جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

174 کاربر(ها) آنلاین هستند (128 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
174 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آبان 1387 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
برگزاري مسابقات دوره اي در هاگوارتز، اتلاف وقت يا يک تفريح سالم؟
شب پيش، مجلس شوراي اسلامي(!!) جامعه ي جادوگري، طي يک اقدام شگفت انگيز لايحه اي را، مبني بر ايجاد مسابقات دوره اي در هاگوارتز تصويب کرد.
سوزان جانسون يکي از اعضاي کميته انضباطي مدرسه جادوگري هاگوارتز، در حالي که با اشفتگي به دنبال راه گريزي از ميان خيل خبرنگاران ميگشت، اظهار داشت:« طرح اين مسابقه باور نکردنيست، علاوه بر اينکه دانش اموزان را ترغيب به درس خواندن ميکند، تفريحي سالم برايشان محسوب ميشود. در هر صورت تصويب اين لايحه براي ما دردسري اعصاب خورد کن شده بود»
بر طبق اظهارات او، البوس دامبلدور، مدير مشنگ دوست مدرسه جادوگري هاگوارتز، از زمان مطرح شدن اين طرح درصدد مخالفت با ان برامده. به گفته ي جانسون دليل مخالفت دامبلدور، خشک و خطرناک بودن مراحل و همچنين عاري بودن مسابقه از هر گونه روابط عاشقانه در ان بوده!
بدين جهت يکي از شرايط ورود به اين مسابقات اين است که شرکت کنندگان جفت باشند!
مراحل اين مسابقات دوره اي، بر حسب اموخته هاي سالانه دانش اموزان و کاملا عملي ميباشد که در اخرين روز هر فصل، شرکت کنندگان، مجبور به دفاع از خود در برابر خطراتي هيجان انگيز ميشوند. به گفته ي جانسون روش مقابله با تمامي اين مراحل به صورت نکاتي نامحسوس در کلاس هاي درس دانش اموزان بالاخص کلاس هاي دفاع در برابر جادوي سياه، طلسم و ورد، تغيير شکل و معجون سازي ذکر ميشوند.
جوايز اين مسابقه هنوز مشخص نشده اند.


ريتا روزنامه رو از جلوي صورتش پايين اورد و نگاهي به قيافه هاي گيج و خنگ() همگروهي هاش انداخت. در حالي که روزنامه را تا ميکرد گفت:

-بايد جفت جفت شرکت کنيم!
پيوز نگاهي به بقيه انداخت و از ريتا پرسيد:

- مگه توام ميخواي شرکت کني؟
ريتا: اره مگه چيه؟
پيوز: اخه تو هرکاري ميکني سر کلاس بجز درس گوش دادن

ريتا روزنامه تا شده رو در سوراخ دماغ پيوز فرو کرد تا خفه شود سپس به سمت بقيه برگشت و گفت:

-خب بياين سريع همه جفتامون رو انتخاب کنيم ديگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/8/1 21:33:23
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 26 مهر 1387 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سپس چوبدستیش را در آورد به سمت لودو بگمن گرفت. نبرد آغاز شد!

ریتا در حالی که با حرکت سرش موهایش را به عقب پرتاب میکرد، گوشه ی ردای اسپ را گرفت و با صدای اهسته ای گفت:

-البوس بزار دنیس یا اسپراوت با اون بجنگن، خواهش میکنم...تو از پسش برنمیای ال سو. ما به اندازه کافی اموزش ندیدم، اون...اون...

بعد در حالی که با به دنبال کلمه ی مناسبی برای توصیف لودو میگشت، ملتمسانه به اسپ خیره شد.

البوس بی توجه به نگاه های ریتا گوشه ی شنلش را از دست او خارج کرد و به سمت لودو رفت، انتقام رو در یک قدمی خودش میدید؛ چهره ی رز لحظه ای از جلوی نظرش دور نمیشد و دیگر هیچ چیز جلودار او نبود.

لودو در حالی که با پوزخندی گوشه لبش ان دورا تماشا میکرد با صدای بلندی گفت:

-به به...ببینین کی اینجاست، اسپ کوچولو و سگ وفادارش!

صدای قهقهه اسلیترینی ها در تالار هافل پیچید، اسپ در حالی که از خشم دندان هایش را روی هم فشار میداد با صدای ضعیفی جواب داد:

-خفه شو عوضی، حق نداری در مورده ریتا اینجوری حرف بزنی.
-بسه دیگه البوس...من فکر میکردم واسه گرفتن انتقام رز اومدی اینجا، خیلی عجیبه که تو سر راهت یکی دیگه رو برداشتی به جاش!
-من واسه گرفتن انتقام اینجا اومدم، مطمئن باش تا به هدفم نرسم ولت نمیکنم.

لودو با وسواس نوک چوبدستیش را با انگشتش تمیز کرد، سپس نگاه عمیقی به اسپ انداخت و گفت:

-خیلی خب، حالا که اینقدر مصممی فکر کنم بتونم باهات دوئل کنم البوس...تو اماده ای؟
-من چند هفته است که اماده ام!

لودو دستانش را از هم باز کرد و رو به تمام کسانی که در تالار بودند گفت:

-تا زمانی که من دارم با البوس دوئل میکنم هیچ کدوم از شماها حق دخالت ندارین، هیچ کدومتون اجازه دوئل با فرد دیگه ای رو ندارین، دوست دارم همتون تماشاگر یک دوئل تاریخی بشین...

سپس با لبخند مرموزی به سمت اسپ برگشت و از او پرسید:

-اماده ای که خودتو محک بزنی؟...پس شروع کن...ایمپیدیمتا

لودو طلسم را مستقیم به سمت اسپ فرستاد که به خاطر جاخالی او دیوار حمام را در پشت سر او خورد کرد.

