جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 17 شهریور 1387 11:12
نمایش جزئیات
آفلاین
روزي كه روح شدم:

هوا سرد بود. با دست راست ، محكم شال پهن و قرمز رنگم را چسبيده بودم و اطرافم را نگاه ميكردم. برف ، به قدري سپيد بود كه به سختي ميشد اطرافم را تشخيص بدهم. فقط ميدانستم ، براي ماموريتي فرستاده شده ام و بايد اين ماموريت را درست انجام ميدادم.

از راه طولاني پر پيچ و خم گذشتم. درختاني كه سر به فلك كشيده و از برف پوشيده شده بودند ، تنها منظره اي بود كه ميتوانستم ببينم. همه جا برف بود... فقط برف! يادم مي آمد روزهايي را در خانه ي پدر ارباب گذرانده بودم. روز هايي كه من ، براي نخستين بار به خانه ي پدر اربابم آمدم و خانه ي او را خانه ي اصلي خودم ميدانستم. همه جايش را ميشناختم. تمام سوراخ سنبه هاي خانه را و همه جاي حياط و حتي باغ نزديك به آنجا رو! همه جايش را ميشناختم. از وقتي خيلي كوچك بودم ، آنجا بزرگ شدم و تمام خاطرات كودكيم را در آنجا گذرانده بودم. چيزي از خانواده ام به ياد ندارم. حتي نميدانستم آنها كي هستند و چرا من را در اختيار آنها قرار داده اند. حتي نميدانستم چرا بايد خدمتكار آنها باشم. اما من هميشه ارباب را دوست داشتم و ميدانستم كه ارباب ، از من ، مثل كودك خودش مراقبت ميكرده و من بايد به او احترام بگذارم و او را دوست داشته باشم.
من كسي را در دنيا نداشتم و تمام خانواده ي من ، خانواده ي اربابم بود! تا اينكه ارباب با پدرش قطع رابطه كرد و خانه اي ديگر براي خودش خريد. سالهاست كه آنها با هم رابطه اي ندارند و حالا اين منم كه بعد از گذشت سالها ، با خوشحالي و رضايت تمام ، تنها كسي هستم كه ميخواهم آنها را آشتي بدهم و نامه هايي كه براي دوستي بين آنها رد و بدل ميشد را ببرم. من از اين كارم راضي هستم...خوشحالم كه دارم اين كار بزرگ را انجام ميدهم. خوشحالم كه دارم موجب دوستي ارباب و پدرش ميشوم.
در همين موقع ، تازه يادم افتاد كه بايد راه را ميانبر بروم تا زودتر برسم. هديه اي را كه در دستم است ، محكم فشار ميدهم. يك هديه ، از طرف ارباب به پدرش و من موظفم اين هديه را هم، علاوه بر نامه ، به پدر ارباب بدهم. ارباب هميشه خوش سليقه بودند!
درختان بيشتر و بيشتر ميشدند. مطمئن بودم كه دارم راه را درست ميرم. اما حس عجيبي داشتم! چيزي داشت به من ميگفت كه برگردم! حس ميكردم خطري دارد من را تهديد ميكند. لحظه اي ايستادم و به اطرافم نگاه كردم ، در حالي كه هديه ي ارباب را محكم در دست داشتم. خواستم بر گردم كه تازه يادم افتاد براي چه كاري اينجا آمده ام. براي ارباب ! نميخواستم ارباب فكر كند من به فكر خودم هستم. من هميشه به آنها مديون بودم. حالا شايد بتوانم با آشتي دادن بين ارباب و پدرش ، قدري كوچك از زحمات بزرگ ارباب را جبران كنم.
شالم را محكم كردم و در جاده ي پر برف قدم گذاشتم. مدتي كوتاه سپري شد كه صداي چند نفر به گوش رسيد. لحظه اي توقف كردم و بعد ، دوباره به راهم ادامه دادم.
- همون جا كه هستي بمون!
پاهايم سست شد و بي اختيار همانجا ايستادم. صدا ، از پشت درختي مي آمد. كم كم ، احساس خطر كردم و خواستم بر گردم كه دو نفر جلويم سبز شدند.
- چي توي اون بسته داري؟ پول....؟ يا يك چيز ارزشمند ديگه؟
اين صداي خشن يكي از آنها بود كه با دست به بسته اي اشاره ميكرد كه من در دست داشتم.
آب دهانم را به سختي قورت دادم و در حالي كه عقب عقب ميرفتم با صداي لرزانم گفتم: خواهش ميكنم بگذارين برم. من بايد اين هديه را به پدر اربابم برسانم. خواهش ميكنم...چيز ارزشمندي نيست!
اما دو مرد ، به حرف من گوش ندادند ! آنها به زور بسته را از دستانم بيرون كشيدند و من با خواهش و التماس ، سعي ميكردم بسته را از آنها بگيرم. اما يكي از آنها كه فكر ميكرد من دارم مزاحم دزديشان ميشوم ، با عصبانيت چوبدستي اش را بيرون كشيد و فرياد زد: آودا كداورا!
ناگهان قلبم تير كشيد و درست مقابل پاي آنها روي زمين افتادم. روي برفها! هر دو مرد ، با ديدن من كه روي زمين افتاده بودم ، ترسيده و فرار كردند.
دور و برم را نگاه كردم. احساس راحتي داشتم. انگار باري از دوشم برداشته شده ، حس خوبي داشتم. برف داشت ميباريد و من كه مثل يك پر سبك شده بودم ، به اطرافم نگاهي انداختم. جسمي روي برفها افتاده بود! به سرعت به طرفش دويدم. يك انسان بود كه با صورت روي برفها افتاده بود. با دستم ، صورتش را برگرداندم و فهميدم كه آن ، من هستم. باورم نميشد! من ، بي حركت روي زمين افتاده بودم و صورتم مثل گچ سفيد شده بود!
ترسيده بودم. تازه همه چيز را فهميدم. همه چيز را! من مرده بودم. من يك روح شده بودم.
اما حس ميكردم بايد بروم. بايد ميرفتم. بايد به همان جايي ميرفتم كه شايد خانواده ام رفته بودند. بايد به طرف ابديت ميرفتم. پس براي آخرين بار به چهره ي خودم كه روي برفها افتاده بود ، نگاه كردم و به طرف آسمان پر كشيدم.

