ياهو
با عرض شرمنده گي فراوان ، پست آخري كه دوركاس ميدوز زده چندان منافاتي با سوژه ي خوابگاه و پست جيمز نداره !! ... متاسفم ولي من اونقدر حرفه اي نيستم كه بخوام تركيبشون كنم ، فقط ميتونم سعي كنم و نزديك كنم به موضوعي كه در حال ادامه دادن هستش !!! ... ديگه علايم پيري زودرس هستش ديگه !!!

... تحمل كنين!!
------------
هري و جيني تا نيمه هاي شب بيمار بودند و به گفتگو مشغول شدند (

) ... هوا گرگ و ميش بود كه هري براي آخرين بار با چشمانِ خسته اش به جيني خيره شد و به خواب رفت !!
- هاهاهااا ، فكر كردي بازي به همين سادگي بود پاتر ؟! ... وجود من مثل آتش زير خاكستره ، هنوز هم افرادي هستن كه طرفدار سياهي باشن ،
هري پاتر !! هري آشفته و نگران ميان سنگ قبرهاي ، قبرستاني كه سالها پيش با چشم ديده بود حركت ميكرد ! ... شبحي بي رنگ با صدايي ضعيف وي را مخاطب قرار داده بود !!
- تو اونقدر ها هم شجاع نيستي پاتر !! ... دوستانت ، اونها بودن كه از تو يه اسطوره ساختن !! ... از چي فرار ميكني؟؟ سرعت هري بيشتر شد ، در بين راه چند باري زمين خورد ، اما بدون درنگ و بي توجه به زانوي خونين خود از جا برخاست و اه خود ادامه داد!! آنقدر دويد كه فقط انعكاس صداي شبح كه ميگفت :
- بهتره بيشتر حواست به دامبلدور باشه پاتر !!اون حالش خرابه!!!هاهاااهاا- هري ! هـــري !
هــــري ...
هري بلافاصله از خواب بيدار شد و با صورتي كه از عرق خيس شده بود روي تخت نشست !!!
جيني كه از شدت ترس گريه اش گرفته بود گفت:
- چي شد هري؟ بازم كابوس ديدي؟! چقدر بهت ميگم به گذشته فكر نكن! ... تو داري خودت رو داغون كني هري !!!

سكوت تنها كاري بود كه از دستِ هري ساخته بود، او حتي بيان آنچه ديده بود برايش سخت بود !!! ... عينكش را برداشت و به چشمش زد و از خوابگاه خارج شد !!!
وي بدون هيچ مكثي به سمت دفتر مديريت حركت كرد، اما در بين راه چشمش به اطلاعيه ي بزرگي كه روي تابلوي اعلانات بود خيره شد، كمي عقب رفت، هضم آنچه خوانده بود برايش دشوار بود !!! آيا واقعا" دامبلدور گم شده بود ؟!؟!
صبح زور بعد ...جيمز شاد و شنگول ،در حالي كه كوله ش را به زور با خود حمل ميكرد ، يويو به دست به سمت دايي هاي گجتِ ش مياد كه باراني بلند و عينك آفتابي بر تن كرده بودند و همراه ديگر بچه ها براي آپارات شدن و يافتن دامبلدور اعلام آمادگي كرده بودند.
جرج كه در حال با سرعتي برابر نور پوستِ تخمه جاپني از دهانش تراوش ميكرد ، گفت:
- بينم اوجكولو !! كتاب قصه هاتم برداشتي ؟!؟! ... راستي بابات رضايت نامه تو امضا كرده ؟!؟!

جيمز كه انگار در آن لحظه با ثوثكِ ته كفش فليچ خود را برابر ميدانست، جيــــــــــغي از سر عصبانيت كشيد كه باعث شد تدريموس ، ويكتوريا را از آغوش خود رها كرده و به خون خواهي برادر بشتابد !!

تدي :

چي شده ؟!؟! عكس بده جنازه بگير !!!
جيمز : دايي جرجِ بوقي ِ كله ماهي خور ! به من توهين كرد !!

جرج :

!
" نكته ي آموزشي داستان: تدي ، جرج را به كناري كشيد و با روش هاي مسالمت آميز وي را مجبور كرد تا رضايت جيمز را جلب كند !:oops: ... !"
چند دقيقه بعد .... ؟!؟!؟هري و جيني دست در دست يكديگر در حالي كه سر پيري و با داشتن بچه هيا قد و نيم قد همچنان مثل روزهاي اول زندگي مشترك خود عاشقانه همديگر را دوست داشتند، وارد سرسراي اصلي شدند و پس از گفتگوي كوتاه با پروفسور مك گونگال و بيان شرح خواب خود براي آپارات و تعيين كشورهاي انتخابي آماده شدند !!!
مك گونگال كه همجنان اثراتِ آنفلانزاي مرغي اش برطرف نشده بود، پس از قدقدي چند ، گفت:
- گروه اول براي مشخص كردن كشورشون بيان جلو !!
مات نديد بديد :
حمـــــــــــلههه !!!