اسپ با عجله از روی زمین بلند شد و چوبدستیش را به طرز ناموزونی به سمت لودو گرفت و فریاد زد:«پروتگو»

لودو طلسم را دفع کرد و با قهقهه مستانه ای فریاد کشید:

-واقعا یادت رفته بود که من این طلسم رو بهت یاد دادم؟؟ سکتوم سمپرا

اسپ سرش را در مقابل طلسم خم کرد که باعث شد طلسم به جای او به هانا برخورد کند.

-اشغال عوضی میکشمت...استیوپفای

طلسم از کنار لودو رد شد، او در حالی که شنلش را درست میکرد سرش را بالا گرفت و فریاد کشید:پترفکیوس توتالوس

اسپ در حالی که در برابر طلسمی سرش را خم میکرد فریاد کشید:

-اشغال عوضی، مسبب همه بلاهایی که سره ما اومده تویی، فکر نکن میزارم به این راحتی از چنگم در بری...تا اخرین قطره خونتو نریزم ول کن نیستم بگمن! پروتگو

لودو خودش را به کناری پرتاب کرد و گفت:

-اسپ کوچولو دوست داری یکسره بری پیش دوست دخترت یا مرحله به مرحله بفرستمت؟؟ اگه میدونستم میخوای قهرمان بازی دربیاری قبلش برات چندتا کلاس میزاشتم. استیوپفای

اسپ برای اینکه طلسم بهش برخورد نکند چندین میز پایه کوتاه را دور زد و فریاد کشید:

-میبینی همگروهی های خودت چه جوری علیه ات قیام کردن؟ میبینی بگمن؟ اما تو اینارو درک نمیکنی. به قدری خودتو مشغول ریاست کردی بودی که نمیفهمیدی چه قدر وجودت مایه عذابه...ریداکتو

لودو با چهره ای برافروخته در برابر طلسم جا خالی داد و فریاد زد:

-دیگه زیادی داری حرف میزنی البوس...دیگه وقتشه که بکوشمت احمق...اوادا...

صدای جیغ ریتا در تمام تالار پیچید، درحالی که دستش را از بین دستان اسپراوت بیرون میکشید خودش را بین اسپ و لودو انداخت...در کمتر از یک ثانیه که لودو طلسمش را کامل کرد، البوس، ریتا را به کناری هل داد و او را از محل اصابت طلسم دور کرد...

صدای برخورد شیئی با زمین در تالار هافلپاف به گوش رسید، ریتا در حالی که با اشفتگی از روی زمین بلند می شد به پیکر او چشم دوخت، انتظار داشت اسپ رو ببیند که همچنان در حال دفاع است...پس چرا اسپ رو زمین افتاده؟ چرا تالار در سکوته؟ چرا لودو بهت زده است؟

در حالی که تلو تلو میخورد به سمت اسپ رفت و کنار او روی زمین زانو زد...دستش را روی گونه ی او گذاشت...هنوز گرمه، اسپ زندست؟

گیج بود، سرش را بلند کرد و به قیافه ی گرفته ی دنیس چشم دوخت...دنیس صحبت میکرد، اما چرا صدایش را نمیشنید؟ حس میکند! میتواند بفهمد...اسپ مرده؟ نه این درست نیست...تقصیر او بود، اسپ مرده؟

از جایش بلند شد و به سمت لودو رفت، دنیس در حالی که دستانش را میگرفت او را نگه داشت و گفت:

-ریتا هیچی عوض نمیشه...اسپ مرده!
-ولم کن دنیس میخوام برم پیش لودو...
-نمیشه ریتا...بهتره خودتو کنترل کنی

ریتا در حالی که با عصبانیت خودش را تکان میداد تا بتواند دستانش را ازاد کند فریاد کشید:

-بهت میگم ولم کن دنیس...بزار برم، خواهش میکنم

دنیس با شدت بیشتری اورا نگه داشت و گفت:

-دیوونه بازی بسه ریتا...هیچی عوض نمیشه!

صدای قهقهه شاد لودو، ریتا را بیشتر عصبانی کرد...در حالی که چوبدستیش را در دستش تاپ میداد با لحن سرخوشی گفت:

-دوست پسرت بود ریتا؟

ریتا با عصبانیت خودش را از دست دنیس ازاد کرد، نمی توانست تصمیم گیری درستی کند، همه چی در نظرش گنگ و نامفهوم بود...صورت اسپ، وقتی او را از جلو طلسم دور کرد لحظه ای از نظرش دور نمیشد، با دستی لرزان چوبدستیش را به طرف لودو گرفت و فریاد کشید:

-اواداکداورا


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/7/26 16:14:40
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 26 مهر 1387 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
نگاهش ترسناک و مخوف به نظر می رسید. چشم هایش قرمز شده بود و هیچ اثری از آن آسپ شاد و اکتیو (!) گذشته در او دیده نمیشد. حس بی رحمانه ای تمام وجودش را گرفته بود. تنها به انتقام می اندیشید... انتقام مرگ رز که تنها از یک راه بدست می آمد... کشتن لودو!

به آرامی در تالار عمومی هافلپاف شروع به قدم زدن کرد و با صدای محکمی گفت: ما به اینجا اومدیم تا به استکبار لودو بگمن پایان بدیم! به جنایت های بی شماری که اون در هافلپاف انجام داد، تمدن و فرهنگ بزرگ هلگا هافلپاف رو که به لجن کشید! زوج های بی شماری که اونها رو از هم جدا کرد و فسادی که در هافلپاف راه انداخت! پسران و دخترانی رو که کشت...

به اینجا که رسید بغض دردناکی گلویش را فشرد. سرش را پایین انداخت و تمام تلاشش را به کار بست تا اشک هاش سرازیر نشود. ریتا به سرعت جلو آمد و شانه آسپ را فشار داد. دستش را دور گردن او انداخت و در گوشش زمزمه کرد: کنترل خودتو حفظ کن آلبوس... نباید از خودت ضعفی نشون بدی! امید تمام هافلپافی ها به تو هست! به چشم هاشون نگاه کن...

