جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 25 آذر 1387 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
آنیتا به سرعت به سوی در خانه ریدل حمله می برد که ناگهان در باز شد و چهره بسیار صمیمی ( ) رقیب خود رو به روشد.

نارسیسا از آشپز خانه خارج شد و به سوی در ورودی رفت و آنیتا رو در آغوش گرفت .
آنیتا :

نارسیسا پشتش رو به آنیتا کرد و به سوی بلا برگشت و چشمکی به سوی بلا روانه کرد و سپس با بغض شروع به صحبت کرد .

ای مای لاو ارباب, ای عروس خانه ریدل, ای باقلوا, ای پامادور ای ....

ناگهان مشتی از سوی بلا به طرف نارسیسا روانه شد .

بلا : اره سیستی داشتیم حالا اون شد مای لاو ارباب (افکت حسادت زنانه )
نارسیسا :
نارسیسا به سوی انیتا رفت و چادر را از کمرش باز کرد و جاروی اختر خانوم رو به گوشه ای پرت کرد .

بفرمایید داخل ای زن ارباب
انیتا با بهت و حیرت داخل خانه ریدل شد و بلا با ناراحتی به سوی ورودی خانه می رفت که نارسیسا او را صدا زد :
بلا یک دقیقه بیا اینجا کارت دارم , شما بفرمایید داخل عروس خانه ریدل

نارسیسا با عصبانیت دست بلا رو گرفت و به سوی حیاط پشتی برد .

بلا : برو دیگه تو سیستی من نیستی ساحره فروش ای ساحره ی سفید ای عضو محفل .....
نارسیسا به سوی بلا برگشت و با خشم گفت :

آخه خواهر زود باور من مگه ما نقشه نکشیدیم از انیت سواستفاده کنیم .
بلا :
بعد از مدتی کوتاه

بلا و نارسیسا :

داخل خانه ریدل

مری در حالی که روی کاناپه لم داده بود چشمش به انیت افتاد و

مری با عصبانیت گفت :

تو اینجا چه کار می کنی
- اومدم عشقمو ازت پس بگیرم
-تو چه ساده ای دختر من باباتو دوست دارم و به دستور اون دارم نقش بازی می کنم .
-دروغ نگو
-می خوای باور کن نخواستی هم باور نکن
انیتا :

انیتا به سوی در خروجی در حرکت بود که ناگهان ولدی از آشپز خانه خارج شد و با یک نگاه عاشقش شد .

(درون مغز ولدی )
وای این دختر چقدر زیباست من دوسش دارم . ولی مری رو چیکار کنم آخه اونم دوسش دارم . خوب هر دوتاشون نگه می دارم و خانه ریدل دو عروسه می شه .

(خارج مغز ولدی )

ناگهان ولدی دست انیتا رو می گیره و به سوی مری می بره و هردوی آنها رو در آغوش می گیره .

جلوی در ورودی

بلا تریکس و نارسیسا :

در محفل ققنوس

ناگهان جغدی در آسمان پدیدار شد وبه سوی دامبل رفت .

هدویگ با عصبانیت کنار پنجره نشسته و پرهایی که لق شده جابه جا می کند و به زبان جغدهای جوات فحش هایی حواله دامبل می کند.
دامبلدور نامۀ مری را سی چهل بار می خواند،و زیر لب فحش می داد .

هم دخترمو از دست دادم هم عشقمو
ناگهان دامبلدور از روی صندلی پاشد و اعضای محفلو صدا زد و گفت :

به سوی خانه ریدل حمله می بریم .
------------------------------------------------------------------------------
با تشکر از نارسیسای عزیز به خاطر کپی پیست (

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1387/9/25 12:59:24
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 21 آذر 1387 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هشدار!
فراموش نکنید در هیچ کجای خانۀ ریدل حتی یک علف خرس پیدا نمی شود... چه برسد به گل!

==================

بارتی با تنبلی به طرف سطل زباله رفت و با بی حوصلگی بلندش کرد. همچنان که به سمت درب خانه می رفت تا سطل را در زباله دان خارج از منزل خالی کند، به دراکو برخورد کرد. دراکو که چشم لرد را دور دیده بود، زیر پایی خفنی به بارتی زد و بارتی کاملا بر زمین پخش شد.

- پسرۀ دست و پاچلفتی! ببین چیکار کردی؟ همه آشغالا ریخت رو زمین. این چیه ؟

دراکو خم شد و نامه را برداشت و بلند خواند. بارتی و دراکو با تعجب به هم زل زدند:
- این یعنی یه نگو و نپرس اینجاس! برم دوباره ریختشو از نزدیک ببینم! من تا حالا یه نگو و نپرسو از نزدیک ندیده بودم. می گفتن نسلشون قرن ها پیش منقرض شده!

بارتی با خوشحالی به سمت پله ها می دوید که دراکو دوباره او را نقش زمین کرد:
- بوقی ما باید این رازو پیش خودمون نگه داریم و سر فرصت ازش حق السکوت بگیریم!

- هین؟ راس میگیا... به نظرت این خبر، چن تا شوکولات قورباغه ای می ارزه؟

- گمونم شونصد تا ولی اول : کپیوس! (یک کپی از نامه گرفت و نامۀ اصلی که مچاله شده در جیبش گذاشت) اینو ببر بذار تو چمدون اون نگو و نپرسه.

- اوکی

محفل قق

هدویگ با عصبانیت کنار پنجره نشسته و پرهایی که لق شده جابه جا می کند و به زبان جغدهای جوات فحش هایی حواله دامبل می کند. دامبلدور نامۀ مری را سی چهل بار می خواند، می بوید و می بوسد و به چشمانش می مالد و متبرک می شود:
- هیلاری کلینتون خودمونه به مرلین

آنیتا که به پدرش مشکوک شده، به محض خروج دامبلدور از اتاق، نامۀ مری را که روی میز گذاشته شده قاپید، خواند و در پایان:
- دخترۀ بچه پررو! یکی به نعل می زنه یکی به میخ. رفته مخ اربابو زده؟ این که می گفت جز بابام هیشکیو دوس نداره!!!