7 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/7/8 0:19:58
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 14 شهریور 1387 13:49
نمایش جزئیات
آفلاین
جدی : روزی که روح شدم !

در حال قدم زدن در راهرو هاي هاگوارتز بودم.چند دقيقه اي بود كه انتظار آلبوس دامبلدور را مي كشيدم.صدايي آمد آري خودش بود.مدت يكسالي است كه هم ديگر را نديده ايم اما او نمي داند كه من چه هستم؟اگر بفهمد نمي دانم چگونه واكنش نشان مي دهد؟من در اين مدت يك سال تبديل به يك روح باورتان مي شود يك روح شده ام.تا اين لحظه به خود جرات نمي دادم با آلبوس روبه رو شوم.اكنون نيز روي رفتن به دفترش را نداشتم.بله درست شش ماه پيش بود

فلش بك:شش ماه پيش

ساعت از 12 هم گذشته بود هوا سرد بود و همه جا تاريك من در كوچه ي دياگون به سمت پاتيل درز دار مي رفتم.امشب را آنجا مي ماندم.ردايم را محكم گرفته بودم شالي را نيز محكم به سرم بسته بودم.مرگخوار ها همه جا بودند و من براي امنيت بيشتر چوبدستي ام را در دستم نگاه داشته.انتهاي كوچه خيلي تاريك بودم زير لب گفتم:لوموس.وچوبدستي ام نور كافي را برايم تامين مي كرد.صدايي مي آمد گويي كسي بدنبالم بود ترسيدم من يك زن پير تك و تنها در اين كوچه بزرگ برگشتم نور چوبدستي ام پشتم را روشن كرد و نورش را به صورت كسي انداخت كه به سرعت گريخت.او نقاب داشت مطمئن بودم.او يك مرگخوار بود.
همان جا ايستادم اما چيزي نشنيدم به آرامي و با تمام حواسم به راهم ادامه دادم.ناگهان صدايي از پشت سرم آمد صدا نزديك نبود اما رو به من صحبت مي كرد.سخنانش واضح نبود اما دو كلمه را بلند و رسا گفت:
آماده مرگ شو.
با من صحبت مي كرد.صدا رو به من بود اين را مطمئن بودم.پس از چند لحظه همان صدا به گوش رسيد كه فرياد زد:آواداكداورا
تمام وجودم را ترس گرفت يقين داشتم مرده ام.احساس كردم ذره ذره بدنم از من جدا مي شود و فاصله مي گيرد.قسمتهايي كه هنوز به من چسبيده بود به شدت درد مي كرد.پس از چند ثانيه احساس كردم كاملا آزادم،اما به هيچ وجه احساس خوبي نداشتم.كمي جلو تر رفتم.ناگهان تعجب كردم من تكان مي خورم؟به خودم نگاه كردم.كاملا شبيه قبلا خودم بودم با اين تفاوت كه رنگي نداشتم من شفاف و تقره اي رنگ بودم ديگر سرما را احساس نمي كردم.من يك روح شده بودم.

پايان فلش بك

آلبوس بالاخره آمد.ولي من نمي دانستم به او چه بگويم.مرا كه ديد لحظه اي سر جايش ماند.اما سعي كرد اوضاع را معمولي نشان دهد.
_سلام ويلهلمنا!
_سلام آلبوس!
_خوبي؟اوضاع جديد چطوره؟
_خوب نيست خيلي سخته.
حتي نمي توانستم گريه كنم بغضم در گلويم مانده بود.آلبوس مرا به دفترش برد و آنجا از من پذيرايي كرد اين ديدار در من تاثير بسزايي داشت از آن حالت قديمي خارج شده بودم.اما باز هم يك روح بودم.

پايان

6 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/6/17 16:42:05
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: شنبه 22 تیر 1387 01:45
نمایش جزئیات
آفلاین
روزی که روح شدم...

دردی که چند روز اخیر در وجودم لانه کرده بود، به ناگاه متوقف شد؛ انگار که فشاری از روی سینه ام به یک مرتبه برداشته شود و چقدر این احساس لذت بخش بود.

از روی تختخواب بلند شدم و دریافتم که هیچ یک از عضله هایم بعد از چند روز بی تحرکی، در مقابل حرکات من مقاومت نمی کنند اما نمی دانم چرا زیاد شگفت زده ام نکرد. در اتاق باز بود و کسی در راهرو دیده نمیشد ولی سر و صدایی به گوش می رسید که نشان از حضور افراد خانواده بود. با لبخندی بر لب و روی پنجه ی پا به سمت آشپزخانه رفتم تا آنها را غافلگیر کنم. چند قدم بیشتر نمانده بود؛ هری و لیلی پشت به من مشغول گفتگو بودند. کافی بود کسانی که شبانه روز بالای سرم پرستاری کرده بودند را در آغوش بکشم... فقط چند قدم مانده بود... صدای جیغی وحشتناک در خانه طنین افکند. هر دو بدون توجه به من به طرف منبع صدا دویدند و من هم بی اختیار به دنبالشان روانه شدم.

