شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
هوا سرد بود. باد شديدي ميوزيد و من در حالي كه دكمه ي پالتويم را محكم مي بستم به دوردست نگاه كردم. خورشيد داشت غروب ميكرد. موهای ژولیده و بلوندم در میان امواج سرد باد می رقصید و جلوی صورتم می ریخت. هنوز در لندن بودم. به خیابان سنگ فرش شده و قدیمی ای که آرام آرام در آن گام بر می داشتم خیره شده بودم. نظم خاصی در انتخاب سنگ ها به کار نرفته بودم. لحظه ای ایستادم. برگشتم و در آن سوی خیابان به باجه تلفن متروکی که از آن بیرون آمده بودم نگاه می کردم. در دلم به وزارت سحر و جادو و تشکیلات کرنولیوس فاج لعنت می فرستادم. با اکراه و تنفر با گام هایی سریع تر از خیابان قدیمی خارج شدم.
.::: فلش بک : دقایقی قبل :::.
دستگیره درب دفتر چرخید. بلافاصله به خود آمدم و صاف نشستم. آقای کراوچ در چارچوب در نمایان شد. اضطراب خاصی در چشمانش دیده می شد. کاغذهای پوستین زیادی را در دست داشت. از کنارم رد شد و کاغذها را روی میز بزرگ چوبی اش که در جلوی آن آرم وزارت سحر و جادو منبت کاری شده بود، انداخت. نفس عمیقی کشید و به پشت میزش رفت. کلاه و بارانی خاکستری اش را در آورد و روی چوب لباسی کنار میزش آویزان کرد.
دکمه یقه پیراهن سفید رنگش را باز کرد و روی صندلی بزرگ، در پشت میز نشست. کاغذی را از جیب شلوارش بیرون کشید و مقابل خود قرار داد. دقایقی کوتاه سکوتی در دفتر حاکم بود. آقای کراوچ دستی روی سبیل کوتاهش کشید. سرش را بالا گرفت و به من خیره ماند. به دیواره های دفتر کوچک آقای کراوچ خیره شده بودم که کاغذهای مختلفی به آن نصب شده بود. آقای کراوچ سرفه ی کوتاهی کرد. بلافاصله به خودم آمدم و به او نگاه کردم. با صدایی نسبتا آرام شروع به حرف زدن کرد:
« آقای ایماگو، متاسفانه باید بگم مقامات بالا خواهان عزل شما از ریاست بخش دیاگون هستند. دیشب شما رو از سمتتون عزل کردند. »
درست به مانند این بود که پارچ آب سردی را روی من بریزند. همچنان به لب های آقای کراوچ خیره مانده بودم. منتظر بودم که با خنده ای این خبر را تکذیب کند. اما خبری نشد. او هم به من نگاه می کرد. ابروانم را بی اختیار بالا انداختم و با صدایی بلند گفتم:
« آقای رئیس، من رو خواستین که همین رو بگین؟! تعجب می کنم که چرا باید منو عزل کنید؟ تا اونجایی که یادمه مقام مافوق من، فرماندهی کارآگاهان، یعنی شما هستید و من از شما دستور می گیرم. اون وقت کدوم مقام بالایی دستور اخراج من رو دادن؟! »
لحظه ای احساس کردم که هر لحظه صدایم رو بالاتر می بردم. سرم را پایین گرفتم و به کفش های سیاهم خیره شدم. به آقای کراوچ مهلت صحبت کردن ندادم، سرم را بالا گرفتم و بلافاصله با صدای بلند تری گفتم:
« ببینید جناب رئیس، من مقصر نبودم. وظیفه من گشت زنی توی دیاگون نیست ! من ریاست بقیه کارآگاهان دیاگون رو دارم. وظیفه من بررسی گزارش های اونها هست. وظیفه من اینه که محدوده بازرسی های اونها رو تعیین کنم. سرقت از گرینگوتز یا دکان های دیاگون، تقصیر افراد منه، نه خود من »
آقای کراوچ از روی صندلی اش بلند شد. و به داخل دفتر، جایی که من نشسته بودم، گام برداشت، رو به روی من، به دیوار پر از کاغذش تکیه زد و گفت:
« شخص وزیر خواهان اخراج تو بودند اینیگو. از دست من کاری بر نمیاد. ایشون معتقدند که شما درست افرادتون رو مدیریت نکردین. شانس آوردی که ایشون از دادگاه شما گذشتند. در حقیقت مقصر اصلی در زخمی شدن تانکس، شما هستی »
پوزخند کوتاهی به حرف هایش زدم. سرم را دوباره پایین گرفتم. فکرم به جایی نمی رفتم. آقای کراوچ با صدایی بسیار بلند ادامه داد:
« کارآگاه تانکس رو بعد از بهبودی شون می فرستیم بخش هاگزمید. شما جای ایشون توی دیاگون هستی. ریاست بخش دیاگون رو هم از این به بعد به جای تو،الستور مودی به عهده میگیره. حالا هم قبل از اینکه کل وزارتخونه رو با سر و صدات بکشی اینجا، از دفتر من برو بیرون. حالا. »
صورت سفید آقای کراوچ از شدت عصبانیت قرمز شده بوده. دهانش نیمه باز بود. با دستش به درب دفتر اشاره می کرد. نگاه تنفر آمیزی تحویل نگاه خشمگین آقای کراوچ دادم. به سرعت از روی صندلی بلند شدم و به سمت درب دفترش گام برداشتم. درب را کشیدم و از دفترش خارج شدم و پشت سرم درب را محکم بستم. صدای بسته شدن درب در راهروی ساکت بخش کارآگاهان طنین انداخت. صدای اعتراض آقای کراوچ را می شنیدم که خیلی برایم واضح نبود.
در حین خروج از بخش، به تابلوی اعلانات بخش نوشته هایی جدیدی اضافه شده بود. چشمم بی اختیار نام و وظیفه ام رو دنبال کرد:
چهارشنبه، 9 اکتبر بخش دیاگون رئیس: کارآگاه الستور مودی
وارد خیابان سیدکاپ شدم. بی اختیار نگاهم عقربه ساعت برج طلایی بیگ بن، در خیابان رو به رویی را دنبال کرد که ساعت هشت و نیم را نشان می داد. هنوز سی دقیقه به شروع نوبتم مانده بودم. از پیاده روی خیابان شلوغ و پر مغازه به سختی عبور می کردم. سیل جمعیت را کنار زدم و به مقابل لیکی کالدرون رسیدم. درب کافه را باز کردم و داخل شدم. مثل همیشه کهنه، کثیف و ساکت بود. تنها 4 مرد که شنل های یکدست سیاهی بر تن داشتند، در انتهای کافه، گرداگرد میز دایره ای شکل نشسته بودند.
تام پیر پشت پیشخوان روی صندلی اش نشسته بود. روزنامه پیام امروز در دست داشت و با دقت خاصی به متون آن خیره شده بود. می توانستم صفحه اول روزنامه و تیتر بزرگ آن را ببینم:
وزیر: تعویض رئیس کارآگاهان دیاگون، راه حل موقتی برای سرقت های زنجیره ای گرینگوتز و دکان ها می باشد.
تصویر متحرک کرنولیوس فاج که مشغول مصاحبه با خبرنگاران بود، روی صفحه اصلی، زیر تیتر چاپ شده بود. به سمت پیشخوان حرکت کردم. در مقابل تام ایستادم. تام در حالیکه با دقت چشمانش متن روزنامه را دنبال می کرد، سرش را آرام آرام بالا آورد. چشمان گردش، گردتر شد. تبسمی مصنوعی کرد و با من دست داد:
« سلام اینیگو. حالت خوبه؟ واقعا متاسفم. نباید خیلی جدی بگیری. فاج عقلش به چشمشه. اهمیتی نده به این موضوع. »
فقط سری تکان دادم. تام لیوان بزرگ نوشیدنی لیمویی ای را جلویم، روی پیشخوان قرار داد. صندلی بلند پیشخوان را جلو کشیدم و در مقابلش نشستم. تام دوباره پشت روزنامه قایم شد و با دقت به خواندن متون ادامه داد. به چهار مرد در انتهای کافه خیره شدم که با هم گرم صحبت کردن بودند. زبانشان آشنا نبود. واژه هایی گنگ در ذهنم نقش گرفت. نتوانستم زبان شان را تشخیص دهم. چند کلمه حرف می زدند و به دنبالش قهقهه هایی بلند سر می دادند که در کافه طنین می انداخت.