به سرعت به منزل اختر خانوم حمله کرد، یک چادر گل گلی از او به غنیمت گرفت، به کمر بست و با جارویی در دست، به محوطۀ مقابل خانۀ ریدل آپارات کرد.

خانۀ ریدل

مری به کاناپه لم داده بود، پایش را روی میز گذاشته بود و به نگاههای خشمگین نارسیسا به کفشهایش اعتنایی نمی کرد:
- خدمتکار! یادت رفت کفشامو واکس بزنی.

لرد سیاه با نگاهی خشمگین به ایوان، با چوبدستی واکس و برس مخصوص آن را ظاهر کرد و تا خواست فرمان انجام عمل واکسیدن را بدهد، با صدای مری متوقف شد:
- بدون جادو!

رنگ چهرۀ لرد سیاه به سفیدی مطلق گرایید و تفاوتی با شبح بارون خون آلود نداشت. زانو زد و شروع به برس کشیدن روی کفش مری کرد: حیف که کمی تا قسمتی از مارموز بازیت که نشون میده سیاهی در وجود داری خوشم اومده، وگرنه...

صدای آمرانۀ مری دوباره در خانه ریدل پیچید:
- آهای آشپز! همونجور وای نستا با اون چشای ورقلمبیده ت به من زل زدن... برو برام یه دم کردۀ معجون پوست ساز بیار. خستگی زیر چشامو چروک کرده!

نارسیسا با خشم به آشپزخانه رفت و همچنان که با خشم کابینت ها را به هم می کوبید، از پنجرۀ آشپزخانه ظاهر شدن آنیتای خشمگین را دید. بلافاصله نقشه ای در ذهنش شکل گرفت و بلاتریکس را صدا زد:
- بلااااااااااااااا... بیا اینجا رو ببین!

- دخترۀ پررو! اینم اومده اربابو ازم بدزده ؟

- اینو گوش کن! اون می تونه کمک بزرگی برامون باشه تا این عمه خانومو از سر راه برداریم

بلاتریکس:
- ... ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/9/21 22:58:04
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/9/21 23:42:08
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/9/21 23:56:49
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/9/22 0:01:40
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 21 آذر 1387 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
تا جایی که ما میدونم !
ایوان یه نامه برای عمه اش مینویسه که لرده و کلی خدم و حشم از جمله یه خدمتکار کچل زیر دستشه ، عمه اش که مری باشه باور نمیکنه و میخواد که به خونهریدل بیاد و ببینه ...
مری به خونه ریدل میره و لرد میخواد ایوان رو بکشه که وقتی مری رو میبینه یه دل و نه صد دل عاشقش میشه ( سایتو ترک میکنه و در گوشه ای آرام با هم زندگی میکنن ) و میپذیره که نقش خدمتکار رو بازی کنه ...
در همین اثنا وقتی لرد در حال جابجایی چمدانهای مری هست ، با فروپاشی چمدانها ، لرد به نامه ای میرسه که نشون میده مری یک مامور نگو نپرس حرفه ای هست که برای محفل کار میکنه و برای اونا اطلاعات جمع میکنه ..
اما با توجه به عشقی که به مری پیدا کرده ....
-----------------------------------------------------------------------------
خوبه !
بده !
خوبه !
بده !
خوبه !
هـــــــــــــــــورا !

بـــــــــــــــــــــــنگ !
( افکت تو مغز کوبیدن نجینی )

- دیدی ؟ دیدی گفتم بد نیست ؟ بیا این برگ گلم همین رو بهم گفت ، این چیزایی که مادیدیم همه‌اش توهم فانتزی بود نجینی ، اصلاً از همون نگاه اول خوندم که عمه ایوان بهم علاقه پیدا کرده ... دیدی چشاشو ؟ دید نگاشو ؟ دیدی لباشو ؟ *** ویرایش ناظر ***چه خبرته ؟ لرد چشم ناپاک

سپس نامه را مچاله کرد و درون سطل آشغال کنار اتاق انداخت .


داخل اتاق لرد !( ایوان ! )


مری درحال بررسی کلیه سطوح صاف و مقعر و محدب و خط خطی و خالخال پشمی اتاق لرد بود که ناگهان ایوان با سینی بزرگی وارد شد و آن را جلوی مری گرفت و گفت :

- با تمام عشق !

در همین اثنا لنگه کفش کهنه‌ای با سرعت تمام بر پشت سر ایوان فرود آمد که گویی دقیقاً با یک پیغام برای او همراه بود ...

- نشنوم بوق عشق بزنی !


در همین لحظه ایوان که متوجه اشتباه خود شده بود ، بحث را منحرف کرد و در حالی که نوشیدنی‌های مختلف را برای مری تعارف میکرد ، داستانهای مختلفی را از نقاط مختلف سرزمین زیر دست مرگخواریت و فتح هایی که انجام داده بود و انواع و اقسام ماموریتها و ترفندها را برای مری شرح می‌داد .

غافل از اینکه مری تمام نکات را با قلم پری جادویی بر روی دستانش مینوشت ! لرد نیز از دور با نگاهی عاشقانه هر دوی آنها را می‌پایید و شعره زمستونم با تو بهاره رو میخواند اما گویی عشق او را کور کرده بود و هیچ جز چشمهای مری ، نگاه مری ، لبهای مری *** ناظر *** را نمی‌دید .

در طرف دیگر خانه ریدل !

