضوعاتی که با هم گذرانده بودند فرق میکرد ، مسئله‌ای شخصی بود و فقط به خود دراکو مالفوی مربوط می‌شد .
هنوز مانند مجسمه‌های سنگی در جای خود ایستاده بود ، از دیروز بارها نقشه ‌ای که کشیده بود را برای خود تکرار کرده بود اما الان ، هنگام عمل ، اینکار آنطور که باید آسان بنظر نمیرسید . بعد از لحظاتی تفکر، قدمی دیگر به جلو برداشت و فکری را که در ذهن می‌پروراند برای خود باری دیگر مرور کرد .

« جینی ویزلی هر سه شنبه میره کتابخونه و دقیقاً جلوی ردیف سوم مشغول خوندن درسهاش میشه ، حالا فقط کافیه که از پشت بهش نزدیک بشم و با یک ضربه‌ی چوب جادو ، ورد عشق رو بخونم تا دیگه به هیچ کسی جز من فکر نکنه ! »

وقتی این افکار را در ذهن خود تکرار میکرد ، به چهره‌ی زیبای جینی زل زده بود ، امروز نیز بمانند همیشه زیبا و بی‌نظیر بنظر میرسید ، موهای قرمزش کمی صورتش را گرفته بود و با حالت وقار خاصی بر روی صندلی خود را رها کرده بود که گویی شاهزاده‌ای منتظر اجرای اوامر خود است .
بار دیگر دلش لرزید ، قدم دیگری برداشت و نزدیک و نزدیک تر شد ، دیگر چیزی با هدف خود فاصله نداشت ، می‌دانست که اگر چوب او را هنگام خواندن ورد ببینند برای او درد سر می‌شود ، برای همین چند کتاب را از میز کناری برداشته و چوب را زیر آنها پنهان کرد ، حالا دیگر تا ضربه‌ی نهایی چیزی نمانده بود .
دراکو خیلی خوشحال بنظر میرسید ، در صورتش حالت شادمانی فراوانی دیده می‌شد ، با اینکار هم دختر زیبای آرزوهای خود را بدیت می‌آورد و هم رقیب دیرینه‌ی خود را برای همیشه سرکوب می‌کرد و هیچ کس دیگری نیز از این موضوع مطلع نمی‌شد ، هیچ کس دیگری ...

پس آخرین قدم را نیز برداشت ، از زیر کتابها چوب را به صورت پنهانی خارج کرد ، چوب در پشت سر جینی قرار گرفته بود ، دیگر زمان آن رسیده بود که وردی را که هفته‌ها روی آن کار کرده بود را به زبان بیاورد و به قول خود زخم دیگری را بر تن هری‌پاتر وارد کند ، زخمی که همانند زخم روی پیشانیش هیچ‌گاه از ذهنش خارج نشود ، اما این‌بار در جایی در سینه‌ی او !

پس چوب را نزدیک‌تر کرد و با صدای آرامی ورد را خواند ...

تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/5/23 19:35:12
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1387 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سالها از اتمام دوران تحصیل هری پاتر در هگوارتز میگذرد.او الان 22 ساله است,همراه با هرمیون رون هم از 19 سالگی با خانواده اش به یونان رفت.هر از گاهی برای آنان نامه می نوشت و از خود و خانواده اش تعریف میکرد,اما الان چند ماهی بود نامه ای نداده!!!
هری چند روزی بود با خانواده ی هرمیون به کلبه ی ساحلی آنان رفته بود.هر روز صبح هنگام طلوع خورشید,هردو کنار ساحل قدم زنان خاطرات خوش دوران نوجوانی را برای هم باز گو می کردند,می خندیدند و باز می خندیدند.خوش بودندو خرم.هرروز بر لبان هم بوسه می کاشتند.ساعاتشان را با هم سپری میکردند.با هم تمرین جادوگری می کردند.با هم غذا می خوردند و با هم می خندیدند.حتی یک لحظه هم ذهنشان را درگیر ولدمورت نمی کردند...از 15 سالگی...هری دیگر او را ندید,همان روزی که دامبلدور با لرد جنگید و او را فراری داد...چند سال بعد,در یک روز خاکستری در فصل پاییز دامبلدور از جام مرگ نوشید و چشم بر هم گذاشت.بعد مک گوناگل و بعد هم اسنیپ!!!طرفداران لرد سیاه گمان میکردند که این نفرین لرد ولدمورت است که بعضی کارکنان را دامنگیر خود کرده و مطمعا بودند که هری پاتر هم روزی نه چندان دور به شکل زجرآوری طعم مرگ را خواهد چشید,اما او روز به روز بهتر و سرحال تر و شجاع تر از گذشته می شد.
چند روزی بود زخم هری درد شدیدی داشت!!!در یک صبح بهاری او و هرمیون به کنار ساحل رفتند و در سکوت خشن دریا لی بر لبان هم گماشتند,که ناگهان زخم هری به شدت سوزشی کرد,پس باعث جدایی لبان او و هرمیون شد.در همان لحظه دریا امواجش را به هم کشید...خورشید تاریک گشت...همه جا سیاه...همه جا سرد...موج های یخ زده,جلوی نور مه آلود خورشید را گرفتند...ناگهان 2 دیوانه ساز در جلوی آنها ظاهر شدند!!!
هرمیون گفت:اکسپکتو پاترنیوم...و نوری از چوبش خارج شد و به یکی از آن دو برخورد کرد و او را به دیگری کوباند و سپس هر دو را به شدت به عقب پرتاب کرد و آنها آنقدر عقب رفتند تا دیگر از دید محو شدند!!!
هنوز هم هری درد داشت. و این مسئله باعث تعجب هر دو بود...
در همان لحظه لرد سیاه ظاهر شد...چشمان هردو گرد شده بود.قبل از اینکه هرمیون کاری کند,او چوبش را بالا آورد و گفت:پتویفیکوس توتالوس.....دست و پای هرمیون بسته شد و به شدت به زمین کوبیده شد...هری که از فرط درد زخمش تازه به خود آمده بود چوبش را بالا برد و گفت:ریدیکولوس...
لرد سیاه با دستش جادو را رد کرد و با چشمانی آکنده از نفرت طلسم نابخشودنی شکنجه نجوا کرد:"کروسیاتوس"...
چیزی از داخل وجود هری را می بلعید...روی زمین افتاد و به خود پیچید.از دهانش خون بیرون زد.لرد سیاه خنده ای کرد و ناپدید شد...
با غیب شدن لرد دست و پاهای هرمیون باز شد...برخواست و خود را در کنار هری روی زمین انداخت...اشک گونه های زیبای هرمیون را در بر گرفت...هری بی هوش بود و جان می داد.هرمیون افسون به هوش آمدن را گفت,تا در آخرین لحظه بتواند چشمان سبز و آبی رنگ هری را ببیند.او دستان هریر ا گرفت و فشرد,او میدانست هیچ افسون و طلسمی نمی توانست جلوی این شکنجه را بگیرد...و در یک لحظه,لرزش هری خاتمه یافت...هرمیون بلند بلند گریه می کرد.صورتش را روی صورت آغشته در خون هری گذاشت...گونه های او را بوسید.کم کم یخ امواج باز شد.آن ها خود را به کف ساحل می کوبیدند...با این که خیلی وقت بود دیوانه ساز ها رفته بودند ولی خورشید هنوز مه آلود می تابید!!
در واقع خورشید غم از دست رفتن هری را هس کرده بود که همان طور مه آلود می تابید.

"پایان"


براي ورود به ايفاي نقش بعد از تاييد در بازي بازي با لكامت، در اينجا پست بزنيد. متشكرم جادوگر اعظم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/20 7:30:09
بر سنگ مزارم بنويسيد:
در زندگي بارها بالهايم را گشودم تا همچون پرنده اي
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1387 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعتي بعد از صرف صبحانه بود و صداي همهمه هاي خاموشي از بين قفسه هاي كتابخونه به گوش ميرسيد...جيني در حال خوندن كتاب تغيير شكل دفاعي بود كه صداي نزديك شدن كسي رو ميشنوه و ميگه: "چقدر لفتش دادي؟!"