آسپ بار دیگر سرش را بلند کرد و به جمعیت جادوگران و ساحره های جوان رو به رویش خیره شد. قطره اشکی از گوشه چشم هایش سرازیر شد ولی وقتی شروع به صحبت کرد هیچ لرزشی در صدایش دیده نمیشد.

-لودو بگمن حمایت و پشتوانه اسلیترنی ها رو داره ولی ما هم تنها نیستیم. قرن هاست که اتحاد هافلپافی ها زبانزد خاص و عامه... اتحادی که بعد از مرگ ادواد جک رو به خاموشی رفت و حالا ما باید دوباره زنده اش کنیم. ما...

در همان لحظه درب حمام هافل باز شد و اسپی و دنیس در حالی که عصبانیت در چهره شان دیده میشد وارد تالار شدند. اسپروات به سمت آسپ حرکت کرد و یکی خوابوند تو گوشش!

شترق!

آلبوس با تعجب به او خیره شد: برای چی... میزنی؟
-واسه چی بدون اجازه اومدی اینجا؟ واسه چی عین تسترال سرت رو انداختی زیر و بدون اجازه ما اومدی تالار هافل؟ چی بگم من به تو آخه؟ این جواب منه؟ جواب چندین سال آموزشی که بهت دادم؟! شیرم رو حلالت نمی کنم آسپ!
آسپ:

هانا به آرامی پرسید: این دو نفر کی هستن ریتا؟
-پومانا اسپروات و دنیس! دو عضو قدیمی و بزرگ هافلپاف... اولین کسانی که به خاطر جنایت های لودو مجبور به فرار شدند! ما به کمک اونا اومدیم اینجا!

سپس رو به دنیس کرد و پرسید: پیوز کجاست؟
دنیس که غرق تماشای تالار هافلپاف و محل زندگی قدیمی اش شده بود با حواس پرتی گفت: رفته ببینه لودو کجاست!

صدای زیر و نگرانی به گوش رسید: اون میدونه شما اینجایید... داره به سرعت میاد اینجا. یک لشکر اسلیترینی هم همراش هستند!

سرها به سرعت به سمت منبع صدا برگشت. پیوز جلوتر از درب ورودی تالار کمی بالاتر از سطح زمین به صورت معلق ایستاده بود. هیچ اثری از شوخ طبعی ها و شیطنت های گذشته در او دیده نمیشد. مطمئنا چیزی که دیده بود آنقدر وهم انگیز و ترسناک بود که تا این حد روی او تاثیر گذاشته بود.

پیوز ادامه داد: لودو داره میاد... خیلی به اینجا نزدیکه!

صدای قدم های شتابان و محکم عده ای با سکوتی که در تالار حاکم شده بود به راحتی به گوش می رسید. هافلپافی به سرعت جمع شدند و پشت سر آسپ ایستادند. اسپروات و دنیس نیز در دو طرف او مستقر شدند و ریتا نیز کمی عقب تر از آسپ ایستاد.

در تالار به شدت باز شد و لودو بگمن در حالی که شنل سیاه رنگ و بلندی بر تن کرده بود در آستانه تالار ظاهر شد. پشت سر او گروهی از اسلیترینی های بلند قد با جثه بزرگ ایستاده بودند. لودو جمعیت مقابلش از نظر گذراند تا چشم هایش آسپ را یافت که جلوی همه ایستاده بود. پوزخندی زد و چوبدستیش را در آورد. آسپ نیز با نگاهی سرد و بیروح به او خیره شد.

-هیچکس به اون عوضی کاری نداشته باشه! مال خودمه!

سپس چوبدستیش را در آورد و به سمت لودو بگمن گرفت. نبرد آغاز شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مهر 1387 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ريتا با چنان سرعتي به سمت آلبوس مي دويد كه صداي برخورد قدمهايش با سطح سنگي زمين در اتاق طنين مي افكند و صداي ترق ترق مشعل هاي روي ديوار را در سكوت فرو مي برد .
-آلبوس...آلبوس.....خواهش ميكنم...آلبوس... .
البوس آشوبي در دلش همراه بود و همچنان اشك از چشمان سبز رنگش جاري بود به راهش ادامه داد .
به دوراني كه با رز بود فكر مي كرد به دوراني كه او را در آغوشش مي فشرد و به او قول ميداد كه تا وقتي در كنار هم هستند هيچ اتفاقي برايشان نميفتد . به دوراني كه به چشمهاي عسلي او چشم دوخته بود وبه او گفته كه دوستت دارم . همه ي اينها اراده ي او را براي از بين بردن لودو تقويت ميكرد و از كاري كه ميخواست بكند هم اندكي احساس پشيماني نميكرد . يا ميمرد و به رز ميپيوست و يا لودو را به جهنمي كه آروزيش را داشت ميفرستاد . با قد مهاي استوار به راهش ادامه داد و ناگهان صداي برخور چيزي را به زمين احساس كرد .

برگشت و ريتا را ديد كه به زمين خورده است . ريتا كه به دليل برخورد با پيشانيش به زمين از آن خون ميچكيد دستانش را به نشانه ي التماس به سمت آلبوس بلند كرد و به او گفت :

-آلبوس مي خواي بري برو .مَ..مَ..مَ...من . من جلوتو نميگيرم ولي يه چيزي رو فراموش نكن . تو اين مدتي كه با تو بودم خيلي چيزا رو تو وجودت ديدم كه تو وجود هيچ كس ديگه اي احساسشون نكردم چه برسه به اين كه بخوام ببينمشون. تو براي من مثل يه داداش مي موني كه با تمام وجودم دوستش دارم . موفق باشي . اينو هم بدون كه رز هر جايي كه هست به وجودت افتخار ميكنه .

