جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  153 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 27 مرداد 1387 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
ای بابا چرا همه میخوان زور زورکی یه بلایی سر من بیارن؟؟
-------------------
ظهر بود. البوس و ریتا در یکی از رستوران های تمیز دهکده نشسته بودند و در کنارشان چندین بسته ی خرید دیده میشد. ریتا چوبدستی که تازه خریده بود را در دستش برانداز میکرد و هرزگاهی برای امتحان ان اجسام روز میز را به حرکت در می اورد.

البوس که ساعاتی پیش سرش را تازه پانسمان کرده بود، با اخم و همچنین اندکی کنجکاوی، به ریتا و چوبدستی جدیدش خیره شده بود و به محض اینکه ریتا وردی را اجرا میکرد، دستش را با حالتی تهاجمی از روی میز برمی داشت!

ریتا با خنده به او نگاه کرد و گفت:

-من که نمی خوام دست تورو برقصونم هی حول میکنی!

البوس غرغرکنان جواب داد:

-اره اگه با دقت وردتو بفرستی!

ریتا نگاهی به البوس انداخت، بعد چوبدستیش را در جیب شلوار جینش فرو کرد و با حالتی طلبکارانه به اسپ خیره شد!

-چیه؟
-میخوام مثل خودت رفتار کنم.
-مگه من چیکار کردم؟ باز شروع کردی ریتا؟
-ببینم تو با خودت مشکل داری؟
-اووووووووووف
-واقعا اوووووووف

در همین لحظه گارسنی سینی غذای انها را اورد. در هینی که گارسون داشت میز را میچید، ریتا و البوس از دو طرف میز به سبک شرک و پدر زنش به هم چشم غره میرفتن

-ببینم اسپ، تو واقعا فکر میکنی اوارگی واسه من خیلی لذت بخشه؟
-منظورت چیه؟
-منظورمو خودت فهمیدی!
-ببین ریتا من الان حوصله کل کل ندارم؛ میزنم شپلخت میکنما!
-منم وامیستم نگات میکنم!
-هه من نمیفهمم تو چرا این همه ادعای قلدریت میشه!
-منم نمیفهمم تو چرا با عالمو ادم دعوا داری!
-من؟
-نه من!
-بله تو اون موقع که...
-...
-...
-...

بعد از ظهر همان روز، علف زاری در حومه ی همان دهکده

ریتا زیر سایه درختی نشسته بود و در حالی که دستش را روی پیشانیش گذاشته بود، کتاب قطوری را می خواند!

البوس به او نزدیک شد و بی توجه به کتاب خواندش گفت:

-میشه یک دقیقه باهات صحبت کنم؟
-بگو
-خب اونو بزار زمین!
-دارم گوش میدم.
-هوووووف باشه، میگم فکر نمی کنی یک کم با اون پسر دیشبیه خشن رفتار کردی؟
-اون حق نداشت بیاد تو اتاق! منم دیگه به هیچ کس اعتماد ندارم!
-تو نباید خلع سلاحش میکردی، میدونی اگه اون نبود الان دوباره ما تو چنگ فرانک بودیم!
-نه نبودیم! ما چوبدستی داشتیم و توی دهکده هم بودیم، منم به اون پسر چیزی نگفتم فقط گفتم خوشحال شدیم که کمکمون کرده اما ترجیح میدیم خودمون کارامونو راه بندازیم.
-اون میتونست واسه ما یک کمک باشه!
-ما قیم لازم نداریم البوس و منم اصلا بهش اعتماد نداشتم.
-اما اون میخواست یه چیزی رو به ما بگه!
-اره میخواست بگه بچه های خوبی باشیم، به موقع بخوابیم و برگردیم پای درس و مدرسمون! اه تمومش کن دیگه.

البوس با عصبانیت به ریتا نگاه کرد و از انجا دور شد اما هنوز هم فکر میکرد دنیس کار دیگری با انها داشته!