در حالی که همچنان به چهار مرد خیره شده بودم، یک جرعه از نوشیدنی لیمویی را سر کشیدم. با صدایی آرام پرسیدم:
« تام، این چهار نفر کی هستن؟! به چه زبونی حرف میزنن؟ آشنا نیستن »
تام در حالی که همچنان پشت روزنامه قایم شده بود و مشغول خواندن بود، نجواکنان گفت:
« بلغارستانی هستن. یک هفته ای هست اومدن اینجا. واسه مهمونخونه من پول خوبی هم میدن. گردشگر هستن انگار.»
با تعجب به سمت تام چرخیدم و نگاه کجی تحویلش دادم. همچنان با دقت مشغول خواندن روزنامه بود. پرسشگرانه پرسیدم:
«تام؟؟!! این چهار نفر یک هفته است که توی مهمونخونه تو هستن، اون وقت تو به من چیزی نگفتی؟! »
دوباره سرم را به سمت 4 جادوگر بلغارستانی چرخاندم و به آنها خیره شدم. تام با صدایی آرام گفت:
« به نظرم مشکوک نمیان.»
جرعه آخر نوشیدنی لیمویی را سر کشیدم. لیوان را روی پیشخوان قرار دادم. دکمه پالتوی سیاه رنگم را باز کردم. دست در جیب داخلی پالتو بردم و نشان طلایی کارآگاه را بیرون کشیدم و روی پالتویم وصل کردم. از روی صندلی مقابل پیشخوان بلند شدم و به سمت انتهای کافه، درست جایی که چهار مرد همچنان می خندیدند، گام برداشتم.واژه هایشان کاملا عجیب و گنگ بود. در کنار میز نمایان شدم. سرفه کوتاهی کردم. سکوت میان چهار مرد برقرار شد. سرشان را بالا گرفتند و به من نگاه می کردند.
هر چهار مرد موهای کوتاه سیاه رنگی داشتند. میانسال نشان می دادند. قابل تشخیص بود که دو نفر آنها شباهت زیادی به هم دارند و دوقلو هستند. همگی رداها و شلوارهای یکدست سیاه رنگ بر تن کرده بودند. همچنان به من خیره شده بودند. با کمی مکث، آهسته پرسیدم:
« سلام. شما بلغاری هستید؟ زبان ما رو می فهمید؟ انگلیسی بلد هستید؟ من کارآگاه هستم. مامور وزارت سحر و جادوی بریتانیا. متوجه میشین؟»
همچنان به من خیره مانده بودند. از نگاه شان متوجه شدم که چیزی از حرف هایم را نفهمیدند. بلافاصله مرد بلند قامتی که رو به رویم نشسته بود با لهجه به خصوصی، به انگلیسی حرف زد:
«سلام آقا. بله ما بلغارستانی هستیم. زبان شما رو متوجه نمیشیم. اما من به انگلیسی مسلط هستم. مشکلی پیش اومده کارآگاه؟! »
با کنجکاوی گفتم: « می تونم از وسایلتون، توی مهمونخونه طبقه بالا، بازرسی کنم؟»
به صورتش خیره شدم. چین و چروک روی گونه هایش برایم ناخوشایند بود. عرق تندی از پیشانی مرد می ریخت.دستان لرزانش را دیدم که پایین می برد. امان ندادم. لگدی به میز زدم و خود را عقب رو میز دیگری پرتاب کردم و پشت میز پناه گرفتم. صدای خرد شدن لیوان های شیشه ای روی کف زمین به گوشم می رسید.همچنان در حالی که روی زمین دراز کشان بودم، چوبدستی ام را از داخل پالتویم بیرون کشیدم. دوقلوها را دیدم که با گام هایی سریع به سمت درب خروجی لندن مهمونخونه می دویدند.پشت سر هم دوبار زمزمه کردم:
« پتریفیکیوس توتالوس»
اخگر های آبی رنگ بر تن دوقلوها نشست. دو مرد در حالی که نعره می زدند از پشت روی زمین افتادند. دو مرد دیگر که همچنان در انتهای کافه ایستاده بودند، چوبدستی بدست آرام آرام به سمت جلو گام بر می داشتند. قدم هایشان هر لحظه نزدیک تر می شد. فریاد بلند هر دوی آنها شنیده می شد که چیزی زمزمه می کردند. اخگرهای قرمز رنگی بر میز چپه شده کنارم نشست. تکه های خرد شده میز به اطراف پرتاب می شد. بلافاصله نعره کشیدم:
«اکسپیارموس»
اخگری بر صورت مرد اولی نشست و او را به عقب پرتاب کرد.چوبدستی اش از میان انگشتان دستش به هوا پرتاب شد. مرد دومی در همان جا نمایان شد و من را هدف چوبدستی اش قرار داده بود که بلافاصله از بالای سرم اخگری سرخ بر سینه او نشست و او را هم به عقب پرتاب کرد. سرم را بالا گرفتم. تام پیر در حالیکه دستش می لرزید همچنان با چوبدستی اش دو مرد را هدف گرفته بود. در دست دیگرش عصایی داشت. آرام آرام از کنارم گذشت.