بلاتریکس که در جای خود آرام و قرار نداشت هر ثانیه نگران آن بود که اربابش او را فراموش کرده و به معشوقه جدیدش بپیوندد ، از طرفی دیگر نیز نگران او بود که در حال کار برای یک جادوگر مزخرف بود ...

به همین علت بارتی را به اکثر نقاط خانه می‌فرستاد تا کارهای مختلف را برای او انجام دهد و لرد را از اضافه کاری خلاص کند ...

- بارتی سریع میری آن سطل رو خالی میکنی ، همین الان لرد توش اشغال انداخت !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/9/21 21:50:50
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/9/21 21:54:24
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 21 آذر 1387 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد در حالیکه چمدان های مری را با خود از راه پله بالا میکشید زیر لب غر میزد:

- اتاقمو بهم میریزن...! تازه مرتبش کرده بودم! هن،هن! ای کروشیو به هر چی شامپو و صابون و لیف و محصولات ایوانه!

سپس، خنک شده از نفرینش! با لبخندی ابلهانه چمدان ها را از آخرین پله بالا کشید.

شق!!

صحنه اسلمشن شد، کوچکترین چمدان از دست لرد رها شده و در مقابل چشمان گرد شده و دهان نیمه بازش از پله ها سقوط کرده . با دری باز بر روی پاگرد افتاد.
ولدی دقایقی بی حرکت ایستاد، تنها چشمانش اطراف را می پایید.
بعد با حرکتی ناگهانی به سمت چمدان باز شده هجوم برد و در کنارش زانو زد، داخل چمدان پر بود از برگه ها و فرم های یک نگو و نپرس واقعی!
از آمار دختر اخترخانم اینا و آشناییش با پسر شمسی ملوک! گرفته تا محرمانه ترین اسرار ناسا!
با عجله برگه ها را جمع کرد و آنها را در چمدان چپاند که ناگهان چشمش به سیکرت! ترین آنها افتاد:

ماموریت محفل قق!

لرد و نجینی بر روی شانه اش :

ولدی با دقت مشغول به مطالعه ی دستخط ظریف مری باود شد:

فعلا همه چیز اینجا روبراست، روی یه کاناپه تو اتاق پذیرایی نشستم و دارم این یادداشت رو مینویسم، ظاهرا هیچکس نمیدونه من واقعا برای چی اینجام، لرد ولدمورت به خوبی نقش خدمتکاریش رو ایفا میکنه و الان هم منتظرم تا چمدون هامو بیاره،

همون لحظه ی اول ورودش چشمای سرخ و موهای پریشونش و دماغ عمل کرده ی خوش فرمش باعث شد بشناسمش... آه که چقدر پروانه ای بود لحظه ای که به ایوان چشم غره میرفت ، مار زیبای دور گردنش که مدام بیخ گوشش فس فس میکرد و .... اوه اوه دارن میان!....صبر یه مین!

هیچی کار خاصی نمیکنم.یه کار تحقیقاتیه.دارم امار میگیرم!... این جوابی بود که به ایوان دادم، راستشم گفتم خب! ... فک میکنم بلاخره فهمیدیم اون سه تا ممد سفید مفقود شده رو کجا میشه پیدا کرد...
و البته دلیل انفجار ناگهانی مشنگ ها هم مشخص شد...خب من همینجا اولین یادداشتم رو تموم میکنم! کپی این یادداشت رو به محض ورود به اتاق لرد که الان باید بهش گفت اتاق ایوان! برات میفرستم!


تا بعد آلبوس!

لرد و نجینی :

همان لحظه - قرارگاه محفل ققنوس:

دستان چروکیده و سیاهش را دراز کرد و از پشت عینک نیم دایره ایش نگاه عاقل اندر سفیهی به فیتیل انداخت.

شق!

- اوخ! کوتول نمی بینی این دستم سیاهه!؟ نمیبینی باهاش هورکراکس کشتم!؟ رعایت کن باب از بس زدی این یکی هم داره کبود میشه!
فلیت ویک با صدای زیری پاسخ داد:
- بازیه دیگه آلبوس، اسمشم روشه! نون بیار، کباب ببر!
دامبل آهی کشید و با تمرکز بیشتر دوباره دستش را دراز کرد.

شق!

- اه! اصن من باهات قهرم! تو تقلب میکنی تو بازی! از اول بازی تا الان همش تو منو زدی! تو جرزنی! متقلبی! قبول نیس! تو شناسه ی میلیونی داری، تو....ععععع، هدویگ اومده!

با برخورد جغد سفید رنگی که شباهت عجیبی به سیریش سابق داشت به پنجره ی اتاق، دامبلدور حرفش را نا تمام گذاشته و در حالیکه زیرلب چیزهایی در مورد اولین گزارش و مری میگفت به سمت جغد حمله ور شد و باعث شد صدای جیغ جغد، در گریمالد بپیچد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1387 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان در حالی که لبخند ماسیده اش هنوز روی صورتش بود به مری گفت:عمه جان شما برید تو اتاق پذیرایی.منم الان میرسم خدمتتون.این مرگخوارا خیلی بوقن.حتما باید شخصا بهشون کارا رو شیرفهم کنن.
مری گفت:پس چمدون هام چی میشه؟
ایوانه گفته الان میدم براتون بیارن عمه.شما بفرمایید!
به محض بیرون رفتن مری از سالن لرد و نارسیسا و بلاتریکس و بارتی مشغول کروشیو زدن به ایوان میشن!