كسي كه به نظر ميرسيد دراكو مالفوي باشه ميگه:"پينس خيلي موي دماغه!"

جيني كتابي را كه رو به روي اش باز بود را به سرعت ميبندد و رو به هري ميكنه و ميگه: "تو مرگخوار عوضي! اينجا چك....."

"جيني منم، هري!" درحالي كه دستش را جلوي دماغش گرفته بود گفت: "گفتم كه موضوع مهميه. مجبور شدم معجون مركب پيچيده بخورم!!"

جيني: "هري؟" با نگاه مشكوكي به او گفت: "از كجا بدونم راست ميگي؟"

"من! من!" صدايش بالاتر رفت: "بله! تو اون روز..." و نگاهش به ميز تري بوت و مايكل كرنر افتاد كه برگشته بودند و به آنها خيره شده بودند؛ هري صدايش را پايين تر آورد: "تو اون روز كه كتاب شاهزاده دستم بود، از من پرسيدي از نوشته هايي دستور ميگيري كه يك نفر توي يك كتاب نوشته؟"

هر دو چند لحظه به هم خيره شدند.

سپس جيني به هري كه ظاهرا دراكو بود اشاره كرد: "بشين، خب؟"

هري با آشفتگي دستي به ميان موهايش برد: "بايد تا رون و هرميون نيومدن و تو رو در حال صحبت با من يعني اون مالفوي عوضي پيدا نكردن، چيزي بهت بگم..."

جيني: "هري واقعا چي شده؟ يكي از شوخي هاي شاهزاده؟" و با شگفتي گفت: "چرا دراكو؟"

هري با درماندگي نگاهش كرد: "مجبور شدم! مثل هرميون در سال دوم!!"

"هري!"

"جيني اينطور نگام نكن! اگه فكر ميكرد راه بهتري هست...جيني گوش كن. تو بايد بدوني كه من از تو..." و ساكت شد.

جيني با ناباوري به او نگاه ميكرد و شادي ناخوانده ايي در چشمانش موج ميزد؛ هري ادامه داد: "من از تو معذرت ميخوام، ولي جيني ازت ميخوام به من كمك كني هرميون رو از زير طلسم فرمان خارج كنيم. اينطور نگام نكن جين! اگه اين حرف دامبلدور نبود فكر ميكني من يك كلمه اش رو هم باور ميكردم؟ اگه هم به رون ميگفتم باورش نميشد. به تنها كسي فكر كردم ميتونه كمكم كنه تو بودي..."

جيني كه دلخور به نظر ميرسيد به هري گفت: "باشه هري؛ ولي فقط ما دو نفر؟ آخه چطور؟"

"نه! ما سه نفر! من، تو، و دامبلدور كه ميگه چطوري"



كورمك مك لاگن! دوست عزيز! پست شما از لحاظ سوژه، ديالوگ ها و توصيفات، در حد خوبي بود و يك پست ساده و در عين حال، هنرمندانه محسوب ميشد. با اينكه پايان اون، مي تونست بهتر باشه و مثلا با اومدن رون و فرار كردن هري تموم بشه، اما بازهم زياد بد نبود، اما مسملا بهتر ميشد. تنها نكته اي كه بايد توجه كنيد، نوع نوشتن ديالوگ هاست. ديالوگ ها رو در يك سطر جداگانه و همراه با علامت _ بنويسيد تا موجب راحت خوانده شدن پست شما شود. اميدوارم با پشتكار، بتونيد يكي از بهترين نويسنده ها بشيد. تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/20 7:29:16
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1387 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی همونطور که با بی توجهی کتاب "جادوی پیشرفته" رو میخوند آه بلندی کشید و زیرلب گفت:وای هری! من بدون تو چیکار کنم؟! تو برای من از همه مهم تر بودی. کاش من رو هم می بردی تا..."یدفه
مالفوی از پشت یه قفسه پیداش شد و با همون پوزخند معروف
گفت: چی شده دختره ی مو قرمز؟! دلت واسه ی اون پاتی ملنگ
تنگ شده؟ یا واسه ی اون دزدی خجالت آورت از مدیر ناراحتی؟
گوشهای جینی از خشم قرمز شد. زیر لب گفت" برو پی کارت
مرگخوار...!" و تلاش کرد راهی بین دراکو و دیوار پیدا کند. مالفوی
کنار نرفت و گفت: چی کار می خوای بکنی؟ این جا تماما متعلق
به لرد سیاهه! دیگه دوران دامی تمومه و از دست تو و رفقای ابلهت
هم کاری بر نمیاد!!!!!جینی به آرومی چوبدستیشو دراورد و ورد استیوپفای رو زمزمه کرد. مالفوی پخش زمین شد. جینی از در خارج
شد و به خودش گفت:این پاداش کسیه که به دامبلدور توهین کنه


