جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  188 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 شهریور 1387 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
باز هم كلاس كسل كننده معجون سازي شروع شده بود ، هري و رون هم طبق معمول كنار هم نشسته و مشغول تعريف خاطرات روزانه بودند.

_هري چند وقتيه ميبينم ديگه با جيني نيستي ، اتفاقي افتاده براتون؟
_از بس اين خواهر تو لوس و ننره .
_چطور مگه ؟ چي كار كرده ؟!!
_هيچي بابا ، قضيه از اين قراره كه چند روز پيش من با چو چانگ و كتي بل و الشيا اسپينت رفته بودم كافه سه دسته جارو داشتم نوشيدني كره اي ميخوردم و خلاصه كلي لذت ميبردم كه يهو ديدم جيني با مايكل كرنر و نويل لانگ باتم و دين توماس و ويكتور كرام وارد كافه شد ، باور كن من اصلا ناراحت نشدم اما اون بي جنبه بازي دراورد قهر كرد.

_پاتر !!! بهتر نيست درد و دل هاي شخصي تو بذاري براي يه وقت ديگه ؟! 20 امتياز از گريفندور كم ميكنم به علت بي توجهي ويزلي و پاتر به درس .

هري و رون با شتاب به عقب برگشتند و هيكل لاغر و دراز اسنيپ رو ديدن كه با موهاي سياه بلندش با حالت مكارانه اي به اونا زل زده ، گويا اينقدر گرم حرف زدن بودن كه ورود اون رو به كلاس متوجه نشدن.

_اما پرفسور 20 امتياز ؟! فقط براي ....
_10 امتياز ديگه از گريفندور كم ميكنم به خاطر گستاخي ويزلي نسبت به صحبتهاي من.
_
_10 امتياز ديگه به خاطر نگاه تعجب اميز به استاد ، اقاي ويزلي بعد از كلاس براي تنبيهات ويژه بهتره توي دفترم منتظر بمونيد.

اسنيپ با رضايت پشتش رو به اونا كرد و در حالي كه رداي سياهش به دنبالش روي زمين كشيده ميشد به سمت تخته جادويي براي تدريس درس جديد پيش رفت .

_امروز ميخوام طريق ساخت معجون تقويت كننده جادو رو بهتون اموزش بدم ، هر كس معجونو بهتر درست كنه تاثير بهتري هم روش ميذاره و باعث ميشه براي مدت كوتاهي قدرت جادويي اش بيشتر بشه .. همه پاتيلاشونو روي ميز بذارن ... چيزايي كه براي ساخت اين معجون احتياج داريد روي تخته سياه هست . پاي وزغ درياي 1 عدد ، مغز غول بياباني يك قاشق چاي خوري ، پر اردك ماهي سفيد 2 عدد و چلغوز ققنوس حدقل نيم كيلو گرم.

همه با وسايلي كه در اختيار داشتن مشغول به كار شدن .

_راستي يادم رفت بتون گوشزد كنم ، اگر طبق دستور العمل صحيح اين كارو انجام بديد بايد رنگ معجونتون ارغواني تيره بشه .. ميتونيد ادامه بديد.

وضعيت هري و رون در كار ساخت معجون افتضاح بود به طوري كه بعد از كلي تلاش معجونشون به رنگ قهوه اي تيره اي دراومد كه بي شباهت به فضله قورباغه نبود .
كليه تلاشهاي اونها براي برگردوندن رنگ معجون بي نتيجه بود و تمسخرهاي مالفوي هم وضعيت اونها رو بد تر از قبل كرده بود.

_خب .. ديگه وقتتون تمومه ، هر كس بايد معجوني كه خودش درست كرده رو امتحان كنه.

اسنيپ نگاه معني داري به معجون قهوه اي رنگ و بد بوي رون انداخت.

