
-------------------
ظهر بود. البوس و ریتا در یکی از رستوران های تمیز دهکده نشسته بودند و در کنارشان چندین بسته ی خرید دیده میشد. ریتا چوبدستی که تازه خریده بود را در دستش برانداز میکرد و هرزگاهی برای امتحان ان اجسام روز میز را به حرکت در می اورد.
البوس که ساعاتی پیش سرش را تازه پانسمان کرده بود، با اخم و همچنین اندکی کنجکاوی، به ریتا و چوبدستی جدیدش خیره شده بود و به محض اینکه ریتا وردی را اجرا میکرد، دستش را با حالتی تهاجمی از روی میز برمی داشت!
ریتا با خنده به او نگاه کرد و گفت:
-من که نمی خوام دست تورو برقصونم هی حول میکنی!
البوس غرغرکنان جواب داد:
-اره اگه با دقت وردتو بفرستی!
ریتا نگاهی به البوس انداخت، بعد چوبدستیش را در جیب شلوار جینش فرو کرد و با حالتی طلبکارانه به اسپ خیره شد!
-چیه؟
-میخوام مثل خودت رفتار کنم.
-مگه من چیکار کردم؟ باز شروع کردی ریتا؟
-ببینم تو با خودت مشکل داری؟
-اووووووووووف
-واقعا اوووووووف
در همین لحظه گارسنی سینی غذای انها را اورد. در هینی که گارسون داشت میز را میچید، ریتا و البوس از دو طرف میز به سبک شرک و پدر زنش به هم چشم غره میرفتن

-ببینم اسپ، تو واقعا فکر میکنی اوارگی واسه من خیلی لذت بخشه؟
-منظورت چیه؟
-منظورمو خودت فهمیدی!
-ببین ریتا من الان حوصله کل کل ندارم؛ میزنم شپلخت میکنما!
-منم وامیستم نگات میکنم!
-هه من نمیفهمم تو چرا این همه ادعای قلدریت میشه!
-منم نمیفهمم تو چرا با عالمو ادم دعوا داری!
-من؟
-نه من!
-بله تو اون موقع که...
-...
-...
-...
بعد از ظهر همان روز، علف زاری در حومه ی همان دهکده
ریتا زیر سایه درختی نشسته بود و در حالی که دستش را روی پیشانیش گذاشته بود، کتاب قطوری را می خواند!
البوس به او نزدیک شد و بی توجه به کتاب خواندش گفت:
-میشه یک دقیقه باهات صحبت کنم؟
-بگو
-خب اونو بزار زمین!
-دارم گوش میدم.
-هوووووف باشه، میگم فکر نمی کنی یک کم با اون پسر دیشبیه خشن رفتار کردی؟
-اون حق نداشت بیاد تو اتاق! منم دیگه به هیچ کس اعتماد ندارم!
-تو نباید خلع سلاحش میکردی، میدونی اگه اون نبود الان دوباره ما تو چنگ فرانک بودیم!
-نه نبودیم! ما چوبدستی داشتیم و توی دهکده هم بودیم، منم به اون پسر چیزی نگفتم فقط گفتم خوشحال شدیم که کمکمون کرده اما ترجیح میدیم خودمون کارامونو راه بندازیم.
-اون میتونست واسه ما یک کمک باشه!
-ما قیم لازم نداریم البوس و منم اصلا بهش اعتماد نداشتم.
-اما اون میخواست یه چیزی رو به ما بگه!
-اره میخواست بگه بچه های خوبی باشیم، به موقع بخوابیم و برگردیم پای درس و مدرسمون! اه تمومش کن دیگه.
البوس با عصبانیت به ریتا نگاه کرد و از انجا دور شد اما هنوز هم فکر میکرد دنیس کار دیگری با انها داشته!
---------------------------
ببخشید به نظرم رسید دنیس یک کم زود وارده ماجرا شده!!!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




) در بهت و حیرت بود و نمی توانست عکس العملی نشان دهد و از طرفی دیگر هم نیاز شدید به چوب دستی را حس میکرد، نگاهش روی البوس قفل شده بود که اشک از چشمانش روان بود و با نگاهی ملتمسانه از ریتا می خواست که فرار کند.