lily عزيز! پست شما مشكلات زيادي داشت كه اميدوارم با رعايت آنها، شاهد پست بهتري از شما باشم. سوژه شما قوي نبود، و به همين دليل بايد به خوبي ساخته و پرداخته ميشد كه... . براي مثال، توصيف حالات، صداها و يا چهره، خيلي ميتونه به بهتر شدن پست كمك كنه. ديالوگ ها رو با توجه به شرايط زماني و مكاني و با توجه ويژه به شخصيت هر فردي بگوئيد. و همچنين حتما پاراگراف بندي را رعايت كنيد تا موجب بد خواني نشود. اميدوارم پست ديگر و بهتري از شما ببينم. تاييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/20 7:27:36
به غول نگو روت سیاه !!!!!!!!!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1387 14:59
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو مالفوی غیر از رغابت با هری پاتر در کوییدیچ در روابط عاطفی و عشقی هم با او رغابت می کند؛چون او هم عاشق جینی ویزلی است.البته او هیج وقت با جینی ارتباطی نداشته است و هیچ وقت به او ابراز علاقه نکرده بود چون از این می ترسید که مورد تمسخر دوستانش قرار بگیرد و می ترسید پدرش از این موضوع با خبر شود و باعث طرد شدن خودش از خانواده شود.دراکو دنبال هر فرصتی برای دیدن جینی بود که یک روز او را به بهانه ی انجام تکالیفش تا کتابخانه دنبال کرده بود.کاش می توانست حقیقت را به او بگوید...برای اینکه جینی او را نبیند پشت قفسه ها قایم شد و چند تا کتاب برداشت.جینی را دید که طرف میزی می رود که پشت آن بنشیند.دیگر تحمل نداشت...باید به او می گفت...تصمیمش را گرفت...بعد مدت ها...بعد سال ها...
دراکو:اهم...سلام.می شه باهات حرف بزنم؟
جینی:سلام!چه قدر با ادب شدی قبلاً سلام نمی کردی.
دراکو:خب...می تونم باهات یه کلمه حرف بزنم؟
از لحن حرف زدنش تعجب کرد.
جینی:به این بستگی داره که در مورد چی هست.راستی واسه چی همش مثل سایه دنبال منی؟هان؟
دراکو:خب منم می خوام برای همین موضوع باهات حرف بزنم دیگه...
جینی:باشه زودتر حرفتو بزن ببینم چی می گی چون من خیلی تکلیف دارم که باید انجام بدم.
دراکو:باشه پس خوب گوش کن.
جینی در همان وقت موهای قرمزش را تاب داد و باعث فرو ریختن دل دراکو شد.
دراکو:خب...من...می خواستم بگم که...من...خب...من...دوس...دوستت دارم.
و سپس نفس راحتی کشید بعد سال ها حرفش را زده بود.اصلاً اهمیت نمی داد کسی آن اطراف ممکن است صدایشان را بشنود.جینی که بهت زده شده بود ناگهان به خنده افتاد.
جینی:ها ها ها ها...تو؟...تو منو دوست داری؟تو از من متنفری چطور می تونی منو دوست داشته باشی؟...ها ها ها ها.
دراکو:من از تو متنفر نیستم هیچ وقت هم نبودم من همیشه عاشق تو بودم از همون اولین روزی که تو رو دیدم ولی پاتر تازه همین امسال عاشق تو شده.خدا می دونه بعد از تو می خواد عاشق کی بشه اول چو چانگ حالا هم تو.باور کن من واقعاً تو رو دوست دارم.خواهش-
جینی:بسه دیگه همه ی این حرف ها چرندیاته.معلوم نیست دوباره چه نقشه ای توی این کله ی پوکت داری که میخوای هری و من رو عذاب بدی.دیگه نمی خوام حرفاتو بشنوم حالا هم بزن به چاک تا آبروی من نرفته.
دراکو:ولی...
جینی:همین الان!
دراکو که از عصابانیت از جایش بلند شده بود و می لرزید،گفت:باشه من میرم.فقط اینو بدون که این حرفا هیچ کدومش چرندیات نبود اینا واقعیت بود من به خاطر تو غرورم رو...آبروم رو زیر پا گذاشتمو اومدم حرفای دلم رو که بعد از چند سال مثل یه عقده مونده بود رو بهت زدم.فقط خواهش می کنم به حرفا فکر کن.
بعد از این حرف ها وسایلش را برداشت و رفت.نمی خواست به سالن عمومی اسلاترین برود چون اصلاً حوصله ی دوستانش را نداشت.می خواست به فضای باز برود.احساس می کرد سبک شده است.دیگر خیالش راحت شده بود.