_ويزلي تو نميخواي معجونتو امتحان كني؟
_راستش من از قدت جادويي اي كه دارم راضي ام فكر نميكنم ديگه احتياجي به اين باشه
_اما من اينطور فكر نميكنم ، ويزلي همين الان معجونتو امتحان كن !!
ملت:

رون با ترس و لرز معجون رو به لبهاش نزديك كرد و با نفرت همه اش رو يه نفس سر كشيد ، چند دقيقه صورتش مشغول رنگ عوض كردن شد و بعد تموم معجونو تا قطره اخر روي رداي اسنيپ بالا اورد.

اسنيپ با تمام قوا فرياد زد:به علت بي حرمتي به استاد صد امتياز از گريفندور كم ميكنم
هري و رون: استاد چه خوشگل شدين.


آفرين آفرين! در طنز استعداد خوبي دارين! و باعث شدين چند باري بخندم! ديالوگ ها عالي بودند! شكلك ها به موقع! بي هيچ حرفي تاييد! موفق باشي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/14 11:57:35
اسمشو نبر تو منو كشتي...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 شهریور 1387 08:15
نمایش جزئیات
آفلاین
عكس جديد براي نوشتن!

موفق باشيد

عكس جديد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1387 00:17
نمایش جزئیات
آفلاین
كتابخانه شلوغ بود هر كس مشغول كاري بود.آسمان نارنجي رنگ شده بود و هوا روبه سردي مي رفت ساعتي ديگر آفتاب طلايي تا روزي ديگر محو مي شد.جيني نيز مثل همه مشغول مطالعه بود معلم دفاع در برابر جادوي سياه تكاليف زيادي داده بود و جيني مشغول پيدا كردن پاسخ سوالات او بود از اين درس متنفر بود اما چاره اي نداشت.ناگهان افكارش منحرف شد .به هري فكرمي كرد و به خودش كه ناگهان صداي آزار دهنده دراكو مالفوي مزاحم هميشگي اسلايتريني او را از دريايي از افكار بيرون آورد:
_ بچه ها ويزلي كوچولو رو!
_ چه كار داري؟كاري جز مزاحمت بلد نيستي؟
_ راستش متاسفم كه شما رو از افكارتون بيرون آوردم.آخه حوصله ام سر رفته بود گفنم يه كم بخندم
_ برو دنبال كارت بذار كارمو بكنم.
_ إ‌ چشم حتما......
همين كه داشت اين حرف را مي زد همه ي كتابهاي روي دستش ريخت و خودش نيز نقش زمين شد صداي خنده ي همه بلند شد.ناگهان رون از پشت قفسه بيرون آمد و شروع كرد به خنديدن زيرا رون وي را به زمين انداخته بود.دراكو نيز از عصبانيت سرخ شد و شروع كرد به جمع كردن كتاب هاي پخش شده.سرش را پايين انداخته بود و بالا نمي آورد صداي خنده ها در گوشش مي پيچيد . آرزو مي كرد اي كاش هرگز نمي شنيد كتابها بالاخره جمع شدند و مالفوي ايستاد مقاديري دشنام نثار هري و جيني و رون و بقيه گريفيندوري ها كرد و دويد به سمت در كتابخانه در همين لحظه خانم پينس سر رسيد و شروع به فرياد زدن كرد:
_ اينجا چه خبره؟اينجا مثلا كتابخونه است بس كنيد ديگه.همه ساكت و سر كارشون.
نا گهان همه جا ساكت شد.و هر كس به طرفي رفت جيني نيم ساعتي را در كتابخانه ماند و تكاليفش را انجام داد.آنقدر خسته بود كه ديگر شام نخورد و مستقيم به طرف خوابگاه دختران گريفيندوري رفت.همانطور كه روي تختش دراز كشيده بود چشمانش را بست و به وقايع امروز انديشيد و به مالفوي خنديد البته كمي هم دلش براي اوسوخت و در همين افكار بود كه خوابش برد.


