جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

55 کاربر(ها) آنلاین هستند (48 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
54
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  171 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  276 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1388 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان نور سبز رنگی تمام فضای اتاق را در بر گرفت و چند ثانیه بعد، تمام ملت هافلی درون نور ناپدید شدند.

-حالا می تونم با خیال راحت برم تو تالارشون گشت بزنم!

چند مین بعد، دهکده ی هاگزمید!

-واااای!بر و بچ ببینین چه قدر اینجا خفنه...

ملت از تعجب شاخ در آورده بودند؛آن ها به بزستان منتقل شده بودند!

در آنجا چند مرد با سیبیل چخماخی نشسته بودند و با همدیگر گپ می زدند.یکی از آنها که سیبیلش از همه درشت تر بود، داشت به بز ها غذا می داد.

زاخاریاس با شجاع از میان آن ملت بهت زده بیرون آمد و رو در روی فرد سیبیل گنده قرار گرفت.

-امممم....چیزه...سلام!خوشوقتم....شما کی هستین؟

مرد سیبیلو دستی به ریشش کشید سپس گفت:«نترس جونیور!....اینجا بزستانه دیگه.این جونیورای دیگه رو هم بگو بیان بیبینمشون!»

زاخاریاس که از حرف "جونیور" تعجب کرده بود،با تردید پرسید:«ا...می گم چیزه آقای سیبیلو! ( )...شما با عمو آبر نسبتی دارین؟»

مرد سیبیلو مدتی در فکر فرو رفت.سپس شانه هایش را به نشانه ی ندانستن بالا برد.او با نشانه ی دست به هافلی ها اشاره کرد که وارد اتاق کناری شوند.اعضای هافل با ترس و لرز وارد اتاق کوچکی شدند که همان اطراف بود.بقیه ی افرادی که آنجا بودند نیز هر هر به قیافه های درب و داغان آنها می خندیدند.

-خوب جونیور...به من می گن دابرمورث دامبلدور.ولی شما می تونین منو عمو دابر صدا کنید! حالا خودتو معرفی کن جونیور!

-امممم...چیزه من زاخی هستم!

و خنده ی پت و پهنی را تحویل دابر داد.مرد سیبیلو دستی به سیبیلش کشید و زاخی را به بقیه معرفی کرد...

چند مین بعد، دفتر مدیریت هاگوارتز

پرسی روی کاناپه ی راحتی خود لم داده بود و داشت آبمیوه می خورد و بر کار های هافلپافی ها نظارت می کرد.ویولت هم داشت زمین را طی می کشید!

-هوی...این بوقی ها رو...اومدن بزستان!ویولت بیا مواظب باش دست از پا خطا نکنن.اگه تخلفی دیدی اونا رو یه جا دیگه بلاک کن!خوب من دیگه برم دست به آب!

و ویولت با دقت به صفحه ی تلویزیون زل زد.

کنار ملت

ملت هر کدام به کار های مختلفی مشغول بودند؛ ریتا داشت با لوازم آرایش خود ور می رفت، کینگزلی داشت با یویویی که از جیب زاخی زده بود بازی می کرد، پیوز داشت دور خودش می چرخید و بقیه هم مشغول جر و بحث با یکدیگر بودند.

قیژژژژژ! (افکت باز شدن در)

زاخی با تریپ هیجان زده ای وارد اتاق شد.کینگزلی که سعی می کرد یویو را قایم کند، به آرامی جلو آمد و با نگرانی در چشمان زاخی زل زد.

-بوقی چرا عین ماست منو نگاه می کنی؟ ....امممم...بچه ها یه خبر مهم!عمو دابر گفته باید هر روز به بز هاش غذا بدیم!

ملت:

و همهمه ای میان ملت صورت گرفت.

-یعنی چی؟...یعنی ما باید اینجا کار کنیم؟
-راست میگه!ما عمرا باهاش همکاری کنیم!

و بقیه ی بچه ها هم به تایید این حرف هر کدام زبان خود را بیرون آوردند...

صبح روز بعد

-جونیورز مواظب باشین به بز ها صدمه نزنین.

ملت هافلپاف:

بر و بچ هافلی با نگرانی همدیگر را نگاه کردند.سپس علف ها را برداشته و شروع به کار شدند.

دفتر مدیریت هاگوارتز

پرسی و ویولت همچنان غرق در خنده بودند تا این که در به طور ناگهانی باز شد.آنتونین که دسترسی مدیریتی داشت، توانست به راحتی از روی قفل در دفتر بگذرد.دیگر اثری از خنده روی صورت پرسی و ویولت دیده نمی شد...!


ادامه دارد...


_________________________________

پ.ن:بر و بچ هافلی، سوژه رو سعی کردم زیاد منحرف نکنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/4/30 19:35:03
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/4/30 19:56:54
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: دوشنبه 29 تیر 1388 14:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه نیو!