لرد:که حالا من خدمتکار کچل و بی دماغ و چشم قرمزتم؟کروشیو!
بلاتریکس:که من شدم دست راست تو؟تو اصلا چه بوقی هستی مگه؟کروشیو!
نارسیسا:شیطونه میگه باهاش قرمه سبزی دست کنم!به من میگه اشپز.کروشیوووو!
بارتی:هوی بوقی پس چرا از من چیزی به عمه ات نگفتی؟کلوشیو!:دی

لرد خودش را جمع و جور کرد و به بقیه گفت:خیلی خب بسه دیگه.فعلا ولش کنین.بعدا وقتی مری رفت حسابش رو میرسیم.فعلا نباید یزی لو بره.ایوان خبر مرگت برو تو سالن پذیرایی اون عمه ات رو سر گرم کن.شماها هم برین سر کارتون.
ایوانه با ترس و لرز و لکنت به آرامی گفت:ار...ارباب؟
لرد چشم غره ای به ایوان رفت و گفت:چی میگی؟
ایوان آب دهانش را قورت داد و گفت:ببخشین ارباب...من...من زبونم لال بشه الهی...میشه شما سر من منت بذارین و...و اون چمودون ها رو بیارین؟

بلاتریکس میخواست ایوان را آوادایی کند که لرد جلویش را گرفت و گفت:نه دست نگهدار.فعلا من نقش خدمتکار رو دارم.پس باید چمدون هاشو ببرم.فقط حواست باشه ایوان.وقتی عمه ات بره تو مردی!!
ایوان از ترس تعظیم کرد و بعد به همراه لرد که چمدون های مری رو بلند کرده بود با هم به سمت تالار پذیرایی رفتند.

مری در اتاق پذیرایی ایستاده بود و در حالی که به اطراف نگاه میکرد روی برگه اش چیزهایی مینوشت.

لرد به ایوان سیخونکی زد و ایوان که دو زاری اش افتاده بود دوباره در نقش لرد فرو رفت.
ایوان:اوه عمه جان دارین چیکار میکنین؟
مری دستش را تکان داد و گفت:هیچی کار خاصی نمیکنم.یه کار تحقیقاتیه.دارم امار میگیرم!:دی

بعد به سمت ایوان برگشت و گفت:از خودت تعریف کن.چه خبرا برادر زاده سیاهم؟
ایوان نیخندی زد و گفت:هیچی خبری نیست.فعلا اوضاع ارومه.روزی چندتا سفید و مشنگ رو میگیریم.مشنگ هارو منفجر میکنیم،سفید ها رو هم میبریم دژ مرگ.
مری تمام حرف ایوان را بر روی برگه نوشت و گفت:خوب شد گفتی.تو امارم دژ مرگ رو یادم رفته بود بنویسم!:دی

لرد در تمام این مدت چمدان در دست کنار ایوان ایستاده بود و خوب میدانست که اگر مری نبود تا الان ایوان به اجزای سازنده اش تجزیه شده بود!ولی به هر حال زدن مخ مری ارزش بیشتری داشت،برای همین به حرف نجینی گوش میکرد و اصلا به مری توجه نمیکرد.
مری گفت:راستی ایوان،تو که میدونی من نمیدونم بدون خدمتکار سر کنم.لطفا تا وقتی اینجام بگو این خدمتکارت هر کاری میگم برام انجام بده.
ایوان آب دهنش را قورت داد و گفت:راستش...
ایوان برای کسب تکلیف به لرد نگاه کرد.لرد چشم غره ای به معنی قبول کردن قضیه به ایوان رفت.بنابراین ایوان گفت:با کمال میل عمه.هرچی بگین گوش میکنه!
مری لبخندی زد و گفت:خیلی خب...حالا بگو لوازمم رو ببره به اتاقم.من و تو هم میریم تا اتاقم رو نشونم بدی!
ایوان با ترس به لرد نگاه کرد و زیر لب بدون اینکه مری بفهمد گفت:اتاق؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 آذر 1387 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد چشم غره ای به هوکی رفت و گفت :تمومش کن.داره می اد احمق!

هوکی در حالی که بر سر خود می کوبید از داخل کمد فریاد کشید :
_ارباب هوکی باید خودشو تنبیه کرد،چون هوکی بدون این که بفهمه و فکر کنه خونه ی اربابو کثیف کرد.هوکی خودشو تنبیه کرد..هوکی بد هوکی بد.

لرد با کلافگی به بلا اشاره ای کرد و به طرف اتاقش رفت.بلاتریکس لبخندی زد و چوب دستی اش را بیرون کشید.نارسیسا با تعجب به خواهرش خیره مانده بود و بلیز که به دستور لرد ردای شسته شده اش را می چلاند متوجه شد که صدای هوکی قطع شده است.

بارتی جیغ ویغ کنان گفت :خاله بده! چطوری این کارو کردی؟ به منم یاد میدی؟
بلاتریکس پوزخندی زد و بی توجه به لوسیوس که سعی می کرد نارسیسا را متوجه ی خود سازد گفت:
_ برو بچه .حوصله ندارما.

سپس با عصبانیت به طرف اتاقش رفت.دقایقی بعد نارسیسا که متوجه ی اوضاع شده بود سالن را ترک کرد و بارتی وحشت زده به مرگخواران خیره ماند.

دقایقی بعد انی مونی فریاد کشید : اومد! ارباب اومد.خاله ی ایوان اومد.

بلاتریکس با شنیدن این خبر مانند برق گرفته ها از به تالار امد و جلوی در ایستاد

در اتــــــــــــــــاق لرد:.

لرد که متوجه ی امدن مری شده بود بی توجه روبروی ایینه اتاقش نشسته بود و با خود حرف می زد :
_کروشیو! ادای منو در نیار مردک کچل! تو عادت کردی هرکی رو میبینی عاشقش بشی؟
_ چطور جرات می کنی به من توهین کنی؟ تو داری ادای منو در میاری! من عاشق هیچکی نشدم.مری عاشق من شد و بهم ابراز علاقه کرد.ارباب مجبوره علاقه ی مری رو جواب بده که مری رو گیر بندازه و بکشه
_دروغ نگو.تو عاشق مری شدی.مردک کچل.
_این قدر به من کروشیو نزن! من عکس توئم.تو داری ادای عکستو در میاری.من هیچی نمیفمم..جیـــغ تو یک احمقی!

