جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

انبار وزارت سحر و جادو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 2 اسفند 1387 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین
هوکی برای هزارمین بار عرض اتاق را طی کرد و دوباره به جای اول خود برگشت.
- چرا زنگ نزد؟نکنه گرفته باشنش؟نکنه لو بریم؟مرلینا این زود تر زنگ بزنه!زود تر زنگ بزنه.

دیرینگ دیرینگ...دیرینگ دیرینگ

هوکی با سرعت بسوی گوشی موبایلش،که برو روی میز بود رفت و آن را برداشت:
الو الو؟مورفین خودتی؟
-آره داداش...اژ کجا فهمیدی منم؟
-این شماره رو فقط به تو دادم.یادت رفته؟
- آخه من بعدژ به دوشتام دادم که کار داشتن براشون حل کنی.
-بعدا حسابتو میرسم!الان بگو من چکار کنم؟
-نگران نباش.این پلیشو هم خریدیم.تا وزارت خونه هم دیگه هیچ شهارراهی نیشت داداش.بگو ژنسا رو آماده کنن.

هوکی برون گفتن یک کلمه گوشی را قطع کرد و گوشی دیگری را از جیب دراورد.
-الو بلیز؟
- اِ سلام.از کجا فهمیدی منم؟
-من بتو زنگ زدم
-آهان آهان.گرفتم.چکار کنم؟دوباره بیارم بیرون؟
-آره.بگو بیارنشون بیرون.مورفین و دارودسته مرگخواران الان میان.فقط لو نریما!
-نه نه.نگران نباش.اونا همه با من.

هوکی گوشی را قطع کرد و از پشت پرده به بیرون خیره شد.دانهای ریز باران تند تند به پنجره برخورد میکردند.گویا آسمان هم مثل او پریشان بود!


مکانی معلوم،زمانی نا معلوم.

-پوف..بیا!جون کورممد نگو ببریمش تو دوباره.نیدونم این تو چیه ولی هر بار میگیرمش،با این که خیلی سنگینه ولی بوش آدمو یک جوری میکنه.

بلیز نگاهی از روی عصبانیت به وی انداخت و گفت:
اینا...اینا بوی حضرت وزیر رو میدن.اسمشون هم هست هوکی لوسیون!قراره به تمامی فروشگاها داده بشن.دیگه هم از این فضولیا نکن وگرنه دوباره میگم ببریش تو!

بلیز این را گفت و به ته کوچه نگاه کرد.کامیونی بزرگ از خیابانی به داخل کوچه پیچید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 23 بهمن 1387 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

نورممد: هِن هِن هِن آخیـــــــــش .. قربان ... همونطور که دستور داده بودید همه محموله رو از انبار خارج کردیم ... حالا چی کارشون کنیم؟
بلیز: خیله خب خوبه ... حالا دوباره همه محموله رو ببرین تو انبار!
نورممد: مااااااااااااا .... اما قربان! این دفعه هزارمه که ...
بلیز: حرف نباشه ممد .. دستور رو اجرا کن!

بلافاصله ممدها دوباره دست به کار میشن و جعبه ها رو برمیدارند تا ببرن تو انبار ... در همون حال بلیز گوشیشو میکشه بیرون ....

- الو جناب وزیر ...دستور اجرا شد ... حالا چه امر میفرمایید؟
هوکی: برنامه عوض شد! وقتش رسیده ... دستور بده فورا تمام جعبه ها رو برای معامله از انبار خارج کنن... معامله همین امشب انجام میشه!
بلیز: اما قربان .... این دفعه هزار و یکمه که ....
هوکی: حرف نباشه! تو نمیفهمی این ماموریت چقدر خطیره و باید معامله بی سر و صدا انجام شه؟ من چندتا جلسه توجیهی باید برای تو بذارم تا بفهمی! باز نوفهمه! ... هَن؟ ... زود دستور بده محموله رو از انبار خارج کنن ...

بدین ترتیب مکالمه تموم میشه و در همین حین که بلیز منتظر برگشتن نورممد میشه تا دستورات جدید رو ابلاغ کنه هوکی هم اون یکی موبایلشو میکشه بیرون ....