- به مسابقه ی دوره ای بزرگ هافلپافی ها خوش اومدین! من پیوز هستم و قراره که این مسابقه رو برای شما گزارش کنم. هم اکنون شاهد رقابت تنگاتنگ دو گروه بزرگ هافلپافی خواهیم بود! اعضای تیم رو به روی همدیگه ایستادن و منتظر سوت شروع مسابقه هستن! بسیار خب... همه آماده؟ سوووووووووووت

بچه هایی که بالشت های خوابگاه رو بالا نگه داشته بودند، با سوت شروع مسابقه، مثل وحشی ها به هم حمله کردند! یهو کلی پر تو تالار پخش شد و پیوز هم تند تند مسابقه رو گزارش میداد! فضای تالار پر از فریاد و پر شد، هافلیا از هر طرف به هم حمله میکردند و بدون دلیل داد میکشیدن

- گروه ریتا اینا جلو افتادن! بالش کینگزلی پوکید! اوی بچه خودت باید جمع کنی پرهاشوها! زاخار بالشتشو میکوبونه تو سر کینگزلی. اووو چه ناجوان مردانه!

کینگزلی یهو دستت زاخار رو گرفت و با تمام قدرت پیچوند! صدای داد زاخار همه تالار رو برداشت و لورا به طرفداری ازش بالشت خودشو زد تو سر کینگزلی!

- او فضای تالار پُر از پَر شده! گفته باشم خودتون باید جمعشون کنین! اوه آسپ اونجا چیکار میکنی؟ ملت آسپ طی یک عملیات انتحاری از فرصت سو استفاده کرده رفته رو دنیس!()

آسپ یهو دست و پاش رو گم کرد و قبل از اینکه بخواد عکس العملی نشون بده، دنیس بالشتش رو کوبید رو سرش! بالشت رو سر آسپ جر خورد و همه جا پر از پر شد! یهو تیم ریتا اینا مثل قوم مغول ریختن رو سر آسپ! باشد که نابود گردد!

- آی دختر چیکار میکنی؟ کشتیش!! عملیات نجات وارد میدون بشن! ریتا داره آسپ رو میکشه!!

ریتا در حالی که نشسته بود روی زانو های آسپ، بالشتش رو گذاشته بود رو دهنش تا خفه اش کنه! رنگ آسپ کم کم داشت از رنگ صورتی به بنفش و بعد به سیاه تغییر میکرد! یه نان خور کمتر! مرلین شکر

بلافاصله نیروهای گارد ویژه وارد شدن تا ریتا رو جدا کنند!

- صبر کنین صبر کنین میخوام بکشمش! میخوام از دستش خلاص بشم!
- کمــــــــک... یکی کمکم کنه! داره منو میکشه! این وحشیه...

بالشت ریتا که همون لحظه مچاله شد و رفت تو دهن آسپ باعث شد که فریادش خفه بشه! ریتا آستیناش رو زد بالا و تصمیم گرفت با دست خفه اش کنه!

در همین لحظه در تالار هافلپاف گشوده شد و باعث شد که ملت برای چند لحظه دست از جنگ بکشن! ویولت بودلر که پشت در ایستاده بود، با حالتی جدی به همه اعضای هافل اشاره کرد که دنبالش برن! بعد خودش هم بیرون رفت!

ملت:

----

تـــــــــــــق:

این صدای دست پرسی بود که با هیجان(!) به میز ریاست هاگوارتز برخورد کرد و باعث شد کلی ورق جلوی روی اعضای هافل، که با قیافه های مزخرفی جلوش ایستاده بودن بره هوا! صدای فریاد پرسی باعث برخورد فک بچه ها به زمین شد!

- شماها مسخره شو دراوردین! چرا بزرگ نمیشین آخه؟ هاگوارتز جای درس خوندنه! مهد کودک که نیس! من باید شماها رو بزرگ کنم؟؟ این بزرگترین ترم هاگوارتزه! من گولاخم...من...

ویولت بلافاصله یه آب قند داد دست مدیر!
پرسی بعد از اینکه یه کم ازلیوان خورد گفت:

- من تصمیم گرفتم که شماهارو بزرگ کنم! شما باید برای مشکلات زندگی آماده بشین! شما زیادی بیخیال شدین! من تصمیم گرفتم که... من تصمیم گرفتم همه ی اعضای هافل رو برای یک ماه بفرستم به 5500 سال پیش!

فک پیوز خورد شد!

- چی؟؟

---------------------------------------------------------
توضیحات سوژه:
تمام جریان این سفر به عهده شماهاست! خیلی هیجان زده ام میکنه سوژه اش ما میتونیم بریم اونجا تو غار زندگی کنیم! شاید کنار رودخونه! شاید تو یک جنگل. یا هر جای مزخرف دیه! یه ماه باید با کشاورزی روزگار بگزرونین! اصلا شاید ما همون نسل آریایی ها باشیم

یالا هافلپافی ها! باید حسابی از خودتون بیگاری بکشین!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1388/4/29 14:31:10
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1388/4/29 23:11:38
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 17 خرداد 1388 10:21
نمایش جزئیات
آفلاین
نيمفا با شگفتی آلبوس را نگريست كه رشته كلفت طناب را از دور بدن نحيف سالازار باز می كرد . نيمفا سرش را تكانی داد و آسمان صاف و بدون ابر را نگاه كرد . سالازار كه لبخند كجی بر صورتش نقش بسته بود دستش را بر سر آسپ كشيد و گفت :
- آفرين ، پسر خوب .