گرابلي عزيز، ميتونم بگم كه من يك پست آروم و كم هيجان رو خوندم كه دراي يه سري فراز و نشيب هاي كوچيك بود. نوشته ي شما از لحاظ توصيفات_ مخصوصا از زبان جيني_ بسيار زيبا و به موقع بود. اما ديالوگ ها داراي ضعف بودند، مخصوصا دراكو مالفوي. در ضمن، دراكو چيزي به جيني نگفته بود كه بخواد تفريح كنه! و همچنين مسلما يه اصيل زاده ي دو اتشه اونم از نوع مالفوي(!) به هيچ وجه بعد از اين عمل يه وزيلي مو قرمز، به چند فحش بسنده نخواهد كرد! و شايد هم مادام پينس به يك تذكر كوچيك قانع نميشد و بالفرض رون و دراكو رو كه يحتمل با هم دعوايي هم مي كردند، به دفتر اسنيپ يا شايد هم دفتر من مي ياورد! هوم؟ پس توجه كنيد كه همين شايدها و احتمال ها، مي تونن به پست ما روح ببخشن و اونها رو جذاب تر از ايني كه هست نشون بدن و خواننده رو بيشتر سرگرم كنند. اميدوار هم هستم كه بر روي علائم نگارشي دقت بيشتري داشته باشيد، مخصوصا در توصيفات، تا موجب روان خواني پستتون بشه. در هر صورت بنده شما رو تاييد ميكنم و اميدوارم كه اين نكات رو در نوشته ي آتي خود در ايفاي نقش، به كار ببريد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلي پلنك در 1387/6/10 0:20:37
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/6/10 15:39:22
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 2 شهریور 1387 20:29
نمایش جزئیات
آفلاین
احساس نا اميدي ميكرد.ساعتها گذشته بود و او هنوز موضوع مورد نظرش را پيدا نكرده بود.چشمهايش خواب آلود بودند.كش و قوسي به بدنش داد و به كوه كتابهايي كه رو به رويش بود نگاهي انداخت.سپس آهي از روي نا اميدي كشيد و دوباره چشمانش را به برگه هاي كهنه و خاك گرفته كتاب قطوري كه در دست داشت دوخت.كلمات در مقابل چشمهايش تار بودند.اما ندايي دروني او را به ادامه دادن كارش واميداشت.ميدانست با اين كارش كمك بزرگي به هري ميكند كه باعث ميشود او در مركز توجه هري قرار گيرد.
اين را ميدانست كه هري،رون و هرميون هر سه براي رسيدن به راه حل صبح تا شب در كتابخانه پرسه ميزنند و هر كتابي را كه به دستشان برسد ميخوانند.اما جيني دلش ميخواست خودش كسي باشد كه كليد پيروزي در دومين مرحله مسابقه سه جادوگر را مي يابد.
مدتها پيش در يك كتاب موضوعي در رابطه با يك معجون تنفس زا خوانده بود.اما از آنجايي كه حافظه ي خوبي نداشت طرز ساخت آن را فراموش كرده بود.
فقط كافي بود طرز تهيه آن معجون را پيدا كند.سپس هري در مسابقه پيروز شود و بفهمد در تمام اين مدت كسي بوده كه او را با تمام وجود دوست داشته است....
غرق در اين روياي شيرين بود كه لحن كشدار آشنايي او را به خود آورد.سرش را از روي كتاب برداشت.كتابخانه تقريبا خلوت بود و دراكو مالفوي با پوزخند هميشگي رو به روي جيني ايستاده بود:
- كمك نميخواي ويزلي؟چيزي كه گم نكردي؟!
- فكر نميكنم اين موضوع به تو ربطي داشته باشه.
- اما من كاملا بر عكس تو فكر ميكنم.راستي...ويزلي ها همشون تصميماتشون رو شبا با صداي بلند براي خودشون تكرار ميكنند يا تو استثناء در اومدي؟!
چهره جيني در هم رفت؛
- اگه چيزي ميخواي بگي سريع بگو در غير اين صورت برو پي كارت مالفوي.
- هيچي.چيز خاصي نبود.فقط ميخواستم بگم دير جنبيدي.حالا هم انقدر با اون چشاي مسخره پف كردت دنبالش نگرد.پيش منه.
سپس با حالتي موذيانه پوزخند زد.جيني با تعجب به مالفوي نگاه ميكرد.
- چيه.باورت نميشه؟آخي.دلم كباب شد برات.وقتي با خيال راحت هر چي به اون مخ فندقيت ميرسه رو مثل احمق ها با صداي بلند براي خودت يادآوري ميكني،بايد انتظار چنين اتفاقي رو هم داشته باشي.من جاسوس زياد دارم مو قرمزي.الانم اون كتاب كه متاسفانه يك نسخه هم بيشتر ازش نيست دست منه.عجب معجون توپيه.فكر نميكردم مغزت به اينجا ها بكشه.كافيه طرز تهيشو به سدريك بدم.ببينم تو ميتوني فكري به حال پاتر بوگندوي بيچاره بكني؟قسم ميخورم وقتي پاتر جلوي همه مياد و از ادامه مسابقه انصراف ميده تماشايي ترين لحظه عمرم ميشه.اون وقت شايد تو هم ياد بگيري كه ديگه مثل ديوونه ها با خودت حرف نزني.
سپس همان طور كه بلند بلند ميخنديد از آنجا دور شد.
چهره جيني به سرخي گراييد و اشك در چشمانش حلقه زد.شكست هري حكم شكست جيني را داشت.