همه در اتاق من، دور همان تخت جمع شده بودند. جیمز لبهایش را به شدت بهم می فشرد و در سکوت اشک می ریخت. جینی هم لیلی را محکم در آغوش گرفته بود و هر دو بطور سوزناکی گریه می کردند. ال در کنار تخت زانو زده بود و به همان نقطه ای خیره شده بود که پدرش نگاه می کرد.

با وحشت پرسیدم،«چه اتفاقی افتاده؟» و وقتی هیچ پاسخی نیامد، با صدای بلندتری تکرار کردم،« پرسیدم چی شده؟!»

هیچ کس به حضور من اهمیتی نمی داد، از آن فاصله قادر نبودم ببینم روی تخت چه چیزی قرار دارد که آنها را آنطور در هم شکسنه است، پس جلوتر رفتم و از پشت سری هری نگاه کردم که لبه ی ملحفه ای که تا روی سر جسد کشیده بود را هنوز در دست داشت؛ بدون شک جسد بود چون از زیر آن پارچه ی سفید رنگ هم طرح کلی اندامش و موهای فیروزه ای که از آن بیرون زده بودند، مشخص بود !

« نه!»

با ترسی ناگهانی خودم را عقب کشیدم. تقریبا" با صدایی بلند گفتم، « این امکان نداره!» اما باز هم کسی واکنش نشان نداد. دوباره به طرف تخت برگشتم؛ باید ملحفه را کنار می زدم، باید مطمئن می شدم. دستم را دراز کردم ولی قادر به گرفتن آن نبودم؛ انگار انگشتانم در تار و پود پارچه حل میشد بدون آنکه چیزی را لمس کنند.

« تو قول داده بودی، تدی!»

جیمز بود که سکوت را شکست، دیوانه وار فریاد می زد، « تو قول داده بودی! قول داده بودی تنهام نذاری... نامرد!» و این بار با صدای بلند گریه کرد.

دوست داشتم قادر بودم او را دلدای دهم اما خودم هنوز در وحشتی آمیخته به شگفتی سرگردان بودم. هم چنان در حال کنکاش وضعیت جدیدم بودم که شنیدم کسی مرا به اسم می خواند. با امیدواری به پاتر ها خیره شدم ولی آنها مشغول عزاداری بودند. چرخیدم و در پشت سرم دو شخصی را دیدم که خیلی خوب می شناختم.

« زمانش رسیده که دوباره دور هم جمع بشیم تدی.»

با شنیدن صدای نرم و آهنگین مادرم انگار همه چیز را فراموش کردم، دیگر هیچ چیز اهمیت نداشت، حتی از این رویداد احساس خوشحالی هم می کردم. ناخودآگاه دستش را گرفتم و توانستم حسش کنم. پدرم دستش را روی شانه ام گذاشت و لبخند زنان گفت،« دیگه وقت رفتنه پسرم!»

و من به تدریج از زمین فاصله گرفتم و به سوی ابدیت پرواز کردم.

10 از 10 !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/4/22 1:51:07
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/4/22 23:53:56
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 6 تیر 1387 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
تره ور نشسته داره با وزیر میچته !

trevorr: سلام .
vezir_gfkosh: چرا اد کردی ؟
trevorr: اد کردم دور هم باشیم !
vezir_gfkosh: چقدر خز ... اسمت چی بود ؟ ترور ؟
trevorr: ترور نه بوقی ! تره ور !
vezir_gfkosh: هه هه ... ترور !
vezir_gfkosh: از فک و فامیلای بن لادن نیستی ؟
trevorr: ...
trevorr: دی :
trevorr: پست بارتی رو چرا پاک کردی ؟
vezir_gfkosh: بهع !
vezir_gfkosh: من برم یه کاری کنم الان میام !
trevorr: هوم...میخوای چی کار کنی ؟

-- دقایقی بعد --
vezir_gfkosh: ترور بوقی بن لادن یازدهم سپتامبر منافق کافر بی دین !
trevorr: (سانسور شد !)
vezir_gfkosh: ( سانسور شد !)
trevorr: چرا فحش میدی خب ؟ هوم ؟ ( سانسور شد !)
vezir_gfkosh: ( سانسور شد !)
trevorr: برو باب حالت خوش نیست .
vezir_gfkosh: ( سانسور شد !)

تره ور وزیر مردمی رو به حال خودش رها میکنه تا راحت خودشو خالی کنه .

تره ور : اه...این بوقی چقدر به من میگفت بن لادن !

در همین لحظه صدای خیلی خاصی میاد و مرد مخوفی با ریش بلند جلوی تره ور ظاهر میشه !

تره ور : ؟
مرد مخوف : من بن لادنم ! تو منو صدا کردی .
تره ور : اه ...دمت گرم !

تره ور و بن لادن پس از اندکی عکس یادگاری گرفتن و غیره به ادامه صحب میپردازن .