وين هپكينز عزيز! موضوع قابل تاملي بود، اما متاسفانه خوب ساخته و پرداخته نشده بود. پاراگراف ابتدائي پپست شما، به مانند يك ديباچه شده بود! در صورتي كه مي توانستيد همين سخنان را در قالب واگويه هاي دراكو با خود بيان كنيد. يا در مورد توصيفات، مي توانستيد حالات رو براي خواننده تشريح كنيد تا خوانند بهتر بتونه با پست ارتباط برقرار كنه. در مورد ديالوگ ها، تقريبا متانسب بودند، اما مسلما خيلي بهتر از اينها ميتونيد بنويسيد. من مطمئن هستم كه شما با تمرين بيشتر، خواهيد توانست پست هاي بهتري بزنيد. مشتافاقنه منتظر پست بعدي شما هستم. در ضمن، رغابت غلط هست و املا صحيح آن" رقابت" مي باشد! تاييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/20 7:27:09
پای یک اژدهای خفته را هرگز قلقلک ندهید!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1387 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاخره كتاب مورد نظرش را پيدا كرده بود. به سرعت درون فهرست نگاه كرد و صفحه ي مورد نظرش را يافت.

معجون عشق!

اما؟ انگار كسي اين دو كلمه را با صداي بلند گفت! به سرعت سرش را برگرداند و دراكو مالفوي را ديد كه با همان لبخند آزار دهنده ي هميشگي پشت سرش ايستاده بود!

-معجون عشق! معجون عشق! معجون عشق! جيني ويزلي عاشق شده! شايد مي خواد به خورد يه پسر پولدار بده تا مشكلات مالي پدرشو حل كنه!

و لحظاتي بعد همه توجهشان به سوي آن ها جلب شده بود.

-مي دونين! اصلاً شايد مي خواد اين معجونو به خورد فليچ بده!

جيني كم كم احساس مي كرد هواي آنجا برايش جامد شده و نفس كشيدن برايش فوق العاده سخت شده بود.

-هي! اونجا چه خبره! شماها يادتون رفته كه توي كتابخونه هستين؟

اين صداي پروفسور مک‌گونگال بود كه باعث قطع شدن همه ي صداها شد. با ديدن وضعيت جيني و پوزخند دراكو وضعيت برايش روشن شد.

-اميدوارم جريمه هاتو نوشته باشي آقاي مالفوي! چون اگه تا يه ربع ديگه توي كلاس و روي ميزم نباشه مجبورم از قوانين مدرسه استفاده كنم و حضورت توي تيم كوييديچ لغو مي شه!

رنگ صورت مالفوي از چيزي كه بود سفيد تر شد و سعي كرد چيزي بگويد، ولي پروفسور مک‌گونگال ادامه داد:

-امممم اون كتاب فنون جادوي باستاني كه دستته مال بخش ممنوعه ي كتابخونه ست! مي تونم اجازه نامتو ببينم مالفوي؟

مالفوي در حالي كه كتاب را روي ميز مي گذاشت و عقب عقب مي رفت با تته پته گفت:

-من فقط مي خواستم يه نگاهي......