البوس نفهميد كه چه شد و چه اتفاقي افتاد . وقتي به خود آمد ريتا را در آغوشش ديد كه گرماي بدنش او را به ياد شبهاي سردي كه با رز با هم بودند مي انداخت . به چشمان سياه ريتا نگاه كرد كه هيچ وقت آنها را به آن زيبايي نديده بود و درخشش مشعل ها در درون چشمانش زيبايي آنها را دوچندان ميكرد .
هر دو چنان عاشقانه همديگر را بر انداز ميكردند كه گويي آخرين بار است كه در چشمان يكديگر نگاه ميكنند .
-منم دوستت دارم و ولي نه به عنوان يه خواهر بلكه به عنوان يه دوست .
آلبوس بعد از گفتن اين حرف لبهايش را به لبهاي ريتا نزديك كرد و لبهايشان چنان با هم در آميختند كه گويي اين اولين و اخرين بوسه ي آنها است .
او پس از اينكه اشك چشمانش را با آستين پيراهنش پاك كرد از زمين بلند شد و رو به همه گفت
-به اميد ديدار .
و باري ديگر به سمت حفره حركت كرد . راسخ تر و محكم تر از پيش به راهش ادامه داد .

** خوبگاه هافل پاف **

آلبوس از حفره بالا امد و خود را در حمام هافل ديد . وقتي به پشت در حمام رسيد صداي بچه هايي را شنيد كه از لودو و ستمگري هايش صحبت ميكردند.
-شنيديد ميگن كه وقتي آسپ و رز داشتن فرار ميكردن لودو گيرشون انداخته !؟
-اره ! بچه هاي اسليترين ميگن كه لودو جلو چشماي آلبوس رز رو كشته و البوس كه ميتونسته رز رو نجات بده زده به چاك ولي وقتي كه ميخواسته خودشو غيب كنه لودو گرفتتش و همونجا تيكه تيكش كرده .
-از اولم اين آلبوس ترسو بود . حقش بود كه بميره . ادم كه دوست دخترشو با دستاي خودش نميكشه .

-اگه زياد حرف بزني تو رو هم ميكشم . آشغاله كثافت .

آلبوس كه از شدت عصبانيت لبهايش ميلرزيد چوبدستيش را به سمت زاخارياس اسميت گرفت و اينبار با صداي بلند تر گفت :

-ميخواي همينجا بكشمت ؟ ها ؟

تمام هافلپافي هايي كه در خواگاه بودند سرهايشان را به سمت صدا چرخواندند و با ديدن آلبوس از تعجب جيغ كشيدند .

زاخارياس اسميت كه از ترس چنان به كاناپه چسبيده بود كه گويي جزيي از آن است .

-آلبوس تو زنده اي‌ ؟ واي خدا جونم ؟ ولي چطوي ؟

اين صدا براي آلبوس آشنا بود سرش را به سمت صدا چرخواند و هانا آبوت را ديد كه صورتش رنگ پريده تر از قبل بود و جاي چند زخم و كبودي چهره اش را فرا گرفته بود .

البوس چوب دستيش رو كه به سمت زاخارياس گرفته بود پايين آورد و رو به هانا گفت :
-اره من زنده ام . همه ي شايعاتي هم كه شنيديد دروغه به جز يكيش كه اونم اينه كه لودو ، رز رو كشته .
آسپ تمام ماجرا از زمان فراشان با ريتا را تعريف كرد و با تمام تلاشش بغض گلويش را در وجودش خفه كرد تا بار ديگر گريه نكند .
- از اينجا چه خبر ؟ هانا چرا به اون وضعيت افتادي‌ ؟
-لودو سرپرست اسليتريني ها هم شده . الان ديگه هر جا كه ميره اوناهم باهاشن . با هم ادم ميكشن . با هم هافلپافيا رو شكنجه ميدن. خلاصه همه كارشون رو با هم انجام ميدن . چشماي منم اسكورپيوس به اين روز انداخته . يه روز كه با جان رفته بودم بيرون تا قايمكي چند ساعتي با هم باشيم لودو ما رو ديد بعد با طلسم شكنجه گر جان رو شكنجه كرد . من كه ترسيده بودم نميدونستم چي كار كنم . خودمو انداختن رو جان . بعد لودو با اسكورپيوس دو تامونو شكنجه كردن . جان مرد منم به اين روز افتادم . لودو تهديدم كرده اگه دوباره از اين كارا بكنم ميكشتن .

هانا كه پس از گفتن اين حرفا نتوانست جلوي خود را بگيرد و گريه كنان به سمت اتاقش حركت كرد .

سپس البوس سوروس رويش را به سمت تمام هافل پافيا كه دوره اش كرده بودند كرد و گفت :