---------------------------
ببخشید به نظرم رسید دنیس یک کم زود وارده ماجرا شده!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/5/27 19:00:22
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 27 مرداد 1387 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
-بهترین کار اینه که فعلا بریم یه جایی که امشب راحت بخوابیم! بیا ببینیم مهمان سرا کجاست توی این شهر.
آسپ تقریبا نمی توانست صدای ریتا را بشنود، اما ریتا مدام برای آن که او از هوش نرود با پرسش هایی او را مخاطب قرار می داد. به سختی خود و آسپ را به اولین مهمان سرا رساند.
پس از کلی کلنجار با صاحب مهمان سرا وی حاضر شد با قیمت کمی به آنها یک اتاق فقط برای آن شب کرایه بدهد.
ریتا وسایل خود را به زمین ریخت، آسپ را بر روی تخت گذاشت. مقداری از معجون های تقویت کننده ای که از صاحب مهمان سرا خریده بود را به آسپ خوراند. احساس ضعف شدیدی می کرد. به ابتدای سفرشان تا کنون و به این که آیا فرار کردنش راه درستی بود و یا نه فکر می کرد. صدای ناله ی آسپ را شنید؛
-من می کشمش. رز مطمئن باش انتقامت رو می گیرم. رز ...
ریتا قطرات شور اشک را که پهنای صورت آسپ را پوشانده بود پاک کرد..
هوا تاریک شده بود و ریتا نزدیک تخت آسپ بر روی زمین به خواب رفته بود.
پنجره با صدای تقی باز گشت و سایه ای وارد اتاق آن ها شد، چوب دست خود را به سمت ریتا گرفت. در حال زمزمه ی طلسمی بود که ناگهان بد سنگینش محکم بر روی زمین افتاد. پسر جوانی که در جنگل غیب شده بود پس از بر زمین کوبیده شدن سایه در پشت آن ظاهر گشت.
ریتا با وحشت از خواب بر خواست. آسپ هم تقریبا هشیاری خود را بدست آورده بود و نیم خیز نشسته بود! چوب دست در دستانش می لرزید و با ترس به سمت پسره جوانی که نیم رخش را مهتاب روشن کرده بود آن را نشانه گرفته بود.
-تو کی...کی هستی؟
- من دنیس هستم! چوبدستیت رو بیار پایین بچه جان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور پومانا اسپراوت در 1387/5/27 17:56:49
I will leave the sun for the rain...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 27 مرداد 1387 11:25
نمایش جزئیات
آفلاین
به دنیس : باب من حواسم کاملا به پست دیگران هست ! مشکل اینه که قسمت های احساسی داستان میافته به من ! اگه دقت کنی آسپ هم تو پست های من اشک میریزه ! حتی اگر جریانش تموم نشده بود فرانک رو هم به گریه می انداختم
<><><><><><><><><><><><><><><><><><><>

ریتا در حالی که کوله پشتی خود و آلبوس را در دو دستش گرفته بود جلو رفت ، اندکی خم شد و سرش را زیر دستان آلبوس قرار داد به طوری که دست آل روی شانه اش افتاد ، سپس دوباره بلند شدو آلبوس نیز به کمک تکیه بر شانه ریتا از جا برخاست. سپس ریتا گفت :« نزدیک ترین جایی که میشناسم دهکده جادویی سنت ویزوئله ! اونجا میتونیم چوبدستی بخریم ! »

سپس نگاهی به چوبدستی مایل به بنفشی که در دستش بود انداخت و گفت : « بیا ، نباید خیلی پولمون رو مصرف کنیم ، این یک چوبدستی قدرتمند مردونه است ، پیش تو باشه ! من یکی برای خودم میخرم ! »

آلبوس به نشانه تایید سرش را تکان داد. سپس چشمانش را بست و در یک لحظه جنگل از دو نوجوان خالی شد ...

چیزی که توجه های را جلب می کرد صدای چلچله ها و پرندگان شکاری نبود ، صدای خش خش برگ ها که در حرکت باد می رقصیدند نبود ، بلکه شخصی بود که از پشت یکی از درختان بیرون آمد و به آنها نگاه کرد ، فردی که قد متوسط و اندام موزون داشت و ابروان باریکش در هم گره خورده بود. لباس هایش اندکی پاره بود و پیکر پسرانه و تنومندی که احتمالا بعد از مدتی سرگردانی در جنگل به دست آمده بود از زیر پارگی ها مشخص بود ... دنیس نگاه سرسری ای به جایی که لحظاتی قبل دو نوجوان غیب شده بودند انداخت و داخل جنگل برگشت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/5/27 11:40:11
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/5/27 11:41:40
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/5/27 11:44:05
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1387 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
پست ها میتونه طنز، جدی و یا مثل پست من هردوش با هم باشه!


