1- چرا دانشمندان معتقدند که فشفشه ها بیشترین توان جادوگری رو دارند؟
2-چرا نیروی جادویی جادوگران در گذشته بیشتر از حال بوده است؟
3-اولین کسی که از آب جادویی حوضچه خورد یک .... بود؟
الف)فشفشه
ب) ماگل
ج)جادوگر
د) هیچ کدام
4- چرا جادوگران باستان نتوانستند آب جادویی حوضچه را از بین ببرند؟
5-نام اولین فشفشهی تاریخ چه بود؟
الف)هپریوک
ب)گوستو
ج)استیو
د)هیچکدام
6-چرا جنگ جان این نام را بر خود گرفته است؟
7-دلیل شروع جنگ میان جادوگران و جن ها چه بود؟مثال بزنید.
8-کار "کمربند محافظ" چیست و توسط چه کسی ساخته شده است؟
9-کار "فلوت اژدها" چیست و توسط چه کسی ساخته شده است؟
10-مانعی که برای جلوگیری از دزدی در معماری بانگ گرینگورتز به کار رفته چیست؟
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
تاريخ جادوگری
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/03/07
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: دوشنبه 11 مرداد 1400 20:30
از: یک جایی!
پستها:
3574

جزئیات کاربر

یک روز را در شهر غول ها شرح دهید.
درب یکی از خانه ها منفجر شد و بچه غولی به بیرون پرتاب شد. پشت سر او رییس غول ها در حالی که چماقی به ایــــــــــن اندازه در دست گرفته بود بیرون آمد و فریاد زد: تو به یک جادوگر خدمت کردی؟ تو ازش محافظت کردی و شدی معاون اولش؟!
گلگو بر روی زمین افتاده بود و به آرامی گریه می کرد.
-وزیر بود مردمی. گلگو دوست داشت خدمت.
رییس غول ها دوباره فریاد زد: تو به بچه پاتر کمک کردی؟!!!
و چماقش رو میبره بالا یکی میزنه تو سر گلگو و بعد میزنه تو گوشش. گلگو یک نگاه به امضاش می کنه و یادش به ضرب المثل "اگه كسی یه بار زد توی گوش تو ، تو دو بار با چماغ بزن تو سرش." میفته و چماق رو از رییسش میگیره و دوبار میزنه تو سرش!
رییس غول ها:
بقیه غول ها دورشون جمع شدن و به صحنه دعوا نگاه می کنن. یکی از غول ها از بین جمعیت بیرون میاد و رو به رییس غول ها میگه: جادوگر بود خوب. ساحره بود وری (very) داف. گرواپ دوست داشت هاگر. گرواپ دوست داشت خدمت به انسان. گرواپ درک کرد گلگو!
همه غول ها با هم: وزیر بود مردمی! هاگر بود خوب! ساحره بود وری داف!
و یهو یک اتحاد غولیت بینشون به وجود میاد و همه چماق به دست به سمت رییس غول ها حمله می کنند.
بوم!
دوفش!
گرومپ!
چند دقیقه بعد جسد رییس غول ها در گوشه ای افتاده بود و غول ها بر سر رییس جدید حرف می زدند. زمزمه ها و صحبت ها لحظه به لحظه بیشتر میشد تا اینکه گلگومات به عنوان رییس غول ها انتخاب شد. گلگو رو به غول ها کرد و گفت: وزیر بود مردمی! ما خدمت کرد به وزیر!
غول ها: هورااااااااا
و اینگونه شد که آلبوس سوروس حمایت غول ها را بدست آورد.
درب یکی از خانه ها منفجر شد و بچه غولی به بیرون پرتاب شد. پشت سر او رییس غول ها در حالی که چماقی به ایــــــــــن اندازه در دست گرفته بود بیرون آمد و فریاد زد: تو به یک جادوگر خدمت کردی؟ تو ازش محافظت کردی و شدی معاون اولش؟!

گلگو بر روی زمین افتاده بود و به آرامی گریه می کرد.
-وزیر بود مردمی. گلگو دوست داشت خدمت.
رییس غول ها دوباره فریاد زد: تو به بچه پاتر کمک کردی؟!!!
و چماقش رو میبره بالا یکی میزنه تو سر گلگو و بعد میزنه تو گوشش. گلگو یک نگاه به امضاش می کنه و یادش به ضرب المثل "اگه كسی یه بار زد توی گوش تو ، تو دو بار با چماغ بزن تو سرش." میفته و چماق رو از رییسش میگیره و دوبار میزنه تو سرش!

رییس غول ها:

بقیه غول ها دورشون جمع شدن و به صحنه دعوا نگاه می کنن. یکی از غول ها از بین جمعیت بیرون میاد و رو به رییس غول ها میگه: جادوگر بود خوب. ساحره بود وری (very) داف. گرواپ دوست داشت هاگر. گرواپ دوست داشت خدمت به انسان. گرواپ درک کرد گلگو!
همه غول ها با هم: وزیر بود مردمی! هاگر بود خوب! ساحره بود وری داف!

و یهو یک اتحاد غولیت بینشون به وجود میاد و همه چماق به دست به سمت رییس غول ها حمله می کنند.
بوم!
دوفش!
گرومپ!
چند دقیقه بعد جسد رییس غول ها در گوشه ای افتاده بود و غول ها بر سر رییس جدید حرف می زدند. زمزمه ها و صحبت ها لحظه به لحظه بیشتر میشد تا اینکه گلگومات به عنوان رییس غول ها انتخاب شد. گلگو رو به غول ها کرد و گفت: وزیر بود مردمی! ما خدمت کرد به وزیر!
غول ها: هورااااااااا
و اینگونه شد که آلبوس سوروس حمایت غول ها را بدست آورد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/01/12
تولد نقش: 1396/09/06
آخرین ورود: چهارشنبه 3 مهر 1392 21:47
از: هافلپاف
پستها:
809

یک روز را در شهر غول ها شرح دهید
- شهری زیبا... شهری یخی... کوهستانی اسرار آمیز و وجود غول هایی بی شاخ و دم و ابله! از بالا با کمک هلیکوپتر مشنگی و البته با کمک دوربین وارد منطقه کوهستانی اونا میشیم! غارهای کنار هم و بسیار بزرگ و تکه های گوشت و خون خشک شده بر روی یخ و برف و استخوان های جانواران کوهستانی! همچنان جلو میریم که یک چیز سفید جلو دید ما رو میگیره...
"بومب!"
یه گوله برف به ابعاد گلگومات میخوره تو دهن هلیکوپتر و شپلخ میشه!
دم در یکی از غارها:
- هه هه هه... جینگول برف بازی دوست داشت... جینگول یک ملخ رو تو هوا زد!
یک صدای دهشناک از ته غار به گوش رسید: جیـــــــــنگوووووول! بیا بریم حموووووم!
- مامان خره... غول ها که حموم نمی رن!
"گومب گومب گومب"
مامان اومد دهنه ی غار و با یک پیچ کوچولوی دستش کله جینگول را از بدنش جدا کرد و با لگد پرت کرد وسط میدون شهر!
غول ها با دیدن کله به وجد اومدن و شروع کردن به فوتبال غولی بازی کردن! با اولین شوت که توسط خل مشنگ زده شد, توپ پرت شد وسط چرا گاه!
عده ای غول در حال نشخوار کردن بودن که با دیدن سر به سمت اون حمله کردن و شروع کردن به لیس زدن مواد داخل دماغ جینگول! کم کم بین غول ها سر زیر دندون خورد کردن کله جینگول دعوا شد و همراه با جفت پای دنیس ملنگک (!) کله جینگول به سمت بقایای هلیکوپتر قل میخوره!
محقق که تو هلیکوپتر بود: آآآآخ... وااااای! بله ما زنده هستیم و دقیقا معلوم نیس الان کجاییم!
یکهو چشمش میخوره به کله ای که سروته جلو روش قرار داره و هم اندازه هلی کوپتره! چشمای ابی روشنش بازه و به اون نگاه میکنه و موهای نازنجی رنگش خونیه! دهنش بازه و دندونهای قرمزش کج و کوله است! (نیازمند یک توصیف قوی از جانب شما میباشد!
)
محقق: جیــــــــــــــــــــــــــــــغ! سکته...
- شهری زیبا... شهری یخی... کوهستانی اسرار آمیز و وجود غول هایی بی شاخ و دم و ابله! از بالا با کمک هلیکوپتر مشنگی و البته با کمک دوربین وارد منطقه کوهستانی اونا میشیم! غارهای کنار هم و بسیار بزرگ و تکه های گوشت و خون خشک شده بر روی یخ و برف و استخوان های جانواران کوهستانی! همچنان جلو میریم که یک چیز سفید جلو دید ما رو میگیره...
"بومب!"
یه گوله برف به ابعاد گلگومات میخوره تو دهن هلیکوپتر و شپلخ میشه!
دم در یکی از غارها:
- هه هه هه... جینگول برف بازی دوست داشت... جینگول یک ملخ رو تو هوا زد!
یک صدای دهشناک از ته غار به گوش رسید: جیـــــــــنگوووووول! بیا بریم حموووووم!
- مامان خره... غول ها که حموم نمی رن!
"گومب گومب گومب"
مامان اومد دهنه ی غار و با یک پیچ کوچولوی دستش کله جینگول را از بدنش جدا کرد و با لگد پرت کرد وسط میدون شهر!
غول ها با دیدن کله به وجد اومدن و شروع کردن به فوتبال غولی بازی کردن! با اولین شوت که توسط خل مشنگ زده شد, توپ پرت شد وسط چرا گاه!
عده ای غول در حال نشخوار کردن بودن که با دیدن سر به سمت اون حمله کردن و شروع کردن به لیس زدن مواد داخل دماغ جینگول! کم کم بین غول ها سر زیر دندون خورد کردن کله جینگول دعوا شد و همراه با جفت پای دنیس ملنگک (!) کله جینگول به سمت بقایای هلیکوپتر قل میخوره!
محقق که تو هلیکوپتر بود: آآآآخ... وااااای! بله ما زنده هستیم و دقیقا معلوم نیس الان کجاییم!
یکهو چشمش میخوره به کله ای که سروته جلو روش قرار داره و هم اندازه هلی کوپتره! چشمای ابی روشنش بازه و به اون نگاه میکنه و موهای نازنجی رنگش خونیه! دهنش بازه و دندونهای قرمزش کج و کوله است! (نیازمند یک توصیف قوی از جانب شما میباشد!
)محقق: جیــــــــــــــــــــــــــــــغ! سکته...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