بن لادن یه بسته میده دست تره ور .
تره ور : این چیه ؟
بن لادن : اینو ببر بده به وزیر .
تره ور : چی توش هست ؟
بن لادن : یه چیز خفن !
تره ور : چرا خودت نمیدی بهش ؟ چرا من اینو باید بد به وزیر ؟ هوم ؟

بن لادن دست میکنه تو شورتش و یه سیخ پر از مگس کباب شده در میاره میده به تره ور .

تره ور : برو بوقی ، کبابی سر کوچمون با من رفیقه ، خرمگس میده مجانی ، اینا چیه ، همشون لاغر مردنی ان .

ین لادن یه کیسه میده دست تره ور پر از خر مگس زنده .

تره ور : ها... این خوبه .... حالا منم اون بسته رو میدم به وزیر .
بن لادن : این کیسه رو از قزوین خریدم !
تره ور در حالی که داره توی کیسه رو نگاه میکنه میگه : بله ...کاملا معلومه که مگسا اهل کجا هستن !

بن لادن : خب دیگه من برم ...فقط یادت باشه که حتما تا فردا این بسته رو بهش بدی ها .
تره ور : باشه
بن لادن : خدافظ .
تره ور :

-- فردای آن روز --
تره ور در حالی که بسته رو گرفته دستش جلوی دفتر وزیر واستاده و در حال در زدنه .
وزیر مردمی پشت یه کامپیوتر نشسته و داره هری پاتر بازی میکنه !
تره ور همچنان در میزنه .

وزیر با بی حوصلگی کشو رو باز میکنه و مقادیری نامه ورمیداره و مشغول خوندن میشه و در همون حال میگه : بیا تو .

تره ور در رو باز میکنه و میاد تو .
وزیر در همون حال که کلش تو نامه هاست میگه : هوم ؟
تره ور : یه بسته آوردم ، خیلی مهمه !
وزیر : چی توش هست ؟
تره ور : نمیدونم ... من که بازش نکردم ببینم توش چیه .

وزیر بسته رو از تره ور میگیره ، کاغذ کادوی روشو پاره میکنه و بعد میکنه تو بسته دستشو ، و یه جسم سیاه رنگ خفن میاره بیرون .

وزیر : هوم ...این چی هست حالا ؟
تره ور : من چه میدونم . یه بنده خدایی اومد گفت اینو بده به وزیر .
وزیر : راستی تو همون ترور نیستی ؟
تره ور : چقدر جالب !

بوم !

9 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تره ور در 1387/4/6 16:16:54
ویرایش شده توسط تره ور در 1387/4/6 16:35:34
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1387/4/9 11:49:01
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 3 تیر 1387 17:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ترور وزیر سحرو جادو : Soojeye Tanz
روز اول:
وزیر به همراه دو نفر از محافظانش به سمت ساختمان وزارت در حال حرکت بود که ناگهان...
-آعاعاعا...(افکت صدای تارزان)
هنگامی که وزیر سرش را بالا گرفت جادوگر نقابداری را دید که در حال سقوط به سمت او بود.
محافظ شماره 1 با نگرانی گفت:
- قربان فکر کنم می خواد ترورتون کنه...ببینید، یه چاقو دستشه.
وزیر با بیخیالی گفت :
-اشکالی نداره.بیاید بریم...
-پوچلخشکسیقرچ...(افکت پخش شدن تروریست کف خیابون)
جمعیت تروریست از پشت صحنه:
-اه...باید یه جور دیگه ترورش کنیم.
روز دوم:
باز هم وزیر به همراه دو نفر از محافظانش به سمت ساختمان وزارت در حرکت بود.بی خبر از اینکه در یکی از ساختمانها و در پشت یکی از پنجره های آن خیابان یکی از ماهر ترین تک تیراندازها برای ترورش کمین گرفته...
-کیشوووووو...(این افکت احتیاج به توضیح نداره)
چیک...(افکت Stop)
وزیر با بی میلی رو به محافظانش گفت:
-بچه ها برین کنار دوباره بهمون شلیک کردن...
چیک...(افکت Play)
گلوله ای که تروریست شلیک کرده بود با فاصله کمی از کنار آنها رد شد.
بازگشت به پشت صحنه نزد جماعت تروریست:
تروریست شماره 1:
-ای بابا...این که هر کاری می کنیم ترور نمیشه...خوبه با آر پی جی بزنیمش...
تروریست # 2:
-نه فایده نداره.من می گیم با بازوکا کارشو تموم کنیم.
تروریست # 3:
-ای ابلها نفهمیدین ما جادوگریم...باید با جادو ترورش کنیم.
تروریست # 4:
-اون با من...
روز سوم
وزیر مطمئن از اینکه دیگر ترور نخواهد شد این بار هم به همراه محافظانش به سمت ساختمان وزارت می رفتند.اما درست زمانی که به ورودی وزارت رسیده بودند جادوگر سیاه پوشی از آن سوی خیابان فریاد زد:
-هی ،جناب وزیر...
وزیر و محافظانش بی خبر از همه جا رو به سمت آن طرف خیابان کردند.
-بمیــــــــــــــــــــــــــــــر........اکسپلیارموس...
دید دید دیریدید دید دید دید ...(افکت آهنگ پت و مت یا همون"همینه")
دوباره در پشت صحنه:
تروریست # 1:
-یااااااا...چقدر گفتم نذارین این تروریست # 4 بره ترور .آخه دیگه تروریستی که ندونه آوداکداورا طلسم مرگه باید بره بمیره...این جوری فایده نداره.باید بشینیم با هم فکر کنیم.
تروریست # 2:
-فکر می کنیم.
تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق...(افکت فکر کردن مدل ای کیو سان)
دینننننگ...(این یکی افکتو خودتون حدس بزنین)
تروریست # 1:
- یافتم...باید با این وزیر رو ترور کنیم.
تروریست # 4:
-چی؟ با کدوم؟
تروریست #1:
-دهه...با همین که توی دستمه.
تروریست # 3:
-آهان hammer رو میگه.همون چکش خودمون.حالا نوبت کیه بره ترور؟
تروریست #1:
-این بار خودم باید وارد عمل بشم...در ضمن باید زمان حمله رو هم عوض کنیم.موهاهاهاهاها
روز چهارم
این بار وزیر همراه با دو محافظش در حال خارج شدن از ساختمان وزارت بودند و با آخرین اقدام تروریست ها متوجه شده بودند که احتمال حمله دیگری 0 است،به خصوص که صبح هم که معمولا زمان حمله آنها بود تروری صورت نگرفته بود.اما آنها نمی دانستند که در همان لحظه یک تروریست خطرناک با اسلحه در دست پشت سر آنها راه می رود و در یک لحظه غافلگیر کننده...
-بگیر.
هی هوهوهوهوهو...(افکت پرتاب و چرخش چکش در هوا)
چکش درست به کله وزیر محترم سحر و جادو برخورد کرد و بلافاصله موجبات مرگش را فراهم کرد.تروریست خوشحال از اینکه بالاخره پس از 847 اقدام ناموفق به ترور بالاخره توانسته وزیر را بکشد خود را از صحنه جنایت غیب کرد و در پشت صحنه بین تروریستها ظاهر کرد.
در پشت صحنه تمامی تروریستها دور تروریست #1 جمع شدند اما به جای تشکر یک یه دونه توی سرش زدند.
-آخ..نامردا، واسه چی میزنین؟ من که وزیر رو ترور کردم...
-آره جون عمه ت پس این کیه توی تلویزیون؟
تروریستها کنار رفتند تا تروریست #1 بتواند صفحه تلویزیون را ببیند.در تلویزیون وزیر سحرو جادو با خوشحالی رو به دوربینها می گفت:
-بله...848 امین اقدام به ترور من باز هم بی نتیجه موند...خوشبختانه یکی از محافظای فداکارم اون روز با معجون مرکب پیچیده خودشو به شکل من در آورده بود و اون کسی که کشته شد محافظ فداکارم بود.
تروریست #1:
-
وزیر سحر و جادو:
-
روز پنجم
در یک صبح دل انگیز وزیر همراه دو نفر از محافظان دیگرش به سمت ساختمان وزارت در حرکت بود.همانطور که راه میرفتند وزیر رو به محافظانش گفت:
-می دونستید هیــــــــــشکی نمی تونه وزیر رو ترور کنه...هیششششششــــــکی...
گوپس...(افکت ترور شدن وزیر)
پی نوشت: WOW !!! چقدرSound Effect اینجا هست.