اقا چرا همچین میکنین! خب هرکس یک سبکی رو دوست داره. درسته رول هافلاویز باید طنز باشه اما به نظر من الان سوژه جوریه که بیشتر بچه ها با جدی نویسی حال میکنن. به نظر من این سوژه با رول طنز ارزشی میشه. بازم من کاره ای نیستم، هرچی دو ناظر عزیز بگن و البته لودو. اما من خداییش نمیتونم با این سوژه طنز برولم. حالا که من میخوام فعالیت کنم میزنین تو پرم؟؟
حالا من جدی و طنز قاطی می زنم دیگه چیکار کنم
قبول کنین این سوژه فقط با جدی (مخصوصا اوایلش. تو سفر و اینا راحت تر طنز میشه) خوب میشه دیگه.خوووووووووووووب؟؟

به دنیس: اپارات بدون چوبدستی؟؟
----------------------------

ریتا ایستاده بود و همچنان به داد و بیداد فرانک و نوچه هاش خیره شده بود. از طرفی هنوز به خاطر عمل زشت و دور از چهارچوب فرانک (میکشمت لودو) در بهت و حیرت بود و نمی توانست عکس العملی نشان دهد و از طرفی دیگر هم نیاز شدید به چوب دستی را حس میکرد، نگاهش روی البوس قفل شده بود که اشک از چشمانش روان بود و با نگاهی ملتمسانه از ریتا می خواست که فرار کند.

ریتا زیر لب زمزمه کرد: <<بدون تو نه! با هم میریم>>

اما البوس سرسختانه با چشمانش به در اشاره میکرد.

چوبدستی فرانک که از دستش رها شده بود، کنار در کلبه افتاده بود. یک موقعیت عالی. ریتا نفهمید چگونه خود را به ان رساند، فقط تنها صداهایی که اورا مطمئن کرد نجات پیدا کردند، فریادهای مزدوران فرانک و تلاش انها برای متوقف ساختن او، فریاد خودش که با گفتن ضد طلسم فرانک البوس را ازاد کرد و سرانجام صدای پاهای خودشان که با وحشت از میان راهزنان میدویدند و سعی داشتند خود را ازاد کنند
بود.

جنگل در سکوت فرو رفته بود. جز صدای نفس زدن های تند و وحشت زده ی اسپ و ریتا صدای دیگری به گوش نمیرسید. البوس به روی زمین نشسته و به درختی تکیه داده بود. با خستگی سرش را بلند کرد و نگاهی به ریتا انداخت، که بالای سر او ایستاده و با نگاهی خیره به رو به رویش را میکاوید.

البوس: من واقعا متاسفم.
ریتا: تو چرا؟
البوس: من نتونستم ازت مراقبت کنم. همش تقصیر من بود!
ریتا: تو تقصیری نداشتی!
البوس: ریتا بیا از این جنگل مسخره بریم.
ریتا: بدون چوبدستی؟
البوس: مال اون عوضی که دست تو هست، پول هم که داریم، میتونیم به نزدیک ترین شهر اپارات کنیم و دوتا چوبدستی بخریم.

ریتا نگاهی به البوس انداخت و گفت:

تو هنوز سرت داغونه، بشین من وسایلو جمع میکنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/5/26 17:59:44
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1387 16:50
نمایش جزئیات
آفلاین
* يعني چي جدي؟ با جدي شدن جذابيت هاي سوژه هم از بين ميره! پست اول به اين خاطر جذاب بود و همه ي شما رو به سوژه علاقه مند كرد كه طنز و جدي بود.
پس همينطور ادامه بديد لطفآ!
------------------------------------------------------------------------------