و با برخورد به يك صندلي محكم به زمين خورد و خنده دانش آموزان حاضر فضا را پر كرد و در عين حال مالفوي دوان دوان كتابخانه را ترك كرد.


مون عزيز! واقعا از خوندن پسستون خوشحال شدم. پست شما، من رو لحظاتي به هاگوارتز برد. از لحاظ توصيفات( مخصوصا حالت جيني) و همچنين ديالوگ ها، بسيار عالي عمل كرده بوديد! هيچ حرف ديگري براي گفتن ندارم، جز اينكه براي شروع فعاليت جدي در سايت، ابتد پست هاي تني چند از دوستان رو مطالعه كنيد تا نحوه ي نوشتن، دستتون بياد. موفق باشد دوست عزيز، تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/20 7:26:06
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مرداد 1387 10:31
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان عزيزي كه در بازي با كلمات، تاييد شدند، براي تاييد شدن در اين تاپيك، براي تصوير زير نوشته اي را ارائه دهند.

دراكو و جيني در كتابخانه ي هاگوارتز

دراكو در حال رد شدن از كنار جيني هست كه در حال مطالعه مطلبي هست.

موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/16 10:47:38
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مرداد 1387 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
بدون شک آن شب شب بدی بود ، تک فرزند خانواده ی مالفوی می بایست تاوان تمام اشتباهات پدرش را می داد . دراکو مالفوی در تنها مکان مناسب برای گریه کردن در هاگوارتز ایستاده بود و بلند هق هق می کرد . چطور ممکن بود آن روز های شاد و زیبا ، دیگر به سراغ او نیایند او که فرزند یکی از اصیل ترین خانواده های جادوگری بود ، حالا تمام روز های قبل مدرسه ی هاگوارتز مانند رویاهایی بودند که هیچ وقت دست یافتنی نبوده اند. البته این نظر شخصی مالفوی بود. تا سال قبل یا شاید قبل از تورنمنت سه جادوگری همه چیز مرتب و بر وفق مراد بود ، حداقل چنین چیزی در مورد دراکو صدق می کرد ، اما بعد از بازگشت لرد سیاه زندگی مالفوی ها هم سیاه شده بود ، مرگخوار ها ی زیادی برای عدم وفاداری به سرور خود مجازات می شدند و یکی از مهم ترین آن ها لوسیوس مالفوی بود پدر بزدل او بود ، کسی که بعد از سقوط ولدمورت حتی حاضر نشد کتابی را که با سفارش زیاد به او سپرده شده بود را نگاه دارد .
ولدمورت بزرگترین نقطه ضعف نارسیسا بلک و همسرش لوسیوس را یافته بود ، آن ها باید کم کم مجازات می شدند و رنج فرزند دلبندشان را می دیدند بدون این که کاری از دستشان ساخته باشد ...
ولدمورت دراکو را مسئول خیلی از سنگین ترین کار ها کرد ،کار هایی که حتی برای یک مرگخوار واقعی سنگین می نمود او یک سال تمام در هاگوارتز برای لرد سیاه کار کرد ، آنقدر در اتاق ضروریات مانده بود که رنگ سنگ های دیوار آن لحظه ای از نظرش دور نمی شد. علاوه بر این ها ولدمورت دیگر نمی گذاشت خانواده اش آزادانه نفس بکشند و بعد از این همه بد بختی مالفوی کوچک در آخرین روز های تحصیل در دور ه ی ششم هاگوارتز اصلی ترین عامل مرگ آلبوس دامبلدور بهترین مدیر هاگوارتز بود. گرچه نه فقط مالفوی بلکه هیچ اسلیترینی دیگری به دامبلدور عشق نمی ورزید اما فراموش کردن مرد بزرگی مانند او همان قدر آسان بود که کشتی گرفتن با یک ایرامپتن آفریقایی. حالا در آخرین روز هایی که در هاگوارتز بود ، مالفوی خود را سنگین تر از وزنی که داشت می یافت، چون تمام کابوس ها و رنج های سال گذشته بر دوشش سنگینی می کرد ، در یکی دور روز اخیر ساعت های زیادی به این دستشویی می آمد و بعد از از نظر گذراندن خاطرات تک تک روز های سال گذشته بغضش می ترکید و زیر گزیه می زد اما در این چند روزاین اولین باری بود که صدای نازک دختری از پشت توجه او را به خود جلب می کرد ، آن جا دستشویی میرتل گریان بود.