دستش را به میله سنگی گرفت. هنوز می توانست صدا های عجیب را بشنود ، خودش را به دیواره صخره های کوه فشرد تا از دید ساکنان شهر در امان بماند ، نمیدانست سرنوشت چرا او را به این دیار کشانده است ...
آرام از کنار سنگ نگاهی به پشت سرش کرد. وقتی در اوج گرمای ظهر ، وارد آن شهر کوهستانی شده بود ، تشنگی و گرسنگی امانش را بریده بود و به امید غذایی به آنجا پناه برده بود ، اما دقایقی بعد فهمید که اگر زودتر از آن شهر خارج نشود خود غذای غول های ساکن شهر خواهد شد ...
در پشت تخته سنگ های غول پیکر سنگین می توانست پیکر های بلند و عظیمی را ببیند که به دنبال آدمیزادی می گردند تا نوش جان کنند. آرام خودش را جا بجا کرد.
در اوج گرسنگی و تشنگی تعقیب و گریز هایی که با غول ها داشت به اون حمله کرده بود. حالا با هر حرکت انتظار داشت به زانو در آید ! دستش را به دیوار سنگی گذاشت و قدری دیگر جابجا شد ...
تق ، تق ...
سنگی کوچک با برخورد پاهایش در شیب کوه افتاده بود و با سر و صدا پائین میرفت. سریع از پشت تخته سنگ بیرون آمد. پیکر بلندی با پوست خاکستری رنگ و لباس پاره نارنجی به دنبالش می دوید و با هر قدمش زمین کوهستان به لرزه در می آمد. با آخرین سرعت شروع به فرار کرد. دهانش کاملا خشک بود و عرق از سر و رویش جاری ! احساس ضعیف می کرد و کم کم نفس برای دویدن کم می آورد. غار کوچکی دید و سریع درون آن فرو رفت. بار دیگر توانست آه سردرگم آن غول بی شاخ و دم را بشنود ...
صدایی نمی آمد. آرام آرام به سمت دهانه غار رفت و درست مقابل غار غول را دید. پاهای تنومندش مانند تنه های درخت هایی غول پیکر بود. پوستش خاکستری و کثیف بود. قامتش به هفت - هشت متر می رسید و صورتش کثیف و موهایش ژولیده بود. از بین دو پای غول رد شد و از پشت سرش به سمت شهر غول ها دوید. می توانست مغازه ها و خانه ها و بندرخت هایی که از بالکن خانه ها آویزان بود را ببیند که ناگهان ...
احساسی خفقان اور به او روی آور ، دستش غول پیکر با ناخن های بلندی که موجی از گل و کثافت زیر آن بود او را در بر گرفت و بعد در تاریکی فرو رفت...
ابتدا فرو رفتن تیزی وحشتناکی را در شکم و بازوی راستش حس کرد ، فریادی از درد کشید و متوجه شد دارد توسط غول جویده میشود . بعد با فرو رفتن دندان تیزی در محل بین دو پایش فریادی از یاس و درد کشید و خاموشی او را در بر گرفت ...
مرگ ...
آرام از کنار سنگ نگاهی به پشت سرش کرد. وقتی در اوج گرمای ظهر ، وارد آن شهر کوهستانی شده بود ، تشنگی و گرسنگی امانش را بریده بود و به امید غذایی به آنجا پناه برده بود ، اما دقایقی بعد فهمید که اگر زودتر از آن شهر خارج نشود خود غذای غول های ساکن شهر خواهد شد ...
در پشت تخته سنگ های غول پیکر سنگین می توانست پیکر های بلند و عظیمی را ببیند که به دنبال آدمیزادی می گردند تا نوش جان کنند. آرام خودش را جا بجا کرد.
در اوج گرسنگی و تشنگی تعقیب و گریز هایی که با غول ها داشت به اون حمله کرده بود. حالا با هر حرکت انتظار داشت به زانو در آید ! دستش را به دیوار سنگی گذاشت و قدری دیگر جابجا شد ...
تق ، تق ...
سنگی کوچک با برخورد پاهایش در شیب کوه افتاده بود و با سر و صدا پائین میرفت. سریع از پشت تخته سنگ بیرون آمد. پیکر بلندی با پوست خاکستری رنگ و لباس پاره نارنجی به دنبالش می دوید و با هر قدمش زمین کوهستان به لرزه در می آمد. با آخرین سرعت شروع به فرار کرد. دهانش کاملا خشک بود و عرق از سر و رویش جاری ! احساس ضعیف می کرد و کم کم نفس برای دویدن کم می آورد. غار کوچکی دید و سریع درون آن فرو رفت. بار دیگر توانست آه سردرگم آن غول بی شاخ و دم را بشنود ...
صدایی نمی آمد. آرام آرام به سمت دهانه غار رفت و درست مقابل غار غول را دید. پاهای تنومندش مانند تنه های درخت هایی غول پیکر بود. پوستش خاکستری و کثیف بود. قامتش به هفت - هشت متر می رسید و صورتش کثیف و موهایش ژولیده بود. از بین دو پای غول رد شد و از پشت سرش به سمت شهر غول ها دوید. می توانست مغازه ها و خانه ها و بندرخت هایی که از بالکن خانه ها آویزان بود را ببیند که ناگهان ...
احساسی خفقان اور به او روی آور ، دستش غول پیکر با ناخن های بلندی که موجی از گل و کثافت زیر آن بود او را در بر گرفت و بعد در تاریکی فرو رفت...
ابتدا فرو رفتن تیزی وحشتناکی را در شکم و بازوی راستش حس کرد ، فریادی از درد کشید و متوجه شد دارد توسط غول جویده میشود . بعد با فرو رفتن دندان تیزی در محل بین دو پایش فریادی از یاس و درد کشید و خاموشی او را در بر گرفت ...
مرگ ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر

مسیر کوهستان منتهی به شهر غولها
هوا بسیار سرد بود . این موقع از سال در میان کوههایی اینچنین سر به فلک کشیده مه بسیار غلیظی شکل گرفته بود که دید هر ناظری را از بین میبرد. باد به سرعت میوزید و زمزمهی آن در میان دالانهای کوهستان همانند زوزهی گرگها بود. برف بسیار سنگینی قلهی کوه را در برگرفته بود که حرکت افراد را در آن وضعیت مختل میکرد .
افرادی با جثههای کوچک به سختی میتوانستند در این هوا از دامنهای به این وسعت بالا بیایند اما برای این دو نفر اینکار آنچنان که باید سخت بنظر نمیرسید ، ولی مشکلات خاص خود را به همراه داشت . دو جادوگر دست در دست هم در حالی که دستهای دیگر خود را درمقابل خود گرفته بودند تا از وزش باد و بوران در امان باشند با علاقه فراوان مسیر را میپیمودند . گرمی روابط آنها در فشردن تک تک انگشتهایشان احساس میشد و این چیزی بود که سختیهای فراوان راه را در نظر آنها به هیچ تبدیل میکرد .
نفر اول: تو مطمئنی ما رو قبول میکنن ؟
نفر دوم : آره باب! خود پسر عمهام میگفت که اگر به شهر برسیم ما رو با آغوش باز قبول میکنه .
نفر اول : آخه این پسر عمهات هیچی از خودش و وضعیتش توی شهر نگفت ؟
نفر دوم : لازم نبود. ولی من میدونم ، گراپ فرد با استعدادیه الان توی بهترین خونه توی بهترین محله داره زندگی میکنه .
شهر غولها ... خانهی گراوپ
در بالاترین قسمت شهر غولها خانهای بسیار زیبا و مجلل قرار داشت که با سنگهایی به اندازهی سنگهای کار شده در اهرام مصرمشنگی ساخته و تزیین شده بود . دری آهنی به بزرگی یک دروازه و میلههایی به طول 10 متر که نوک هر یک از آنها از تیزی ، چشمکی برق آسا را در چشمان رهگذران نمایان میساخت . در قسمت شرقی خانه باغی بسیار زیبا که از گلهای مصنوعی و گلهایی که قابلیت رشد در آن منطقه را داشت پوشیده شده بود قرار داشت و در قسمت غربی ساختمان درون یک کلبهی بسیار سنتی که همانند آلاچیق بود ، دو غول در حال گپ زدن بودند .
- گـــــــــــــــــراپ ... گــــــــــراپ ... شو بلند سریع . رفت زود باید سر کار .
- نتوانست من ... خوابید من تا لنگ ظهر .
- تو کرد غلط زیادی ... زود رفت تو باغ حمالی ! من اینجا شست ظرفها.
- من باید رفت خرید کود و بعد کار کرد .
گراوپ به کندی از جای خود بلند شد و مسیر کلبه تا در را طی کرد . زنی که در آنجا قرار داشت و بنظر زن گراوپ میرسید از کلبه به داخل ساختمان اصلی که غار مانند بود حرکت کرد و در مسیر چیزهایی را زیر لب زمزمه میکرد .
ساعتی بعد !
دو جادوگر در حالی که بسیار خسته و کوفته بنظر میرسیدند در کنار در ورودی خانه متوقف شده بودند و ضرباتی را ناهماهنگ بر روی در ورودی مینواختند . تا اینکه گراوپ در حالی که یک کلاه باغبانی بر سر گذاشته بود و چوبی را در دهانش تکان میداد به طرف در آمد . اما همین که دو جادوگر را در کنار در ورودی دید چوب را در دهانش فرو داد و فریادی بلند برآورد .
گراوپ : مری تو اینجا چکار کرد ؟
مری: خَب خودت گفتی هر وقت که نتونستیم توی جادوگرا زندگی کنیم بیایم پیشت .
گراوپ: من گفت هر وقت نتوانست زندگی کرد . مثل من شد غول !
مری: یعنی چی؟ یعنی میخوای منم مثل خودت غول بشم ؟ یعنی تو میخوای من رو همینطوری اینجا ول کنی؟
گراوپ: نه ... اصلاً شما چطور توانست آمد اینجا ؟ تو کوهها که نمیشه جادو کرد !
مری: میدونی خیلی سخت بود ، اما من به کمک مرینا تونستم خودم رو تا اینجا برسونم . میبینیش ! دوستمه .
مری به طرف همراه خود برگشته بود و اورا به گراوپ غول بزرگ نان میداد . گراوپ بسیار شوکه شده بود و بر خود میلرزید . ، آخر با این دو نفر در شهری که همه ضدشان هستند چکار باید میکرد ؟ . اما مری فامیل او بود و او خودش مری را به اینجا فراخوانده بود پس میبایست به آنها کمک میکرد تا مکانی امن را در شهر برای آنها پیدا کند و بهترین فکری که به ذهن کوچکش رسیده بود تبدیل کردن آنها به دو غول بود .
گراوپ: سریع باید رفت به کلبهی هامار . او داشت مایع غولی .
مرینا: اما مری من نمیخوام تبدیل به غول بشم !
مری : گراپ تو چی داری میگی؟ میخوای ما ازآن مایع بخوریم تا تبدیل به غول بشیم ؟
گراوپ: شما ناچار بود . وگرنه بازگشت به میان جادوگرها .
گراوپ ناچاری را در چهره آنها حس میکرد . از طرفی از جامعه جادوگری طرد شده بودند و از طرفی زندگی در این محل برای آنها سخت بود جایی که عده زیادی از دشمنان آنها در آنجا قرار داشتند . پس وقتی جواب مثبت آنها را شنید به سرعت به طرف کلبهی هامار در آنطرف شهر ببرد . ابتدا آن دو را در گونی انداخته و در پشت خود سوار کرد و سپس حرکت کرد .
سه ساعت بعد !
گراوپ با کولهای عظیم در مقابل کلبهی کوچکی ایستاده بود و منتظر جوابی از آنطرف در بود تا وارد آنجا شود و به محض شنیدن صدایی به داخل کلبه رفت . بعد از آنکه کولهی خود را بر روی زمین قرار داد به طرف اتاق دیگری که در انتهای کلبه قرار داشت رفت . جایی که غول پیری که بسیار تکیده شده بود قرار داشت .در همین حین دو جادوگر نیز از داخل کولهی بزرگ بیرون آمده و در حال گشت زدن در خانه بودند که گراوپ آنها را با صدایی در جا خشک کرد ، سپس به داخل اتاق دیگر رفت .
گراوپ: هامار من آورد دو نفر برای ...
هامار : دو نفر؟ ... چی ؟
گراوپ : چرا تو شد زرد ؟ من آورد دو جادوگر ...
هامار : تو چکار کرد؟
هامار این را گفت و به سرعت به داخل اتاق بقلی رفت اما دیگر بنظر میرسید که دیر شده است . مری شیشهی بزرگی را که بنظر حاوی مایع غولکننده بود را بر روی زمین انداخته بود و تمام محتویات آن را خالی کرده بود . مرینا نیز یک سری کاغذ را که بنظر حاوی فرمولی برای آماده سازی مایع بود را در آتش میسوزاند !
گراوپ : مری ! ... تو د ..داشت کرد ...
مری : زیاد به خودت زحمت نده گراپ . این یه ماموریت از طرف جادوگرا بود .حدس میزدم این غول گنده زیادی حس ریاست گرفته باشدش . هامار ! تو بهشون نگفتی دیگه زاد و ولد نمیتونن بکنن و دارن منقرض میشن ؟ نگفتی که تنها راهی که میتونه نسلشون ادامه پیدا کنه این فرمولیه که دزدیدی و باهاش مایعی رو درست میکنی تا جادوگرای احمق رو تبدیل به غول بکنی؟ و اینکه چاه توسط جادوگرا محاصره شده و دسترسی بهش امکان نداره ؟! ... اوه عجب اشتباه بزرگی ...
هامار میدانست که با نگفتن اصل قضایا به غولهای شهر این مصیبت را بوجود آورده است . میدانست که روزی مامورانی از وزارت جادوگران برای نابود کردن تنها ذرات مایع غول کننده به آنجا میآیند تا در زمانی که غولها دیگر زاد و ولد درستی ندارند نسل آنها را منقرض کنند. اما دیگر دیر شده بود ، زیرا دو جادوگر به سرعت از در بیرون رفته و با جاروهای خود به طرف کوهستان حرکت کردند ...
هوا بسیار سرد بود . این موقع از سال در میان کوههایی اینچنین سر به فلک کشیده مه بسیار غلیظی شکل گرفته بود که دید هر ناظری را از بین میبرد. باد به سرعت میوزید و زمزمهی آن در میان دالانهای کوهستان همانند زوزهی گرگها بود. برف بسیار سنگینی قلهی کوه را در برگرفته بود که حرکت افراد را در آن وضعیت مختل میکرد .
افرادی با جثههای کوچک به سختی میتوانستند در این هوا از دامنهای به این وسعت بالا بیایند اما برای این دو نفر اینکار آنچنان که باید سخت بنظر نمیرسید ، ولی مشکلات خاص خود را به همراه داشت . دو جادوگر دست در دست هم در حالی که دستهای دیگر خود را درمقابل خود گرفته بودند تا از وزش باد و بوران در امان باشند با علاقه فراوان مسیر را میپیمودند . گرمی روابط آنها در فشردن تک تک انگشتهایشان احساس میشد و این چیزی بود که سختیهای فراوان راه را در نظر آنها به هیچ تبدیل میکرد .
نفر اول: تو مطمئنی ما رو قبول میکنن ؟
نفر دوم : آره باب! خود پسر عمهام میگفت که اگر به شهر برسیم ما رو با آغوش باز قبول میکنه .
نفر اول : آخه این پسر عمهات هیچی از خودش و وضعیتش توی شهر نگفت ؟
نفر دوم : لازم نبود. ولی من میدونم ، گراپ فرد با استعدادیه الان توی بهترین خونه توی بهترین محله داره زندگی میکنه .
شهر غولها ... خانهی گراوپ
در بالاترین قسمت شهر غولها خانهای بسیار زیبا و مجلل قرار داشت که با سنگهایی به اندازهی سنگهای کار شده در اهرام مصرمشنگی ساخته و تزیین شده بود . دری آهنی به بزرگی یک دروازه و میلههایی به طول 10 متر که نوک هر یک از آنها از تیزی ، چشمکی برق آسا را در چشمان رهگذران نمایان میساخت . در قسمت شرقی خانه باغی بسیار زیبا که از گلهای مصنوعی و گلهایی که قابلیت رشد در آن منطقه را داشت پوشیده شده بود قرار داشت و در قسمت غربی ساختمان درون یک کلبهی بسیار سنتی که همانند آلاچیق بود ، دو غول در حال گپ زدن بودند .
- گـــــــــــــــــراپ ... گــــــــــراپ ... شو بلند سریع . رفت زود باید سر کار .
- نتوانست من ... خوابید من تا لنگ ظهر .
- تو کرد غلط زیادی ... زود رفت تو باغ حمالی ! من اینجا شست ظرفها.
- من باید رفت خرید کود و بعد کار کرد .
گراوپ به کندی از جای خود بلند شد و مسیر کلبه تا در را طی کرد . زنی که در آنجا قرار داشت و بنظر زن گراوپ میرسید از کلبه به داخل ساختمان اصلی که غار مانند بود حرکت کرد و در مسیر چیزهایی را زیر لب زمزمه میکرد .
ساعتی بعد !
دو جادوگر در حالی که بسیار خسته و کوفته بنظر میرسیدند در کنار در ورودی خانه متوقف شده بودند و ضرباتی را ناهماهنگ بر روی در ورودی مینواختند . تا اینکه گراوپ در حالی که یک کلاه باغبانی بر سر گذاشته بود و چوبی را در دهانش تکان میداد به طرف در آمد . اما همین که دو جادوگر را در کنار در ورودی دید چوب را در دهانش فرو داد و فریادی بلند برآورد .
گراوپ : مری تو اینجا چکار کرد ؟
مری: خَب خودت گفتی هر وقت که نتونستیم توی جادوگرا زندگی کنیم بیایم پیشت .
گراوپ: من گفت هر وقت نتوانست زندگی کرد . مثل من شد غول !
مری: یعنی چی؟ یعنی میخوای منم مثل خودت غول بشم ؟ یعنی تو میخوای من رو همینطوری اینجا ول کنی؟
گراوپ: نه ... اصلاً شما چطور توانست آمد اینجا ؟ تو کوهها که نمیشه جادو کرد !
مری: میدونی خیلی سخت بود ، اما من به کمک مرینا تونستم خودم رو تا اینجا برسونم . میبینیش ! دوستمه .
مری به طرف همراه خود برگشته بود و اورا به گراوپ غول بزرگ نان میداد . گراوپ بسیار شوکه شده بود و بر خود میلرزید . ، آخر با این دو نفر در شهری که همه ضدشان هستند چکار باید میکرد ؟ . اما مری فامیل او بود و او خودش مری را به اینجا فراخوانده بود پس میبایست به آنها کمک میکرد تا مکانی امن را در شهر برای آنها پیدا کند و بهترین فکری که به ذهن کوچکش رسیده بود تبدیل کردن آنها به دو غول بود .
گراوپ: سریع باید رفت به کلبهی هامار . او داشت مایع غولی .
مرینا: اما مری من نمیخوام تبدیل به غول بشم !
مری : گراپ تو چی داری میگی؟ میخوای ما ازآن مایع بخوریم تا تبدیل به غول بشیم ؟
گراوپ: شما ناچار بود . وگرنه بازگشت به میان جادوگرها .
گراوپ ناچاری را در چهره آنها حس میکرد . از طرفی از جامعه جادوگری طرد شده بودند و از طرفی زندگی در این محل برای آنها سخت بود جایی که عده زیادی از دشمنان آنها در آنجا قرار داشتند . پس وقتی جواب مثبت آنها را شنید به سرعت به طرف کلبهی هامار در آنطرف شهر ببرد . ابتدا آن دو را در گونی انداخته و در پشت خود سوار کرد و سپس حرکت کرد .
سه ساعت بعد !
گراوپ با کولهای عظیم در مقابل کلبهی کوچکی ایستاده بود و منتظر جوابی از آنطرف در بود تا وارد آنجا شود و به محض شنیدن صدایی به داخل کلبه رفت . بعد از آنکه کولهی خود را بر روی زمین قرار داد به طرف اتاق دیگری که در انتهای کلبه قرار داشت رفت . جایی که غول پیری که بسیار تکیده شده بود قرار داشت .در همین حین دو جادوگر نیز از داخل کولهی بزرگ بیرون آمده و در حال گشت زدن در خانه بودند که گراوپ آنها را با صدایی در جا خشک کرد ، سپس به داخل اتاق دیگر رفت .
گراوپ: هامار من آورد دو نفر برای ...
هامار : دو نفر؟ ... چی ؟
گراوپ : چرا تو شد زرد ؟ من آورد دو جادوگر ...
هامار : تو چکار کرد؟
هامار این را گفت و به سرعت به داخل اتاق بقلی رفت اما دیگر بنظر میرسید که دیر شده است . مری شیشهی بزرگی را که بنظر حاوی مایع غولکننده بود را بر روی زمین انداخته بود و تمام محتویات آن را خالی کرده بود . مرینا نیز یک سری کاغذ را که بنظر حاوی فرمولی برای آماده سازی مایع بود را در آتش میسوزاند !
گراوپ : مری ! ... تو د ..داشت کرد ...
مری : زیاد به خودت زحمت نده گراپ . این یه ماموریت از طرف جادوگرا بود .حدس میزدم این غول گنده زیادی حس ریاست گرفته باشدش . هامار ! تو بهشون نگفتی دیگه زاد و ولد نمیتونن بکنن و دارن منقرض میشن ؟ نگفتی که تنها راهی که میتونه نسلشون ادامه پیدا کنه این فرمولیه که دزدیدی و باهاش مایعی رو درست میکنی تا جادوگرای احمق رو تبدیل به غول بکنی؟ و اینکه چاه توسط جادوگرا محاصره شده و دسترسی بهش امکان نداره ؟! ... اوه عجب اشتباه بزرگی ...
هامار میدانست که با نگفتن اصل قضایا به غولهای شهر این مصیبت را بوجود آورده است . میدانست که روزی مامورانی از وزارت جادوگران برای نابود کردن تنها ذرات مایع غول کننده به آنجا میآیند تا در زمانی که غولها دیگر زاد و ولد درستی ندارند نسل آنها را منقرض کنند. اما دیگر دیر شده بود ، زیرا دو جادوگر به سرعت از در بیرون رفته و با جاروهای خود به طرف کوهستان حرکت کردند ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 27 تیر 1392 12:06
از: دوستان جانی مشکل توان بریدن!
پستها:
377