- بهتره خونسرد باشي پسرك! هنوز اونقدر بزرگ نشدي كه بخواي اينقدر زود غيرتي شي!
فرانك در حالي كه اين سخنان را ميگفت دستش را روي صورت ِ ريتا ميكشيد...
- عجب صورت صافي داري... چه لبهاي سرخي... هووووم...
- بهش دست نزن كثافت!
رگهاي گردن آلبوس بيرون زده بود.
- اوه... چقدر خشن! اگر لبهاش رو ببوسم چيكار ميكني...؟!
رنگ از صورت ريتا پريد! مغزش هنگ كرده بود و نميتوانست به هيچ چيزي فكركند! حتي هيچ عكس العملي!! عضلاتش قفل شده بودند...
آلبوس شروع كرد به دست و پا زدن و خود را از روي صندلي به زمين انداخت.
فرانك صورت ريتا را محكم در دستانش ميفشرد و در همين لحظه لبهايش روي لبهاي ريتا نشست و در آنها فرو رفت.
- نــــــــــــــــــــــــه!!!
فرياد آلبوس به گونه اي بود كه مو از بدن تمام افراد حاظر فرو ريخت.
آلبوس طناب هاي دست و بازوي خود را پاره كرده بود (تريپ رستم و اينا!). خود را همچون عقاب نر بر سر فرانك افكند و با چند نوك زدن چشمان وي را از كاسه به در افكند!
- استوپيفاي!!
آلبوس همچون عقاب ِ تاكسيدرمي خشك شد و بر زمين افتاد!
فرانك همچون ديوانگان به اين سو و آن سو ميدويد و دائم به اجسام و ديوار برخورد ميكرد و به زمين مي‌افتاد.. وحشيانه فرياد ميزد. حتي بلندتر از فريادهاي سرژ! از ديدگانش خون فوران ميكرد و بر كف اتاق نقش ميسراييد.
- پسره ي رواني! ببين ارباب رو چيكار كرد! ارباب... ارباب...
همه حول كرده بودند... در اين ميان ريتا همچنان خشكش زده بود و مستقيم به جلو نگاه ميكرد و بر گونه اش اشك ميغلتيد.
كسي جلو دار فرانك نبود! خون بود كه فواره ميزد و فرانك بود كه چشمانش را گرفته و نعره زنان ميدويد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [en]Ludo Bagman[/en][fa]لودو بگمن[/fa] در 1387/5/26 16:56:28
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1387 10:57
نمایش جزئیات
آفلاین
يه سري نكته بگم:
* اين سوژه اوايل طنز و جدي قاطي بود. چون اصلا وحشي بازي هاي لودو منطقي نبود و جنبه طنز داشت ولي هر چي جلوتر رفتيد سوژه جدي تر شد و اين دو پست آخر هم كه سوژه كاملا جدي بود! الان هم كه گمون نكنم ديگه بشه به حالت طنز برگردوندش!
* وقتي پستاي همديگه رو ميخونيد به شخصيت ها توجه كنيد كه چجورين و چه مدلي عكس العمل نشون ميدن! براي مثال تو پستاي ريتا، ريتا يه دختر شجاعه كه روحيه قوي اي داره و گريه نميكنه! تو پستاي پيوز، ريتا احساسيه و گريه ميكنه! بعد اين دو پست پشت سر هم قرار ميگيره و ناهماهنگي زشتي تو شخصيت ها و داستان هست. به اين چيزا دقت كنيد.
* عادت نكنيد كه زير پستاتون بنويسيد كه چه فكري تو سرتونه و دوست داريد چه اتفاقي بيفته! مثلا زير نويس پست زر، شايد من كه نفر بعدي هستم كه رول مينويسم نخوام كه راهزن ها زده باشن تو سر البوس! شايد بخوام لودو زده باشه تو سرش! پس ادامه داستانو بسپريد نفر بعدي و كمكش نكنيد. قشنگي رول ادامه دار به همينه!
* گويا حواستون نيست كه اينا ميتونن آپارات كنن ها؟ اين رو هم بايد ماسمالي كنم. اينا افسون شدن كه نتونن اپارات كنن!
-----------------------------------------

مرد لبخند كج و كوله اي زد: تو كه زنده موندي پسرك!
از جلوي در كنار رفت تا اندو بيرون بيان! نور و رنگ سبز دور و اطراف چشماي البوس رو ميزد. دست ريتا رو گرفته بود و به سختي جلو ميرفت. تقريبا وسط جنگل بودن و روبروشون يه كلبه كوچيك به چشم ميخورد.
چوبدستي مرد با حالت تهديد آميزي به كمر ريتا فشار مي آورد و قدم هاي او رو تندتر ميكرد. در كلبه رو با صداي گوشخراشي باز كرد و هلشون داد تو! كلبه به هم ريخته و نامنظم بود و البته پر از بطري هاي نوشيدني!
- خوش اومديد!
به سمت صدا چرخيدن. درست پشت سرشون مردي روي كاناپه كهنه نشسته بود و سيگار ميكشيد. كچل بود و لباسهاي مندرس و كهنه اي به تن داشت. ريتا خيره به مرد بود و البوس مدام دور و اطراف رو زير نظر داشت!
- هه... شما چتونه؟ بشينيد. راحت باشيد! الان مثلا فكر كرديد افتاديد دست يه سري گرگينه؟
لحن و صداي كثيفي داشت كه حال هر ادمي رو به هم ميزد. هر دو هنوز ايستاده بودند و با شك و ترس به حرفهاي او گوش ميكردن.
اشاره اي به پشت سر اندو كرد و مردي كه اونها رو اورده بود با فشار دست اوندو رو نشوند!
- به حرفم گوش كنيد... هميشه به حرفم گوش كنيد. دوس ندارم چيزي رو دوبار تكرار كنم! من با شما خوبم اگه ادم باشيد. اينجوري لااقل يه سرپناهي داريد و بهتر از اينه كه شبو تو جنگل بخوابيد! اين جنگله منه...
چيزي تو سر البوس صدا ميكرد. گويا با يه تيكه سنگ ميزدن به ديوار كلش! نميتونست سرشو نگه داره... زمزمه كرد:
- ما سرگردون نيستيم. بايد بريم خونه! ما هيچ منفعتي برا تو...
مرد با پاش ميز جلوشو چپه كرد و فرياد زد: خفه شو نفله () هيچ وقت وسط حرف من نپر! هيــــچ وقت!
محتواي بطري ها ريخت روي پاشون! البوس سرش پايين بود و فقط با خشم به پاچه هاي خيس شلوارش نگاه ميكرد.
- من فقط ميخوام كمي برام نقش بازي كنيد. اينكارو بكنيد... بعدش آزاديد تا بريد! كمي اونطرفتر يه سري ادم عوضي ميخوان تو كار من دخالت كنن! ميخوام خودتونو خوني و درب و داغون كنيد و بندازيد وسط راه اونا! مي خوام نقش مشنگا رو بازي كنيد. فقط مي خوام چند دقيقه وقتشونو بگيريد تا ما بتونيم از جنگل خارج شيم! نميخوام باهاشون درگير شم.
ريتا فرياد زد: اونا ما رو ميكشن! فكر كردي به دو تا مشنگ رحم ميكنن؟
"شــــــــق!"
- اينو زدم تا ديگه بلبل زبوني نكني!
آلبوس با عصبانيت از جا بلند شد ولي فشار دست اون مرد، دوباره سر جا نشوندش!!