میرتل با قیافه ای ناراضی و حق به جانب پرسید:
"ببینم تو اینجا چیکار می کنی ... احتمالا که نمی خوای برای همیشه اینجا بمونی ها؟"
مالفوی چند لحظه ایستاد تا آثار گریه را از چهره اش پاک کند اما شدنی نبود سپس برگشت و با صدایی گرفته و سرد گفت:
"مطمئنم به تو ربطی نداره ...تو کسی نیستی که بخوای جلوی رفت و آمد من به دستشویی رو بگیری من هیچ جایی ندیدم چنین کاری ممنوع باشه..."
سپس با چشم هایی تنگ و راضی از حرفی که زده بود منتظر بود تا ببیند آیا می تواند آن روح را از آنجا براند. با اینکه نمی دانست این روح کیست اما می پنداشت مانند روح های دیگر هاگوارتز در راهرو ها پرسه می زده و خیلی اتفاقی به آنجا راه یافته بود .
میرتل از پشت عینک گردش لحظه ای به او زل زد و بعد با صدای زیری هرهر خندید:
"هی هی هی ...پسر کوچولو فکر نکنم گریه کردن توی یه دستشویی متروکه کار معمولی باشه تو از چیزی ناراحتی و هر روز اینجا گریه می کنی ..."
دراکو بدون اینکه سعی کند جوابی بدهد برگشت و به صورت خودش در آینه نگاه کرد ، چشم های پف کرده اش غمگین تر از همیشه بود و هرچه سعی می کرد نمی توانست شاد ترین لحظه ی زندگیش را به یاد بیاورد . میرتل بعد از اینکه از پاسخ دادن مالفوی نا امید شد گفت :
"به هر حال من همیشه همین جام و اگه نباشم توی یکی از کاسه توالت ها رو بگردی حتما منو میبینی .( بعد صدایش شبیه نوزاد هایی شد که تا چند ثانیه ی دیگر گریه می کنند) من 60 ساله که اینجا تنهام ... اگه یه روزی از زندگی سیر شدی یا هر چیزی دیگه ای ... هی هی هی ... بعد از اینکه خود کشی کردی می تونی بیای پیش... من مطمئنم با هم روز های خوشی رو مردگی می کنیم ... "
دراکو بهت زده شده بود و از حرف های احمقانه ی روح دخترک گیج بود اما هیچ چیز باعث نشد که با به یاد آوردن پدر و مادرش و ولدمورت همانجا آرزوی مرگ نکند. میرتل با لبخندی که بر لب داشت به سرعت برگشت و همچنان که جیغی سر میداد به داخل کاسه توالت شیرجه رفت بعد از آن دراکو انگار نه انگار که دخترکی هر چند روح آنجا بوده باشد همچنان گریست ... هیچ امیدی برای بازگشت به خانه نداشت ، ولدمورت قرار بود به زودی در خانه ی آن ها مستقر شود و چه اتفاقات وحشتناکی که که از نظر دراکو مالفوی عبور نمی کرد ... اوآن روز تا وقتی که کراب یا گویل (یا هر کس دیگه ای بود که مالفوی از فرط بی حالی نفهمید که بود) او را صدا نکرد او همانجا زانو زده بود و گریه می کرد.
دراکو لوسیوس مالفوی با اینکه هرگز خودش نفهمید چرا و یا توسط چه کسی بار ها زندگی اش نجات داده شده اما تمام این اتفاقات که به واسطه ی سر سپردگی پدرش برای او رخ داد باعث شدند که هرگز برای فرزندش از لرد سیاه و یا اسلیتیرینی اصیل حرفی نزند. و وقتی که دیگر ولدمورتی وجود نداشت دیگر دراکویی هم نبود که از هری پاتر نفرت داشته باشد.