- الو مورفین! همه چیز ردیفه؟
- نه ژان تو ... اوژاع خیطِ خیطِ ... محموله رو مخفی کنین که لو رفتیم!
هوکی: دِ ... آخه لامصب! این دفعه هزار و دومه که دارم دستور رو عوض میکنم! مگه نگفتی دیگه حل شد؟
- مورفین: ژان تو همین الان پُلیشه رو با رشوه مشوه راضیش کردیما ... شهارراه بعدی باژ پلیش ژلومونو گرفت! ببینم به نَژَرِت من خیلی تابلوئم که اینا هی میفهمن ... چشم ژناب شربان ... دارم دنبال کارت شناشاییم میگردم!
هوکی!!!!!!!!!!!!!

در همون حین .. کنفرانس مطبوعاتی ...
مکان: محفل ققنوس ...

دامبل: در سال جاری افزایش اعتیاد در بین جوانان ما دویست درصد افزایش یافته! ای مردم گوش کنید ... وزیر سحر و جادو پشت تمام این زد و بندهاست ... اونا میخوان از این روش ما رو نابود کنن ... اما عوامل وزارت بدانند ... محفل ققنوس آگاه است! ما رسوایشان میکنیم ما تمام توطئه ها رو کشف میکنیم! ما گوش های دراز و خفاش مانند وزیر را میکشیم! ما دندونای معاونش رو در حلقش خورد میکنیم! ما چوبدستیهامونو تا ته در دماغ وزیر و معاونش فرو میکنیم! اصلا آآآآووووواااااا! (یه صدای بسیار خفن)

محفلی ها: هوووورااااااا .... آلبوش ژلژله همینه همینه!
دامبل!!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/11/23 22:29:17
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/11/24 2:43:29
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 8 دی 1387 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
هوگو با بی خیالی کنار دستگاه ایستاد و نیم نگاهی به دکمه هاش انداخت: اینا به چه دردی می خورن یعنی؟

به ردیف اهرم ها و دکمه ها نگاهی انداخت. مونیتوری را دید که در آن اهل محفل به شدت سرگرم گفتمان دیده می شدند. ضربه ای به مونیتور زد و صدا زد:
- اوهوی! دامبل، تدی ، پلنک! اون تو چیکار می کنین ؟ بیاین بیرون!

متوجه شد صدایش به آنها نمی رسد. دست هایی مکانیکی را دید که از هر طرف به سمت محفلی ها پیش می رفتند و چوبدستی هایشان را به طرفشان نشانه گرفته بودند. با وحشت به تمام دکمه های روی دستگاه ضربه می زد، بلکه بتواند جلوی پیشروی دست ها را بگیرد ولی با فشردن یک دکمه قرمز، باعث شد دست های مکانیکی دیوانه وار به سمت محفلی ها هجوم ببرند. چهرۀ وحشت زدۀ همقطارانش را می دید و از ترس سر جایش خشک شد.

هوکی با بی خیالی و سرخوشی از مرلینگاه خارج شده بود که متوجه چهرۀ رنگ پریدۀ هوگو شد:
- چی شد مرد جوان؟ اتفاقی افتاد؟

با نگاهی به مونیتور همه چیز را فهمید:
- تو به این دستگاه دست زد؟ ما فقط خواست به اونا فراموشی داد! نکنه تو خواست اونا رو کشت؟ ممدها!

با فریاد هوکی از در و دیوار، ممد بود که می ریخت. هوکی به هوگو اشاره کرد:
- این مرد جوان رو برد به آزکابان و چون نصف اسمش شبیه نصف اسم من بود، مدت زندانی کردنش نصف شد!

هوگو همچنان که برده می شد با فریاد پرسید:
- نصف مدت زندانی بودنم یعنی چقدر؟

- یعنی نصف حبس ابد!

هوکی بعد از گفتن این حرف نگاه دیگری به دستگاه انداخت. دست های مکانیکی به طرز خطرناکی به دامبل نزدیک شده بودند و تمام محفلی ها دوباره زیر ریش دامبل جمع شده بودند تا استاد اعظم آنها را از خطرات مصون بدارد.

هوکی تا می توانست صبر کرد تا از منظرۀ پیش رویش لذت ببرد و در نهایت دکمه سبز رنگی را فشرد. دست ها ساکن ماندند و درب اتاق به طور اتوماتیک گشوده شد و همه از اتاق به بیرون گریختند.