---------------------------------
حالا اينكه قراره چي بشه رو با هوش خودتون كامل كنيد!
حس كتابي نوشتن نبود!
كوتاه نويسي فراموش نشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنیس در 1387/5/26 13:11:44
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1387 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
صداین نفس های عمیقی در اتاق می پیچید. نور خورشید چون تیر های گزنده ای بر فرش قرمز رنگ و رو رفته اتاق افتاده بود. دیوار های سفید رنگ نور را بر صورت دو نوجوانی که در خواب بودند باز میتاباند. وسایل درهم و نابسامان اتاق مشخص بود که بسیار قدیمی است. صدای ناله ضعیفی شنیده شد و ریتا بلافاصله چشمانش را باز کرد ، آلبوس داشت به هوش می امد ...

ریتا سریع بالای سر آلبوس رفت ، آل ، بادیدن صورت سفید و چشم های نگران ریتا سعی کرد خودش را قوی تر جلوه دهد. آرام دستانش را بر زمین محور کرد و خود را بالا کشید و به دیوار پشت سرش تکیه داد و پرسید : « چی شده ؟ »

ریتا با صدایی بغض آلود گفت : « آل ، راهزن ها ما رو گرفتن و خیلی اتفاقی تصمیم دارن ازمون به عنوان طعمه استفاده کنند !!! باید هرجور شده فرار کنیم ! تو خوبی ! سرت چطوره ؟ »

آلبوس سرسری گفت : «خوبم !» و سعی کرد روی پاهایش بایستد!

وقتی سرانجام با کمک گرفتن از دیوار و شانه ریتا بلند شد پرسید : « اینجا کجاست ؟ »
- « یه جایی در حومه همون جنگل ، کیف هامون رو توی همین اتاق گذاشتن ، نظرت در مورد رفتن از اون پنجره چیه ؟ »

آلبوس خندید و گفت : « بدون چوبدستی ؟ »
ریتا سرش را پائین انداخت ، سپس آرام بالا آورد و گفت : « من گفتم تو برادرمی ، حواست باشه سوتی ندی ، باید توی یک موقعیت خوب چوبدستی هامون رو پس بگیریم و سریع فرار کنیم ! »

آل قدمی به جلو برداشت. حس عشق و اضطراب همزمان در اتاق غوطه ور بود ، آلبوس قدمی دیگری به سمت در برداشت که در به شدت باز شد و مرد بلند قامتی وارد شد. ابروان پر پشت سیاه رنگش در هم گره خورده بود و موهای مشکی اش با فرق وسط ناشیانه ای آرایش شده بود ! لبان کلفت قهوه ای رنگش را جمع کرد و صورت گردش را چرخاند و با چشمان آبی رنگش صورت آلبوس را برانداز کرد. سپس با صدایی دورگه گفت : « یالا ! فرانک میخواد هردوتون رو ببینه !!! »