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط setareie sobh در 1387/6/2 20:32:07
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/6/3 12:28:28
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 2 شهریور 1387 12:19
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی ویزلی در کتابخانه با چشمان زیبای قهوهای خود به کتاب قدیمی با ورق های نسبتاً پاره چشم دوخته بود. همان طور که جینی به آن کتاب قدیمی خیره شده بود و آن را با علاقه و صبر تمام می خواند، دراکو مالفوی از کنار او گذشت که در دست او سه کتاب بود و در حین گذشتن نگاهی به جینی کرد.

در یک نگاهی که دراکو به جینی کرد ، عاشق او شد. آن قدر عاشق او شده بود که همان طور به جینی و چشمان زیبایش خیره شده بود ، ولی چون جینی مشغول کتاب خواندن و غرق در کتاب شده بود ، متوجه حضور دراکو و خیره شدن او به خود نشده بود.

در حالی که دراکو به جینی خیره شده بود ، ناگهان مالفوی ها به ذهنش آمدند و او با خود گفت:

« اگر عاشق جینی شوم ، آبروی اجدادم یعنی مالفوی ها میرود. »

در همان هنگام جینی که کتاب مورد علاقه ی خود را تمام کرده بود ، از روی صندلی بلند شد و کتاب را در قفسه ی کتابخانه سرجایش گذاشت ، رفت و دراکو این آرزو را با خود به گور برد.

تایید شد!
سعی کن از سوژه هایه جدیدتری در داستانت استفاده کنی چیزی که دیگران نتونن تا آخر داستان اونو حدس بزنن. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/6/2 12:26:59
کدام یک از این گروه ها بهترین گروه است؟!

الف) اسلایترین
ب) اسلایترین
ج) اسلایترین
د)اسلایترین

Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 31 مرداد 1387 18:32
نمایش جزئیات
آفلاین
استاد تاريخ جادوگري باز هم تكليفي خسته كننده براي جلسه ي بعدي داده بود.آن روز سر مادام پينس به شدت شلوغ بود،البته هر روز شلوغ بود. اما هر چند وقت با تكاليف دشواري كه استاد تاريخ به دانش آموزان محول مي كرد، مادام پينس بيشتر به زحمت مي افتاد.
دراكو كه مي خواست مثل هميشه وظيفه شناس نشان دهد كوهي از كتاب هاي تاريخي را از قفسه هاي چوبي بلند كه تا سقف ادامه داشتند برداشته و دنبال ميزي خالي مي گشت.گوشه ي سالن بزرگ كتابخانه ميزي خالي به چشم مي خورد.در حين راه رفتن از ميزي عبور كرد كه دختري مو قرمز با صورتي كك و مكي آن را اشغال كرده بود.
كاغذ هايي روي ميزش به چشم مي خوردند.انگار از اين دنيا فاصله داشت چون به هيچ صدايي عكس العمل نشان نمي داد.