لرد سیاه که کلاه تبلیغاتی تیم .... ( به دلیل جلوگیری از تبلیغ، نام تیم پاک شد!) خریداری شده ویژۀ نجینی را جا گذاشته بود، سر راه به دامبل و یاران برخورد کرد:
- کجا میرین با این عجله؟

دامبلدور که خودش را از تک و تا نمی انداخت جواب داد:
- نمی دونی مسابقات حذفی کوییدیچه و بدون حضور من محاله که مسابقه افتتاح بشه؟

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/8 23:46:14
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 8 دی 1387 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک

راهرو ها بسیار تاریک بودند ، تنها منبع نوری ،چوب دستی پرسیمرغ هوگو بود . هرچه جلو تر می رفت هوا سرد تر می شد و ترس او بیش از بیش افزون می گشت .
- می گم تدی به نظرت صدای جیغ جیمز از این طرف می یومد ؟ تدی ...تدی ...؟

نویسنده :(تریلانی گویا در ادامه ی پست من یادش رفته بود که تدی همراه هوگو برای پیدا کردن جیمزی رفته بودند که تدی در پست جا ماند و جیمز هم آخر داستان خودش خودش را ازاد گردانید )

پایان فلش بک

محفلیون تسترال مانند که هنوز در حال فکر کردن بودند متوجه شدن که چند دست مکانیکی با همراه داشتن چوبی جادویی به سمت آنها نشانه رفته بود . در آن اتاق همین جوری فضا برای خود محفلیون کم بود چه برسد دست ها از سقف و زمین نیز بیرون بیایند.
مالی که به زور خودشو از زیر دست و پا و یویوی جیمز و گرابلی نجات داده بود گفت :
- دمش گرم ، هیچ وقت فکر نمی کردن اسمشو نبر این قدر خوب باشه ، دستها رو فرستاده تا واسمون آبی ، خوراکی چیزی خواستیم بدن .
دامبل دستی به ریشهای پرپشتش که هرکسی آرزوی داشتنش رو می کرد برد و نگاه متفکرانه ای به دست ها انداخت .
- فکر نکنم مالی ، یادمه در کتاب طلسم ها و جادوی های باستان ایران قدیم در کلاس 1/5 دانشگاه یه همچین چیزی داشتیم ، از اون درسهای قدیمی هس ف فکر کنم مردم خودمختار ایران برای شستشوی مغزی ازش استفاده می کردند مالی...من ...شما ها چرا خشکیدید؟
-

بازم فلش بک
- اینجا چه قدر روشنه ، خوب شد مسیر رفته رو بازگشتم ، اِ اون لرد سیاه هس ، بچه های ما چرا دارن میرن اون اتاق ؟

لرد رو به هوکی : دیرمون شده جن! به زودی مسابقه حذفی کوییدیچ شروع میشه و بدون حضور لرد سیاه کسی اجازه ی افتتاح بازی رو نداره. ما میریم و خودت وقتی محفلیا حافظه شون پاک شد راهیشون کن برن پی کارشون.

هوکی:
- اطاعت شد سرورم
لرد وردی خواند و بی استفاده از جارو در هوا معلق ماند و تقریباً به پرواز در آمد . سپس رو به ممدها ، کورممد ها و نور ممدها گفت :
- بیاد بریم
هوکی که ترسش دوچندان شده بود گفت : ارباب من باید دست تنها بمونم ؟
- ایرادی داره یا بزنم نفله ات کن جن مفلوک
- نه هیچ ایرادی نداره

پایان فلش بک

هوکی درحالی که جلوی در اتاق در حال راه رفتن است و زیر لب چیزهایی زمزمه می کند :
- فکر کنم کار دستگاه شروع شده باشه ، آخ چرا منو دستشویی گرفت؟ من باید برم مرلینگاه ، یکی هم اینجا نیس جای خودم بزارم نگهبانی بده اگه یکی بود ...
درهمان موقع چشمش به هوگو افتاد و اورا صداش کرد :
- پسر جون اینجا چکاره ای ؟
- بیکار ،بی عار می گردیم ، می چرخیم
- بیا این گالیون ها رو بگیر بیست دقیقه جای من نگهبانی بده جلوی در تا برگردم . وایسی ها من رفتم .