آفرين! عالي بود! واقعا يك متن بسيار زيبا و در خور تحسين نوشته بوديد، دوست عزيز! موضوع، فضاسازي، تصوير كردن حالا و...، همه و همه بسيار عالي بودند! تنها اشكالات كوچكي در پست شما به چشم ميخورد كه مطمئنا با تمرين بيشتر، اين مسائل نيز برطرف خواهند شد.

" يکی از مهم ترین آن ها لوسیوس مالفوی بود پدر بزدل او بود ، " بهتر هست وقتي راجع به كسي يا چيزي توضيح ميديد، توضيحاتتون رو در بين دو ويرگول قرار بديد و از تكرار افعال بپرهيزيد: يكي از مهم ترين آنها لوسيوس مالفوي، پدر بزدل او، بود.

نكته ي ديگر اينكه، توجه به انتخاب لغات، با توجه به شرايط 1ست بسيار الزاميست. وقتي پستي جدي و سراسر مملو از نكات ادبي را مي نويسيد استفاده از عباراتي تقريبا محاوره اي، مثل" و زیر گزیه می زد" زياد جالب نيست و مثلا بايد اينگونه مي بود:" و به گريه مي افتاد " .

و مورد ديگر اينكه، بر روي علائم نگارشي بهتر كار كنيد تا به خواننده ي پست خود كمك كنيد كه به بهترين وجه ممكن، نوشته ي شما را درك كند. موفق باشيد.

تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/16 10:27:07
Draco Dormiens Nanquam Titilandus
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مرداد 1387 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
- این به دور از انصافه...!
دراکو گریه میکرد و صداش تو دستشویی می پیچید. طولی نکشید که میرتل از توی یکی از توالت های گوشه سالن بیرون اومد. از اون جایی که سر دراکو تو یکی از آبخوری های پر از آب فرو رفته بود میرتل گریه پسر رو ندیده بود
- من تور رو میشناسم... تو همون پسری هستی که اون روز برای خود شیرینی پیش دوستات اون ورد مسخره رو به سمت من فرستادی. هه هه ولی باید میدونستی که ورد به من اثر نمیکنه و از داخل من عبور میکنه.
دارکو سرش رو از تو آب درآورد انگار او حتی یک کلمه از حرفهای میرتل رو نشنیده بود حالا صدای گریه پسر میومد صدای بلندی بود.
میرتل ناگهان جیغ کوتاهی کشید وگفت:
- پناه به ریش مرلین! نمیدونستم اسلیترین ها هم گریه میکنن!
میتل در خودش نوعی حس همدردی نسبت به پسر احساس می کرد و از طرفی هم حس انتقام جویی داشت. البته همدردی بر او چیره تر بود پس گفت:
- نمیخوای بمن بگی برای چی گریه میکنی؟
- چه فرقی به حال تو میکنه؟ مگه میتونی کمکم کنی؟
میرتل با حالتی دوستانه گفت:
- اگر هم نتونم کمکت کنم حداقل میتونیم درددل کنیم. آخه میدونی من هم به یک همزبون احتیاج دارم.
- نمیتونم به تو چیزی بگم.
- چرا..؟ چرا نمیتونی چیزی بگی؟
- اگه بگم اون منو میکشه! هم منو هم خانوادمو!
- کی؟ از کی صحبت میکنی؟
- لرد سیاه!
میرتل با شنیدن این کلمه کمی خودش رو جمع کرد. ترس توی چمانش مشهود بود بعد با حالتی نگران گفت:
- اگر میخواهی به من چیزی نگو.
میرتل با گفتن این کلمه انگار که کمان بدر آمده باشد درون یکی از توالت ها فرو رفت.
دراکو تا چند ساعت همانجا ماند و به گریه ادامه داد. همواره با خودش میگفت:
- چرا من ...؟


شما بعد از تاييد در بازي با كلمات بايد در اين مكان پست بزنيد. اين پست شما غير قابل احتساب است و بعد از تاييد در بازي با كلمات، با توجه به عكس ديگر، پست بزنيد. با تشكر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/16 11:10:26