لردکروشیویی به طرف تصویرش فرستاد و به طرف نجینی رفت که روی تخت لرد خوابیده بود و خروپف می کرد :فیس پیس پیس پیس پیس فیـــُس پیس پیس پیس !

لرد با عصبانیت نجینی را بلند کرد و سرو تهش را گره زد و گفت:
_همین الان بلند شو نجینی! ارباب بهت نیاز داره.همین الان.

نجینی منگ از خواب بیدار شد و با دیدن لرد فسفسی کرد :

_کچل بی خاصیت! تامی تو عادت داری منو اینطوری بیدار کنی؟برو می خوام بخوابم .
_باز به من گفت تامی! پاشو ارباب بهت نیاز داره.
_برو می خوام بخوابم تامی! دیروزم منو با خودت برده بودی خواستگاری انیتا! من دیگه نیستم .برو می خوام بخوابم تامی.
_تامی و...پناه بر سالازار کبیر! کروشیو مار زشت.بلند شو بهت می گم ارباب بهت نیاز داره!
_اه! تامی مزاحم! بگو ببینم چی کارم داری؟منو بیدار کردی که چی بشه هان؟

لرد لبخندی زد و در حالی که به تکه ایینه های روی زمین نگاه می کرد در دل این چنین پنداشت که این ایینه هیچ وقت یاد نمی گیرد که ادای اورا در نیاورد.سپس نجینی را روی تخت گذاشت و گفت:

_ارباب نمی دونه در مقابل عمه ی ایوان چطوری برخورد کنه . تو باید یادم بدی.
_مردک بوقی تو منو بیدار کردی که..
_کروشیو نجینی! مثل این که یادت رفته کی اربابه.همین الان بهم یاد می دی که باید چی کار کنم.

_خیلی خب تامی، تو باید نسبت به مری توجه خاصی نشون ندی..می دونی خانما هرچی بهشون بی توجه تر باشی یشتر طرفت جذب میشن.فهمیدی تامی؟حالا برو بیرون می خوام بخوابم.

لرد پوزخندی زد و نجینی را برداشت و دور گردنش گره زد.سپس به طرف تالار خانه ریدل حرکت کرد..

همان زمان هنگام ورود عمه ایوان:

بلاتریکس که منتظر بود تا عمه ایوان را ببیند به پیشنهاد نارسیسا پشت دیواری پنهان شد.بارتی خوشحال و خندان دستان نارسیسا را گرفته بود که مری باود وارد شد.نارسیسا متعجب به زنی که لباس یک دست بنفش با کمربند زرد و عینک دودی بر تن داشت خیره ماند.
_خوش اومدید خانم.

مری دستانش را بهم مالید و بی توجه از کنار نارسیسا رد شد.سپس در حالی که به ایوان اشاره می کرد گفت :
_اوه ایوان ! خوشحالم که می بینمت اسمشو نبر.این دختره که موهاش طلاییه کیه؟همون خدمتکارته که درموردش حرف می زدی؟

ایوان به نارسیسا که در حال انفجار بود نگاهی کرد و به ارامی گفت:
_ نه عمه! این اشپزمونه.غذاهاش حرف نداره.

ایوان که منتظر بود با این تعریف اخم های نارسیسا باز شود به او نیشخندی زد ولی با دیدن نگاه غضبناکش نیشش را بست و ساکت ماند.مری باود دستی به موهایش کشید و گفت:
_ببینم عمه ! اون دختره که موهاش وزوزیه عین کلاغه کیه؟اون خدمتکارتونه که ازش حرف میزدی؟

ایوان که متوجه نگاه غضبناک بلاتریکس شده بود در حالی که می لرزید گفت :
_نه عمه! اون که می بینین مسئول رسیدگی به مرگخوارای منه.دست راست من میشینه.

مری شانه هایش را بالا انداخت و گفت:من که اصلا ازش خوشم نمی اد.

سپس در حالی که به اطراف نگاه می کرد گفت:
_ببینم عمه! تو اینجا چی کار می کنی؟چقدر اینجا بد چیده شده.با سلیقه کی چیده شده؟
ایوان لبخندی زد و با خونسردی گفت:من یک خدمتکاری دارم که سرش کچله و چشماش قرمزه.کار اونه عمه.

در همین لحظه لرد وارد تالار شد و با شنیدن حرف ایوان خشکش زد.سپس متوجه ی نگاه خیره ی مری باود شد و گفت :
_ارباب ایوان درست می گن(مردیکه بوقی بذار عمت بره من می دونم با تو.ارباب می دونه چی کارت کنه.می ده به تسترال ها بخورنت. )

مری لبخندی زد و گفت:خودشه نه؟این همون خدمتکارته که می گفتی.

ایوان به لرد خیره شد و اب دهانش را قورت داد سپس به ارامی پاسخ داد:
_بله خودشـــ...ههه....عمه جو...وون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/9/13 22:29:50
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/9/13 22:32:15
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 آذر 1387 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای لرد در خانه ی ریدل طنین انداز شد و همه آن را شنیدند و این حرف باعث شد تا هر گونه جنبشی در این خانه ی قدیمی از حرکت بایستد .
مرگخواران و دیگر موجوداتی که در خانه ی ریدل خود نمایی می کردند با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و لحظاتی بعد همچون زلزله زدگانی که به دنبال سر پناه و مخفیگاهی می گشتند به این سو و آن سو هجوم بردند ...