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/5/25 23:33:16
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1387 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
-مي خواي با اينا چيکار کني؟
-منظورت چيه؟ نکنه مي خواي دوباره ولشون کنم؟
-گرفتن دوتا جوجه حماقت بود. يک دختر و پسر پونزده_شونزده ساله، با دوساک پر لباس، کتاب و خرت و پرت ديگه...
-چرا ساکت نميشي؟
-پسره هنوز به هوش نيومده؛ اگه به مغزش...
-دوست داري ببرمش سنت مانگو؟...ببين استن، اگه پسره مرد که هيچي اگه نه مي تونيم هردوشونو بزاريم...
-نه فرانک من نيستم.
-چيه مهربون شدي؟ دلت به حال دوتا جوجه سوخته؟ اينا ميشن فدايي! هرکي دو بخوايم بچاپيم اينا رو ميفرستيم جلو! بده به نظرت؟
-فرانک
-بيا بريم. جلو اين اتاق وانستا دختره ميشنوه.
-با پسره چيکار ميکني؟
-نمي خوام يک لاشه جا به جا کنم. اگه خوب نشد، خودم کلکشو ميکنم.

ريتا داخل اتاق، نزديک در نشسته بود و با گرفتن دو دستش جلوي دهانش، سعي ميکرد فرياد نکشد. يکي از ان دو گفته بود ممکنه مغز اسپ دچار مشکل شده باشد. با درماندگي برگشت و نگاهي به او انداخت که در گوشه اي از ان به اصطلاح اتاق، خوابيده بود. کنار سرش چند لکه ي خشکيده خون ديده ميشد. ريتا با عجله به سمت او رفت، دستمال گردن هاگوارتز را که روي ان نقش يک گورکن ديده ميشد، از دور گردنش باز کرد و سر البوس را با ان بست. نمي خواست گريه کند. دستان لرزانش را روي دست هاي البوس گذاشت. سرد سرد بود با عجله شنل دورش را باز کرد و روي او انداخت. حالا ديگر کاري نداشت فقط بايد صبر ميکرد.

ساعاتي گذاشته بود و ريتا همچنان چشم به صورت البوس دوخته بود. نمي دانست تا کي بايد اين انتظار کشنده را تحمل کند. سرماي گزنده ي اتاق ديوانه اش کرده بود. در افکار خودش غرق بود که ناگهان باريکه ي نوري که تا وسط اتاق کشيده شد او را به خودش اورد. با فرياد از جا جست و نگاهي به در اتاق انداخت.

همان مردي که اورا در جنگل گرفته بود تا به اسپ هشدار ندهد، اکنون جلوي در اتاق بود.حالا مي توانست واضح تر صورتش را ببيند، موهاي جو گندمي و چشمان خاکستري داشت و چند جاي صورتش رد بريدگي ديده ميشد؛ در دستش يک ليوان اب و يک کاسه سوپ ديده قرار داشت.

مرد نگاهش روي ريتا ثابت ماند و با لحن خش داري پرسيد:

-دانش اموزه هاگوارتزي؟

ريتا سرش را به علامت تصديق تکان داد

مرد: من استن هستم. واست يه کم غذا اوردم...اممم...گفتم شايد گشنه باشي...البته ميدونم ديگه نزديک صبحه. فرانک همين الان خوابيد...چرا حرف نميزني؟ من کاريت ندارم.

مرد دوباره ريتا را بر انداز کرد و گفت:

-مهم نيست...اين اب و غذا رو وقتي خوردي قايم کن خودم ميام ازت ميگيرم...راستي اون پسر هم حالش خوبه...لازم نيست نگران باشي...دوستته؟

ريتا نگاه مشکوکي به مرد و بعد به البوس که همچنان بيهوش بود انداخت و سرانجام به سختي گفت:

-برادرمه
-من متاسفم دختر، ما معمولا به بچه ها کاري نداريم اما فرانک...خب اون چند وقتي ميشد طعمه ي مناسبي گيرش نيومده بود.

صداي ريتا ميلرزيد. با عجله پرسيد:

-نميتوني مارو فراري بدي؟
-نه. فرانک و نوچه هاش خيلي اتيشين با شما هم کار دارن.
-مي خواين از ما به عنوان فدايي استفاده کنين؟
-شما فقط ميشين طعمه، هيچ ضرري بهتون نميرسونه...خب من برم.