- هي ويزلي...با تو ام
- مشكل تو چيه ؟ مگه نميبيني كار دارم؟
- اوه از اينكه بي موقع مزاحم شما خانوم محترم شدم عذر مي خوام.
- مي گي چيكار داري يا ...
- يا چي؟ اون كله زخميو خبر مي كني آره؟ خيلي وقته يه دوئل باهاش نداشتم.خب مي دوني كه من آزار دادن اون و اطرافياشو بيشتر از هر كاري دوست دارم ،بنابراين از كراب خواستم كه تو تكليفت كمكت كنه...روز خوش.

و پس از تحويل دادن نگاهي تمسخر آميز به جيني ويزلي كه انگار هيچ چيز نشنيده بود و دوباره سرش را در كتاب فرو كرده بود، به طرف ميز گوشه ي سالن رفت تا كارش را انجام دهد.پنسي هم به او ملحق شد و از او سوالي كرد.
- مي خواي منم برم كمك كراب؟اين ويزلي خيلي موذيه.
- نه نيازي به اين كار نيست...من مي خوام پاتر تحريك بشه .خيلي خب بيا بريم اون گوشه بشينيم.

مي دانست كه پاتر به زودي پيدايش مي شود.


تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/5/31 18:43:11
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 31 مرداد 1387 18:12
نمایش جزئیات
آفلاین
جيني همراه هرميون به سمت كتابخونه ميرفت .
در همين حين هري رو دبد كه دستشو انداخته دور گردن چو و دارن به سمت حياط مدرسه ميرن !‌
چهره اش از عصبانيت تغيير كرد ولي عصبانيتش رو بروز نداد وراهشو يه سمت كتابخونه ادامه داد و روي يكي از صندلي هاي كتابخونه نشست.
هرميون نيز كنار او روي يك صندلي نشست و از اين تغيير حالت جيني با خبر شد و گفت :« از چي نا راحتي ؟‌ ها ؟»
«از اين نا راحتم كه اين همه مدت بهش نشون دادم كه دوستش دارم ولي نفهميده .»
هرميون طلبكارانه گفت :« تو بايد صبور باشي جيني ..‌اينو بفهم»
جيني عصباني شد وگفت«: او نقدر واستم تا به اين زوج خوشبخت نگاه كنم ! اونقدر صبور بودم كه ميتونم حقيقت رو درك كنم اين كافي نيست ! »
«تو جزيي از زندگي اون هستي . اينو ميتوني بفهمي ؟ اون تو رو به عنوان يه خواهر دوست داره !‌»
همش ميگيد :«اون ......... اون ........... .»
«پس من اينجا چي هستم . همتون ميگيد من جزيي از زندگيشم ولي اين دروغه . »
«من دختركوچولو يي هستم كه هميشه مثل يه كنه بهش ميچسبيد . دختر كوچولو يي كه ميترسه تو اون چشاي سبزش نگه كنه چون از نگاهه او جشما مي ترسه . دختر كوچولو يي كه مي ترسه حرف دلش رو بهش بگه چون مبهوتشه!‌
اره من اون دختري هستم كه هر چيزي باشم از ديد اون هيچ چيم !‌»
«هرميون تو اينو درك نميكني . »
«چون رون هيچ وقت نرفته دوست دختر پيدا كنه .»
هرميون با چهره اي كه گويي از اين حرف جيني ناراحت شده به ارامي ميگه :« جيني ....»
جيني كه حوصله نداشت با هرمين سر كله بزنه حرف هرميونو قطع ميكنه و ميگه :« برو وتنهام بذار . تو نميتوني بفهمي . تو هم مثل اوني .»
اينو گفت و به هرميون خيره شد تا هرميون با اكراه وسايلاشو بر داشت و رفت .
از اينكه اينطوري با هرميون حرف زده بود و عصبانيتش روسر اون خالي كرده بود احساس ناراحتي ميكرد.