لرد ولدمورت روی صندلی راحتیش نشسته بود و مشغول آراستن خود بود و هر از چند گاهی نگاهی به بارتی که جلوی پای او نشسته بود و مشغول حل کردن تمرینات هاگوارتزش بود می انداخت و دوباره به کارهایش مشغول می شد .

خانه ی ریدل ها هیچگونه کثیفی ای در خود نمیافت جز سیاهی برخی از کاشی های مرلینگاه و جمع شدن خاک به قطر هفت میلیمتر روی میز ها و دوده هایی روی دیوار که ناشی از کارهای مورفین بود .
ملت به سرعت مشغول تمیزکاری بودند و هر کس به کاری مشغول بود که ناگهان هوکی از دودکش درون شومینه افتاد و به سمت ارباب رفت .

- ارباب . هوکی از بالای سقف خود را تنبیه می کرد که یک زنی را دید که به این سو می آید !

لرد : !!!!!!!!!!!!!!!!!


سرعت عمل مرگخواران هر لحظه بیش از پیش می شد و بطور غیر قابل باوری فزونی می یافت تا اینکه همه جا به سرعت تمیز و مرتب شد .

هوکی به دستور لرد به سمت کمدی که در آن سکونت داشت رفت و مقادیر زیادی دوده و کثیفی که از دودکش با خود به همراه آورده بود را بر روی زمین و در و دیوار پخش کرد ... و موجبات کقیفی همه جا را فراهم ساخت .

ملت مرگخوار :

هوکی :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/9/13 21:29:54
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 آذر 1387 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار نشیمن خانۀ ریدل
لرد سیاه روی مبل مخصوص خود نشسته و درحال اجرای طلسم فرمان روی رتیل مورد علاقۀ بارتی بود :
- پای چپ جلو ، پای راستو بچرخون ، یه گوله تار دربیار از خودت . دورش بچرخ . چشم راستتو بکن ... احمق اون چشم هزارمی رو می گفتم نه سیصد و پنجاه و نهمی رو . نیشتو ببند !!! ( این آخری خطاب به بارتی بود )

- بابایی ... بابایی ... بابایی ! میشه ایوانو ببخشین ؟

- نه نمیشه ! خوب رتیله ، یه گوله تار دیگه دربیار از خودت . حالا یه گاز ازش بگیر ... هان چیه اونجوری زل زدی به من ؟ گفتم نیشتو ببند ! ( این دوتای آخری خطاب به بارتی بود )

- بابایی ... بابایی ... بابایی ! آخه اگه عمه خانومش بیاد و شما رو ببینه باهاتون دعوا می گیره . ایوان به من گفته این عمه ناتنیش چه هیولائیه ! اسمشو نبره ... ( با دیدن نگاه مخوف لرد سیاه در راستای انحصاری بودن این لقب ، به سرعت اضافه کرد : ) نه ببخشین ، اشتباهی بودم ... چیزه ... همون نگو و نپرسه !

- منظورت اینه که تو وزارت کار می کنه ؟

- کار می کرده ، حالا بازنشسته شده . تازه ، ایوان عسکشم (!!!) بهم نشون داده

کنجکاوی در لرد سیاه غوطه ور شد ( و شاید برعکس ) بارتی را به دنبال عکس فرستاد و وقتی آن را دید :
- این که روش یه اسم دیگه س ! فامیلیش با ایوان فرق داره . چه جور عمه ایه ؟

- عمه ناتنیه دیگه بابایی ! بابایــــــــــــــــــــــی ... چرا اونجوری بهش نیگا می کنی ؟ مث همون نگاهایی که به عکس اون آنیت دامبولیه میندازی

- برو دنبال بازیت بچه ! این رتیلتم از این دور و بر جمع کن . اون ایوانم از اتاق تسترالا بیار بیرون . بقیه رم صدا بزن بیان ، کارشون دارم .

یک ربع بعد

ایوان روزیه که کاملا در باندهای سفید رنگی بسته بندی شده و یک پایش هم از سقف آویزان است ( عوارض حضور نیم ساعته در اتاق تسترال ها به این سادگیها برطرف نمی شوند ) با شیفتگی به لرد سیاه نگاه می کند که روبروی سایر مرگخواران و با ابهت تمام ایستاده است .

لرد سیاه :
- همتون باید خونه رو تر و تمیز کنین که عمه خانوم ایوان داره میاد اینجا . بلاتریکس مسئول تنظیم برنامه های نظافتیه و بقیه باید ازش اطاعت کنن . آنی مونی ، پاتو توی آشپزخونه نمیذاری . نارسیسا ، پاتو از آشپزخونه بیرون نمیذاری . نمی خوام عمه خانوم از چیزی ناراضی باشن . هوکی ، مشقای بارتی و دراکو رو بذار این چن روزه خودشون بنویسن . برو برنامه های وزارتی تو یه جا پنهون کن دست عمه خانوم بهشون نرسه . بقیه هم هرچی بلا گفت گوش می کنن تا جنستون دست عمه خانوم نیاد .

مورفین که گوشه ای چرت می زند به ناگهان با شنیدن کلمۀ جنس از خواب می پرد :
- شی ؟ ژنش ؟ اژ کژا میاد ؟ این عمه هه کیه که میخواد واشمون ژنش بیاره ؟

لرد با احساساتی ناگهانی اعلام کرد :
- مری باود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/9/13 20:17:27
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 آذر 1387 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

ساعت 8 صبح بود و طبق معمول هر روز لرد و مرگخوارانش در حال صرف صبحانه در آشپزخانه ی خانه ریدل بودند و هوکی؛ جن خانگی ارباب نامه ها و بسته های پستی آنروز را بین مرگخواران پخش می کرد:

- یک نسخه مجله ی سروش سیاهان، 179 نامه ی درخواست تایید مرگخواریت، 46 نامه ی درخواست دوئل از دامبلدور که از بخش سوختگی سنت مانگو فرستاده شده و یک بسته غذای نجینی با اسانس مغز مشنگ. تماما برای لرد سیاه! یک بسته روغن موی اعلا برای ارباب اسنیپ، یک نامه از اتحادیه ی گورکنان برای ارباب مونتگومری، یک بسته ی مشکوک برای ارباب مورفین و یک نامه از طرف عمه خانوم برای ارباب روزیه. بسته های پستی امروز تمام شد. هوکی رفت تا برای خشنودی دل ارباب، همینجور بیخودی خودش را تنبیه کرد!