کلبه هاگرید
دوریبن هاگرید رو نشون میده که به نقطه ای نزدیک به زمین خیره شده و مدام خم و راست میشه.بعد از کمی زوم بینندگان متوجه میشن اون داره مرتب جلوی وزیر زانو میزنه و با هر حرکتش یک گسل به تعداد گسل های هاگوارتز اضافه میشه!صدا روی تصویر میاد و بینندگان میشنون که هاگرید میگه:
جناب وزیر من واقعا ازتون به خاطر این پادرمینوی که کردین ممنونم!خیلی وقت بود میخواستم گرواپ رو به شهر غول ها ببرم ولی به خاطر قد و قوارش قبول نمی کردن اونجا زندگی کنه.طفلکی خیلی کوچوله!آخی
آسپ بعد از دادن جاروی سفارشی گرواپ که اندازه تنه درخت بود،سوار جاروی خودش شد و گفت : خوب دیگه،هاگرید گریه نکن!گفتم اگه بتونم براش اقامت شهر غول ها میگیرم.فعلا.
گرواپ و وزیر از ارتفاع صد متری هاگرید رو میدیدن که مدام بالا و پایین میپرید و برای اون ها دست تکون میداد.بعد از چند لحظه گسل های ایجاد شده شکافته شد و جزیره ی هاگوارتز به چند قسمت تقسیم شد و زیر آب فرو رفت!
نما از بالای شهر غول ها از نگاه وزیر- کمک به فضاسازی پست!
-همه چیز در ابعاد ماورا!این جا خیلی خوب می تونه جلب توریست کنه،وای اون یخچال های طبیعی رو!مثل این که فریزرشونه!وای جلو رودخونه تابلو زدن آبخوری!اون یار چه کار میکنه؟با درخت مسواک میزنه؟!اون جا چیه؟گرواپ نگاه نکن!
آسپ دم جاروی گرواپ رو میگیره و بدون توجه به فریاد های"گرواپ خواست اون جا رو دید." مسیر حرکتشون رو عوض میکنه.چند کیلومتر اون ورتر،چند تا بچه غول زیرآبشار های بزرگ دوش میگیرن و مامان بابا ها توی استخر های شخصی یا در واقع دریاچه ها شنا میکنند.دره بزرگی هم دیده میشد که بوی خیلی بدی ازش بیرن می اومد.در این بین آسپ به تخیلاتش مشغوله:
با چند تا جادوگر متخصص غول ها رو بیهوش مکنیم و به یه منطقه حفاظت شده میبریم.این منطقه هم برای بازدید مردم آماده میکنیم.گرواپ منو ول کن!
- گرواپ خواست گفت رسیدیم.
شهر غول ها
آسپ سرش رو بالا گرفته بود و از نظر بیننده ها آسمون رو نگاه میکرد ولی وقتی دوربین عقب رفت ، ملت متوجه 5 تا غول که به صف ایستاده بودند و یه بچه غول 8 متری شدن که برای خوش آمد گویی حلقه گلی رو گردن وزیر انداخت. پنج غول پشتی سرودی میخوندند که فقط با آهنگی در مهمانی های اشباح و یا صدای جیمز سییوس پاتر توی حمام قابل مقایسه بود. هنگام خوندن سرود وزیر سعی می کرد خودش رو از زیر چند درختچه ای که به هم گره خورده بودند(دسته گل) بیرون بیاره. بعد از تمام شدن سرود،غولی که از همه بزرگتر بود با قیافه ای بسیار زشت و کریه! به نام گلگومات!جلو اومد و گفت:اوووهاههاااهعلهاهوو!
آسپ:جانم؟!
بچه غول جلو اومد و گفت:وزیر سحر و جادو!اون گفت تو خوش آمد خیلی!او تو رو دوست داشت بی بی!
آسپ:منم...از آشنایی خوش حال شدم!راستش همون طور که گفته بودم می خوام این پسر کوچولو رو تو این شهر راه بدید.فقط لطفا زودتر چون من باید برم.
گلگومات:هلعوووهلهاعالوهاوهلهلولوهلللولعالعهاولهاولهاالهوالهاولهاهااهااهالاهلوع!
آسپ:
بچه غول گفت:وزیر سحر و جادو!او گفت پسر کوچک بعدا!فعلا شما بود اول!غول ها میخواهند با وزیر بازی کنند کوییدیچ.
وزیر با تعجب پرسید:پس این
برای چی بود؟
بچه غول:چون شما گوی زرین بود و همه غول ها جست و جوگر!
بعد از بازی
آسپ در حالی که کلاه وزارتش هزاران تیکه شده بود و دندون های ردیف بالا کاملا ریخته بود،کره چشم سبزش رو دستش گرفته بود و پاورچین پاورچین برای خودش راه میرفت که بچه غول جلوش سبز شد:وزیر سحر و جادو!وزیر خیلی بازی کرد خوب!حالا خواست چی؟خواست کرد فرار؟
آسپ سعی میکرد کره رو توی کاسه چشمش جا بده گفت:نه...من می خوام برم دستشویی.کجاست؟
بچه غول آسپ رو توی مشتش گرفت و حرکت کرد.بعد از چند دقیقه به دره ای رسیدن که بوی خیلی بدی ازش بیرون می اومد.
آسپ با این که دماغش از جا کنده شده بود! بو رو حس کرد و گفت:من این جا باید کارمو بکنم؟
بچه غول کله اش رو تکون داد و گفت:بلی!وزیر یه پاش رو گذاشت این طرف دره،پای دیگه رو گذاشت اون طرف دره بعد...
آسپ:باشه!خوب...تو برو اون ور دیگه!
بچه غول آهی کشید و اون ور رفت.چند دقیه بعد صدای "آآآآآآآه!بوووف!بووووم!" در فضا پیچید.بچه غول با خودش فکر کرد.شد حیف!عجب وزیر بود توپ!
موخره!
چند روز بعد خبر سقوط وزیر در دره و مرگ غم انگیزانه اش در همه جا پیچید!گزارش شده بعد از افتادن وزیر در دره ،غول 14 متری پشت سر وی در دره سقوط کرد که عامل اصلی پرس شدن وزیر بر روی زمین بود!
دوریبن هاگرید رو نشون میده که به نقطه ای نزدیک به زمین خیره شده و مدام خم و راست میشه.بعد از کمی زوم بینندگان متوجه میشن اون داره مرتب جلوی وزیر زانو میزنه و با هر حرکتش یک گسل به تعداد گسل های هاگوارتز اضافه میشه!صدا روی تصویر میاد و بینندگان میشنون که هاگرید میگه:
جناب وزیر من واقعا ازتون به خاطر این پادرمینوی که کردین ممنونم!خیلی وقت بود میخواستم گرواپ رو به شهر غول ها ببرم ولی به خاطر قد و قوارش قبول نمی کردن اونجا زندگی کنه.طفلکی خیلی کوچوله!آخی

