باران سردی می بارید و رعدی همچون دیوی خروشان می غرید و بر زمین بایر بر خورد می کرد. مردی با ردایی بلند و ریشی نقره فام که به طور عجیبی با محیط پیرامونش در تضاد بود در زیر باران ایستاد بود. سگرمه هایش در هم رفته بود و چینی عمیق بر پیشانی چروکیده اش انداخته بود.
سردی عجیبی را در عمق وجودش حس می کرد ! همچون آب یخی که از فرق سرش به پایین ریخته باشند. لحظه ای چند ، چشمانش را بست و با خود فکر کرد ... دیگر توان قبلی را نداشت! چند سال پیش میتوانست چندین دیوانه ساز را به راحتی پس براند ولی حالا .... !
دوباره سردی دیوانه ساز در وجودش رخته کرد.برای اولین بار در عمرش توانست سیاهی را در وجودش احساس کند ... حس بدی داشت! حالتی انزجار در خود احساس کرد.حالتی که وقتی گرگی در شب زوزه ای دهشتناک می کشد به فرد دست می دهد.
باید مقاومت می کرد. در ذهنش خاطره ای عالی را مجسم کرد ... قطره ای عرق از پیشانی اش بر گونه های سرد و بی رنگش لغزید . حتی فکرش را هم نمی کرد که در مصاف با چندین دیوانه ساز اینگونه به مشکل بر بخورد. خاطره در عمق وجودش رخنه کرد ... خاطره ای شیرین و جذاب! احساس کرد بدنش دوباره گرمای قبلی را به دست میاورد. گرمایی که ناشی از مهربانی بود ! گرمایی که به راحتی می توانست سرمای پلید سیاهی را در هم بشکند و جلو ببرد ... سرانجام سپر مدافعش از چوب خوش ساختش بیرون آمد .
ققنوسی قرمز رنگ و با وقار با نوری خیره کننده از انتهای چوب دستی به بیرون خزید. منقار خوش ساختش همچون نیزه ای خمیده بود و بال های قرمزش همچون آتشی در سیاهی شب!
چهره ی پیرمرد با دیدن ققنوس از شادی باز شد وگل از گلش شکفت. دیوانه ساز ها ، با انزجار عقب نشینی کردند ... پیرمرد خسته بر روی زمین افتاد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/7/12 11:52:19
قراره طی چند هفته «هری پاتر و سنگ جادو» رو مرحلهبهمرحله با هم بخونیم، درباره فصلها و شخصیتها حرف بزنیم، نظریه بسازیم، تفاوتهای کتاب و فیلم رو بررسی کنیم و سراغ برنامهها و فعالیتهای ویژه هم بریم.