هوکی رفت و همه به غیر از لرد سیاه مشغول بررسی بسته های رسیده شدند.
لرد لقمه های آماده ی نون پنیری که جلویش بود را غیب کرد و سپس نیم نگاه موذیانه ای به بلیز که در حال مطالعه ی روزنامه ی پیام امروز بود انداخت و گفت:

- تو چرا امروز برای ارباب لقمه نمی گیری؟
- من که کلی لقمه گرفتم، گذاشتم رو میز ارباب!
- کو؟ پس چرا من نمی بینم؟

بلیز روزنامه را بست تا لقمه های آماده را به لرد نشان دهد:

- دهه!به جان خودم کلی لقمه گرفته بودم، ارباب! کوشن پس؟
- چرا اینقدر تو انجام وظایفت سر به هوایی بلیز؟ یعنی اون روزنامه ی پر از دروغ مهمتر از لقمه گرفتن برای ارباب لرد ولدمورت کبیره؟!!! پاشو برو خودت رو معرفی کن، اتاق تسترال ها.
- نه ارباب! غلط کردم. ببخشید. الان براتون لقمه می گیرم.
- نه دیگه. قبول نیست. باید همون اولش می گرفتی!
- خواهش می کنم، ارباب! یه فرصت دیگه بهم بدین. قول میدم اشتباهم رو جبران کنم، ارباب. خواهش می کنم!
- خیله خب. باشه. به شرطی که لقمه هات هواپیمایی باشه!
- هواپیمایی؟!!! منظورتون...
- خودت خوب میدونی منظورم چیه بلیز!
- بله، ارباب! هر چی شما بگین!

بلیز به سرعت پیشبند غذاخوری لرد سیاه را بست. یک لقمه نون پنیر گرفت.سپس در برابر لرد سیاه نشسته و لقمه را به طرف دهان لرد برد:

- بگیدآآآآآآآآ، هواپیما بیاد.
- نوموخوام! باید صداش هم دربیاری وگرنه اتاق تسترالها!
- باشه بابا... بگید آآآآآآآ، هواپیما بیاد وووووووووو بره تو شکم ارباب!
- هام!
- ارباب! یکم یواشتر تو رو سالازار! کم مونده بود دستم رو گاز بگیرید.
- هاهاه! سرعت عمل داشته باش بلیز! لقمه ی بعدی!
- ارباب دهنش رو باز کنه! موتور پرشی بیاد قانننننن بره تو شکم...

جیـــــــــــــــــــغ!

- آی دستم!

بلیز دست خونینش را از دهان لرد بیرون کشید. لرد انگشتان قطع شده ی بلیز را تف کرد و هراسان فریاد زد:

- این صدای جیغ کی بود؟ جیمز سیریوس؟!! محفلیا حمله کردن! سنگر بگیرین و تا پای جان از سنگر ارباب لرد ولدمورت کبیر دفاع کنید. یکیتون هم بیاد من رو تا راه خروج اضطراری همراهی کنه.

بلاتریکس به سرعت خود را به لرد رساند و در حالیکه شانه هایش را می مالید گفت:

- نخیر ارباب! محفلیا جرأت حمله به اینجا رو ندارن. ایوان روزیه بود که جیغ کشید.

ایوان که با ناباوری به نامه ی عمه خانوم خیره شده بود، آب دهانش را قورت داد.لرد مشتاقانه پرسید:

- چی شده ایوان؟ خبر بدیه؟عمه ات از ارتفاع 48 متری از روی جارو افتاده و ترکیده؟!!!
- نه ارباب! خیلی بدتر!
- خودش رو با ورد برش، اره کرده؟!!!
- نه ارباب! خیلی بدتره!
- طی عملیات معجون سازی خودش رو تبخیر کرده؟!!!
- نه ارباب! بدتر از اون!
- پس چی شده؟ اون نامه رو بده ببینم!
- نه ارباب، نمیشه. مسائل خصوصی توش دارم!
- ای مرگخوار بی ناموس! بده من ببینم چی توشه!
- نه ارباب، خواهش می کنم!
- کروشیو ایوان! اکسیو نامه ی عمه خانوم!

پنج دقیقه بعد

- کروشیو بر تو ایوان! تو به عمه ات گفتی که لرد کبیری؟!!! و همه ی مرگخوارهای من تحت فرمان تویند؟!!! و یه کچل بی دماغ چشم قرمز مستخدم مخصوصته که خیلی هم بانمکه؟!!! و عمه ات الان داره میاد اینجا تا همه ی اینارو ببینه؟!!! کروشیو بر تو ایوان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/9/13 15:53:30

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 9 آذر 1387 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین لحاف را روی سرش کشید و در حالی که سعی می کرد دوباره بخوابد زیر لب غرید :
_اگه گژاشتن بخوابیم.داشتم خواب یک عالمه مواد می دیدم.اومده بودن مژانی بهم می دادن.ای بگم سالاژار خفت کنه تامی ، اخه تو شی داری که این دختره ی کلاغ عاژت شده.اه اه.

بلاتریکس با عصبانیت به مورفین نگاه کرد و گفت :چیزی گفتی؟

مورفین لحاف را کنار زد و بسته ی سفید رنگی را در جیبش گذاشت و به ارامی گفت :ولم کن دیگه لامشب این همه ادم.اه .