-گوش كنيد چي ميگم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1387/7/26 11:56:38
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/7/26 12:08:50
ما چیزی رو داریم که ولدمورت نداره!؟
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama:
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 11 مهر 1387 17:59
نمایش جزئیات
آفلاین
نگاهی سرشار از به ریتا که رنگ از چهره اش پریده بود انداخت
ريتا كه ترس را در وجودش احساس ميكرد در صندليش جابه جا شد و چشمهايش را به چشمهاي دنيس دوخت .گويي با نگاهش به او دستود ميداد كه كارش را شروع كند .
-«ايمپريوس»
دنيس پس از گفتن ورد يك قدم به جلو برداشت و با دستش صورت ريتا را گرفت و به سمت خودش چرخواند .
-خانم خوشگله چند سالته ؟ ها ؟
-هيچوقت از يه خانم در مورد سنّش سوال نكن.
دنيس با اين حرف ريتا چنان متعجب شده بود كه وقتي پيوز گلدان رو از روي ميز به زمين انداخت و شكست متوجه نشد .
-عاليه....تو چفت كننده خوبي ميشي .
دنيس اين حرف را گفت و پس از مكس كوتاهي ادامه داد :
دنبالم بيايد .
-پومانا اگه ميشه سه تا نوشيدنيه كره اي بيار . تو اتاقه هلگاييم .
دنيس از راهروي باريكي گذشت و سپس به سمت چپ پيچيد و به بن بستي رسيد كه هيچ دري در آن وجود نداشت . بر روي ديوارهاي اطراف بن بست طرهاي مختلفي از گوركن زرد رنگي بود كه با مردي در حال جنگ بود و انسان را به ياد نقاشي هاي انسانهاي اوليه مي انداخت.
-اينجا كه هيچ دري نيست .
دنيس به چشمهاي آسپ نگاه كرد و گفت :
عجله نكن .
سپس چوب دستيش رو در اورد و رير لب وردهايي را زمزمه كرد كه البوس و ريتا تا به حال نشنيده بودن و د همين حين بود كه در اتتهاي رهرويي كه به بن بست ميرسيد دري چوبي پديدار شد كه خود را از داخل ديوار بيرون ميكشيد و مثل اين بود كه كسي آن را از پشت هل ميدهد و بر روي آن نوشته هايي بود كه آندو قادر به خواندن آن نبودن .
آلبوس و ريتا همچنان محو تماشاي آن صحنه بودند بودند كه متوجه ورود دنيس به ان نشدند.
-ميخوايد همينجا واستيد بر بر به اين نگاه كنيد ؟ بيايد تو .
انها وارد اتاقي شدند كه دو تا دور آن مشعل هايي بود كه روبرويشان را پرچمهاي زرد رنگي فرا گرفته بود كه به طور خيره كننده اي نور را به به سطح صاف و سنگي زمين مي انداخت ور دست در وسط اتاق يك تخت طلايي زيبا بود كه هر كسي را چنان محو زيباييش ميكرد كه گويي هر چيزي كه به آن چشم ميدوزد هيپنوتيزم ميشود .
-اين تختو كه ميبينيد واسه هلگاي كبيره . اون حفره اي رو هم كه سمت چپتونه از تالار هافلپاف سر در مياره .
البوس و ريتا كه چشم از تخت برداشته بودند سمت چپشان را نگاه كردند كه در انجا حفره اي بزرگ را ديدند كه انسان به راحتي در آن جا ميشد .
ريتا به صورتش را به سمت دنيس برگراند و گفت :
-گفتي اين از تالار هافلپاف سر در مياره ؟
-اره !
-ولي چطوري ؟
-تو كف حمومتون يه دريچه هست كه انتهاي اين حفره به اون ختم ميشه .
ريتا به چشمان سبز آلبوس نگاه كرد كه هنوز حفره را بر انداز ميكرد و اشك از آن ها روانه ميشد . اتاق آنقدر در سكوت فرورفته بود كه صداي برخور چكه هاي اشك آلبوس را منعكس ميكرد .
-كي ميريم تو ؟
-عجله نكن ، آلبوس.
-من عجله دارم . ميخوام اون قاتله آشغالُ با دستاي خودم بكشم .
-فكر كردي قضيه به همين سادگيه . ها ؟ اگه به اين راحتيا كه تو ميگي باشه من خودم زودتر از تو كشته بودمش .
-البوس، دنيس راست ميگه ما نميتونيم با عجله كار كنيم . بايد نقشه هامون حساب شده باشه .
-من همين الان ميرم . اگه دوست داشتيد با من بيايد اگه دوست نداشتيد.......... .
با باز شدن در البوس حرفش را تمام كرد و به پشت سرش را نگاه كرد.
-نوشيدني كره اي بخوريد جون بگي.. .
پومانا با ديدن صورت اشك الود البوس و چهره ي نگران دنيس و ريتا گفت چي شده ؟
-هيچ چي . آقا آلبوس ميخواد بره با قوي ترين و قصي القلب ترين جادوگر هافل بجنگه .
-من تصميممو گرفتم . از زخمتاي حمتون ممنونم . خداحافظ .
و سپس به سمت حفره حركت كرد .
ريتا كه بغض گلويش را گرفته بود و اشك در چشمانش جمع شده بودفرياد زد: آلبوس .......
........................................................................
اميدوارم پستم خوب شده باشه .
ديدم هافلاويز خوابيده گفتم يه پس بزنيم .
اگرم اين پست رو ادامه داديد دبگه زياد كشش نديد بذاريد آلبوس بره تو تالار .(البته هر جور خودتون دوست داريدا . اين نظر من بود)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/7/11 18:09:02
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/7/11 18:30:13
ما چیزی رو داریم که ولدمورت نداره!؟
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama:
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 28 شهریور 1387 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
آسپ در حالی که بر روی تخت چوبی بدون تشک ناراحتی جا به جا میشد غلتی زد و نگاه محبت آمیزی به ریتا انداخت !

ریتا کمی به سمت طاق دراز کشیده بود و با چشمانی خسته سقف را نگاه می کرد. آسپ سعی کرد سرش را از زائده ابری بالشت مانندی که زیر سرش بود بلند کند که درد شدیدی در تمام بدنش حس کرد ! دردی که به موازات تمام شریان هایش تیر کشید ! تازه فهمید چرا ریتا آنگونه خوابیده است ! تا دردی را که در اثر یکروز کامل شکنجه در بدنش بود فراموش کند ...

ریتا آهی از سر درد کشید و گفت : « آل ... نظرت چیه ! اینا از خود لودو ظالم ترند ! »

آلبوس اخم هایش را در هم کشید و به سمت ریتا غلت زد اما دردی در وجودش طنین انداخت که کلا بوقیده شد به غلت و شب و خواب و حرفی که میخواست بزنه ...

صبح روز بعد

- خوب ... من باید ببینم شما از تمرینات دیروز چقد یا گرفتین !

دنیس این جمله را گفت و چوبدستی اش را به سمت دنیس و آسپ که بر روی دو صندلی با زنجیر بسته شده بودند گرفت. سپس ابتدا آسپ را انتخاب کرد و چوبدستی اش را به سمت او گرفت : « ایمپریوس !»