جيني هنوز كتاباشو از كيفش در نياورده بود ..... عصباني بود....... در اين موقعيت نميتونست رو درس تمركز داشته باشه .
ولي بايد تكاليفشو انجام ميداد . كتاب معجون سازي رو با يه كاغذ پوستي از كيفش در اورد تا جريمه اي كه اسنيپ بهش متحمل كرده بود رو انجام بده .
كتاب معجون سازي رو باز كرد كه صدايي از پشت سرش گفت :
«خوب ويزلي من حتي فكر نميكردم كه تو بتوني با صداي يلند حرف بزني ولي حالا سر گرنجر ماگل زاده فرياد ميزني »
جيني برگشت و به ان چشمهاي طلبكار و موهاي رنگ پريده و زرد رو نگاه كرد و گفت :«از كي اينجا هستي مالفوي ؟»
مالفوي گفت : «زمان زيادي نيست از زماني كه تو و اون گرنجر مو وزوزي اومديد اينجا» . بعد از گفتن اين حرف نيشش رو باز كرد
جيني كه فهميد مالفوي توي كتابخونه بوده و حرفاي خودش و هرميون رو شنيده به شدت احساس خشم همرا با خجالت كرد.
«گوش كن مالفوي اگه بخواي بري و به چو يا هري چيزي بگي كه رابطشون با هم خراب بشه خودم حسابتو ميرسم.»
مالفوي گفت :« توي ويزلي گريفندوري منو گيج ميكني . تو اينجا داري منو تهديد ميكني در حالي كه اون هري پاتر عزيزت داره با چوچانگ خانم خوشگل دست تو دست هم راه ميرن و حتي نميدونن تو چه حسي داري .»
«خفه شو مالفوي . خيلي زشت كه ادم اين خصوصيات زشتشو كه مثل چسب بهش چسبيدن از خودش جدا نكنه.حالا برو گمشو.»
«با من درست حرف ........... »
«اونجا چه خبره ؟ مثلا اينجا كتابخونست !. بريد بيرون دادوبيداد كنيد »
خانم پينس كه براي سفارش كتابهاي جديد از كتابخانه خارج شده بود بازگشته وبعد از گفت اين حرف روي صندلي راحتيش نشست .
در همين حين جيني وسايلش را برداشت و از كتا بخانه خارج شد .

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/5/31 18:43:01
ما چیزی رو داریم که ولدمورت نداره!؟
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama:
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1387 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
بسم الله الرحمن الرحیم

پشت یکی از قفسه ها کمین کرده بود و به دختری زیبا چشم دوخته بود... موهای دخترک اطرافش را احاطه کرده بود و این باعث زیبا تر شدن وی بود و در حالی که لبخندی زیبا بر چهره اش بود و شیطنت در چشمانش می درخشید در حال خواندن کتابی قدیمی با جلد چرمی بود.چشمان قهوه ای جینی (ویزلی)به سرعت بر روی کلمات کتاب می رقصید.
سعی کرد چشم از جینی برگیرد اما چشمانش او را برای این تصمیم یاری نمی کردند. سرش را پایین انداخت وبا خود اندیشید(اون فقط یک دختره...مالفوی ها هرگز در برابر یک دختر سر تسلیم فرود نمی ارند...مالفوی ها)کلمه اخر را با انزجار خاصی ادا کرد. ذهن و افکارش هرگز احساساتش را همراهی نمی کرد.با این حال دوباره به جینی نگاهی کوتاه و مختصر انداخت.چشم از جینی برگرفت... برگشت و به قفسه تکیه داد سوزش چشمانش را احساس می کرد اهی کشید و از کتابخانه خارج شد .