5 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1387/4/9 11:46:00
د?
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 3 تیر 1387 08:29
نمایش جزئیات
آفلاین
صوجه ی تنض !

اتاقک مخوف تروریستان !
ساعت پنج و پنجاه دقیقه و پنج ثانیه ی صبح !

بارتی: موهاهاها .. ببینم نقشه امون همینه؟ یعنی تو فکر میکنی موفق میشیم؟
گلگی: شک ندارم .
بارتی: موهاهاها.. احساس قدرت میکنم. فکر کن که من وزیر شم!
گلگی: نخیر من وزیر میشم!
-باشه تو وزیر شو. ولی بازم موهاهاها..

گلگومات و بارتی کراوچ زیر نور کمی در اتاق خودشون نشسته اند. دودی از پشت صحنه وارد اتاق میشه که بگیم مثلا خفنن و اینا ! چراغ بالای اتاق در نوسانه و چهره ی بارتی و گلگی ، دو تروریست نامردِ پولدار ِ معتاد ِ بدبخت (!)( در راستای مبارزه با مصرف مواد مخدر ! ) از میان دود ها دیده میشه.

اتاق وزیر
ساعت شیش صبح


- درینگ .. دررررینگ ..
- مرض ..
- دیرررریییینگ .. ریییررررریییینگ ..
- کوفت!
- دیریریرینگ .. دیریریرینگ ..
- تو آدم نمیشی؟

تصویر به یک ساعت تغییر پیدا میکنه که مشتی روش میخوره و ساعت زیر مشت محکم البوس سوروس ، له میشه .

- آلبوس .. آل .. پاشو ! نه آل تو نباید بمیری.. آل ..
جیمز جیغ و ویغ میکنه و به سرعت از اتاق بیرون میدوئه .مدتی بعد به همراه چند تن از وزیران برمیگرده .
جیمز: ایناهاش ! تکون نمی خوره .. داداشم مُرد ! من چطوری بدون اون وزیر شم؟ تصویر تغییر اندازه داده شده

آل : میشه همتون برید بیرون ، جیمز .. من میخوام بخوابم .
جیمز : تو مگه نمُرده بودی؟ .. به جون خودم مُرده بودا !

جلسه ی مصاحبه با وزیر
ساعت دوازده

چلق ! ( افکت دوربین کالین ! )

- ببخشید جناب وزیر ، یعنی میخواید بگید هیچ کدوم از این اتفاقاتی که در دنیای مشنگی می افتند به ما مربوط نیست ؟
آل : ببینید ..
چلق ! ( عکس دیگری گرفته شد ! )
- دارم حرف میزنم ! بله .. ببینید ، نه که بگیم همه ی این ها تقصیر ماست ولی بله بعضیاشم تقصیر ماست !