تغییر حالت آسپ از طلسم فرمان کاملا مشخص بود ... دنیس نزدیک شد و چشمانش را در چشمان هیپنوتیزم شده آلبوس دوخت و گفت : « هولولولولو »

آسپ بلافاصله با عکس العمل بسیار سریعی گردن دنیس را گرفت. دنیس فرمان داد : « ول کن ! »
آسپ اجرا کرد.

دنیس طلسم فرمان را برداشت و گفت : « خوبه آلبوس ... تو خوب دَرست رو یاد گرفتی ... حالا نوبت ریتائه که امتحان بشه !!! »

و نگاهی سرشار از به ریتا که رنگ از چهره اش پریده بود انداخت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/6/28 18:00:12
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 25 شهریور 1387 11:34
نمایش جزئیات
آفلاین
دنيس نگاهي به سر تا پاي البوس سيريوس و ريتا ميندازه .

_شما به خاطر ظلم و استكبار لودو بگمن از هافل فراري شديد درسته ؟!
_تو از كجا اينو ميدوني ؟!

دنيس به افق هاي دور دست نگاه ميكنه .
_من يك ذهن خوانم .
_تو از كجا لودو رو ميشناسي ؟ ميشه يه كم ما رو روشن كني؟
دنيس : قبل از اينكه شما اصلا بدونيد هاگوارتز رو با چه پ اي مينويسن من عضو هافلپاف بودم ، در زمان ادوارد ما خوب و خوش زندگي ميكرديم تا اينكه ادوارد افتاد مرد بعد از اون لودو بگمن نميذاشت من به پومانا كه عشقم بود برسم و هر وقت ميخواستم بهش نزديك بشم ، دستمو ميخوند و به عنوان تنبيه به پومانا تعارض ميكرد ، من نتونستم اون وضعو تحمل كنم و فرار كردم .
_از اون به بعد من اومدم و اين سازمان زير زميني فوق مخوف رو تشكيل دادم و اسم اون رو عدالت خواهان هافلپاف قرار دادم و هر جوان لايقي كه از اينجا رد ميشد رو تحت پوشش خودم قرار دادم و امادش كردم تا براي نبرد با لودو بگمن اماده بشه .

دنيس نگاهشو از افق بر ميداره و به اسپ ميندازه و تكه كاغذي رو از جيبش در مياره .

_ حالا بذاريد يه كم جو حماسي بدم بهتون .. و انگاه كه وقت قيام فرا برسد و اين سازمان زير زميني اماده حمله شود ، لودو چيزي به جز فرياد اوراد ما كه به منزله ريختن خونش به روي زمين سروده ميشوند نخواهد شنيد ، ما لودو را از بين برده ، با خونش استكبار را از هافلپاف ميشوييم و عصر جديدي را در ان اغاز مينماييم و در پايان آهاهاهاها و كلا خيلي آهاهاهاها.
البوس سيريوس:حالا ما بايد چي كار كنيم ؟ تا آماده نبرد بشيم ؟
دنيس دوباره نگاهشو به افق ميندازه .
_شما بايد مراحلي رو بگذرونيد.
البوس سيريوس و ريتا :ميگذرونيم

مرحله اول

البوس سيريوس و ريتا رو به دو صندلي با طناب بستن و دنيس بالاي سرشون وايساده .

البوس سيريوس:ببينم چرا ما رو بستيد اينجا؟
دنيس:من يادم رفت بهتون بگم كه من يك تعمير كارم .
_جدا؟ اين چوبدستي من جديدا خوب ورد نميزنه يه چك بكن ببين ايرادش چيه.
دنيس:من ادما رو تعمير ميكنم .
_يعني چي؟!
_كروشيو !!!

نفريني از نوك چوبدستي دنيس خارج ميشه و به البوس سيريوس ميخوره.

البوس سيريوس:مگه ديوونه شدي ؟
دنيس:من شخصيت قبلي شما رو با شكنجه دادن خورد ميكنم و يه شخصيت جنگجو از داخلش در ميارم و تازه اين مرحله اوله ، مراحله بعدي سخت تر خواهند بود .


اولین رولت تبریک !
نقد شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنگ در 1387/6/25 11:58:41
ویرایش شده توسط فنگ در 1387/6/25 12:04:45
ویرایش شده توسط فنگ در 1387/6/25 12:09:39
ویرایش شده توسط فنگ در 1387/6/25 12:11:25
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/6/25 12:36:12
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 22 شهریور 1387 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
مقدمه :


سال ها پیش، هنگامی که ادوارد جک فقید مرگ خود را نزدیک می دید اعضای هافلپاف را جمع کرد و وصیت نامه خود را که به گفته اعضای آن زمان میتوانست هافل را در هاگوارتز به عنوان گروه برتر معرفی کند به آنها داد. بعد از مرگ ادوارد اختلاف بر سر جانشین او زیاد شد. افراد زیادی آسیب دیدند و جنگ های مختلفی در هافل شروع شد و وصیتنامه و اهداف مثبت ادوارد برای پیشرفت هافل به فراموشی سپرده شد. سرانجام بعد از جنگ ها و درگیری های فراوان لودو بگمن به عنوان ناظر هافل منصوب شد.

لودو ناظر ستمگری بود. استکبار پایه و اساس هافل در زمان لودو بود. او به نظر اعضا اهمیت نمیداد. عدالت را رعایت نمی کرد. با دوستی و یکرنگی با اعضای هافلپاف برخورد نمی کرد. فمنیست را قبول نداشت. خوابگاه مختلط هافلپاف را پلمپ کرد و مردان و زنان هافل را به همجنسگرایی وادار می کرد. عشق در هافل معنایی نداشت. تنها عده کمی بر خلاف دستورات لودو عمل می کردند و به جنس مخالف علاقه نشان می دادند ولی لودو آنها را به سرعت شناسایی می کرد. پسرها را می کشت و به داف هایشان تجاوز می کرد. خفقان، فساد، زورگویی و کشتار زوج های جوان مشخصه اصلی گروه هافلپاف در دوران نظارت لودو بگمن بود!