و بار دیگر احساساتش را در خود خفه کرد...

با تشکر . فرشته تاریکی



فرشته ي تاريكي عزيز! متن خوبي بود، احساسات رو به خوبي معنا كرده بودي و به زيبايي وصف كرده بودي. من نكته ي خاصي به نظرم نميرسه و اميدوارم ككه در اين سايت موفق باشي.

تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/30 11:17:20
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 27 مرداد 1387 11:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- باید همین جا ها باشه. هرمیون که اینطور گفت...اَه پس کجاست؟
- اوه اینجا رو نگاه کنین یکی دیگه از اون مو قرمزها!
دراکو با غرور به جینی نگاه میکرد
- خفه شو مالفوی!
- چی شده؟ دنبال چیزی میگردی؟ آها بزار اینو ببینم. اَد؟ اَد یعنی
چی؟
جینی مثل صاعقه زده ها فورا کاغذ هایی که جلویش پخش بود را جمع کرد احساس حقارت میکرد که نتونسته اون کاغذ ها رو از چشم دراکو پنهان کنه.
دراکو ادامه داد:
این هم حتما یکی دیگه از اون مسخره بازی هاتونه . هه. ولی باید بگم که پروفسور اومبریج فهمیده که چی تو کله ی شما میگذره. همین امروز فرداست که دست اون پاتر کثیف رو بشه و اون برای همیشه با هاگوارتز خداحافظی کنه.
- میشه اون دهن گشادتو ببندی مالفوی؟
جینی حالا تمام کاغذ ها و کتاب ها رو زیر بغلش گرفته بود ولی اسم یکی از کتاب ها به راحتی خونده میشد: خودآموز نفرین های غیرمعمول.
- خب خب خب، خود آموز نفرین های غیر معمول، باید اینو به پروفسور اومبریج گزارش بدم ولی اول بگذار ببینم این کتاب به چه کار یه دختر سال چهارمی میاد؟ هوم شاید بخواد رنگ موهاشو عوض کنه یا کک مک های صورتشو از بین ببره_
این بار جینی واقعا عصبانی شده بود
- بهت گفته بودم اون دهن پر از کودتو ببند!
جینی چوبش رو بالا برده بود و آماده فرستادن یک نفرین به سمت دراکو بود.
ناگهان چوب به طرز برق آسایی از دستش خارج شد و به یکی از قفسه های کتاب خورد یکی دو کتاب به زمین افتاد و چوب جینی تقریبا جلوی پای دراکو قرار گرفت.
جینی از پشت سرش صدای زنانه موش مانندی رو شنید که گفت: پنجاه امتیاز از گریفیندور کم میشه! خانم ویزلی امشب در دفتر من!
لبخند فاتحانه ای روی لب های دراکو ظاهر شد.
جینی به قدری عصبانی شده بود که اگر خودش رو کنترل نمیکرد میتونست همونجا گردن دراکو رو بشکنه.
اومبریج حالا پشت به آنها، داشت از کتابخانه خارج میشد.

تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/5/29 0:15:43
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1387 01:28
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام...من در بازی با کلامات تایید شدم!!!نمی خوام دوباره پیام بزنم پس اگه می شه من رو تایید کنید.ممنون...

جادوگر اعظم عزيز. من متن قبلي شما رو مطالعه كردم. با اينكه داستانك خوبي بود، وليكن شما بايد براي تاييد در اين مرحله، با توجه به عكسي كه من در چند پست پايين تر گذاشته ام، مطلبي بنويسيد. منتظر پست شما هستم، موفق باشيد. تاييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/27 8:23:02
بر سنگ مزارم بنويسيد:
در زندگي بارها بالهايم را گشودم تا همچون پرنده اي