یکی از خبرنگارها فریاد میزنه : میشه مثال بزنید؟
- خب، مثلا میخوان اسم خلیج فارس رو بذارن خلیج عربستان در صورتی که درستش خلیج هاگزمید هستش !
-: میشه بگید چه ربطی داره؟

آل : نمیدونم .. میخواستم تبلیغ کنم!
-جناب وزیر ، این درسته که شما ریشه ای از آلبوس دارید ؟
آل : فحش میدی ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده

چلق ! ( عکس دیه ! )
- جناب وزیر شایعاتی هست مبنی بر اینکه جوون شما در خطره !
آل : بله ! همیشه از این مسائل هست.. به نظرم برای امروز کافیه ! راستی ، تو .. یه عکس از من بنداز وقتی رفتم کنار بابام .. میخوام پز بدم !

جلسه ی هیپت رئیسه
ساعت چهار

یکی از روسا که چهره ی زیبایی داشت و کت و شلواری به تن کرده بود در حالی که پشت میز بزرگی ایستاده بود به آل اشاره کرد :
- میدونی وزیر مردمی یعنی چی ؟

آل : از مردم تشکیل شده ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
- نچ!
آل : از مردم تشکیل نشده ؟
- نچ!
آل : مردم اونو تشکیل دادن ؟
- نچ!
آل : مردم تشکیلش ندادن ؟
- اه ! باو وزیر مردمی یعنی وزیری که به فکر مردم باشه و برای اون ها کار کنه و هدفش سعادت مردم باشه .
آل مقادیری فکر میکنه. مغزش هنگ هایی رو انجام میده و قفل ها کمی باز میشن . آل متوجه موضوعی شده بود .. اون هدفی نداشت جز اینکه بشه آل کبیر ! اون به فکر مردم نبود ، به فکر خودش بود ..
آل : تصویر تغییر اندازه داده شده

خانه ی وزیر نا مردمی ! یا غیر مردمی
ساعت شب !

- اوهههه گلگی ! نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده بود !
گلگی : وزیر جوووونم ! تصویر تغییر اندازه داده شده

و ..
بومب !

فردا
تیتر اولین صفحه ی تمام روزنامه ها:


" دیشب وزیر مردمی و معاونش به همراه هفتاد و دو تن از یاران با وفای خود ، به علت بمب گذاری به قتل رسیده اند ! به جامعه ی وزارتی - سیاسی - جادوگری تسلیت عرض می نماییم .. عله ی کبیر به مناسبت این موضوع ، یک هفته عزای عمومی اعلام کرد . جرئت دارین شادی کنید ! "







تصویر تغییر اندازه داده شده

10!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1387/4/3 8:35:48
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1387/4/9 11:42:50
[b]دیگه ب
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 3 تیر 1387 01:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی طنز: ترور وزیر

جمعیت جادوگران و ساحره ها در مقابل ساختمان جدید وزارتخانه ایستاده بودند و به افتخار فعالیت های سازنده ی وزیر موج مکزیکی می زدند و با هر جمله ای که وزیر بر زبان می آورد، فریاد شادی آنها به هوا می رفت. چند کالسکه ی پرنده ی مخصوص سنت مانگو نیز در اطراف حضور داشت تا به ساحره هایی که هر لحظه با دیدن ژست های دلبرانه ی وزیر غش می کردند، خدمات درمانی مناسب ارائه دهد

- دوستان من! به لطف حمایت های خیرخواهانه ی شما، امروز موفق شدیم ساختمان جدید وزارتخانه که به جدید ترین سیستم های روز دنیای جادوگری مجهز است را افتتاح نماییم.
جمعیت: هوووووراااااااا

- پروژه ی قبلی که تجهیز سنت مانگو به سیستم خدمات شفاگر آنلاین بود هم از ماه گذشته با موفقیت به مرحله ی بهره برداری رسید!

جمعیت: تشویییییییییییییق!

- با حضور نیروهای همیشه در صحنه ی آرشاد و اجرای طرح مبارزه با اراذل و مفاسد نیز با افتخار اعلام می کنیم که میزان ارتکاب جرم در جامعه به صفر رسیده است و انگیزه جنایت در کل جامعه نابود ...

جمعیت : سکوت

یک لحظه بعد

جمعیت: جیییییییییییغ

وزیر از پشت تربیون سقوط کرد و مغز متلاشی شده اش روی سنگفرش پیاده رو پخش شد.

**جادوگر تی وی – 24 ساعت بعد**

"در پی ترور روز گذشته ی وزیر فقید، آلبوس سوروس پاتر به دست دشمنان دولت جدید، کارآگاهان شب گذشته اعلام کردند که این جنایت به روشی مشنگی و توسط وسیله ای به نام اسنایپر صورت گرفته است که قادر به هدف گیری از فواصل دور می باشد. دشمنان مشنگی جادوگران از مظنونین اصلی این پرونده ی دردناک هستند و جانشین موقت وزارت، شخص گلگومات اعلام کرده است که تا پیدا کردن عاملین این جماعت و سپردن آنها به صندلی برقی تد ریموس لوپین آرام نخواهد گرفت... "

تیک! ( افکت خاموش شدن تلویزیون)

گلگومات در حالی که لبخندی رضایتبخش بر لب داشت به صندلی وزارت تکیه زده بود و به همراه شخص دیگری مشغول بالا انداختن نوشیدنیهای بد و غیر آسلامی بود.