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
دوستان فضای رول نویسی به شدت آماده است ، لطفاً داستان رو به طرز زیبا پیش ببرید ، سوژه کمی از هدف دور شده است ،لطفاً برگردد به داستان اصلی یعنی همون نقشه ی شیطانمی لرد برای مشنگ ها
ممنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوگو ویزلی در 1387/10/8 19:25:59
ویرایش شده توسط هوگو ویزلی در 1387/10/8 19:29:20
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 8 دی 1387 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی ها که دروت اتاق به زور جا داده شدن و شصت پاهاشون تو اثنی عشر و جزایر لانگر هاست(؟!) همه مشغول همفکری شدند.

جیمز بعد از چند لحظه تقلا دستشو بلند کرد و رو به دامبلدورگفت:
_ آقا اجازه ، ما وقتی داریم فکر میکنیم باس یویو بازی کنیم.

دامبلدور بدون توجه به وخامت اوضاع سریع گفت :خب بازی کن!

در حالی که صحنه اسلوموشن شد وآهنگ دیش درین توی بک گراند در حال پخش بود که جیمز دستشو برد به سمت جیبش و خنده ی شرورانه ای کرد و یویوشو پرتاب کرد.یویو اول به صورت تدی میخوره و بعد از رد شدن از لای ریشهای دامبلدور به سمت مالی رفت و از زیر پاهاش رد شد و به قفسه خورد و لازم به ذکره که موقع برگشت دوباره مسیر اولیه رو طی کرد و دوباره داخل دستهای جیمز جا گرفت. همه ی محفلی ها مسیر یویو رو با حرکت گردن دنبال کردند و بعد از صدای ترق تروق به سمت قفسه نگاه کردند که داشت روی سرشون فرود می اومد و

....
دیش بوممممممم شتررررررررررررق!


محفلی ها بعد از بازگردوندن قفسه و همگی متفق القول تصمیم گرفتند اگر جیمز فکر نکند به نفعشان است!

بعد از چند لحظه تد فکورانه به بقیه نگاه کرد و گفت:
- ما برای اینکه این مشکلو حل کنیم باس مبلغ رشوه ی که دامبلدور خواسته رو تهیه کنیم!

محفلی ها نگاهی با هم رد و بدل کردند و سرشان را به علامت تاکید تکان دادند!

تد ادامه داد :

_ راستش من یه زمینی دارم که ناقابله و میتونه کمکمون کنه!

_ منم یه سری طلا و جواهرات دارم فکر کنم به کارمون بیاد.

_ منم یه پولی پس انداز کرده بودم واسه روز مبادا!

_...

( منطق سریالی)

دامبلدور با تعجب با خودش فکر کرد چرا این فکر زودتر به ذهن خودش نرسید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ويزلي در 1387/10/8 0:59:21
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 7 دی 1387 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه فکری کرد:
- من میگم دوئل فایده نداره. خیلی راست میگی به حرف هوکی گوش کن و با محفلت برو اون اتاق با هم فکراتونو بکنین، من و مرگخوارامم همین اتاق با هم فکر می کنیم تا به یه نتیجه ای برسیم.

گرابلی پلنک که بالاخره توانسته جوبدستیش را درست دست بگیرد، با ذوق و خوشحالی و ورجه ورجه کنان از ریش دامبل آویزان شد:
- راس میگه، راس میگه! بیاین بریم دیگه

نحوه ی خواهش کردن گرابلی جای هیچ مخالفتی برای دامبل باقی نگذاشت:
- باشه میریم ولی فقط یه ربع! اوکی؟

محفلی ها:
- اوکی

یکی از ممدها راه اتاق کناری را به محفلی ها نشان داد و به محض اینکه وارد اتاق شدند، در را روی آن ها قفل کرد. لرد سیاه با تمسخر به ممد نام برده نگاهی انداخت:
- دامبلولی و آدماش می تونن در عرض مدت کوتاهی از اون اتاق آپارات کنن به هرجای مملکت که بخوان. قفل کردن اون اتاق یکی از بیخودترین کارائیه که تو عمرم دیدم.