آسپ نوك چوبدستيش را به طرف سالازار گرفت و با لحنی نسبتا خشمگينانه گفت :
- درسته بازت كردم اما دليل نمی شه كه هر كاری دلت بخواد بكنی ، حواست باشه .

سالازار ابروهايش را بالا انداخت و چپ چپ به آسپ نگاه كرد . نيمفا كه پيشاپيش آن دو حركت می كرد با لحنی سرزنش آميز گفت:
- آسپ ، حواست بهش باشه .

آسپ بدون آنكه به نيمفا توجهی بكند چوبدستيش را به سمت سالازار گرفت . باد موهای آسپ را تكاند . برگ درختان همچون موج دريا حركت كردند . نيمفا كه از حركت اسپ تعجب كرده بود ، شمرده شمرده ، پرسيد :
- آسپ ، چی كار می خوای بكنی ؟

آسپ نگاهش را به چشمان سالازار دوخت و گفت :
- يا همين الان نفرينت رو خنثی می كنی يا ميميری ؟

سالازار سرش را كه رو به تاسی می گذاشت خاراند و گفت:
- تو داری منو تهديد ميكنی ؟ بنيانگذار مدرست رو ؟

----------

ريتا دستش را بلند كرد و به سمت سنگ رفت . دستش با علامت S فاصله ای نداشت كه صدای سدريك او را به خودش آورد :
- مواظب باش !

ريتا سرش را تكانی داد و از سنگ دور شد . باد ملايمی كه از پنجره ای در نزديكيشان می وزيد صورتش را نوازش می داد . به آرامی به سدريك كه با نگاه هراسانش به او چشم دوخته بود گفت :
- داشتم بهش دست می زدم.

سدريك به سمت ريتا رفت و دستش را دور او حلقه كرد . او را روی صندلی نزديكش نشاند و كتاب قطوری را كه مشغول خواندن آن بود محكم بست و با نا اميدی گفت :
- هيچی پيدا نكردم ، بد نيست ببينيم برای نيمفا و آسپ چه اتفاقاتی داره ميفته؟

ــــــــــــــــــــــــــــــ

لطفا نقد شود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كينگزلی شكلبوت در 1388/3/17 10:26:23
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
آسپ دوباره فریادی زد و خودش را به کناری پرتاب کرد . نیمفادورا سراسیمه از پشت درخت بیرون پرید و از آن فاصله گرفت . سالازار اسلایترین با پوزخندی به آسپ خیره شده بود که روی زمین افتاده بود و داشت می لرزید . نیمفادورا دستش را ناخود آگاه بلند کرد و گفت :

- تو...؟!

اسلایترین با تحقیر سرش را به نشانه تایید تکان داد . نیمفادورا که کمی گیج شده بود به سمت آسپ برگشت ، او را از روی زمین بلند کرد و در گوشش گفت :

- نگران نباش ، اون هیچ خطری نداره ! هم چوبدستیش رو شیکوندن و هم اینکه الان به درخت بسته شده .

آلبوس آب دهانش را قورت داد و به سالازار نگاه کرد که هنوز با همان پوزخند تحقیر آمیز که روی لبش می رقصید به او خیره شده بود . بالاخره سالازار سکوت را شکست و پرسید:

- شما اولین دسته اید . هان ؟ بقیه شون کجان ؟ اون مشنگ هایی که لیاقت آموزش جادویی رو ندارن ؟!

دورا و آلسو به هم نگاه کردند . آلبوس زیر لبی زمزمه کرد :

- پس اون سنگا کار اون بوده . حتما میدونسته داره چه بلایی سر ما میاره . هان ؟ یعنی ممکنه بقیه هم...؟

دورا با بی تابی سرش را تکان داد و گفت :

- آل، اونا که بچه نیستن ! وقتی ببینن هر کی به اونا دست می زنه یه بلایی سرش میاد دیگه به اونا دست نمی زنن !

سالازار با صدای بلند حرفشان را قطع کرد :

-آره ، بعید نیست ! با این وجود هنوز هم احمق هایی مثل شما هستن که این کار رو بکنن !

صورت آسپ گر گرفت و برافروخته از او پرسید :

- تو به حرف های ما گوش می کردی ؟ به چه جراتی ....

- ساکت باش ، جوجه ! من بنیان گذار اون مدرسه ای هستم که تو توش هر چی الان بلدی یاد گرفتی ! با من با احترام صحبت کن !

دورا دست آلبوس را کشید و گفت :

- بیا بریم . ولش کن . اون الان از خانم نوریس هم بی خطر تره !

سالازار گفت :

- درسته . من الان یه پیر مرد تنها و بی دفاعم که از مورچه ها هم بی آزار ترم ! ولی شب ها اینجا پاتوق گرگ هاست و من نمی تونم از خودم دفاع کنم ! شما که نمی خواید من رو اینجا تنها بذارین ؟

دورا به بینی اش چین انداخت و گفت :

- فکر نکنم گرگ ها از مزه تو خوششون بیاد . آسپ ! میای یا نه ؟!

آلبوس با ناراحتی به اسلایترین خیره شد و سرش را به نشانه نفی تکان داد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 24 بهمن 1387 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچکدام از آنها لحظه ای نایستاد . هر سه برگشتند و از درخت فاصله گرفتند تا از محوطه محافظت شده آن دور شوند و بتوانند به هاگوارتز آپارات کنند . سالازار همچنان فریاد می زد .
-اونا زجر می کشن هلگا!....و همه ش تقصیر توئه!...اگه تو روی منو زمین نمی انداختی شاید اون گندزاده ها می تونستن به تحصیلشون ادامه بدن....فکرش رو بکن،تنها گناهشون اینه که توی گروه تو ان! گروه نفرین شده تو!!!تو!!!!!
این دیگر از تحمل هلگا خارج بود . او دو دستی چهره اش را پوشاند و در حالی که قطره های درشت اشک از روی گونه هایش پایین می غلتیدند به سمت تپه ای دوید که دقایقی پیش رویش ظاهر شده بود .
گوردیک با عصبانیت به زندانی نگاه کرد و چوبدستی را به سمتش گرفت :
-سی لنسیو!
فریاد ها خاموش شدند . سالازار با چهره در هم کشیده رو به آنها فریاد می زد اما دیگر صدایی از گلویش خارج نمیشد .
-این چند دقیقه ساکتش می کنه .
رویش را به سمت همراهش برگرداند که سرش را بالا گرفته بود و با آرامش ، گویی از پیک نیک بر می گردند به سمت تپه حرکت می کرد . با عصبانیت گفت:
-چرا از اون طرفداری کردی؟ تو میدونی که هدف ما از اول آموزش جادو به کسانی بوده که استعداد انجام اونو داشتن . نه جمع کردن یه مشت اصیل زاده کله شق دور هم و...
روونا به سردی حرف او را قطع کرد:
-هدفمون رو فراموش نکردم،گودریک .
-پس چرا...؟
حرفش را برید . روونا با قدم های بلند و بی اعتنا از او دور می شد و به سمت هلگا می رفت که به نزدیکی تپه رسیده بود و انتظار آنها را می کشید .دیهیمش اندکی می لرزید .با چوبدستی اش را به شمشیر بلندی که از کمرش آویزان بود ضربه زد .
-ریش مرلین!هیچ وقت نمیشه فهمید تو کله این زنا چی میگذره .

آسپ و نیمفا هنوز پشت درخت ایستاده بودند و می لرزیدند . باور کردن آنچه لحظاتی پیش شنیده بودند غیر ممکن بود . دورا با صدایی لرزان گفت:
-اما این امکان نداره !پروفسور بینز و کلاه گروهبندی گفته بودن که سالازار خودش از مدرسه رفت! اونا نمی تونستن با دوست خودشون همچین کاری بکنن!
-هیس...آروم...ببین،اونا چهارهزار سال پیش زنگی می کردن.هیچ کس نمیدونه اون قضیه یه افسانه بوده یا حقیقت...اصلا فعلا مسئله اینه که کی میتونیم از اینجا خلاص شیم !
آلبوس این را گفت و دست دورا را که داشت بازوی او را تا سر حد مرگ فشار می داد به زور از خودش جدا کرد . سرش را آرام از پشت درخت بیرون آورد و نگاهی به اطراف انداخت . هیچ جنبنده ای در آن برهوت به چشم نمی خورد . همانطور که دور و برش را برانداز می کرد گفت:
بیا دورا...مثل اینکه رفتن ... جیـــــــــــــــــــــــــــغ!
صدای فریاد آسپ نیمفادورا را از جا پراند .

تالار عمومی هافلپاف خالی بود ... فقط دو نفر آنجا حضور داشتند .ریتا ، که سعی می کرد به یاد بیاورد این سنگ را کجا دیده است ،و سدریک، که کتب ها را به دنبال اطلاعاتی درباره سنگ های جادویی زیر و رو می کرد . هیچ یک از آنها حتی نیم نگاهی هم به گوی آبی رنگ،که اتفاقاتی را که برای دوستانشان می افتاد نشان می داد،نمی کردند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 بهمن 1387 04:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سر نخ!

-----------------
_وینگاردیوم له ویوسا

سنگ از کنار نیمفا به هوا بلند شد و روی میز جلوی سدریک و ریتا فرود آمد.سدریک چوبدستیش را غلاف کرد و گفت:خب چیزی دستگیرت شد؟

ریتا که سرش پائین بود و داشت یک کتاب را ورق میزد پاسخ داد:نه...تنها کتاب بدردبخور"سنگهای جادوئی"نیکلاس فلامله که تا الان چیزی راجع به سنگی با این مشخصات توش پیدا نکردم،تو چی؟چیزی دستگیرت شد؟...هی سدریک...سدریک با توام!

.....نهههههههههه....دست نزن!

انگشتان سدریک چند سانتی متر بیشتر با سنگ فاصله نداشتند که همانجا متوقف شدند...ریتا دوید و پیش سدریک آمد،زیر بغلش را گرفت و روی نزدیکترین صندلی نشاندش.

سدریک ناگهان حال نزاری پیدا کرده بود،چشمانش مدام مات میشد و عرق سرد سطح پیشانیش را میپوشاند.

ریتا که کنار صندلی بود پرسید:چی شد یدفعه؟چت شده؟

سدریک:درست نمیدونم...داشتم به حرفای تو گوش میکردم که ناخودآگاه نگام به سنگه افتاد...انگار یه چیزی از درونش منو میخواست بکشه تو...خیلی وسوسه برانگیز بود...مثل یه دست بود که از توی اون بطرفم دراز شده بود و ترغیبم میکرد بگیرمش...که یهو صدای تو اومد...

ریتا که تابحال فقط یه نگاه سطحی به سنگ انداخته بود با توضیحات سدریک کنجکاو شده بود دوباره بررسیش کنه...

...روبروی سنگ ایستاد و با دقت نگاهش کرد.در اولین نگاه چیز قابل توجهی ندید ولی بعد که خوب براندازش کرد،یه چیزی مثل حکاکی روی سنگ دید...حرف S سبزرنگ بوضوح دیده میشد،اما این S خیلی براش آشنا بود...بله این علامت اسلایترین بود...در واقع اون علامت یه مار سبز خوش خط و خال بود که انحنای بدنش را شبیه S کرده بود و شدیدا او را ترغیب میکرد که به سنگ دست بزند...

----------------
آلبوس و نیمفا بی هدف در آن دره خشک برهوت راه میرفتند...هر چقدر رفتند علامتی از حیات و یا آب پیدا نکردند.

دیگر رمقی برایشان نمانده بود و دیری نپائید که هر دو بی اختیار بر روی سطح زمخت زمین دره افتادند...درست در کنار هم روی زمین افتاده بودند...

آلبوس که از فرط بی آبی بزاق دهنش خشک شده بود و بسختی میتوانست صحبت کند در همان حال گفت:نیمفا فک کنم کارمون تمومه!

نیمفا که دهان و لبهایش کاملا خشک شده بودند و توان پاسخ دادن نداشت در عوض دستش را دراز کرد و دست آلبوس را به آهستگی فشرد...ناخودآگاه با همان دستی که سنگ را قبلا لمس کرده بود همان دستی از آلبوس را که سنگ را لمس کرده بود گرفت...

...همانطور که دستانشان در دست هم بود مثل فرفره بدور خود میچرخیدند...مثل تونل بسیار باریکی بود که از زمان و مکان آنها را جدا کرده بود و به سرمنزل مقصود میرساند...

...مقداری دیگر هم پیشروی در تونل ادامه یافت تا اینکه سرعتشان کمتر و کمتر شد و از اعماق تونل کورسوی نوری را دیدند...لحظه به لحظه به آن نور و انتهای تونل نزدیکتر میشدند...

سرانجام هوای تازه ریه هایشان را پر کرد،نور شدید خورشید بر صورتهایشان افتاد ،به انتهای تونل رسیدند و به آرامی همانطور که هنوز دستانشان در دست هم بود بر زمین فرود آمدند.

همان دره خشک و بی آب و علف بود اما نه جائی که قبلا بودند.اینجا مکان دیگری بود که البته جالب توجه ترین نکته آن آبی بود که از کنار درختی در فاصله چند متریشان در حال جوشیدن و از زمین بیرون آمدن بود.

دستان هم را ول کردند و به سمت آب هجوم بردند...تمام جهان آنها در آن آب خلاصه شده بود و به هیچ چیز دیگری فکر نمیکردند...

...اما در همان حین آب نوشیدن ناگهان...

صدای پاق بلندی آمد و از فاصله تقریبا 20 متری آنها چهار جادوگر ظاهر شدند و بسمت آنها در حرکت کردند...

نیمفا و آلبوس سریع پشت درخت پنهان شدند.چهار جادوگر غریبه بنزدیکی درخت رسیدند،اما نکته عجیب این بود که سه جادوگر چوبدستیشان را بسمت یک جادوگر دیگر گرفته بودند.

سه جادوگر عبارت بودند از دو زن و یک مرد و جادوگر محاصره شده توسط آنها یک مرد بود.

جادوگر مردی که شنل قرمز پوشیده بود و همراه دو زن دیگر بود خطاب به جادوگر محاصره شده گفت:خب دوست من قرارمون همینجا بود...یادته؟...20 سال قبل...موقعی که هنوز مدرسه رو راه ننداخته بودیم...قرارمون این بود که اگه کسی کاری خلاف مصالح 3 نفر بقیه کرد اون 3 نفر حق دارن بیارنش اینجا،چوبدستیشو بشکنند و بهمین درخت ببندنش و برن...

_اکسپلیارموس

چند لحظه بعد صدای شکستن چوبدستی بلند شد...مرد شنل قرمز دوباره شروع به صحبت کرد:بنابر ادله غیر قابل انکار رای من اینه که تا آخر عمر بهمین درخت بسته بشه...

زنی که شنل آبی پوشیده بود گفت:دلایل تو درسته ولی من بنابر دلایلی که برای خودم دارم(خاطره دوری در ذهنش شکل گرفت،زمانی که جوان بود و مردی که شنلی سبز پوشیده بود را برای اولین بار دید، آن شب خاطره انگیز و...)رایم ممتنع هست...

همه نگاهها به زنی دوخته شده بود که شنلی زردرنگ پوشیده بود...

مردی که شنلی سبز پوشیده بود بالاخره بحرف آمد و با صدای فوق العاده زمختش خطاب به آن زن گفت:خواهش میکنم...اولین بار تو عمرمه که دارم از کسی خواهش میکنم!

...ولی نگاه زن به چشمان مرد شنل قرمز دوخته شد و گفت:من با گودریک موافقم!

سالازار با خشم فریاد زد:هلگا سرنوشت من دست تو بود ولی خواهش منو رد کردی...من بدون چوبدستی هم میتونم جادوهای خاصی رو اجرا کنم از جمله اونی که مربوط به آسمانهاس و از سانتورها یاد گرفتم...از این لحظه به بعد هر هزارسال یکبار شهابسنگ نفرین شده ای به درون تالار هافلپاف نفوذ میکنه و اعضاشو آلوده میکنه!...سالازار وردی را زمزمه کرد،در همان لحظه نوری در آسمان درخشید و درست زمانی که لبهای سالازار آرام گرفت،گودریک،هلگا و راونا(علیرغم میل باطنیش،فقط برای احترام بنظر جمع)چوبدستیشان را بسمت او گرفتند و طوری طلسمش کردند که مانند یک مجسمه به درخت چسبید!

....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1387/11/9 13:08:28
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 بهمن 1387 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ریتا همچنان که بدن آلسو را به دوش می کشید، به موقعیتی که در آن قرار داشتند فکر کرد. تنها در جزیره ای پر از آدمخوار، که باید از دوست بیهوش خود نیز حمایت می کرد. لااقل باید آل را به محل امنی می رساند و بعد درمورد سنگ جادویی فکر می کرد. همچنان که محکم آلبوس سوروس را نگه داشته بود، به هاگزمید آپارات کرد تا آل را به هاگوارتز برساند.

هاگوارتز، خوابگاه هافلپاف

سدریک به زور نیمفادورا را بلند کرد و روی تخت گذاشت. بدن نیمفا خشک شده بود و تفاوت چندانی با سنگ نداشت. به محض اینکه موفق شد، کنار تخت نیمفادورا نشست و به شرایط عجیبی که درآن قرار داشتند فکر کرد.

در همین زمان، ریتا همراه با آسپ بیهوش ظاهر شد. سدریک به ریتا کمک کرد تا آلسو را روی تخت خودش بگذارند. سدریک با تعجب از ریتا پرسید:
- یعنی چه اتفاقی داره میفته؟ چرا همه بیهوش شدن؟

ریتا با گیجی جواب داد:
- نمی دونم! ولی ببین چه عجیبه که بیهوشی نیمفادورا و آلسو درست مث همدیگه س! اونای دیگه فقط انگار خوابشون برده ولی آلسو و نیمفا مث سنگ شدن!!!

سدریک متفکرانه بررسی کرد:
- باید یه اشتراکی بینشون باشه. نیمفا وقتی عین سنگ خشک شد که اون سنگ عجیب رو گرفت دستشو بهش نگاه کرد!

جرقه ای در ذهن ریتا درخشید:
- آل هم به اون سنگه دست زده. پس همۀ این مسایل مربوط میشه به اون سنگ. ما هرکاری می کنیم، نباید لمسش کنیم. باید بریم و منشا سنگ رو پیدا کنیم.

سدریک پرسید:
- یعنی از کجا باید بفهمیم اون سنگه چیه و از کجا پیداش شده؟

ریتا همچنان که اثر گیجی از قبل در او باقی مانده بود، جواب داد:
- امیدوار بودم اینو توی جزیره بفهمم که آل پیداش شد و محبور شدم برگردم. الانم تنها اعضای به هوش هافل خودمون دو تاییم و آلسو و نیمفا هم که به خواب جادویی فرو رفتن. نگاه کن! اون چیه؟

توجه ریتا و سدریک به نور آبی رنگ مرموزی جلب شد که دست های نیمفا و آل را به هم ربط می داد. این نور زمانی که از دست آل و نیمفا جدا شد و به هم رسید، گوی آبی رنگی را تشکیل داد. ریتا سدریک به گوی نگاه کردند. درون گوی، منظره ای از یک دره خشک و بی آب و علف دیده می شد که آسپ و نیمفا در آن و درکنار یکدیگر بودند.

سدریک:
- این گوی داره یه رویای مشترک رو بین آل و نیمفا نشون میده!!! اینطوری ما می فهمیم که اونا دارن چی می بینن. ولی این به چه دردمون می خوره؟

ریتا:
- شاید این بهمون کمک کنه تا جادوی سنگ رو بفهمیم.

==========================

پیشنهاد: چطوره آلسو و نیمفا توی رویا و سدریک و ریتا توی واقعیت دنبال اسرار سنگ بگردن؟ منتهاش باید یه جوری هم با هم ارتباط برقرار کنن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در 1387/11/1 2:21:56
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 29 دی 1387 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- آل؟ بيدار شو! ... بلند شو آلبوس! آلبوس!
ريتا با نگرانی به صورت آلبوس سيلی ميزد اما او هيچ عکس العملی نشان نميداد. دمای بدنش کاهش يافته بود و پلکهايش به آهستگی ميلرزيد.
مدت زيادی از زمانی که در آن نقطه از جنگل متوقف شده بودند ميگذشت و ريتا ميتوانست صدای فريادهای خشمگينانه ی آدمخوارها که به آنها نزديک و نزديکتر ميشدند را بشنود- بايد به حرکت ادامه ميدادند!
آه کوتاهی کشيد و در حالی که دست آلبوس را به دور گردنش می انداخت با لحنی کنايه آميز گفت:
- فکر کردم قراره تو منو نجات بدی!

نيمفا در ميانه های خوابگاه متوقف شده بود و با حيرت، تکه سنگ کوچک و درخشان را برانداز ميکرد. درست هنگامی که تصميم داشت بقيه ی بچه ها را بيدار کند نور عجيبی از سنگ ساطع شد و حرارتش به شکلی غير قابل باور افزايش يافت.
- چه اتفاقی داره ميفته؟
سدريک همانطور که کنار تخت نيمفا ميخکوب شده بود با سوء ظن به سنگ نگاه ميکرد.
- نميدونم. مثل اينه که...
صدای نيمفا رو به خاموشی رفت. ميتوانست تپش خفيفی را در سنگ احساس کند؛ ديگر مانند چند دقيقه ی پيش، سرد و بی جان نبود! واقعاً...
- چی شده نيمفا؟!
بدن نيمفا برای لحظه ای شق و رق شد و لحظه ای بعد با صورت بر روی کفپوش چوبی خوابگاه فرود آمد.
- نيمفا!

- بيدار شو آلبوس! آلبوس! بيدار شو!
آلبوس به سختی چشمانش را گشود و سعی کرد بر روی پاهای خود بايستد اما با وجود درد وحشتناکی که در تک تک اعضای بدنش احساس ميکرد دوباره به حالت نشسته درآمد. نفس نفس زنان خود را بر روی زمين جلو کشيد و به صخره ی صاف و لزجی تکيه زد.
- ريتا؟... ريتا کجايی؟ ريتا! ... لعنتی!
مطمئن بود با صدای ريتا به هوش آمده است اما اکنون هيچ خبری از او نبود. در واقع منظره ای که ميديد کوچکترين شباهتی به آن جنگل نداشت.
دره ای عظيم، پوشيده از درختچه های خشک شده که گويا سالها نور خورشيد را به خود نديده است.
- اينجا ديگه چه جهنميه؟!
نميدانست چگونه به آن مکان آمده است اما تصميم داشت هر چه سريعتر راه خروج را پيدا کند. بی توجه به عضلات دردناکش از جا بلند شد و در جستجوی بهترين مسير ممکن، صخره ها و سرازيری ها را از نظر گذراند.
هنوز اولين قدم را بر نداشته بود که صدای فرياد بلندی به گوش رسيد. صدای يک دختر بود...
- ريتا!
آلبوس با خوشحالی به سمت صدا دويد اما...
- سدريک!
سدريک؟ آن دختر که بود؟ و چرا نام سدريک را فرياد ميزد؟ يعنی ممکن بود...؟
پيکری تيره و مبهم در معرض ديد آلبوس قرار گرفت و هنگامی که به اندازه ی کافی نزديک شد...
- نيمفا!
- آل؟
- تو اينجا چيکار ميکني؟
- من... من... فک کردم صدای سدريکو شنيدم! داشتم دنبالش ميگشتم.
- عجيبه... منم مطمئنم صدای ريتا رو شنيدم ولی...
آلبوس به سکوت سرد و ناخوشايند دره گوش سپرد. احساس خوبی نسبت به اين قضيه نداشت؛ اتفاقات شومی در شرف وقوع بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1387/10/29 23:10:33
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 دی 1387 17:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خورشید به زیبایی در حال درخشندگی بود . امواج دریا به آرامی با ساحل برخورد میکرد و جزیره در سکوت و آرامش بسر میبرد . در میان جنگل 4 انسان با سر و وضعی عجیب در حالیکه از تکه چوبی دخترک کوچک اندامی رو آویزون کرده در حال پیشروی در میان جنگل بودند . هر کدوم با لبخندی موزیانه و چندش آور به دخترک نگاه میکردند .

آسپ ناپدید شد و با صدای تق بلندی در ساحل دریایی آشنا ، ظاهر گشت ... کمی به دور اطراف نگاه کرد . لبخندی بر روی لبانش نقش بست ، انگار همه چیز براش خاطرات خوشی رو تداعی می کرد . با بیاد اوردن نام ریتا قدمهاش رو سریع تر کر و به راه افتاد .


ریتا بیهوش در کنار کنده ی درختی افتاده بود . آدم وحشیا هم با فاصله ای از اون در حال مشورت با هم بودند . هر کدوم نظری میداد . در هر حال معلوم بود که ریتا رو به حال خودش رها نخواهند کرد ...


آلبوس با سرو صورتی خراش برداشته ، شاخ و برگ درختان رو کنار میزد و به مسیرش ادامه میداد . براش احمقانه بود ، آخه چطور ممکنه از بین این همه جا ریتا اینجا باشه ، اونم در میون این همه درخت ! نه بی فایده س ، باید بر می گشت و بر گشت ...


هنوز مسیر زیادی رو بر نگشته بود که با صدای جیغی وایستاد . صدای جیغ تموم شده بود ولی هنوز انعکاس اون با کوهها تو گوشش میپیچید . مطمئنا صدا رو میشناخت ، بارها و بارها شنیده بود . یکدفعه انگار خون به مغزش رسید . وحشیانه شروع به دویدن به طرف قعر جنگل کرد ...


-نترس کوچولو ، کاریت ندارم

-پس بالاخره بهوش اومدی !

ریتا با ترس در حالیکه روی زمین بود عقبتر میرفت . نمیدونست چی شده و اینجا چیکار میکنه ولی حس خوبی نداشت .

- اه ه ه . مال خودمه !

یکی از مردها با خشونت به طرف ریتا حمله ور شد . ریتا جیغی کشید و جا خالی داد و بعد دستانی محکم بود که دستاش رو لمس می کرد . قبل از اینکه ریتا متوجه بشه ، آلبوس با تمام قدرت شروع به دویدن کرد و دست ریتا رو هم به دنبال خودش می کشید . هردو تا توان داشتند می دویدند و تا جاییکه میتونستند از مهلکه دور می شدند ، بعد از اینکه مطمئن شدند کسی دنبالشون نیست نفس نفس زنان وایسادند.

- ری ... ریتا... تــــو حالت خوبه ؟!
- آره ... مـ من خوبم . چطوری اینجا رو پیدا کردی؟
- تو اصلا اینجا چرا اومدی؟
-من... و قبل از اینکه ریتا جواب بده جیغی کشید . تصویر ریتا جلوی چشمان آلبوس محو و ظاهر میشد و دوباره جایی رو میدید که تپه ی بلندی داره ... و بعد سرمای محض ... دوباره ریتا که در کنارش زانو زده بود و صداش میزد .. وبعد مکانی که نمیشناختش ....


----------------------------------------------
خب انگاری تاثیر جادویی سنگ هنوز رو آلبوسه . آسپ یه جورایی بین مکانها و زمانها گیر افتاده .

امیدوارم که گند نزده باشم به سوژه چون خیلی وقته که نرولیدم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1387/10/24 18:27:36
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1387/10/24 18:31:05
یاد بعضی نفرات روشنم میدارد ، قوتم می بخشد ، راه می اندازد.
یاد بعضی نفرات ، رزق روحم شده است ، وقت هر دلتنگی ، سویشان دارم دست !


به یاد قدیمای سایت سال 1386
گروه هافلپاف
رز ویزلی ، لودو بگمن ، ماندانگاس فلچر ، البوس سوروس پاتر ، ریتا اسکیتر ، دنیس و ...

نوادگان هلگا
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 19 دی 1387 16:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه تالار عمومی هافلپاف

یک شهابسنگ از لوله دودکش شومینه داخل تالار هافلپاف میافته و آلبوس سوروس پاتر اون رو پیدا میکنه ! این شهابسنگ قدرت های جادویی داره و آسپ متوجه اون میشه !

همزمان ریتا تحت نیروی جادویی شهابسنگ حافظه اش رو از دست میده و چون یک سری اطلاعاتی در مورد ماهیت واقعی شهابسنگ داره بدون اختیار و غیر ارادی از تالار خارج میشه و شبانه به جایی میره !

صبح آسپ متوجه عدم حضور ریتا میشه و بدون توجه از تالار خارج میشه که دنبال ریتا بره !

نیمفا سنگ جادویی رو پیدا میکنه ، در حالی که ملت هافل همه تحت نیروی جادویی اون خواب هستند !

همزمان ، آسپ به جزیره ای میره که قبلا با ریتا با هم رفته بودن و دنبال ریتا میگرده !

از طرفی ریتا با گیجی متوجه میشه که با لباس خواب در جزیره ای بیدار شده که خودش نمیدونه کجاست ... در همین حینه که مردانی با بدن برهنه و پوست تیره و گردنبند های دست ساز میبینه که شباهت عجیبی به انسان های اولیه و آدم خوار دارند ...

پس داستان الان سه قسمته : ریتا و آدمخوارا ... آسپ در جستجوی ریتا ... و سرگذشت اون سنگ جادویی در تالار !

برای ادامه دادن داستان ابتدا پست پائین (آلبوس سوروس پاتر - #123 ) را خوانده و سپس داستان را ادامه دهید ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...