- این احمقا همه چیو باور کردن!
- لهجه ی غولیت رو عمل کردی گلی جون؟
- اون واسه عوام فریبیه! اسلحه رو چیکار کردی؟
- برگردوندم انبار مهمات مشنگا! میدونی تا حالابا اجرای طلسم فرمان روی یه نفر این همه حال نکرده بودم.
- از اولم گفتم این نقشه بی نقصه! حتی به خواب هم نمیبینن پای یه جادوگر وسط باشه، بخصوص برادر خونده ی وزیر و غول محبوبش
- مگه کار ما بوده؟ اون سرباز مشنگا با وزیر خورده حساب داشته
- پس بخور به سلامتی مشنگا!
- نه باب! میخوریم به سلامتی آلبوس، وزیری که بوق شد
- ایول، پس به سلامتی آلبوق!

و این روح آلبوق، ببخشید آلبوس بود که یک جفت بال فرشته وار درآورده بود و از بالای ابرها با دلی آکنده از درد زمزمه میکرد:
من از بیگانگان هرگز ننالم، که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

---

پ.ن. ببین چجوری توی دو خط، سوژه ی جدیت رو هم با روح شدن وزیر آوردم وسط!

10!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/4/3 1:40:49
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1387/4/9 11:31:44
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 2 تیر 1387 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دو خط از تاریخ رو خوند ، شیش کلمه را از ورد های جادویی به ذهن سپرد ، در حالیکه زیرلب وقایع سه سال آینده اش را پیشگویی می کرد چوبدستیش را به سوی سوسکی که باید تغییر شکل میداد گرفت . در مقابل جادوی سیاه لرد ولدمورت که از آن نزدیکی می گذشت و برای تفریح نثار جیمز کرده بود ، دفاع کرد !
موجودات جادویی دوستانش را یکی پس از دیگری کالبد شکافی کرد .

آهی کشید و عرق پیشانیش را با پشت دست پاک کرد ، به ساعت نگاه کرد ، در 5 دقیقه ی آینده باید 6 لوله کاغذ پوستی برای کراوچ ، 3 تحقیق برای ویزلی ، 5 طرح نجومی برای بلک ، دو خط برای تدی بوقی می نوشت ( ) ...

صدای ضربه ی ملایمی او را به خود آورد ، جیمز بلند شد و با عجله پنجره ی تالار را باز کرد ، هدویگ که تمام پرهایش از باران شدیدی که می بارید خیس شده بود به سرعت خود را در آغوش جیمز انداخت .

نامه ی خیسی که به پای او بسته شده بود باز کرد و به سختی مشغول به خواندن جملاتی شد که مرکبشان بر روی کاغذ پخش شده بود .

سلام جیمز.
خواهرزاده ی عزیزم ، اینجا ، توی رومانی کلی کار رو سرم ریخته ! اژدها هام آبله ی اژدهایی گرفتن ! همشون دارن از دست می رن ...
یه لطفی بکن دایی... کلوپ رو راه بنداز عزیزم ! وقتت که بازه ، یه کاریش بکن دیگه ... دمت گرم ، چاکریم ! ما رفتیم صفا ... چیز ، نه ! من رفتم سراغ اژدها هام ! مریضن طفلکی ها...


جیمز دقایقی به جملات نامه ی چارلی خیره شد ....
سپس با عجله به سمت مقاله های گیاهشناسیش هجوم برد و آخرین پاراگراف آن را هم کامل کرد .
به ساعت نگاه کرد .. چهار دقیقه ؛
دست لرزانش بر روی کاغذ طراحی نجومش لرزید و آخرین سحابی جادویی را نیز رسم کرد .
سه دقیقه ؛ ...
دماغ آدمک های مدل مشنگش را یکی یکی به صورتشان چسباند .
دو دقیقه ؛ ...
تمام کاغذ ها ، لوله ها ، قلم پرها ، مقاله طرح ها را در کیفش چپاند و دل و روده ی آخرین وزغ شاخدار را به سر جایشان برگرداند .
یک دقیقه ؛ ...
کوله پشتی اش را به دوش انداخت و به سمت هر 10 کلاسش دوید .
( بچه ی زرنگ که میگن همینه ! )

هنگام خروج جیمز از تالار ، تکه کاغذی از کوله پشتی اش به آرامی بر کف تالار فرود آمد ، بر روی تکه کاغذ ، با خطی کج و معوج و کودکانه نوشته شده بود :

سوژه هایی که برای کلوپ ممکنه لازم باشه و دیشب به فکرم رسیده ، فقط به فکر خودمم رسیده ! نه کس دیگه ای :


طنز : ترور وزیر !
جدی : روزی که روح شدم !

پ . ن اول : فقط پست جادوگرانی نقد میشه که درخواست نقد کنند !

پ.ن دوم: نامه ی چارلی رو جدی نگیریدا بوقی ها ! خودم هوس کردم تو این شیر تو شیر کلوپ رو را بندازم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 27 خرداد 1387 13:36
نمایش جزئیات
آفلاین
موضوع طنز :

- تو مطمئنی بلاتریکس؟
- من وقتی حرفی رو می زنم که مطمئن باشم لوسیوس.
- یعنی لرد واقعا با غذاش شربت مهربانی خورده؟
- بله.