بلاتریکس بی توجه به مورفین بقیه ی مرگخواران را بیدار کرد و در حالی که ردایش را صاف می کرد ، پوزخندی زد و گفت :ببینم ! مثل این که فراموش کردید امروز روز بزرگداشت اربابه.سیریوس تو باید موهای همه ی مرگخوارا به جز نارسیسا و من رو کوتاه کنی! اوهوی انی مونی بلند شو جمع کن خودتو ! تا یک ساعت دیگه فرصت داری یک غذای خوشمزه درست کنی.همون غذای مادربزرگتو که می گفتی خیلی خوشمزس.غذای مورد علاقه ی ارباب، دراکو پتو هارو صاف می کنی ! بارتی زمینو طی میکشی ،فنریر حمومو برق می اندازی.مار فهم شدید؟

فنریر با خونسردی به بلاتریکس نگاه کرد که پشت سر هم دستور می داد.سپس با لبخندی ساختگی گفت :اوه مرگخوارای بیچاره ی ارباب .شما باید الان کار کنین ولی من هیچ کاری نمی کنم.

بلا با عصبانیت به فنریر خیره شد که در وسط اتاق ایستاده بود و شپش های سرش را در می اورد و له می کرد
_ چطور فکر می کنی که می تونی کاری انجام ندی فنریر؟ اون شپش های میکربیتو هم بنداز کنار! سالن رو به گند کشیدی.

فنریر با لبخند گفت :اما بلا ! ارباب که تو حموم رو نگاه نمی کنه.منم نمی خوام حمومو تمیز کنم.
_خیلی خب.پس تو باید همه رو بشوری به جز من که اجازه نمی دم هر دست کثیف میکربیی بهم بخوره.

ساعاتی بعد:

نارسیسا که پیراهن سبز رنگی پوشیده بود موهای دراکو را صاف کرد و اورا کنار خود نشاند.فنریر که بوی چربی بارتی گرفته بود و یک کیلو از عطر خورشت البالوی انی مونی راروی خود خالی کرده بود در کنار نارسیسا جای گرفت .بلیز در حالی که نارسیسا را باد می زد عطسه می کرد و بلاتریکس بالای سن ایستاده و ردایش را صاف کرد.

دقایقی بعد ولدمورت که نجینی را دور گردن خود بسته بود وارد تالار شد و در حالی که لبخندی بر لب داشت و سعی می کرد خود را بی خبر جلوه دهد روی صندلی کنار پنجره نشست و فریاد زد :
_انی مونـــــــــــــــــی غذا کو؟

بلاتریکس که با این جمله ی لرد مطمئن شده بود لرد از همه چیز بی خبر است بلند گو را برداشت و با صدای رسایی گفت :
_1 ،2 ، 3 کروشیو امتحان می کنیم.خب صدام واضحه! مرگخوارای ارباب ، اکنون همه ی ما اینجا جمع شدیم تا جشن بزرگداشت لرد رو برگزار کنیم.او که همی بسیار برای شما ها زحمت کشید و شماهارا از بدبختی به اوج قدرت رسانید.البته هنوز به من نرسیدید .همین تو انتونین، یادت رفته که از تو یتیم خونه ی هافلپاف بیرون اوردنت؟ یا تو فنریر یادت رفته که از امین اباد گرگا بیرون اومدی؟ اوه ارباب همیشه ضعیف ترین هارو به قدرت می رسونه.البته من از اول قدرتمند بودم .

فنریر و انتونین که سرخ شده بودند از اتاق خارج شدند و بلاتریکس ادامه داد
_ همانطور که می دانید ما مدت هاست برای مای لرد هدیه ی گرانبهایی تهیه کرده ایم که امیدواریم ایشان از ما بپذیرند.تحفه ایست از برگ های سبز درویش!

نجینی به ارامی در گوش لرد گفت :این همون کادوییه که من بهت دادم.خودتو ذوق زده نشون نده تامی پررو میشن! فقط سعی کن بهشون بگی که بی خبر بودی از این هدیه.
لرد با عصبانیت نجینی را فشرد و گفت :باز به من گفت تامی! مار ابله! خودم می دونم چی کار کنم.

سپس به بلاتریکس و دیگر مرگخواران که منتظر واکنش او بودند خیره شد و با لحن خونسردی گفت
_ که چی بشه؟این لوس بازیا چه معنایی می ده؟ارباب اصلا خوشش نیومد .

بلاتریکس لبخندی زد و به ارامی گفت :اما سرورم ! این هدیه یک ردای نوئه.
ولدمورت _وااای ! یک هدیه ! یک ردای نو! این عالیه! ردای ارباب خیلی وقته سوراخ شده بود.مرسی بلا مرسی مرگخوارا.ارباب خیلی از شما راضیه.

بلاتریکس:
مرگخوارا:!!!!!!
نجینی: ای خاک بر سرت کنم.کچل بی خاصیت.

نارسیسا به ارامی بلند ش و به دراکو اشاره کرد تا هدیه ی لرد را بیاورد.دراکو با وقار بلند شد و به اتاق بارتی رفت .

دقایقی بعد :

دراکو: مامان ! بارتی نشسته بود داشت با ردای لرد عمامه درست می کرد .

مرگخوارا:!!!!
بلاتریکس با وحشت به صورت لرد نگاه کرد که ضایع می نمود.سپس در حالی که سعی می کرد گندی که بارتی زده بود درست کند گفت :
_نگران نباشید ارباب ، عمامه هم خیلی بد نیست، اگه خوب نبود با چند تا طلسم میشه درستش کرد.


با اجازه ی مای لرد :پایان سوژه:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/9/9 19:51:36
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/9/9 19:53:14
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl