آنیتا از قطار پیاده شد.چندین بار آپارات کرد و به کوچه دیاگون،مجمع ویزنگامورت سر زد.او مد به مطالب اشتراکی سر بزنه که یادش افتاد همچین قسمتی تو دنیای جادوگران وجود نداره!
در نتیجه بیخیال شد و به دفترش در مجمع رفت.آنیتا چوبدستشیو تکون مختصری داد و اتاق رئیس به طور خیلی خفنی کن فیکون شد!کرکره ها بالا رفت و تصویر حیاط خلوت مجمع جای خودش رو به منظره ای از جزایر هاوایی داد! صندلی چوبی که برای بازدید کنندگان بود و به علت وجود میخ روی جای نشستنش هزاران تلفات داده بود ،تبدیل به تخت خواب دو نفره و بزرگی شد.آنیتا روی تخت دراز کشید و با خودش فکر کرد.
- باید چند تا طرح جدید ویزنگامورت رو اجرا کنم!اول از همه باید برای هر انجمن یه ناظر کمکی از تازه واردها بزارم که نظارت رو یاد بگیرن بعدش...
در همین لحظه چشم آنیتا به کیف دستی کوچیکش افتاد که حاشیه پاکتی سفید رنگ از اون بیرون اومده بود.قبل از این که به سمت نامه بره با حرکتی که نشان از اندوه زیادش بود(چه حرکتی؟)خودش رو روی زمین و انداخت و پاهاشو به زمین کوبید.در حالی که گریه میکرد جیغ کشید:بابا!!!ددی!
آخه چرا تو؟بابایی!من باباییمو میخوام!اَاَاَاَاَاَه!!!
15 دقیقه بعد
آنیتا اشکهاشو پاک کرد و با قدم هایی آروم به سمت کیف رفت.نامه رو برداشت و روی تخت دراز کشید.دوربین...
- یه لحظه!دوربین از کجا پیداش شد؟
- جلوه ویژه است!بیخیال!

دوربین روی چشم های آنیتا زوم کرد.چشم ها مدام از چپ به راست می رفتن و یه خط پایین می اومدن!
دوربین دوباره آنیتا رو از دور نشون داد.
- این،این...یعنی اون ... جانشین...من باید ...محفلی ها بگم...اونا الان اشتباه میکنند... باید جانشین واقعی رو معرفی... غــــش!(افکت غش کردن!)بوووف!(افکت افتادن آنیتا روی زمین سنگی!)
محل اقامت محفلی ها
- بع بع بع بع!
- مرتیکه بوفالو!هنوز از راه نرسیده پسرخاله شده!بز هاتو از تو یخچال بیار بیرون ببینم!
ابرفورث روی صندلی دامبلدور نشست و پاهاش رو روی میز غذاخوری انداخت و گفت:جانشین محفل قاعدتا باید نزدیک ترین فرد به دامبلدور باشه!پس منم دیگه!
مجسمه فلیت هم که از این بی عدالتی به حرف زدن افتاده بود گفت : کی گفته باید جانشین فامیل باشه؟

- حس ششم من!هوی!استر!یه نوشیدنی برام بیار!غذا هم میخوام!
9 از 10!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


) به گابريل و مري نگاه مي كردند.
گفتم حد اقل بذارين بغلتون كنم!گفت غلط هاي زيادي نمي خواد كني!بهم گفت مري بعد مرگ من تو بايد جانشين من بشي!واقعا چه مرد شريفي بود!

***
.


!
) بهش ميندازه و ميگه: چيه؟خيلي خوش به حالت شده؟ داري بندري مي رقصي؟سينه مي لرزوني؟

در وجودش زبانه کشید و فریاد زد: گریندوالد!
من دارم با ولدی میرم یک جای خوب. شما همین جا بمونید و بچه های خوبی باشید.
یعنی یک ماموریته برای نجات جامعه جادوگری! البته من هیچ رفتار دوستانه ای بهش نشون نمیدم و باهاش خشک و رسمیم!