در اتاق لرد :

- بیا تو بلی جونم.
- جناب لرد سیاه حالتون خوبه؟
- خوبم بلی. از قیافم پیدا نیست؟
چشم های لرد چپ شده و لبخندی بر لب داشت که غیر عادی بود.
- تازهمنو تامی صدا کن.
- تامی؟
- آره بلی جون. ببین می خواستم باهات یه مشورتی بکنم. چطوره چند تا بچه یتیم ماگل بیارم بزرگ کنم ها؟
-
- فکر نکنم مخالفتی داشته باشی چون اونوقت با اکسپلیارموس من طرفی.
-
- بلی بیا بغلم؟
بلاتریکس با سرعت از اتاق خارج شد. یک ربع بعد لوسیوس وارد شد.
- لوسی چطوری؟
- مرسی لرد سیاه.
- اکسپلیاموس. گفتم منو تامی صدا کن.
- بله لرد سیا... یعنی تامی.
- لوسی. من به کلاس های خصوصی دامبلدور فکر می کردم. با خودم گفتم چه قدر سرشار از محبته. تو پرسی خوبی می شی ها.
لوسیوس خواست از اتاق خارج شود ولی لرد در اتاق را قفل کرد.
لوسیوس :
ولدمورت :



لطفا نقد شود.


6 از 10

در تاپیک بررسی پست ها نقد شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1387/3/27 13:38:58
ویرایش شده توسط جیمز هری پاتر در 1387/3/31 14:45:44
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 27 خرداد 1387 10:47
نمایش جزئیات
آفلاین
موضوع جدی:در اینه ی نفاق انگیز چه دیدم...

به سختی از جا بلند شدم.ایستادم و به طرف در حرکت کردم,در را ارام ارام باز کردم نگاهی به دوروبر انداختم و از در خارج شدم.
از راهرویی نسبتا طولانی گذشتم و به دوراهی رسیدم.
نمیدانستم مقصدم کجاست اما انگار نیرویی نامرئی مرا با خود به دالان سمت راست میبرد سعی کردم جلویش ایستادگی کنم اما نمیشد ان نیرو,هر چه که بود قدرتش از من بیشتر بود.
بدون این که خودم بفهمم چرا,هیجان زده بودم .
نمیدانم چرا اما از جایی که نمیدانستم کجاست کمی میترسیدم.
ان نیرو مرا با خود میبرد بدون این که من حتی بخواهم پافشاریی بکنم.
ناگهان هراسی در دلم به وجود امد اگر همراه ان نیرو میرفتم ...شاید این یک تله بود .نه من باید به خوابگاه باز میگشتم .با تمام قدرت یک قدم به عقب برداشت...قدمی دیگر و ...ناگهان صدایی در ان راهروی تاریک پیچید:سعی به فرار نکن...
نمیتوانستم از لحن ان شخص بفهمم که تهدید کننده است یا فقط یک ندا.
اما من ناامید نمیشدم باز هم سعی کردم برگردم این بار ان نیرو مرا با خود جلو و جلو تر برد...
بالاخره به یک راهرویی رسیدم...از نفس افتاده بودم دیگر توان راه رفتن نداشتم سرم را برگرداندم تا ان جا را زیر نظر بگیرم.
زیرزمین...من بدون انکه خودم بخواهم وارد زیر زمین شده بودم مقابلم دری را میدیدم اما نه یک در معمولی...ان زیرزمین کثیف و نم کشیده و یک در سالم و تمیز و بسیار زیبا.
اینبار ان نیرو را حس نکردم دیگر وادارم نکرد جایی بروم.تصمیم گرفتم به طرف خوابگاه بروم و در ان جا بخوابم.
اما اینبار خودم متنع از رفتنم شدم به سمت در نگاهی انداختم...صدای کفشم در ان زیرزمین وهمناک تق تق صدا میکرد.به در رسیدم به ارامی دستگیره ی در را که کله ی اسبی بود فشردم و در باز شد.جلو رفتم و در چارچوب در قرار گرفتم ...جلوتر...ناگهان همه جا روشن شد نور زننده ای تمام اتاق را فرا گرفت به زحمت چشمانم را گشودم و ان را دیدم...
در اتاق هیچ موجود زنده ای نبود,جز یک اینه ای بسیار بلند به بلندی سقف رو برویم بود جلو رفتم ناگهان خاطره ای در ذهنم روشن شد.
ان صبح را به یاد اوردم که همگروهی هایم در مورد اینه ای حرف میزدند اینه ای که پس از سال ها در جایی پنهان بود و هیچ کس جایش را نمیدانست من که از همه ی ان افراد حریص تر بودم و تشنه ی قدرت همیشه میخواستم ان اینه را ببینم و لمسش کنم...هم اکنون ان اینه روبرویم است پس منتظر چه بودم؟رفتم و در اینه نگریستم برای یک لحظه چیزی ندیدم اما پس از چند دقیقه در اینه خود را دیدم که سوار جاروی پرندا هستم...
نه چطور امکان داشت من از ارتفاع هراس داشتم.دوباره به اینه نگریستم اینبار در دفتر دامبلدور بودم اما نه روی صندلی مهمان بلکه روی صندلی دامبلدور!خدای من...من مدیر هاگوارتز بودم.
و ان قدر به اینه خیره ماندم و ارزوهای شیرینم را در ان نگریستم که متوجه حضور زمان و ارام ارام بسته شدن در و سپس در زیر زمین نشدم...


8 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز هری پاتر در 1387/3/31 14:44:17