آسپ بعد از دادن جاروی سفارشی گرواپ که اندازه تنه درخت بود،سوار جاروی خودش شد و گفت : خوب دیگه،هاگرید گریه نکن!گفتم اگه بتونم براش اقامت شهر غول ها میگیرم.فعلا.
گرواپ و وزیر از ارتفاع صد متری هاگرید رو میدیدن که مدام بالا و پایین میپرید و برای اون ها دست تکون میداد.بعد از چند لحظه گسل های ایجاد شده شکافته شد و جزیره ی هاگوارتز به چند قسمت تقسیم شد و زیر آب فرو رفت!

نما از بالای شهر غول ها از نگاه وزیر- کمک به فضاسازی پست!
-همه چیز در ابعاد ماورا!این جا خیلی خوب می تونه جلب توریست کنه،وای اون یخچال های طبیعی رو!مثل این که فریزرشونه!وای جلو رودخونه تابلو زدن آبخوری!اون یار چه کار میکنه؟با درخت مسواک میزنه؟!اون جا چیه؟گرواپ نگاه نکن!
آسپ دم جاروی گرواپ رو میگیره و بدون توجه به فریاد های"گرواپ خواست اون جا رو دید." مسیر حرکتشون رو عوض میکنه.چند کیلومتر اون ورتر،چند تا بچه غول زیرآبشار های بزرگ دوش میگیرن و مامان بابا ها توی استخر های شخصی یا در واقع دریاچه ها شنا میکنند.دره بزرگی هم دیده میشد که بوی خیلی بدی ازش بیرن می اومد.در این بین آسپ به تخیلاتش مشغوله:
با چند تا جادوگر متخصص غول ها رو بیهوش مکنیم و به یه منطقه حفاظت شده میبریم.این منطقه هم برای بازدید مردم آماده میکنیم.گرواپ منو ول کن!
- گرواپ خواست گفت رسیدیم.
شهر غول ها
آسپ سرش رو بالا گرفته بود و از نظر بیننده ها آسمون رو نگاه میکرد ولی وقتی دوربین عقب رفت ، ملت متوجه 5 تا غول که به صف ایستاده بودند و یه بچه غول 8 متری شدن که برای خوش آمد گویی حلقه گلی رو گردن وزیر انداخت. پنج غول پشتی سرودی میخوندند که فقط با آهنگی در مهمانی های اشباح و یا صدای جیمز سییوس پاتر توی حمام قابل مقایسه بود. هنگام خوندن سرود وزیر سعی می کرد خودش رو از زیر چند درختچه ای که به هم گره خورده بودند(دسته گل) بیرون بیاره. بعد از تمام شدن سرود،غولی که از همه بزرگتر بود با قیافه ای بسیار زشت و کریه! به نام گلگومات!جلو اومد و گفت:اوووهاههاااهعلهاهوو!
آسپ:جانم؟!

بچه غول جلو اومد و گفت:وزیر سحر و جادو!اون گفت تو خوش آمد خیلی!او تو رو دوست داشت بی بی!
آسپ:منم...از آشنایی خوش حال شدم!راستش همون طور که گفته بودم می خوام این پسر کوچولو رو تو این شهر راه بدید.فقط لطفا زودتر چون من باید برم.
گلگومات:هلعوووهلهاعالوهاوهلهلولوهلللولعالعهاولهاولهاالهوالهاولهاهااهااهالاهلوع!

آسپ:

بچه غول گفت:وزیر سحر و جادو!او گفت پسر کوچک بعدا!فعلا شما بود اول!غول ها میخواهند با وزیر بازی کنند کوییدیچ.
وزیر با تعجب پرسید:پس این
برای چی بود؟بچه غول:چون شما گوی زرین بود و همه غول ها جست و جوگر!

بعد از بازی
آسپ در حالی که کلاه وزارتش هزاران تیکه شده بود و دندون های ردیف بالا کاملا ریخته بود،کره چشم سبزش رو دستش گرفته بود و پاورچین پاورچین برای خودش راه میرفت که بچه غول جلوش سبز شد:وزیر سحر و جادو!وزیر خیلی بازی کرد خوب!حالا خواست چی؟خواست کرد فرار؟
آسپ سعی میکرد کره رو توی کاسه چشمش جا بده گفت:نه...من می خوام برم دستشویی.کجاست؟
بچه غول آسپ رو توی مشتش گرفت و حرکت کرد.بعد از چند دقیقه به دره ای رسیدن که بوی خیلی بدی ازش بیرون می اومد.
آسپ با این که دماغش از جا کنده شده بود! بو رو حس کرد و گفت:من این جا باید کارمو بکنم؟
بچه غول کله اش رو تکون داد و گفت:بلی!وزیر یه پاش رو گذاشت این طرف دره،پای دیگه رو گذاشت اون طرف دره بعد...
آسپ:باشه!خوب...تو برو اون ور دیگه!
بچه غول آهی کشید و اون ور رفت.چند دقیه بعد صدای "آآآآآآآه!بوووف!بووووم!" در فضا پیچید.بچه غول با خودش فکر کرد.شد حیف!عجب وزیر بود توپ!