خلاصه داستان :



در حالی که لودو بگمن جنایت های وحشیانه ای در تالار هافلپاف انجام میده آلبوس سوروس و رز ویزلی عاشقانه همدیگر رو دوست دارند و در یکی از ملاقات های مخفیانه شبانه خودشون تصمیم میگیرن از تالار فرار کنند.
رز ریتا اسکیتر رو هم همراه خودش میبره ! اما قبل از اینکه این سه نفر از هاگوارتس خارج بشن لودوبگمن متوجه فرارشون میشه و سعی میکنه جلوشون رو بگیره . در این بین درگیری هایی رخ میده و در این درگیری ها رز توسط لودو کشته میشه ! آسپ که خیلی از مرگ معشوقه اش ناراحته ...
نقل قول:
آلبوس یک قدم به لودو نزدیک شد. در حالی که صدایش به شدت میلرزید گفت: اگر یک روز به پایان عمرم مونده باشه انتقام رز رو ازت میگیرم لودو بگمن! خودم می کشمت!


آسپ و ریتا از هاگوارتس فرار میکنن و در جنگل های ناآشنایی سرگردان میشن و کم کم برای اینکه کس دیگه ای رو ندارن مجبور میشن به همدیگه پناه بیارن و حسی خواهر برادرانه بینشون حاکم میشه ...

در شبی راهزنان شرور ریتا و آلبوس رو اسیر میکنن. ریتا به طور اتفاقی متوجه میشه که راهزن ها که فردی به نام فرانک سردستشون هست قصد دارن از اون و آسپ به عنوان فدایی استفاده کنن و با آسپ تصمیم به نقشه ای برای فرار میگیره ... آلبوس و ریتا بعد از اتفاقات مختلفی از جمله تعارض فرانک به ریتا و حمله اسپ به فرانک از دست راهزن ها فرار میکنن در حالی که چوبدستی فرانک در دستشونه ! اونها به نزدیکترین دهکده که سنت ویزوئل نام داره میرن ! از طرفی پسری در جنگل اونها رو میبینه : پسری به نام دنیس !

آلبوس و ریتا برای یکشب در مسافرخانه ای در دهکده استراحت میکنند و فردا بعد از خوردن یک غذای حسابی و خریدن یک عدد چوبدستی درون دشت ها به راه می افتند ...

ریتا و آسپ سرانجام به جایی میرسن که درخت های بسیار زیادی قرار داره ! در اینجاست که ناگهان درخت ها کنار میره و محلی سرشار از نماد ها هافلپاف و گورکن های زرد نمایان میشه. دالان تاریکی مشخص میشه که بالاش نوشته : مفر پومیس (مخفف پومانا و دنیس :D )

آسپ و ریتا دو نفر را به نام های پومانا و دنیس میبینن و همراه اونها وارد دالان میشن و ...
نقل قول:
آلبوس و ریتا خود را در سالن بزرگ و تاریکی می دیدند که با مبل ها چرمی قدیمی مزین شده بود. دیوار های چوبی و سقف بلند آن نمایی خوف انگیز به تالار میداد و بوی خاک مرطوبی که از اطراف آن منتشر می شد احساس زندگی کردن در یک دالان قدیمی زیر زمینی را القاء می کرد ! دیوار های بلند چوبی سر شار از نماد ها گورکن و عکس های مختلف از افراد زرد پوش بود و روی مبل های چرمی قهوه ای رنگ گورکن طلایی رنگی نقش شده بود !





** برای ادامه دادن سوژه ابتدا پست پائین (پست138 - پیوز ) رو بخونید و سپس داستان را ادامه دهید ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 1 شهریور 1387 01:33
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس و ریتا خود را در سالن بزرگ و تاریکی می دیدند که با مبل ها چرمی قدیمی مزین شده بود. دیوار های چوبی و سقف بلند آن نمایی خوف انگیز به تالار میداد و بوی خاک مرطوبی که از اطراف آن منتشر می شد احساس زندگی کردن در یک دالان قدیمی زیر زمینی را القاء می کرد ! دیوار های بلند چوبی سر شار از نماد ها گورکن و عکس های مختلف از افراد زرد پوش بود و روی مبل های چرمی قهوه ای رنگ گورکن طلایی رنگی نقش شده بود !

ریتا در حالی که آهی از سر تعجب می کشید به سمت یکی از مبل ها رفت و خودش را روی آن انداخت ! مبل صدای سوت خفیفی در اثر خروج هوا از روزن هایش داد !

آلبوس درست چسبیده به ریتا نشست و خواست دستش را گردن ریتا بیاندازد ...

- « بهتره دستت بهش نخوره پسر ! من اصلا تحمل بیناموسی رو ندارم ! »

آلبوس دلسردانه دستش را در هوا رها کرد و روی پایش انداخت. ریتا نگاه سردی به آلبوس کرد و از بانوی بلندقد تری که آنجا بود پرسید : « شما کی هستین ؟ جریان چیه ؟ »

محلت جواب دادن داده نشد ... صدای جیغ وحشتناکی شنیده شد و ریتا خودش را در مبل فرو برد. صدای فریاد دنیس شنیده می شد : « پیوز ! میشه خفه بشی ! »
ناگهان از میان زمین و هوا ، موجود شفافی با لباس قرمز رنگ ظاهر شد و با صورتی که شرارت در آن بیداد می کرد گفت : « به به ! مهموووووووووووووون ! چه کوچولو های سیفیت و خوشگلی ! »

ریتا گفت : « میشه یک نفر به من بگه اینجا چه خبره ؟ »

پیوز بلافاصله روی پای ریتا پائین آمد و روی پای او نشست و گفت : « من بهت میگم ! » اما به طور مضحکی در بدن ریتا فرو رفت !