هوکی با اعتماد به نفس فوق العاده جواب داد:
- نه ارباب! امکان نداشت. اون اتاق پر از جادوهائیه که بسیار پیشرفته تر از جادوهای هاگوارتز بود. اونا اونجا گیر افتاد و به زودی یه دستگاه ایجاد طلسم اتوماتیک اونا رو شستشوی مغزی داد تا حافظه شون پاک شد. بعد یک ربع، تعدادی محفلی بی آزار تحویل جامعه داد

لرد سیاه و مرگخواران:
-

یک ربع بعد

لرد سیاه به ساعت ماگلی که پشت دست اسنیپ برق می زد نگاهی انداخت:
- دیرمون شده جن! به زودی مسابقه حذفی کوییدیچ شروع میشه و بدون حضور لرد سیاه کسی اجازه ی افتتاح بازی رو نداره. ما میریم و خودت وقتی محفلیا حافظه شون پاک شد راهیشون کن برن پی کارشون.

هوکی:
- اطاعت شد سرورم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/10/7 20:02:25
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 7 دی 1387 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
دماغ دامبل همین طور دراز میشه...دراز میشه...دراز میشه و ملت همین طور جاخالی میدن.

بالاخره دامبل که میبینه نمی تونه جلوی دماغش رو بگیره میگه:
- سعی میکنم.

دماغ دامبل کوتاه میشه و در همین لحظه لرد که یاد بچگی ها، پینوکیو و مامان باباش افتاده بود. میزنه زیر گریه:
- مامان... ...مامانی کجایی؟

ساعتی بعد

دامبل در حالی که به علت جو گرفتگی و انسان دوستی تو بغل ولدی بود و با هم میگرییدند به یاد جنگشون افتاد و ضربه شدیدی به گوش ولدی وارد کرد:(دامبل پاپیون داره است)
- :slap: ما مگه نمی جنگیدیم؟ابله خنگ.

- خودت ابله خنگی...مامانی ...پشمک منو زد.

در همین لحظات ملت محفلی و مرگخوار که احساس کلفتی گردن به آنها دست داده بود به جان هم افتادند. جیمز یویوش رو توی جیبش گذاشت و این دفعه با یک حرکت میتی کوماندویی لب و دهان بارتی را با کفش های کتانی جدیدی که خریده بود، یکی کرد.

گرابلی(در راستا خودی نشان دادن) نیز به سرعت وارد عمل شد و چوب دستی اش را وارد گوش های نارسیسا کرده و فشار میداد.

نارسیسا: پلنگ پیری، این که مال گوش پاک گردن نیست...آآآآی...آآآخ...

گرابلی: تو هیچی نگو...برو موهاتو شونه کن بیچاره... با اون شوهر بی غیرتت.

دامبل فکری به ذهنش رسید و چوبدستی اش را زیر گلویش گذاشت و با حالت مدیرانه ای گفت:
- بسه دیگه.

ملت محفلی و مرگخوار:

دامبل ادامه داد:
- این حرکات بچگانه یعنی چی؟ ما نباید اینجینون...یعنی این چنین با هم مبارزه کنیم...باید کاملا جوان مردانه و زیبا رویانه(نگاهی به بارتی کرد ) با هم مبارزه کنیم...

ولدی: پشمک... خب بنال بینیم می خوای چی بگی دیگه تو هم...ااااه.

- هیسسسس...پسره بی ادب ... خب من میگم بیاین با هم بدوئلیم.

ملل:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 7 دی 1387 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هوکی که به شدت از این مقدار رشوه که نه در توان خودش هست نه در توان وزارت و باعث رسوندن ضرر های زیادی به وزارت می شه ، به شدت عصبانی می شه و رو به دامبل فریاد می زنه : ما از این پول ها نداشت که به شما داشت . قیمت را زیاد برده بالا .

دامبل که با مخالفت هوکی مواجه شده نگاهی به افرادش میندازه و محفلیا همچون پیاده نظام های ارتش فرانسه با توجه به تاریخ فرانسه خوندن آنیتا به سمت مرگخوارا حمله می کنن .

گراهام پریچارد گرزی رو از تو شلوار کردیش بیرون می کشه و اونو به اینطرف و اونطرف سوق می ده . در این مابین مقادیر زیادی کور ممد که در اون اطراف به دنبال چشم های گراوپ برای خودشان می گشتند نابود می شوند . جیمز یویوش رو بیرون می کشه و به سمت بارتی حمله ور می شه ؛ با چند حرکت انتحاری خودش و بارتی را با نخ یویو به هم می بنده .