موخره!
چند روز بعد خبر سقوط وزیر در دره و مرگ غم انگیزانه اش در همه جا پیچید!گزارش شده بعد از افتادن وزیر در دره ،غول 14 متری پشت سر وی در دره سقوط کرد که عامل اصلی پرس شدن وزیر بر روی زمین بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

یک روز را در شهر غول ها شرح دهید!
آن روز ، یک روز زیبا و آفتابی در شهر غول ها بود .
غول های قوی هیکل با لباس هایی رنگارنگ ، هر یک در گوشه ای مشغول به کاری بودند .
یکی خیاطی میکرد ...
اون یکی بازی میکرد...
یکی بنایی میکرد ...
یکی آشپزی میکرد ...
یکی دفتر میفروخت ...
یکی درسشو میخوند...
اون یکی که نمیخوند ، سر کلاس زاری میکرد !
گراوپ اومد آب بخوره افتاد و دندونش شکست !
غولها حمله ور شده و برای کمک به گراوپ دندان شکسته بسیج شدند ، صحنه ی عجیبی بود ، تمام غولهای شهر با قیافه های محزون دور گراوپ جمع شده بودند ، این بود دوستی و همدردی در بین غولها !
در این میان شجاعترین غول برخاسته و با نیم نگاهی به اطرافیانش به سمت گراوپ که رییس قبیله بود ، حرکت کرد :
- گراوپ دندانش شکست ! ما رییس دندان شکسته نخواست !
غولهای دیگر پس از اندکی فکر تایید کردند :
- بله بله ! ما رییس دندان شکسته نخواست !
غول شجاع که گالبا نام داشت دوباره ادامه داد :
- گراوپ دندانش شکست ! رییس دندان شکسته نتوانست به خوبی دفاع کرد !
ملت غول : بله بله !
گالبا در بین ناله های گراوپ دوباره گفت :
- گراوپ دندانش شکست ! گراوپ نتوانست از قبیله محافظت کرد !
- بله بله !
گالبا : گراوپ دندانش شکست ، ما رییس دندان شکسته نخواست، رییس دندان شکسته نتوانست به خوبی دفاع کرد، نتوانست از قبیله محافظت کرد ! اما گالبا دندان داشت ، شما رییس دندان دار خواست ، رییس دندان دار توانست به خوبی دفاع کند ، توانست از قبیله محافظت کند ! به جان خودم !
ملت غول : بله بله !
گالبا لبخند شیطانی نثار مردم کرده و سپس همه با هم به سمت گراوپ حمله ور شده و کله ی او را کنده و به رودخانه انداختند !
و از آن پس گالبا رییس قبیله بود تا اینکه در روز بهاری دیگری که صدای چهچهه ی بلبل ها در شهر میپیچید ،
یکی خیاطی میکرد ...
اون یکی بازی میکرد...
یکی بنایی میکرد ...
یکی آشپزی میکرد ...
یکی دفتر میفروخت ...
یکی درسشو میخوند...
اون یکی که نمیخوند ، سر کلاس زاری میکرد !
گالبا اومد آب بخوره افتاد و دندونش شکست !
آن روز ، یک روز زیبا و آفتابی در شهر غول ها بود .
غول های قوی هیکل با لباس هایی رنگارنگ ، هر یک در گوشه ای مشغول به کاری بودند .
یکی خیاطی میکرد ...
اون یکی بازی میکرد...
یکی بنایی میکرد ...
یکی آشپزی میکرد ...
یکی دفتر میفروخت ...
یکی درسشو میخوند...
اون یکی که نمیخوند ، سر کلاس زاری میکرد !
گراوپ اومد آب بخوره افتاد و دندونش شکست !
غولها حمله ور شده و برای کمک به گراوپ دندان شکسته بسیج شدند ، صحنه ی عجیبی بود ، تمام غولهای شهر با قیافه های محزون دور گراوپ جمع شده بودند ، این بود دوستی و همدردی در بین غولها !

در این میان شجاعترین غول برخاسته و با نیم نگاهی به اطرافیانش به سمت گراوپ که رییس قبیله بود ، حرکت کرد :
- گراوپ دندانش شکست ! ما رییس دندان شکسته نخواست !
غولهای دیگر پس از اندکی فکر تایید کردند :
- بله بله ! ما رییس دندان شکسته نخواست !

غول شجاع که گالبا نام داشت دوباره ادامه داد :
- گراوپ دندانش شکست ! رییس دندان شکسته نتوانست به خوبی دفاع کرد !
ملت غول : بله بله !

گالبا در بین ناله های گراوپ دوباره گفت :
- گراوپ دندانش شکست ! گراوپ نتوانست از قبیله محافظت کرد !
- بله بله !

گالبا : گراوپ دندانش شکست ، ما رییس دندان شکسته نخواست، رییس دندان شکسته نتوانست به خوبی دفاع کرد، نتوانست از قبیله محافظت کرد ! اما گالبا دندان داشت ، شما رییس دندان دار خواست ، رییس دندان دار توانست به خوبی دفاع کند ، توانست از قبیله محافظت کند ! به جان خودم !

ملت غول : بله بله !

گالبا لبخند شیطانی نثار مردم کرده و سپس همه با هم به سمت گراوپ حمله ور شده و کله ی او را کنده و به رودخانه انداختند !
و از آن پس گالبا رییس قبیله بود تا اینکه در روز بهاری دیگری که صدای چهچهه ی بلبل ها در شهر میپیچید ،
یکی خیاطی میکرد ...
اون یکی بازی میکرد...
یکی بنایی میکرد ...
یکی آشپزی میکرد ...
یکی دفتر میفروخت ...
یکی درسشو میخوند...
اون یکی که نمیخوند ، سر کلاس زاری میکرد !
گالبا اومد آب بخوره افتاد و دندونش شکست !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/24
آخرین ورود: دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
از: يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
پستها:
708

پاهای خسته اش روی زمین کشیده میشد و خاک و دود بیابان به هوا رفته بود. همچنان پیش میرفت. داشت کوه بزرگ را می دید که با چراغ های زیادی تزیین شده بود و نام بزرگ " غولاس جلس! " بر سر در ورودی شهر بود. 
گابریل از کنار سنگ بزرگی رد شد. برای یافتن تنها یاور و همسفر عزیزش در زندگی آمده بود، گراوپ !
- گراوپ.. گراوپ!
صدایی نمی شنید جز باد.
چند ساعت بعد- ورودی شهر
مشتی در سر گابریل فرود آمد و گابر تا گردن در آسفالت خیابان فرو رفت.
( تام و جری! )
- شما اجازه نداشت ورود به این شهر!
- چرا؟
- نداشت چرا در این سوال! شما گم شد بیرون؛ همین الان.
-
غول امنیتی گابریل رو از تو زمین میکشه بیرون و میاد بهش لگد بزنه.
- اوه! تو نبود مشنگ! تو بود داج ! ( داف ِ جادوگران ! )
- آره آره..
من با گراوپ کار دارم.
و یک عکس از گراوپ رو بیرون میکشه که متعلق به دوران جاهلیت بوده.

غول امنیتی با دیدن عکس گراوپ عاشق اون میشه.
- تو با این پسرک سفیت داشت چه کار؟
- نامزدشم.
و حلقه ای چوبی بهش نشون میده.
- ما با هم نامزد هستیم! میدونی که ...
!
- نخیر! شما باید کباب شید ما اینجا پسر دختر نداریم پسر با پسر دختر با دختر !
-
!
و دو سه تا غول میان و گابر رو میبرند به سوی آتشی بزرگ نزدیک زندان " غولین " بر وزن اوین.
غولین و آتش !
گابریل ضجه و التماس و خواهش و تمنا و اینا میکرد ولی غول ها با بی رحمی میگفتند که او باید بسوزه و این حرف ها. سپس یکی از اونها با حرکتی بس آنتحاریک گابر رو داخل آتیش انداخت.
و گابریل هم که جزغاله شد و مرد.
پایان !
بعد یک دفعه به خاطر اینکه نباید تو رول کسی بمیره گابریل از وسط آتیش میپره بیرون و لباس ضد آتیشش رو از تنش در میاره .
غول ها :
گابر :
و شروع میکنه به دویدن.
یک روز بعد
گابریل هم چنان در حال دویدن هستش که محکم میره تو دک و شیکم یک یاروی کرم رنگی و می افته زمین.
گابر : گراوپ!
گراوپ : قابر! ( ترکه بچه امون! )
گابر : گراوپ
!
گراوپ: گابر! ( یادش اومد از تهه! )
و این دو عاشق به هم دیگه میرسن و اینا !
----
من حاضرم شرط ببندم بیست هم نمیدی ریموس ، نه ؟

گابریل از کنار سنگ بزرگی رد شد. برای یافتن تنها یاور و همسفر عزیزش در زندگی آمده بود، گراوپ !
- گراوپ.. گراوپ!

صدایی نمی شنید جز باد.
چند ساعت بعد- ورودی شهر
مشتی در سر گابریل فرود آمد و گابر تا گردن در آسفالت خیابان فرو رفت.
( تام و جری! )- شما اجازه نداشت ورود به این شهر!
- چرا؟
- نداشت چرا در این سوال! شما گم شد بیرون؛ همین الان.
-

غول امنیتی گابریل رو از تو زمین میکشه بیرون و میاد بهش لگد بزنه.
- اوه! تو نبود مشنگ! تو بود داج ! ( داف ِ جادوگران ! )
- آره آره..
من با گراوپ کار دارم.و یک عکس از گراوپ رو بیرون میکشه که متعلق به دوران جاهلیت بوده.

غول امنیتی با دیدن عکس گراوپ عاشق اون میشه.
- تو با این پسرک سفیت داشت چه کار؟
- نامزدشم.