مرد از در خارج شد ريتا برگشت و با اندوه به سمت اسپ رفت، سرش را کنار سر او گذاشت و زير لب زمزمه کرد:

-خواهش ميکنم ازت به هوش بيا، من تنهايي هيچ کاري از دستم برنمياد اسپ. اگه تو اينجوري بموني اونا ميکشنت ال...ما قرار بود با هم فرار کنيم.

هوا سپيده زده بود، نور کم فروغ خورشيد صبح گاهي، از پنجره کوچک و با حفاظ اتاق ميتابيد و همراه خودش سوز سردي رو به ارمغان مي اورد و ريتا همچنان در انتظار عکس العملي از جانب البوس بيدار بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/5/25 21:54:42
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1387 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ای آلبوس بوقی ، آخرش منو کشتی ، هر چند که تو مسنجر به حسابت رسیدم ولی سوژه ی خوب و قشنگیه . من خودم سوژه های جدی و احساسی رو میپسندم . ملت هم نشون دادن که تو پیشبرد این جور سوژه ها مهارت دارن !

*****************************************

جنگل سر سبز در آرامش فرو رفته بود . ماه به روشنی در آسمان میتابید . از دور صدای هوهوی جغدی به گوش می رسید . همه چیز عالی بود و خبر از آرامش و امنیت می داد .

اما در میان جنگل دو نوجوان بودند که دلشان از اضطراب و ترس موج می زد . آسپ در کنار آتشی که ساعتی پیش روشن کرده بود نشسته بود و صدای آرام نفس های ریتا رو میشنید ، به ریتا نگاه کرد که به پهلو خوابیده بود و دستش به حالت خمیده در کنار بدنش قرار داشت . آسپ بیدار بود تا از هر دو شون محافظت کنه .

آلبوس دستانشو دور زانو هاش جمع کرده بود و به حالت انعطاف ناپذیری نشسته بود . اجزای صورتش بیانگر اراده ای محکم و قوی از وجودش بود .

با چشمانی بی روح و سرد به آتش خیره شده بود و حتی انعکاس شعله های گرم آتش هم نمیتونست سرما و غم درونش رو از بین ببره .
فکر می کرد ... به ساعاتی پیش فکر می کرد ... به روزها و هفته های گذشته . چقدر خوب بود ، اون موقع با تموم محدودیت هایی که با ملاقات هاش با رز داشت ، خوشحال و شاد بود ... ولی الان چطور ؟ حاضر بود هر کاری بکنه که زمان بر گرده .
کاش اون اتفاق نمی افتاد ...

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ... سعی کرد فکر نکنه . داشت دیوونه میشد . میخواست از شدت رنجی که می کشید با صدای بلند فریاد بزنه . نمی خواست فکر کنه ، ولی حتی لحظه ای صورت کوچک و قشنگ رز از جلوی چشماش دور نمی شد .با حالتی عصبی اشکهای رو صورتش رو پاک کرد .به یاد آورد :
فلش بک :

نقل قول:

رز با اعتراض گفت: این کار حماقته! حماقته آسپ! مگه ندیدی لودو چه بلایی سر اون نفرای قبلی که سعی داشتن فرار کنن آورد؟ فرار برابر با مرگه!

- آره تقصیره منه . اگه رز الان مرده ، اگه اون الان اینجا پیش من نیست همش تقصیره منه . خدای من ... من الان باید جای اون بودم ، اون به من هشدار داد ولی من قبول نکردم .

خش خش

صدایی که به گوشش رسید اون رو از اعماق افکار و خاطراتش بیرون آورد . آلبوس وحشت زده و سریع از جاش بلند شد و چوبدستیشو به حالت آماده جلوی صورتش گرفت .


به اطرافش نگاه کرد ، همه چیز آروم به نظر می رسید . چشماشو ریز کرد و با دقت به اطرافش نگاه کرد .... خدایا ریتا سر جاش نبود . در همین لحظه صدای ناله ای به گوشش رسید و بر گشت ، تو تاریکی شب ریتا رو دید که در حالیکه دستانی جلوی دهنش رو گرفته بودند با چشمانی از حدقه در اومده به آلبوس نگاه میکرد .

- ریتا تو ...

آلبوس بر گشت تا پشت سرش رو نگاه کنه و .... بومب
جسمی سنگین به سرش اصابت کرد و دیگه چیزی نفهمید...

*******************************
خب موضوع ازاین قراره که ریتا وآلبوس تو جنگل اسیر راهزنان و یه گروه آدم شرور می افتند . حالا تا ببینیم چطور از دست اینا فرار میکنند .
فقط یه چیز که خود آلبوس هم گفت اینه که : داستان رو طوری ادامه بدین که به این زودیا دنیس و اسپراوات رو پیدا نکنند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1387/5/25 19:08:21
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1387/5/25 19:12:35
یاد بعضی نفرات روشنم میدارد ، قوتم می بخشد ، راه می اندازد.
یاد بعضی نفرات ، رزق روحم شده است ، وقت هر دلتنگی ، سویشان دارم دست !