تد ریموس از اونور به شکل گرگینه در اومده و در جنگ با فنریر گری بکه و در انتها مالی ویزلی دو ماهی تابه که با خودش از محفل آورده رو در دو دستش گرفته و روی شکم بلاتریکس که روی زمین پخش شده نشسته و یکی با این می زنه و یکی با اون و بلاتریکس رو داره به شدت نابود میکنه که ناگهان لرد رگ غیرتش باد می کنه ...
از جنگ با دامبل دست می کشه و فریاد می زنه : صبر کنین ! صبر کنین ! از این جنگ ها به هیچ جا نمی رسیم .


ملت محفلی و مرگخوار همدیگه رو ول می کنن و در حالیکه به هم چشم غره می رن به صورت دو صف موازی پشت سران خودشون می ایستن . لرد ولدمورت و دامبل به فضای خالی بین دو صف که هوکی در اونجا به این صورت ایستاده می رن .

هوکی : این مقدار رشوه بود زیاد . من نتوانست داد .
ولدمورت : ساکت باش مفلوک بوقی . بذار حرف بزنیم .
دامبل : تام راست می گه . فعلا ساکت باش تا ما حرف بزنیم .
ولدمورت : کاری با نماینده ی من نداشته باش بوقی
دامبل : باشه

و دماغش دراز و درازتر می شه و درون چشم هوکی می ره و یکی از چشم های هوکی سولاخ شده و نیمه بینا می شه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 7 دی 1387 10:35
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی ها و مرگخواران همگی چشم در چشم هم دوختن و به شدت تشنه به خون همدیگه به نظر می رسن!

تد: دامبل! این بارتی هی داره حرف زشت می زنه !

بارتی: من؟! بابا من اصلا اهل این حرفا نیستم، همه می دونن من ته پاکی و معصومیتم!

لرد نگاهی از سر محبت به بارتی میندازه و میگه: راست میگه! بارتی یکی از معصوم ترین مرگخوارای منه!

- یعنی چی آقا؟ این داره به شرف محفلی تد توهین می کنه!

ملت مرگخوار با تعجب به دامبل نگاه میکنن و در حالی که به این صورت می خندن ، همزمان اعلام می کنن که کریسمسه و کلا اینکه خیلی خارجی هستن و کلاسشون خیلی بالاست!

محفلی ها هم که به شدت عصبانی شدن ، به دنبال بهانه می گردن و پس از مدت کوتاهی به این صورت فکر کردن، بالاخره تد میزنه: ام... حرف زشت می زنی؟!

و با خشانت تمام به مرگخواران حمله می کنن !

دنگ... بوش... دینگ... آخخخخخخخخخ!!


نیم ساعت بعد!

هوکی :

نقل قول:
دست نگه دارین.


ملت : چه قدر این جمله آشناست!

هوکی که جو وزیر بودن گرفتتش سریعا می پره روی میز و دست به سینه به ملت نگاه می کنه!

- عجب ژست سیاسی؟!
- این که گفتی یعنی چی؟
- به پشمک ها ربطی نداره!
- ببین تام! یه بار دیگه این اسم رو که فقط محفلی های وفادارم حق دارن باهاش منو صدا کنن، به کار بردی من می دونم و تو!
- بشین سر جات! ریشت رو آتیش می زنما!

دامبل:

هوکی بالاخره نطقش رو شروع می کنه : محفلی ها و مرگخواران عزیز! اهداف من خیلی بلند مدت و خفن و گولاخ هستن! طبق برنامه ریزی من تا سال 1404 ، ما کلا تغییر کردیم و خیلی گولاخ شدیم و عملا دهن آستکبار سرویسه! این رو مطمئن باشید!...
.
.
.
.
.
ملت:
.
.
.
- اه خفه شو! اصل مطلب رو بنال! هی هر چی می خوام جلوی این همه محفلی ضایعت نکنم!

- ام... نظرتون راجع به رشوه چیه؟!

تد: چی؟! رشوه ... رگ غیرتم به شدت باد کرد ! نفس..

دامبل: بشین ببینم!... خب از اونجایی که محفل و گذران زندگی خرج داره و من هم جدیدا یکی دو تا پسر سیفید و با کمالات رو به عقد خودم در آوردم!... در نتیجه من حاضرم در ازای دریافت ماهی { کامپیوتر قادر به نمایش این رقم بزرگ را نیست!} ، دست از مبارزه بردارم و شما رو به حال خودتون بذارم!

- چی؟!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/10/7 11:08:42
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 6 دی 1387 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
همه در حالی که صدای اعتراضشان بلند شده بود دست از طلسم کردن همدیگه برداشتن و داد و بیدادشان انبار وزارت را پر کرد:
ای اقا...یعنی چی؟اینطوری نامردیه
هوی کی بود چوب دستیش رو کرد تو چشم من؟
آیییی...سوختم بابا این چه وضعیه!
تد از جلوی طلسمی نارنجی رنگی که به سمتش می آمد جا خالی داد و فریاد زد:بابا یه لحظه دست بردارین!هر دوتون ظاهر بشین.آبروی هرچی رهبره بردین که!
بعد از حرف تد صدای ترق محکمی به گوش رسید و بعد دیالوگ های زیر از میان غیب به گوش رسید:
اوووخ این چیز صاف و سفت چی بود خورد به دماغم؟
ایییییی این چیز پشمالو چی بود رفت تو چشم و گوشم؟

بعد از چند لحظه صدای پاقی به گوش رسید و دامبلدور و ولدمورت ظاهر شدن.هر دو در حالی که بهم گره خورده بودن نگاهی بهم انداختن و بعد با بیشترین سرعت ممکن از هم جدا شدن!
دامبلدور چوب دستیش رو بالا گرفت و گفت:قدیما خیلی بهتر بودی تامی.حداقل زمانی که تو مدرسه پیش من درس میخوندی اینقدر برای این و اون نقشه نمیکشیدی و توطئه نمیکردی.بشکنه دست من که ترتبیتت کردم!
ولدمورت بینی نداشته اش را بالا گرفت و گفت:تو منو ترتبیت کردی؟اگه منو تربیت کرده بودی که الان هری پاتر دوم شده بودم!بیا برو پیرمرد برای من خالی نبند!

بلیز که شباهت زیادی به هوکی پیدا کرده سرش رو به جعبه های چوبی وسط انبار کوبید و گفت:ای خدا این دوتا چرا همچینن.الان وقت خاطره تعریف کردنه؟تکلیف ما رو روشن کنین.بزنیم همدیگه رو قتل عام کنیم یا بشینینیم مذاکره کنیم؟
ولدمورت طلسمی به سمت بلیز فرستاد و بعد گفت:من با اینا مذاکره کنم؟کور خوندی!
هر دو گروه اماده درگیری شدن که هوکی از کنار در گفت:دست نگه دارین.
هوکی که در راه توسط نورممدها و کورممدها مورد لطف و نوازش قرار گرفته بود لنگ لنگان به وسط جمعیت رفت و بعد از تعظیمی رو به ولدمورت گفت:ارباب من،برای چی وقت خودمون رو برای درگیری تلف کنیم؟مطمئنن میتونیم با بحث راه حلی پیدا کنیم که احتیاج به خونریزی نباشه.

ولدمورت دستی به سر تاسش کشید و گفت:چطور جرات کردی جلوی من حرف بزنی جن مفلوک؟البته بد چیزی هم نگفتی.حالا پیشنهادت چیه؟
هوکی دوباره تعظیم کرد و گفت:من پیشنهاد میکنم محفلی ها به همراه دامبلدور به اتاق کناری برن.اونجا جاش بزرگتره و همه راحت تر میتونیم اونجا بحث کنیم.
در جبهه محفل:
تد به آلبوس سیخونکی زد و گفت:آلبوس من به اینا اعتماد ندارم.مگه میشه به مرگخوارا و وزیری که اونا انتخاب کردن اعتماد کرد؟
در جبهه مرگخواران:
لرد به هوکی گفت:ببینم تو چه نقشه ای داری مفلوک؟
هوکی:ارباب شما اجازه بدین محفلی ها برن به اتاق کناری.خودتون متوجه میشین چه نقشه ای براشون دارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گراهام پريچارد در 1387/10/6 23:53:56