و حلقه ای چوبی بهش نشون میده.
- ما با هم نامزد هستیم! میدونی که ...
! - نخیر! شما باید کباب شید ما اینجا پسر دختر نداریم پسر با پسر دختر با دختر !
-
! و دو سه تا غول میان و گابر رو میبرند به سوی آتشی بزرگ نزدیک زندان " غولین " بر وزن اوین.
غولین و آتش !
گابریل ضجه و التماس و خواهش و تمنا و اینا میکرد ولی غول ها با بی رحمی میگفتند که او باید بسوزه و این حرف ها. سپس یکی از اونها با حرکتی بس آنتحاریک گابر رو داخل آتیش انداخت.
و گابریل هم که جزغاله شد و مرد.
پایان !

بعد یک دفعه به خاطر اینکه نباید تو رول کسی بمیره گابریل از وسط آتیش میپره بیرون و لباس ضد آتیشش رو از تنش در میاره .
غول ها :

گابر :

و شروع میکنه به دویدن.
یک روز بعد
گابریل هم چنان در حال دویدن هستش که محکم میره تو دک و شیکم یک یاروی کرم رنگی و می افته زمین.
گابر : گراوپ!
گراوپ : قابر! ( ترکه بچه امون! )
گابر : گراوپ
! گراوپ: گابر! ( یادش اومد از تهه! )
و این دو عاشق به هم دیگه میرسن و اینا !

----
من حاضرم شرط ببندم بیست هم نمیدی ریموس ، نه ؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1387/6/1 23:10:15
[b]دیگه ب
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/05/23
تولد نقش: 1399/10/23
آخرین ورود: سهشنبه 13 بهمن 1388 14:23
از: یه دنیای دیگه !
پستها:
392

خانه ریدل - پنج شنبه 31 مرداد 1387- ساعت 12 ظهر
لرد سیاه ، به مبل چرمی خود تکیه داده بود . مرگخواران ، به صورت هلال در برابرش ایستاده بودند و هیچ نمی گفتند . همگی از احضار ناگهانی لرد ، متعجب بودند زیرا به تازگی ، حرکت قابل ذکری از سوی محفل ، یا وزارتخانه سر نزده بود که به عملیات جدیدی نیاز باشد . ولی ، آیا کسی جسارت پرسش داشت ؟
بلاتریکس ، گمان می کرد چنین جراتی را دارد :
- سرورم ، جسارت منو ببخشید . امر خطیری پیش اومده که ما رو احضار فرمودید ؟
لرد سیاه نگاهی به چشمان بلاتریکس انداخت . خشونت برقی که از آن چشمان سرخ رنگ به بیرون می تراوید مهره های پشت بلا را از ترس ، لرزاند :
- تو نمی دونی بلا ؟ تو نمی دونی خواهرت ویلایی تو شهر لندن خریداری کرده و نقشه داره تمام محفلی ها و مرگخواران رو به یه جشن ، اونم کنار هم ، دعوت کنه ؟ نکته ای چندش آورتر از این هم وجود داره ؟
محفل و مرگخواران در کنار هم ؟ شرم آوره ! و تازه جسارت رو به حدی رسونده که در مورد شرایط مرگخوار شدن از من سوال می کنه ! آیا اون صلاحیت مرگخوار شدن رو داره ؟
بلیز ، قدمی پیش نهاد :
- جسارتا سرورم ، پیشنهاد می کنم مجازات مرگ رو براش درنظر بگیرید .
لرد نگاهی به بلیز انداخت و لحظه ای سکوت کرد . سپس گفت :
- بدم نمی اومد اینکارو بکنم . ولی لوسیوس از قوی ترین مرگخواران منه و پسرش دراکو ، محبوب ترین وزیر مردمی بوده ! نمی خوام از دستشون بدم . من اونو محکوم می کنم که 24 ساعت رو در شهر غول ها سپری کنه . اگه زنده برگشت ، از گناهش صرفنظر می کنم .
******
شهر غول ها - همون روز قبلی ، نیم ساعت بعدش !
نارسیسا مات و مبهوت ، وسط یک محوطه دایره ای شکل ایستاده بود . از هر طرف ، غول های ساکن شهر به او نزدیک می شدند و نیم نگاهی می انداختند . بعضی که کنجکاوتر بودند ، سعی می کردند ضربه ای به او بزنند تا ببینند چه نوع موجودی است ، قابل خوردن هست یا نه ، قابل له کردن هست یا نه ، قابل ... بگذریم !
ولی نارسیسا آخرین جمله لوسیوس را که در گوشش زمزمه کرده بود به خاطر داشت :
- قویترین سپر مدافعی که می تونی درست کن ، و از جات تکون نخور ! اگه خسته شدی ، به یه صخره تغییر شکل بده تا بتونی استراحت کنی ، ولی ابدا تکون نخور . اگه بتونی 24 ساعت تحمل کنی بخشیده میشی . همه قدرت جادوییتو به کمک بگیر که بتونی برگردی .
در نتیجه ، به محض ظاهر شدن در شهر غول ها ، با تمام قدرت تمرکزی که میتوانست داشته باشد ، سپر محافظ خود را ایجاد کرده بود و هر ضربه غول ها به سپر ، تنها باعث پرت شدن دستشان به سمت بالا می شد و آسیبی به او نمی رساند .
24 ساعت خسته کننده ! یا به شکل صخره بود ، و یا از سپر محافظ استفاده می کرد .
البته پس از 2 - 3 ساعت کنجکاوی غول ها برطرف شد و تنها ، بچه غول ها به سراغش می آمدند ، ولی الزاماً کم خطرتر از والدینشان نبودند .
*****
خانه ریدل - جمعه اول شهریور 1387 ساعت 13 بعد از ظهر
لرد سیاه ، اجازه بازگشت به نارسیسا داده بود ، ولی هنوز پیدایش نشده بود . لوسیوس و بلاتریکس با رعایت نکات ایمنی به شهر غول ها رفتند تا نارسیسا را بیابند . تنها چیزی که پیدا کردند ، صخره ای کوچک در وسط شهر غول ها بود ، که دیگر قابل تغییر شکل به انسان نبود .
لرد سیاه ، به مبل چرمی خود تکیه داده بود . مرگخواران ، به صورت هلال در برابرش ایستاده بودند و هیچ نمی گفتند . همگی از احضار ناگهانی لرد ، متعجب بودند زیرا به تازگی ، حرکت قابل ذکری از سوی محفل ، یا وزارتخانه سر نزده بود که به عملیات جدیدی نیاز باشد . ولی ، آیا کسی جسارت پرسش داشت ؟
بلاتریکس ، گمان می کرد چنین جراتی را دارد :
- سرورم ، جسارت منو ببخشید . امر خطیری پیش اومده که ما رو احضار فرمودید ؟
لرد سیاه نگاهی به چشمان بلاتریکس انداخت . خشونت برقی که از آن چشمان سرخ رنگ به بیرون می تراوید مهره های پشت بلا را از ترس ، لرزاند :
- تو نمی دونی بلا ؟ تو نمی دونی خواهرت ویلایی تو شهر لندن خریداری کرده و نقشه داره تمام محفلی ها و مرگخواران رو به یه جشن ، اونم کنار هم ، دعوت کنه ؟ نکته ای چندش آورتر از این هم وجود داره ؟
محفل و مرگخواران در کنار هم ؟ شرم آوره ! و تازه جسارت رو به حدی رسونده که در مورد شرایط مرگخوار شدن از من سوال می کنه ! آیا اون صلاحیت مرگخوار شدن رو داره ؟
بلیز ، قدمی پیش نهاد :
- جسارتا سرورم ، پیشنهاد می کنم مجازات مرگ رو براش درنظر بگیرید .
لرد نگاهی به بلیز انداخت و لحظه ای سکوت کرد . سپس گفت :
- بدم نمی اومد اینکارو بکنم . ولی لوسیوس از قوی ترین مرگخواران منه و پسرش دراکو ، محبوب ترین وزیر مردمی بوده ! نمی خوام از دستشون بدم . من اونو محکوم می کنم که 24 ساعت رو در شهر غول ها سپری کنه . اگه زنده برگشت ، از گناهش صرفنظر می کنم .
******
شهر غول ها - همون روز قبلی ، نیم ساعت بعدش !
نارسیسا مات و مبهوت ، وسط یک محوطه دایره ای شکل ایستاده بود . از هر طرف ، غول های ساکن شهر به او نزدیک می شدند و نیم نگاهی می انداختند . بعضی که کنجکاوتر بودند ، سعی می کردند ضربه ای به او بزنند تا ببینند چه نوع موجودی است ، قابل خوردن هست یا نه ، قابل له کردن هست یا نه ، قابل ... بگذریم !
ولی نارسیسا آخرین جمله لوسیوس را که در گوشش زمزمه کرده بود به خاطر داشت :
- قویترین سپر مدافعی که می تونی درست کن ، و از جات تکون نخور ! اگه خسته شدی ، به یه صخره تغییر شکل بده تا بتونی استراحت کنی ، ولی ابدا تکون نخور . اگه بتونی 24 ساعت تحمل کنی بخشیده میشی . همه قدرت جادوییتو به کمک بگیر که بتونی برگردی .
در نتیجه ، به محض ظاهر شدن در شهر غول ها ، با تمام قدرت تمرکزی که میتوانست داشته باشد ، سپر محافظ خود را ایجاد کرده بود و هر ضربه غول ها به سپر ، تنها باعث پرت شدن دستشان به سمت بالا می شد و آسیبی به او نمی رساند .
24 ساعت خسته کننده ! یا به شکل صخره بود ، و یا از سپر محافظ استفاده می کرد .
البته پس از 2 - 3 ساعت کنجکاوی غول ها برطرف شد و تنها ، بچه غول ها به سراغش می آمدند ، ولی الزاماً کم خطرتر از والدینشان نبودند .
*****
خانه ریدل - جمعه اول شهریور 1387 ساعت 13 بعد از ظهر
لرد سیاه ، اجازه بازگشت به نارسیسا داده بود ، ولی هنوز پیدایش نشده بود . لوسیوس و بلاتریکس با رعایت نکات ایمنی به شهر غول ها رفتند تا نارسیسا را بیابند . تنها چیزی که پیدا کردند ، صخره ای کوچک در وسط شهر غول ها بود ، که دیگر قابل تغییر شکل به انسان نبود .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/6/1 23:01:56
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/19
آخرین ورود: جمعه 13 آبان 1390 18:39
از: گروه همیشه پیروز گریفیندور
پستها:
527