به یاد قدیمای سایت سال 1386
گروه هافلپاف
رز ویزلی ، لودو بگمن ، ماندانگاس فلچر ، البوس سوروس پاتر ، ریتا اسکیتر ، دنیس و ...

نوادگان هلگا
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1387 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
خوشم اومد ، یک سوژه جدی-طنز ، حماسی ، دراماتیک و جذاب ... با تمام معیار های من جور در میاد
<><><><><><><><><><><><><><><><><>
چیزی که آلبوس و ریتا را نزدیک می کرد ، درد مشترکی بود که در دل های هردو جریان داشت ، احساسی که هرکدام میتوانست بخشی از حفره های خالی درون قلب دیگری را پر کند. در میان تنهایی ها همدم دیگری باشد !

چیزی که آن دو را به یکدیگر نزدیک می کرد ، تپش گرم دست هایی بود که انگشتانش دوستانه در هم گره می خورد و چشم هایی که به نقطه ای مشترک ، که شاید شعله های آتشی سوزان ، و شاید جریان آبی روان بود خیره میشد !

ریتا در حالی که با چوب نوک تیزی که به عنوان سیخ استفاده می کرد ، سیب زمینی نیم سوخته ای را از آتش بیرون می کشید با صدایی بلند گفت : « فکر کنم سفر سختی در پیش داریم آل ... اینطوری نیست ؟ »
« آل .... آل ؟ »

و چشمانش نگاه سرد و گریان آلبوس به سمت دور دست ها را دنبال کرد ، نگاهی که از بغضی گره خورده خبر می داد.
اشک بر گونه های ریتا که از سرمای شب جنگلی گل انداخته بود جاری شد ، اما سعی کرد بر خود مسلط باشد. آرام جلو رفت و دستش را روی شانه آلبوس گذاشت و نزدیک گوشش نجوا کرد : « ما حالا همدیگه رو داریم ! درسته ؟ »

و چه احساس شادی بود نگاه گرم و مطمئن آلبوس و آغوشی که دو دوست می توانستند در آن بی صبرانه اشک بریزند ! چه احساس اطمینانی بود دستی که شانه های دیگری را می فشرد و لبانی که بر گونه دیگری بوسه امید میکاشت !

آلبوس نگاهی به اطرافش کرد و سیب زمینی را که ریتا بیرون کشیده بود و روی تکه ای از لباس های رز گذاشته بود دید. لباسی که روی آن با خط عجیبی نوشته شده بود : دخترکوچولوی خوشگل (Preaty wee girl) و زیر آن با جادوی ناشیانه ای کلمه رز هک شده بود !

ریتا که متوجه نگاه آلبوس شد سعی کرد ماجرا را شوخی جلوه دهد : « حداقل به عنوان بشقاب به دردمون میخوره !»
و با لبخند گرم آلبوس مواجه شد !

آلبوس نگاهی به سیب زمینی کرد و یکی زد پس گردن ریتا و گفت : « بوقی این چه طرز سیب زمینی درست کردنه ؟ »

ریتا گفت : « خیلی خوب ... حالا همینطور که داریم این دوتا سیب زمینی سوخته رو میخوریم () به من بگو ببینم چه طرحی داری ؟ »

آلبوس ناشیانه گفت : « فردا صبح باید از اینجا بریم ! نمیدونم کجا و چطور ! ولی باید یک راهی پیدا کنیم ... »

....
<><><><><><><><><><><><><><><><>
چند پیشنهاد : برای جالب شدن ماجرا میتونه بین ریتا و آلبوس یک احساس خواهر برادرانه پیش بیاد که باعث پر شدن جای خالی اون دوست از دست رفتشون بشه !
چیزی که فکر کنم آ.س.پ فراموش کرده بود وصیت نامه ادوارد بود که من وارد سوژه کردم ! حالا بعد از اینکه ریتا و آلبوس دنیس و اسپی رو پیدا کردن میتونن چهارنفری دنبال وصیت نامه بگردن و از طریق اون لودو رو برکنار کنن !

البته تموم اینا پیشنهاد بود و هر کس هرطور دلش بخواد میتونه سوژه رو پیش ببره !!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/5/25 16:52:56
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/5/25 17:09:52
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...