چوبدستی اش را تکان داد و بلافاصله دو رشته طناب بلند از نوک چوبدستی اش بیرون جهید و به دور دو مرد بلغاری که روی زمین افتاده بودند پیچیده شد. بلافاصله از روی زمین بلند شدم. تام دسته کلیدی را کف دستم قرار داد. با صدایی مظطرب و محکم گفت:
« اینیگو،اتاق اینا شماره سه هستش»
بلافاصله با گام هایی سریع از پله های بلند کافه بالا رفتم.قلبم به شدت می طپید.نفس زنان در مقابل درب چوبی و کهنه سوم که شماره 3 روی آن نقش بسته بود ایستادم. کلیدی که شماره سه داشت را درون قفل درب چرخاندم. درب با صدای قریچ مانندی باز شد. جا خوردم. سرتاسر اتاق پر از کیسه های سر باز سفیدی بود که درخشش کور کننده گالیون های طلایی در آن نمایان بود.
ببخشید آریانا مثل اینکه مشکلی پیش اومده. من اصلا قصد اینکه جای تو رو بگیرم نداشتم ، چون مدتی بود در سایت نیومده بودی گفتم شاید نتونی به این تاپیک رسیدگی کنی.
من هیچ کدوم از قوانین (!) تو رو عوض نکردم که می گی قوانین هنوز قوانین تو هست. چیز خاصی هم نگفتم که بخوای بگی به حرفم گوش ندین.
اگه دقت کرده باشی ، مطمئنا دیدی که در تاپیک رویارویی با ناظرین دیاگون گفتم وقتی خودت اومدی تاپیکو خودت بعهده میگیری و من فقط در زمان غیبت تو این تاپیکو اداره می کنم.
به هر حال مثل اینکه خودت این تاپیکو بعهده میگیری پس تو مسئول این تاپیک هستی و من اجازه ی این کارو دارم که در زمانی که تو به این تاپیک رسیدگی نمی کنی این تاپیکو بعهده بگیرم نه در زمانی که خودت هستی. بنابراین تا وقتی هستی من هیچ کارم اما اگه رفتی ، من این تاپیکو بعهده می گیرم.
به ليلي؟ چي ميگيــــــي؟ به دوستان ديگر: عزيزان! من هنوز هم مسوول اين تاپيكم. به جنبين براي ثبت نام. قوانين هم هنوز قوانين منه. به حرف ليلي گوش ندين. ( ) مهلت هنوز دارين.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
اي آريانا! همانا ما ناممان را در اين ليست خزت به ثبت ميرسانيم... باشد كه مدال طلاي آن نصيبمان شود
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم و در افق، طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم، كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود.. كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم.. كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست.. با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم، وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم.. از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد.. اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان، از چشمان اشكبارم محافظت كند.. شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
يك خبر مهم: مرحله ي پنجمي در كار نيست ديدم ارزششو نداره كه فقط به خاطر 2 نفر ، يه مرحله ي جديد ، به المپيك اضافه كنم. بنابر اين ، شما تا يكشنبه ي آينده براي شركت در تمامي مراحل فرصت داريد. كساني مثل آلفرد بلك و ليلي و همين طور بقيه ، ميتونن خيلي راحت خودشونو به لونا برسونن. كار سختي نيست. موفق باشيد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.