ریتا فریاد زد : « میشه از توی من بیای بیرون ! »

دنیس بشکنی زد و روح قرمز پوش به سمت یکی از دیوار ها پرتاب شد ..
فضا با نور چراغی قدیمی روشن بود . دنیس آرام روی مبل کنار ریتا نشست. اسپروت داشت در آشپرخانه قهوه درست می کرد. آشپزخانه آن مکان قصر مانند با حصیر تر و تمیزی جدا شده بود و ظرف های عجیبی در اطراف آن به دیوار آویخته بود ...

اسپروت در حالی که سینی ای شامل دو فنجان قدیمی در دست داشت جلو آمد و گفت : « حالا براتون توضیح میدم ... »

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/6/1 1:48:50
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/6/1 1:55:24
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/6/1 1:58:29
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/6/23 13:57:42
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1387 15:43
نمایش جزئیات
آفلاین
گيج شدم! قاطي کرديد سوژه رو! من اصلا وارد شدن دنيس رو توي سوژه در نظر نگرفتم! فکر کنيد توي پست هاي قبلي اسمي ازش نيمده!

------------

صبح زود، قبل از اينکه مردها و زن ها شرررررت بريزن تو خيابون هاي دهکده و الکي شلوغش کنن آلبوس و ريتا با کوله باري از تجربه* !!! از دهکده خارج شدند. خورشيد در حال طلوع بود و نور آن بر پسر و دختر جوان مي افتاد و موهاي ريتا هچون هاله ای طلایی رنگ مانند به نظر مي رسيد. آلبوس نيز با اين تاسف به موهای ريتا و بعد فضاسازی مزخرف نويسنده نگاه مي کرد زيرا از نظر او موهای ريتا همچون کرم کارامل فاسد شده بود!

بگذريم!

به آرامي از جاده بالاي دهکده بالا مي رفتند. سکونت در دهکده سنت ويزوئل هم از نظر جسمي و هم از نظر روحي آنها را تقويت کرده بود. ولي سرانجام بايد آنجا را ترک می کردند. پرسه زدن دو نوجوان در دهکده و شبها خوابيدن در علفزارهای آنجا ممکن بود سوظن مردم را نسبت به آنها برانگیخته کند.

ساعت ها در حال پياده روی بودند. خورشيد اکنون در بالای سر آنها بود و هر دو عرق ريزان به راه خود ادامه ميدادند. کم کم دو طرف جاده را درخت های سر به فلک کشیده ای پر می کرد که تعدادشان از طریق فرمول n به توان سه تصاعدی بیشتر میشد تا آنجا که به نقطه ای رسیدند که در سمت راست و چپ آنها مجموعا 345 درخت وجود داشت.

آلبوس و ریتا حیرت زده به انبوه درختان نگاه می کردند و قادر به درک آن نبودند. این همه درخت در کنار هم واقعا شگفت انگیز بود و انسان را بی اختیار به یاد جمله "درخت، طلای سبز است" می انداخت ولی جدا از معنی درونی این جمله، بعضی از قسمت های درختان زرد مایل به طلایی بود و عکس حیوانی بر روی آن به چشم می خورد، یک گورکن!

مقر پومیس! (مخفف پومانا و دنیس!! :دی)

صدای مهیبی به گوش رسید و درخت های سمت راست آنها شروع به جنبیدن کردند. دو درخت بزرگ کنار رفتند و پرچم زرد رنگ هافلپاف از میان آنها بر افراشته شد. در زیر پرچم با خط درشتی نوشته شده بود:

هافلپاف هرم نبض آتشین ماست!

پرچم به کناری رفت و دالان تاریک پشت آن نمایان شد. سایه های سیاهی از انتهای آن به ریتا و آلبوس که هاج و واج به صحنه مقابلشان خیره شده بودند، نزدیک می شدند. نور خورشید بر چهره دو نفری افتاد که از دالان بیرون آمده بودند.

یکی از آنها کلاه سبزرنگی را بر روی سرش گذاشته بود و ردای خاکستری به تن کرده بود. دیگری چهره ای خشن داشت که به واسطه آن قلب کوچکش را پنهان کرده بود!!! و از طرفی آلبوس و ریتا با دیدن او بی اختیار به یاد بازی تنیس افتادند.

دنیس به آلبوس نگاه کرد و گفت: شما همون دو تا هافلپافی هستید؟ ریتا و آلبوس؟!
ریتا با لکنت گفت: شما...کی...اینجا...چه...چه خبره؟!
اسپروات لبخندی زد و جواب داد: لازم نیست نگران باشید! من پومانا اسپروات و ایشون هم دوستم دنیس هستن! توی پیام امروز جریان فرار شما نوشته شده! خیلی ها دنبالتون هستن!
دنیس به اطرافش نگاه کرد و گفت: بهتره زیاد اینجا نایستیم اصلا امن نیست!
به دالان تاریک اشاره کرد و ادامه داد: ما اونجا زندگی می کنیم! بیاید داخل!

و جلوی همه به راه افتاد و آلبوس و ریتا با ذهنی پر از سوال بی جواب به دنبال او حرکت کردند.


*«تجربه» نام تجاري شکلاتی بسيار خوشمزه است که در دهکده جادویی سنت ويزوئل توليد ميشود و ملت به عنوان سوغات از آنجا ميبرند!

------------

انتهای اون دالان تاریک یک قصر یا یک خونه بزرگه و دنیس و اسپی مدت هاست که اونجا زندگی می کنن! مکان زندگیشون رو مخوف و شدیدا هافلپافی نشون بدید و بعدش هم سوژه رو طبق همون طرح اصلی پیش ببرید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/5/30 15:48:17