در دوردستها،تپهای بنفش و مه آلودی بچشم میخورد.در کنار وی،جنگلی سرسبز،پوشیده از درختان و گلهایی رنگارنگ دیده میشد.در جلو،جاده مانند روبانی کم رنگ تا دوردستها پیش رفته بود و چمنهای کنار جاده،در خورشید تابان میدرخشیدند.همچنان بر روی گاری که توسط چند تسترال،یا حداقل چیزی شبیه با آنان رانده میشد نشسته بود.از کنار منطقه پر درختی گذشتند و کمی بعد،جاده ای فرعی دیده شد که از مسیر اصلی جدا میشد.گراپ نگاهی به آسمان ،که امروز صاف و تمیز بود انداخت و با صدایی دورگه گفت:
گراپ اینجا رو دوست داشت...تسترال دونست گراپ کی به شهر رسید؟
- پووووورر
- گراپ این رو جواب ندونست. گراپ بعدا از تسترال سوال پرسید.
از دور،دلیجانی درب وداغان،که تسترالی آن را میکشید،در امتداد رودخانه پدیدار شد.فردی بسیار چاق و هیکلی،که پیراهنی رنگارنگ و چسبانی را بر تن داشت با دیدن این صحنه،نگاهی به دیگران کرده و سپس بسوی دلیجان براه افتاد:
من دونست گراپ اومد.گراپ خیلی خوش اومد.سفر گراپ خوب داشت؟
گراپ به آرامی از دلیجان به پایین آمد.نگاه وحشتناکی به تسترال نمود و جواب غول را داد:
تسترال خیلی بی ادب بود.تسترال جواب سوال ها و دردل های گراپ نداد.تسترال با گراپ منچ بازی نکرد.تسترال در راه برای مرلینگاه نگه نداشت.تسترال خیلی بود بد!
غول که گویا گراپ را از قبل میشناخت نگاهی به وی و ساک سنگیش نمود و سپس گفت:
گراپ خوش اومد.گراپ داخل شهر آمد.
گراپ به شهر نگاه انداخت و سرانجام،اشکال درخشان برجها و خانها را تشخیص داد.خورشید در پشت شهر،همچون نور تابانی میدرخشید و این،باعث درخشیدن شهر میشد.صدای پاهایشان در جاده طنین می انداخت.در روبرویشان،دروازه بزرگ،ساخته شده از سنگهای رنگین قرار داشت.گراپ و غول با قدمهای بزرگ بسوی دروازه براه افتادند.
درون شهر.ساختمانهایی بزرگ و برجهایی دراز.گاریهایی که توسط حیوانات عجیبی رانده میشدند.و همجنسانی که در خیابانهای شهر،مشغول راهپیمایی بودند.دور تا دور شهر را فروشگاه هایی کوچک پر کرده بود.فروشگاه هایی که پر از جمعیت غولها بودند.
گراپ نفسی که بیشتر به نفس گاوها شباهت داشت کشید و با لحن آرامی گفت:
گراپ شهر رو دوست داشت.
همچنان به راهپیمایی ادامه دادند.در کنارشان از خانها،برجها و قصرهایی که درخشنده سر به فلک برداشته بودند گذشتند.گراپ با تعجب به ساختمانهای زیبا و مردمی که گه گاهی از پنجرها به بیرون نگاه میکردند،نگاه میکرد.در روبرویشان،ساختمانی بزرگ قرار داشت.از میان تمامی پنجرهای ساختمان،فرشهای کوچک و پارچهای ابریشمین دیده میشد.درختان خیابان،سبز و در نور خورشید خودنمایی میکردند.گراپ به فواره آبی که از آن،آب تمیزی به بیرون میزد نگاه انداخت و گفت:
گراپ شهر رودوست داشت.گراپ اینجا منزل خواست.
در مرکز شهر،میدان بزرگی دیده میشد که دور تا دور آنرا،مجسمهایی بزرگ احاطه کرده بود.
- این ها کی بودند؟
دوست گراپ نکاهی به مجسمها انداخت و سپس گفت:
اولی شاعر بزرگ بود.سعدیات.دومی که موهای بسیار وزوزی داست البرت انیشتین بود که همه فکر کرد انسان بود ولی نبود. سومی هم شهید گمنام بود
گراپ نگاه امیدوار کننده ای به وی کرد و سپس گفت:
گراپ اینچجا موند.گراپ اینجا خیلی دوست داشت.
و سپس نگهش را به خورشید تابان،که کم کم بسوی کوها میرفت دوخت.
گراپ اینجا رو دوست داشت...تسترال دونست گراپ کی به شهر رسید؟
- پووووورر
- گراپ این رو جواب ندونست. گراپ بعدا از تسترال سوال پرسید.
از دور،دلیجانی درب وداغان،که تسترالی آن را میکشید،در امتداد رودخانه پدیدار شد.فردی بسیار چاق و هیکلی،که پیراهنی رنگارنگ و چسبانی را بر تن داشت با دیدن این صحنه،نگاهی به دیگران کرده و سپس بسوی دلیجان براه افتاد:
من دونست گراپ اومد.گراپ خیلی خوش اومد.سفر گراپ خوب داشت؟
گراپ به آرامی از دلیجان به پایین آمد.نگاه وحشتناکی به تسترال نمود و جواب غول را داد:
تسترال خیلی بی ادب بود.تسترال جواب سوال ها و دردل های گراپ نداد.تسترال با گراپ منچ بازی نکرد.تسترال در راه برای مرلینگاه نگه نداشت.تسترال خیلی بود بد!
غول که گویا گراپ را از قبل میشناخت نگاهی به وی و ساک سنگیش نمود و سپس گفت:
گراپ خوش اومد.گراپ داخل شهر آمد.
گراپ به شهر نگاه انداخت و سرانجام،اشکال درخشان برجها و خانها را تشخیص داد.خورشید در پشت شهر،همچون نور تابانی میدرخشید و این،باعث درخشیدن شهر میشد.صدای پاهایشان در جاده طنین می انداخت.در روبرویشان،دروازه بزرگ،ساخته شده از سنگهای رنگین قرار داشت.گراپ و غول با قدمهای بزرگ بسوی دروازه براه افتادند.
درون شهر.ساختمانهایی بزرگ و برجهایی دراز.گاریهایی که توسط حیوانات عجیبی رانده میشدند.و همجنسانی که در خیابانهای شهر،مشغول راهپیمایی بودند.دور تا دور شهر را فروشگاه هایی کوچک پر کرده بود.فروشگاه هایی که پر از جمعیت غولها بودند.
گراپ نفسی که بیشتر به نفس گاوها شباهت داشت کشید و با لحن آرامی گفت:
گراپ شهر رو دوست داشت.
همچنان به راهپیمایی ادامه دادند.در کنارشان از خانها،برجها و قصرهایی که درخشنده سر به فلک برداشته بودند گذشتند.گراپ با تعجب به ساختمانهای زیبا و مردمی که گه گاهی از پنجرها به بیرون نگاه میکردند،نگاه میکرد.در روبرویشان،ساختمانی بزرگ قرار داشت.از میان تمامی پنجرهای ساختمان،فرشهای کوچک و پارچهای ابریشمین دیده میشد.درختان خیابان،سبز و در نور خورشید خودنمایی میکردند.گراپ به فواره آبی که از آن،آب تمیزی به بیرون میزد نگاه انداخت و گفت:
گراپ شهر رودوست داشت.گراپ اینجا منزل خواست.
در مرکز شهر،میدان بزرگی دیده میشد که دور تا دور آنرا،مجسمهایی بزرگ احاطه کرده بود.
- این ها کی بودند؟
دوست گراپ نکاهی به مجسمها انداخت و سپس گفت:
اولی شاعر بزرگ بود.سعدیات.دومی که موهای بسیار وزوزی داست البرت انیشتین بود که همه فکر کرد انسان بود ولی نبود. سومی هم شهید گمنام بود
گراپ نگاه امیدوار کننده ای به وی کرد و سپس گفت:
گراپ اینچجا موند.گراپ اینجا خیلی دوست داشت.
و سپس نگهش را به خورشید تابان،که کم کم بسوی کوها میرفت دوخت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1387/6/1 21:43:10
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
